تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

چه باید کرد ؟

( یک پیشنهاد ملّی به رئیس جمهور  )

به نام خدا

امروزه که بازار تغییر و اصلاح و انتخابات و اندیشه ، برای زندگی بهتر و رفع مشکلات و بن بست هاست ، ما نیز بر اساس معارف و حقایقی که تاکنون طرح کرده ایم بطور مختصر و مفید پیشنهاداتی را پیش روی طراحان و دولتمردان و دلسوزان نظام قرار می دهیم هر چند می دانیم که گوشی شنوندۀ این  حرفها نیست ولی این حداقل کاری است که بعنوان وظیفۀ دینی می توانیم انجام داد :

1- بیائیم و برای لااقل یک دوره ریاست جمهوری دست از شعارها و تلاشهای به اصطلاح پیشرفت مدارانه و توسعه طلبانه و افتخارآفرین و چشم دشمن کورکن و زنده باد و مرده باد بکشیم و به اصلاح اساسی وضع موجود بپردازیم و آنچه که هست را بر محور قانون اساسی و ارزشهای بنیادین انقلاب و اسلام و اخلاق و عدالت و شرافت انسانی بازسازی کنیم تا شیرازۀ امور از دستمان خارج نشود .

2- پروژۀ خانمانسوز و ملت سوز و دین سوز و جوان سوز معروف به " چشم انداز بیست ساله " را تعطیل کنیم و نظری به وضع موجود و احوال و اوضاع کنونی بیندازیم و رخنه های ویرانگر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و اخلاقی را جبران کنیم . زیرا این " چشم انداز " چشم ما را به فلاکتهای موجود در جامعه کور کرده است .

3- به جای اینکه از چشم دشمن ( آمریکا و اسرائیل و ... ) به جامعۀ خود نگاه کنیم بیائیم و از چشم مردم خودمان و دین و ارزشهای بومی خودمان به جامعۀ خود بنگریم . زیرا دشمنان ما امروزه خود در سراشیبی سقوط هستند و الحمدلله به اندازۀ کافی گرفتاری دارند .

4- تکنولوژی محوری را تبدیل به ایدئولوژی محوری کنیم . توسعه محوری را تبدیل به اصلاح محوری و اخلاق محوری و عدالت محوری کنیم و مسابقه محوری را تبدیل به ایثار محوری کنیم . و آمار محوری را تبدیل به واقعیت محوری کنیم .

5- رسانۀ ملی بجای اینهمه برنامه های سرگرم کنندۀ مبتذل و تبلیغات خودپرستانه ، برنامۀ فرهنگی – ارشادی – عرفانی ِ پیگیر و دامنه داری را در همۀ شبکه ها طراحی کند که موجب بخود آئی وجدان معنوی و دینی و اخلاقی باشد تا موجب فروکش کردن حرص و طمع و اسراف و جنون پیشرفت و مسابقات مادی و علمی و فنی و هنری و دانشگاهی و مدرکی گردد . این مسابقۀ جنون آمیز که تبلیغات رسانۀ ملی از علل آن است باعث مفاسد عظیمی می باشد .

6- رسانۀ ملی که مبدل به بزرگترین کانون استکبار فرهنگی و نفس پرستی و اشرافیت و مدرک پرستی و علم و فن پرستی مالیخولیائی و ورزش پرستی و ظاهر پرستی و تجمل پرستی در منطقه شده است و مردم ایران و مخصوصاً جوانان را دیوانه کرده است باید در کیفیت برنامه هایش یک تجدید نظر اساسی و ایدئولوِژیکی نماید و بیش از این موجب گمراهی مردم نشود و جوانان را دیوانه و غرب زده نسازد . و اینهمه نفس اماره و حرص و جاه طلبی و خود شیفتگی را در جوانان القاء و پروار نکند . این رسانه یکی از بزرگترین منابع تولید فرهنگ اسراف در کشور است .

