شرحی بر قصه دقوقی و کراماتش
محمد جعفر مصفا
داستان دقوقی یکی از موضوعات مهم و قابل بحث مولانا در قالب قصه است که از لحاظ فلسفی و مبانی خود شناسی و سیر و سلوک معنوی انسان همواره تازه و موضوع روز بشر است.
ابتدا خلاصه ای از این داستان را نقل می کنیم : دقوقی عارف با تقوایی است که ظاهرا با اشتیاق همه جانبه به جست وجوی حقیقت است . یک روز در ساحل دریا با منظره ای خارق العاده و شگفت انگیز روبه رو می شود. هفت شمع فروزان را می بیند که شعله آنها به آسمان می رود . در همان حال می بیند که هفت شمع تبدیل به یک شمع شد. آنگاه شمع ها به صورت هفت مرد نورانی در آمدند ٬ کمی پیش تر می رود ٬ می بیند که هر یک از مردان به صورت تک درختی نمایان شدند . باز هم جلوتر می رود و می بیند .
هفت درخت به یک درخت مبدل شد . و لحظه ای بعد باز به هفت درخت . آنگاه می بیند که درختان می خواهند نماز جماعت بر پا دارند . به نظرش می رسد که درختان استعداد قیام و رکوع و سجود نیز دارند .
سپس می بیند که باز آن هفت درخت به هفت مرد نورانی تبدیل شدند . نزدیک می رود و به آنها سلام می کند. دقوقی می گوید جواب سلامم را دادند و مرا به نام صدا کردند و گفتند ما دوست داریم تا با تو نمازی به جماعت اقامه کنیم و تو به امامت ما بایستی ٬ و من قبول کردم.
در اثنای نماز دقوقی متوجه کشتی ای می شود که گرفتار طوفانی سخت است و شیون و فریاد کشتی نشستگان را می شنود. از روی ترحم برای نجات آنها دعا می کند. دعای او مورد اجابت واقع می شود و اهل کشتی به سلامت به ساحل می رسند . در همان موقع نماز آنها نیز به پایان می رسد.
در پایان نماز دقوقی متوجه می شود که بین هفت مرد نجوایی در جریان است و از یکدیگر می پرسند : این کی بود که در کار حق فضولی کرد . همه آنها می گویند من که دعا نکردم. عاقبت یکی از هفت مرد می گوید دعا کار دقوقی است. با شنیدن این مطلب دقوقی سر به عقب بر می گرداند و می بیند هیچ کس پشت سر او نیست و گویی جملگی به آسمان رفته بودند.
دقوقی بعد از آن واقعه ٬ در آرزوی یافتن آنان همه جا در سیر و سفر است ٬ ولی هنوز آنها را نیافته است.
حال ببینیم منظور مولوی در این داستان چیست و چه پیامی در آن نهفته است.
اولین نکته ظریف و اساسی ای که باید به عنوان کلید فهم داستان و پیام نهفته در آن ٬ به آن توجه کنیم این است که صحنه واقعه ودر حقیقت چیزی که دقوقی تجربه می کند ٬ ساحل دریاست ( بسیار بعید است که مولوی در انتخاب صحنه ها و سمبل ها توجه به معنا و منظور خاصی نداشته باشد). در بسیاری از جاهای مثنوی دیده ایم که مولوی بحر و دریا را سمبل حقیقت ٬ پاکی ٬ وسعت ٬ عمق ٬ اصالت ٬ زیبایی ٬ وحدت و "کل" بودن می داند و " خشکی" را سمبل " نفس" ٬ "خود" و جریانات فکری می گیرد و فکر را یک پدیده ی تصویری ٬ سطحی ٬ جزیی ٬ محدود٬ خشک و فاقد محتوا ٬ و حیات و پویایی می داند و این واقعیت است.
دقوقی اگر چه مرد با تقوایی است و شوق وصل به حقیقت را دارد و تمام عمر در سیر و سفر و جست وجوی حقیقت است ولی تا لحظه وقوع آن حادثه و تجربه ٬ هنوز در حیطه " خشکی" ٬ یا "خود" و " نفس " است . تا ساحل دریا ٬ یعنی مرز رهایی از "خود" و پیوستن به حقیقت پیش آمده ٬ اما هنوز از " خود " رها نشده است . دریا را می بیند ٬ ولی تجربه های او همه از متن و موضع " خشکی " است . و چون از موضع " خشکی" یا " خود" حقیقت را جست وجو می کند ٬ جست و جویش عبث و باطل است .
