تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

vagheeh.jpg
+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387   توسط  توحید   | 

 

سپر انسان در برابرکبر و غرورعلمی پایه قرار دادن « دانسته‏ها» برای كشف و ره‏بردن به « ندانسته‏ها »، روز به روز بر رشد علمی انسان می‏افزاید. آنچه به عنوان یك « مانع‏»، این راه را می‏بندد، « غرور» نسبت‏ به دانسته‏ها و « كبر» نسبت‏به پرسیدن و آگاه شدن است.

« احساس بی‏نیازی‏»، نه تنها در قلمرو ثروت، بلكه در گستره دانش هم فسادآور است و شخص را به « طغیان‏ » می‏كشد.

این كه گفته‏اند: علوم بشری با این همه رشد و شكوفایی، تنها توانسته خراشی بر دیواره عظیم مجهولات بیندازد، سخن درستی است و قبول آن، «غرور شكن‏» است . و این كه گفته‏اند: نهایت علم و دانایی انسان آن است كه به این نتیجه برسد كه چیزی نمی‏داند، این نیز گامی در « كبرزدایی ‏» از دل است. گفتن « نمی‏دانم‏» ، از سپرهای حفاظتی انسان در برابر كبر و غرور علمی است. آنان كه فاقد این سپر و جوشن ضد غروراند، زود آسیب می‏بینند و برای حفظ وجهه موهوم و پرستیژ خیالی، به حرف‏های بی‏مدرك و سخنان خام و نپخته روی می‏آورند، حتی از بافتن دروغ‏های بزرگ نیز پروا نمی‏كنند.

این سخن نغز از « ابن مسعود» ، صحابی بزرگوار رسول خدا (ص) نقل شده است كه: «دیوانه كسی است كه درباره هر چه از او بپرسند، نظر و فتوا دهد . « نمی‏دانم » سپر انسان داناست‏» .این آموزه و عمل به این توصیه، «شجاعت‏» می‏خواهد . هر كس طاقت و تاب تحمل بار سنگین «نمی‏دانم‏» را ندارد .

این نكته از علامه طباطبایی كه از چهره‏های پرفروغ دانش فلسفه وعرفان و تفسیر است، شنیدنی است . یكی از شاگردان وی در خاطراتش از استاد، می‏گوید: «در طول سی سال كه افتخار درك محضر ایشان را داشتم، هرگز كلمه « من‏» از ایشان نشنیدم. در عوض، عبارت « نمی‏دانم‏» را بارها در پاسخ سؤالات، از ایشان شنیده‏ام، همان عبارتی كه افراد كم‏مایه، از گفتن آن عار دارند، ولی این دریای پرتلاطم علم و حكمت، از فرط تواضع و فروتنی به آسانی می‏گفت. جالب این جاست كه به دنبال آن، پاسخ سؤال را به صورت احتمال و با عبارت « به نظر می‏رسد» بیان می‏كرد .» این گونه مردان خود ساخته، الگوی سلوك ‏اند، آنان كه «علم‏»، مغرورشان نمی‏سازد و تواضع علمی زینت‏بخش حیات علمی آنان است. کسی كه فكر كند همه چیز را می‏داند و قادر به تحلیل همه چیز است و در همه زمینه‏ها آگاهی دارد و در هر موضوعی اظهار نظر می‏كند و روی نظرها و دیدگاه هایش نیز جزمیت نشان می‏دهد و هیچ گونه انعطاف‏پذیر نیست، علاوه بر آن كه بی‏ظرفیتی خویش را می‏شناساند، از رشد و ارتقاء به درجات بالاتر هم محروم می‏ماند .

علم‏زدگان مغرور، همه هستی را با متراژ دانسته‏های خویش محاسبه می‏كنند. تنها چیزی را می‏پذیرند كه در محدوده تنگ و در فضای علمی ذهنشان بگنجد. ناچار، بسیاری از حقایق عالم را تنها به این سبب كه در محاسبات علمی آنان نمی‏گنجند، رد می‏كنند . غرور علمی، گاهی فرد را به رد و انكار روشن‏ترین حقایق و بدیهی‏ترین واقعیات می‏كشاند . عناد و لجاجت در بحث و زیر بار «حق‏» نرفتن در مناظرات و گفت‏وگوها، ریشه در همین غرور دارد. از این رو، به توجیه یك خطا و اشتباه می‏پذیرند، چون كه شهامت پذیرش حق و اعتراف به ضعف آگاهی ندارند .

آری، گفتن « نمی‏دانم‏» ، هم نشانه شجاعت است، هم دلیل خود ساخته بودن .

وقتی چیزی را نمی‏دانیم، بی‏جهت آسمان و ریسمان به هم نبافیم و دیگران را هم به اشتباه نیندازیم و اطلاعات غلط ندهیم و به « بافندگی‏» نپردازیم، كه چنین بافته‏هایی بسیار پوسیده است و زود از هم وا می‏رود. فروتنی، زمینه ساز رشد علمی و معنوی است .

پیامبر خدا فرموده است: « تواضعوا لمن تعلمون منه، و تواضعوا لمن تعلمونه؛ تواضع، هم نسبت‏به استادی داشته باشید كه از او دانش می‏آموزید، هم نسبت‏به شاگردی كه به او علم می‏آموزید» . این فروتنی، در پاسخ به سؤال دیگران هم خود را نشان می‏دهد، آن هم با گفتن «نمی‏دانم‏» . چه بسیار كسانی كه از جواب‏های بی‏حساب و بدون تأمل خویش، پشیمان شده‏اند. جواب گفتن بی‏درنگ هم، نوعی خودخواهی و غرور است . . . «مزن بی‏تأمل به گفتار، دم‏» . نه انسان، دانای همه چیز است، نه بی‏نیاز از پرسیدن. اعتراف به جهل، نوعی كمال اخلاقی است .

كسی كه از گفتن «لا ادری‏» شرم دارد، اما بدون شرم، حرف‏های حساب نكرده و نادرست می‏گوید، گرفتار نوعی احساس كاذب شخصیت و دچار غروری است كه صاحبش را با مغز بر زمین می‏كوبد.

كدام یك شرم آورتر است؟ گفتن « نمی‏دانم‏»، یا دروغ بافی و نظر دادن درباره مباحثی كه از حوزه علم و تخصص انسان بیرون است؟ دریغا كه گاهی شیطان، چگونه از انسان سواری می‏كشد و او را به « مردم فریبی‏ » ، یا حتی « خود فریبی ‏» سوق می‏دهد.

از حضرت علی (ع) روایت‏شده است: هر گاه از كسی سؤالی شد، درباره چیزی كه نمی‏داند، از گفتن «نمی‏دانم‏» شرم نكند . این گام سلوك را از یاد نبریم. این، عصایی است كه در مسیر طولانی علم‏آموزی، به شدت به آن محتاجیم و بدون آن، زمین می‏خوریم .

خداوند محبوبم

شکر و سپاس تو را بااین همه زیبائی و شگفتی، با این همه روشنائی و دلدادگی، با این همه آمرزیدن و بخشندگی ، با اینهمه هیجان و شوق بندگی، باز دستمان را در بیابانهای غفلت و سرگردانی بگیر تا بی پشیمانی و بی پریشانی به تمام معنی زندگی کنیم.

با سپاس از همسفر عزیزی که مطلب فوق را ارسال نمودند:

وبلاگ سبز به رنگ خدا

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه دوم آذر 1387   توسط  توحید   | 

 

انسان و همه خلقت انرژی ست و هر انرژی فرکانس دارد .

فرکانس انسان توسط اندیشه او و احساساتش به جهان اطرافش ارسال می شود.

 

 

 پ.ن 1 : همه ما در یک میدان انرژی واحد هستیم.

هر آنچه برای دیگری بخواهیم در اصل برای خودمان درخواست کرده ایم.

 

پ.ن ۲ : هر چیزی که جذب می کنم , همان چیزی ست که مخابره کرده ام.

 

پ.ن 3 : و خدا برای آنان که راضی اند به رضایش , بهترین انتخابگر امواج دریافتی ست.

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.

من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.

ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.

با شرمندگی فریاد زدم :

خدایا اگرمرانجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !

درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!

برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!

همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!

نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!

گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!

آنان را به جزای اعمالشان برسان ...

گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!

ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.

گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.

بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.

گفتم: خدایا چه کنم ؟

گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.

گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!

گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!

وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!

بدان که من :

عشق مطلق، آرامش مطلق 

و 

نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!

                                                                        

                                                                        نویسنده: استاد فرامرزکوثری - خدامراد

 

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387   توسط  توحید   | 

  

بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن

هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن

 

اندر قفس هستی این طوطی قدسی را

زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن

 

چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان

هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن

 

دردی وجودت را صافی کن و پالوده

وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن

 

تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی

ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن

 

اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد

گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن

 

در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم

بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن

 

چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو

جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن

 

گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو

ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن

 

می باش چو مستسقی کو را نبود سیری

هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن

 

هر روح که سر دارد او روی به در دارد

داری سر این سودا سر در سر سودا کن

 

بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن

برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن

 

بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو

کاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن

 

هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو

هم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن

 

هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو

هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن

 

تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو

گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن

 

دانا شده ای لیکن از دانش هستانه

بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن

 

موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی

از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386   توسط  توحید   | 

 

بيا تا عاشقي را رعايت كنيم

ز ياران عاشق حكايت كنيم

 

از آنها كه خونين سفر كرده اند

سفر بر مدار خطر كرده اند

 

از آنها كه خورشيد فريادشان

دميد از گلوي سحر زادشان

 

غبار تغافل ز جان ها زدود

هشيواري عشقبازان فزود

 

عزاي كهنسال را عيد كرد

شب تيره را غرق خورشيد كرد

 

حكايت كنيم از تباري شگفت

كه كوبيد در هم حصاري شگفت

 

از آنها كه پيمانه "لا" زدند

دل عاشقي را به دريا زدند

 

ببين خانقاه شهيدان عشق

صف عارفان غزلخوان عشق

 

چه جانانه چرخ جنون مي زنند

دف عشق با دست خون مي زنند

 

سر عارفان سر فشان ديدشان

كه از خون دل خرقه بخشيدشان

 

به رقصي كه بي پا و سر مي كنند

چنين نغمه ي عشق سر مي كنند:

 

"هلا منكر جان و جانان ما

بزن زخم انكار بر جان ما

 

اگر دشنه آذين كني گرده مان

نبيني تو هرگز دل آزرده مان

 

بزن زخم اين مرهم عاشق است

كه بي زخم مردن، غم عاشق است

 

بيار آتش كينه نمرود وار

خليليم! ما را به آتش سپار"

 

در اين عرصه با يار بودن خوش است

به رسم شهيدان سرودن خوش است

 

بيا در خدا خويش را گم كنيم

به رسم شهيدان تكلم كنيم

 

مگو سوخت جان من از فرط عشق

خموشي است هان! اولين شرط عشق

 

بيا اولين شرط را تن دهيم

بيا تن به از خود گذشتن دهيم

 

ببين لاله هايي كه در باغ ماست

خموشند و فريادشان تا خداست

 

چو فرياد با حلق جان مي كشند

تن از خاك تا لا مكان مي كشند

 

سزد عاشقان را در اين روزگار

سكوتي از اين گونه فرياد وار

  

حمايت ز گلها گل افشاندن است

هم آواز با باغبان خواندن است

 

سيد حسن حسيني


به خود خويش بازگرد و در خويشتن بنگر. و اگر ببيني كه زيبا نيستي؛ همان كن كه پيكر تراشان با پيكر مي كنند. هر چه زيادي است بتراش و دور بيانداز. اينجا را صاف كن و آنجا را جلا بده. كج را راست كن و سايه را روشن ساز و ...                افلاطون

   


 

پروردگار،  مارا به نه چيز سفارش فرمود:

 

. اخلاص در نهان و آشكار

. عدالت در حالت رضا و غضب

. ميانه روى در هنگام فقر و ثروت

. بخشیدن آن كس كه ظلم كرد

. عطای نیکی به آن كه محروم داشت

. صلهء رحم با آن كه قطع رحم كرد

 و

. اين كه سكوتمان فكر

. سخنمان ذكر

. نگاهمان ديده ى عبرت باشد.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه دهم بهمن 1386   توسط  توحید   | 

 

   

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

 

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

 

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

 

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

 

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

 

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه میمون همایی بکنیم

 

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست

تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

 

 

بازار رندان

 

باید خریدارم شوی، تا من خریدارت شوم         

از جان و دل یارم شوی، تا عاشق زارت شوم

 

مــن نیستم چون دیگران، بازیچه بازیگران        

اول بــــه دام آرم تــــــو را، وانگه گرفتارت شوم

 

انسان را شاید بتوان به مثال تاجری دانست که با سرمایه خود، حال سرمایه ای که با خود به دنیا آورده است و یا سرمایه بدست اورده شده از تجارب خود در بازار پرهیاهوی جهان، به معامله، کسب و کار، سود جویی و منفعت طلبی می پردازد. حال گروهی سود می کنند و به تبع آن گروهی دیگر متضرر می شوند؛ اما شاید در ذهن بسیاری از تاجران و یا به عبارتی انسانها، این سئوال مطرح شده باشد که پر منفعت ترین سرمایه گذاری کدام است ؟ از چه راهی می توان به سودی عظیم دست یافت؟ به طور حتم برای جواب دادن به این سئوال می بایست ، فاکتورها و ویژگیهای بسیاری را مورد بررسی قرار دهیم؛ شاید از اولین فاکتورهایی که می بایست به آن توجه کنیم، آن باشد که کدام معامله به نفع ما خواهد بود؟ کدام جنس را معامله کنیم؟ و کدام و کدام های بسیار  زیاد دیگر...

 

تو و طوبی و ما و قامت یار         

فکر هر کس به قدر همت اوست 

 

گروهی طالب دانش کمالند، 

گروهی در بند فضل و آدابند، 

گروهی در پی راهند،

گروهی فارغ از یارند.

گروهی در جهد و جدالند، 

گروهی در پی بازار یارند، 

گروهی در بند بازار جهانند.

 

نـــــقــــــد بـــازار جهان بنگر و آزار جهان         

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس  

 

اشتیاق سرمایه بازار عشق است، عشق دروازه دنیای فیض است. خدا،همه چیز است و هیچ است؛ حال بیاندیشیم که کدام معامله به نفع ما خواهد بود و سود کدام معامله راهنمای زندگیهای دیگر ما خواهد بود ؟

دانش کمال را با کدام عیار می فروشند؟

می خوردن از خم وحدت، و یا به عبارتی « تنزل الملئکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر» به کدام سبب میسر می شود ؟

 

بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن         

وزین معامله غافل مشو که حیف خوری

 

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه           

که این معامله تا صبحدم نخواهد بود

صد ملک دل، به نیم نظر می توان خرید         

خوبان درین معامله تقصیر می کنند

 

پشت دریاها شهریست، با کمی دقت نظر درخواهیم یافت که در پس بازارعقل  یا به عبارتی دنیای ابزار، فن و تکنیک، سعی و کوشش و چارچوب ها؛ بازار عشق است، یا به عبارتی در ماورای عقل، دنیای بی ابزاری، دنیای کیفیت و دنیای نظر و نظر بازی، دنیای اگاهی و دنیای الهام است ، بازار و دنیایی که خریداران خود را  دارد و اشتیاق برای دانستن، کلید دنیای بی ابزاری است . 

 «انا انزلناه فی لیله القدر- وما ادراک ما لیله القدر- لیله القدر خیرمن الف شهر- تنزل الملئکه والروح  فیها باذن ربهم من کل امر- سلام هی حتی مطلع الفجر »

 

دوش وقــــــــت ســـحر از غصه نجاتم دادند         

وانــــدر آن ظلمــــت شب آب حیاتم دادند

 

بی خـــــود از شــــــعـشعه پرتو ذاتم کردند         

بــــاده از جـــــام تــــجـــــلی صفاتم دادند

 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی         

آن شـــــــب قــــدر که این تازه براتم دادند

 

 

قومی به جد و جهل نهادند وصل دوست         

قـــــومی دگر حواله به تقدیر می کنند 

 

فی الــــجـمله اعتماد مکن بر ثبات دهر          

کاین کارخانه ایست که تعییر می کند 

 

بیاندیشیم؛ کدام معامله، بهترین معامله است ؟

بیاندیشیم که در تفکرات ما ، کدام موارد هدف نهایی ما هستند و کدام موارد وسایلی هستند برای رسیدن به هدف.  

سروش سلوتي

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه هفدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

برای چه ماندیم و برای چه نسل بعد از خود را می‌زاییم

که هر چه پیش می‌رویم بیشتر به گل می‌نشینیم

و سرمان را مغرورتر بر آسمان می‌کشیم

پس چه شد که اکنون همه به نمایش خود مشغولند

چه شد که همه خود را رنگین به دیگری می‌شناسانند

چه شد که دیگر از آن خود نیستیم

هیچ کس در طرح خود نیست

هیچ کس پایبند عهد ازلی‌اش نیست

هیچ کس خود را که نه، خدایش را نیز نمی‌شناسد

چه شد ما در پس پرده، پرده‌ای دیگر بر خود کشیدیم

چرا وجودمان را با رنگ ننگین می‌کنیم

چرا فراموش کرده‌ایم وجود کیستیم و چه در وجودمان جاری است‏

به خود آییم

آنگاه که زمان می‌آید و مکان نابود می‌شود

دیگر دستگیری نمی‌یابیم

 

به نقل از وبلاگ در جستجوي معنا

 

 

چه کسی خَسَرَ الدّنيا و الاخره است ؟

 

خداوند می فرمايد:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيرٌ اطمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَب عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الاَخِرَة  ذَلِك هُوَ الخُِسرَانُ الْمُبِينُ

 

بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند  همين كه دنيا به آنها رو كند و نفع و خيرى به آنان رسد حالت اطمينان پيدا مى كنند اما اگر مصيبتى به عنوان امتحان به آنها برسد دگرگون مى شوند و به كفر رو مى آورندو به اين ترتيب  هم دنيا را از دست داده اند و هم آخرت را و اين خسران و زيان آشكارى است !

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه پانزدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

 

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

 

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید

که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

 

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

 

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی

که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

 

تو کز سرای طبیعت نمی​روی بیرون

کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

 

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

 

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور

به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

 

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی

طمع مدار که کار دگر توانی کرد

 

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی

چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

 

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ

به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه سوم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

او از ازل در حـــرکــت

تــا ابـــد تـــکرار

***

مـــو جـــی خــا مــــــوش

مــوجی دیــگر نمـــا یــان

***

شـــکل را فــــرو ریـــــز

قــــا لــب بـشــــــکن

***

شـــکل ذهــن

قـــا لــب رویـا ی هستــی

***

از دریــا بشنــــو

تــرا نـــه راستیــن خلقـــت

***

کــــه دریــــا بــــود و هیــچ نبــود

و دریـــــا هســت و هیـــچ نیســت

***

 

ای درویش :  اگـــر با قدم هستی و من و ما بــر بســاط محبـت گام نهی سر انجام به فرعـون و ابلیس به پیوندی و جز ندامت و اضطراب و دعوی سودی نبری. اگــر با پای بی هستی و  بی من و مـایی در وادی محبـت  پای گـذاری بــه وحـدت و توحید حـق رسی و از درخت رضـــا و تسلیـــم  و تمکین برخوردار شوی . بــه هــوش باش تا قــدم نخستین را درست برداری.

 

***

َََََََََََََََََََسالها رفت وهنوز، يک نفر نيست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق، چه ها مي خواهي

صبح تا نيمه شب منتظري، همه جا مي نگري

گاه با ماه سخن مي گويي

گاه با رهگذران، خبر گمشده اي مي جويي

راستي گمشده ات کيست؟ کجاست؟

صدفي در درياست؟

نوري از روزنه فرداهاست

يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هيچ ندانست که بود خود

او هم به يقين آگه نيست

چون نمي داند کيست، چون ندانست کجاست

بشر خدائي است که لباس ژنده بر تن کرده است؛

ارباب کائنات است،

اما در لباس دريوزگي درآمده و به گدائي قرص نان گرد شهر مي گردد.

او سلطاني است که در مقابل خدمتکاران خود سر تعظيم فرو آورده،

يک زنداني، محصور در جهل وناداني خود.

او مي تواند آزاد باشد.

همه آنچه او بايد انجام دهد اين است که از زندان خود ساخته اش قدم بيرون بگذارد.

هيچکس بازدارنده او نيست مگر خودش.

کافي است که اينچنين اراده کند.