7- فکری به حال مهاجرت مرگبار از روستا به شهرها و از شهرها به مراکز استانها بکنیم که این موضوع به تنهائی یکی از علل اصلی همۀ بدبختی ها و مفاسد و بیکاری و اعتیاد و فحشاء در طی این سه دهه بوده است . بیائیم و این روند را وارونه سازیم تا مردم به زادگاههای خود بازگردند . این مهاجرت مرگبار بنیاد خانواده ها را برکنده است .

8- اسراف در کشور ما معلول یک فرهنگ کافرانه و غرب زده در همۀ اقشار جامعه است که تلویزیون یکی از منابع تبلیغی آن می باشد . بنابراین جامعۀ ما براستی نیازمند یک انقلاب فرهنگی – ایدئولوژیکی – شیعی است و بازگشت به شعارها و ارزشهای اولیۀ انقلاب که بسرعت فراموش و بلکه مسخ و وارونه شد : بازگشت به اسلام !

9- فرهنگ و تبلیغات اسلامی و انقلابی در ظرف یک اقتصاد بیمار سرمایه داری ، از علل همۀ تناقضات و رسوائی های سیاسی و اقتصادی و اخلاقی در جامعه و نظام ماست . بنابراین تدوین یک اقتصاد ایدئولوژیک مبتنی بر قرآن و عرفان و سنت و علم روز از  واجب ترین اقدامات فرهنگی می باشد که اقتصاد ما را از این بن بست و فساد روز افزون برهاند .

10- اطلاع رسانی صادقانه و جامع به مردم دربارۀ مفاسد و بدبختی ها و دامهائی که در جامعه وجود دارد تا مردم با چشم بسته به این دامها نیفتند . مثل مسئلۀ اینترنت که پس از مرگ سهراب نوش دارو به میدان آوردند . صداقت دولت با ملت که دچار اختلال عظیمی شده و همین امر موجب بیزاری بخش عمده ای از مردم و مخصوصاً جوانان از نظام و اسلام و انقلاب شده است . احیای این صداقت از اقدامات اورژانس مسئولین است که تا دیرتر نشده بایستی کاری کرد وگرنه اصلاحات به شورش یا فروپاشی می انجامد .

11- بازگشت به قانون اساسی و احیای مفاد این قانون . بخصوص مفاد اقتصادی آن . زیرا قانون اساسی ما یکی از معطل ترین قانون اساسی در جهان است . بازگشت به قانون بخش عمده ای از مفاسد اقتصادی را از بین می برد .

12- بازگشت به بانکداری اسلامی که یکی از ارکان قانون اساسی ماست که تاکنون کاملاً تعطیل بوده است و نظام بانکی ما از بانکهای آمریکا و اسرائیل هم ربائی تر است . و این ربا اساس تورم و بخش عمده ای از مفاسد اقتصادی و فرهنگی در کشور است .

13- ملت ایران بدهکارترین ملت جهان است . بیائیم و پول نفت را به ملت نزول ندهیم و تن و روح ملت را به آتش نکشیم و این ملت ربازده را از این فلاکت روح نجات دهیم .

14- نظام آموزش و پرورش و همچنین آموزش عالی به اعتراف اکثر دلسوزان و کارشناسان فرهنگی ، نظامی بغایت بیمار و بی هویت و مخدوش و غرب زده است . و امروزه دانشجویان ما از دانشجویان قبل از انقلاب بی هویت تر و کافرتر و سرگشته ترند . بیائیم و انقلاب آموزشی کارساز و مبتنی بر ایدئولوژی و تربیت شیعی در این نظام بیمار بوجود آوریم . این نظام زمینۀ اصلی گرایش جوانان به اعتیاد و بزهکاری است . نسل جوان ما در حال از دست رفتن هستند و نمی توان از طریق فوتبال درمانی و جایزه درمانی و خودشیفتگی این فلاکت را علاج نمود .

