تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

عید فطر، جشن گشایش دوباره چشمان ما به روی زندگی است تا به دور از هر گونه وابستگی و اعتیاد، بار دیگر به دنیا نظاره کنیم و نتیجه یک ماه مبارزه با عاد اتی که بر ما استیلا پیدا کرده بودند، به معرض نمایش گذاشته شود.

عید فطر، جشنی به مناسبت دست یافتن به ارمغان گذر از شب ظلمت به سپیدی نور و رسیدن به مبارک سحر هدایت است؛ جشن پوست اندازی که در آن پوسته سخت بینش های غلط و باورهای نادرست ما شکسته شده و گلیم افکار پوسیده و محکومیت های مبهم گذشته که منجر به بروز اشتباهات فاحش در زندگی ما شده بودند را به کناری میافکند، تا بتوانیم در جهشی وجد آمیز خطاب به خود و هستی بگوییم، من آزادم؛ آزاد از قید اسارت در چنگال های شیطانی وابستگی ها و رنگ تعلق ها.

عید فطر، جشن گشایش سینه ها و «شرح صدر» است که موجب میشود با درکی عمیقتر نسبت به گذشته و با گذر از ظاهر به باطن، تجلیات الهی را دریافته، این درک را در خود نهادینه نماید و به حرمت «بسم الله» نایل شده، از ظلم و پوشاندن تقدس هستی خودداری نماید.

عید فطر، عید گشایش و جشنی است به مناسبت این که از بستگی نجات یافته ایم و وجود در هم فرو رفته ما منبسط شده، چهره ما از این ضیافت پر برکت گشاده شده، از عبوسی رها گردیده است.

عید فطر است؛ عید رویش و پدیدار شدن مجدد؛ تا بمیریم قبل از مرگ و دوباره بروییم و به دنیا بیاییم بعد از تولد؛ که تا هر کسی یک بار در گذشته خود نمیرد و در تحول معنوی جدیدی دوباره متولد نشود، مفهوم هستی و فلسفه خلقت را درک نخواهد کرد و در خسران و ضرر از این دنیا خواهد رفت؛ بدون آن که خود از این زیان آگاه باشد.

عید فطر است و جشن برداشت محصول. همان گونه که موسم برداشت برای کشاورز، لحظه شادی بخشی است؛ این روز نیز برای همه آن ها که بذر مفیدی کاشته اند، روزی است پر از شادی و شعف. هر کسی در کنار کشت گاه خود آماده درو است. آن کس که کشت گاه خود را پر بار می بیند، وجد، شادی و مسرت بیشتری احساس می کند و آن کس که بذری نگاشته است، سر در گریبان فرو برده، در روز حسرت خویش قرار میگیرد.

عید فطر جشن ورزیدگی است برای آنهایی که این دوره را با موفقیت سپری کرده‌اند، تا باری دیگر با دستانی پر و با ورزیدگی و پختگی بیشتری به رویارویی با امواج متلاطم و سهمگین اقیانوس زندگی برخاسته، به مبارزه با آفت های آن بپردازند.

عید فطر، جشن غلبه بر خویشتن و رسیدن به پیروزی حاصل از این جهاد است. این روز به طور قطع برای آنان که حضوری فعال در عرصه این مبارزه داشته‌اند، به راستی روزی بزرگ، عیدی فرخنده و جشنی با شکوه خواهد بود.

عید فطر، بازگشت به فطرت اصلی را گوشزد کرده، پیدایی، آشکار شدن و بازگشت به آن را برای همه یا بندگانش، بسیار شکوهمند جشن می گیرد؛ فطر تی که الهی بوده؛ رسالت انسان بازگشت به آن است.

اینک برای آنان که «لیلةالقدر» خویش را پیدا کرده اند، عید است و جشنی برپاست؛ آن هایی که در ظلمت شب دنیا (جایی که بشر در آن مأوا دارد) آب حیات را یافته، عمر جاودانی را که همانا در پر شدن از آگاهی و معرفت الهی است، پیدا کرده، سرنوشت خویش را به این وسیله رقم زده اند و تا ابد، تغییری سازنده را برای خود ایجاد کرده اند؛ آنان که شاهد فرود آمدن ملائکه بر قلبشان بوده و رمز هستی را از نگهدارند گان عرش الهی دریافت کرده، این رمز، بر لوح جانشان نقش بسته است؛ آنهایی که روح القدس بر اعماق وجود شان نفوذ کرده، راز حکمت الهی را در دل آنان نهاده، سینه آنها را گشوده است؛ کسانی که به این نکته پی برده‌اند که رمضانی که در آن لیلةالقدری یافت شود، از هزار و هزاران ماه بهتر است و نیز پی بردهاند که هر زمان که لیلةالقدری باشد، رمضانی هم خواهد بود.

و اما اکنون که رمضانی دیگر گذشت، جا دارد با طرح سؤالی جایگاه خود را در گذر چنین ضیافتی الهی ارزیابی کنیم و بینیم در چنین فرصتی چه نصیبی داشته ایم و در ضیافت رمضان، چه مائده آسمانی ای را از سفره معرفت الهی تناول نموده ایم؟

ببینیم با لب فرو بستن از طعام و ورود به حریم خدایی صیام، آیا توانسته‌ایم خوراک معنوی کالبد روحانی وجود خود را یافته، این بخش از وجود مان را سیر کنیم و یا در حالی که شکم جسم ما کماکان لبالب است، همچنان آن را گرسنه باقی گذاشتهایم؟

عید فطر، عید افتخار به نتیجه این جهاد اکبر است. عید فطر از هنرنمایی انسان وارسته به ملائک خبر می دهد و ارزش وجود او را به کاینات عرضه می کند؛ انسانی که باعث مباهات و افتخار آفرینی در عالم خلقت است و به افتخار او می توان جشنی برپا کرد.

استاد محمد علی طاهری

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388   توسط  توحید   | 

 

دوستان عزیز

پس از کپی کردن و بازکردن فایل زیر توسط نرم افزارهای مربوطه، برای دیدن بهتر، بر روی zoom in کلیک نمایید.

 فرهنگ آشتی - فرادرمانی شاخه ای از درمانهای مکمل

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه دهم خرداد 1388   توسط  توحید   | 

به نام بی نام او

حسین تولایی

 

شکوفه گفت:

«بهار که بیاید

من آن اتفاق کوچک سپیدم

که روی شاخه می افتد».

ماهی گفت:

«بهار که بیاید

من آن اتفاق کوچک قرمزم

که در تنگ می افتم».

سفره گفت:

«من آن اتفاق کوچک

پُر سین ام».

سیب گفت:

«من آن اتفاق کوچک

شیرینم...».

سبزه گفت...

آینه گفت...

اسکناس نو گفت...

و باد چیزی نگفت!

تنها در کوچه های آخر اسفند

راه رفت 

راه رفت

راه رفت

و زیر لب تکرار کرد:

«بهار که بیاید 

تو آن اتفاق بزرگ دلم باش

که در جهان می افتی!».

باد رفته بود

و کسی نمی دانست

«تو» کیست؟!

و آن اتفاق بزرگ

چه رنگی است؟!

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387   توسط  توحید   | 

javabiyeh-dr%20larijani.jpg

 

هو سریع الحساب

هو شدید العذاب

 

  وااای بر مروجان کذب و تهمت

  واااي بر مدعیان اهل قلم

  وااااای بر انسانهایی که با بنیه هایی نیم بند شده که از افکار بیمارگونه شان نشات گرفته و از امکانات سهل الوصول بیت المال و سوبسیدهای مربوطه چه سو استفاده هایی که نمی کنند؟

  نویسندگانی که با خوش رابطه گی و نه بر مبنای ضابطه، وجدان و اهلیت کاری، به هر طریق غلط و فارغ از تمام معیارهای اخلاقی، شان و منزلت انسانی فرد و مجموعه ای را به باد نه انتقاد، بلکه تخریب می گیرند و می خواهند یک شبه به مقام و موقعیتی بر خلاف آنچه می نمایند، دست یابند. غافل از اینکه چشم ها و گوشهایی هوشیار و صد البته دوستانی که مفتخر به گذراندن دوره های عرفان کیهانی ( حلقه ) نزد استاد معظم جناب آقای طاهری و مسترهای عزیزشان شده اند، وجود دارند که دقیقا تمام افاضات ( افتضاحات ) نگارشی و گفتاری در هر مقام و صورتی  را جز به جز از زیر نظر می گذرانند و می دانند که کم نیستند چنین مدعیان روشنفکر و کذابانی دین نما که بیشتر ضربه هایی که بر بدنه دین مبین اسلام وارد می گردد از سمت و نگاه آلوده این قبیل از آنان است.

  افرادی که برای خوشامد این و آن و در هر مقطع سیاسی، گاهی طرفدار این جناح اند و زمانی طرفدار دیگری و غافل از این موضوع که سرنا را از ته گشاد آن می زنند.

  و بر شما ای مخربان و مروجان کذاب

  و بر شما یی که با وجود گذر از چند ترم، به خاطر عدم درک بینشهای مربوطه در سراشیبی سقوط قرار گرفته اید عارضیم که: " ما هستیم و خواهیم بود تا آزادی انسان از تمامی قیود و وابستگیها. آمال و اعمالمان، رسانیدن انسان است به جایگاه به خود آیی ".

  و بر نويسندگان و مبلغانی که به خيال وهميات خود فكر مي كنند به سر منزل مقصود خواهند رسید و خود را منجي هدايت بشريت مي دانند و تمامی تلاش و هنرشان را صرف نگارش و گویش اخبار کذب می نمایند، توصیه ای داریم به اینکه زمان و هزینه تنظیم این قبیل مقالات و گفتمانهاشان را صرف آموختن دوره های مربوطه و یا لااقل به بحث و تبادل نظر با دوستانی که کم نیستند و دوره ها را گذرانده اند، نمایند.

  نمی دانم در خیالتان چه گذشت که گمان نمودید ساكت می نشینیم و نگاه می كنیم که در هرجایی،  و هرکسی در هر عنوان و مقامی، علاوه بر خودش، خانواده و جامعه اش را به سمت سراب ناآگاهی و فریب هدايت كند!!!

  پنبه وهميات رو از گوشِتان بيرون بياورید تا بفهميد كه استاد عزیز د رتفسیر باطنی کلام پیامبران چه گفته است.

  بدانید آموزشهايي که در زندگی تان کسب کرده ايد و به دنبال ادامه آنها هستيد،‌ فقط پوسته را در نظر می گیرد، آموزشهايي که هوشمندی حاکم بر جهان هستی و قابلیتهای فردی هر انسانی در آنها نادیده گرفته می شود. ( البته نگاشت این بند بر مبنای اعمال ظاهری است که همگی گریبانگیر آنیم. )

  حال اگر کسی خواست که یافته هایش را با دیگران قسمت نماید و در هر قدم و در هر نفس، عزمی جزم در بیداری انسانهای خفته نماید، و در این راه همت الهی بگمارد و بخواهد تحولی عظیم در علوم انساني  كه اینقدر منحرف شده و اين همه داعي و مدعي پيدا كرده بوجود آورد؛ آیا این است دستمزد او و آیا این است شکر خالق از حضور و وجود او؟؟؟

  همگی عالِم به این موضوع شده ایم که در علوم های دیگر آنقدر با مشکلی مواجه نیستیم، چون عینی و اثباتی هستند. ریاضی، فیزیک و شیمی در همه دنیا یکی ست.. اما علوم انسانی در هر نقطه ای با نقطه دیگر و در هر عصری به فراخور نیاز و آلودگیهای آن فضا متفاوت است.

  و همیشه تصادم باورهای پوچ و تعصبات کور است که جنایت های هولناکی را خلق می کنند. آری بدانید که این باورهای کور هستند که در نطفه، جنایت پرورند و تمامی پیامبران و رسولان زخمی و شهید این چنین باورهایی شده اند.

  اما چه کسی شهامت پذیرش این حقیقت تلخ را دارد که ناآگاهانه چه ضربه هایی به پیام آوران بیداری و عشق زده است.

  به دور از ارزشهای انسانی است که این هستی زیبا را همچنان تخریب باورهای زشتمان نماییم.

  بیا که چشم و گوشمان را باز کنیم و در بيراهه هاي خيالي به دنبال راه نگردیم.

  نویسنده عزیز و خواننده محترم،

  شعور نیازی به هیچ باوری ندارد، و باورهای حاکم بر وجودمان نشان دهنده اینند که شعور حاکم هنوز رشد کافی نکرده است. مگر قرار بر این نیست که جهان به این بزرگی به دهکده ای تبدیل شود.

  پس بیا تا باورهایمان را صیقلی اساسی بدهیم، باورهایمان را جهانی و الهی کنیم.

  آیا این واقعا حداقل انتظار از مدعی هوشمندی ( اشرف مخلوقات ) نیست؟

  به جاي اينكه بدون مشورت با اهل طریق، بخواهیم به سادگی هرچیزی را زير سووال ببريم، كمي فكر كنیم!!

  كدام عقل سليم (‌ سليم،‌ نه بسته )‌ قبول مي كنه كه عشق و دوست داشتن باید در انحصار یکی باشه كه قرار است روزي بياید من و تو و جهان رو نجات بدهد!

  قبول كن كه زخمي هستیم. بیا که زخم هایمان رو بیشتر از خوشخیالی دوست بداریم.

  مدعی باشیم. نه مخربی که ماسک بیداری به خود زده و خود را بَلَدِه راه می داند.

  ادعای ما شعور حاکم بر جهان هستی است که در هرکسی به ودیعه نهاده شده است و قرار بر این داریم که به شناخت این مهم در قالب شعور کیهانی و شبکه هوشمند عرفان حلقه دست یابیم.

  آیا

  شعار بس نیست،

  پشت سر حرف زدن بس نیست،

  بزدل بودن بس نیست،

  یک طرفه به قاضی رفتن و حکم صادر نمودن بس نیست ؟؟؟

 

  آهاااااااي

  آهاااااااااااااي

  انسانهائی که تنها هنرتون به انزوا کشاندن و زندونی کردنه، مهم نیست کی و چی، مهم اینه که در کسری از ثانیه یه دیوار دور هر چی میکشين این هوا، به این بلندی. دیوارهای دروغینی که هیچ کس شهامت اونور رفتنش رو نداره و بهش مي گين " بیدار کردن اذهان مردم "!!!  

 با كمي فكر و عمل، معجزه اي تازه، توي زندگي هممون اتفاق مي افته. بیا يه بارم كه شده لبخندي عاشقانه به زندگي بزنيم و لبیکی جانانه به حقیقت گویان و نه مدعیان و لاف زنان این عرصه از حیاتمان بگوییم.

 

  پی نوشت:)

آگاهیهای رسیده شده در طی نگارش مقاله فوق:

 

-   شماره چاپ یکی از قسمتهای ( قسمت دوم ) مقاله روزنامه وطن امروز 66 و به تاریخ 6 بهمن: که بعبارتی می شود: 666 ( حمله شبکه منفی )

 

-   می گویند که با یک نقطه از بالا به پایین از " خدا " ، " جدا " می شوی. و صد البته که با همان نقطه از کلام و آگاهیهای" طاهر " استاد به " ظاهر " می افتیم و مخربان این مسلک، در ظاهر می خواهند به نقد استاد اقدام نمایند که صد البته ناممکن و نشدنی است.

 

-   کسانیکه از لحاظ جسمی دستگاه گوارششان مشکل دارد به آنها مواد مسهل می دهند تا برون روی هایشان به راحتی صورت گیرد و اسهال شوند. استاد هم برای برون ریزهایمان به ما حلقه هایی سَهل را تفویض نمود ( از فیض بمعنای بهره مندی ) تا از تمام یبوست های روحی و روانی و جسمی رهایی یابیم.

 

-   تا قبل از پیامبر اسلام سایر پیامبران با معجزات خود، مردم را دعوت به خداپرستی می کردند و هریک یکه تاز دین و آیین شان بودند و معجزه از عجز و ناتوانی می آید و حالتی منفی برای رهروان ادیان پدیدار می کند. در حالیکه معجزه پیامبر کلمه بود که کلمه از " کلام " ( کل + ام ) و اُم ( با ضمه بر روی الف ) بمعنای خدا در زبان هندی است. پس کل هستی همان خداست که در صورتهای مختلف جلوه گری می کند.