مولوی بارها و به صورتهای مختلف این معنا را توضیح داده است که فکر و حرکت های ذهنی نمی تواند وسیله مناسب برای جستوجوی حقیقت ٬ ادراک و شناخت باشد. در یک جا می گوید:
*تا به دریا سیر اسب و زین بود
*بعد از آنت مرکب چوبین بود
*مرکب چوبین به خشکی ابتر است
*خاص مر دریائیان را رهبراست
*آن خموشی مرکب چوبین بود
*بحریان را خامشی تلقین بود
" خشکی" یعنی عالم ماده. و ابزار ارتباط با ماده فکر است . فکر فقط در خشکی و تا ساحل دریا نقش دارد . برای سیر در دریای حقیقت فکر ابزاری است ابتر و نامنا سب . مرکب چوبین مناسب برای سیر در دریا "خاموشی " و در واقع غیبت فکر و اندیشه است .
هر نوع تصویر و تجسم حقیقتی که ابزار آن فکر باشد و به وسیله فکر جست وجو شود حقیقت نیست ٬ بلکه بازتاب خود ذهن است . حقیقت ٬ کل است و کل را نمی توان به وسیله فکر _ که ماهیت آن جزیی نگری است _ دریافت. حقیقت زنده و پویاست : حال آنکه آنچه در حیطه ذهن است و موضوع تفکر است ٬ چیزی بیشتر از یک تصویر مرده نیست .
*گفت پیغمبر : شما را ای مهان
*چون پدر هستم شفیق و مهربان
*زان سبب که جمله اجزای منید
*جزء را از کل چرا بر می کنید!؟
*جزء از کل قطع شد ٬ بیکار شد
*عضو از تن قطع شد ٬ مردار شد!
*تا نپیوندد به کل بار دگر
*مرده باشد ٬ نبودش از جان خبر
خطاب این هشدار دقوقی است ٬ که اسیر جزئیت است : که از موضع خشکی یا "خود" که یک پدیده جزئی ٬ تصویری و مرده است _ می خواهد به حقیقت _ که کل است و زنده است _ دست یابد ! " پیغمبر " یعنی حقیقت زنده و پویا و انسان ( هر انسانی ) زمانی می تواند در اتصال به حقیقت و درک جوهر آن باشد که تمامیت و کل هستی او در کار است و ابزار ارتباط . حال آنکه انسان اسیر " خود" ٬ حقیقت را به وسیله فکر تجسم و جست و جو می کند ( " خود محصول فکر ٬ یا به عبارت دقیق تر عین فکر است ) و هرچه به وسیله فکر جست وجو می شود نه تنها جزئی و محدود است بلکه یک چیز مرده و بی روح است .
حضرت محمد (ص) می فرماید : ای آدمیان ٬ همه شما در من و جزیی جدا نشد ه از من هستید ٬ چرا جزء را از کل " بر می کنید" جدا می کنید تا جان و هستی تان آن گونه مرده و بی روح بشود که یک عضو از تن قطع شده!؟
برای تاکید بر این نکته اساسی ٬ مولوی بار دیگر از طرف حضرت حق دقوقی را مورد خطاب قرار می دهد تا بلکه او _ و همه ما انسانها را متوجه فریب جست و جو و از موضع جزئیت نماید .
* این همه گفتی ٬ چو می رفتی به راه
*کن قرین خاصگانم ای اله( این را دقوقی می گوید)
*یا رب آنها را که بشناسد دلم
*بنده و بسته میان و مجملم ( مجمل یعنی زینت دهنده)
در جریان سیر و سلوک " چو می رفتی به را ه" تصور اشتباه دقوقی این است که بعضی از مردان حقیقت را دل او می شناسد حال آنکه ابزار شناسایی ذهن است ٬ نه دل . و به هر حال اکنون از حضرت حق می خواهد حقیقتی را که او نمی شناسد بر او مهربان کن .