آنچه که گفتیم دردهای ملموسی است که هر ایرانی در این کشور آنرا درک می کند . این طراحان و مدیران و برنامه ریزان کلان کشورند که در خوابند و چشم خود را به روی مردم بسته اند و فقط منافع حزبی و مصالح کاذب دیپلماتیک را مدنظر دارند و کل مردم و انقلاب و اسلام را فراموش کرده اند . مردم ما بهترین مردم جهانند ولی دولتمردان ما سوراخ دعا را گم کرده اند و بسوئی می روند که کل کشور را به نابودی می کشانند . این برعهدۀ مقام رهبری و روحانیون و علما و مجاهدان و دلسوختگان است که برخیزند و کاری کنند تا قبل از اینکه کار از کارها بگذرد و به سرنوشت شوروی سابق مبتلا شویم و دست به خود – براندازی زنیم هر چند که در راه خودبراندازی قرار داریم .

بدین ترتیب موضوعات بحرانی جامعۀ ما اقلام زیر هستند :

1- نظام آموزش و پرورش و آموزش عالی

2- نظام بانکداری

3- اقتصاد سرمایه داری

4- رسانۀ ملی و تبلیغات

5- مسئلۀ مهاجرت روستائیان

6- رجعت به قانون اساسی و مبانی انقلاب و اسلام

7- تکنولوژی پرستی بیمارگونه

8- اسراف و غرب زده گی منافقانه

9- اطلاع رسانی و صداقت با مردم

                                  

استاد علی اکبر خانجانی

                                                    والسلام

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388   توسط  توحید   | 

 

کارنامۀ اسلامی سی سالگی انقلاب

(نامه سرگشاده به دولت و ملت ایران)

«هرگاه که فتنه ها هجوم آوردند و به بن بست و پریشانی رسیدید به قرآن باز گردید.» پیامبر اسلام ص

«هر ملتی لایق حکومت خویش است .»علی ع

«براستی که دوزخی جز بی معرفتی نیست.»علی ع

«هر که خود را شناخت نجات یافت.»علی ع

بسم الله الخیر التّوابین

سلام و تحنیت به حضور ملت نجیب ایران به مناسبت سیمین سالگرد پیروزی انقلاب ضد طاغوتی و ضد استبداد و استعمار و استحمار و استثمار و استکبار ملت ایران به رهبری امام خمینی و رهنمائی دکتر شریعتی و رهگشائی شهیدان امّت .

و اما بعد .

درگزارشاتی که از رسانۀ ملی دربارۀ دستاوردهای انقلاب اسلامی ایران پس از سی سال ارائه می شود تقریباً هیچ خبر و اثر و آماری از دستاوردهای اسلامی (فرهنگی) انقلاب به چشم نمی آید و به گوش نمی رسد . آیا این عجب نیست ؟

رضا شاه با چاقو سر می برید و پسرش محمد رضا با پنبه . رضا شاه به زور سرنیزه کشف حجاب نمود و مستقیماً با اسلام و روحانیت درافتاد و بر افتاد . او به روش هیتلری عمل کرد . ولی پسرش به روش انگلیسی ــ آمریکائی عمل نمود و بجای جنگ تن به تن با نوامیس مردم به اشاعۀ فساد در جامعه پرداخت و فاحشه خانه ها و رقاص خانه ها و شیره کش خانه ها و کاباره ها را براه انداخت و مردم خود بتدریج خود را خلع حجاب و خلع دین نمودند .

جهاد و مبارزات امام خمینی از همان آغاز جوانی بر علیه مفاسد فرهنگی و اسلام زدائی بود . نبرد بر علیه بهائیت که کانون تولید فرهنگ فحشاء بود و نبرد بر علیه کاپیتولاسیون که نبرد بر علیه اجنبی پرستی و خفّت پذیری بود . و همین نبرد منجر به نهضت خرداد 42 شد و نهایتاً به پیروزی انقلاب انجامید.