 

-   نه فانوس باشیم و نه بخاری. به مانند استاد " تنور "  باشیم که حکم تن، تنور بودن هست. تنور می سوزد و هم نور دارد و هم انتهای گرماست و هم گرم است و هم گرمی بخش. " تن " هامان را " نور " کنیم تا تنور شویم. پس آنچنان در تنور تن بسوزیم  که نور مان روشنایی بخش محفل تاریکی ها شود.

 

-   جهانی ( جه ( جهیدن ) + آنی ) برای جهانی شدن و جهیدن آنی از وابستگیها، باید نظری بر هریک از حلقه های تفویض شده داشت. چون جهیدن در " آنی " از زمان اتفاق می افتد، برای رهایی و گستردگی هم، باید نظری ( جهشی لحظه ا ی) بر هریک از حلقه ها داشت.

 

-         جابجایی حروف در برخی کلمات و نتیجه آن:

-   " فکر"  زیاد بدون تسلیم و شاهد شدن انسان را در وادی " کفر " می برد: ( فکر = کفر = پوشانیده شدن حقیقت )

-         " عقل " = " عَلَق " و بمعنای خون بسته شده که در قرآن نیز بدان اشاره شده است.

-   " عشق "  « عین ، شین ، قاف » ، عین که به وضوح واضح است، اما شین و قاف را تنها واو میانی می خواست  که شوق شود. پس عشق به حقیقت « عین شوق » است.

 

نتیجه: با عقل و تفکر زیاد در دایره بسته شده ای قرار می گیری که منجر به ریخته شدن خونت می گردد و بیگانه ای بیش نیستی  و برای درک حقیقت و رهایی از تعصبات کور می بایست در پله عشق  بیایی و عین شوق شوی تا یگانه گردی. ( یگانه با عقل = بیگانه )

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه هشتم بهمن 1387   توسط  توحید   | 

 

به نام خدا

     آیینه ی عاشورا

   در روز عاشورا می توانیم جامه ای سرخ بپوشیم و فریاد برآوریم که این سرخی، نشانه ی پیروزی خون بر شمشیر است که درس آن را از حماسه ی کربلا آموخته ایم. می توانیم لباسی سر تا پا سفید بپوشیم و با صدایی بلند بگوییم، این کفن است که پوشیده ایم تا عهدی باشد بین ما و حسین(ع) که در راه ادامه ی نهضت حق طلبانه و ظلم ستیزانه اش، برای شهادت همیشه آماده ایم.

می توان سیاه پوشید و بانگ سرداد که این سیاهی نشانه ی آن است که من و من ها، در روز و روزهای عاشورا، حسین و حسین ها را تنها گذاشته ایم و آن ها در مصاف با یزیدیان زمان خود، مظلومانه به شهادت رسیده اند و این لباس سیاه نشانی است بر شریک جرم بودن ما در ریخته شدن خون آن ها، زیرا که در جایی، حتی سکوت نیز شرکت در وقوع جرم است. آیا این فکر لرزه بر اندام ما نمی اندازد و تصور شریک جرم بودن در ریخته شدن خون حسین(ع) خواب را از چشمان ما دور نمی کند؟

در این روز می توان لباسی سبز پوشید و گفت این به نشانه ی آن است که نهضت حسینی خزان مظلومان را بهار کرده و نوید این پیروزی، بهار اندیشه را برای بشریت به ارمغان آورده است.

می توان زرد پوشید و گفت ما به خزان نشسته ایم؛ چرا که بعد از عاشورا، بهارانسانیت، تابستان را پشت سر نگذاشته به خزان رسیده است.

 می توان...

می توان خندید و شادی و پایکوبی کرد و فریاد «شهیدان زنده اند» را سر داد و نشان داد که از اعماق وجود مسروریم؛ چرا که آنان نمرده اند و نزد خداوند روزی آسمانی دارند و جاودانگی الهی، متعلق به آنان است.

می توان بر سر زد و شیون نمود که چرا همرزم حسین(ع) نبوده ایم و این افتخار را نداشته ایم تا هم رکاب او باشیم.

می توان گونه های خود را به رنگ سرخ درآورد تا یزیدیان، زردی روی ما را که در خزان نامردمی ها به زردی گراییده است، نبینند؛ همانگونه که منصور حلاج با خون خود گونه هایش را سرخ نمود تا روی زردش را دشمن ظالم نبیند.

می توان خاک بر سر ریخت که شایسته ی انسان خفّت زده است و بگوییم ما نیز نسبت به راه حسین(ع)، خوار و ذلیل هستیم و از این ذلت باید بر سر خود خاک بریزیم.

می توان عَلَم دار شد و زور بازوی خود را به رخ دیگران کشید، بساط زورآزمایی به پا کرد و بر این مبنا که عَلَم کدام دسته از همه بزرگ تر و سنگین تراست شهرت آفرید و همچنین می شود سنگین ترین عَلَم ها را بلند کرد و گفت، این به نشانه ی عَلَم نهضت اوست که هر چقدر سنگین باشد آن را بر دوش خواهیم کشید.

می توان...

آری می توان هر کاری انجام داد، مهم آن است که در پس آن کار، چه اندیشه ای نهفته باشد و این که انسان با چه طرز فکری به رسالت خود نگاه کرده، در چه جایی و با چه محتوایی آن را پیدا کند. ضمن این که پس از یافتن آن رسالت، لازم است بدانیم که درابتدای راهی دراز قرار داریم که چگونه آن اندیشه را به عمل در آوریم.

حال که آموخته ایم« کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا » یعنی؛ همه جا کربلا و همه روز عاشورا است، اینک ما در عاشورا و کربلای خود چه می کنیم؟ آیا اگر در روز عاشورا، در صحرای کربلا حاضر بودیم؛ حسین(ع) بازهم تنها نمی ماند؟ آیا این سوأل لرزه بر اندام ما نمی افکند و تصور شریک جرم بودن در ریخته شدن خون او، خواب را از چشمان ما دور نمی کند؟

اگر ما در کربلا نبوده ایم تا افتخار همرزم بودن با او را داشته باشیم، در کربلای عصر خود که زندگی می کنیم و اگر در روز عاشورای تاریخی حضور نداشته ایم، در عاشورای زمان خود که قرار داریم. کافی است که حسین و حسین های زمان خود را بشناسیم، عاشورا و کربلا به خودی خود پیدا می شوند. اما اگر حق طلبان و ظلم ستیزان کماکان تنها مانده اند، خدا را شکر کنیم که ما روز عاشورا در کربلا نبوده ایم زیرا اگر حضور داشتیم یا در زمره یزیدیان بودیم و یا از کسانی که حسین(ع) را ترک کردند.

بیایید معرفت و روح نهضت حسین(ع) را یافته و حماسه ی بزرگ او را زنده کنیم تا در زمره ی یزید و یزیدیان نباشیم زیرا که جهان دو قطبی است، یا راه حسین(ع) و یا راه یزید، راه سومی نیز وجود ندارد. بیایید به حال خود گریه کنیم و عملکردهای خود را پیش روی بیاوریم و حساب لقمه های سفره ی خود را یک بار از نظر بگذرانیم؛ آنگاه خواهیم فهمید که در راه حسین(ع) هستیم و یا یزید:

ببین که چه ریسیده ایم، دست کِه لیسیده ایم 

تا کـه چنیـن لقـمـه ها، ســوی دهـان آمـدند(مولانا)

ظهر عاشورا است و ظهر عاشوراها، فرصتی است که انسان با خود واقعی اش روبرو شود و من نیز در این آیینه، خویشتن خویش را مشاهده می کنم و می بینم که امروز چقدر عجول هستم (کان الانسان عَجولاً)، تا چه حد حریص و سیری ناپذیر(ان الانسان خلق هَلوعاً) و تا چه حد شکم بر من حاکم است و جز آن، چیز دیگری را نمی شناسم و این آیا مصداق(اولئک کالانعام بل هم اضل) نیست؟ امروز به راحتی دروغ می گویم، به گرسنه و درمانده تر از خود رحم نمی کنم و در اِسراف غرق شده و غذای متبرک او را اسراف کرده و در زباله دانی می ریزم و... این است خـود واقعـی مـن که در روز عـاشـورا برمَـلا می شود.

 آری عاشورا، آیینه ی تمام قدی است در مقابل ما تا بتوانیم خود واقعی را در آن نظاره و شناسایی کنیم و او را نیز بهتر بشناسیم.

بیاییم در این آیینه به خود نگاهی بیاندازیم و برای خود چاره ای اندیشیده و طرحی نو بیابیم تا پس از رسیدن به اندیشه ای درست، نوبت به انجام عمل رسیده و نهضت حسین(ع) را در عمل زنده نگاه داریم. وای اگر از همه ی این نهضت ها و حماسه های بزرگ، برای ما دست بریده ای، لب خشکیده ای، سر بریده و فرق شکافته ای و... باقی مانده باشد و معرفت حرکت انسان های بزرگ تاریخ در گذر زمان به دست فراموشی سپرده شده و از آن ها فقط مراسمی برجای مانده باشد، آن وقت است که باید گریست و گریست، برسر زد و شیون کرد و...

امروز عاشوراست، به یاد می آورم که سال ها است که با حسین(ع) بیعت بسته و بیعت شکنی می کنم، به یاد مُهر نمازم افتادم که از تربت پاک کربلاست و من به نشانه ی بیعت با او مبنی بر ادامه ی نهضت حق طلبانه و ظلم ستیزانه اش همواره برآن پیشانی می گذارم و هرزمان که پیمان اول «ایاک نعبد و ایاک نستعین» را با خدا می بندم که «تنها عبد او باشم و فقط از او استعانت بطلبم» پیمان دوم را هم با حسین (ع) در کنار آن قرار داده و بیعت می کنم که راه او را ادامه دهم، اما دریغ از یک ذره عمل.

امروز در آیینه ی عاشورا خود را نظاره می کنم و جُز پیمان شکنی حرفـه ای و ماهر که حتی به پیمان شکنی های خود نیز واقف نیست، شخص دیگری نمی بینم. من از یک سو پیمان خود را با خدا می شکنم و از سویی دیگر با حسـین(ع) و می خواهم با شرکت در مراسمی و ریختن اشکی به خود بگویم که دین خود را نسبت به او ادا کردم و با این وسیله وجدان پیمان شکن خود را راحت کـنم. اما آیا بدین ترتیب وظیفه ی خود را درقبال این پیمان انجام داده و در زمره ی حسینیان قرار گرفته ام؟

هم اکنون حداقل خوشحال هستم که پیمان سوم (لبیک؛ اللهم لبیک؛ لبیک لا شریک لک؛ لبیک) را نبسته و بار پیمان شکنی ام را از این سنگین تر نکرده و به شیطان نیز سنگی نزده ام تا دروغ هایم، بیش تر از این آشکار نشود.

اگر حسین (ع) هم اکنون در بین ما حاضر شود؛ از عملکردهای ما در زنده نگهداشتن نهضت عظیمش چه می بیند؟ او ما را نظاره خواهد کرد که همچون قوم بنی اسراییل که در غیاب موسی، گوساله ی سامری را بر سر دست بلند کردند ما نیز درغیاب او عَلَم ها ساخته، کله های اژدهای فلزی را بر طرفین آن قرار داده، مجسمه های فلزی دیگری را به جای گوساله بر آن نصب کرده ایم و آن را بلند کرده، به هر سو می کشیم و عَلَم نهضت او را به علم زورآزمایی تبدیل نموده ایم. او ما را خواهد دید که ظاهر را فدای باطن کرده، کمتر در این مراسم مهم به درس های عاشورا می اندیشیم

اگر امروز حسین(ع) در بین ما بود و ما از آن حضرت سوال می کردیم که از ما عمل و وفای به عهد می خواهد و یا فقط گریه و زاری و بر سر زدن را، چه پاسخی به ما می دادند؟

به طورمسلم آن حضرت به ما می فرمودند که وفای به عهد را خواستار هستند، عهدی که بر طبق آن حق طلبی و ظلم ستیزی ناشی از مرام حسینی، لازم و واجب می شود، زیرا آن امام شهادت را برای نشان دادن راه خدا انتخاب نمود تا برای ما الگوی کاملی باشد از انسان متعهد نسبت به خدا(ایاک نعبد و ایاک نستعین)، حق طلب و ظلم ستیز، تا بتوانیم او را نمونه و چراغ راه خود قرار دهیم نه این که برای شهادت افتخار آمیز او فقط شیون کرده و بر سر بزنیم ولی در زمره ی حسینیان زمان خود نباشیم.

آری باید برای این همه گمراهی و دور بودن از راه و پیمان شکنی ها گریه کنم؛ حداقل امروز را، زیرا احتمال دارد فردا همه چیز دوباره فراموش شده و چهره ی واقعی خود را نیز تا مُحرم و مُحرم های دیگر به دست فراموشی سپارم.

حسین(ع) تا ابد، بلبلی است بر شاخه ی درخت هستی، تا چه کسی از ناله او پریشان و منقلب شود و به این وسیله درون خود را شکوفا کند.

آن کـس که نـالان شود از نالـه ی بلبل

در دامنش آویز که در وی اثری هست(حافظ)

با امید به توفیق عمل

محمد علی طاهری

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه بیست و دوم دی 1387   توسط  توحید   | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با عنايت به لينك زير ( ارتباط ويژه ) ‌ و سووالات عزيزان، توضيحات مختصر و مجددي را به همراه لينك اشاره شده،‌ خدمتان عرض مي كنم، به اميد حضور قدرتمند و آگاهانه تك تك عزيزان، بصورت حضوري و يا غير حضوري )‌

 

http://kimiagoo.blogfa.com/post-144.aspx

 

ع رفان حلقه نوعی سیر و سلوک است که مباحثی عرفانی را مورد بررسی نظری و عملی قرار می دهد. و از آن جا که انسان شمول است همه انسانها صرف نظر از نژاد، ملیت، دین، مذهب، عقاید شخصی جنسیت، سن و سال، سواد و معلومات، تجارب، نوع تغذیه، ورزش می توانند جنبه ی نظری آن را پذیرفته و جنبه عملی آن را مورد تجربه و استفاده قرار دهند.

اصل: هدف از این شاخه عرفانی کمک به انسان در راه رسیدن به کمال و تعالی می باشد، حرکتی از عالم کثرت به عالم وحدت. در این راستا همه تلاش ها برای نزدیک شدن انسانها به یکدیگر صورت گرفته و از هر عاملی که باعث جدایی و ایجاد تفرقه بین آنها می شود، اجتناب به عمل می آید.


هریک از ما خود مسیح عالمیم

هر اِلَم را در کف خود مرحمیم

 

در این مکتب عرفانی برای درمان انسان، به همه اجزای وجودی او توجه شده و کل وجود، بطور همزمان در ارتباط با شبکه شعور کیهانی قرار میگیرد تا با صلاحدید و هوشمندی آن، نسبت به رفع اختلال در اجزای مختلف، کارهای فرادرمانی لازم، توسط شبکه روی بیمار صورت گرفته و مراحلی درمان را طی کند.

بنابراین، از این دیدگاه، برای درمان همه نوع بیماری ( جسمي و روحي و رواني )‌می توان از اتصال به شبکه شعورکیهانی کمک گرفت و فرادرمانگر اجازه ندارد که هیچ نوع از انواع بیماری ها را غیر قابل علاج بداند، زیرا برای شعور و هوشمندی کیهانی هر نوع اصلاح و رفع هر اختلالی در بدن امکان پذیر می باشد.

ش بکه شعور کیهانی، مجموعه ای هوش و خرد یا آگاهی حاکم بر جهان هستی بوده که به آن آگاهی نیز گفته می شود و یکی از سه عنصر موجود در جهان هستی می باشد (ماده، انرژی، آگاهی). نظر به اینکه، آگاهی نه ماده است و نه انرژی، بعد زمان و مکان بر آن حاکم نبوده و درمان به کمک این شبکه از راه دور و نزدیک امکان پذیر می باشد و همچنین فاقد کمیت بوده و قابل اندازه گیری نیست.

در این مکتب درمان توسط درمانگر انجام نمی شود و او نمی تواند از بابت قدرت چیزی را به خود نسبت دهد و درمانگر صرفا نقش یک واسطه را بازی می کند تا حلقه ای بنام حلقه وحدیت (حلقه وحدت-حبل الله) که حلقه بسیار هوشمندی مي باشد و نیز، مکتب فرادرمانی هیچ ربطی به انرژی درمانی، هاله درمانی، ریکی و... ندارد و شخص بیمار توسط درمانگر به شبکه شعورالهی (هوشمندی الهی) متصل شده (وارد حلقه می شود)، واین هوشمندی با ورود خود به کالبد بیمار، فرآیند درمان را آغاز می نماید.