*وآنکه نشناسم ٬ تو ای یزدان جان
*بر من محجوبشان کن مهربان
ولی باز هم از موضع " شناختگی" یعنی به وسیله ذهن است که او " آنکه نشناسم " یعنی حقیقت و کیفیتی ناشناخته و ماورایی را جستوجو و طلب می کند و این پاسخ را می شنود :
*حضرتش گفتی که ای صدر مهین
*این چه عشق است و چه استسقاست این ؟!
*مهر من داری ٬ چه می جویی دگر !؟
*چون خدا با توست ٬ چون جویی بشر !؟
دقوقی ظاهرا در جستو جوی حقیقت ناشناخته است . ولی چون تصور او از حقیقت ٬ معیا رهای ذهن خود اوست ٬ و ذهن تنها صفات شناخته بشری را می شناسد _ نه حقیقت را _ خطاب حضرت حق به او این است که : " چون جویی بشر"
و نیز هشدار دیگر حقیقت به دقوقی این است : تو هم اکنون در اتصال به حقیقتی " چون خدا با توست ".
محتوای این هشدار همان است که قبلا از زبان محمد(ص) نقل شد . تو هم اکنون جزئی جدا نشده از حقی و آنچه تو را از حق جدا و دور می کند ٬ نفس جستو جو است . در جایی دیگر _ نه در این داستان _ مولوی می گوید :
*چون گهر در بحر گوید: بحر کو ؟
*و آن خیال چون صدف دیوار او
*گفتن آن " کو ؟" حجابش می شود
*ابر تاب آفتابش می شود
*تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن
*خویشتن بینی در آن شهر کهن
" کو؟" یعنی کیفیت جستو جو گری ذهن . تو هم اکنون گوهری هستی در بطن دریای حقیقت ٬ و یکی شده با بحر_" چون خدا با توست " . آنچه تو را از وحدت و یگانگی با وسعت این دریای وسیع و عمیق جدا می کند ٬ گفتن " کو؟" است . خاستگاه و منشاء "کو؟" _ یا جستو جو گری _ تصاویر و پندارهای ذهن خودت است . این تصاویر و پندارهای جستو جو کننده ٬ عین حجاب است و تشکیل صدف " خود" یا "هستی" تو را می دهد. و صدف " خود" به صورت ابری تیره در می آید که مانع تابش آفتاب حقیقت می گردد. تنها زمانی حقیقت _ بدون طلب و جستو جوی آن _ خود را بر تو متجلی می نماید که تو چشم جستو جو گر خویش را بر بندی و خود را تسلیم نمایی ! معنای تسلیم این است که ذهن کیفیت " کو؟" یا جستو جو گری را از دست داده است. و چون جستو جو نباشد ٬ وسیله ای هم ( وسیله که همان تصاویر جزیی و مرده است ) لازم نیست. و چون تصویر نیست ٬ حجاب و ابری هم بین تو و آفتا ب حق نیست.
برای تاکید بر این موضوع اساسی _ که درک آن حکم کلید را دارد _ در جای دیگر می گوید :
*دورمی بینی سراب و می دوی
*عاشق آن بینش خود می شوی !
*عین آن عزمت حجاب آن شده
*که به تو پیوسته است و آمده
( توضیحات اخیر مارا از اصل قصه دقوقی دور کرد ولی مفید و لازم بود)
در پاسخ این ندای حقیقت به دقوقی که " وقتی حقیقت با تواست ٬ چرا دیگر آن را در صفات بشری جستو جو می کنی ؟ " دقوقی این پاسخ را می دهد :
*در میان بحر اگر بنشسته ام
*طمع در آب سبو هم بسته ام
هم اکنون همه ما وصل به دریای وحدت و حقیقتیم.آنچه ما را از بحر وحدت جدا می کند طمع بستن در آب " سبو" یعنی طلب چیزهای پست و کو چک است . خیلی ساده تر و غیر سمبلیک بگوییم : تمام دلهره ها ٬ پوچی ها و حقارتهای انسان ریشه در آزمندی دارد که محیط اجتما عی _ از طریق مقایسه ٬ رقابت و غیره _ به فرد تحمیل می کند!