 

استاد جواد نوربخش 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه پنجم آذر 1386   توسط  توحید   | 

 

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند

يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند

جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند

يک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سر انگشت گزيدند

يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بسی دانه فشاندند و بسي دام تنيدند

همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند

زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند

چون خلق در آيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند

مرغان نظرباز سبک سير « فروغي »
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

فروغي بسطامي

 

---------------------------------------------

 

سوره بقرة، آيه 193:

و با آنها پيكار كنيد تا فتنه از ميان برود و دين حاكم بر جامعه دين خدا باشد.

 

امام سجاد (  ع ):

هركس در زندگي راهنمايي خردمند نباشد، هلاك خواهد شد.

 

امام موسي كاظم (‌ ع ):

در برابر حق فروتني كن تا عاقلترين مردم باشي.

 

پيامبر اكرم ( ص ):

به تحقيق زين پس، فقط پيروان خودشناسي، به حقايق ديني مي رسند.

 

انيشتن:

علم حقيقي و پايدار، جز از طريق خودشناسي، ممكن نمي شود.

 

دكتر شريعتي:

نجات انسانها از جبرهاي بيروني جز بواسطه خود-آگاهي ممكن نيست.

 

كريشنا مورتي:

اراده و اختيار آدمي، بميزان خودشناسي اوست.

 

---------------------------------------------

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

عرفان نظر آهاري

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

                                                       

قیصر امین پور؛ شاعری مثل چشمه مثل رود.

 

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد. سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد.

امین پور را شاعری مضمون یاب و نکته پرداز می دانند که باریک بینی و ظرافت را همراه با آرایه های کلامی بکار می گیرد. 

قيصر امين‌پور، شاعر بزرگ معاصر، ساعت 3 بامداد امروز سه‌شنبه 8 آبان‌ماه، در سن 48 سالگي بيماري بر اثر ايست قلبي درگذشت.

 

بعضي ها شاعرهاي خوبي هستند، اما اين خوب بودن تنها روي صفحه کاغذ معنا پيدا مي کند. بعضي ها آدم هاي خوبي هستند، اما شاعر نيستند. خوبي شان تنها به چند نفري مي رسد که در کنارش هستند. در اين ميان کم اتفاق مي افتد که شاعري، هم در زندگي و هم روي کاغذ شاعر باشد.

قيصر امين پور ارزش کلمه ها، موسيقي کلام، محتواي جمله ها، هياهوي لحظه ها و در نهايت نبض زندگي را خوب مي دانست. قيصر امين پور شاعري بود به همان معنايي که در فکر هياهو نبود. او هميشه خود را کوچک ترين مي دانست.

شاعري به قول شاملو، گفت وگوي انسان است با خود. و هميشه يک انسان تنها، با خود حرف مي زند، نه آدمي که دورادورش را کرور کرور پر کرده باشند.

او با کلمه ها بازي مي کرد، اما اين کارش فقط از سر تفنن نبود. بر عکس اعتراضش را پشت اين بازي قايم مي کرد تا کسي که درد کشيده نيست، فقط به همان ظاهر سرگرم باشد و هر آن که به دنبال پيچش مو است، عمق قضيه را ببيند.

 

از تمام رمز و راز هاي عشق/

جز همين سه حرف/

جز همين سه حرف ساده ميان تهي/

چيز ديگري سرم نمي شود/

من سرم نمي شود/

ولي........ راستي/

 دلم...»

 

آري، با دل که مي شود. همين کلمه سه حرفي، چه کارها که با دل نمي کند.

 

گاهي/

 از تو چه پنهان/

 با سنگ ها آواز مي خوانم /

و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم/

اين روزها گاهي/

 از روز و ماه و سال، از تقويم/

 از روزنامه بي خبر هستم /

حس مي کنم گاهي کمي کمتر/

 گاهي شديدا بيشتر هستم ...»

 

قيصر امين پور، در شعر زندگي مي کرد. شعر بي ادعاست. بايد سراغش بروي و آرام بخواني اش. شعر هياهو ندارد. طبلي نيست که با اشاره اي به صدا در آيد. بايدآرام کنارش بنشيني تا با تو حرف بزند. شعر ميان خلوت تو و خودش با تو حرف مي زند. از جمع فراري است.

دردهاي من نگفتني/

دردهاي من نهفتني است/

دردهاي من/

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست/

درد مردم زمانه است/

مردمي که چين پوستينشان/

مردمي که رنگ روي آستينشان/

 مردمي که نام هايشان/

جلد کهنه شناسنامه هايشان/

درد مي کند/

من ولي/

تمام استخوان بودنم/

لحظه هاي ساده سرودنم/

درد مي کند...»

 

« اينجا همه هر لحظه مي پرسند:/

حالت چطور است؟/

اما کسي يکبار/

از من نپرسيد/

بالت...»

 

آري قيصر راست مي گفت. کمتر کسي واقعا از حالمان مي پرسد. اين جمله بيشتر با عادت بيان مي شود. همين جوري گفته مي شود.

حال و بال هم قافيه هستند. اما کمتر کسي به فکر بالا رفتن است. حال و بال فقط در يک حرف با هم فرق دارند. اما همين تفاوت ساده، بعضي وقت ها چه کارها که نمي کند:

 

« وقتي که يک تفاوت ساده/

 در حرف/

 کفتار را به کفتر تبديل مي کند/

 بايد به بي تفاوتي واژه ها/

 و واژه هاي بي طرفي مثل نان/

 دل بست/

 نان را/

 از هر طرف بخواني/

 نان است! »

 

نان، مثل درد از هر دو طرف يک جور خوانده مي شود. اما همين تفاوت هاي جزئي است که دمار از روزگار آدم در مي آورد. بعضي  ها نان را از آن طرف مي خوانند و بعضي ها از اين طرف، اما هر دو صدا شبيه هم مي شود. گاهي تشخيص خيلي سخت مي شود.

 

قيصر امين پور بارها در شعرهايش از گذر زمان مي گفت. از لحظه هايي که از دست ما ليز مي خورند و فرار مي کنند. از لحظه هايي که با گذرشان، سپيدي مو و چروک صورت را به ما هديه مي دهند. او به خنديدن تعهد داشت، خود را به گريه کردن مقروض حس مي کرد.

 

«حرف هاي ما هنوز نا تمام.../

تا نگاه مي کني:/

وقت رفتن است/

باز هم همان حکايت هميشگي!/

پيش از آنکه با خبر شوي/

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود/

آي.../

اي دريغ و حسرت هميشگي!/

ناگهان/

چقدر زود/

دير مي شود! »

 

آثار استاد:

تنفس صبح
 
در کوچه آفتاب
 
مثل چشمه ، مثل رود
 
ظهر روز دهم
 
آینه‏ های ناگهان
 گل‏ها همه آفتابگردانند
 
گزینه اشعار « مروارید »
 
بی بال پریدن
 
طوفان در پرانتز
 
به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان »
 سنت و نو آوری در شعر معاصر

 

چرا مردم قفس را آفریدند؟ ----- چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟----- چرا آوازها را سر بریدند؟

 

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد.

 

 

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نبایدها

مثل همیشه حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض می خورم

عمریست که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روز ماست

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نبایدها

هر روز بی تو روز مباداست

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند آینه ها دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند

آه دیوارهای تو همه آینه اند آینه های من همه دیوارند.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه نهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

پیش ما سوختگان ، مسجد و میخانه یکیست
حـرم و دیر یکـی، سبحـه و پیمانه یکیســت
.
اینـهمـه جنــگ وجـدل حاصـل کـوته نظـریسـت
گر نـظـر پاک کنی کعبـه و بتخانه یکیسـت
.
هــرکسـی قـصـه شـوقــش بــه زبـانـی گـویـد
چون نکـو می نگرم حاصل افسانه یکیست
.
ایــنـهـمـه قـصــه ز ســودای گــرفتـاران اســت
ورنــه از روز ازل دام یـکــی دانـه یـکیســت
.
ره هــر کــس به فسـونــی زده آن شـــوخ ارنه
گریــه نیمه شب و خنـده مستانه یکیسـت
.
گــر ز من پرسـی از آن لـطـف که من می دانم
آشنــا بــر در ایـن خانـه و بیـگانـه یکیســت
.
هیــچ غـم نیسـت که نسبـت به جنـونـم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست
.
عـشــق آتــــش بـــود و خـــانـــه خــرابـی دارد
پیـش آتـش دل شـمـع و پر پروانـه یکیسـت.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386   توسط  توحید   | 

 

اي سوار سر گران، كم كن شتاب

جان من، لختي سبك ترزن ركاب

تا ببوسم آن رخِ دلجوي تو

تا ببويم آن شكنج موي تو

شه، سراپا، گرمِ شوق و مست ناز

گوشه چشمي به آن سو، كرد باز

..

باز دلبر، عقل مي گيرد عنان

اهل دل را، آتش اندر جان، زنان

مي دراند پرده، اهل راز را

مي زند با ما، مخالف ساز را

پنجه اندر جامه جان مي برد

صبر و طاقت را، گريبان مي درد

..

هر زمان، هنگامه اي سر مي كند

گر كنم منعش، فزون تر مي كند.

..

پيش پاي شوق، زنجيري مكن

راه عشق است اين، عنان گيري مكن

.

..

...

.....

.......

 

با تو هستم، جان من، اي هم رَهم

تو به پا، اين راه پودي و من، با دلم

خانه سوزان را، تو صاحب خانه باش

با همه كسان، در همرهي مردانه باش

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386   توسط  توحید   | 

 

» ...شريعتي به ما گفت :

  

   بايد بر روي دو پاي خويش بايستيم و بايد از سرچشمه هاي اصيل فرهنگي خويش تغذيه كنيم و بايد از خيرگي و از غرق شدن بي اراده در ارزشها و قالبهاي فرهنگي بخود باز گرديم اما اين آغاز و عنوان كار است و سوال اين است كه منظور از اين خويش كدام است ؟ ... متاسفانه در جامعه اي كه متوقف و راكد است سرنوشت معاني هم رقت بار است . وقتيكه مساله اي يا فكري مطرح ميشود غالبا نفهميده ندانسته و نشناخته قاطعانه در برابرش ايستادگي ميشود و نه تنها با استدلال با علم و سخن بلكه با همه راه ها و طرق غير اخلاقي هم كوبيده ميشود اگر طرف از گود در رفت خفه ميشود اما اگر پوست كلفت بود و به هر قيمتي ايستاد بعد مد ميشود بعد كه مد شد مبتذل ميشود و بقدري مبتذل ميشود كه خود آن آقا توبه ميكند ! ... اين بازگشت به خويش بصورتي در آمده كه كسانيكه به قيمتهاي دشواري اين مسئله را طرح كرده اند امروز حاضرند به هر قيمتي خودشان را از اين اتهام تبره كنند . بازگشت به خويش بصورت احياي خرافه ها و سنتهاي بومي وحشي در آمده در حاليكه بازگشت به خويش بمعناي دميدن آن روح سازنده و فعال كه در گذشته فرهنگ و جامعه و مدنيت ساخته است و نه به معناي بازگشت به مسائل مرده . يعني به آن شخصيت قوم انساني و نه نژادي و خوني بازگرديم . پس بايد به كند و كاو دقيق علمي در متن سرمايه هاي انساني علمي و فرهنگي دست به كار شويم .

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

آيا كسى يافت مى‏شود كه پيش از فرا رسيدن مرگش از خطاهايش توبه كند؟ و آيا انسانى پيدا مى‏شود كه قبل از رسيدن‏ آن روز،عمل نيكى براى خود انجام دهد؟

آگاه باشيد! همه در دوران آرزوئى بسر مى‏بريد كه اجل و مرگ بدنبال دارد با اين‏حال هر كس پيش از رسيدن اجلش، در همان دوران آرزوهايش به عمل پردازد، اعمالش ‏به او منفعت مى‏بخشد و مرگش به او زيانى نمى‏رساند، و آن كس كه در اين ايام آرزو، پيش‏از فرا رسيدن اجل در عمل كوتاهى كند گرفتار خسران شده و فرا رسيدن اجل براى وى‏زيانبخش است. همانطور كه به هنگام ترس و ناراحتى براى خدا عمل مى‏كنيد به هنگام آرامش ‏نيز عمل نمائيد.

خوب بدانيد! آنها كه از حق بهره‏مند نشوند، زيان باطل دامنشان را فرا خواهد گرفت، و آنكس كه هدايت، راهنمايش نگردد گمراهى او را به هلاكت مى‏كشاند.

آگاه باشيد! فرمان كوچ درباره شما صادر گرديده، و به زاد و توشه آخرت راهنمائى ‏شده‏ايد وحشتناكترين چيزى كه بر شما مى‏ترسم هوا پرستى و آرزوهاى دور و دراز است ‏از اين دنيا زاد و توشه‏اى برگيريد كه فردا خود را با آن حفظ كنيد!

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

                                        على و دنيا

دنيا و جهان زيباى طبيعت ، آفريده محبوب و پرانعام خداوندى است و انسان فرزند دنياست و از دامان پربركتش بهره مى‏برد و به او مهر و عشق ميورزد ، انسان پيوند و پيوستى ناگسستنى با دنيا دارد و جهان هم ارتباطى با خدا و اين جهان زيبا و منظم و پرفيض نشانه عظمت و يكتائى و مهربانى خداست و آسمانها و زمين و درياها و كوهها و ابرها و بارانها و گياهها و بادها همه آيات خدايند و چهره زيباى خدا در گلبرگها و چشمه‏سارها و رودبارها و جنگلها و اندام زيباى پرندگان و چرندگان و ماهيان دريا و در تلألو ستارگان و تابش خورشيد و هواى مصفا و بالاخره در چهره انسان متجلى است و اين زيبائيها همه از اوست و همه آيات اوست و بر ماست كه جهان طبيعت و دنياى پربهره و گسترده‏اى را كه در آن زيست مى‏كنيم دوست بداريم و از بركتهاى خجسته و نعمتهاى گونه‏گون آن بهره گيريم و زندگانى پاكيزه و رفاه‏آورى را براى خويشتن فراهم آوريم قرآن مجيد ميفرمايد :

( بهره خويش را از دنيا فراموش مكن و همچنانكه خداوند به تو احسان كرد تو هم بمردمان نيكى كن و تباهى برميانگيز كه خداوند تبهكاران را دوست نميدارد ) 1 پس بايد از جهان بهره گرفت و از بهره‏هاى آن ديگران را راهنمايى كرد و بهره‏مند ساخت و نبايد اين جهان پاك و ساده و معصوم را به تباهى كشيد و قوانين و سنتهايش را بهم زد و نبايد بمردم دنيا كه فرزندان جهانند ستم ورزيد و دوستى را از خود دور ساخت قرآن مجيد ، عليرغم كسانى كه خود را از بهره‏هاى دنيا محروم ميدارند و خود را از اينهمه فضل و بركت كنار مى‏كشند ، فرمان ميدهد كه آدمها بايد از زيبائيها و بهره‏هاى دنيا بهره گيرند كه همه اين جلوه‏ها و نعمتها خاص ايمان‏آورندگانست و ميفرمايد :

( بگو چه كسى حرام كرده است زيورهائى را كه خداوند براى بندگانش پديد آورده و روزى‏هاى پاكيزه‏اى كه بر ايشان فراهم ساخته است ، اينها براى كسانى است كه بخدا ايمان آورده‏اند ) و باز ميفرمايد :

( و بخوريد آنچه را كه خداوند روزى شما ساخته است كه حلال و پاكيزه است و از نافرمانى خدائى كه به او ايمان داريد پروا گيريد ) پس نعمتهاى دنيا ، براى ما و مخصوص ماست و دنيا عزيز است و زيباست و در اختيار ما و ما نبايد همچون جوكيان و راهبان ، از دنيا بگريزيم و چون حيوانى بى‏دست و پا بسوراخى بخزيم و درويش مآبانه ، كاسه گدائى بدست گيريم و از كار و كوشش باز مانيم و اينهمه گنجينه‏هاى طبيعت را كه براى انسان پديد آمده است معطل گذاريم ولى بايد نيروئى را كه از اين جهان برميگيريم براى بهبود همه جهانيان بكار بريم و انرژى فراوانى را كه از طبيعت كسب ميكنيم در راه خدا يعنى راه تعاون و تكامل ، راه مردم ، و راه پرستش خدا و وصول به اهداف والاى انسانى بمصرف رسانيم كه مفهوم تقوى همين است و گرنه تباهى و ستم و گناه پديد مى‏آيد و نيروها بر ضد خلقها بكار مى‏افتد و يگانگيها و هماهنگيها به بيگانگى‏ها و تبهكاريها مى‏گرايد پيامبر ميفرمايد ( دنيا كشتزار آخرت است ) زيرا كردار ما در اينجهان مايه حيات ما در آنجهان است و دنيا پلكان صعود ما به قله آخرت و پل عبور ما بفراخناى ابديت است و تا از اينجا مايه نگيريم و با شايسته‏كارى در اينجهان براى خلود در آنجهان تلاش نكنيم به بيهودگى و پوچى گرائيده‏ام آخرت زدگى و دنيا گريزى يك عامل خطرناك انحرافى است كه انسان را چون ميوه‏اى خام و بمانند جنين سقط شده بيرون مى‏اندازد و حلاوت و حياتى به او نمى‏بخشد اشعار صوفيانه و شعارهاى درويش مآبانه ، نغمه‏هائى اهريمنى است كه انسان را از تكامل بازميدارد و از دامان مادر طبيعت بيرون ميكشاند و بمرگ و تباهى و سيه‏روزى مى‏اندازد و او را لقمه چربى براى دهان فراخ ستمكاران مى‏سازد على بر خلاف آنچه نره‏گداهاى بيكاره و مفتخوار و انگل بر جامعه و هو حق على‏گويان متكدى و درويشهاى پشم‏آلو و برخى صوفى مآبان آلوده كه همگى بدروغ از او دم ميزنند و او را فقير و تارك دنيا ميدانند مردى است كه بجهان و طبيعت و بهمين دنيا عشق ميورزد و مظاهر زيباى طبيعت را كه همه آيات خدايند دوست ميدارد و با آنها سخن ميگويد على دوست ستارگان است و دوستدار چشمه‏سار و نخلستان و كشتزار بحدى كه حتى با چاه راز خود را ميگويد و انبانى از هسته خرما بدوش ميكشد و از دروازه مدينه بيرون مى‏آيد و هنگامى كه از او ميپرسند اينها چيست ميفرمايد ( نخل انشاء الله ) و اين هسته‏ها را ميكارد و از چاههاى ژرف عربستان آب ميكشد و آنها را آب ميدهد و نخلستانها پديد مى‏آورد و در كشتزارها بيل ميزند و خودش چاه ميكند و قنات پديد مى‏آورد و حتى بحدى نسبت بپول و مال دنيا حساس است كه بروزگار خلافت نيمى از وقت خود را در بيت‏المال ميگذاراند و شخصا به حسابگرى مى‏پردازد و حساب همه درهمها و دينارها را دارد و ليست‏هاى حقوق را وارسى ميكند و ببرادرش يك درهم اضافى و يك صاع گندم هم نمى‏پردازد و بنماينده‏اش كه پول بيت‏المال را بالا كشيده نامه مينويسد و ميگويد اگر پولها را پس ندهى با شمشيرم ترا ميزنم و به آنكس كه از دنيا بدگوئى ميكند ميتازد و او را سرزنش ميكند و بعد بستايش دنيا ميپردازد و ميفرمايد :

( دنيا سراى راستى است براى آنكس كه گفتارش را باور دارد ، خانه تندرستى است براى آنكس كه واقعيت آنرا دريابد و جهان بى‏نيازى است براى آنكس كه از آن توشه برگيرد و سراى پند است براى پند گيران ، دنيا پرستشگاه دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان و فرودگاه الهام خداوند و بازار سوداگرى دوستان خداست كه از آن رحمت خدا را بدست آورند و بهشت جاويد را به اختيار گيرند ، پس چه كسى تواند از دنيا بدگوئى كند ) 1 پس دنيا ، پيش درآمد آخرتست و اين دو را هرگز از هم جدائى نيست و تا در دنيا نكوشيم و بشايستگى تلاش نكنيم و بتكامل نپردازيم در ديگر سراى سودى و حياتى نخواهيم داشت ، دنيا سراى آزمايش است و سكوى پرتاب و پرواز به اوج كمال و ابديت و نردبان معراج بپايگاه پاكى و آسايش و آرامش و پروازگاه روحانى بفراخناى پرصفاى لقاى خداوندى ، بازارى است كه سوداگران با ايمان با پرداخت نيروهاى راستين و دريافت علم و ايمان و بكار انداختن توانهاى مادى و فكرى و معنوى خويش به والاترين پايگاههاى رفيع انسانى ارتقاء مى‏يابند و با مردم دوستى و خدمتگرى و فداكارى و گسترش دادگرى و پاكى و شرف و كرامت ، جامعه‏اى برين و امتى نيكبخت و برابر و برادر بوجود مى‏آورند و همه انرژيها و گنجينه‏هاى جهان را براى به زيستى مردمان و تأمين زندگانى پاك مادى و رقاء والاى معنوى و روحى بكار ميبرند ولى . . .