 

ن قش فرادرمانگر: همانند کسی است که برای روشن کردن چراغی، تنها کلید آنرا می زند و دیگر هیچ.


سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست


ش رط اساسی برای نتیجه گرفتن از فرادرمانی، حضور بی طرفانه در این حلقه می باشد، درست مانند یک شاهد و نظاره گر، و نیازی به داشتن اعتقاد و ایمان نیست، و خارج بودن از این حلقه به معنی محروم بودن از فیض این حلقه الهی می باشد.


اسکن

شخص بیمار (فرادرمانگیر)، ساعتی از روز را به فرادرمانگر اعلام کرده، که در آن ساعت مورد نظر، تشعشعات الهی به وی تابیده میشود و وی باید در آن ساعت عمل اسکن را انجام دهد. اسکن به اینگونه می باشد که شخص در هر حالتی که راحت میباشد (نشسته، خوابیده و...) قرار گرفته و چشمان خود را ( نه برای تمرکز، بلکه برای توجه و پرت نشدن حواس) می بندد و به هیچ چیز فکر نمی کند و حتی نباید ذکری را بگوید و کاملا فکر را خالی نماید.


م حورهای اساسی در این چهارچوب عرفانی عبارتند از:

 

- اتصال به شعور الهی(شبکه شعور کیهانی.)

- شناخت شبکه های مثبت و منفی و اجتناب از شبکه های منفی.

- شناخت مظاهر "من دون الله" و اجتناب از آن (ایاک نعبد و ایاک نستعین(.

- شناخت "کمال و قدرت" و تفکیک آنها از یکدیگر و به کارگیری محور "کمال".

- رسیدن به معرفت جهان بینی،مراسم و مناسک.

- توجه به اشتیاق، که پول رایج دنیای کمال بوده و در این وادی، مشتاق ترین ها، همانا ثروتمند ترین ها هستند و همه چیز در این وادی مزد اشتیاق است.

- توجه کامل به اختیار انسان که تعیین کننده ی کمال و کیفیت حرکت او می باشد.


در این عرفان،همه ی آنچه را که انسان در مسیر کمال به آن می رسد، مزد اشتباق می داند لذا به ریاضت،تارک دنیا شدن و ...تا کیدی ندارد و تنها شرط برای استفاده از حلقه های آن شاهد بودن (نظاره گر بودن) می باشد

 

استاد عزيز محمد علی طاهری

 

 

انجام حلقه به چه صورتی است؟

ما می گوییم عرفان نظر بازی است. حالا به زبان ساده یعنی چی:

 

ببینید فرض کنید شما تشنه می شوید و می خواهید آب بخورید. چه می کنید. می گویید به نام خدا نیت می کنم بروم آب بخورم به امید قبولی خدا! نه شما در یک نظر که از ثانیه هم کمتر است احساس تشنگی می کنید به سمت آب می روید و از آن می نوشید . آب را تجزیه و تحلیل نمی کنید که خوب ببینم چند تا مولکول دارد از چه تشکیل شده بعد بخورم. وقتی خوردم ببینم چه مزه ای داشت.آب را می خورم و اجازه می دهم بدن کار خودش را بکند و تشنگی برطرف شود. حلقه هم به همین شکل است. من احساس تشنگی معنوی می کنم به هر دلیلی. یا بیماری یابرای آرامش یا برای دریافت آگاهی حالا نظر می کنم که در حلقه باشم کمتر از ثانیه . تجزیه و تفسیر نمی کنم و اجازه می دهم آگاهی کار خودش را بکند و مرا سیراب کند. در آن لحظات دعا نمی خوانم ذکر نمی گویم سعی نمی کنم به زور افکارم را متمرکز کنم. مسلما با بستن چشمها افکار هجوم می آورند اشکالی ندارد با تداوم انجام حلقه این مشکل توسط خود آگاهی برطرف می شود.حالا ممکن است من به هر دلیلی احساسی نکنم. اشکالی ندارد.ممکن است از افسردگی یا قفل ذهنی یا خیلی دلایل دیگر باشد که تمام آن دلایل با انجام حلقه برطرف می شود. من باید خيلي صبور باشم. نباید توقع داشته باشم سریع نتیجه بگیرم و اگر صبور نباشم دلسرد می شوم و فکر می کنم لایق دریافت نبودم. من باید بدانم انجام روزی حداقل یک بار و حداقل یک ربع نه هزینه و نه زحمتی برای من دارد. پس چه اشکالی دارد هر روز این کار را انجام دهم.

 

بياييم با توضيح اين موضوع مهم به ساير دوستانمان، کمک کنیم تا آنها هم از رحمانیت خداوند که برای همه است بهره مند شوند.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه ششم اسفند 1386   توسط  توحید   | 

 

باسمه تعالي

 

السلام عليك يا اباعبدالله (ع)

 

حسين جان ؛ چون از كودكي طوطي وار (بطور سنّتي) ياد گرفته بودم كه بگويم : "تمام زندگيم مال حسينه" لذا از محرم سال گذشته تا اين محرم نيز مانند سالهاي قبل ، براي چسبيدن بيشتر به دنيا، هر چه در زندگيم اراده كردم و دلم خواست را انجام دادم؛ با اين دلخوشي كه در اين محرم نيز به شيوه گذشته، تاوان اين اعمال و رفتار يزيدگونه خودم را از خزانه بي منتهاي ثار اللهي شما، به هزينه خواهم گرفت و با اين روش، نه تنها حساب خطاها و لغزش هايم را در دستگاه باريتعالي با آبروي حسيني به معامله خواهم گذاشت، بلكه جايگاه خود را در بهشت بَرين با امضاي شما تثبيت و ارتقاء خواهم بخشيد، آنگاه دوباره با وام دار نمودن شما در قبال تظاهرم به سياهپوشي، گريه، نذر، عزاداري صوري و . . . ، فهرستي از خواهش هاي زميني و لذت هاي نفساني آينده ام را نيز به اجابت و تاييد شما مي رسانم، و در آخر ( بعضاً همان ده روز اول محرم) با تصور شفاعت خواهي از عاشوراي حسيني، راضي و خوشحال از بقاء در صفوف مغضوبين (افراط گران) و ضالّين ( تفريط گران)، اين محرم را تا محرم ديگر پشت سر خواهم گذاشت!! غافل از اينكه در اين ميان، شيطان درون و برون از من راضي تر و خوشحال تر است، زيرا به قسم خود ، كه به خداوند گفت: (قال فَبعزَّتك لاغوينَّهم اجمعين _سوره ص- 82)  به عزت و جلالت سوگند تمامي انسانها را فريب خواهم داد" ، جامه عمل پوشانيده است و مرا نيز، همچنان خارج از صراط مستقيم و در جمع فريب خوردگان خود حفظ نموده و در بين صفوف رهروان واقعي عاشورا رخنه داده است.

حسين جان؛ از محرم سال قبل تا اين محرم، اگر نماز ظهر عاشوراي تو را كه در زير تيرباران يزيديان اداء كردي، واقعاً خوانده بودم، هر روز در پنج نوبت و در هر نوبت دو بار (يعني در سال حداقل بيش از 3500 بار) گفته بودم كه : ( اِهْدِنَا الصرَاط الْمُستَقِيمَ، صِرَاط الَّذِينَ أَنْعَمْت عَلَيْهِمْ غَيرِ الْمَغْضوبِعَلَيْهِمْ وَ لا الضالِّينَ_ حمد_7و6) خدايا ؛ "ما را به راه راست هدايت فرما، راه آنها كه بر آنان نعمت دادى نه آنها كه بر ايشان غضب كردى و نه ( راه) گمراهان! " و در اين صورت حتما تا كنون به اين مَكر شيطان پي برده بودم كه؛ آقا حسين ابن علي(ع) به زندگي همچون من با اين كارنامه پر از افراط و تفريط چه نيازي دارد، كه تازه تصور هم كرده ام همه اش مال حسين است؟

حسين جان؛ اينك پس از سالها غَفلت و گرفتاري در هواي نفس از خود مي پرسم:

واقعاً اين زندگي پر از افراط و تفريط من به چه درد حسين (ع) مي خورد؟ ! ! !

اصلاً به چه درد كمال خودم مي خورد؟ ! ! !

آيا حادثه عاشورا بپا شد تا امثال چون مَن با تمسك به آفرينندگان مخلص آن، توقّع داشته باشيم، از يك سو ما را صاحب خانه، ملك، كار، پست و مقام، پول، همسر، فرزند، اتومبيل، وسيله زندگي، صلح، آرامش، رفع بيماري، پيروزي در دعواي دادگاه، اداي قرض و بدهي و . . . كنند؟ و از سوي ديگر براي ما مجوز هر بدعتي را در دين و رفتارهاي شخصي و اجتماعي صادر نمايند؟

آيا حسين (ع) خانه اَمن خود را در مدينه نا اَمن نمود و رها كرد و حاضر نشد در قصرهاي زيباي مدينه و دمشق مسكن گزيند و به صحراي كربلا آمد تا شفاعت، خانه دار و قصردار شدن ما را بكند؟ 

آيا حسين (ع) زن، فرزندان و فاميل خود را آواره بيابانها نمود و آنان را به كشتن و اسارت داد تا براي ما ، زن و فرزند خوب، سالم ، بي عيب و نقص و از خداوند طلب كند؟ آيا حسين (ع) مركب رهوار خود، ذوالجناح را آماج تير و نيزه ها  قرار داد تا براي ما اتومبيل و وسيله نقليه دلخواه مهيا كند؟ آيا حسين (ع) فرزند بيمار خود (حضرت زين العابدين(ع)) را براي تكميل پروژه كربلا ، رها كرد و به قتلگاه رفت تا قادر شود آفات و  امراض ما و اطرافيان ما را كه در اثر خواست هاي نابجا و اعمال جاهلانه و ارادي خودمان، دايماً ايجاده مي شود ، شفا دهد؟ 

آيا حسين (ع) بلا به جان خود، خانواده و يارانش افكند تا از ما و خانواده و دوستانمان رفع بلا كند؟

آيا حسين (ع) تمامي اموال و دارائي دنيائي خود را به آتش و غارت سپرد تا از اموال و دارائيهاي دنيائي ما حفاظت كند؟ 

آيا حسين (ع) طفل شير خوار خود (علي اصغر(ع)) را در معرض تير حرمله قرار داد تا بتواند به ما نوزاد بي عيب و نقص عطاء كند؟ 

آيا حسين (ع) ، علي اكبر(ع) و قاسم(ع)را آگاه كرد و تجهيز نمود و براي كشته شدن به ميدان جنگ اعزام كرد تا آنان شفيع سلامت و معافيت نظامي فرزندان ما باشند؟ 

آيا حسين (ع) حاضر نشد در زمان خود تسليم تكبر، نيرنگ، فتنه، دروغ، حسد، طمع، كينه، ستم، بي عدالتي، مال اندوزي، راحت طلبي و. . . شود تا انجام اين رذايل پس از وي، توسط مسلمانان مُتمسّك و متوسل به ايشان و يارانش، مجاز شمرده شود؟ 

آيا حسين (ع) برادرش عباس(ع) را عَلَمدار لشكر نمود تا مجوز عَلَم بازي، عَلامت بازي و قدرت نمائي را به جوانان ما داده باشد؟ 

آيا حسين (ع) خالق صحنه هاي رقّت انگيز، فاجعه آميز و رعب آور شد تا مسلمانان را به دلسوزي براي خود و خانواده اش وادار كند؟ 

آيا حسين (ع) احتياج به نَذر، نياز، خرج دادن، مشكل گشائي و حاجت روايي داشت كه عاشورا را بوجود آورد تا ما اندكي از مالهاي مخلوط حلال و حرام خود را براي معامله در اين مسير به جريان بيندازيم و به ظاهر رفع تكليفي هم كرده باشيم؟ 

آيا حسين (ع) با اربابي يزيد جنگيد تا خود بجاي ( رب العالمين) ارباب بندگان خدا واقع شود؟ در حالي كه حتي جَدّ بزرگوارش حضرت محمّد(ص) نيز "عَبد و رسول" بود و نه ارباب و رسول! و لقب مبارك ايشان نيز (ابا عبد الله) پدر بندگان خدا است و نه ارباب بندگان خدا. 

آيا حسين (ع) عاقلانه، مُدبرانه، آگاهانه و با شعور يك انسان كامل، خالق صحنه هاي عاشورا شد تا به ما بجاي محبت عاقلانه و آكاهانه مجوز عاشقي، دلباختگي، شيفتگي، مجنوني و . . . خارج از عقل و آگاهي همراه با اعمال و رفتار كفر و شرك آميز عطاء كرده باشد؟ 

آيا حسين (ع) به ستيزه با يزيد سگ باز برخواست تا مجوز سگ شدن و عُوعُو كردن و انجام حركات حيواني را به پيروان خود داده باشد؟ ( افرادي گمراه با اين حركت هاي شنيع ، خود را سگ امام حسين(ع) مي دانند) 

آيا حسين (ع) براي اهل و عيال خود باعث مصائب كربلا شد تا توجيهي مذهبي باشد، جهت برپايي و رونق سفره هاي زنانه مَملُو از رنگ، رياء، مُد، غيبت، تُهمت، حَسد، تكبر و . . . با نام مقدس آن عزيزان و بمنظور چنگ زدن بيشتر به خواهش ها و اميال دنيا؟ 

آيا حسين (ع) حاضر نشد در زمان حيات خود به كاخ و قصرهاي شاهانه يزيد برود و از زر و زيور دنيا بهره گيرد و در بين خيمه هاي ساده و خاك صحرا تن به شهادت خود و يارانش داد، تا پيروان ايشان، بجاي حفظ سادگي و بيان كمال عاشورا، ساختمانها و قصرهاي پر از رنگ و زيور و اشرافي را به نام حسينيه، زينبيه، عباسيه و . . . برايشان بسازند و به يكديگر تفاخر كنند؟

آيا حسين (ع) آفريننده عاشورا شد تا تنها نام خود، اهلبيت و ياران گرامي اش پايدار بماند و به نيكي ياد شود و مسلمانان فقط با شنيدن و تكرار اين اسامي مقدّس ، بالا و پايين پريده خود را خونين و مالين كنند و پس از آن در هر كاري آزاد باشند؟ و يا اينكه قيام كرد تا اصول و قوانين دين جَدّ گرامي اش حضرت محمًد(ص) يعني اسلام احياء گردد و مسلمانان در سايه آن از انحرافات (مغضوبين و ضالّين) خارج گردند و با عمل به دستورات الهي در صراط مستقيم هدايت شوند؟

آيا و آيا و آيا و . . . 

اگر جواب سوالات فوق " بلي" باشد، بايد گفت: مگر خود اين بزرگواران و عزيزان به مراتب شايسته ترين و لايق ترين افراد بشر براي استفاده و برخورداري از اين خواهش ها و اميال زميني نبودند، پس چرا حتي بديهي ترين خواهش حياتي كودكان آنان در لحظات آخر نيز كه نياز به آب بود، از دست هاي مبارك عباس(ع) گرفته شد؟ !!! و اين گوشه از عاشورا چه پيامي براي خواهش هاي مادي ما از ايشان دارد؟ !!!

(الله يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَير حِساب - بقره-212 - آل عمران-37- نور-38) خداست كه هركس را بخواهد بي حساب روزي مي دهد. 

(( وَ عَسي اَن تَكرَهوا شَيئاً وَ هُوَ خَير لَكُم وَ عَسي اَن تُحِبُوا شَيئاً وَ هُوَ شَرّ لَكُم وَ للهُ يَعلَمُ وَ اَنتُم لا تَعلَمُونَ –بقره-216 ))  

(. . . وَ لا تَشتَرُوا بآياتی ثَمَناً قَليلاً . . .  بقره_41  و مائده_ 44) آيات و نشانه های مرا به بهای ناچيزی مفروشيد. حسين جان؛ پاسخ عاشورائي شما به سوالات فوق، خواب را از چشم ها مي ربايد و انسان و زمين و زمان را شرمنده مي سازد، و مي فهماند كه؛ تا كنون در چه غفلت عظيمي بسر مي برده ايم. اكنون اقرار مي كنم كه؛ شما، اهل بيت و ياران با وفايتان از جمله مخلص ترين بندگان خدا هستيد كه در صراط مستقيم هدايت يافتيد و نعمت الهي را شامل حال خود نموديد، و لذا در نهايت رضاء و تسليم همه چيز خود را براي استقامت و راستي هر چه بيشتر اين راه، فدا كرديد و با نداي هَيهاتَ مِنّا الذِلّه" حكومت يزيد و يزيديان را مورد حمله و نابودي قرار داديد تا مسير تكامل و بازگشت انسان "انا اليه راجعون" در سايه هوشياري عقل و آگاهي ، كوتاه تر گردد، از اينرو در عمل، به بشريّت ثابت كرديد كه تمامي عوامل و نهاده هاي زيبا و فريبنده زميني كه انسان با گرفتاري در چنگال آنها به خود مي بالد و تكبر مي ورزد، در برابر تسليم به حق و كسب رضاي الهي (اِلهي رِضَاً بِرِضائِك وَ تَسليماً لِامرِكَ وَ قَضائكَ) و در امتداد تكامل و گذر در صراط مستقيم ، قابل رها كردن، فدا نمودن،  قرباني شدن و گذشت است.  