گفتیم دقوقی در مرز اسارت و رهایی است . در ساحل دریا یا مرز حقیقت است ٬ولی متصل به وحدت و حقیقت نیست . واقعه ای هم که در پایان داستان پیش می آید ٬ به شکلی واضح و گویا این معنا را تایید می کند . ولی ضمن داستان می بینیم او وضعیتی را تجربه می کند که تنها یک انسان رها شده از " خود" ٬ تصاویر و تعنیات و " خود اشعاری" می تواند تجربه کند .
اولا آن تجربه می تواند تجربه و توضیح خود مولوی از یک کیفیت ناشناخته و ماورایی _ کیفیتی که یک انسان رها از " هستی" و عالم تعنیات می تواند تجربه کند . ثانیا به فرض آنکه توصیف و توضیح آن کیفیت ناشناخته از خود دقوقی باشد ٬ می توان گفت که او فقط تصوری از آن را دارد ٬ یا آن را فقط می داند . ما می بینیم که مولوی تجربه دقوقی را نه تنها از نظر مکانی ٬ در " خشکی " توضیح می دهد ٬ بلکه از نظر زمانی هم زمان تجربه را غروب آفتاب _ که آن نیز مرز تاریکی و رو شنایی است _ می داند. همه اینها ٬ و آنچه بعدا پیش می آید نشان می دهد که اگر چه دقوقی مرد با تقوایی است ٬ ولی هنوز اسیر " خود" ٬ تصاویر جزیی نگر و تعنیات است. اگر تجربه او از موضع حقیقت یا " عدم " بود و اصالت واقعی داشت و تنها یک تصور نبود ٬ صحنه وقوع آن بایست دریا باشد نه خشکی !
و به هر حال این خود مولوی است که دارد تجربه یک انسان برون شده از عالم تعنیات را به ترسیم می کشد. می گوید در حالت "عدم" و اتصال به حقیقت ٬ ذهن کیفیت تعین ٬ شناختگی و مشخصه دادن به چیزها را از دست می دهد. و هنگامی که ذهن خصوصیت متعین کنندگی ٬ متمایز کنندگی ٬ جدا نگری و جدا کنندگی خود را از دست می دهد ٬ پدیده ها و قضایای هستی برای آن و از منظر آن تنها یک جریان زنده ٬ پویا ٬ نو شونده و در حرکتی بی وقفه است. و چون تعین ٬ تمایز و شناختگی وجود ندارد ٬ پدیده ها می توانند به صورت یک شمع متجلی گردند ٬ به صورت یک درخت باشند ٬ یا به صورت یک انسان . و باز هم چون هیچ چیز متمایز و متعین نیست ٬ یک شمع با هفت شمع ٬ یک درخت با هفت درخت و یک انسان با هفت انسان ( برای یک ذهن بیننده غیر متعین ٬ نه از لحاظ واقعیت برونی ) یکسان است . به عبارت دیگر ٬ در " نیستی " و در غیبت تعین ٬ وحدت هست ٬ نه کثرت . یک ذهن جزئی نگر ٬ متمایز کننده و متعین کننده است که جریان یکپارچه هستی را در شکل کثرت می بیند . هنگام ملاقات حقیقت _ یا مردان نماینده حقیقت _ و برون شدن از حیطه " اشعار" ٬ " خود" و تعین ٬ دقوقی _ یا مولوی از زبان دقوقی _ اینطور می گوید :
* خیره گشتم ٬ خیرگی هم خیره گشت
* موج حیرت عقل را از سر گذشت
در آن کیفیت "موج حیرت " جایگزین عقل ٬ اندیشه ٬ شناختگی و اشعار گشته است . و در آن حیرت _ حیرت که عکس تعین و شناختگی است _ همه چیز یک حرکت است ٬ حرکتی شفاف ٬ شکوهمند ٬ زیبا و نورانی. زیرا در برون شدن از " خود" _ برون شدنی که نتیجه طبیعی و خودبخودی حیرت است _ همه چیز به صورت جلوه ای از حق بر هستی انسان باز نموده می شود . ( بر عکس نگاه از موضع "خود"مبتنی بر تصاویر مرده و کدر است ٬ ذهن بازتاب های همان " خود" پر خشم ٬ کریه و نازیبا را در همه چیز هستی می بیند) دقوقی می گوید شمعها و درختها و انسانها لحظه به لحظه مبدل به دیگری می شدند( واین یعنی یک حرکت زنده و پویا ) و به هر صورتی که جلوه می کردند نور عظیمی از آنها ساطع بود.