ولى دنيا بهنگامى عزيز و شريف و ارجمند و لايق و دوست داشتنى است كه وسيله‏اى باشد براى خدمت بمردم و بسط عدل و آزادى و تحكيم بنيانهاى برابرى و صلح و هماهنگى و همگامى و تربيت براى آمادگى زيست جاودانه در جهان ديگر . ولى اگر اين وسيله هدف شد و در برابر آخرت و خدا و مردم قرار گرفت و معبود و محبوب آدميان گرديد و سنگى بزرگ شد در راه تكامل انسانى و آتشى شد خانمانسوز و مردم‏گداز و ستم‏پرداز چنانكه همه هدفهاى عالى انسانى را واژگون ساخت و پولش و مقامش و زيبائيش و لذت گرائيش همه فضائل انسانى را بباد داد و خدا را از ياد برد و خلق خدا را بمرگ و اسارت و كشتار و غارت كشيد و همه تعليمات آسمانى و عواطف انسانى و تعهدات اجتماعى را در لهيب مهيب جاه‏طلبى و برترى‏جوئى و طاغوتگرى و خودبزرگ‏بينى و تجاوز و مال‏اندوزى و جهانخوارى و جنگ‏افروزى و تباهى و شهوت و گناه سوزانيد ، آنوقت است كه چنين دنيائى زشت است و ناپسند است و پست است و ناچيز است و زهر است و درد است و ننگ است و سيه‏بختى و تيره‏روزى .

اگر دنيا را براى مردم بخواهيم نيكوست و اگر براى خودمان زشت و پليد ، اگر دنيا را پيش‏درآمد آخرت بدانيم عزيز است و محبوب و اگر معاد و اخلاق و خداپرستى و مردم‏دوستى و فضائل و برتريهاى انسانى را فداى او كنيم ، اهريمنى است ناپاك و اژدهائى است قتال و عجوزه‏اى است كه عروس هزار داماد است و هر داماد را در حجله تاريك خود بگور شقاوت سرنگون ساخته است . اينجاست كه على با چنين دنيائى مى‏ستيزد و او را بشكلهاى زشتى ترسيم مى‏كند ، گاهى او را بمارى تشبيه مى‏كند كه بظاهر نرم و نگار آئين است ولى زهرى كشنده در زير دندان دارد و گاهى ميگويد دنيا در نظر من پست‏تر از استخوان خوكى است كه در دست مردى جذامى باشد و يا از آب دماغ بزى بى‏ارزشتر است و يا چون برگ بى ارجى در دهان ملخى است و اينجاست كه مبارزات پى‏گير على با دنيا بسختى آغاز ميشود ، با دنياى نمرودها و فرعونها و بوسفيانها و معاويه‏ها نه با دنياى ابراهيم و مسيح و محمد ( ص ) و على و ابوذر دنيائى كه انسان را از خدا جدا كند و از آدميگرى ببرد و به اهريمن سائى برساند ، چنين دنيائى مردود و مطرود على است و درباره‏اش چنين ميفرمايد :

« اى دنيا از من دور شو كه افسارت را بگردنت انداختم و رهايت كردم و از چنگالت بيرون جستم و از بندهاى گرانت رهائى يافتم و از لغزشگاههايت دورى جستم ، كجايند مردمانى كه آنها را ببازى گرفتى و امت‏هائى كه بزيورهايت فريبشان دادى ؟ اگر ترا مجسم مى‏يافتم كيفر خدائى را درباره‏ات اجرا ميكردم بجزاى آنكه بندگان خدا را به آرزوهاى دراز فريفتى و مردمانى را به پرتگاهها افكندى و زمامدارانى را بنابودى كشاندى و بناگواريهاشان دچار كردى چنانكه راه گريزى در پس و پيش آنها نماند دور است كه بتو روى آورم كه هر كس پا به لغزشگاههايت گذارد فرو افتاد و كسيكه به امواج خروشانت گرفتار شد غرق گرديد و هر كس از بندهايت رهائى يافت پيروز شد و آنكس كه از خطر تو سالم ماند از تنگناى زندگانى باكى نداشت و دنيا در برابرش روزى بود كه بپايان ميرسيد از من دور شو ، بخدا سوگند تسليم تو نمى‏شوم كه خوارم سازى و رام تو نميگردم كه بر من افسار زنى ». اى بندگان خدا ، شما را سفارش مى‏كنم كه دنيا را واگذاريد زيرا او شما را واخواهد گذاشت هر چند دورى او را دوست نداشته باشيد و پيكرهايتان را خواهد پوساند اگر چه بخواهيد هميشه تازه بمانيد ، شما بمانند مسافرى هستيد كه راهى را مى‏پيمائيد و گمان ميبريد كه بپايانش ميرسيد و مقصدى را در مييابيد ولى در همين تلاش هستيد كه ناگهان مرگ را درمى‏يابيد پس به پيروزيها و نازشهاى دنيائى دل نبنديد و بزيورها و بهره‏هايش شادمان نباشيد و از گرفتاريها و ناگواريهايش بزارى و لابه نيفتيد ، زيرا چيرگى و بالندگيش پايان مى‏يابد و زيبائى و نعمتش پايدار نمى‏ماند و سختى و دردهايش هميشگى نيست هر روزگارى در اين دنيا گذرا و هر زنده‏اى در آن ناپايدار است ، آيا آثار گذشتگان براى شما پندى كوبنده نيست و سرنوشت پدرانتان بشما اندرز و عبرتى و بينشى نمى‏دهد ؟ اگر بينديشيد و خرد را بكار بريد آيا نميبينيد كه گذشتگان بازنگشتند و حاضران باقى نمى‏مانند ؟ آيا نمى‏بينيد كه مردم دنيا شبانه‏روزها را با حالتى گوناگون سپرى ميكنند ؟ برخى ميميرند و بعضى بر آنها ميگريند و بعضى بيمارند و برخى از آنها عيادت مى‏كنند و عده‏اى در بستر مرگ جان ميدهند مردم در جستجوى دنيايند و مرگ بدنبال آنهاست ، مردم از سرنوشت خود بيخبرند ولى خدا از كارهاشان بيخبر نيست و آيندگان بدنبال گذشتگان ميروند آگاه باشيد و چون خواهيد بكار زشتى دست زنيد ، مرگ را كه ويرانگر لذتها و دركوبنده شهوتها و براندازنده آرزوهاست بياد آريد و از خدا يارى جوئيد تا فرمانش را ببريد و نعمت‏هاى بيشمارش را سپاس گوئيد ). پيروزى و شكست نعمت و نقمت ، تندرستى و بيمارى ، مرگ و حيات ، سختى و آسايش و اين فلسفه ماده و طبيعت است كه هميشه بيك حال نمى‏ماند و انسان نميتواند بجهان دگرگونه تكيه كند و بر اين استوانه گردان بماند ، پس بايد تكيه‏گاهى والا و پايدار و دگرگون‏ناپذير براى خود بجويد و بمعنويت گرايد و چون بر طبق قانون آفرينش هر عملى را عكس‏العملى است و مرگ آغاز دوران واكنش‏هاست بايد بياد مرگ باشد و از زشتكارى و تباهى بپرهيزد و از خداوند توانا براى پاكى و درستى يارى بخواهد. دنيا دورانى ناپايدار است و نورهاى فريبايش زود بخاموشى ميگرايد و سايه‏اى كه بر سر مردم ميگستراند زود برچيده ميشود و تكيه‏گاه ويران‏شده‏اى است كه نميتواند پشتيبان انسان باشد و حيوان سركشى است كه بكسى سوارى نمى‏دهد بلكه لگد مى‏پراند و تيرانداز ماهرى است كه نيرومندترين مردان را بخاك مى‏اندازد و با ريسمان سياه جادوئيش همه را بسراشيبى گور مى‏كشاند قدرتهاى بزرگ جهانى همچون سزارها ، فنيقى‏ها ، اكدها ، آرامى‏ها ، عادها و ثمودها ، رامسس‏ها ، آتيلاها ، نفرتى‏تى‏ها ، ژرمنها ، ساكسونها ، اسكندرها ، كه براى خود روزى داشتند و سرورى ، بزودى در تاريكى و خاموشى فرو ماندند و با لگد دنيا بژرفاى نيستى سرنگون شدند ولى فرزندان ابديت كه بردگى دنيا را نپذيرفتند هميشه زنده و جاويد ماندند. بدنيا چنان بنگريد كه پارسايان بدان نگريستند و از آن روى گردانيدند زيرا بخدا سوگند كه بزودى ساكنانش را بدور مى‏اندازد و آسايشمندان خوشگذران را بسختى و درد ميكشاند ، آنچه از جوانى و توانائى دنيا رفت ديگر بازنمى‏گردد و آينده‏اش ناشناخته و مبهم است ، شادمانيش با اندوه درآميخته است و توانمندى مردان بناتوانى و سستى ميگرايد پس بهره‏هاى فراوانش شما را نفريبد كه جز مايه‏اى اندك بهره شما نخواهد شد خداى رحمت آرد بر آنكس كه درباره دنيا بينديشد و عبرت آموزد و بينائى يابد ، زيرا هر چه در دنيا هست بزودى نابود ميشود و آنچه در آخرتست هميشه پايدار است ، لحظات معدود عمر پايان مى‏يابد و آنچه در انتظار است فرا ميرسد ، و هر آينده‏اى اگر چه بنظر دور آيد نزديك است.

پس بايد از ديدگاه پارسايان بدنيا نگريست ، همچون سقراط كه پابرهنه از كوچه‏هاى آتن ميگذشت و ديوژن كه به اسكندر گفت از برابرم دور شو تا آفتاب بر من بتابد و بالاتر از همه پيامبران كه از گذرگاه دنيا گذشتند و دامان به آلودگيهايش نيالودند بمانند محمد ( ص ) كه خوابگاهى نداشت و آثار درشت حصير بر پشت و پهلويش مى‏افتاد و ماهها بر خانه‏اش ميگذشت كه دودى از مطبخش بلند نمى‏شد و على كه هر چند روز يك قرصه درست نان جوين بدهان نمى‏گرفت و فاطمه كه پيراهن كرباسيش را با ليف خرما پينه ميكرد و امام سجاد كه درباره‏اش گفتند روزى نشد كه برايش سفره‏اى بگسترانند و شبى نشد كه برايش رختخوابى بيندازند اينها پارسايان دنيا بودند كه از تجمل و زيبائى مسخره و فريباى دنيا چشم پوشيدند و به كوخى گلين و پيراهنى كرباسى و خوراكى خشن قناعت ورزيدند و دنيا را براى خود نخواستند و بخاطر آن بجنايت نپرداختند و ديدگاهى والاتر و بالاتر داشتند و افق اعلاى ابديت را بچشم داشتند و از پشت پرده مردم فريب دنيا ، تماشاگاه زيباى ابدى را مى‏ديدند.

 و على مردم را بهمان منظر اعلا توجه ميداد و آخرت را اگرچه بظاهر دور مينمايد نزديك ميدانست و باز امام آژير خطر را براى دنياپرستان بصدا درمى‏آورد و ميفرمايد : ( من شما را از دنيا برحذر ميدارم كه در دهان دنياپرستان شيرين و در برابر ديدگانشان خرم است ، در شهوات پيچيده شده و با بهره‏هاى گذرايش خود را بدوستى ميزند ، درخشندگيش اندك است و آرزوهاى زيبا را بچشمها ميكشد و بفريبائى خود را زينت ميدهد، شادمانيش پايدار نمى‏ماند و هيچكس از ناگواريهايش ايمن نيست ، فريبنده‏اى زيانبخش است ، گذرا و ناپايدار و نابود و ناماندگار است و شكمباره‏اى كه پيكرها را ميخورد و در شكم خود جاى ميدهد ) اگر بخواهيم دنيا را از ديدگاه على بشناسيم كارى دراز و دشوار در پيش داريم و همه‏جا كتاب جاويد على از ناسازگارى دنيا و ناپايدارى آن سخن ميگويد و در اين باره بايد كتابها نوشت و روش على خود بزرگترين درسى است براى ما تا به زر و زيور و جاه و مقام آن فريفته نشويم و سير فرعون و هامان و قارون را نپيمائيم بلكه على‏وار باشيم.
+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خطبه 21 نهج البلاغه:

 

«تخففوا تلحقوا»: سبكبار شويد تا به قافله برسيد رستاخيز و قيامت در برابر شما است و مرگ همچنان شما را مى‏راند، سبكبار شويدتا به قافله برسيد، پيشينيان شما در انتظار عقب ماندگان هستند.

 

خطبه 39 نهج البلاغه:

هر چه شما را دعوت مى‏كنم اجابت نمى‏كنيد، گرفتار مردمى شده‏ام ‏كه هرگاه فرمانشان دهم اطاعت نمى‏كنند، و چون دعوتشان نمايم اجابت نمى‏نمايند. اى بى اصلها! در يارى پروردگارتان منتظر چه هستيد؟ آيا دين نداريد كه شما را گردآورد؟ و يا غيرتى كه شما را به خشم وا دارد؟. در ميان شما به پا خاسته‏ام! هر چه فرياد مى‏كشم و از شما يارى مى‏طلبم سخن مرا نمى‏شنويد و از دستورم اطاعت نمى‏نمائيد تا چهره واقعى كارهاى بد آشكارا گردد نه با شما مى‏توان انتقام خونى گرفت، و نه با كمك شما به هدف مى‏توان رسيد، شما را به يارى ‏برادرانتان دعوت كردم، همانند شترى كه از درد بنالد آه و ناله سر داديد، و يا همانند حيوانى‏ كه پشتش زخم باشد كندى كرديد، تنها گروه كمى بسوى من شتافتند اما آنها نيز افراد مضطرب و ناتوانى بودند كه گويا آنها را به سوى مرگ مى‏برند،در حالى كه آن را با چشم خود مى‏نگرند!

                      ------------------------------------------------

دانلود کلیپ ویدیویی زیبا از گروه " همای "

 

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

راز

 

كلامي نو، سطر و صفحه اي ديگر.

كتابي تازه گشوده مي شود؛

تولدي رقم مي خورد،

و انسان چشم مي گشايد به روي جهاني كه در انتظار اوست؛

تا او را در سرنوشت خويشتن سهيم كند،

در روزگار شادي و اندوه،

در كاميابي و رويش،

در شكوه و شگفتي،

و در تلخكامي وغم.

 

هستي آهنگهاي بسيار دارد؛

پرده هاي بيشمار،

آواهايي كه بايد شنيد و نواهايي كه بايد شناخت،

بايد به ضرب آهنگ آن پي برد و به رمزهاي جاودانه اش دل سپرد.

نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود،

تا به دوردست نظر دوزد و خود را آماده كند؛

با تمام وجود، مهيا و مجهز،

براي رفتن، براي گام نهادن در راه و بيراه،

براي گريختن از بيمها، دل شوره ها و ترسها، ترديدها،

براي فرورفتن و فرا رفتن،

عبور از مرزها و گذر از بينهايت به اقليم پر رنگ رويا،

به سرزمين مكاشفات، به ديار دريافتها،

به سوي فهمي عميق تر و هدايت جهان بسوي هرآنچه مي خواهيم،

كوشش بسيار براي دانستن يك راز،

كليدي براي دستيابي به همه چيز،

 

هركس مركز جهان خويشتن است،

نقطه توأمان آغازها و پايانها.

 

او ارزشهاي خود را بنا مي نهد و هويت خويش را شكل مي دهد؛

آيا ما پديد آورندگان شرايطيم و يا خود پديده اي برآمده از آن؟

مرزهاي اختيار ما كجاست؟

و دستهايمان در كدامين وادي از نيرو عاري مي شود؟

 

در دنياي روابط تاريك،

در جهان چراغهاي خاموش،

در وادي متروك انسانهاي تنها با مناسباتي مخدوش؛

چه كسي مي خواهد در فردگرايي خود فرو رويم؟

در دنياي ذهنيات شناور بمانيم

و جهان درون را به معياري ترديد ناپذير بدل سازيم.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه ششم تیر 1386   توسط  توحید   | 

 

 دم بود نایی من در دمِ دم هستم نی
بند بندم همگی پر بود از نغمه وی
هر دم از دم بزند آتشم اندر رگ و پی
عشق دم گاه به رومم کشد و گاه به ری
"گاه اندر عرب اندازد و گاهی عجمم"
یا رب این نای و نی و ما و من و دمدمه چیست؟
دم به دم می دمد و صاحب دم پیدا نیست
پر صدا کرده جهان را ز منم این منم کیست؟
منم این صاحب دم ،یا من او هر دو یکیست
"او منم یا منم او یا بود از او منمم"
منم آن ذات که در عین صفات آمده ام
از حضور شه شیرین حرکات آمده ام
خضر راه حقم و از ظلمات آمده ام
گمرهان را هله از بهر نجات آمده ام
"ای بسا مرده که یک دم شود احیا ز دمم"
من که از باده خم هو مخمورم
نیست جز درد کشی چیز دگر منظورم
من ز هفتاد و دو ملت به حقیقت دورم
بر سر دار انا الحق زنم و منصورم
"خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غمم"

ترانه سرا

:

مقدس فانی

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

يقين در عرفان بر سه نوع است:

 

1)‌ علم اليقين:

يقيني است كه سالك پس از طي منازل عرفاني در سير الي الله ، از طريق كشف حقيقي به آن مي رسد و آن محبتي از طرف حق براي سالك است و از فلسفه و منطق و عقل خارج مي باشد.

 

2) عين اليقين:

يقيني است كه سالك پس از طي منازل عرفاني و در سير في الله، از طريق دل شهود  مي كند و اين علم غير قابل بحث  و خارج از عقل و فلسفه و منطق مي باشد.

 

3) حق اليقين:

يقيني است كه عارف به حقيقت مي رسد و در قاب قوسين ( حلقه هاي اتصال با پروردگار )‌ قرار و بعنوان عارف واصل محشور و باعث هدايت و ايمان ديگران مي شود و چنانچه به مرحله سير مِنَ الله برسد به عنوان استاد و دستگير، مامور مي گردد و جزو اولياي خدا مي شود.

 

عزيزان

ذرات دايما در حال اتصال با شبكه هوشمند و با شعور هستي هستند. وقتي كه ما در حال اتصال هستيم، ‌ذرات جسماني و ذرات همجوار با ما هم آوا مي شوند.

وقتي از ياد خدا غافل شده و دچار خصيصه هاي غيبت، حسادت، ناسپاسي، ‌دروغ، كينه نفرت،‌ حرام، بخل، طمع، حرص،‌ ريا و .... مي شويم، ‌ذرات از ذكر و اتصال باز مي مانند.

تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا ﴿44﴾ - سوره الإسراء

آسمانهاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست او را تسبيح مى‏گويند و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش تسبيح او مى‏گويد ولى شما تسبيح آنها را درنمى‏يابيد به راستى كه او همواره بردبار [و] آمرزنده است.

ذكر حق در مرحله اول، يكسو شدن است و در مرحله دوم به صفات خداوند رسيدن است و در مرحله سوم فنا در صفات شدن است.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا ﴿41﴾ ـ سوره احزاب

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد خدا را ياد كنيد يادى بسيار.

 

الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴿28﴾ - سوره رعد

همان كسانى كه ايمان آورده‏اند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى‏گيرد آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مى‏يابد.

 

فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ ﴿152﴾ - سوره بقره

پس مرا ياد كنيد [تا] شما را ياد كنم و شكرانه‏ام را به جاى آريد و با من ناسپاسى نكنيد.

 

پروردگارا

به ما عشقي پاك و بدون چشمداشت عطا كن.

و در اين دنيا ابزار ياري و شفايت قرارمان بده.

تا در همه چيز صفات تو را ببينيم و غرق در موهبتهاي لحظه اي تو شويم.

و با قرار گرفتن در حلقه هاي دايمي اتصال با تو، به مرحله فنا شدن در صفاتت  برسيم.

آمين يا رب العالمين.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه هفتم خرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

               

 

اسماعيلت كيست؟؟؟

..واکنون ابراهیمی و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای.

اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ آبرویت؟ شغلت؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ پولت؟ خانه ات؟ اتومبیلت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایي ات؟ و ... این را باید خود بدانی و خدایت . من فقط میتوانم نشانی هایش را به تو بدهم ، آنچه تو را در راه ایمان ضعیف میکند ، آنچه تو را در راه مسوولیت به تردید می افکند ، آنچه دلبستگی اش نمیگذارد تا پیام حق را بشنوی و حقیقت را اعتراف کنی ، آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه و ... به فرار میکشاند و عشق به او کور و کرت میکند و بالاخره آنچه برای از دست ندادنش ، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست میدهی ، آن اسماعیل توست ! اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیئی ، یا حالت ، یا وضع و یا حتی یک نقطه ضعف !