حسين جان؛ سالها در اين موضوع مانده بودم كه؛ چرا خواهر گرامي شما زينب كبري(س) پس از آن همه حادثه و مصيبت طاقت فرسا در واقعه كربلا تا شام، در جواب گستاخي يزيد كه گفت: ديدي خدا با شما چه كرد. فرمود: ( ما رَاَيتُ اِِلّا جَميلا ) چيزي بجز زيبايي نمي بينم؟ اكنون با روشنايي حقيقت فوق بر اين باورم كه عقيله بني هاشم(س) اين پاسخ را نه بعنوان يك جواب سياسي بلكه بعنوان اعتقادي راسخ و بر مبناي رضاء و تسليم در برابر امر و قضاوت الهي بيان فرموده است، و لذا با اتكاء به همين جمله، مي شود ايمان يافت كه؛ اگر در روز عاشورا اثري از گريه و ناراحتي و يا اخم بر روي مبارك يكي از حاضرين در لشگر و يا افراد حاضر در خيمه گاه حسين(ع) آمده بود بطور حتم پيام اين قيام تا امروز زنده نبود، چرا که؛ هيچكس در برابر مشاهده زيبايي خم به ابرو نمي آورد و سر به محمل نمي كوبد و بيتابي و . . . نمي كند؛ و زماني به صحت اين حقيقت زيبا مي توان يقين يافت كه آگاه شوي؛ شمر در هنگام  بريدن سر مبارك، از چهره متبسم حسين(ع) به وحشت و ترس مبتلا شد و هراسان بدن مبارك را به پشت برگرداند تا از غفا سر را از بدن جدا نمايد.  

حسين جان؛ به يقين راه شما همان صراط مستقيم است ، كه تمناي شفاعت براي رسيدن ما به كمال را معنا مي بخشد، شفاعتي كه بهاي واقعي آيت الهي كتاب عاشورا است و موجب باز شدن چنگال هاي زميني نفس (اَمّارِه) ما از تعلقات خواهد شد، تا مانند حُر قادر شويم  هر لحظه به پيام ياري خواهي (هَل مِن ناصِر يَنصُرُني) حسين زمان، لبيك گفته و هر روز را به عاشورا و هر زميني را به كربلا مبدل كنيم ( كُلُ يُوم عاشُورا وَ كُلُ اَرض كَربَلا ).   انشاالله.        

 

حمیدرضا عسکری- موسسه عرفان حلقه

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و دوم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

 

شرحی بر قصه دقوقی و کراماتش

محمد جعفر مصفا

 

 

داستان دقوقی یکی از موضوعات مهم و قابل بحث مولانا در قالب قصه است که از لحاظ فلسفی و مبانی خود شناسی و سیر و سلوک معنوی انسان همواره تازه و موضوع روز بشر است.

ابتدا خلاصه ای از این داستان را نقل می کنیم : دقوقی عارف با تقوایی است که ظاهرا با اشتیاق همه جانبه به جست وجوی حقیقت است . یک روز در ساحل دریا با منظره ای خارق العاده و شگفت انگیز روبه رو می شود. هفت شمع فروزان را می بیند که شعله آنها به آسمان می رود . در همان حال می بیند که هفت شمع تبدیل به یک شمع شد. آنگاه شمع ها به صورت هفت مرد نورانی در آمدند ٬ کمی پیش تر می رود ٬ می بیند که هر یک از مردان به صورت تک درختی نمایان شدند . باز هم جلوتر می رود و می بیند .

هفت درخت به یک درخت مبدل شد . و لحظه ای بعد باز به هفت درخت . آنگاه می بیند که درختان می خواهند نماز جماعت بر پا دارند . به نظرش می رسد که درختان استعداد قیام و رکوع و سجود نیز دارند .

سپس می بیند که باز آن هفت درخت به هفت مرد نورانی تبدیل شدند . نزدیک می رود و به آنها سلام می کند. دقوقی می گوید جواب سلامم را دادند و مرا به نام صدا کردند و گفتند ما دوست داریم تا با تو نمازی به جماعت اقامه کنیم و تو به امامت ما بایستی ٬ و من قبول کردم.

در اثنای نماز دقوقی متوجه کشتی ای می شود که گرفتار طوفانی سخت است و شیون و فریاد کشتی نشستگان را می شنود. از روی ترحم برای نجات آنها دعا می کند. دعای او مورد اجابت واقع می شود و اهل کشتی به سلامت به ساحل می رسند . در همان موقع نماز آنها نیز به پایان می رسد.

در پایان نماز دقوقی متوجه می شود که بین هفت مرد نجوایی در جریان است و از یکدیگر می پرسند : این کی بود که در کار حق فضولی کرد . همه آنها می گویند من که دعا نکردم. عاقبت یکی از هفت مرد می گوید دعا کار دقوقی است. با شنیدن این مطلب دقوقی سر به عقب بر می گرداند و می بیند هیچ کس پشت سر او نیست و گویی جملگی به آسمان رفته بودند.

دقوقی بعد از آن واقعه ٬ در آرزوی یافتن آنان همه جا در سیر و سفر است ٬ ولی هنوز آنها را نیافته است.

حال ببینیم منظور مولوی در این داستان چیست و چه پیامی در آن نهفته است.

اولین نکته ظریف و اساسی ای که باید به عنوان کلید فهم داستان و پیام نهفته در آن ٬ به آن توجه کنیم این است که صحنه واقعه ودر حقیقت چیزی که دقوقی تجربه می کند ٬ ساحل دریاست  ( بسیار بعید است که مولوی در انتخاب صحنه ها و سمبل ها توجه به معنا و منظور خاصی نداشته باشد). در بسیاری از جاهای مثنوی دیده ایم که مولوی بحر و دریا را سمبل حقیقت ٬ پاکی ٬ وسعت ٬ عمق ٬ اصالت ٬ زیبایی ٬ وحدت و "کل" بودن می داند و " خشکی" را سمبل " نفس" ٬ "خود" و جریانات فکری می گیرد و فکر را یک پدیده ی تصویری ٬ سطحی ٬ جزیی ٬ محدود٬ خشک و فاقد محتوا ٬ و حیات و پویایی می داند و این واقعیت است.

دقوقی اگر چه مرد با تقوایی است و شوق وصل به حقیقت را دارد و تمام عمر در سیر و سفر و جست وجوی حقیقت است ولی تا لحظه وقوع آن حادثه و تجربه ٬ هنوز در حیطه " خشکی" ٬ یا "خود" و " نفس " است . تا ساحل دریا ٬ یعنی مرز رهایی از "خود" و پیوستن به حقیقت پیش آمده ٬ اما هنوز از " خود " رها نشده است . دریا را می بیند ٬ ولی تجربه های او همه از متن و موضع " خشکی " است . و چون از موضع " خشکی" یا " خود" حقیقت را جست وجو می کند ٬ جست و جویش عبث و باطل است .

مولوی بارها و به صورتهای مختلف این معنا را توضیح داده است که فکر و حرکت های ذهنی نمی تواند وسیله مناسب برای جستوجوی حقیقت ٬ ادراک و شناخت باشد. در یک جا می گوید:

*تا به دریا سیر اسب و زین بود

*بعد از آنت مرکب چوبین بود

*مرکب چوبین به خشکی ابتر است

*خاص مر دریائیان را رهبراست

*آن خموشی مرکب چوبین بود

*بحریان را خامشی تلقین بود

" خشکی" یعنی عالم ماده. و ابزار ارتباط با ماده فکر است . فکر فقط در خشکی و تا ساحل دریا نقش دارد . برای سیر در دریای حقیقت فکر ابزاری است ابتر و نامنا سب . مرکب چوبین مناسب برای سیر در دریا "خاموشی " و در واقع غیبت فکر و اندیشه است .

هر نوع تصویر و تجسم حقیقتی که ابزار آن فکر باشد و به وسیله فکر جست وجو شود حقیقت نیست ٬ بلکه بازتاب خود ذهن است . حقیقت ٬ کل است و کل را نمی توان به وسیله فکر _ که ماهیت آن جزیی نگری است _ دریافت. حقیقت زنده و پویاست : حال آنکه آنچه در حیطه ذهن است و موضوع تفکر است ٬ چیزی بیشتر از یک تصویر مرده نیست .

*گفت پیغمبر : شما را ای مهان

*چون پدر هستم شفیق و مهربان

*زان سبب که جمله اجزای منید

*جزء را از کل چرا بر می کنید!؟

*جزء از کل قطع شد ٬ بیکار شد

*عضو از تن قطع شد ٬ مردار شد!

*تا نپیوندد به کل بار دگر

*مرده باشد ٬ نبودش از جان خبر

خطاب این هشدار دقوقی است ٬ که اسیر جزئیت است : که از موضع خشکی یا "خود" که یک پدیده جزئی ٬ تصویری و مرده است _ می خواهد به حقیقت _ که کل است و زنده است _ دست یابد ! " پیغمبر " یعنی حقیقت زنده و پویا و انسان ( هر انسانی ) زمانی می تواند در اتصال به حقیقت و درک جوهر آن باشد که تمامیت و کل هستی او در کار است و ابزار ارتباط . حال آنکه انسان اسیر " خود" ٬ حقیقت را به وسیله فکر تجسم و جست و جو می کند ( " خود محصول فکر ٬ یا به عبارت دقیق تر عین فکر است ) و هرچه به وسیله فکر جست وجو می شود نه تنها جزئی و محدود است بلکه یک چیز مرده و بی روح است .

حضرت محمد (ص) می فرماید : ای آدمیان ٬ همه شما در من و جزیی جدا نشد ه از من هستید ٬ چرا جزء را از کل " بر می کنید" جدا می کنید تا جان و هستی تان آن گونه مرده و بی روح بشود که یک عضو از تن قطع شده!؟

برای تاکید بر این نکته اساسی ٬ مولوی بار دیگر از طرف حضرت حق دقوقی را مورد خطاب قرار می دهد تا بلکه او _ و همه ما انسانها را متوجه فریب جست و جو و از  موضع جزئیت نماید .

* این همه گفتی ٬ چو می رفتی به راه

*کن قرین خاصگانم ای اله( این را دقوقی می گوید)

*یا رب آنها را که بشناسد دلم

*بنده و بسته میان و مجملم ( مجمل یعنی زینت دهنده)

در جریان سیر و سلوک " چو می رفتی به را ه" تصور اشتباه دقوقی این است که بعضی از مردان حقیقت را دل او می شناسد حال آنکه ابزار شناسایی ذهن است ٬ نه دل . و به هر حال اکنون از حضرت حق می خواهد حقیقتی را که او نمی شناسد بر او مهربان کن .

*وآنکه نشناسم ٬ تو ای یزدان جان

*بر من محجوبشان کن مهربان

ولی باز هم از موضع " شناختگی" یعنی به وسیله ذهن است که او " آنکه نشناسم " یعنی حقیقت و کیفیتی ناشناخته و ماورایی را جستوجو و طلب می کند و این پاسخ را می شنود :

*حضرتش گفتی که ای صدر مهین

*این چه عشق است و چه استسقاست این ؟!

*مهر من داری ٬ چه می جویی دگر !؟

*چون خدا با توست ٬ چون جویی بشر !؟

دقوقی ظاهرا در جستو جوی حقیقت ناشناخته است . ولی چون تصور او از حقیقت ٬ معیا رهای ذهن خود اوست ٬ و ذهن تنها صفات شناخته بشری را می شناسد _ نه حقیقت را _ خطاب حضرت حق به او این است که : " چون جویی بشر"

و نیز هشدار دیگر حقیقت به دقوقی این است : تو هم اکنون در اتصال به حقیقتی " چون خدا با توست ".

محتوای این هشدار همان است که قبلا از زبان محمد(ص) نقل شد . تو هم اکنون جزئی جدا نشده از حقی و آنچه تو را از حق جدا و دور می کند ٬ نفس جستو جو است . در جایی دیگر _ نه در این داستان _ مولوی می گوید :

*چون گهر در بحر گوید: بحر کو ؟

*و آن خیال چون صدف دیوار او

*گفتن آن " کو ؟" حجابش می شود

*ابر تاب آفتابش می شود

*تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن

*خویشتن بینی در آن شهر کهن

" کو؟" یعنی کیفیت جستو جو گری ذهن . تو هم اکنون گوهری هستی در بطن دریای حقیقت ٬ و یکی شده با بحر_" چون خدا با توست " . آنچه تو را از وحدت و یگانگی با وسعت این دریای وسیع و عمیق جدا می کند ٬ گفتن " کو؟" است . خاستگاه و منشاء "کو؟" _ یا جستو جو گری _ تصاویر و پندارهای ذهن خودت است . این تصاویر و پندارهای جستو جو کننده ٬ عین حجاب است و تشکیل صدف " خود" یا "هستی" تو را می دهد. و صدف " خود" به صورت ابری تیره در می آید که مانع تابش آفتاب حقیقت می گردد. تنها زمانی حقیقت _ بدون طلب و جستو جوی آن _ خود را بر تو متجلی می نماید که تو چشم جستو جو گر خویش را بر بندی و خود را تسلیم نمایی ! معنای تسلیم این است که ذهن کیفیت " کو؟" یا جستو جو گری را از دست داده است. و چون جستو جو نباشد ٬ وسیله ای هم ( وسیله که همان تصاویر جزیی و مرده است ) لازم نیست. و چون تصویر نیست ٬ حجاب و ابری هم بین تو و آفتا ب حق نیست.

برای تاکید بر این موضوع اساسی _ که درک آن حکم کلید را دارد _ در جای دیگر می گوید :

*دورمی بینی سراب و می دوی

*عاشق آن بینش خود می شوی !

*عین آن عزمت حجاب آن شده

*که به تو پیوسته است و آمده

( توضیحات اخیر مارا از اصل قصه دقوقی دور کرد ولی مفید و لازم بود)

در پاسخ این ندای حقیقت به دقوقی که " وقتی حقیقت با تواست ٬ چرا دیگر آن را در صفات بشری جستو جو می کنی ؟ " دقوقی این پاسخ را می دهد :

*در میان بحر اگر بنشسته ام

*طمع در آب سبو هم بسته ام

هم اکنون همه ما وصل به دریای وحدت و حقیقتیم.آنچه ما را از بحر وحدت جدا می کند طمع بستن در آب " سبو" یعنی طلب چیزهای پست و کو چک است . خیلی ساده تر و غیر سمبلیک بگوییم : تمام دلهره ها ٬ پوچی ها و حقارتهای انسان ریشه در آزمندی دارد که محیط اجتما عی _ از طریق مقایسه ٬ رقابت و غیره _ به فرد تحمیل می کند!

گفتیم دقوقی در مرز اسارت و رهایی است . در ساحل دریا یا مرز حقیقت است ٬ولی متصل به وحدت و حقیقت نیست . واقعه ای هم که در پایان داستان پیش می آید ٬ به شکلی واضح و گویا این معنا را تایید می کند . ولی ضمن داستان می بینیم او وضعیتی را تجربه می کند که تنها یک انسان رها شده از " خود" ٬ تصاویر و تعنیات و " خود اشعاری" می تواند تجربه کند .