پیروزی انقلاب و اتحاد ملی و وحدت کلمه بر محور مبارزۀ فرهنگی بر علیه استبداد و استعمار بود و لذا فقط تلاشهای فرهنگی بود که منجر به پیروزی انقلاب شد . و این بود که گروههای ماتریالیستی و لیبرالی که فقط نظر به ارزشهای اقتصادی و سیاسی و علمی و فنّی داشتند از درک پیروزی انقلاب اسلامی درماندند و لذا هرگز آنرا باور و تصدیق نکردند و در مقابل انقلاب ایستادند . این بود که فقط مبارزۀ فرهنگی و فکری کسانی چون امام خمینی و دکتر شریعتی و پدرش و مطهری ها بود که انقلاب را به پیروزی رسانید .

امام خمینی می گفتند که : ما برای شکم انقلاب نکرده ایم . اقتصاد مال ِ خر است . ما برای اسلام عزیز انقلاب کرده ایم و همه چیز باید فدای اسلام شود و ...   درست به دلیل اصراری که گروههای چپی بر طبقۀ کارگر و اقتصاد پرستی داشتند امام فرمودند که " خدا هم یک کارگر است " این یک تودهنی ایدئولوژیکی به چپی های فرصت طلب بود . درست بر همین اساس بود که امام ، جنگ تحمیلی را یک نعمت بزرگ می دانست و اکثر اطرافیان ایشان حرف ایشان را فهم نمی کردند . درست به همین دلیل بود که ایشان بسیاری از عناصر و گروههای انقلابی را که براستی برای انقلاب مبارزه و جانفشانی کرده بودند تکفیر و طرد نمود زیرا میزان آنها اسلامی و معنوی و انسانی نبود . مثل نهضت آزادی ، مجاهدین ، جبهۀ ملی و دهها گروهک مارکسیستی . امام با این تصفیۀ عظیم بخش عمده ای از انقلابیون و مبارزین قدیمی و حرفه ای و نسل جوان و تحصیل کرده را از کالبد انقلاب طرد نمود . و این یک ضایعه و لطمۀ فیزیکی بسیار کلانی بود که هم به لحاظ داخلی و هم خارجی و تبلیغاتی اصلاً به نفع مصالح کوتاه مدت انقلاب نبود . زیرا ایشان نه تنها قدرت کلانی از انرژِی انقلاب را از انقلاب تصفیه و دفع کرد بلکه این انرژی را به کمپ ضد انقلاب فرستاد . درست به همین دلیل ایشان یاسر عرفات را با آنهمه حمایت از انقلاب ما ، به دلیل مسائل ایدئولوژِیکی و التقاطی طرد نمود و این نیز ضربۀ دیگری بر پیکر انقلاب از بیرون بود . آیا این اقدامات و مواضع امام امری خود سرانه و ضد انقلابی و ناحق و از منشأ قدرت طلبی و انحصار طلبی بود ؟  اگر چنین بود پس این جائی که اینک پس از سی سال هستیم بر حق است یعنی حق ماست که از اسلام و فرهنگ اسلامی جز نمایشات رسانه ای چیزی در بساط نداشته باشیم . ولی اگر آن اقدامات امام حق بود پس این شرایط وحشتناک فرهنگی که در آن قرار داریم ناحق است و همۀ آن تلاشهای امام به هدر رفته است و پاس داشته نشده است . زیرا به لحاظ فرهنگی و ارزشهای معنوی و اخلاقی و تقوائی کشور ما یکی از بدترین کشورهای اسلامی و بلکه یکی از بدترین کشورهای جهان است . آیا ما برای انرژی اتمی و پل سازی و ماهواره انقلاب کرده بودیم . اینها را که حکومت پهلوی هم با اصرار تمام مشغول انجامش بود و نیروگاه اتمی بوشهر را ایشان تأسیس کرده بود.