تو خود آن را هر که هست و هر چه هست باید به مسلخ ببری و برای قربانی انتخاب کنی. ولي : ذبح گوسفند بجای اسماعیل قربانی است و ذبح گوسفند بجای گوسفند قصابی !!!

و باید نیک در خود بنگریم. شاید آنکس و یا آنچه را که مراد خودمان تصور میکنیم اسماعیلی است که باید قربانی شود. آنچه که ما را به بند اسارت و وابستگی می کشاند، ما را از لذت رسیدن به شیرینی عشق خدایی دور میکند. ماسكها و صورتكهايمان را برداريم؛

خدا منتظر است.....

                           

هنگاميكه ماسکهایمان را برمی داریم زندگي امان از عشق سرشار می شود، پر از سعادت مي شود.

گدايان زندگي تنها آن كساني هستند كه در دلشان عشقي وجود ندارد، و چطور مي توان بخت و اقبال آن كساني را توصيف كرد كه در دلشان چيزي نيست مگر عشق! در لحظاتي چنين سرشار انسان با خدا روبرو مي شود. و...

     تنها عشق است كه به مثابه خدا مي شناسمش.

 

    

  

      

                      

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386   توسط  توحید   | 

 

     

                                                                                               دکتر شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385   توسط  توحید   | 

 

 

سرآغاز دین ، خداشناسی است ؛ و کمال شناخت خدا، باور داشتن او ، و کمال باور داشتن خدا، شهادت به یگانگی اوست ؛ و کمال توحید « شهادت بر یگانگی خدا » اخلاص ؛ و کمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است ؛ زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیر از موصوف ، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است ؛ پس کسی که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزی نزدیک کرده ، و با نزدیک کردن خدا به چیزی ، دو خدا مطرح شده ؛ و با طرح شدن دو خدا ، اجزایی برای او تصور نموده ؛ و با تصور اجزا برای خدا ، او را نشناخته است

و کسی که خدا را نشناسد به سوی او اشاره می کند و هر کس به سوی خدا اشاره کند ، او را محدود کرده ، به شمارش آوَرَد . و آن کس که بگوید « خدا در چیست ؟ » او را در چیز دیگری پنداشته است ، و کسی که بپرسد « خدا بر روی چه چیزی قرار دارد ؟ » به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است ، در صورتی که خدا همواره بوده و از چیزی به وجود نیامده است .

با همه چیز است ، نه این که همنشین آنان باشد ؛ و با همه چیز فرق دارد نه این که از آنان جدا و بیگانه باشد . انجام دهنده همه کارهاست ، بدون حرکت و ابزار و وسیله ، بیناست حتی در آن هنگام که پدیده ای وجود نداشت ، یگانه و تنهاست ، زیرا کسی نبوده تا با او انس گیرد و یا از فقدانش وحشت کند .

 

نهج الــــــــــــــــــــــبلاغه

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385   توسط  توحید   | 

 

          

 

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه بیستم اسفند 1385   توسط  توحید   | 

 

 

چو دل را محرم اسرار كردند                     خموشي را امانت دار كردند

 

مسئله نفس در مباحث عرفانى از مباحث محورى است ، چرا كه در تمام مسائلى كه عرفان مطرح مى كند ، تزكيه و تصفيه  نفس مورد توجّه قرار گرفته است .

 

كسى كه نفس سركش را رام نكرده و غرايز و شهواتش را با برنامه هاى الهى مقيّد ننموده و از خود نگذشته و روى دل به سوى قبله حقيقى نكرده باشد ، هرگز نمى تواند در جمع عارفان الهى قرار گيرد .

 

بى ترديد تهذيب و تزكيه  نفس از اهداف مهم و اساسى انبياى الهى بوده است .

تمام بدبختى هايى كه در دوره ى حيات ، گريبانگير بشر است ، علّت ومنشأيى جز پيروى از هواى نفس نداشته و ندارد .

 

از صاحب نفس شريره نمى توان توقّع خير داشت و اگر خيرى هم از او صادر شود به دايره  حبط كشيده مى شود .

 

نفس مهذّب و تزكيه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمايه  عظيم و ابدى مى شود :

 

1 ـ علم بدون جهل .

2 ـ ثروت بدون فقر .

3 ـ عزّت بى ذلّت .

4 ـ حيات بى موت .

 

آراستگى نفس به اين چهار ويژه گى ارزشمند از ماده  فلاح ، كه براى تزكيه  نفس ، در قرآن به كار رفته است استفاده مى شود . چنانكه راغب اصفهانى در المفردات متذكّر شده است .

 

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ) .

 

« نفوس آلوده كه نفوس ناقصه اند ، از خير و رحمت محروم ، و از رسيدن به عنايت حضرت محبوب ممنوعند » .

 

از اهمّ وظايف انسان كه در رأس وظايف اوست ، مخالفت با خواسته هاى غير مشروع نفس است . در آثار اسلامى از اين مخالفت تعبير به جهاد اكبر تعبير شده است .

 

عاشقان حق و ارادتمندان يار و سالكان طريق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جايى كه بزرگمردى مانند رسول اسلام در دعاهاى خود به پيشگاه محبوب عرضه مى داشت :

 

أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا .

 

راستى در صورت آلوده بودن نفس به رذايل ، و اسير بودن به دست انواع گناهان آيا مى توان دعوى محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آيا مى توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفى كرد ؟!

 

مراحل نفس

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه  نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد .

 

 ۱. نفس امّاره

در اين مرحله ـ چنانكه در سوره يوسف آيه  53 به آن اشاره شده است ـ نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه كامل و سلطه  شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .

 

از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت سر نمى زند . همه  كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .

 

انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت .

 

از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .

 

انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه  مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد .

 

2 . نفس لوّامه

در اين مرحله كه آيه  دوم سوره  قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .

 

اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .

 

اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى را فراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود .

 

سالك در اين مرحله نيز بايد به رام كردن ومطيع نمودن همان نيروهاى مرموز نفس مشغول شود.

 

3 . نفس ناطقه يا متفكّره

در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .

 

قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است:

 

                        ( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .

 

               « هركس بكوشد ، بطورقطع به نفع خود كوشيده است » .

 

سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد .

 

بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .

 

در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند .

 

4 . نفس عاقله يا ملهمه

در اين مرحله قوّه  تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه  اراده عقلى تجلّى و ظهور مى كند .

 

در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله  اراده  عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه شئون زندگى جارى خواهد گشت .

 

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .

 

اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .

 

مرحله  چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله  اول و سه مرحله  بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .

 

در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه  نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه  نفسانى ، مغلوب انوار قاهره  قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .

 

چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه  پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه  بر نفس را خواهد چشيد .

 

سالك در اين مرحله  از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه  شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .

 

( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .

 

« كسانى كه در راه ما بكوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى كنيم » .

 

از اين زمان است كه سالك عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعيّت آن همه حقايق را كه درباره  مقام و حالات گوناگون تزكيه  نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد .

 

5 .نفس مطمئنّه

در مرحله  چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه  تعقّل و اراده  عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .

 

از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .

 

اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه  نفس همين است .

 

ولى در اين مرحله  پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .

 

آيينه غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .

 

دراين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم  پيرو اراده  الهى او مي شود .

 

6 . نفس راضيه

اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته  مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .

 

بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه  انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .

 

اين مقام عرصه  عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .

 

در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده  بنده  او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده  اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه  آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .

 

اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه  جدايى و پرده  ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .

 

در اين مقام انتظار وصل با شعله  آتش جانسوز عشق ، همه  نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .

 

7 . نفس مرضيّه

اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .

 

در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .

 

در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته  مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته  توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته  من باش .

 

آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته  آفريده  خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود : سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه

او طالب بود و من مطلوب .

 

احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است .

 

در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .

 

البتّه براى رسيدن به مرحله  نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .

 

در اين سير و سفر پيروى كردن از دستورهاى غير خدا و مكتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عين گمراهى است و نه تنها آدمى را به جايى نمى رساند ; بلكه در وادى هلاكت انداخته و عمر او را ضايع مى كند .

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385   توسط  توحید   | 

 

         

                                                             

با تشكر از آقاي شريفيان http://mehrbaan.blogfa.com

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه هفتم اسفند 1385   توسط  توحید   | 

   

تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني

 

تو نداني كه خود نقطه عشقي، تو اسرار نهاني

 

همه جا تو، نه يك جاي، نه يك پاي، همه اي،

 

همهمه اي، تو سكوتي، تو خود باغ بهشتي،

 

تو به خود آمده از فلسفه چون و چرايي،

 

به خود آي تا به در خانه متروكه هركس ننشيني

 

و به جز روشني پرتو خود هيچ نبيني و

 

 گل وصل بچيني.

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه سی ام بهمن 1385   توسط  توحید   | 

 

همه مي پرسند: چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد؟
روي اين آبي آرام بلند که تو را مي برد اينگونه !!
به ژرفاي خيال؟
نه به ابر !!!
نه به آب !!
نه به برگ!!
نه به اين آبي آرام بلند!!!
نه به اين خلوت خاموش کبوترها!!!
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده !!!
به جام من به اين جمله نمي انديشم!!
به تو مي انديشم !!!
اي سراپا همه خوبي.......
تک و تنها به تو مي انديشم همه وقت.....
همه جا من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را !

اين سماور جوش است ،پس چرا مي گفتي
ديگر آن خاموش است؟؟
باز لبخند بزن
قوري قلبت را ،زودتر بند بزن
توي آن، مهرباني دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چاي تو دم بکشد.
شعله اش را کم کن.
دست هايت ، سيني نقره نور
اشک هايم ، استکان هاي بلور
کاش استکان هاي مرا ، توي سيني دلت مي چيدي
کاشکي اشک مرا مي ديدي.
خنده هايت قند است.
چاي هم آماده ست
چاي با طعم خدا
بوي آن پيچيده است،از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزيز
توي فنجان دلم
چايي داغ بريز.

من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

دل من باغچه اي مي خواهد
که روان باشد در آن رگ احساس فروغ
و در آن جوي محبت جاري
که در آن پنجره هاي اميد
رو به غمهاي دلم باز شود
دل من باغچه اي مي خواهد
که پر از مهر ومحبت باشد
وپر از نسترن و آلاله
ودر آن عشق به اندازه دريا باشد
فرش آن يک چمن سبز ظريف
وسطش حوض بلور
و کنارش دو سه تا پروانه
دل من باغچه اي مي خواهد
شايد اندازه يک دست نياز
شايد اندازه يک وقت نماز
چه کسي ميداند؛
شايد اندازه تو!!
شايداندازه من...
شايد اندازه دل...!

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385   توسط  توحید   | 

   

به نام یگانه خالق بی همتا

 

   پرواز به سوی آن یگانه

 

آه ای خدا، واقعا دلم می خواهد پرواز کنم به سوی تو،تو را بخواهم ، تو را بدانم و عشق بورزم تنها به تو ای خدا.

 

مهم نیست تا کی در این دنیا پرواز می کنم ، مهم این است چه در این دنیا چه در آن دنیا به پروازم ادامه دهم. خدایا  تا کنون  راه می رفتم ،خسته می شدم و باز راه می رفتم اما برای چه؟ تا کی اسیر این زمین و مادیات باشم؟  دلم می خواهد با بالهایی که توبه  من دادی پرواز کنم ،همه انسان ها ، همه موجودات را ببینم و دوست داشته باشم.

 

خدایا دلم می خواهد به همه آنهایی که بالهایشان زخمی شده کمک کنم تا بهبود یابند، دلم می خواهد همه آنهایی که یادشان رفته بالی دارند برای پرواز به یاد بیاورند پرواز را.

 

خدایا، دیدن تو شوق پرواز را در دلها به وجود می آورد .خدایا کمک کن حجاب ها رابر داریم و به تو برسیم.

 

خدایا چشمهای یک پرنده عاشق همه را می بیند.خدایا موقع پرواز هنگامی که بال و پر می زنم انگار همه متعلقات دنیا را به خود دنیا برمی گردانم ، جاذبه زمین را رها می کنم و با شتاب عشق به سوی آسمان می آیم.خدایا تو را خواستن چه زیباست.نهایت لذت بردن است.

 

نمی خواهم توجه زیاد به یکی از نعمتهایت مرا اسیر آن سازد ، و فراموش کنم بقیه نعمتهایت را. و هرگز با دل بستن به دنیا قفسی برای خود نسازم.

 

خدایا نمی خواهم دوست داشتن چیزی سبب شود تا آن را برای خود بخواهم.خدایا همه چیز از آن توست  و تو حقیقتا مالک هر چیز هستی.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385   توسط  توحید   | 

 

مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد

 

یادداشت اول: آغازيك سوال!

نوشته: فرامرز کوثری

جواني معمولي را تصور كنيد كه ناگهان از مدرسه به محيط دانشگاه كشانده مي شود و در‌ست لحظه‌اي كه همه گمان مي كنند او راه درست زندگي و خوشبختي را يافته و ديگر توفيق و كاميابي او تضمين شده ، به يكباره متوقف شود و افسرده و پريشان به جستجوي اين سوال برخيزد كه چرا بايد بقيه راه را تا لحظه مرگ  مطابق قواعد و قوانين حاكم بر اجتماع گام بردارد و اساسا چرا همين الآن اين زندگي منتهي به مرگ و نيستي را متوقف نسازد.

اين جوان من بودم. فردي كه از اين به بعد او را با نام ” كيميا“ خواهيد شناخت.

سال اول دانشگاه بودم و بسيار افسرده و پريشان و تقريبا در آستانه جنون و از هم پاشيدگي ! برايم غير قابل قبول بود باور حرفهاي كساني كه خودشان به حرفهاي خود عمل نمي كردند. به خوبي و به چشم مي ديدم كساني را كه ادعاي دانستن مي كنند و از سر دانايي و از ارتفاع بسيار بالا به نصيحت مي پردازند. اما در عمق وجود خودشان هم از اينكه نمي دانند در هراس اند و جرات اينكه كمي سر خود را بالا نگه دارند و به خورشيد زل بزنند را ندارند.

براي رسيدن به آرامش و توجيه آرام بخشي از زندگي به كلاس استادان زيادي رفتم و مي توانم بگويم كه تقريبا بخش زيادي از درآمد و پس اندازم را خرج كردم اما صد افسوس و هزاران دريغ كه حتي در وجود يكي از اين استادان مدعي معرفت ذره اي شعور و عرفان نديدم. همه آنها دريده چشماني بودند ياوه گو كه نقطه قوتشان فقط پررويي بود و بي شرمي و اين مجموعه خصايص باعث شده بود تا آنها احساس قدرت كنند و بقيه آدمها را گوسفنداني تصور كنند كه بايد كنار هم گذاشته شوند تا گله‌اي تشكيل شود و بعد شير شان  دوشيده و پشمشان  چيده شود  و نهايتا براي سلاخي به قصابي فرستاده شوند.

از تناقض و ندانستگي ديگر خسته شده بودم. بارها در خوابگاه و پانسيون دانشجويي ، رفقا دوره ام مي‌كردند و آنها كه راهي را براي سرگرم ساختن خود پيدا كرده بودند در فوايد و مزاياي روش هاي متنوع سرگرم شدن سخنراني مي كردند. اما من بين خود و آنها فاصله بسيار زيادي احساس مي‌كردم. نمي توانستم مانند آنها خودم را به خنگي بزنم و در عين حال ادعاي دانايي كنم. به همين خاطر يك روز كه ديگر طاقتم طاق شده بود نيمه شب از پانسيون بيرون زدم و به پاركي در همان نزديكي پناه بردم. پارك بسيار خلوت بود و تك و توك رهگذري درگوشه و كنار آن به چشم مي خورد. دقيقا به خاطر ندارم ساعت چند بود  اما خوب مي دانم كه پاسي از شب گذشته بود و تقريبا شهر به طور كامل در خواب فرو رفته بود. روي يكي از صندلي هاي پارك زير چراغ كم سويي نشستم و چند بار نفسي عميق كشيدم.

هوا آنقدر لطيف و تازه بود كه ناگهان غمي لطيف در دلم جا خوش كرد و تمام تنم به يكباره به لرزه افتاد. لرزه اي كه چندان دوام نيافت و به سرعت همانطوري كه آمده بود از وجودم رخت بست. با رفتن لرزه آرامشي غريب بر وجودم حاكم شد. چنان شد كه انگار همه غم ها و غصه ها و سوالات بي جوابم به يكباره نيست و نابود شدند. و من ماندم و يك عالم شادي و بي خيالي! خداي من چه اتفاقي افتاده است!؟

صداي گرم و پرطنين پيرمردي مرا به خود آورد. اومقابل من ايستاده بود و  با لبخندي كه در تاريكي به خوبي ديده نمي شد ، اما از صدايش كاملا پيدا بود، به سوالي كه از خودم پرسيده بودم پاسخي عجيب داد:” هيچ اتفاقي كيميا! در واقع از همان ابتدا هم سوالي وجود نداشت! تو فقط با انداختن خودت در آغوش طبيعت يعني مادر واقعي همه موجودات عالم به دنياي بي سوالي برگشتي! يعني همان دنيايي كه از كودكي در آن بودي و كودكي خود را به واسطه آن باشوق و آرامش سپري نمودي! بعضي ها مثل تو با لرزه اي گذرا از اين برزخ بي سوالي عبور مي كنند و بعضي با لرزه هايي بس تكان دهنده و عذاب آور!“

نمي دانستم او كيست. غريبه اي اين وقت شب در پاركي نيمه تاريك مقابل من ايستاده بود و بسيار زيبا اما مرموز و پركنايه جواب سوالي را مي داد كه من در خلوت ترين لحظه زندگي ام از خودم پرسيده بودم. با صراحتي كه هميشه جزو خصايص ذاتي ام محسوب مي شد از او پرسيدم:” شما كه هستيد!؟ “

پيرمرد با آرامش پاسخ داد:” خودآمراد. كه دوستان بعضا به عمد و شايد براي راحتي به من مي گويند خدامراد! تو هم بايد كيميا باشي! اي كاش اين آرامش و بي خيالي را مي توانستي تا ابد باخودت همراه ببري و هميشه با آن به سر بري . اما افسوس كه كالبد تو هنوز آمادگي نگهداري و حفظ آن را ندارد و براي داشتن دائمي آن تربيت نشده است. اي كاش انسان مي توانست در لحظات ناآرامي و افسردگي به طور همزمان احساس لحظات آرامش و نشاط و شادماني را نيز تجربه كند. اما افسوس كسي كه در فضاي افسردگي قرارداده شده است احساس و فكر و ذهن و جسم و روحش چيزي جزحسرت و نوميدي و فسردگي و بي چارگي را تجربه نمي كنند و اين خيلي بد است. در اين مواقع اگر لرزه اي بر تن آدم نيافتد و يا رهگذري مثل من ازكنار او عبور نكند. مرگ و فلاكت انسان حتمي است. در حقيقت در اين لحظات سرنوشت محتوم فرد مرگ و نيستي است و اين پاكي و زلاليت و شفافيت باطن فرد و اراده لحظه اي اوست كه تعيين مي كند فرد حق دارد مجوز زندگي بيشتر را بدست آورد يا خير. “

خوب نمي فهميدم اين پيرمرد روشن ضمير چه مي گويد. او مي دانست مشكل من چيست و وقتي صحبت مي كرد چيز آرام بخشي بر وجود من مستولي مي شد. در عين حال از حضور او نيز نمي ترسيدم. او بيش از حد عالي و خواستني بود و اين براي من كه بسيار تنهابودم يك نعمت محسوب مي شد. در حقيقت با وجودي كه در باطن از حضور در كنار او لذت مي بردم اما در عين حال از او كمي مي ترسيدم. او بيش ازحد مرموز و غير عادي بود و گوشه اي از ذهن من دائم به من هشدار مي داد كه بيشتر مواظب خودم باشم. به همين خاطر ناگهان ازجا برخاستم و مانند شخصي كه زمان حضور او به اتمام رسيده و بايد هر چه سريعتر به پانسيون برگردد خودم را جمع و جور كردم و با قدم هاي بلند از پيرمرد جداشدم. ولي خدامراد با چستي و چالاكي بسيار خيره كننده اي پشت سر من به راه افتاد و تقريبا چند گام جلوتر از من به سوي درب خروجي پارك قدم برداشت. سرعت قدم زدن و چالاكي پيرمرد براي لحظه اي مرا متحير ساخت. او از هم سن و سالهايش بسيار جوان تر به نظر مي رسيد و اساسا اندام ظريف و ورزيده اش به هيچ وجه به سن و سالش نمي آمد.

سرعت قدم هايم را كم كردم و بعد از مدتي ايستادم. خدامراد هر چه بود نمي خواست مرا تنها بگذارد و همانطوري كه گفتم من هم در اعماق وجودم نمي خواستم از او جدا شوم. درواقع از لحظه اي كه از او فاصله گرفتم ناآرامي و شوريدگي آشناي قبلي به سويم هجوم آوردند و من دوباره دچار همان حالت سردرگمي و پوكي شدم.