اولا آن تجربه می تواند تجربه و توضیح خود مولوی از یک کیفیت ناشناخته و ماورایی _ کیفیتی که یک انسان رها از " هستی" و عالم تعنیات می تواند تجربه کند . ثانیا به فرض آنکه توصیف و توضیح آن کیفیت ناشناخته از خود دقوقی باشد ٬ می توان گفت که او فقط تصوری از آن را دارد ٬ یا آن را فقط می داند . ما می بینیم که مولوی تجربه دقوقی را نه تنها از نظر مکانی ٬ در " خشکی " توضیح می دهد ٬ بلکه از نظر زمانی هم زمان تجربه را غروب آفتاب _ که آن نیز مرز تاریکی و رو شنایی است _ می داند. همه اینها ٬ و آنچه بعدا پیش می آید نشان می دهد که اگر چه دقوقی مرد با تقوایی است ٬ ولی هنوز اسیر " خود" ٬ تصاویر جزیی نگر و تعنیات است. اگر تجربه او از موضع حقیقت یا " عدم " بود و اصالت واقعی داشت و تنها یک تصور نبود ٬ صحنه وقوع آن بایست دریا باشد نه خشکی !

و به هر حال این خود مولوی است که دارد تجربه یک انسان برون شده از عالم تعنیات را به ترسیم می کشد. می گوید در حالت "عدم" و اتصال به حقیقت ٬ ذهن کیفیت تعین ٬ شناختگی و مشخصه دادن به چیزها را از دست می دهد. و هنگامی  که ذهن خصوصیت متعین کنندگی ٬ متمایز کنندگی ٬ جدا نگری و جدا کنندگی خود را از دست می دهد ٬ پدیده ها و قضایای هستی برای آن و از منظر آن تنها یک جریان زنده ٬ پویا ٬ نو شونده و در حرکتی بی وقفه است. و چون تعین ٬ تمایز و شناختگی وجود ندارد ٬ پدیده ها می توانند به صورت یک شمع متجلی گردند ٬ به صورت یک درخت باشند ٬ یا به صورت یک انسان . و باز هم چون هیچ چیز متمایز و متعین نیست ٬ یک شمع با هفت شمع ٬ یک درخت با هفت درخت و یک انسان با هفت انسان ( برای یک ذهن بیننده غیر متعین ٬ نه از لحاظ واقعیت برونی ) یکسان است . به عبارت دیگر ٬ در " نیستی " و در غیبت تعین ٬ وحدت هست ٬ نه کثرت . یک ذهن جزئی نگر ٬ متمایز کننده و متعین کننده است که جریان یکپارچه هستی را در شکل کثرت می بیند . هنگام ملاقات حقیقت _ یا مردان نماینده حقیقت _ و برون شدن از حیطه " اشعار" ٬ " خود" و تعین ٬ دقوقی _ یا مولوی از زبان دقوقی _ اینطور می گوید :

* خیره گشتم ٬ خیرگی هم خیره گشت

* موج حیرت عقل را از سر گذشت

در آن کیفیت "موج حیرت " جایگزین عقل ٬ اندیشه ٬ شناختگی و اشعار گشته است . و در آن حیرت _ حیرت که عکس تعین و شناختگی است _ همه چیز یک حرکت است ٬ حرکتی شفاف ٬ شکوهمند ٬ زیبا و نورانی. زیرا در برون شدن از " خود" _ برون شدنی که نتیجه طبیعی و خودبخودی حیرت است _ همه چیز به صورت جلوه ای از حق بر هستی انسان باز نموده می شود . ( بر عکس نگاه از موضع "خود"مبتنی بر تصاویر مرده و کدر است ٬ ذهن بازتاب های همان " خود" پر خشم ٬ کریه و نازیبا را در همه چیز هستی می بیند) دقوقی می گوید شمعها و درختها و انسانها لحظه به لحظه مبدل به دیگری می شدند( واین یعنی یک حرکت زنده و پویا ) و به هر صورتی که جلوه می کردند نور عظیمی از آنها ساطع بود.

چون در تجربه وحدت ٬ حقیقت و عدم تعین همه هستی و جلوه ای زنده از حق است ٬ دقوقی درختها را می بیند که صف کشیده اند و گویی می خواهند نماز جماعت بر پا دارند. به عبارت دیگر دقوقی تمام هستی را در کیفیت " سبحان الله " و اقرار به عظمت و پاکی ذات احدیت می بیند.

در تجربه آن کیفیت که دقوقی از عالم تعنیات _ وبه عبارت دیگر از قشر و صورت پدیده ها خارج گشته و در رابطه با جوهر و محتوای هستی است _ از این وضع در حیرت است که چرا مردم عادی آن درختان نورانی و پر از میوه های الوان را نمی بیند و از آنها برخوردار نیست !؟

و مولوی به مناسبت حیرت دقوقی خودش به توضیح این مطلب می پردازد که خداوند در قرآن کریم می فرماید :"ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ..." ( خدواند بر دلها و گوشهای اینان مهر بنهاده و بر چشمانشان پرده ای است...)

* ختم کرده قهر حق بر دیده ها

* که نبیند ماه را ٬ بیند سها

( واین است عذاب الیم انسانی که تصاویر و اوهام حاکم بر نگرش او ٬ هستی اش را از مرتبط بودن با جوهر زندگی محروم نموده و از پدیده ها و قضایای آن فقط به قشر و پوسته آنها دل بسته است!)

وقتی دقوقی به درختها نزدیکتر میشود ٬ هفت درخت را هفت مرد پارسا _ یعنی جلوه های حقیقت _ می بیند که می خواهند نماز جماعت بر پا دارند . آنها دقوقی را می شناسند ٬ و به او پیشنهاد می کنند در نماز جماعت به امامت بایستد _ و او می پذیرد.

با توجه به آنچه گفته ایم و با توجه به واقعه ای که بعد پیش می آید ٬ آیا نمی توان گفت این تصویر ٬ انتظار یا آرزوی خود دقوقی ٬ و به عبارت دیگر بازتاب ذهنیت خود اوست که چون راه سلوک و مجاهدت را می پیماید ٬ اکنون برای خویش موقعیت و منزلتی قائل است که نمایندگان حقیقت نه تنها او را به عنوان کسی که وصل به حقیقت است می شناسد ٬ بلکه باید اورا به امامت خود نیز دعوت کنند!؟

این حقیقت _ یا نمایندگان حقیقت _نیستند که دقوقی را می شناسند ٬ بلکه میل خود او است که حقیقت را شناسای خود تصور می کند. چون تصور خودش این است که وصل به حقیقت گشته ٬ مردان حق نیز اورا به عنوان مرد حق و از سنخ خودشان می گیرند.

صورت ظاهر داستان دقوقی به طور عجیبی پر ابهام و حتی متناقض به نظر می رسد و تنها زمانی توضیح و معنا پیدا می کند که فرض کنیم مولوی از کیفیت روحی و وجودی دو انسان متفاوت _ که یکی از آنها می تواند خود مولوی باشد _ صحبت می کند.

در یک جا می گوید :

*پیش اصل خویش چون بی خویش شد

*رفت صورت ٬ جلوه معنی ش شد

( یعنی دقوقی چنین شد.)

ودر تایید این " بی خویشی " یا حیرت ٬ از زبان خود دقوقی می گوید :" در آن حالت بی خویشی حتی از حیطه زمان برون شدم ":

*ساعتی با آن گروه مجتبی

*چون مراقب گشتم و از "خود" جدا

*هم در آن ساعت ٬ زساعت رست جان

*زانکه ساعت پیر گرداند جوان

*چون زساعت ٬ ساعتی بیرون شوی

*چون نماند٬ محرم بیچون شوی

بارها مولوی به زمان و فریب "زمان " و فردا و فردا " گفتن اشاره کرده. در حیطه زمان زیستن مهم ترین علت تعین آدمی و جدایی او از کل و جریان یکپارچه هستی است . و چون از " زمان " یا تعین برون شوی ٬ محرم و آشنای ناشناخته ای گشته ای که " بیچون " است : برون از توصیف است.

مولوی ٬ دقوقی را هنگام تجربه آن واقعه به گونه ای معرفی می کند که یک انسان رها شده از هر نوع تعین _ منجمله فارغ و برون شده از حیطه " زمان" را . زمان آغاز ملاقات مردان و وقوع حوادث ٬ غروب آفتاب است. ولی اکنون که آن مردان به دقوقی پیشنهاد اقامه نماز می کنند٬ صحبت از بجا آوردن " دوگانه است" . و دوگانه به نماز صبح اطلاق می شود. آن جماعت به دقوقی می گویند : ای یگانه ٬ همین دوگانه برگزار. و این بدان معناست که دقوقی _و مابقی مردان حق _ برون از حیطه زمان اند!

در این داستان هم مثل بسیاری از داستا نهای دیگر٬ مولوی گاهی اصل داستان را رها می کند و به یک مقدار موضوعات فرعی می پردازد . ولی موضوعات فرعی هم به طریقی ارتباط با موضوع اصلی داستان دارند٬ و در خدمت توضیح و تبیین ابعادی از اصل داستان هستند.( ما نمی توانیم به توضیح تمام ابعاد فرعی داستان دقوقی _ که گفته می شود مفصل ترین داستان مثنوی است _ بپردازیم . بنابراین از موضوعات فرعی فقط به توضیح اجمالی بعضی که ارتباط نزدیکتر با تم اصلی داستان دارند می پردازیم).

مثلا ضمن داستان ٬ این موضوع را مطرح می کند:

 *در شریعت هست مکروه ای کیا

* در امامت پیش کردن کور را

و بلا فاصله می افزاید که منظورش کوری باطن است نه ظاهر ٬ منظورش کوری اخلاق و معنویت واقعی و اصیل است.

 *کور ظاهر در نجاسه ظاهر است

* کور باطن در نجاسات سر است

* چون نجس خوانده ست کافر را خدا

* آن نجاست نیست بر ظاهر ورا   

* ظاهر کافر ملوث نیست ٬ زین

       * آن نجاست هست در اخلاق و دین        

* این نجاست بو شد آمد سست گام

* و آن نجاست بو شد از ری تا شام

این اشارات نیز تاکیدی بر این معنا است که دقوقی مرد حق است ٬ واجد اخلاق و معنویت باطنی پاک است و صلاحیت امامت مردان حق را در نماز دارد  . مگر اینکه باز هم بگوییم این اخلاق پاک نیز تصور خود اوست .( ولی این دیگر خیلی غرض ورزی با دقوقی بنده خدا می شود).

اما با توجه به واقعه پایانی داستان ( که به نظرم پیام اصلی داستان است ) یکبار دیگر اصالت حقیقت دقوقی زیر سوال می رود!

قبل از آن واقعه پایانی ٬ مولوی باز هم به موضوعاتی ظاهرا فرعی می پردازد . ولی توجه به آنها کمک می کند به فهم داستان اصلی ٬ می گوید:

*چونکه با تکبیرها مقرون شدند

* همچو قربان از جهان بیرون شدند

* معنی تکبیر این است ای امیم ( امیم یعنی امام و پیشوا)

* کای خدا پیش تو ما قربان شدیم

* گشت کشته تن ز شهوتها و آز 

* شد به بسم الله ٬ بسمل در نماز ( بسمل یعنی ذبح کردن و کشتن _ به ویژه در مورد " قربانی " و " قربان کردن" ٬ کلمه " ذبح " به کار برد ه میشود.)

خلاصه معنای سه بیت فوق اینست که انسان هنگام نماز با گفتن تکبیر از هر گونه انانیت "خود"٬ "فرد"یت و جزئیت _در مقابل کلیت ذات حق_می گذرد و "خود" را _ که مهمترین کیفیت نهفته درآن "شهوت"و"آز" است_ ذبح و قربانی می کند.

"خود" را به وحدانیت تسلیم می کند. به عبارت دیگر ٬ درنماز انسان نسبت به "هستی "مشعر خویش ٬ غیر مشعر می گردد.

اما واقعه پایانی داستان حکایت برآن دارد که دقوقی هنگام نماز در چنان کیفیت قربان شدگی " خود" و" لااشعاری" نسبت به "خود" نیست (وبه دلیل همین واقعه است که می گوییم دقوقی در اتصال به حقیقت و استغراق در حقیقت مطلق نیست).

آن واقعه این است : حین نماز شیون و قیل و قالی از انسانهایی در یک کشتی به گوش دقوقی می رسد . و دقوقی برای نجات مردم کشتی از بلای طوفان و غرق شدن در دریا دعا می کند. دعایش مورد اجابت واقع می شود و کشتی به سلامت از دریا به خشکی می رسد . در پایان نماز ٬ دقوقی می شنود که آن هفت مرد آهسته بین خود گفتگو و نجوایی دارند و از یکدیگر میپرسند : کدام بوالفضول بود که با دعای خود در مشیت الهی دخالت و فضولی کرد !؟ یکی از آنها با اشاره به دقوقی می گوید : این بود. آنگاه دقوقی به پشت سر خود نگاه می کند و اثری از هفت مرد نمی بیند٬ آنها رفته اند ٬ محو شده اند و گویی به آسمان_ که سمبل و ساحت حقیقت است_ پر کشیده اند.

خوب ٬ وقتی در نظر بگیریم که آن مردان نماینده حقیقت بوده اند ٬ باید نتیجه بگیریم که بعد از آن دعای فضولانه آنچه از دقوقی گریخته ٬ حقیقت است!

اما چرا حقیقت از دقوقی گریخته ؟ مرد با تقوایی مثل دقوقی برای نجات عده ای که در تلاطم دریا گیر افتاده اند٬ دعا می کند. و دعا جنبه" خود" یت و شخصی بودن نداشته است. چنان با خلوص بوده که مورد اجابت حضرت حق قرار می گیرد . مولوی هم در کیفیت دعای او می گوید:

 *همچنین می رفت بر لفظش دعا

* آن زمان چون مادران با وفا

* اشک می رفت از دو چشمش آن دعا

* "بی خود" از وی می بر آمد بر سما

* آن دعای " بیخودان " خود دیگرست

*آن دعا زونیست ٬ گفت داور است

نمی دانم این ابهامات را چگونه می توان توضیح داد ! از یک طرف مولوی دعای دقوقی را از موضع " بیخودی" می داند . از طرف دیگر بعد از همین دعاست که نمایندگان حقیقت دقوقی را " بوالفضول" می نامند. کار او را فضولی و دخالت در مشیت حق می دانند_ وبه همین دلیل از او می گریزند.

می بینید که چه ابهام و تناقضی وجود دارد؟ و چنانکه نشان خواهیم داد ٬ این ابهام و تناقض در اصل موضوع ٬ در دعا کردن و مورد اجابت قرار گرفتن آن نیست٬ بلکه در زمینه " بی خود" ی و "باخود" است. مولوی از یک سو می گوید :دعا "بی خود" از وی بر آمد بر سماو از سوی دیگر نشان می دهد که دقوقی در کیفیت " بی خود" ی نبوده است!

همانطور که گفتم ٬ یک وجه موضوع می تواند این باشد که مولوی از دو انسان و با دو کیفیت وجودی متفاوت صحبت می کند. وجه دیگر _ که نزدیکتر به صحت است_ این است که بگوییم مولوی برای " بیخودی" درجاتی و مراتبی قائل است . به عبارت دیگر ٬ اشعار  و عدم اشعار را نسبی می داند . مثلا در یک جا می گوید : " بیخودانه بر سبو سنگی زده "٬ معنای حرفش این می شود که به وسیله " بیخودی" یا " لااشعاری"٬ "سبو" را_ که مترادف با " اشعار"است _  شکسته و از بین برده ! واین بی معنا است  . مگر اینکه فرض کنیم او " اشعار" و " عدم اشعار"  را امری نسبی می داند٬ اگر آنها رامطلق فرض کنیم  ٬ در حرفش تناقض آشکاری وجود دارد(نمی دانم موضوع روشن است ؟) آنجا که "سبو" وجود دارد٬ قطعا " اشعار" هم وجود دارد . " خود" در حیطه اشعار ذهن است پس چگونه هم " خود" _ که عین اشعار است _ می تواند وجود داشته باشد و هم در همان حال " بیخودی" یا عدم اشعار!؟

پس به طور قطع مولوی بین اشعار و عدم اشعار نسبت ها و درجاتی قائل است ٬ در غیر اینصورت موضوع در واقعه مربوط به دقوقی غیر قابل توضیح است.