چون در تجربه وحدت ٬ حقیقت و عدم تعین همه هستی و جلوه ای زنده از حق است ٬ دقوقی درختها را می بیند که صف کشیده اند و گویی می خواهند نماز جماعت بر پا دارند. به عبارت دیگر دقوقی تمام هستی را در کیفیت " سبحان الله " و اقرار به عظمت و پاکی ذات احدیت می بیند.
در تجربه آن کیفیت که دقوقی از عالم تعنیات _ وبه عبارت دیگر از قشر و صورت پدیده ها خارج گشته و در رابطه با جوهر و محتوای هستی است _ از این وضع در حیرت است که چرا مردم عادی آن درختان نورانی و پر از میوه های الوان را نمی بیند و از آنها برخوردار نیست !؟
و مولوی به مناسبت حیرت دقوقی خودش به توضیح این مطلب می پردازد که خداوند در قرآن کریم می فرماید :"ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ..." ( خدواند بر دلها و گوشهای اینان مهر بنهاده و بر چشمانشان پرده ای است...)
* ختم کرده قهر حق بر دیده ها
* که نبیند ماه را ٬ بیند سها
( واین است عذاب الیم انسانی که تصاویر و اوهام حاکم بر نگرش او ٬ هستی اش را از مرتبط بودن با جوهر زندگی محروم نموده و از پدیده ها و قضایای آن فقط به قشر و پوسته آنها دل بسته است!)
وقتی دقوقی به درختها نزدیکتر میشود ٬ هفت درخت را هفت مرد پارسا _ یعنی جلوه های حقیقت _ می بیند که می خواهند نماز جماعت بر پا دارند . آنها دقوقی را می شناسند ٬ و به او پیشنهاد می کنند در نماز جماعت به امامت بایستد _ و او می پذیرد.
با توجه به آنچه گفته ایم و با توجه به واقعه ای که بعد پیش می آید ٬ آیا نمی توان گفت این تصویر ٬ انتظار یا آرزوی خود دقوقی ٬ و به عبارت دیگر بازتاب ذهنیت خود اوست که چون راه سلوک و مجاهدت را می پیماید ٬ اکنون برای خویش موقعیت و منزلتی قائل است که نمایندگان حقیقت نه تنها او را به عنوان کسی که وصل به حقیقت است می شناسد ٬ بلکه باید اورا به امامت خود نیز دعوت کنند!؟
این حقیقت _ یا نمایندگان حقیقت _نیستند که دقوقی را می شناسند ٬ بلکه میل خود او است که حقیقت را شناسای خود تصور می کند. چون تصور خودش این است که وصل به حقیقت گشته ٬ مردان حق نیز اورا به عنوان مرد حق و از سنخ خودشان می گیرند.
صورت ظاهر داستان دقوقی به طور عجیبی پر ابهام و حتی متناقض به نظر می رسد و تنها زمانی توضیح و معنا پیدا می کند که فرض کنیم مولوی از کیفیت روحی و وجودی دو انسان متفاوت _ که یکی از آنها می تواند خود مولوی باشد _ صحبت می کند.
در یک جا می گوید :
*پیش اصل خویش چون بی خویش شد
*رفت صورت ٬ جلوه معنی ش شد
( یعنی دقوقی چنین شد.)
ودر تایید این " بی خویشی " یا حیرت ٬ از زبان خود دقوقی می گوید :" در آن حالت بی خویشی حتی از حیطه زمان برون شدم ":
*ساعتی با آن گروه مجتبی
*چون مراقب گشتم و از "خود" جدا
*هم در آن ساعت ٬ زساعت رست جان
*زانکه ساعت پیر گرداند جوان
*چون زساعت ٬ ساعتی بیرون شوی
*چون نماند٬ محرم بیچون شوی
بارها مولوی به زمان و فریب "زمان " و فردا و فردا " گفتن اشاره کرده. در حیطه زمان زیستن مهم ترین علت تعین آدمی و جدایی او از کل و جریان یکپارچه هستی است . و چون از " زمان " یا تعین برون شوی ٬ محرم و آشنای ناشناخته ای گشته ای که " بیچون " است : برون از توصیف است.