خدامراد وقتي ديد من ايستادم لحظه اي متوقف شد  و نيم نگاهي به پشت سر انداختدو سپس با سرعت به سمت جلو حركت نمود. او به سرعت در مقابل ديدگان من محو شد و در لابلاي درختان پارك گم شد. با كنجكاوي مسير حركت او را زير نظر گرفتم اما موفق به رويت او نشدم. دوباره روي اولين صندلي نشستم و در خود فرو رفتم. نزديك به نيم ساعت گذشت و  اثري از او نديدم. براي لحظه اي اين فكر به ذهنم رسيد كه نكند به خاطر خستگي و مشغله ذهني ناگهان خوابم برده بود و همه اين اتفاقات در خواب برايم رخ داده است؟! لبخندي بر لبم نقش بست! بي گمان چنين بوده است. وگرنه اين وقت شب حضور پيرمردي با آن حركات و رفتار و گفتار عجيب در پارك كاملا غير منطقي و بي معني مي نمود. داشتم در اين افكار خودم را غوطه ور مي ساختم كه دوباره صداي پيرمرد يعني خدامراد مرا به خود آورد. او گفت:”چقدر بدبخت است اين انسان عصر ارتباطات و اطلاعات! با جمع كردن چندجمله كليدي در ذهن خود احساس دانايي مي كند و با رديف كردن چند كلمه بي معنا كنارهمديگر خود را توجيه و راضي مي كند! انسان قرن بيست و يك ازهمه نسل هاي پيش تر خود نادان تر و ابله تر است. چرا كه پيشينيان باعمل و مشاهده به آرامش مي رسند و اين نسل جديد با كلمات و جملات! بايد هم اينطور باشد! وقتي بيش ازهشتاد درصد وقت انسان قرن حاضر در سركلاس و خواندن كتاب و روزنامه و شنيدن اخبار راديو و تماشاي تلويزيون و فيلم و سينما مي گذرد، چطورمي توان انتظار داشت كه چنين انساني كلمه گرا و لغت پرست نشود و به جاي جستجوي دليل زنده براي سوالات خود به دنبال جملات جادويي نگردد. انسان قرن بيست ويك فقط با تلفظ چند واژه در درون خود معتاد مي شود و بارديف كردن چند جمله در ذهن خود ، مجوز تجاوز و خشونت عليه ديگر همنوعان خود را صادر مي كند. انسان قرن بيست و يك به راستي فلك زده و بدبخت است و چنان است كه گويي نفريني پايان ناپذير از همان روز اول مدرسه رفتن و شايدهمان لحظه آغازين تماشاي فيلم و تلويزيون زندگي او رافرا گرفته است. او گرفتار تار عنكبوتي كلمات و جملات و عبارات تميز و كثيف شده است. كلماتي كه بعضي اوقات از پاك ترين چيزها براي او عزيزترند و بعضي اوقات از پليد ترين چيزها زشت تر و نازيباتر. بله كيميا! ماآدمهاي قرن بيست و يكمي  مستعد ترين نسل بشر براي گول خوردن هستيم. براي فريب دادن ما نسل جديد لازم نيست كسي چهره خود را با گريم و آرايش عوض كند. كافي است چند كلمه جادويي باخود حمل كند. انرژي و اعتباري كه ما به واسطه اين كلمات آرزومند رسيدن به آن هستيم كار صدها كيلو گريم و آرايش راانجام ميدهد. و نهايت اين اتفاق چيزي نيست جز آنكه ما فريب مي خوريم.

تو به خودت گفتي كه خدامراد ساعت پيش غيرواقعي بوده است و بلافاصله مساله از ذهن ات پاك شد. اما آيا به راستي تو گمان مي كني كه ابزارهاي لازم براي تشخيص واقعي از غير واقعي را در اختيار داري. فراموش مكن وقتي در خواب هستي و رويا مي بيني ، اكثر اوقات بر اين باوري كه در جهان واقعي حضور داري و دقيقا به همين خاطر است كه بين رويا ديدن و تماشاي فيلم تفاوتي را حس مي كني. حال به من بگو چه تضميني وجود دارد كه الآن در خواب نباشي !؟ مگر نه اين است كه حس گرها و ابزارهاي تشخيص تو هم به خواب رفته اند و همگي واقعي بودن اين دنياي به ظاهر واقعي (كه مي تواند براي خود نوعي خواب باشد ) را تائيد و تصريح مي كنند!؟ اكنون من از تو سوالي مي كنم كيميا! و آن اين است كه به من بگو آيا امكان ندارد بشر از ابتداي تولدش هرگز به خواب نرفته باشد ، بلكه شبها فقط به دنياي واقعي ديگري قدم مي گذارد كه با وجود واقعي بودن بادنياي بازهم واقعي روزها تفاوت دارد!؟ به راستي اگر دنياي خواب واقعي نبود آيا مساله خوابيدن انسان بي معنا نمي شد!؟ يعني كائنات آنقدر بي فكر و اسراف گر است كه نيمي از ايام زندگي و حيات موجودات يعني شبها رابه خوابيدن و در رويا فرو رفتن هدر دهد؟!“

خدامراد ساكت شد. به چهره اش كه در تاريكي مي درخشيدخيره شدم. هيچ جوابي براي سوالش نداشتم. به راستي وقتي حسگرهاي انسان يعني همان ابزارهاي دريافت اطلاعات از جهان هستي خود جادو شده باشند چگونه مي توان مطمئن بود كه همين الآن جادو نشده باشيم!؟

خدامراد دوباره لب به سخن گشود و ادامه داد:”وقتي به زور جراحي  روي چشم يك نفر لنز هاي رنگي قرمز مي گذارند و بعد آن آدم با ميل خودش هم از عينك قرمز رنگ اضافي استفاده مي كند ، به راستي ديگر چه دليلي دارد كه از اين انسان فلك زده انتظارداشته باشيم كه دنياي آبي و سبز و سفيد را بفهمد و درك كند. او چيزي جز خون و سرخي رانمي بيند. اگر اين انسان به آسمان آبي بنگرد چيزي جز سياهي(و در بهترين حالت سرخ بسيارتيره) نمي بيند. ما آدمها در بيداري وادار شده ايم براي درك شدن انواع عينك ها را به چشم و انواع صافي ها را به گوش بزنيم و فقط بخش انتخاب شده اي از اطلاعات هستي را درك كنيم. حال چگونه انتظار داري كه با اين اوصاف بتوانيم دنياي رنگي و پر شكوه رويا رابه خاطر آوريم؟ و حتي فراتر از آن فضاهاي عجيب و غريب و متنوعي كه همين الآن در بيداري موازي فضاي زندگي ما وجود دارند و موجودات دنياهاي ديگر را كه همين الآن كنار ما به زندگي خود ادامه مي دهند بفهميم. كيمياي عزيز! مشكل بشريت امروز اين نيست كه ضعيف شده و قادر به درك صحيح دنياي واقعي اطراف خود نيست. بلكه مشكل تمام انسان هاي متمدن قرن بيست و يك اين است كه آنها به طور گزينشي با اطلاعات دريافتي از هستي برخورد مي كنند و لجوجانه و متعصبانه گمان مي كنند كه فقط باعينك قرمز مي توانند رنگهاي تمام عالم را درك كنند.

اگر دچار افسردگي و غم و غصه هاي تمام ناشدني هستي ويا اگر براي مسائل خود جوابي پيدا نمي كني به جاي اينكه بلافاصله نتيجه بگيري براي اين سوالات هرگز جوابي وجود نداشته اين احتمال را هم بده كه شايد عينكي بر چشم زده اي كه دنيا را اينجوري مي بيني و يا سمعكي خاص بر گوش داري كه صداهاي خاصي را به درون تو منتقل مي كند. چرا گمان مي كني تمام ورودي هاي بدن تو درست كار مي كنند و اشكال و ايراد از جهان بيرون است. كمي به خود بيا ! خواهي ديد كه يك سري قالب‌ها و باورهاي قالبي به ظاهر غير قابل ترديد تمام زندگي تو را از تو گرفته اند و تو چون از ترس مرگ جرات نمي كني  روي اين قالب ها شك كني هر روز زندگي ات هزاران بار مي ميري و زنده مي شوي!“

خداي من! اين پيرمرد عجيب و غريب دراين وقت سحر كه بود و چرا اينقدر زيبا و باشكوه صحبت مي كرد. او مي دانست چه مي گويد. جملاتي كه سرهم مي كرد نظمي چند لايه داشت و هر عبارتي كه مي گفت به طرز وصف ناپذيري با كل عبارات قبلي او همخوان و همساز بودند. او به طرز خارق العاده اي نسبت به  آنچه مي گفت اشراف داشت و اين اشراف و تسلط به يك باور آنچنان در كلام او راه يافته بود كه مرا در جاي خود ميخكوب كرده بود. پيرمرد خود را خودآمراد معرفي كرد. يعني كسي كه مراد خودش را از خودش طلب مي كند. در اين نام نوعي غرور و اعتماد به نفس عجيب به چشم مي خورد. غروري كه باشكوه مي نمود و به يكباره به انسان آرامش و اقتدار عجيبي مي بخشيد. سرم را بلند كردم و به چشمانش خيره شدم. نگاهي شفاف و نرم داشت. نگاهش شبيه آهويي بود كه هر لحظه منتظر رميدن است. نمي توانستي حالت خاصي را در نگاهش پيداكني. اما برق عجيبي كه در پنهاني ترين بخش چشمان مي درخشيد حكايت از هوشمندي خارق العاده اي مي كرد كه در سلولهاي مغز صاحبش پنهان شده بود. طرز لباس پوشيدن و راه رفتنش نيز عجيب بود. پوشش او به گونه اي بود كه اصلا نمي توانستي او را در خيابان تشخيص دهي. چرا كه بيش ازحدعادي و معمولي بود. يك جور استتارطبيعي و اجتماعي داشت. او به راستي بخشي از هستي بود و اگر لحظه اي ازاو فاصله مي گرفتي ديگر نمي توانستي او را در بين ديگران پيدا كني! شايد به همين دليل بود كه وقتي ازمن دور شد ديگر نتوانستم او را پيداكنم!

خدامراد لبخندي زد. در واقع انگار لبخندي را به سوي من فرستاد چرا كه من هم بلافاصله و بي اختيار لبخند زدم. او به طرز غريبي روي اوضاع كنترل داشت و چنان بود كه اين اقتدار به واسطه دانستن چيزي بود كه انگارمن آن را نمي ديدم. با احتياط از او پرسيدم:” شما چرا به سراغ من آمده ايد!؟ خيلي ها همين الآن در عالم دچار افسردگي و اندوه هستند و به خدامراد نياز دارند. شما چرامرا انتخاب كرديد!؟“

خدامراد تبسمش را ادامه داد و گفت:” حق با توست. الآن خيلي ها واقعا به خدامرادي احتياج دارند و كائنات هم براي هر كدام از آنها خدامرادي را مامور كرده است. من يكي از آن خدامرادها هستم.فقط چون نوع سوالات و فرم سوال پرسيدن تو با بقيه تفاوت دارد، كائنات يكي از بهترين خدامرادها را براي تو فرستاده است. “

دراين هنگام خدامراد چشمكي زد و گفت:” چه اشكالي دارد كه از خودم تعريف كنم!؟“

دوباره خنده ام گرفت. او مي دانست چگونه قضاوت ها و پيشداوري هاي ذهني مرا به سمت ديگري منحرف كند. و از همه مهم‌تر خودش در سمتي ديگر به عنوان تماشاچي بي طرف نظاره گرباشد.

دستم را به سويش دراز كردم  وشادماني خودم را  از آشنايي با او ابراز داشتم. همان بود كه در جستجويش بودم. يك استاد معنوي بزرگ كه بتوانم سوالات بي جوابم را از او بپرسم. گويي بلافاصله آنچه در ذهن داشتم را در چشمانم خواند. چرا كه بلادرنگ گفت:” من استادنيستم. از استادي هم چيزي نمي دانم. استاد براي من كلمه با ارزشي نيست. چراكه هيچوقت به آن حد دانايي نرسيده ام كه بتوانم چيزي را تمام و كمال دريابم و به ديگران آن را منتقل كنم. من فقط مي دانم عينك هاي مزاحم چه رنگي هستند و چگونه بايدآنها را برداشت و دنيا را واقعا آنطوري كه هست ديد. من فقط يك ”مانع بردار“ هستم.چيزي شبيه كسي كه در جاده سنگ ها را از سر راه رهگذران برمي داردتا آنها بتوانند بي دردسر تر و راحت تر به سمت جلو گام بردارند. اينكه مانند دانايان بر بلندي بايستم و انگشتم را به سمتي نشانه برم و بگويم كه خانه دوست آنجاست ! متاسفم !! من چنين كاري را بلدنيستم و بر اساس برداشت ها و آموخته هايم از زندگي همه آنها كه چنين مي كنند خودشان هم نمي دانند چه مي گويند. حركات اين استاد نماها براي من شبيه آن ماهي قرمزي است كه دررودخانه اي خروشان همراه ديگر ماهي ها به سمتي نامعلوم در حال كشانده‌شدن است و با وجودي كه مانند بقيه ماهي ها نمي داند اين رودخانه به كدام سمت مي رود ولي از بقيه ماهي ها مي خواهد تا با جمع شدن دور او به سخنانش در باره مقصد رودخانه گوش دهند. “

آنگاه خدامراد انگشت سبابه اش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت:” كيمياي عزيز! آنها كه مي دانند هيچ نمي گويند و آنها كه مي گويند هيچ نمي دانند! “

لبخندي زدم. او مرا به همان نتيجه اي رسانده بود كه سالها در اعماق وجودم به آن رسيده بودم ولي جرات طرح آن را نداشتم. بالفرض هم كه هستي و زندگي رازي داشته باشد ولي اين راز يك چيز دانستني نيست كه استادي از گوشه عالم سر بلند كند و آن را در گوش من نجوا كند. اين راز فهميدني نيست. بلكه ديدني است. و هيچ كس هم آن را نمي داند.

از جا برخاستم و نفس عميقي كشيدم. قبل از اين گمان مي كردم كه هم چيز اين پارك را مي شناسم و در واقع پارك و درختان آن برايم كاملا عادي و شناختني مي نمودند. اما اكنون احساس مي كردم كه در فضايي زنده و بسيار پيچيده قرار دارم. به چشم دل مي ديدم كه تك تك درختان پارك زنده اند و نفس مي كشند. روي صندلي پارك رد رهگذران ديروزو امروز  و فردا را به خوبي حس مي كردم. همه چيز اطرافم زنده و با معنا و از همه مهم تر مرموز و پر رمز و راز شده بود. اين پيرمرد هركه بود با فقط برداشتن يكي از عينك هاي ذهنم باعث شده بود تا من انبساط خاطر ونشاط و شادماني عجيبي را درتمام وجودم حس كنم. او با حضور و كلام گرم خويش مرا از فضاي اندوهبار و افسرده قديمي به فضايي كاملا پرمعنا و آرام بخش و باشكوه كشانده بود. شايد او از نام استاد خوشش نمي آمد اما من با كمال اقتدار و حس خودآمرادي او را به عنوان استاد معنوي خودم انتخاب كردم.

خدامراد نيم نگاهي به من انداخت و هيچ نگفت. در عوض دستانش را باز كرد و انگارمي خواهد كل هستي را در آغوش بگيرد دستانش را به سوي سينه اش فشار داد و با هيجاني زائد الوصف گفت. الآن  سپيده سر مي زند و اين لحظه زماني است كه شب و تاريكي نور را در دل خود جاي مي دهد. اين لحظه زمان تولد مجدد زمين و آسمان است. و دقيقا همان لحظه اي است كه براي چند ثانيه تمام لايه هاي دنيا به هم متصل مي شوند و تو مي تواني با چند جهش به دنياهاي ديگر سفر كني! سپيدم دم آغاز شكل گيري مجدد چيزي است كه ما در زندگي معمولي آن را يك روز جديدمي ناميم. در حالي كه سالكين معرفت براي آن از عبارت ”زندگي جديد“ استفاده مي كنند. به جاي كلنجاررفتن با سوالات بي معنا و ايجاد چرخش هاي گردابي در درون ذهن خودت بيا كنار من بايست و تماشاچي تولد زندگي جديدهستي باش. “

با احتياط از جا برخاستم و سمت راست خدامراد ايستادم. او به سمت شرق خيره شده بود. جايي كه قراربود خورشيد از پس انحناي زمين سرزند. براي لحظه اي هيچ نديدم . به سوي خدامراد برگشتم تا از او چيزي بپرسم. اما او رانديدم. مجددا به شرق خيره شدم. و با كمال حيرت ديدم خورشيد مانند يك موجود زنده از آنسوي كره زمين خود رابه بالامي كشد. همه هستي به يكباره ساكت شده بود و انگار همه مست تماشاي زيبايي طلوع خورشيد شده بودند. سكوت اطرافم آنقدر عميق و با شكوه بود كه  نمي توانستم آن را باور كنم. هرگز باورم نمي شد كه سكوتي اينچنيني هم مي توانست در عالم وجود داشته باشد. نمي دانم اين سكوت چقدر دوام يافت ولي احساس باشكوه آرامش واقعي تمام وجودم را از خود پركرد. وقتي به خودم آمدم دست خدامراد را روي شانه هايم حس كردم. خورشيد كاملا بالا آمده بود و روشنايي سحرگاهي تقريبا تاريكي را محو كرده بود. او مقابل من ايستاد و به چشمان من خيره شد و در حالي كه شانه هايم را محكم گرفته بود با شادماني گفت:” باورم نمي شود. ولي تو در همان جلسه اول موفق شدي با ناشناختني بزرگ هم صحبت شوي و با زبان سكوت با كل هستي هم كلام شوي! تبريك مي گويم. تو آمادگي كافي براي صعود به قله هاي معرفت را داري!“

مات و متحير به خدامراد خيره شدم و در حالي كه نمي توانستم تعجب خودم را از حرفهاي او پنهان كنم گفتم:  ”ولي من كه با كسي صحبت نكردم. اصلا من كلمه اي حرف نزدم. هر چه حس كردم فقط سكوت بود و بي سروصدايي!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين ساكت بودن و با واژه هاي سكوت با هستي صحبت كردن شيوه گفتگو و صحبت با كائنات است. حرف زدن با خود يكي از همان عينك هايي است كه سالك معرفت بعد از سالها سير و سلوك بايد آن را متوقف كند و تو در همان جلسه اول به اين تجربه دست يافتي! تو در سكوت و بي زماني چند لحظه پيش دريافتي كه بحث و گفتگو تو را به جايي نمي رساند و حقيقت زندگي با كلمات و گفتگو درك نمي شود. اين بزرگترين دست آورد يك سالك معرفت و در واقع پايان كلاس معرفت است. “

و من ساكت شدم و ديگر هيچ نگفتم.

 

یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!

 

تلفن تماس پانسيون را به خدامراد داده بودم. تقريبا بلافاصله بعد از كلاس با سرعتي باورنكردني خودم را به پانسيون مي رساندم و منتظر مي ماندم تا استاد معرفتم با من تماس بگيرد . اما دريغ كه يك هفته از آخرين ديدار گذشت و خبري از او نشد. حتي بعضي روزها ناهار و شام را هم در پانسيون مي خوردم تا نكند ارتباط با استاد را ازدست بدهم. به تلفنچي پانسيون هم سپرده بودم كه بلافاصله پيغام بگيرد و مرا در جريان امر قرار دهد. اما متاسفانه خدامراد حتي يكبار هم با من تماس نگرفت. كم كم نااميد شده بودم تا اينكه روز جمعه قرار شد با عده اي از دوستان به مناطق كوهستاني شمال شهر برويم.

صبح زود از خواب بيدار شدم و همراه دوستان به سوي كوه حركت  كرديم. نزديك يك ساعت طول كشيد تا از پانسيون به پاي كوه رسيديم. و بعد پاي پياده راهي قله شديم. در ايستگاه اول توقف كرديم و دوستان هر كدام براي استراحت به سمت سنگي پناه بردند. كوله پشتي ام را روي زمين گذاشتم و خواستم از داخل آن غذايي بردارم كه ناخودآگاه با پاكت نامه اي برخورد كردم كه روي آن با خط زيبايي نوشته شده بود :” براي كيميا تا بخواند!“

          با كنجكاوي پاكت را باز كردم . در درون آن نامه اي بود. نامه را باز كردم و امضاي پاي نامه مرا در جاي خود ميخكوب كرد. در پايان نامه نوشته شده بود: ” او كه مراد زندگي اش را از خودش مي طلبد: خدامراد“! مات و مبهوت به پاكت خيره شدم. به خاطر آوردم كه در نيمه هفته اين پاكت به دستم رسيده بود و من به تصور اينكه يكي از دوستانم به شوخي آن را نوشته ، پاكت را ناخوانده و باز نكرده داخل كوله پشتي انداخته بودم. نمي دانم چرا در انتظار تلفن بودم و اصلا تصور نمي كردم كه راه هاي ديگري هم براي تماس من با خدامراد وجود دارد. غمي غريب در دلم لانه كرد. احساس خوبي نداشتم و از پيشداوري و قضاوت ذهني ام خوشم نيامده  بود. به راستي چرا هرگز به اين فكر نكرده بودم كه ممكن است خدامراد با نامه با من تماس بگيرد.