اما اصل موضوع; و اینکه چرا دعای دقوقی عملی ناصواب است. مولوی ترک"خشکی" و از آن به سوی "دریا" رفتن راحرکتی صواب و صحیح می داند _ نه عکس آن را. زیرا حرکت از خشکی به سوی دریا حرکتی است از" جزء" به سوی" کل" ; به سوی وسعت ٬ اصالت و یگانگی ٬ حال آنکه دعای دقوقی نه تنها از موضع " خود" ٬ یعنی از زمینه " خشکی" است ٬ بلکه با هدف حرکتی است که از دریا به خشکی .فریاد بلازدگان از دریا بر می خیزد ٬ ولی عاملی که آن را دریافت می کند ذهن دقوقی است ; و ذهن به هر حال جایگاه "خود" است. و هر چه را ذهن دریافت می کند آن را با معیار های "خود" دریافته است. دریافت های" خود"  هر چه باشد ٬ بلادرنگ رنگ "خود" پیدا می کند وبه "خود" آلوده می شود. یا می توانیم اینطور بگوییم : آنچه دقوقی می شنود ٬ بازتابهای فریاد" خود" ٬ و شناخته ها ٬ خواسته ها و تمایلات نهفته در آنهاست_ ولو در شکل خواستن برای دیگری باشد. و هر عمل منبعث از " خود" عملی ناصواب است. معیار آنچه را " خود" دعای خیر تصور می کند ٬ خودش است . و معیارهای " خود" همه باطل و عامل استمرار و تباهی است . کما اینکه وقتی با دعای دقوقی  کشتی از دریا به خشکی می آید ٬ آن دعا موجب دور شدن حقیقت از وی می شود.

وقتی داستان چالش " نحوی" را با کشتیبان ( یکی از حکایات پر نکته و عمیق مثنوی است) در نظر بگیریم که در آن کشتیبان به مرد نحوی می گوید " محو می باید در این دریا ٬ بدان" متوجه می شویم که دعای دقوقی دقیقا در جهت عکس " محو" یت و فنای در عدم و نیستی است; دعایی است در جهت استمرار" هستی " . و آنجا که "هستی" هست ٬ حقیقت نیست. تجلی حقیقت تنها در غیبت " هستی " پیش می آید. توضیحات و اشارات دیگر مولوی در همین داستان دقوقی موید همین معنا ست.

*ای دلا منظور حق آنگه شوی

*که چو جزوی سوی کل خود روی

جزئیت مترادف با " هستی " و " تعین " است. و کل یا کلیت حالتی است ورای هر گونه " هستی " و تعین ٬ ولی آیا حرکت دقوقی _ در شکل دعا _ حرکتی بوده است از جز به سوی کل ٬ یا بر عکس ٬ حرکتی است در جهت استمرار جزئیت و دور گشتن از کلیت !؟

مولوی حرکت اصیل و از جزء به کل راترک خشکی و ازآن به دریا رفتن می داند٬ نه عکس آن را. اشارات زیر در متن همین داستان :

*بحر گوید : من تو را در خود کشم

*لیک می لافی که من آب خوشم

*لاف تو محروم می دارد تو را

*ترک آن پنداشت کن ٬ در من در آ

*آب گل خواهد که در دریا رود

*گل گرفته پای آب و می کشد

*گر رهاند پای خود از دست گل

*گل بماند خشک و ٬ او شد مستقل

روح و جان پاک آدمی _ یعنی آب _ اسیر " نفس" است; هنگامی از آلودگی به گل خشک و مرده " نفس " ٬ "ذهن" ٬ "جزئیت"یا "خود" آزاد می گردد که به دریا ٬ یعنی به کل ٬ به وحدت ٬ به پاکی و به وسعت متصل بشود. ولی اشتغالات دلخوشانه ٬ فریبنده و لاف آلوده در خدمت " خود" یا تصاویر مرده ذهنی٬ پای روح و روان انسان راسخت گرفته و مانع رهایی آن و برگشت آن به اصل پاک خویش ٬ یعنی به دریای حقیقت می گردد!

 

برگرفته از سايت عرفان حلقه

استاد محمد علي طاهري

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه دوازدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

بنام بي نام او

 

بيا تا شروع كنيم، در امتداد شب نشينيم و طلوع كنيم،

مهم نيست چگونه و چطور و چند، به يك تلنگر ساده بيا تا رجوع كنيم،

ببين كه خاك چگونه به سجده افتاده است،

چرا غرور و تفاخر، بيا تا ركوع كنيم.

 

دنيايي كه در آن زندگي مي كنيم دنيا ي ابزار است

دو بعد براي ديدن و شناختن هستي وجود دارد:

بعد كيفي ( ابزار حقيقي )؛ پله عشق

بعد كمي ( ابزار مجازي )‌؛ پله عقل

و اين دوبعد هرگز از هم جدا نيستند.

و آيا هر چيز از يك كيفيت حضور برخور دارند.

 

بر روي پله عشق، ما وجد و ذوق، حيرت ، تعجب،‌ سرور، ايثار و فداكاري و مهر و محبت هستي را تجربه مي كنيم كه به آن پله بي ابزاري ( دنياي بي ابزاري ‌) مي گوييم.

آيا از روي پله عقل مي توان گفت كه يك نفر چند واحد دلسوز كارش و چند واحد عاشق شخصي  مي باشد؟

  در پله عشق استدلال و كميت كارساز نيست؛

 

پاي استدلاليان، چوبين بود                      پاي چوبين، سخت بي تمكين بود

 

استدلال زماني كاربرد دارد كه روي پله عقل هستيم،

آيا در پله عشق، با پند و نصيحت، با علم و دانش مي شود عاشق شد و يا بوسيله آنها مي توان از عشقي دست كشيد؟

و در پله عقل هم با عشقي صرف نمي شود يك سفينه را به روي كره ماه فرستاد.

 

دنياي كه مي خواهد بعد كيفي هستي را مورد بررسي قرار دهد، دنياي دل (عشق ‌)‌ است و به اصطلاحي ديگر، دنياي عرفان ( شناخت ) است.

 

بعنوان مثال نمازي را كه مي خوانيم؛

يك بعد كمي دارد « اِقراء صلاة »‌: كه در آن مي گوييم دو  يا چهار ركعت نماز خوانده ايم و احكامي دارد كه شامل شرايط لباس و مكان و جهت و .... مي باشد.

و بعد كيفي آن اين است كه مي گوييم: «‌اَقم الصلاة »؛

كه به معناي مقيم شدن، ساكن شدن، متصل شدن و پيوند شدن است.

 

پس هر پديده اي از بعد دل و عشق جدا نمي باشد،

به بعد عشق؛‌ دنياي عشق ( دنياي عرفان ) ‌مي گويند.

پس در اينجا يك سكه داريم كه دو رو دارد: كميت و كيفيت.

و هرگز نمي توانيم كيفيت را از آن جدا نماييم و عرفان جز لاينفك زندگي مي باشد و بدون آن كميت معنايي ندارد. و كيفيت و كميت لازم و ملزوم يكديگرند.

علم و فلسفه و مذهب و عرفان در صدد اين هستند كه از چهار زاويه به هستي نگاه كنند و هدفشان مشترك است و اگر فكري جهان شمول باشد، از هر زاويه اي به آن بنگريم، خارج از اين مساله نمي باشد. و هيچ تناقضي بين آنها وجود ندارد و اينها چهار ستون يك عمارت هستند و انسان بايد از هر چهار زاويه به هستي بنگرد و اين موضوع يكي از مناظرمهم عرفان حلقه است.

 

جنگ هفتاد و دو ملت، همه راعذر بنه    چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند

 

و افراد در اين عرصه، به عللي تك بعدي شده اند.

 

حال به توصيف عرفان حلقه و دليل نامگذاري آن مي پردازيم:

سر لوحه اين عرفان: «‌ بسم الله الرحمن الرحيم » است كه همان اسم اعظم است؛

 

اسم اعظم پيش ما باشد قديم                        يعني بسم الله الرحمن الرحيم

 

بسم الله :

«‌ فاينما تولوا فثم وجه الله »‌؛ هركجا نگاه كنيد، پرتوي از نور اوست و هر چيزي نامي دارد و هستي پرتوي از نامهاي اوست و او خودش نامي ندارد و خداوند در جايگاه بي نامي قرار دارد، و از هر توصيفي كه نماييم، مبراست،  « سبحان الله عما يصفون ».

پس خداوند، خودش هيچ نامي ندارد. بلكه ما به تجليات او نام مي دهيم:

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم               اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما

 

رحمن:

مجموعه تسهيلات رحمت عام الهي است در جهت اليه راجعون.

 

رحيم:

تضمين حركت اليه راجعون است.

 

و رحمن؛ مجموعه حلقه هاي رحمانيت الهي است و متشكل از تعداد بسيار زيادي از حلقه هايي است براي كساني كه مي خواهند از اين تسهيلات استفاده نموده و خودشان را از عالم كثرت به عالم وحدت بكشانند.

 

چون به جايي نرسد كس به توانايي خويش   الا تو چراغ رحمتش ياري پيش

 

و اين مهم يك اصل است و اين حلقه ها در اختيار انسان قرار دارد تا بتواند با استفاده از آنها مسير كمال را طي نمايد.

 

دام سخت است مگر يار شود لطف خدا   ورنه آدم نبرد صف به شيطان رجيم

 

آيا ما  صرفا با خواندن «‌اعتصموا بحبل الله »‌ و «‌اعوذ بالله » و ‌«فاذا قرائت القران فاستعيذ بالله »‌ به چيزي دسترسي پيدا كرده ايم و مساله كامل است؟

يك تعريف عرفان ، حركت از ظاهر به باطن است؛

و قرار بر اين نبوده كه صرفا با گفتن اين اذكار، به حلقه هاي «‌اعتصموا بحبل الله » ‌و « اعوذ بالله »‌ متصل شويم و به اين موضوع آگاه شويم كه هر حلقه براي خودش تعريف و كاربردي خاص دارد. و براي عملي و كاربردي نمودن آنها مي بايست از حلقه هاي رحمانيت الهي و با شرايط هر حلقه استفاده نمود؛

رحمانيت عام الهي براي همگان قابل استفاده مي باشد: گناهكار و بي گناه، پاك و ناپاك فرقي نمي كند و اين عمل مشروط بر هيچ عملي نيست و قرار بر اين است كه ما در مسير «‌من الظلمات الي النور » از كثرت ظلمت خودمان را نجات داده و به وحدت نور برسيم.

 

عشق يكسان ناز درويش و توانگر مي كشد

اين ترازو سنگ و گوهر را برابر مي كشد 

 

بر من بهشت ار به طاعت بخشي      اين مزد بود، لطف و عطاي تو كجاست 

 

 و استفاده از حلقه هاي رحمانيت الهي منوط به پاك و بي گناه بودن نمي باشد و همگي امن چون گناهكار هستيم نيازمند رحمانيت عام الهي هستيم.

و در مورد استفاده از اين حلقه ها نيازي به داشتن ايمان و اعتقاد و اشتياق نيست و تنها شرط استفاده از آن شاهد بودن و بي طرف بودن و تسليم بودن است؛

 

ز مي بنوش و دل در شاهدي بند                   كه حسنش بسته زيور نباشد

 

تعريف عرفان و حركت از ظاهر به باطن بدين صورت است كه:

ما با چشم ظاهر بين متولد مي شويم، يعني چيزي جز گل و سنگ نمي بينيم؛

 

اي خانه پرستان چه پرستيد گل و سنگ    آن خانه پرستيد كه خوبان طلبيدند

 

و چه زماني چشم دلمان باز مي شود تا بتوانيم به جاي گل و سنگ پرتو نور او را ببينيم،

 

به  دريا   بنگرم   دريا   تو  بينم                به  صحرا بنگرم صحرا تو بينم

به هرجا بنگرم كوه و در و دشت              نشان  از  قامت   رعنا  تو  بينم

 

و كي قرار است كه چشم دلمان باز شود.

مسير فعلي امان، مسيري است كه  از شرك متولد شده ايم و بدليل اينكه چشم ظاهر بينمان اسير شرك است بايد خودمان را نجات دهيم؛

 

رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند

 

وبعد از مدتي به آنجا مي رسيم كه چشم ظاهر بينمان به چشمي باطن بين تبديل شده است. البته چشم باطن بين بمعناي خواندن درون افراد و نقض « ستار العيوب بودن » و.....     نمي باشد.

 

عرفان حلقه؛

هنر ضد ضربه شدن و اينكه زندگي اقيانوسي مواجي است؛

هرآن بايد منتظر امواج سهمگيني باشيم، فردي كه درون زورقي نشسته باشد و بخواهد اين اقيانوس را طي نمايد قطعا با چند موج، زورقش تكه تكه مي شود و به گوشه اي پرتاب مي گردد و امكان دوام او وجود ندارد و اين ضد ضربه شدن يعني فرد خودش را به يك كشتي اقيانوس پيما برساند و در آن كشتي، دغدغه هاي خاطرش مثل سابق نمي باشد.

 

ما دو راه براي رسيدن به خدا داريم:

1- توان فردي كه شخص مي خواهد با تكيه بر زور و قدرت خودش به اين مهم دست يابد.

2- راه اتصال و پيوند با حلقه هاي رحمانيت پروردگار و در اينصورت منجر به حصول كيفيتهايي مي شود كه مربوط به دنياي كيفيت ( عرفان ) است.

 

به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود

خيال   بود  كه   اين   كار   بي حواله   بود

 

پس لازمه اين كار سعي و تلاش نيست، بلكه تسليم در حلقه مربوطه است و ماحصل آن دست يافتني است.

يكي ديگر از موارد اين عرفان: ارتقاي ظرفيت و استفاده از اختيار است.

 

حال به بحث در مورد نحوه و چگونگي اين اتصال مي پردازيم:

دو نوع اتصال داريم:

اتصال فردي: در اين اتصال كه متضمن «‌ادعوني استجب لكم » است و فرد در اين رابطه و از طريق « اياك نستعين » مستقيم به او نگاه مي كند و از او مي خواهد كه در اين رابطه پيوندي ايجاد مي شود به اين سادگي نبوده و لازمه اش اشتياق بسيار زيادي مي باشد و تا بگوييم خدا، جواب بله اي از از طرف او نمي شنويم. و شرط اين اتصال دو امر مضطر شدن « امن يجيب المضطر » و مشتاق شدن به تنهايي و يا هردوي آنها در كنار يكديگر مي باشد و مضطر كسي است كه از تمام امكانات زميني دل بريده و كوچكترين دلبستگي به آنها ندارد و به مقام تسليم نايل شده است و در صورت جواب نگرفتن از سوي خدا نااميد مي گردد.

 

اتصال جمعي:

در اين اتصال حلقه اي وجود دارد كه به آن «‌ حبل الله  » كه به آن حلقه وحدت ‌مي گوييم و در اين حلقه سه عضو وجود دارد:

عضوي كه متصل كننده است،

عضوي كه متصل شونده است،

عضو سوم، هوشمندي حاكم بر جهان هستي ( شعور الهي )‌ است.

 

دو نوع روزي داريم:

روزي زمين و روزي آسماني.

روزي زميني تابع قانون «‌ ليس للانسان الا ما سعي » مي باشد، و براي آن بايد از قانون سعي و تلاش و از ما حركت و از او بركت، بدان دست يافت.

اما روزي آسماني تابع قانون بازتاب است؛

ما بايد مشتاق باشيم و در فاز مثبت قرار بگيريم و با متصل شدن مشمول اين روزي آسماني قرار بگيريم و ديگران را از اين روزي سهيم نماييم.( انفاق )‌ و در عين واحد يك نفر مي تواند هزاران نفر مشمول اين روزي آسماني قرار دهد. و اين موضوع در اين نوع عرفان كه يك عرفان عملي است قابل تجربه است و تكرار پذير. و فيض الهي در اينصورت جاري مي شود و كارهايي خارق العاده صورت مي پذيرد.

 

تنها شرط استفاده از اين حلقه شاهد بودن است و قانوني كه بر اين حلقه ها براي ما حاكم است، قانون تسليم است و احتياج به سعي و تلاشي براي فهم اين موضوع آسماني و ماورايي نداريم؛

 

در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنود      

زانكه آنجا جمله اعضا چشم مي بايد و گوش

 

در اين حلقه ديگر علم و دانش و تخصص به دردمان نمي خورد؛

 

بشوي اوراق، اگر هم درس مايي               كه درس عشق در دفتر نباشد

 

و اگر مسايل زميني را وارد اين حلقه نماييم، در كارمان اخلال ايجاد مي شود، و مساله تسليم و اسلام و مسلمان به اين معناست كه در پيشگاه او جاي دم زدن و گفت و شنود نيست.

 

در عرفان عملي استفاده هاي زيادي از حلقه هاي جمعي مي شود و تسهيلاتي در هر حلقه موجود است كه در اختيار مان قرار مي گيرد.