مولوی ٬ دقوقی را هنگام تجربه آن واقعه به گونه ای معرفی می کند که یک انسان رها شده از هر نوع تعین _ منجمله فارغ و برون شده از حیطه " زمان" را . زمان آغاز ملاقات مردان و وقوع حوادث ٬ غروب آفتاب است. ولی اکنون که آن مردان به دقوقی پیشنهاد اقامه نماز می کنند٬ صحبت از بجا آوردن " دوگانه است" . و دوگانه به نماز صبح اطلاق می شود. آن جماعت به دقوقی می گویند : ای یگانه ٬ همین دوگانه برگزار. و این بدان معناست که دقوقی _و مابقی مردان حق _ برون از حیطه زمان اند!
در این داستان هم مثل بسیاری از داستا نهای دیگر٬ مولوی گاهی اصل داستان را رها می کند و به یک مقدار موضوعات فرعی می پردازد . ولی موضوعات فرعی هم به طریقی ارتباط با موضوع اصلی داستان دارند٬ و در خدمت توضیح و تبیین ابعادی از اصل داستان هستند.( ما نمی توانیم به توضیح تمام ابعاد فرعی داستان دقوقی _ که گفته می شود مفصل ترین داستان مثنوی است _ بپردازیم . بنابراین از موضوعات فرعی فقط به توضیح اجمالی بعضی که ارتباط نزدیکتر با تم اصلی داستان دارند می پردازیم).
مثلا ضمن داستان ٬ این موضوع را مطرح می کند:
*در شریعت هست مکروه ای کیا
* در امامت پیش کردن کور را
و بلا فاصله می افزاید که منظورش کوری باطن است نه ظاهر ٬ منظورش کوری اخلاق و معنویت واقعی و اصیل است.
*کور ظاهر در نجاسه ظاهر است
* کور باطن در نجاسات سر است
* چون نجس خوانده ست کافر را خدا
* آن نجاست نیست بر ظاهر ورا
* ظاهر کافر ملوث نیست ٬ زین
* آن نجاست هست در اخلاق و دین
* این نجاست بو شد آمد سست گام
* و آن نجاست بو شد از ری تا شام
این اشارات نیز تاکیدی بر این معنا است که دقوقی مرد حق است ٬ واجد اخلاق و معنویت باطنی پاک است و صلاحیت امامت مردان حق را در نماز دارد . مگر اینکه باز هم بگوییم این اخلاق پاک نیز تصور خود اوست .( ولی این دیگر خیلی غرض ورزی با دقوقی بنده خدا می شود).
اما با توجه به واقعه پایانی داستان ( که به نظرم پیام اصلی داستان است ) یکبار دیگر اصالت حقیقت دقوقی زیر سوال می رود!
قبل از آن واقعه پایانی ٬ مولوی باز هم به موضوعاتی ظاهرا فرعی می پردازد . ولی توجه به آنها کمک می کند به فهم داستان اصلی ٬ می گوید:
*چونکه با تکبیرها مقرون شدند
* همچو قربان از جهان بیرون شدند
* معنی تکبیر این است ای امیم ( امیم یعنی امام و پیشوا)
* کای خدا پیش تو ما قربان شدیم
* گشت کشته تن ز شهوتها و آز
* شد به بسم الله ٬ بسمل در نماز ( بسمل یعنی ذبح کردن و کشتن _ به ویژه در مورد " قربانی " و " قربان کردن" ٬ کلمه " ذبح " به کار برد ه میشود.)
خلاصه معنای سه بیت فوق اینست که انسان هنگام نماز با گفتن تکبیر از هر گونه انانیت "خود"٬ "فرد"یت و جزئیت _در مقابل کلیت ذات حق_می گذرد و "خود" را _ که مهمترین کیفیت نهفته درآن "شهوت"و"آز" است_ ذبح و قربانی می کند.
"خود" را به وحدانیت تسلیم می کند. به عبارت دیگر ٬ درنماز انسان نسبت به "هستی "مشعر خویش ٬ غیر مشعر می گردد.
اما واقعه پایانی داستان حکایت برآن دارد که دقوقی هنگام نماز در چنان کیفیت قربان شدگی " خود" و" لااشعاری" نسبت به "خود" نیست (وبه دلیل همین واقعه است که می گوییم دقوقی در اتصال به حقیقت و استغراق در حقیقت مطلق نیست).