با چشماني اشك آلود نامه را از ابتدا خواندم . و بلافاصله شادي عظيمي در دلم لانه كرد. بي اختيار به اطراف خودم خيره شدم. اما كسي را نديدم. دوباره به نامه زل زدم. خدامراد گفته بود كه صبح جمعه در كوهستان شمالي شهر منتظر من است تا با هم به سراغ ماموريتي مهم برويم. آدرسي كه خدامراد داده بود. دقيقا همين سنگي بود كه رويش نشسته بودم.

نيم ساعتي گذشت و دوستان از من خداحافظي كردند و راه خود را به سوي قله ادامه دادند. اما من از روي سنگي كه نشسته بودم حتي تكان هم نخوردم. چيزي در خدامراد وجود داشت كه مرا وادار به احترام مي كرد و من به احترام او حتي ذره اي خطا را جايز نمي دانستم.

وقتي همه دوستان رفتند ، سايه خدامراد را روي سرم احساس كردم. برگشتم و چهره درخشان و چشمان پرنفوذ استاد را ديدم . بلافاصله از جا برخاستم . و مقابلش ايستادم. نمي دانستم چه بگويم. احساس مي كردم او چيزهاي زيادي مي داند كه من نمي دانم و با خود مي گفتم نكند يكي از چيزهايي كه او مي داند افكاري باشد كه در ذهن من جاري است!؟

خدامراد دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت:” به موقع آمدي! بايد هم به موقع مي آمدي! تو مشتاق آمدن بودني و همين اشتياق براي آمدن سر وقت كفايت مي كند!“

نمي دانستم چه بگويم. پس سكوت كردم و سعي كردم با كمتر حرف زدن كلام بيشتري از او بشنوم. خدامراد تبسمي كرد و ادامه داد:” ما انسان ها خيلي ساده فكر مي كنيم و جالب اينجاست كه پديده تفكر و كلنجار رفتن با ذهن را امري پيچيده و مهم مي پنداريم. بسياري از ما هرگز به اين موضوع ساده دقت نكرده ايم كه شايد خيلي از كارهايي كه به ظاهر بر اساس فكر واراده تفكري خودمان انجام مي دهيم ، از قبل برنامه ريزي شده و معلوم شده باشد و ما فقط آدم ماشيني هايي هستيم كه اين كارها را انجام مي دهيم. تنها تفاوتي كه باعث مي شود در اين ميان ما از آدم ماشيني ها ابله تر جلوه كنيم اين است كه ما گمان مي كنيم خودمان كنترل شرايط و اتفاقات اطراف خودمان را دردست داريم. حال آنكه آدم ماشيني ها چنين فكر نمي كنند!؟؟“

گلويم را صاف كردم و در حالي كه سعي مي كردم صدايم آرام باشد پاسخ دادم:” ولي باور كنيد كه آمدن به اين كوهستان تصميم جمعي دوستان بود كه من هم بي اختيار به آنها پيوستم. خودم را دقيقا نمي دانم ولي دوستانم براي آمدن به اين منطقه شب قبل كلي فكر كرده بودند و برنامه ريخته بودند. در حقيقت آنها واقعا آدم ماشيني هايي هستند كه فكر كرده اند و باوركنيد كه صددرصد مطمئن هستند كه خودشان باعث كوه آمدن خود هستند!“

خدامراد تبسمي كرد و روي تخته سنگ كنار من نشست . سپس آستين لباسم را كشيد و مرا نيز دعوت به نشستن كرد. آنگاه به سوي شهر كه در زير پاي ما به خوبي پيدا بود اشاره كرد و گفت:” به نظر تو در اين شهر چند ميليون نفر زندگي مي كنند.“

كنارش نشستم و در حالي كه سعي مي كردم عددي منطقي را تخمين بزنم پاسخ دادم:” شايد بيست ميليون شايد هم بيشتر!“

بلافاصله از من پرسيد :” اگر قرار باشد ظهر امروز زمين لرزه اي بيايد كه نيمي از جمعيت اين شهر را از بين ببرد. به نظر تو  آيا تعداد  ماشين هايي كه ديشب از شهر خارج شدهند نسبت به شب هاي گذشته تغييرمي كرد يا نه؟!“

سوال گنگي بود. سعي كردم با پرسيدن يك سوال ابهام را براي خودم از بين ببرم. از او پرسيدم:” يعني مي گوئيد كه عده اي ديشب از زلزله امروز ظهر خبردار شده بودند و از شهر بيرون زده اند. “

خدامراد پاسخ داد:” من هرگز چنين نگفتم. من فقط گفتم كه اگر قرار باشد امروز زلزله اي در شهر رخ دهد. عده بيشماري بي دليل شب قبل احساس مي كنند كه بايد شهر را براي انجام كاري ترك كنند. آنها اصلا نمي دانند كه قرار است روز بعد زير آوار مدفون شوند و اصلا به اين دليل شهر را ترك نمي كنند. آنها از شهر بيرون مي روند چون زمان مرگ آنها فرا نرسيده است و كائنات به دليلي آنها را سر بزنگاه از محل حادثه دور مي كند. آنها به تصور اينكه خروج از شهر حاصل يك نتيجه گيري ذهني و بر اساس داوري شخصي آنهاست از شهر خارج مي شوند. اما از اين نكته كليدي غافل اند كه بيرون برده شدن آنها از شهر توسط كائنات و نظام حاكم بر هستي صورت گرفته و آنها به دليل ماموريتي كه به عهده ايشان گذاشته شده است. قرار نيست امروز ظهر در زلزله از بين بروند. به همين سادگي ! “

كمي در خود فرو رفتم. او به موضوعي عميق تر اشاره مي كرد كه من آن را نديده بودم. با احتياط پرسيدم:” اين بدان معناست كه هر يك از ما انسان ها ضمن اينكه فكر مي كنيم داريم فكر مي كنيم. در واقع بعضي اوقات توسط كائنات بازي مي خوريم و آنگونه فكر مي كنيم كه كائنات از ما مي خواهد .اما به راستي چه كسي تضمين مي كند كه كائنات هميشه به نفع ما فكر كند!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” كائنات هميشه به نفع كائنات فكر مي كند! همين و بس ! اگر كائنات سرجاي خود بماند امكان تداوم حيات انسان ها وجود دارد. اما اگر كائنات از بين برود ديگر بودن انسان ها معنايي ندارد. ما آدمها چه دلمان بخواهد و چه نخواهد بخشي از اين كائنات پيچيده اما به هم مرتبط هستيم!“

در حالي كه مي دانستم ترسي غريب در صدايم موج مي زند ، پرسيدم:” واگر كائنات نخواهد به من فرصت زندگي ببخشد چه رخ مي دهد؟!“

خدامراد لبخند تلخي زد و گفت:” تو امروز ظهر زير آوار مي ميري!“ متاسفم دوست من ! اين كائنات است كه به ما فرصت مي‌بخشد و اين كائنات است كه زمان تمام شدن اين فرصت را تعيين مي كند. تصور اينكه با رعايت بهداشت و ورزش و تامين بهترين وسايل راحت زندگي مي تواني حتي يك لحظه به فرصت زندگي ات بيافزايي تصوري باطل است. هر چند اگر بهداشت را رعايت نكني و با ورزش و استراحت مداوم به خودت فشار بياوري باز هم فرصت طلايي زنده ماندن خود را بي دليل ازدست مي دهي! باور كن كه عمر تعيين شده براي ما چيزي نيست كه از لحظه آغازين تولد بر پيشاني تك تك ما نقش بسته باشد. بلكه عمر هركس بستگي به اعمال و آرزو و اراده لحظه به لحظه او دارد و اگر اراده شخص منفي و براي كائنات خطرناك باشد ، بلافاصله سرعت چرخش شمارنده تو بيشتر مي شود و تو فرصت كمتري براي زنده ماندن پيدا مي كني!“

تصور اينكه حتي يك حركت اشتباه مي تواند مرگ مرا سرعت ببخشد و بي مهري كائنات را به همراه داشته باشد مرا به شدت ترسانده بود. هرگز فكر نمي كردم كه زمان مرگ من مي توانست اينقدر به لحظه الآنم نزديك باشد. هميشه مرگ را خيلي دورتر از خودم مي پنداشتم و تصور اينكه فرصت زنده ماندن خودم را مديون اعمال و خواسته هاي خودم و در واقع مديون قضاوت عادلانه كائنات بدانم برايم تصور سختي بود. با صدايي لرزان از خدامراد پرسيدم:” آيا لحظه مرگ من نزديك است!؟ “

خدامراد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:” شايد! هيچ كس نمي تواند زمان مرگ هيچ موجودي را در عالم تعيين كند. اما من به تو قول مي دهم كه تمام موجودات عالم طعم مرگ را مي چشند!“

ديگر چيزي براي پرسيدن نداشتم. با دنيايي سوال منتظر ديدار خدامراد بودم و اكنون با اين درس ساده استاد تمام شالوده و ستون هاي باورهاي اساسي ام فروريخته بود. با احتياط از او پرسيدم:” آيا ممكن است كائنات كسي را به سوي مرگ بكشاند! ؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين الآن عده زيادي به دليلي كه خود نمي دانند و بنا بر تصميمي كه گمان مي كنند در ذهن خودشان گرفته اند با شتاب سعي مي كنند به شهر نزديك شوند و قبل از ظهر به شهر برسند. اينها همان كساني هستند كه قرار است در زلزله امروز نيمروز زير آوار دفن شوند و فرصت زندگي از ايشان گرفته شود!“

آهي كشيدم و گفت:” چقدر وحشتناك! اگر اينچنين بود حتما انسان ها با كائنات رفتار مهربانانه تري پيشه مي كردند و سعي مي كردند به روشي نظر مساعد او را به سوي خود جلب كنند تا مورد بي مهري كائنات قرار نگيرند!“

خدامراد گفت:” گفتم كه كليد اين جلب محبت كائنات در درون كالبد خود شخص قرار دارد. كافي است به كائنات نشان دهيم كه قصد خيري براي خود و اطرافيان خود و محيط زندگي و انسان هاي اطراف خود در سر و از همه مهم تر در دل داريم. كائنات اين نيت و قصد را وارسي مي كند و در صورت تائيد از تو به شدت حمايت مي كند. تمام دستورات اخلاقي و معنوي كه از هزاران سال پيش به تمام نسل هاي بشر منتقل شده به زبان بي زباني همين را مي گويند كه متاسفانه نسل هاي جوان و هميشه روشنفكر و معترض گمان مي كنند اين اندرزها پوچ و بي  ارزش اند و بي دليل خود را در معرض خشم كائنات قرار مي دهند.“

در فكر فرو رفتم. حق با خدامراد بود. زنده ماندن من تا اين لحظه و اين نكته كه تا الآن سالم مانده ام ( درحالي كه در اطراف من در هر ثانيه ميليونها خطر وجود داشت) چيزي شبيه يك معجزه بود كه حكايت از حضور پديده اي هوشمند و بسيار قوي در اطراف من داشت. اين پديده كه خدامراد آن را كائنات مي ناميد آنقدر عظيم و خارق العاده بود كه من بيشتر به خاطر بزرگي وعظمتش توان ديدنش را نداشتم.

 خدامراد آهي كشيد و گفت:” زندگي آنقدر با ارزش و آنقدر گرانبهاست كه حتي  ذره اي هدر دادن آن به هر بهانه‌اي ابلهانه ترين كاري است كه مي تواند از يك انسان سربزند. فرصت زندگي چيزي بسيار باارزش تر از هر چيز ديگري در اين دنياست و حتي يك لحظه بيشتر زندگي كردن چيزي است كه تمام موجودات عالم براي آن در لحظه مرگ دست و پا مي زنند. پيشنهاد مي‌كنم به جاي دور خودت چرخيدن و به دنبال دلايل مسخره براي سوالات بي پايه گشتن اين فرصت طلايي زندگي را ارج نهي و فقط سعي كني حتي الامكان با جلب نظر مثبت كائنات فرصت زندگي بيشتري را براي خودت فراهم كني. “

از جا بلند شدم. اشاره به شهر كردم و از خدامراد پرسيدم. آيا واقعا ظهر امروز در شهر زمين لرزه مي آيد و ميليونها نفر مي ميرند!؟

خدامراد همانطوري كه نشسته بود شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد :” شايد! اگر جواب مثبت باشد تو چه مي كني!“

به سوي كوله پشتي ام رفتم . در آن را بستم و روي شانه هايم انداختم. و در حالي كه از كوه سرازير مي شدم با صداي بلند گفتم:” مي خواهم زودتر به مردم خبر بدهم تا براي نجات خود كاري بكنند. اگر نمي دانستم شايد باز هم به سمت قله مي ر فتم و خودم را از زلزله شهر دور مي كردم.اما اكنون كه قضيه را مي دانم همه چيز فرق مي كند. بايد به سمت شهر برگردم و به مردم كمك كنم. “

خدامراد ازجا برخاست و پشت سر من به راه افتاد و گفت:” ولي شايد تو هم در زمين لرزه نيمروز امروز تلف شوي و از بين بروي و فرصت زندگي را ازدست بدهي؟!!“

نمي دانستم چرا خدامراد اين سوال را از من مي پرسد. به سويش برگشتم و باعصبانيت گفتم:” به من راست بگوئيد. آيا امروز ظهر زمين لرزه مي آيد؟“

خدامراد سري تكان داد و گفت:” شايد! ولي تو داري فرصت زندگي ات را بي جهت از دست مي دهي. تو مي تواني با سفر به سوي قله از شهر دور تر شوي و جان خود را نجات دهي . مگر برايت نگفتم كه فرصت زندگي والاترين و ارزشمند ترين چيز در اين عالم است. چرا اين فرصت را از دست مي دهي؟! در حالي كه مي داني مرگ تو دراين شهر حتمي است؟!“

قلبم به شدت مي تپيد. چند قدم گيج و منگ به جلو رفتم. لحظه اي ايستادم و به سوي قله خيره شدم. اما نتوانستم حتي لحظه اي خودم را راضي كنم كه به سوي قله بروم. بايد به شهر بروم و تا مي توانم به مردم شهر كمك كنم. مهم نيست آنها را بشناسم يا خير ! مهم اين است كه انسان هايي نظير من در اين شهر به كمك من احتياج داشتند و اگر خوب عمل مي كردم مي توانستم جان هزاران نفر را نجات دهم و اين براي من بيشتر از فرصت زندگي خودم برايم ارزش داشت. به سوي خدامراد برگشتم. به چشمانش خيره شدم. و درحالي كه نمي توانستم خلوص و شفافيت و معصوميت آن را انكار كنم به او گفتم:” نمي دانم دقيقا چه احساسي دارم. ولي بايد به سمت شهر برگردم. به اين نتيجه رسيده ام كه همه آنها كه عجله دارند قبل از ظهر به شهر برسند كائنات دشمنشان نيست. چيزي بسيار پيچيده تر و عظيم تر و زيباتر و باشكوه تر از اين جملات ساده اي كه شما برايم گفتيد در اين هستي وجود دارد كه من درك نمي كنم. ولي خوب مي دانم كه بايد به شهر برگردم. ديگر همه سوالاتي كه براي پرسيدن از شما آماده كرده بودم برايم بي معنا شده اند. فقط مي خواهم به شهر برگردم و عده اي را نجات دهم. شايد نتوانم به موقع برسم و نتوانم حتي يك نفر را نجات دهم .اگر نمي دانستم شايدهمراه ديگر دوستان خوش شانسم به سمت قله مي رفتم. اما الآن كه مي دانم بايد برگردم و به همين خاطر هم برمي گردم. من اين فرصت زندگي را به اين شكل نمي خواهم. “ با گفتن اين جملات كوله پشتي ام را روي زمين انداختم وبه سرعت  به سمت پائين قله حركت كردم. خدامراد پشت سر من كوله پشتي ام را برداشت و همراه من به سمت شهر مي دويد. وقتي به پاي كوه رسيديم. دقيقا نيمه ظهر بود . اما از زلزله خبري نبود. به سوي خدامراد برگشتم. انتظار داشتم كه توضيحي براي اين اتفاق داشته باشد. خدامراد  مات و مبهوت به من خيره شده بود. اشك در چشمانش موج مي زد و نفسش به سختي از سينه اش بيرون مي آمد. نمي دانستم چه بگويم. روي زمين نشستم و زانوانم را در آغوش گرفتم. احساس مي كردم توسط خدامراد بازي خورده ام. در حقيقت نه زلزله نيمروز واقعيت داشت و نه داستاني كه او سرهم كرده بود. او مرا به بازي گرفته بود. با خشم به چهره اش خيره شدم . اما چيزي جز شفافيت و معصوميت در آن نديدم.

با ناراحتي از جا برخاستم و با خشم كوله پشتي ام را از دست او قاپ زدم. بي آنكه به پشت سر نگاه كنم به سوي پانسيون به راه افتادم. با خودم گفتم كه به خاطر سادگي بيش از حد فريب بازي هاي يك پيرمرد رواني را خورده بودم و با بازي دادن خودم او را استاد معنوي خودم خوانده بودم. پس پيرمرد هم حق داشت با من و احساسات من بازي كند.

به پانسيون كه رسيدم كوله پشتي را روي زمين انداختم. درب كوله پشتي خود به خود باز شد. درون آن پاكت نامه اي بود. نامه را با بي ميلي برداشتم. خط زيباي خدامراد را پشت آن شناختم. بدون آنكه نامه را بخوانم آن را در سطل آشغال انداختم و خودم را روي تخت انداختم. ديري نپائيد كه خوابم برد.

نيمه شب گذشته بود كه  ازخواب بيدار شدم. احساس كردم در طبقه پائين پانسيون سرو صداي زيادي بلند است. لباس پوشيدم و به طبقه اول رفتم و آنجا با صحنه تكان دهنده اي روبرو شدم. دوستاني كه صبح با آنها به قله رفته بوديم بر اساس رانش زمين و ريزش كوه همگي كشته شده بودند و گروه هاي امداد اجساد آنها را از زير آوار بيرون كشيده بودند و از روي اوراق شناسايي همراه براي شناسايي اجساد به پانسيون آمده بودند. اگر به خاطر خدامراد در ايستگاه اول از دوستان جدانمي شدم. بدون شك من هم جزو قربانيان حادثه بودم.

نفسم در سينه حبس شده بود. به ياد برخورد بي ادبانه اي كه ظهر روز قبل با خدامراد داشتم افتادم به شدت از رفتار خودم با او پشيمان شدم. ساعتي كه گذشت نا خودآگاه به ياد نامه خدامراد افتادم كه به درون سطل آشغال انداخته بودم. با عجله به اتاق برگشتم و نامه را از درون سطل بيرون كشيدم و تميز كردم و آن را با دقت خواندم. متن نامه اين بود:

” كيمياي خوب سلام. قرار بود بيش از ده ميليون نفر ظهر امروز كشته شوند. قرار بود من و تو هم جزو قربانيان باشيم! اما ناگهان كائنات تصميم اش را عوض كرد و به ده ميليون نفر فرصت زنده ماندن داد. فقط به خاطر اينكه دو نفر براي لحظه اي تصميم گرفتند فرصت زيباي زندگي خود را آگاهانه با زنده ماندن عده اي ديگر مبادله كنند. من و تو فرصتي ديگر براي زنده ماندن پيدا كرديم. به تو گفتم كه فرصت ها بسته به نيت هاي دروني انسان ها به آنها عطا مي شود. و خوشبختانه تا الآن نسل انسان هاي زندگي ساز هنوز به پايان نرسيده است.از تو هيچ گله اي ندارم. جمعه ديگر در قله كوه همديگر را مي بينيم!امضا: خودآمراد “

 

یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني!

 

تا جمعه بعد من هر روز و شب كوهستان را در خواب مي ديدم. عشق به ديدار استاد تمام هفته مرا بي تاب نگه داشته بود و وقتي صبح جمعه فرا رسيد زودتر از آنچه تصورش را داشتم در دامنه كوهستان و در ايستگاه اول نشسته بودم. آنقدر براي ديدار استاد عجله داشتم كه قبل از طلوع خورشيد خودم را به محل ملاقات كشانده بودم و به راستي چقدر باشكوه بود تماشاي خورشيد وقتي يكبار ديگر از آن سوي زمين بدينسو مي آيد!