تمام افتخار شاه و پدر جنایتکارش راه سازی و کارخانه سازی و زرق و برقهای تکنولوژیکی بود . عمران و تکنولوژی بخودی خود نه بد است و نه خوب . ولی به چه قیمتی ؟ و بعلاوه رشد عمرانی و فنی هیچ مغایرتی با معنویت و مسلمانی ندارد ولی این اسلام نیست .

 با توجه به آمارهای مربوط به پدیده های فرهنگی و ارزشی می توان فهمید که انقلاب ما راهش را گم کرده و اصلاً خودش را به نسیان سپرده است : تورم فزایندۀ اقتصادی ، نرخ هولناک بهرۀ بانکی ، رشد تصاعدی اعتیاد ، رشد هولناک امراض روانی ، مصرف هولناک دارو در جامعه ، گریز از ازدواج و بالا و بالاتر رفتن سن ازدواج ، آمار فزایندۀ طلاق و خود کشی ، رشد فزایندۀ ر و س پ ی گری و هم جنس گرائی ، رشد بی هویتی و بزهکاری در نسل جوان ، به صفررسیدن شمارگان انتشار کتاب ، رشد تصاعدی و هولناک اختلاف طبقاتی ، رشد نفرت عمومی از اسلام و معنویت و گرایش به فرقه های ضالّه و سائر مذاهب ، خود ــ مسخره گی به عنوان یک فرهنگ عمومی ، بی کاری ، آمار هولناک مرگ و میر در تصادفات بدلیل توحش و جنون عمومی ، قتل در درون خانواده ها و و و...

اینها هستند آن آماری که بر اساسش کارنامۀ اسلامی انقلاب ما را پس از سی سال جهاد وشهادت ، سیاه و مرگبار جلوه می دهد . این سیاه نمائی نیست توضیح واضحات است که همه می بینند و چشم می بندند .

پس چه شد مظلومیت زدائی از فرهنگ  که رهبر انقلاب امر نمودند . آیا با ارتقای بودجه می توان فرهنگ را احیاء کرد ؟ آیا با پول می توان فرهنگ تولید نمود ؟! آیا می دانید اسلام یعنی چه ؟ عدالت اجتماعی ، اقتصاد بی ربا ، سلامت روانی جامعه ، هویت و اخلاق و تقوا در نسل جوان ، قناعت و عزّت نفس ، امنیت ناموس و جان و مال مردم ، استحکام خانواده و حکومت عقل و قانون ، عفّت عمومی و آرامش روانی . اصول دین را فراموش کرده و فروع پرست شده ایم . محکمات را رها کرده و غرق در متشابهات گشته ایم و لذا از فرط نفاق ، دو شقه شده ایم و دیوانه .

عمران و تکنولوژِی ابزار رشد و توسعه است نه هدف . کسی که به راه خطا می رود تکنولوژِی هر چه بیشتر موجب انحطاط و نابودی سریعتر می شود . ما بجای اینکه بخواهیم تبدیل به کشوری نمونه به لحاظ ارزشهای اسلامی در جهان شویم در رقابت با آمریکا و غرب افتاده و می خواهیم مقام اول را در اقتصاد و تکنولوژی داشته باشیم . این همان شعار " تمدن بزرگ " شاه است . ما امروزه از خود غرب هم تکنولوژیست تر شده ایم در حالیکه مرگ بر آمریکا سر می دهیم .

قبل از انقلاب دویست هزار معتاد داشتیم و حالا حداقل دو میلیون . یعنی ده برابر . که آمار حقیقی بسیار بیشتر است . قبل از انقلاب شمارگان چاپ کتاب سه هزار بود و اینک هزار است و این درحالی است که تعداد دانشگاه و دانشجویان ما ده برابر شده است و بایستی شمارگان کتاب لااقل سی هزار باشد با توجه به اینکه جمعیت کشور هم 5/2برابر شده است و بیسوادی تا نود درصد ریشه کن شده است . فرهنگ و مسلمانی را نمی توان با آمار نشان داد زیرا به چشم دیدنی است .