 

اين عرفان صالح شدن و حركت به سمت صالح شدن و «‌ ‌عملوا صالحات »‌ را دنبال مي كند و صالح كسي است كه در صلح نسبت به خدا، هستي ، خود و ديگران قرار دارد. و اين مستلزم اين است كه تضاد خودمان را با خدا ( بر سر عدالتش، حكمتش و... از طريق ادراك حل نماييم، زيرا همه چيز در هستي قانونمند است. )‌ و هنگاميكه هستي و ديگران مورد بررسي قرار دهيم، مي  بينيم كه بخش قدرتمندي از تضاد ، وجودمان را فراگرفته است.

 

زبان انسان، زبان تشعشعات است.

تضاد؛ سم است و از خود تشعشعات منفي در مغزمان ايجاد مي كند كه بحثي است علمي.

در عرفان كيهاني راه صلح با خدا بسيار آسان است و انسان با يك سري از ادراكات و مباحثات به صلح با خدا مي رسد كه آسانترين آن بخشي است كه انسان مي تواند به صلح با آن برسد. صلح با هستي در مرحله بعد قرار دارد و چون جهان هستي كتاب آشكار الهي است و در اين كتاب نوشته ها و دستورالعملهايي وجود دارد كه كاملا با عملكردمان مغايرت دارد و ما را در تضاد هميشگي با آيات آشكار الهي ( كتاب معين ) قرار مي دهد.  

در مرحله اي اين تضاد هم قابل حل است. تضاد با خود و صلح با خود در مرحله سوم قابل كسب است.

 

اما تضاد با ديگران به سادگي قابل دسترسي نيست و خوان اصلي در عرفان حلقه، رفع تضاد و رسيدن صلح با ديگران است. و اگر در خدا فنا شويم؛ گفته مي شود كه تا به حال خودت را نجات دادي وگليم خودت را بيرون كشيده اي و حالا تكليف ديگران چه مي شود و برگرد و برو با ديگران به بالا بيا.

 

مساله ديگر در اين خصوص، بحث عبادت عملي است؛

اين عبادت براي اين است كه: دو نوع عبادت داريم: عبادت نظري و عبادت عملي. كه عبادت را با رفاقت مقايسه مي كنيم و دو نوع رفاقت نيز داريم: نظري و عملي.

رفاقت نظري مبتني بر زبان بازي و حرف است: مخلصيم، كوچيكتون هستيم، خاك زير پايتانيم و ... و به محض اينكه طرف كمي ناراحتمان نمايد، ورق برمي گردد.

اگر به واقع اينگونه است، پس مشكل بشر بر سر چيست و اين همه اختلاف و تضاد براي چيست؟ و رفاقت عملي؛ يعني وقتي كسي گرفتار است، شريك گرفتاريش باشيم و بدنبال بهانه نباشيم. و زماني به روي رفيقمان حساب مي كنيم كه به اثبات اين موضوع برسيم كه وي در عمل رفيقمان است ، نه در حرف.

 

ملاك عالم بالا براي رفاقت عملي امان چه مي باشد و آيا آن عالم احتياجي به تسبيح و ... از ما دارد؟

زماني است كه « ‌حي علي خير العمل »‌، و اين معناي عبادت عملي است و خيلي از ما از مدار خارجيم و خود از آن غافليم.

 

براي رفيق عمل شدن چه بايد كرد؟ او كه خودش بي نياز است؛

ما بايد در خدمت تجليات و مخلوقاتش باشيم و در دنياي عرفان:

عبادت به جز خدمت خلق نيست و «‌ من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق »‌ و اين بخش است كه رابطه ما را با خداوند تضمين مي كند.

 

در اين بحث، نجات فردي اهميتي ندارد و مبحث مهم؛ نجات جمعي است و براي اين مهم مي توان با آگاهي از حلقه ها از آن استفاده نمود.

 

هر پديده اي دو بخش دارد:

بخش واقعيت: اگر صرفا واقع بين باشيم، صرفا به علم و دانش دست مي يابيم و فقط در زمينه اي خاص متخصص مي شويم.

بخش حقيقت: به فهم اين موضوع مي رسيم كه ما اصلا مجاز هستيم و بعدي حقيقي نداريم .

 

در اين عرفان ( حلقه )‌ از واژه اي بنام «‌ رند » ‌استفاده مي كنيم و آن شخصي است كه نه واقعيت را فداي حقيقت مي كند و نه بالعكس آنرا. و در واقعيت بدنبال حقيقت مي گردد و بالعكس.

و اگر فرد رند نباشد و خارج از ورطه آزمايش به جست و جوي چيزي بپردازد، راه را به غلط طي نموده است.

و در عرفان حلقه به فهم اين موضوع كه از كجا آمده اي و چرا آمده اي و براي چه آمده اي پاسخ داده مي شود.

در اين عرفان؛ بعد شناخت كيفي هستي و وجود مد نظر قرار مي گيرد و تئوري جهان تك ساختاري ارايه مي گردد و فلسفه وجود و راه تعريف مي گردد.

 

و در بحث پيرامون هر مساله،  بعد كمي و كيفي آن مورد بررسي قرار مي دهيم، اگر مي گوييم اخلاق؛ بايد گفته شود: اخلاق در پله عقل كه شامل تزكيه رفتاري است و در پله عشق و كيفيت نمي توانيم پند و نصيحت داشته باشيم و بايد به ادراك و اشراق در مورد تن واحده هستي برسيم و بدانيم كه هركس جزء تن واحد ما مي باشد و در اين پله، شخص به درك جمال يار و درك « انا الحق » و درك هدفمندي هستي و درك حضور و ... نايل مي شويم. و با درك اين موارد مي فهميم كه چرا نبايد دروغ بگوييم، غيبت كنيم، ظلم نماييم و ...

و تا اين مرحله حادث نگردد، حرفهايمان ، اشكالي روي كاغذ و گفته هايمان اصواتي بيش نيستند و مي دانيم كه انسان از روي پند و نصيحت درسي نگرفته است، مگر كسانيكه به درك نايل شده اند.

 

پايان قسمت اول

تهيه، تنظيم و تايپ از سخنان استاد طاهری

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و ششم خرداد 1386   توسط  توحید   | 

 

عزيزان همراه

 

مطلب زير با سعه صدر و تامل بيشتري بخوانيد:

 

 انسان پیشرفت های خود را از طریق مبارزه با جهل و ناآگاهی به دست آورده است و تاریخ علم پر است از سوابق سیاه و ننگین ناآگاهان که در کسوت های مختلف تا آنجا که توانسته اند خون به دل صاحبان فکر و اندیشه نموده اند. مبارزه با جهل و ناآگاهی وظیفه هر انسان آزاد اندیشی است که باید با همه ی وجود دنبال شود

(ان الحیوة الدنیا عقیدة و الجهاد)

در جهت یافتن مسیر درست درمان انواع بيماري هاي جسمي و روحي و درك وحدت وجود و اتصال به شبكه شعور هستي و فهم و عمل به هدف واقعي از ايجاد خلقتمان؛

همگي شما عزيزان را دعوت مي كنم به شركت در كلاسهاي بسيار بسيار كاربردي و خارق العاده عرفان حلقه با تدريس جناب آقاي محمد علي طاهري كه در ذيل اين مطلب گزيده اي از دو مقاله اين استاد گرامي را برايتان آورده ام:

 دستان گرم و پر مهرتان را فشرده و منتظر قدوم سبز و مباركتان هستم.

بياييم همگي با كسب آگاهي از اين طريق و اتصال به اين شبكه شعور كيهاني، وظيفه و دين خود را به آفريدگارمان به جا بياوريم و بعنوان انساني فاعل و عامل عمل نماييم تا دچار روزمرگي، تكرار و گرفتار ساختارهاي غلط ذهني امان نشويم:

 

از همه شما درخواست دارم كه اين فراخوان را به اطلاع تمام دوستانان برسانيد و مطمين باشيد كه نتايج بسيار چشمگير و ناباورانه اي را برايتان به ارمغان خواهد آورد.

 

پس به مدد حق برخيزيد و بدانيد كه اين اطلاع رساني جهت خلق و توسعه جامعه انساني ارزشمند، نيازمند عزمي جزم و همتي والا مي باشد.

يا رب العالمين

حول حالنا الي احسن الحال

 

 ارادتمند و دوستدار همه انسانهاي عاشق و عامل

كيمياگر عشق و بيداري

 

 

جهان تک ساختاری (بخش اول)

بخش اول

استاد محمد علی طاهری

جهان هستی یک ساختار بیشتر ندارد و همه ی اجزای آن از شعور و هوشمندی آفریده شده است . مطالب زیر نشان خواهد داد که :

ماده و انرژی ، در "میدان شعوری" شکل گرفته و بدون وجود چنین میدانی ، هیچ گونه انرژیی نمی تواند وجود داشته باشد. ( ماده خود انرژی متراکم است) ، لذا جهان هستی یک بُعد بیشتر ندارد و آن چه را که انسان به عنوان ابعاد می شناسد مانند فضای سه بُعدی و زمان یا بُعد چهارم ، همگی در این میدان شعوری است که معنا پیدا می کنند و در واقع شکل گرفته و ایجاد شده در این میدان می باشند .

اکنون این میدان شعور و هوشمندی را از نقطه نظر تئوری بررسی نموده و به همین جهت بحثی به نام "سکه ی وجودی" را مطرح می نماییم ، تا در خلال این بحث بتوانیم میدان شعور و هوشمندی حاکم بر جهان هستی را اثبات کنیم . وجود هر چیزی را در عالم هستی ، مانند سکه ای در نظر می گیریم که دو رو دارد : "واقعیت وجودی" و "حقیقت وجودی" .

واقعیت وجودی

واقعیت وجودی هر چیزی ، به ما نشان می دهد که آن چیز وجود دارد ، واقع شده ، اتفاق افتاده و حادث شده است ؛ بدون این که علت ، چگونگی و نحوه ی وقوع آن ، اهمیتی داشته باشد . این بخش از وجود ، یا قابل مشاهده است یا اثر خود را روی محیط می گذارد و یا قابل ثبت ، ضبط و اندازه گیری بوده و یا چند مشخصه از مشخصات فوق را دارد . برای مثال ، وجود یک تکه سنگ واقعیت دارد و آن سنگ حادث شده و به وجود آمده است ؛ چه نحوه ی به وجود آمدن آن را بدانیم و چه ندانیم . بعضی چیزها را هم ممکن است که نبینیم و حسی روی آن نداشته باشیم ولی واقعیت داشته باشند ، مثلا ، اشعه ی مادون قرمز واقعیت دارد ، هر چند که نمی توانیم آن را ببینیم و یا لمس کنیم ، اما قادر هستیم آن را با تجهیزاتی اندازه گیری نماییم ، حتی مورد بهره برداری عملی قرار دهیم .

حقیقت وجودی

حقیقت وجودی ، موضوع هایی را در مورد واقعیت وجودی مورد بحث و گفتگو قرار می دهد که عبارتند از :

-          علت وجودی و نحوه ی وقوع

برای مثال ، یک تکه سنگ چگونه به وجود آمده است ؟ و یا جهان هستی چرا پیدایش یافته است ؟

-          طرح وجودی و مسایل پشت پرده ی واقعیت وجودی

هر واقعیتی به دنبال طرح و نقشه ای می بایستی اتفاق افتاده باشد و با بررسی مسایل پشت پرده ی هر واقعیتی می توان ، با طرح و نقشه ی وجودی آن واقعیت برخورد کرده و آن را مورد مطالعه قرار داد . برای مثال انسان چرا و به چه منظوری به وجود آمده است ؟ و یا فلسفه خلقت جهان هستی چیست ؟

کیفیت وجودی هر پدیده

حقیقت وجودی ، چگونگی و کیفیت وجودی یک واقعیت را زیر ذره بین گذاشته و آن را مورد بررسی قرار می دهد و این که آیا اصولا چیزی وجود خارجی داشته و یا مجازی می باشد . برای نمونه در مورد تصویر یک شیی در آیینه ، حقیقت وجودی به ما می گوید که علیرغم این که تصویر آن شیی واقعیت وجودی داشته و در آیینه واقع شده است ولی حقیقت ندارد زیرا مجازی می باشد .

حال جهت بررسی واقعیت و حقیقت وجودی جهان هستی مطالب زیر را مورد بررسی قرار می دهیم :

جهان از دیدگاهی دیگر

فرض کنید صفحه ای داریم که می تواند حول محور وسط آن بچرخد . اگر سؤال کنیم که این تیغه در حالت ثابت ، واقعیت وجودی دارد یا خیر ؟

جواب این سؤال مثبت است ، زیرا این صفحه حادث شده و واقعیت دارد . حال اگر این صفحه را حول محور آن به سرعت به چرخش در آوریم ، آنچه را که مشاهده می کنیم ، استوانه ای است که قطر قاعده ی آن قطر تیغه و ارتفاع آن ، ضخامت صفحه خواهد بود .

اکنون اگر سؤال شود که آیا این استوانه واقعیت دارد ؟ جواب ما به این پرسش مثبت خواهد بود زیرا این استوانه حادث شده و به وجود آمده است ، بنابراین واقعیت دارد و اگر سؤال شود که آیا این استوانه ، حقیقت نیز دارد؟

جواب به آن منفی است ، زیرا چنین استوانه ای وجود خارجی نداشته و هر زمان که تیغه را از حرکت باز داریم استوانه ناپدید می شود . بنابراین استوانه یک حجم مجازی و ناشی از حرکت صفحه است ، لذا درست است که این استوانه واقعیت دارد ، ولی فاقد حقیقت وجودی است .

به دنبال این مشاهده و بررسی ، به طرح سؤالات دیگری می پردازیم : آیا جهان هستی واقعیت وجودی دارد ؟

جواب به این پرسش قطعاً مثبت است ، زیرا ما وجود داریم و می توانیم جهان هستی را مشاهده کنیم .

آیا جهان هستی حقیقت وجودی نیز دارد؟

برای پاسخ به این پرسش ، به بررسی اجمالی از ساختار جهان هستی در حدی که تاکنون قابل مشاهده و بررسی بوده است ، می پردازیم . می دانیم که جهان هستی از ماده و انرژی شکل گرفته است . در ابتدا بخش ماده را که شامل اجرام سماوی است زیر نظر گرفته و ساختمان آنها را مورد مطالعه قرار می دهیم . این اجرام از مولکولها و مولکولها نیز از اتمها تشکیل شده اند و اتمها نیز به نوبه ی خود ، از ذرات بنیادی و ضد ذرات آنها شکل گرفته اند و این سیر تا منهای بینهایت در دل اتم ادامه دارد به طوری که ابتدایی برای آن نمی توان یافت ، همان گونه که انتهایی نیز ندارد ، به قول "شاه نعمت الله ولی" :

در محیطی بی کران افتاده ایم

نیست ما را ابتدا و انتها 

اکنون به مطالعه ی یک اتم به عنوان آجری از ساختمان خلقت می پردازیم و برای بررسی دقیقتر ، آن را به اندازه ی یک زمین فوتبال در نظر می گیریم ؛ در این صورت این اتم ، هسته ای به اندازه ی یک توپ فوتبال خواهد داشت . اگر از فاصله ی دورتر به آن نگاه کنیم ، کره ی عظیمی را مشاهده می کنیم که یک زمین فوتبال در دل آن جای می گیرد . اینک به طرح سؤالی می پردازیم :

حجم و شکل این کره ی عظیم ، از کجا ناشی شده است ؟

در جواب باید بگوییم که این حجم بر اثر حرکت الکترونها ایجاد شده است که به آن "ابر الکترونی" گفته می شود .

آیا وجود این کره ی عظیم واقعیت وجودی دارد ؟

جواب قطعاً مثبت است ، زیرا این کره حادث شده و واقعیت دارد ، ولی آیا حقیقت وجودی نیز دارد ؟

اگر در یک لحظه حرکت الکترونها متوقف شود ، این حجم که ناشی از حرکت الکترونها است ، ناپدید گشته و از مقابل چشمان ما محو می شود و تنها هسته ی آن که به اندازه ی یک توپ فوتبال است ، باقی می ماند . پس نتیجه می گیریم که این حجم ، وجود خارجی نداشته و ناشی از حرکت بوده و در نتیجه مجازی است . حال با همین شیوه هسته ی اتم را بررسی می کنیم . می دانیم که هسته ی اتم از پروتون و نوترون تشکیل شده است ، پروتون به دور محور خود چرخش نموده و نوترون نیز با سرعت بسیار زیادی در جهت عکس حرکت پروتون ، هم به دور خود چرخیده و هم به دور پروتون چرخش می نماید . چرخش نوترون به دور پروتون ، دیسکی را پدید آورده و حجم مجازی ای را ایجاد می کند .