محو تماشاي طلوع خورشيد بودم كه ناگهان حضور خدامراد را در كنار خودم حس كردم. او با چنان غرور و صلابتي مقابل خورشيد ايستاده بودكه انگار يك سرباز جان بركف مقابل فرمانده خود خبردار ايستاده است. طرز ايستادن و احترامي كه براي طلوع خورشيد در شكل ايستادنش نشان مي داد براي لحظه اي مرا به خنده واداشت. با تبسم از او پرسيدم اينكه مقابلش ايستاده ايد خورشيد است. يك سياره فروزان كه با همه قشنگي اش چيزي بيش از ماده و اتم نيست! دليل ندارد كه در مقابل ماده و اتم تا بدينسان خبردار و محترمانه بايستيد. خدامراد بي آنكه در طرز ايستادنش تغييري حاصل شود پاسخ داد:

” تو خورشيد و ماده مي بيني و من ناشناختني بزرگ را مي بينم كه با بالا آوردن خورشيد خودش را به كل عالم نشان مي دهد. من و تو هميشه نمي توانيم از اين موهبت بزرگ بهره مند شويم . پس به جاي حرف زدن مثل من خبردار بايست و به خودنمايي و جلوه گري ناشناختني بزرگ از طريق طلوع خورشيد احترام بگذار. تنها از اين مسير است كه مي تواني درك كني ماده و اتم وقتي ميزبان مهماني بزرگ مانند ناشناختني مي شوند چه جذابيت و ابهتي را پيدا مي كنند و تا چه ميزان قابل احترام مي شوند. “

سرم را پائين انداختم و هيچ نگفتم. لختي بعد سرم را بالا آوردم و به خورشيد خيره شدم. ابتدا فقط ماده و اتم را ديدم و درست لحظه اي كه از فروزندگي و درخشش اين همه ماده و اتم خسته و آزرده شده بودم. بي اختيار چشمانم به دامنه كوه و علف هاي روي آن افتاد . خداي من! تمام درختان و علف ها و بوته ها و حتي سنگها و صخره ها به احترام خورشيد خبردار و مودب ايستاده بودند. خورشيد به تنهايي فقط ماده و اتم بود. اما وقتي درجمع و در كنار ديگر مخلوقات عالم به آن نگاه مي كردي مي توانستي رد پاي عزيزي با ابهت ووالا مقام را ببيني كه در مقابل عزت و عظمتش چاره اي جز تعظيم و خبردار ايستادن نداشتي. احساس مي كردم هواي سردي از طريق دهان و بيني به درون كاسه سرم جريان يافت و من بلافاصله بعد از جاري شدن اين نسيم خنك احساس كردم كه قطرات اشك چشمانم راپركرد. صحنه مقابل من آنقدر عظيم و زيبا و باشكوه بود كه حتي مي ترسيدم نفس بكشم. تا نكند اين صحنه زيبا را حتي به اندازه يك نفس كشيدن از دست بدهم.

نيم نگاهي به خدامراد انداختم. نور درخشان خورشيد سحرگاهي بر پيشاني براق و اندام موزون و كشيده استاد افتاده بود و او در حالي كه ذره اي ازاعتماد به نفس و اقتدار نگاهش كم نشده بود . مانند عاشق دلباخته اي كه مبهوت تماشاي جلوه گري و ناز و كرشمه معشوق خود است با  احترامي زايدالوصف به صحنه مقابل خود خيره مانده بود.

دوباره سرم را پائين انداختم و به حال خودم تاسف خوردم. با خود انديشيدم كه چه ساليان دراز و گرانقدري از زندگي خودم را صرف توجيه خودم و نشخوار افكار ساخته و پرداخته ذهن خودم ساخته بودم بي آنكه  بدانم كه واقعيت زندگي بيرون چيزي به كلي متفاوت با اتفاقي است كه در ذهن من در حال رخ دادن است. من نمي توانستم خدامراد و حركاتش را درك كنم. و اين نه به خاطر عجيب و غير عادي بودن خدامراد بلكه به خاطر غلط بودن روش برخورد خودم با زندگي بود. من از طريق فكر و انديشه و نفي و اثبات با اتفاقات و حوادث زندگي ام برخورد مي كردم. حال آنكه در بيرون وجود من و در واقع در چند قدمي من زندگي به شكلي ديگر جريان داشت. به شكلي كه مي توانستم آن را شكل واقعي زندگي بنامم. و خدامراد يكي از كساني بود كه در اين شكل واقعي زندگي مشغول زندگي بود.

روي زمين نشستم و سرم را روي زانوانم گذاشتم. چنددقيقه بعد ديدم كه خدامراد كنارم روي زمين نشسته است و از داخل كوله پشتي خود فلاسك چاي را بيرون آورده و در داخل ليوان هاي يك بار مصرف  برايم چاي مي ريزد. بو و طعم چاي به طرز خارق‌العاده اي متفاوت و فرح بخش بود. خدامراد اشاره اي به خورشيد و دامنه كوهستان انداخت و گفت:” يادبگير كه در زندگي اجزاي عالم را به صورت مجزا از هم نبيني.  به محض اينكه خورشيد را جدا از كوهستان و علف هاي آن ببيني ، ديگر نمي تواني خورشيد واقعي را ببيني. همه چيز عالم وقتي دركنار هم قرار مي گيرند و با هم ديده مي شوند معناي واقعي خود را  پيدا مي كنند. علت اينكه هميشه عاقلان و دانايان روزگار درمقابل عاشقان و عارفان كم مي آورند و ميدان را واگذار مي كنند اين است كه دانايان به خاطر ذات روند دانستن اجزا را از هم جدا مي كنند و با اسم گذاري روي اجزاي تفكيك شده عمل شناسايي را انجام مي دهند. غافل از اينكه به محض جدايش يك جزء از مجموعه اي كه در آن قرار دارد آن جزء همه داشته هايش را از دست مي دهد و ديگر نمي تواند نقش واقعي خودش را نشان دهد و معرفي كند. “

خدامراد سكوت كرد وموضوع صحبت را با طرح يك سوال عمدا تغيير داد. او پرسيد:” به نظر تو همين الآن در مقابل من و تو براي آينده اي كه من آن را يك ساعت ديگر فرض مي گيرم چند گزينه انتخابي وجود دارد!؟“

منظور خدامراد را نفهميدم. با احتياط پرسيدم:” ببخشيد! متوجه منظور شما نمي شوم. طبيعي است كه هميشه در مقابل هر انساني و در واقع در مقابل  كل بشريت يك گزينه بيشتر وجود ندارد و آن همين اتفاقي است كه همين الآن در حال رخ دادن است!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” طوري ديگر منظورم را بيان مي كنم. در واقع با دادن يك جواب سوال را دوباره مي سازم. من ادعا مي كنم كه اگر همين الآن بي جهت اين گياهي كه الآن زير پاي ما سبز شده را بكنم و نگذارم زندگي اش را تا آخر ادامه دهد . با اينكار آينده اي كه مي توانست طور ديگري باشد را كلا دگرگون سازم و آينده اي ديگر ايجاد كنم!“

با خنده گفتم:”خوب طبيعي است كه براي گياه بايد چنين باشد. شما با بيرون كشيدن آن از زير خاك در واقع او را كشته ايد. و ديگر آينده اي براي اين گياه وجود ندارد. چرا كه شما با اينكار آينده را از او گرفته ايد. او مي ميرد و امروز زير نور خورشيد پژمرده مي شود و هفته ديگر پودر مي شودو جذب خاك. بنابراين اينكه مي گوئيد آينده را از گياه گرفته ايد  حرفي است كاملا منطقي و بيشتر به يك جدل فلسفي شبيه است.“

خدامراد در حالي كه همچنان تبسم معني داري روي لبانش وجود داشت ادامه داد:” من نگفتم آينده گياه! من گفتم كه با اينكار كل آينده بشريت! يعني آينده خودم ، تو ، همه انسان ها و حيوانات روي زمين و حتي سرنوشت نسل آينده را كلا دگرگون مي سازم و رودخانه زندگي را در جهتي متفاوت شناور مي سازم. من از يك تغيير و تحول بنيادي در كل هستي و جريان انرژي حياتي در كل عالم صحبت مي كنم!“

كمي سكوت كردم. بعد از لختي تامل در حالي كه شانه هايم را بالا مي انداختم گفتم:” خوب كه چي! به خاطر ذات سيستمي و ارتباط كامل و دروني تمام اجزاي عالم بديهي است كه مي توان گفت به تعبيري سرنوشت اين گياه كوچك بياباني روي سرنوشت كل هستي اثر مي گذارد. چه نتيجه اي مي خواهيد از اين بحث بگيريد!؟“

خدامراد پاسخ داد:” اكنون دوباره سوالم را مي پرسم :” به نظر تو همين الآن در مقابل من و تو براي آينده اي كه من آن را يك ساعت ديگر فرض مي گيرم چند گزينه انتخابي وجود دارد!؟“

كمي فكر كردم و جواب دادم:” ببينيد! با فرض اينكه هر لحظه ممكن است رهگذري در اين سو و آن سوي جهان گياهي را از هستي ساقط كند! يا موجودي را از بين ببرد كه اين موجود مي تواند حتي انساني ديگر باشد. پس هر لحظه در مقابل ما بي نهايت آينده وجود دارد. بي نهايت آينده و سرنوشتي كه هر لحظه به صورت كاملا بنيادي از اساس تغيير مي كند و رقم مي خورد. و اين يعني ما در مقابل ميلياردها ميليارد گزينه قرار داريم كه هيچ تضميني براي انتخاب بهترين گزينه وجود ندارد. اما اين چه فايده اي براي ما دارد. وقتي تعداد گزينه ها از حد فهم و انتخاب ما فراتر رفت عملا سودمندي آن نيز بي ارزش مي شود و ديگر دليلي ندارد كه فكر خود را روي آنها خسته كنيم.“

خدامراد گفت:” اينها كه گفتي عوامل موثر بيروني بودند كه روي گزينه هاي بعدي زندگي ما اثر مي گذارند. من مي خواهم به چيزي قوي تر در زندگي اشاره كنم تحت عنوان هنر رويابيني يا ديدن گزينه ها قبل از وقوع. مي خواهم بگويم كه اگر تو بتواني چيزي را كه آرزومندش هستي را به صورت كاملا واضح وشفاف و كاملا واقعي در درون سينماي درون سرت ببيني و با تمام وجود در تمام صحنه هاي اين فيلم سينمايي دروني خود حس كني. آنگاه مي تواني كائنات را وادار كني تا آن خواسته تو را از بين ميليونها گزينه اي كه در اختيار دارد براي تو واقعي سازد.“

دستم را به نشانه اعتراض بالا بردم و گفتم:” صبر كنيد! شما مي گوئيدكه هر انساني اين قدرت را دارد كه قبل از وقوع يك اتفاق آن را در درون ذهن و ضمير و وجود خودش شبيه سازي كند . و اگر اين شبيه سازي كاملا واضح و شفاف و قانع كننده باشد و آن انسان بتواند تمام جزئيات حسي آن اتفاق را با تمام وجود لمس كند و بدون اينكه در دنياي خارج نمودي داشته باشد در درون خودش بازسازي و تقويت و درك نمايد. پس كائنات يا هستي با تمام امكاناتش دست به دست هم مي دهد و آن رويا را براي او محقق مي سازد. و اين يعني كائنات ديگران يعني ديگر انسان ها و موجودات عالم و حيوانات و گياهان و سنگ و خاك و خورشيد را وادار مي كند تا براي آرزو و خواسته اين انسان جاي خالي باز كنند و آرزو و خواسته شبيه سازي شده در درون ذهن اين انسان را واقعي سازند.  اين يعني تك تك انسان هاي اطراف من مي توانند ازمن استفاده كنند براي اينكه آرزوهايشان را برآورده سازم!؟“

خدامراد به علامت تائيد سري تكان داد و گفت:” و بالعكس تو هم مي تواني با ايجاد يك آرزوي كاملا شفاف در درون ذهن و ضميرت و ديدن آن آرزو با تمام وجود قبل از وقوع و احساس كامل آن قبل از اين كه محقق شود، روي زندگي آينده ديگران اثرگذار شوي و آنها را واداركني كه به تو كمك كنند. اين رابطه متقابل  دو سويه است و در عين حالي كه تو سلطان كل جهان هستي براي تك تك موجودات عالم نيز يك خدمتگذار محسوب مي شوي. چون در اين نوع نگرش در عين حالي كه سلطان مستقلي محسوب مي شوند ، رعيت و خدمتگذار تمام اجزاي عالم نيز مي باشند. بحث سلطاني و رعيتي بي معنا مي شود و آنچه بر جا مي ماند فقط هنر ديدن و واقعي سازي آرزوها در درون وجود،  قبل از تحقق در واقعيت است. “

نمي توانستم تعجب وحيرت خود را از اين نظريه پنهان كنم. با حالتي كه مطمئن بودم اعتراض در آن موج مي زند گفتم:” ببينيد! اين نظريه خيلي زيبا و جذاب به نظر مي رسد. اما اگر خوب فكر كنيم مي بينيم كه به خاطر بيش از حدپيچيده بودن و تاثير و تاثر فوق العاده زياد عوامل دخيل در زندگي افراد عملا غير قابل استفاده و غير مفيد است. به راستي چگونه انسان مي تواند اين همه تاثير و تاثر متقابل اشيا و اجزاي عالم روي همديگر را در ذهن خود ساماندهي و درك كند و از آن در زندگي عادي خود استفاده كند!؟“

خدامراد تقريبا با صداي بلند برسرم فرياد زد:” چه كسي به تو گفته است كه حتما بايد چيزي را اول بفهمي تا بعد به درستي اش ايمان بياوري. تو اصلا نمي داني چيزي كه ما آن را فرآيند فهميدن ناميده ايم چيزي نيست جز يك مجموعه رفت و برگشت هاي قانع شدن و توجيه شدن از طريق رديف كردن يك سري كلمات انتزاعي و توافقي! هيچ وقت در زندگي فهميدني رخ نمي دهد چون اصولا ناشناختني جهان را آنچنان پيچيده و تو در تو خلق كرده است كه هيچ كس جز خودش قدرت درك و فهم آن را ندارد. ما فقط بخش بسيار ساده اي از عالم هستي و آن هم توسط روش هايي كه خودمان ساخته ايم را مي فهميم و اين روش فهميدن اصلا روشي نيست كه حيوانات و ديگر موجودات عالم با آن روش دنيا را درك مي كنند. بله حق با توست! اين روش برخورد با رسيدن به آرزوها و خواسته ها خيلي نظري و غير واقعي و از يك لحاظ خيالاتي به نظر مي رسد. اما واقعيت اين است كه اين روشي است كه تمام انسان هاي عالم بر اساس آن عمل مي كنند و  دقيقا براساس آن به آرزوهاي فردي يا جمعي خود دست مي يابند. آنچه گفتم يك روش جديد رسيدن به آرزوها نيست. فقط شفاف سازي روشي است كه الآن كار مي كند و تقريبا تمام انسان هاي عالم نيز بر اساس اين روش براي خود آينده مي سازند .“

چند دقيقه اي سكوت بين ما برقرار شد. خدامراد مجددا به خورشيد و علف هاي دامنه كوهستان خيره شده بود و حرف نمي زد. براي اينكه موضوع بحث را براي خودم روشن سازم پرسيدم:” قبول! شما مي گوئيد اين روش همان شيوه اي است كه تمام انسان هاي روي كره زمين بر اساس آن به آرزوهاي خود مي رسند. فرض كنيم من مي خواهم به آرزويي در آينده برسم. مثلا فرض كنيم مي خواهم در آزمون درسي مقطع بالاتري كه قرار است سال ديگر برگزار شود اولين نفر باشم. يعني نفر اول كنكور سراسري سال ديگر در مقطع بالاتر باشم. خوب اينكه درذهن خودم تجسم كنم كه نفر اول هستم كفايت مي كند و بقيه كارها را خود كائنات انجام مي دهد. اما تجربه ثابت كرده است كه خيلي از آدمهايي كه اينجوري عمل كرده اند نه تنها اول نشده اند، بلكه از كسب حداقل امتياز قبولي در كنكور نيز عاجز شده اند و با بدترين نمرات و امتيازات ميدان راواگذار كرده اند.“

خدامراد پوزخندي زد و گفت:” آنها بايد رد شوند چرا كه رد شدن را آرزو كرده بودند. مهم اين نيست كه ما چه آرزويي را بر زبان مي آوريم و يا در دفترچه خاطرات خودچه مي نويسيم. مهم آرزويي است كه مقابل چشمان خود مي بينيم و باور مي كنيم. تو اگر مي خواهي اين اتفاق بيافتد بايد اول شدن در كنكور سال آينده را از همين الآن در تمام وجودت حس كني. بايد بيني ، گوش ، زبان ، دست و پا و ناخن و مو و حتي كفش و لباس و چيدمان ميز و آرايش اتاق و كتابها و برنامه ريزي درسي و همه چيز تو داد بزنند تو در سال ديگر نفر اول كنكور هستي . وقتي آرزويي را بر زبان و دل جاري مي كنيم و چند دقيقه بعد آرزويي ديگر را (حتي در زمينه اي ديگر بر دل جاري مي سازيم) بايد بدانيم كه اين آخرين آرزوست كه تعيين مي كند ما اول بشويم يا خير.تو بايد وقتي چشمان خود را مي بندي و اول شدن در كنكور سال را مي بيني. نوع رفتار ديگران با خودت را هم ببيني. بايد ببيني و با تمام وجود حس كني كه برخورد پدر و مادر باتو چگونه خواهد بود. در محله بچه ها با تو چگونه رفتار مي كنند و به چه شكل تورا به همديگر نشان مي دهند و تحسين مي كنند. تو حتي بايد نشستن خود روي صندلي دانشگاه و درخشيدن به عنوان شاگرد ممتاز كنكور را حس كني و آن را قبل از وقوع در درون خودبا تمام اجزاي وجودت حس كني. اين احساس وقتي تقويت و يكپارچه و شفاف و روشن شود به تو و رفتارت هماهنگي خاصي عطا مي كند كه تقدير اجتناب ناپذير آن قبولي حتمي در كنكور سال ديگر با نمره عالي است. تو شاگرد اول مي شوي چون قبل از آن شاگرد اول بودي! زندگي تو از الآن به بعد به شيوه شاگرد ممتازها خواهد بود. تو يك لحظه آرام نخواهي نشست. چون شاگرد اولي ! تو دوستان خود را درست انتخاب خواهي كرد.چون دوستان شاگرد اول هاي كنكور بايد مشخصات خاصي داشته باشند. رژيم غذايي شاگرد اول ها را خواهي داشت. ادب و نظافت و زيبايي شاگرد اول ها در زندگي همين الآن ات موج خواهد زد. اين تو هستي كه تعيين مي كني نفر اول كنكورسال بعد باشي. نه ديگران! “

با احتياط پرسيدم:” و كائنات خودش بقيه كار را رديف مي كند و موجبات قبولي و اول شدن مرا فراهم مي كند!؟ به همين سادگي!“

خدامراد دوباره با فرياد گفت:” تو به كائنات چكار داري كه چه مي كند و چگونه مشكل اول شدن تو و هزاران ديگر مثل تو را كه آنها هم مي خواهند اول شوند را حل مي كند. بگذار اين كار سنگين و پيچيده را خود كائنات انجام دهد. هر چند در عمل چاره‌اي نيز جز اين نخواهي داشت.تو فقط به فكر واقعي سازي حداكثر شبيه سازي تجسمي و ذهني خودت باش. يعني سعي كن صحنه اي كه مي بيني حتي الامكان شفاف وصيقل خورده و واضح باشد. بقيه كار دست كائنات است و به بيان ديگر به تو ربطي ندارد!“

سرم را پائين انداختم. و به فكر فرو رفتم. اگر اين حرف خدامراد درست باشد. پس اين همه انسان بدبخت و مفلوكي كه در اين عالم با فقر دست و پنجه نرم مي كنند قرباني تصوير ذهني ناقص و فقرگرا و فقرآفرين خودشان هستند و خودشان چنين زندگي و آينده فقر آلودي را براي خود رقم زده اند. آنها قرباني روياهاي فقرمابانه خودشان هستند و اول همه بايد خودشان را سرزنش كنند كه چرا چنين روياها و آرزوها و باورهاي فقر آفريني را به درون ذهن خود راه داده اند. سپس به زندگي خودم فكر كردم. حق با خدامراد بود . هر وقت مي خواستم در كاري موفق شوم و اتفاقا هم موفق شده ام ، تصوير كامل پيروزي خود را قبلا براي خودم كاملا ترسيم كرده بودم و درست مي دانستم كه چه بايد بكنم و چگونه بايد رفتار كنم. آن لحظاتي هم كه به خواسته اي نرسيده بودم در حقيقت لحظاتي بوده است كه خواسته ام را به طور شفاف و روشن و از همه مهم تر جدي و محكم ترسيم و تعقيب نكرده بودم.اشك در چشمانم حلقه بست. تصور اينكه هر چه مي خواهم همين جا در درون وجودم است و من فقط با بازسازي صحنه اي كه آرزومند آن هستم در درون مي توانم آن صحنه را محقق سازم آنقدر باشكوه و عظيم بود كه حس قدرتي عجيب را در درونم زنده مي ساخت. به چشمان خدامراد خيره شدم و براي لحظه اي معناي اسم خدامراد از مقابل چشمانم گذشت. خدامراد كوته نوشته ” خودآمراد“ بود. يعني كسي كه مراد و آرزوي خودش را در درون وجودخودش جستجو مي كند و انتظار دارد برآورده شدن اين آرزو در درون وجود خودش صورت گيرد. بي اختيار از اين كشف بزرگ لبخندي بر لبانم نقش بست. خدامراد نيز بلافاصله با لبخند من تبسمي كرد و از جا برخاست و گفت:” درس امروز تمام شد. برخيز تا برويم و آرزويي را بر دل بگردانيم و آن را از اين به بعد تا ابد در ذهن خود محقق شده تصور كنيم. “

چيزي نداشتم بگويم. از جا برخاستم. و همراه استاد از كوه سرازير شدم. چشمانم را بستم و در دلم خودم را مجسم كردم كه در حال نوشتن درس هاي خدامراد براي خيل عظيم مشتاقان معرفت در سراسر جهان هستم. براي يك لحظه ديدم كه هزاران چشم زيبا و مشتاق و فروزان روي نوشته ها مي دوند و با شور و اشتياق فراوان انرژي پنهان در كلام خدامراد را از درون اين جملات درك مي كنند و با من كه شايد فرسنگها با آنها فاصله داشته باشم احساس همدلي و همزباني مي كنند. مجسم كردم كه در دستانم نيرويي جادويي است كه به نوشته ها جان مي دهد و شيفتگان جادو در اقصي نقاط جهان اين جادو را حس مي كنند وقدر مي نهند. احساس اقتداري عجيب وجودم را پر كرد. چشمانم را باز كردم و به خدامراد خيره شدم. لبخندي زد و گفت:” اكنون وقت آن رسيده كه قلم به دست بگيري و چهل منزل عشق را بنويسي !كائنات به خاطر تو در جستجوي چيزي است كه قبلا وجود نداشته است و آن جادوي قلم است. گفتم به كائنات كاري نداشته باش و بگذار خودش كار خودش را انجام دهد. منظورم همين بود. خيلي مواقع كائنات براي تحقق آرزوهاي ما مجبور به خلق چيزهايي است كه قبلاوجود نداشته است و اين زيباترين قسمت زندگي روي كره زمين است.“

 

یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم!