آن واقعه این است : حین نماز شیون و قیل و قالی از انسانهایی در یک کشتی به گوش دقوقی می رسد . و دقوقی برای نجات مردم کشتی از بلای طوفان و غرق شدن در دریا دعا می کند. دعایش مورد اجابت واقع می شود و کشتی به سلامت از دریا به خشکی می رسد . در پایان نماز ٬ دقوقی می شنود که آن هفت مرد آهسته بین خود گفتگو و نجوایی دارند و از یکدیگر میپرسند : کدام بوالفضول بود که با دعای خود در مشیت الهی دخالت و فضولی کرد !؟ یکی از آنها با اشاره به دقوقی می گوید : این بود. آنگاه دقوقی به پشت سر خود نگاه می کند و اثری از هفت مرد نمی بیند٬ آنها رفته اند ٬ محو شده اند و گویی به آسمان_ که سمبل و ساحت حقیقت است_ پر کشیده اند.
خوب ٬ وقتی در نظر بگیریم که آن مردان نماینده حقیقت بوده اند ٬ باید نتیجه بگیریم که بعد از آن دعای فضولانه آنچه از دقوقی گریخته ٬ حقیقت است!
اما چرا حقیقت از دقوقی گریخته ؟ مرد با تقوایی مثل دقوقی برای نجات عده ای که در تلاطم دریا گیر افتاده اند٬ دعا می کند. و دعا جنبه" خود" یت و شخصی بودن نداشته است. چنان با خلوص بوده که مورد اجابت حضرت حق قرار می گیرد . مولوی هم در کیفیت دعای او می گوید:
*همچنین می رفت بر لفظش دعا
* آن زمان چون مادران با وفا
* اشک می رفت از دو چشمش آن دعا
* "بی خود" از وی می بر آمد بر سما
* آن دعای " بیخودان " خود دیگرست
*آن دعا زونیست ٬ گفت داور است
نمی دانم این ابهامات را چگونه می توان توضیح داد ! از یک طرف مولوی دعای دقوقی را از موضع " بیخودی" می داند . از طرف دیگر بعد از همین دعاست که نمایندگان حقیقت دقوقی را " بوالفضول" می نامند. کار او را فضولی و دخالت در مشیت حق می دانند_ وبه همین دلیل از او می گریزند.
می بینید که چه ابهام و تناقضی وجود دارد؟ و چنانکه نشان خواهیم داد ٬ این ابهام و تناقض در اصل موضوع ٬ در دعا کردن و مورد اجابت قرار گرفتن آن نیست٬ بلکه در زمینه " بی خود" ی و "باخود" است. مولوی از یک سو می گوید :دعا "بی خود" از وی بر آمد بر سماو از سوی دیگر نشان می دهد که دقوقی در کیفیت " بی خود" ی نبوده است!
همانطور که گفتم ٬ یک وجه موضوع می تواند این باشد که مولوی از دو انسان و با دو کیفیت وجودی متفاوت صحبت می کند. وجه دیگر _ که نزدیکتر به صحت است_ این است که بگوییم مولوی برای " بیخودی" درجاتی و مراتبی قائل است . به عبارت دیگر ٬ اشعار و عدم اشعار را نسبی می داند . مثلا در یک جا می گوید : " بیخودانه بر سبو سنگی زده "٬ معنای حرفش این می شود که به وسیله " بیخودی" یا " لااشعاری"٬ "سبو" را_ که مترادف با " اشعار"است _ شکسته و از بین برده ! واین بی معنا است . مگر اینکه فرض کنیم او " اشعار" و " عدم اشعار" را امری نسبی می داند٬ اگر آنها رامطلق فرض کنیم ٬ در حرفش تناقض آشکاری وجود دارد(نمی دانم موضوع روشن است ؟) آنجا که "سبو" وجود دارد٬ قطعا " اشعار" هم وجود دارد . " خود" در حیطه اشعار ذهن است پس چگونه هم " خود" _ که عین اشعار است _ می تواند وجود داشته باشد و هم در همان حال " بیخودی" یا عدم اشعار!؟
پس به طور قطع مولوی بین اشعار و عدم اشعار نسبت ها و درجاتی قائل است ٬ در غیر اینصورت موضوع در واقعه مربوط به دقوقی غیر قابل توضیح است.