حال در صورتی که حرکت پروتون و نوترون متوقف شود ، این حجم نیز ناپدید می شود و از آن فقط ذرات بنیادی به جا خواهد ماند که حجمی به مراتب کمتر از حجم قبلی دارد و اگر به همین منوال به داخل ذرات هسته نفوذ کرده و حرکات آنها را در سطوح مختلف متوقف نماییم ، ملاحظه می کنیم که حجم های حادث شده توسط آنها ، یکی پس از دیگری محو می شود و اثری از آنها باقی نمی ماند . با این حساب ، به این موضوع پی می بریم که مجموعه ای از بی نهایت حرکات بنیادی ، هسته ی اتم را شکل داده است و پس از آن ، از اتمها مولکولها و از مولکولها نیز بخش مادی شکل گرفته است . لذا با این توصیف می توان گفت : جهان هستی از "حرکت" آفریده شده است

 

ادامه دارد....

                  -------------------------------------------------

 

انسان ، بيماري و تحول

 

مبارزه با بيماري، يكي از بزرگترين مبارزات انسان در طول حيات او بر روي كره خاكي بوده و روياي پيروزي بر آن، يكي از بزرگترين رويا ها و آرزوهايش. و انسان شايد پيوسته در اين انديشه بوده است كه اگر بيماري وجود نداشت، مي توانست طعم خوشبختي را چشيده و دمي را به آسايش مي گذراند. اما به راستي اگر انسان با مشكل بيماري دست به گريبان نبود، آيا مي توانست به سعادت، خوشبختي و آرامش برسد؟

بدون شك جواب به اين سوال مهم، منفي است. چرا كه با اندكي دقت نظر، مي توان به اين مسئله پي برد كه عواملي كه مانع رسيدن انسان به سعادت، خوشبختي و آرامش مي باشد، بيماري نيست بلكه وجود خود او مي باشد كه همچون زهري عليه خويشتن، همواره به كار رفته و آسايش و آرامش او را به باد داده است.

از بديها آنچه گويم، هست قصدم خويشتن

زانكه من زهري نديدم در جهان، چون خويشتن

دشمن جانم منم، افغان من هم از خود است

از خودي خود،  من بخواهم همچو هيزم، سوختن ( مولانا )

                                                                  

و يا به قول حافظ :

تو خود حجاب خويشتني حافظ، از ميان برخيز

خوش آن كسي كه در اين پرده، بي حجاب رود

بنابراين دشمن اصلي و حجاب خوشبختي انسان،وجود خود او مي باشد و با حذف و از بين رفتن بيماري، مشكلات او نه تنها حل نشده بلكه امكان افزايش آن نيز مي رود، زيرا بيماري، خود عامل موثري براي جلوگيري از بلند پروازي ها و سر كشي هاي انسان بوده است، همان عواملي كه انسان خود شيفته را به ورطه نابودي و فلاكت سوق داده اند.

گر سر فرعون را ، درد بدي و بلا

لاف خدايي كجا ، در دهدي آن عنود (مولانا)

در اين صورت به خوبي مي توانيم بفهميم كه درمان بيماري ها، راه نجات و رهايي انسان سر گشته نيست و او به چيزي نياز دارد فراتر از درمان، عاملي كه بتواند باعث تحول او شده و او را از دست خويشتن نجات دهد، تحولي مثبت به سوي كمال. و بدون چنين تحولي، انسان همواره در فلاكت به سر خواهد برد.

در راه تحقق چنين آرماني، ما با نگرشي نو به انسان و مشكلات او نگاه مي كنيم و هر راه حلي را در جهت تحول او مورد بررسي قرار داده و پيگيري مي نماييم و در مي يابيم كه خارج از اين ديدگاه، راه حل ها تاثير چنداني در ايجاد تحولي مثبت نخواهند داشت. بنابراين درمان از ديد جهان بيني ما، ضمن اينكه وسيله اي بيش نيست، اما اين وسيله صرفا به عنوان عاملي متحول كننده براي بيمار و درمانگر مورد استفاده قرار مي گيرد.

مكتب درماني عرفاني "فرادرماني" بعنوان وسيله اي در خدمت اهداف متعالي بوده تا ضمن تحقق بخشيدن به امر درمان، ايجاد تحول فكري و بينشي را براي انسان به ارمغان داشته باشد. شيوه اي كه ضمن درمان، توجه بيمار را به يك مبدا هوشمند و يك شعور لايزال جلب نموده تا اين عمل، زمينه ساز ايجاد آن تحول تعالي بخش گردد. مشكل انسان، عدم آشنايي عملي با چنين منبعي مي باشد و شيوه اي كه بتواند چنين روندي را براي بيمار فراهم نمايد و او بتواند با مشاهده بهبود وضعيت بيماري خود، بدون دخالت هيچ گونه عامل مادي و يا كاري كه منتسب و مربوط به مهارت ها و علم و دانش انسان باشد و با مشاهده روندي هوشمندانه، كه جريان درمان را هدايت نموده است، ناخودآگاه در برابر قدرتي عظيم قرار گرفته و به زودي به درك تجليات الهي پي برده و به دنبال آن تغييرات بينشي لازم در او به وجود آمده و به دنبال اتصال به اين منبع هوشمند و درك چگونگي اين هوشمندي ، تحولات مثبت بعدي بوجود بيايد. بنابراين در اين مكتب، اين موضوع بسيار حائز اهميت مي باشد كه اصالت نگرش آن حفظ شده و فرد را فقط در ارتباط با شعور كيهاني قرار داده و از دخالت همزمان شيوه هاي جانبي درمان، مانند گياه درماني ، حجامت ، مماساژ درماني،هوميوپاتي و ......... و هر روش غير متعارف درماني ديگري كه ذهن بيمار را از شعور الهي منحرف نموده و براي او ايجاد سر ئر گمي نمايد و باعث شود كه نتيجه گيريهاي مورد نظر انجام نشده و روند و شيوه هاي تفكري بيمار كماكان بدون هيچگونه تغييري ادامه يابد ، جداً خوداري شود. زيرا با اين عمل ضمن مخدوش نمودن جلال و عظمت شبكه شعور كيهاني و محروم نمودن بيمار از دسترسي به آگاهي ناب و رهايي دهنده، درمانگر خود نيز دچار آشفتگي ها و بهم ريختگي هايي خواهد شد كه در مورد برخي از افراد درمانگر اين رشته مشاهده شده است ، افرادي كه با حسن نيت ولي با ضعف بينشي خود، صرفا به درمان جسمي بيمار توجه دارند و براي اين منظور از هيچ كوششي فروگذار نمي شوند، غافل از اينكه شفاي واقعي بيمار، در تحول دروني اوست و ما در واقع با كمك شعور الهي زمينه ساز اين تحول خواهيم شد و در نگرش ما شفاي جسم به تنهايي، فاقد ارزش لازم مي باشد و اين خود بخش مهمي از اين مكتب درماني مي باشد.

ساقي بيا، كه هاتف غيبم به مژده گفت

با درد صبر كن، كه دوا مي فرستمت (حافظ)

زمانيكه اتصال با شعور كيهاني برقرار باشد، تجويز هاي انساني ميل به خودنمايي و ايجاد اختلال بيش نيست.

با آرزوي درك وحدت هستي و رسيدن به آن

محمد علي طاهري

                            -------------------------------------------

 

آدرس وبلاگ موسسه عرفان حلقه:

 

http://interuniversal.persianblog.com/

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386   توسط  توحید   | 

 

                               

 

آيينه عاشورا

 

مي توان در روز عاشورا، جامه ا ي سرخ پوشيد به سرخي خون و فرياد برآورد كه اين سرخي، نشانه پيروزي خون بر شمشير است كه درس آن را از واقعه كربلا آموخته ايم.

مي توانيم لباسي سرتا پا سفيد بپوشيم و با  صدايي بلند بگوييم، اين كفن است كه پوشيده ايم تا عهدي باشد بين ما و حسين ( ع )‌ كه در راه ادامه نهضت حق طلبانه  و مرام ظلم ستيز او، همواره براي شهادت آماده ايم.

مي توان سياه پوشيد و بانگ سرداد كه اين سياهي نشانه آن است كه من و من ها، در روز و روزهاي عاشورا، حسين و حسين ها را تنها گذاشته ايم  و آنها در مصاف يزيديان مظلومانه به شهادت رسيدند و اين لباس سياه، نشاني است بر شريك جرم بودن ما در ريخته شدن خون آنها، زيرا كه در جايي، حتي سكوت نيزشركت در وقوع جرم است. آيا اين فكر لرزه بر اندام ما نمي اندازد و تصور شريك جرم بودن در ريخته شدن خون حسين (‌ع ) خواب ر ااز چشمان ما دور نمي كند؟ مي توان سبز پوشيد و گفت نهضت حسيني، خزان مظلومان را بهار كرده و نويد اين پيروزي، براي بشريت بهار را به ارمغان آورده و ما از اين خرمي، سبز و سرزنده شده ايم.

مي توان لباسي زرد پوشيد و گفت ما به خزان نشسته ايم زيرا كه بعد از عاشورا، بهار انسانيت، تابستان را پشت سر نگذاشته، به خزان مي توان خنديد و شادي و پايكوبي كرد و فرياد شهيدان زنده اند را سر داد و گفت كه آنان نمرده اند و نزد خداوند روزي آسماني دارند و جاودانگي الهي متعلق به آنان است.

مي توان بر سر زد و شيون نمود كه چرا همرزم حسين نبوده ايم و اين افتخار را نداشته ايم كه هم ركاب او باشيم.

 مي توان گونه هاي خود را به رنگ سرخ درآورد، همانگونه كه منصور حلاج با خون خود، گو نه هايش را سرخ نمود تا روي زردش را ظالم نبيند.

مي توان خاك بر سر ريخت كه شايسته انسان خفت زده است و بگوييم ما نيز نسبت به راه حسين (‌ع ) چنين بوده و هستيم.

مي شود علم دار شد و زوربازوي خود را به رخ ديگران كشيد، بساط زورآزمايي به پا كرد و شهرت آفريد كه عَلم فلان دسته از همه بزرگ تر و سنگين تر است و هم مي توان، سنگين ترين علم ها را بلند كرد و گفت اين به نشانه علَم نهضت حسين (ع ) است كه به هر سنگيني اي كه باشد آنرا بر دوش خواهيم كشيد.

آري مي توان هركاري انجام داد، اما مهم، اين است كه در پس آن كار، چه انديشه اي نهفته باشد و به آن حركت چگونه نگاه كنيم. ارزش هر حركتي به انديشه و انگيزه آن بستگي دارد و اينكه ما با چه طرز فكري به رسالت خود نگاه كرده، در چه جايي و با چه محتوايي آنرا پيدا مي كنيم. ضمن اينكه بايد بدانيم پس از رسيدن به انديشه درست، در ابتداي راهي دراز قرار داريم كه چگونه آنرا به عمل تبديل كنيم؟

حال كه او به ما ياد داد « كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا »‌و به ما آموخت؛ همه جا كربلا و همه جا عاشوراست، اينك ما در عاشورا و كربلاي خود چه مي كنيم؟

و اگر ما هم در صحراي كربلا بوديم؛ آيا حسين تنها نمي ماند؟

اما اگر در كربلا نبوده ايم تا افتخار همرزم بودن با او را داشته باشيم، اما در كربلاي عصر خود كه زندگي مي كنيم. كافيست حسين و حسين هاي زمان خود را بشناسيم، عاشورا و كربلا، به خودي خود پيدا مي شوند.

اما اگر حق طلبان و ظلم ستيزان همچنان تنها مانده اند، ‌به اين علت است كه هنوز شناختي از معرفت عاشورا نداريم و سنگرهاي دفاع از حق، همچنان خالي. بنابراين بايد به سوگ نشست و سوگواري نمود.

خدا را شكر كنيم كه ما روز عاشورا، در كربلا حضور نداشته ايم،‌زيرا اگر آنجا بوديم، يا در زمره يزيديان قرار داشتيم و يا از كسانيكه حسين ( ع )‌را ترك كردند.

بياييد معرفت و روح حسين ( ع ) را دريابيم و حماسه بزرگ او را زنده كنيم تا در زمره يزيديان زمان خود قرار نگيريم، زيرا كه جهان دو قطبي است، يا راه حسين     ( ع ) و يا راه يزيد، راه سومي نيز وجود ندارد. بياييد به حال خود گريه كنيم و دور نمايي از عملكردهاي خود را پيش روي ببينيم و حساب لقمه هاي سفره هاي خود را، يكبار از نظر بگذرانيم:

ببين كه چه رسيده ايم، دست كه ليسيده ايم

تا كه چنين لقمه ها، سوي دهان آمدند.

آري عاشوراها، آيينه تمام قدي است در مقابل ما كه مي توانيم خود واقعي را در آن نظاره كنيم و اين فرصتي است براي شناخت خود.

بياييم در اين آيينه، چاره اي بيانديشيم و طرحي نو بيابيم تا پس از رسيدن به انديشه درست، مسير تحول را طي نموده و نهضت حسين ( ع )‌ را در عمل زنده نگاه داريم. واي اگر از همه اين نهضتها و حماسه هاي بزرگ براي ما فقط، دست بريده، لب خشكيده، سر بريده و فرق شكافته اي و ... باقي مانده باشد و معرفت حركت انسانهاي بزرگ تاريخ در گذر زمان، به دست فراموشي سپرده شود و از آن همه درسها، فقط رسمها به جاي بماند و بس، آن وقت است كه بايد گريست، و شيون كرد و به ماتم نشست.

بياد داشته باشيم كه سالهاست با او بيعت بسته و بيعت شكني مي كنيم. به ياد مهر نمازم افتادم كه از تربت پاك كربلاست كه من آنرا به نشانه بيعت با او مبني بر ادامه نهضت حق طلبانه و ظلم ستيزانه اش به سجاده ام برده ام تا هر زمان كه پيمان اول «‌اياك نعبد و اياك نستعين » را با خدا مي بندم، پيمان دوم را همراه با آن، با حسين    ( ع )‌ بسته و بيعت كنم تا من نيز همچون او حق طلب و ظلم ستيز باشم، اما دريغ از يك جو عمل.

من از يك سو پيمان خود را با خدا مي شكنم و از سوي ديگر با حسين ( ع )‌ و مي خواهم با شركت در مراسمي و ريختن اشكي به خود بگويم كه من با او هستم و دين خود را نسبت به او ادا كرده ام و با اين وسيله وجدان پيمان شكن خود را راحت كنم. اما آيا بدينگونه كار خاتمه پيدا كرده و من در زمره حسينيان قرار گرفته ام؟

مي خواهم اين آيينه را بشكنم، اما چه فايده:

آيينه گر نقش تو بنمود راست

خود شكن، آيينه شكستن خطاست.

بايد جرات رويارويي با خود را داشته باشيم و بدانيم فرار از آن، مشكل را حل نخواهد كرد و دير يا زود نتيجه  آن سر راه ما ظاهر خواهد شد.

هم اكنون حداقل خوشحال هستم كه پيمان سوم ( لبيك لا شريك لك لبيك ) را نبسته و بار پيمان شكني ام از اين سنگين تر نشده است و به شيطان نيز سنگي نزده ام كه شريك دزد و يار قافله باشم و جرم پيمان شكني ام را از اين بيشتر نكرده و دروغگويي ام بيشتر از اينها نشده است.

براستي اگر حسين ( ع )‌ در بين ما بود و ما از آن حضرت سووال مي كرديم كه از ما عمل و وفاي به عهد مي خواهد و يا گريه و زاري و به سر زدن، چه جوابي به ما مي دادند؟

مسلما مي فرمودند كه وفاي به عهد را، زيرا او شهادت را براي نشان دادن راه خدا انتخاب نمود، تا براي ما الگوي كاملي باشد از انسان متعهد نسبت به راه خذا ( اياك نعبد و اياك نستعين )، حق طلب و ظلم ستيز، تا ما بتوانيم او را نمونه و چراغ راه خود قرار بدهيم، نه اينكه براي شهادت افتخار آميز او، صرفا شيون كرده و بر سر زنيم.

آري بايد براي اين همه گمراهي و پرت بودن از راه و پيمان شكني هاي خود گريه كنم، حداقل امروز را، زيرا فردا همه چيز را دوباره فراموش خواهم كرد و چهره واقعي خود را بدست فراموشي مي سپارم تا محرم و محرم هاي ديگر.

 

با اميد به توفيق عمل

محمد علي طاهري

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه چهارم بهمن 1385   توسط  توحید   |