 

پاسي از نيمه شب گذشته بود و كل شهر در خوابي عميق فرو رفته بود. سكوت به شدت سنگيني بر عالم حاكم شده بود و گويي نه تنها انسان ها بلكه تمام كائنات به خواب رفته بودند. كنار پنجره اتاقم ايستادم و در سكوت به تاريكي بيرون خيره شدم. حالتي غريب داشتم. احساس مي كردم كه تنها نيستم و در كنار من موجودي ايستاده و مانند من از پنجره به بيرون مي نگرد. اما اين غير ممكن بود. من در اتاق تنها بودم و هيچكس كنارم نبود! اما چنان ايستاده بودم كه انگار دو نفري مشغول تماشاي صحنه تاريك خيابان هستيم.

لبخند بر لبانم نقش بست. هميشه دوست داشتم تجربه هاي حسي خودم را با ديگران در ميان بگذارم و اكنون حتي تجربه حسي مشاهده تاريكي از زاويه يك پنجره را هم با موجودي نامريي شريك شده بودم! اما اين باعث نمي شد تا از تماشاي تاريكي دل بكنم. همچنان از پنجره به بيرون خيره مانده بودم. نور كم سوي چراغ خواب داخل اتاق را كمي روشن كرده بود و من به زحمت مي توانستم انعكاس تصوير خودم را در سطح داخلي شيشه پنجره ببينم. براي لحظه اي احساس كردم كه همزمان مشغول ديدن دو صحنه متفاوت هستم. يكي انعكاس تصوير صورتم روي پنجره و ديگري تصوير تاريكي خيابان. طبيعي است كه نبايد تعجب مي كردم. اما بي اختيار تصوير آئينه تمام قد  روبروي پنجره مقابل چشمانم ظاهر شد و انعكاسي از بي نهايت تصوير مجازي ازخودم و از پنجره را به يكباره در تاريكي به يكباره ديدم. براي لحظه اي ترسيدم. چيزي مثل سقوط در يك تونل تاريك بود. دلم هري پائين ريخت و سردي و كرختي عجيبي ستون فقراتم را لرزاند. به طرز باورنكردني با تمام وجود ديدم كه در فضاي محدود درون اتاقم يك دالان بسيار طولاني وجود دارد كه با قدم گذاشتن در آن مي توانم به دنيايي ديگر بروم. دنيايي كه عقلم مي گفت توهمي و غير واقعي است اما چيزي عميق تر در وجودم مي گفت حقيقت دارد. به سرعت به سمت آئينه برگشتم و به آن خيره شدم. مجددا تصوير پنجره تاريك پشت سرم را در آئينه ديدم و دوباره دالاني جديد را در درون فضاي اتاق ديدم.

 از ترس برق اتاق را روشن كردم و چشمانم را با پشت دستانم به شدت ماليدم. دوباره همه چيز عادي شد و من به فضاي اتاق بازگشتم. با احتياط به آئينه خيره شدم و سريع نگاهم را دزديدم. انتظار داشتم چيزي نبينم و چيزي هم نديدم. يعني همان انتظاري كه داشتم بلافاصله برآورده شد. نفسي عميق كشيدم و در حالي كه چراغ را روشن گذاشته بودم روي تختم دراز كشيدم و چشمانم را بستم. اما خوابم نمي برد. ضبط استريوي كوچكم را روشن كردم و هدفون ضبط را درگوشم گذاشتم و موزيك بدون كلام سبكي را براي خودم پخش كردم. دقيقه اي فقط به موزيك گوش مي دادم . حالت خوبي به من دست داد. اما هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه احساس كردم در درون فضاي گوش و سرم موزيكي ديگر نيز در حال نواخته شدن است. همان تجربه انعكاس تصوير آئينه در پنجره اينبار در دنياي صدا رخ داده بود و من براي لحظه اي به وضوح صداهاي ديگري به جز صداي موزيك را در هدفون و در سرم شنيدم. دوباره همان راهروي طولاني را به وضوح ديدم كه با عبور سريع از داخل آن در هر قسمتش موزيك و آهنگي خاص مشغول نواخته شدن است.

چشمانم را بازكردم و به سقف خيره شدم. ضبط را خاموش كردم. و در سكوت به تحليل تجربيات عجيبم پرداختم. با خودم گفتم كه حتي اگر اين تجربيات واقعي هم باشند و اگراين راهروهاي بصري و شنيداري حقيقت داشته باشند نبايد خودم را درگير آنها كنم. با يك حركت سريع از روي تخت بلند شدم و از فلاسك چاي براي خودم يك ليوان داغ چايي ريختم و  درحالي كه ليوان چاي را در دست گرفته بودم دوباره مقابل پنجره تاريك ايستاده بودم و خطاب به تاريكي گفتم:” قرار نيست كه هر كسي به تو خيره شد ، عصباني شوي و عمق و وسعت و لايه هاي بي نهايت خودت را به رخ او بكشي! من فقط يك تماشاچي هستم. “

انعكاس صداي خودم را در اتاق شنيدم و از شنيدن صداي خودم احساس آرامشي عجيب بر وجودم حاكم شد. دوباره از پنجره به بيرون خيره شدم و با كمال تعجب در تاريكي خيابان در مقابل خودم خدامراد را ديدم كه درست مقابل پنجره اما در آن سوي خيابان ايستاده بود و مانند من ليواني چاي داغ در دست داشت و مشغول نوشيدن بود. از خوشحالي تقريبا فرياد زدم. بلافاصله لباس و كفش پوشيدم و خودم را به در پانسيون رساندم. اما در توسط نگهبان قفل شده بود. به سمت اتاق نگهبان رفتم و با احتياط او را ازخواب بيدار كردم. با تعجب از اينكه صبح به اين زودي مي خواهم از پانسيون خارج شوم كليد در ورودي را به من داد و در حالي كه غرغر مي كرد بلافاصله به رختخواب خود برگشت. اما غرولند نگهبان برايم اهميتي نداشت. با شوق و اشتياقي عجيب درب پانسيون را باز كردم. و به درون خيابان پريدم. اما ناگهان با صحنه اي عجيب روبرو شدم. خيابان با آنچه قبلا ديده بودم تفاوتي فاحش داشت. من وارد خياباني جديد شده بودم و خياباني با شكل و قيافه اي جديد و برعكس انتظار بسيارهم شلوغ و پرجمعيت. به زحمت از لابلاي جمعيت در آنسوي خيابان خدامراد را ديدم و به سويش رفتم. اصلا هوا تاريك نبود و روشنايي و زندگي در خيابان موج مي زد. وقتي به خدامراد رسيدم هنوز داشت چاي مي نوشيد. سلامي كردم و در حالي كه به جمعيت اشاره مي كردم گفتم:” از پنجره اتاق وقتي به خيابان نگاه مي كردم فقط شما بوديد و هوا هم تاريك بود. اما الآن اينجا روشن است و اين همه انسان در خيابان در حال حركت اند. چه اتفاقي افتاده است؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” قرار نيست هر موجودي كه درخيابان ببينيم حتما انسان باشد!“

براي لحظه اي لبخند بر لبانم يخ بست. با احتياط به سوي جمعيت برگشتم. اما آنها همگي آدمهايي بودن مثل بقيه مردمي كه در طول زندگي ديده بودم. هيچ چيز غير عادي در قيافه و صورت ايشان به چشم نمي خورد. انگار چيزي كشف كرده باشم با تبسم گفتم:” خوب منظورتان اين است كه خيلي ها ممكن است از خوي و خلق انساني بي بهره باشند و رفتار انساني نداشته باشند. خوب طبيعي است ذات افراد متفاوت است!“ اما خدامراد باهمان لحن اوليه گفت:”دقيقامنظورم اين است كه قرار نيست هر موجودي كه در خيابان مي بينيم از جنس ما باشد!“

متوجه منظور خدامراد نشدم و به همين خاطر خواستم موضوع بحث را عوض كنم. بي توجه به اينكه روشنايي خيابان با تاريكي صبحگاهي همخوان نيست از خدامراد پرسيدم:” شمااينجا چه مي كنيد! اين وقت روز ! ؟“

خدامراد بي اعتنابه سوال من صحبت قبلي خود را ادامه داد:” شايد چيزي در ذهن ما باشد كه فقط قالب هاي از پيش مشخصي را قبول دارد و مي فهمد و هر چيزي كه در اين قالب نباشد را اساسا نمي بيند. شايد علت اينكه بسياري از ما متوجه واقعيت بيرون خودمان نمي شويم فقط اين باشد كه قالب هاي ذهني ما اصولا اجازه نمي دهندكه ما متوجه اين واقعيت ها شويم. خوب دقت كن! خواهي ديد كه ما هرگز دنيا را آنچنان كه هست نمي بينيم. بلكه به طور خيلي ساده فقط چيزهايي را مي بينيم و مي شنويم و حس مي كنيم كه انتظار داريم. ما انتظار داريم موجودات دو پاي اطرافمان را در شكل و شمايل انسان ببينيم. خوب وقتي فيلترها و صافي هاي درون ذهن ما هر تصوير موجود دوپايي را كه مي بيند به عنوان انسان ترجمه كند، پس چگونه انتظارداري كه در خيابان فقط انسان نبينيم!؟“

با حيرت به چهره خدامراد خيره شدم. خداي من ! او داشت به من درس مي داد و من فقط به خاطر شوق و شعف زيادي كه از ذوق ديدنش به من دست داده بود متوجه پيام پنهان در كلامش نشده بودم. با احتياط به سوي جمعيت برگشتم و به چهره افرادي كه از كنارم مي گذشتند خيره شدم. چيزي در چهره آنها با بقيه آدمهايي كه قبلا ديده بودم تفاوت داشت. تصوير تك تك اين افراد قبل از اينكه حتي عمل  ديدن رخ دهد در عمق ذهنم وجود داشت. من در حال ديدن چيزي بودم كه خودم ساخته بودم. با وحشت به سوي خدامراد برگشتم و با صدايي كه لرزيدنش را به وضوح حس مي كردم پرسيدم:” يعني مي گوئيد اينها موجودات حقيقي نيستند!؟“

خدامراد دستانش را روي شانه هايم گذاشت و گفت:” اگر بخواهي واقعي شوند واقعي مي شوند. و اگر نخواهي اصلا وجود نخواهند داشت. اين قدرتي است كه ناشناختني در اختيار انسان قرارداده است. ببين آنچيزي را كه مي خواهي ببيني و هرگز مبين چيزي كه مورد پسند تو نيست. اما ما انسان ها از اين قدرت درست استفاده نكرده ايم.  ما يادمان رفته است كه با نخواستن و دوست نداشتن چيزها در واقع آنها را ناديدني مي كنيم و اگر اين دوست نداشتن و در واقع ناديدني كردن واقعيت ها سليقه اي شود آن وقت تعداد و قدرت اين ناديدني ها  زياد مي شود و كار به جايي مي رسد كه اين ناديدني هاي قدرتمند دست به دست هم مي دهند موجوديت و هستي ما را آسيب پذير مي‌كنند. مثلا ما آدمها از زلزله خوشمان نمي آيد . اگر فقط از زلزله بدمان بيايد و آن را در هيچ جا بازگو نكنيم و اصلا راجع به آن حرف نزنيم. ديگر آن را نمي بينم و در نتيجه ديگر نگرانش نخواهيم بود و روزي فرا خواهد رسيد كه يك زلزله سبك همه دودمان ما را به باد  مي دهد و هستي ما را نيست مي كند. همينطور مي توان از بيماري ايدز نام برد. زماني اين بيماري را مجازات كائنات براي كساني مي دانستند كه در امور جنسي بي بند و بار بودند. در نتيجه هيچ آموزشي براي مقابله با آن در سطح جامعه به صورت جدي صورت نگرفت و با گذر زمان ويروس ايدز كه به راحتي قابل مهار بود تبديل به يك اپيدمي جهاني شد. به همين ترتيب ما انسان ها خودمان را با نديدن بسياري از موجودات عالم كور و ضعيف كرديم و اكنون انسان هاي بسيار معدودي را مي توان يافت كه قادر باشند تونل هاي دسترسي به فضاهاي موازي در هر لحظه زندگي و همينطور موجودات غير ارگانيك مثل جن و پري را درخيابان بينند. “

خدامراد در اين لحظه شانه هايش را بالا انداخت و با سر به جمعيت خيابان اشاره كرد. از ترس براي لحظه اي جيغ خفه اي كشيدم و خودم را به ديوار چسباندم. تصور اينكه همه انسان هايي كه در اطرافم  قدم مي زنند از جنس ديگري باشند و در يك كلام انسان نباشند برايم غير قابل تحمل بود. با احتياط دوباره به چهره مردم خيابان نگاه كردم. اينبار به خوبي مي ديدم كه آنها از لحاظ صورت و حتي اندام با انسان هاي معمولي تفاوت دارند. به وضوح مي ديدم كه موجودات مقابل من از جنس خاك و ماده نيستند. چيزي بودند شبيه تصاوير هولوگرام و تصاوير سه بعدي كه در فضاي مقابل من جسميت يافته بودند. يا شايد به قول خدامراد در درون ذهن من به صورت جسميت يافته ظاهر شده بودند. به سوي خدامراد برگشتم. خونسرد و آرام به نظر مي رسيد. چنان رفتار مي كرد انگار سالهاست كه اين صحنه ها را مي بيند و برايش كاملا عادي و طبيعي است. وقتي نگاه متعجبم را ديد با تبسم گفت:” چرا فكر مي كني هر چه ببيني مي تواند به تو آسيب برساند. به تو گفتم كه بسياري از چيزهايي كه ذهن مي سازد فقط در حوزه ذهن اعتبار دارند و وقتي در درون ذهن جايي براي آنها نباشد به بيرون ذهن منتقل نمي شوند ، بلكه درجا محو و نابود مي شوند. ترس هايي كه با آنها بزرگ شده‌ايم و خو داده شده ايم و همينطور آرزوهايي كه زماني براي ما تبديل به يك هدف دست نيافتني بوده ند، همه جزو زائيده ها و مخلوقات ذهن انسان هستند كه فقط در ذهن مي‌توانند عرض‌اندام كنند و به محض اينكه فكر روي آنها متوقف شود و ديگر انرژي تمركز به سمت آنها جاري نشود محو و نابود مي‌شوند. اين موجودات نيز شبيه پديده هاي  ذهن ساخته تو هرگز نمي توانند به تو آسيب برسانند. آنها از جنس ماده نيستند. از جنسي ديگر هستند با خواسته ها و ماموريت هاي متفاوت. براي بسياري از آنها تو با من فرقي نداري.اصولا تمام خواسته هاي من و تو براي آنها بي اهميت است. آنها فقط هستند چون بايد باشند. پس بي جهت از آنها نترس.“

چند ثانيه بعد آرام شدم. از ترس و وحشت بي دليل خودم خجالت مي كشيدم. حق با خدامراد بود. آنچه مرا مي ترساند چيزي در درون ذهن من بود نه در بيرون و آن چيزي نبود جز خود ذهن من. سرم را پائين انداختم و در خودم فرو رفتم. ديگر برايم مهم نبود كه در اين ساعت نيمه شب چرا خيابان روشن و اينقدر شلوغ است. ديگر برايم اهميتي نداشت كه جمعيت مقابلم از جنس انسان اند يا پري و جن و يا هر موجود غير آلي ديگر. فقط به اين نتيجه رسيده بودم كه به نتيجه گيري هاي و پيشداوري ها و قالب هاي ذهني ام بيشتر از آنچه لازم است ارج و قرب بخشيده بودم. من ذهنم نبودم. من قالب هاي ذهني ام نبودم. من با كليشه ها و الگوهاي ذهني ام يكي نبودم. من چيزي وراي همه اينها بودم و ذهن حق نداشت و ندارد و نخواهد داشت كه با توليد زباله هاي مسخره‌اي مثل صحنه‌هاي مقابلم نعمت زندگي را برمن حرام كند و مرا در دنياي ترس و آرزو سرگردان سازد. اين نتيجه برايم بسيار مهم بود. سرم را بالا آوردم و به چشمان خدامراد خيره شدم. او هم مرا درك مي كرد. اين را از وقار و اطمينان و اقتداري كه در چهره‌اش موج مي‌زد مي توانستم به راحتي بخوانم. لبخند تلخي زدم و دوباره در خود فرو رفتم.

به خاطر آوردم كه در زندگي از خيلي چيزها ترسيده بودم و در واقع ترسانيده شده بودم. همينطور آرزوها و خواسته هاي بيشماري ماهها و سالها مرا با خود به اين سو و آنسو كشانده بود. هميشه در هراس از دست دادن داشتني هايم بودم و در حسرت نرسيدن به نداشتني هايم شب و روزهاي زيادي  را سپري كردم. اما اكنون مي ديدم كه تمام اين اتفاقات در درون ذهن من و با اجازه خود من رخ داده بودند. به بيان ديگر من خودم مقصر اصلي عذاب خودم بودم. هيزم و آتش سوختن خودم راخودم بر پشت مي كشاندم و خودم به دست خودم در افق ذهنم روياهايم را نقاشي مي كردم. به راستي وقتي خودم مقصر همه اتفاقات زندگي ام بودم ، آيا ديگر تفاوتي داشت كه چه صحنه اي را مقابل چشمان خودم ظاهر مي كردم!؟ دوباره سرم را بالاآوردم و در چشمان استاد بزرگم خدامراد خيره شدم. خداي من ! او چقدر آزاد و رها بود و من تا چه حد اسير و بنده و برده ذهن مسخره و پوچ خودم. چشمانم را روي هم فشردم و خواستم تا شب همچنان كه هست مقابلم ظاهر شود. بلافاصله حس كردم سروصداهاي خيابان خوابيد و چشمانم را كه باز كردم ديدم در همان خيابان مقابل پنجره اتاقم ايستاده ام و خدامراد مقابل من در تاريكي ايستاده است. با وجودي كه جواب سوالم را مي دانستم بازهم از خدامراد پرسيدم:

” پس اين هم تاريكي و روشنايي كه هر شبانه روز در حال مشاهده هستيم همه‌اش يك جور روياست!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” وقتي براي تماشاي اين همه رويا فقط يك نفر وجود دارد. ديگر چه فرقي مي كند كه آنچه ديده مي شود رويا نام داشته باشد يا چيز ديگر!؟ سعي كن فرصت همين الآن ات را دريابي كه سهم تو از اين ميل