اما اصل موضوع; و اینکه چرا دعای دقوقی عملی ناصواب است. مولوی ترک"خشکی" و از آن به سوی "دریا" رفتن راحرکتی صواب و صحیح می داند _ نه عکس آن را. زیرا حرکت از خشکی به سوی دریا حرکتی است از" جزء" به سوی" کل" ; به سوی وسعت ٬ اصالت و یگانگی ٬ حال آنکه دعای دقوقی نه تنها از موضع " خود" ٬ یعنی از زمینه " خشکی" است ٬ بلکه با هدف حرکتی است که از دریا به خشکی .فریاد بلازدگان از دریا بر می خیزد ٬ ولی عاملی که آن را دریافت می کند ذهن دقوقی است ; و ذهن به هر حال جایگاه "خود" است. و هر چه را ذهن دریافت می کند آن را با معیار های "خود" دریافته است. دریافت های" خود" هر چه باشد ٬ بلادرنگ رنگ "خود" پیدا می کند وبه "خود" آلوده می شود. یا می توانیم اینطور بگوییم : آنچه دقوقی می شنود ٬ بازتابهای فریاد" خود" ٬ و شناخته ها ٬ خواسته ها و تمایلات نهفته در آنهاست_ ولو در شکل خواستن برای دیگری باشد. و هر عمل منبعث از " خود" عملی ناصواب است. معیار آنچه را " خود" دعای خیر تصور می کند ٬ خودش است . و معیارهای " خود" همه باطل و عامل استمرار و تباهی است . کما اینکه وقتی با دعای دقوقی کشتی از دریا به خشکی می آید ٬ آن دعا موجب دور شدن حقیقت از وی می شود.
وقتی داستان چالش " نحوی" را با کشتیبان ( یکی از حکایات پر نکته و عمیق مثنوی است) در نظر بگیریم که در آن کشتیبان به مرد نحوی می گوید " محو می باید در این دریا ٬ بدان" متوجه می شویم که دعای دقوقی دقیقا در جهت عکس " محو" یت و فنای در عدم و نیستی است; دعایی است در جهت استمرار" هستی " . و آنجا که "هستی" هست ٬ حقیقت نیست. تجلی حقیقت تنها در غیبت " هستی " پیش می آید. توضیحات و اشارات دیگر مولوی در همین داستان دقوقی موید همین معنا ست.
*ای دلا منظور حق آنگه شوی
*که چو جزوی سوی کل خود روی
جزئیت مترادف با " هستی " و " تعین " است. و کل یا کلیت حالتی است ورای هر گونه " هستی " و تعین ٬ ولی آیا حرکت دقوقی _ در شکل دعا _ حرکتی بوده است از جز به سوی کل ٬ یا بر عکس ٬ حرکتی است در جهت استمرار جزئیت و دور گشتن از کلیت !؟
مولوی حرکت اصیل و از جزء به کل راترک خشکی و ازآن به دریا رفتن می داند٬ نه عکس آن را. اشارات زیر در متن همین داستان :
*بحر گوید : من تو را در خود کشم
*لیک می لافی که من آب خوشم
*لاف تو محروم می دارد تو را
*ترک آن پنداشت کن ٬ در من در آ
*آب گل خواهد که در دریا رود
*گل گرفته پای آب و می کشد
*گر رهاند پای خود از دست گل
*گل بماند خشک و ٬ او شد مستقل
روح و جان پاک آدمی _ یعنی آب _ اسیر " نفس" است; هنگامی از آلودگی به گل خشک و مرده " نفس " ٬ "ذهن" ٬ "جزئیت"یا "خود" آزاد می گردد که به دریا ٬ یعنی به کل ٬ به وحدت ٬ به پاکی و به وسعت متصل بشود. ولی اشتغالات دلخوشانه ٬ فریبنده و لاف آلوده در خدمت " خود" یا تصاویر مرده ذهنی٬ پای روح و روان انسان راسخت گرفته و مانع رهایی آن و برگشت آن به اصل پاک خویش ٬ یعنی به دریای حقیقت می گردد!
برگرفته از سايت عرفان حلقه
استاد محمد علي طاهري