حق مسلم انقلاب ما انرژی هسته ای نیست بلکه اقتصاد بی ربا و جامعه ای بدون روس پ ی و بدون معتاد و بدون همجنس باز و بدون خودکشی های فزاینده است . تهران فقط آلوده ترین شهر جهان نیست بلکه از دیوانه ترین و فاسدترین شهرهای جهان نیز هست . امروزه در بسیاری از مفاسد در جهان دارای رکورد هستیم مثل تصادفات اتوموبیل ، رشوه خواری و خودکشی و قتل زناشوئی و مهریۀ ازدواج . اینها هلاکت فرهنگی است .

آری اینها هستند ارزشهای اسلامی انقلاب ما زیرا انقلاب ما تنها انقلاب اسلامی در تاریخ جدید جهان بوده و تنها انقلاب فرهنگی روی زمین .

دشمنان و بدخواهان انقلاب اتفاقاً هرگز انگشت برروی این مفاسد و فلاکتهای فرهنگی نمی گذارند تا ما بخود نیائیم . آنها ما را برسرکار انرژی هسته ای گذاشته اند . این دام آنهاست و نه هنر ما . حق مسلم ما اینست که الگوی تقوا و عزّت و سلامت و عفّت و قناعت و جوانمردی و عقلانیت و معرفت باشیم . حق مسلم ما نه انرژی هسته ای بلکه انرژی اسلامی و علوی و انقلابی و عرفانی است . حق مسلم ما اسلام ناب محمدی و عدالت علوی و عرفان اسلامی است .

حق مسلم ما این نیست که خانه ها شیره کش خانه باشند و والدین برای فرزندان خود جاکشی کنند و دختران ما تجارت مهریه راه بیندازند و هیچ دختری از ترس اعتیاد پسران شهامت ازدواج نداشته باشد و جامعه پر از پیر دختر و پیر پسر باشد که جمله غرق در فسادند و امراض روانی و جنسی .

حق مسلم ما این نیست که پزشکان ما قاچاقچی باشند . حق مسلم ما این نیست که خرافه و رمّالی و جن گیری در کشور ما پردرآمدترین حرفه ها باشد و رشوه تبدیل به قانون عمومی گردد . حق مسلم ما این نیست که دیوانه خانه ها و بیمارستانها و زندانهای ما چند برابر ظرفیت خود بیمار و مجنون و بزهکار داشته باشند .

حق مسلم ما این نیست که همۀ آحاد جامعه تا خرخره به بانکها تا دم مرگ بدهکار باشند و بدهی به میراث بگذارند و از فرط بدبختی و نگرانی هر کسی ادعای مهدویت کند .

ای مردم ، ای مسئولین ، ای روحانیون ، ای انقلابیون ، ای مسلمانان بیدار شوید و مملکت و انقلاب و اسلام و ملّت را تا نابود نشده نجات دهید و روح امام و شهدا را شاد سازید .

این کارنامۀ بغایت تلخ و دردناک نشان می دهد که جامعه و نظام ما از بالا تا پائین نیازمند یک انقلاب براستی فرهنگی در ارکان و اصول و الفبای نگرش و فهم خود دربارۀ دین و اسلام و تشیع هست . انقلابی در ذات فرهنگ و معرفت شناسی خویش و نه یک انقلاب درسی و مشقی و کتابی و حسابی همچون انقلاب فرهنگی اوایل انقلاب که حتی در همان حد هم به اهدافش نرسید و فقط انقلابی سیاسی در دانشگاه بود که منجر به تصفیه حسابهای حزبی و اقتداری شد و بس . و لذا امروزه چیزی بنام روانشناسی اسلامی و جامعه شناسی و اقتصاد و مدیریت اسلامی همچون یک فحش و جنایتی بر علیه بشریت و مدنیّت و پیشرفت است .

پیامبر اسلام می فرماید " هرگاه که دچار فساد و فتنه و بن بستی عجیب و لاینحل شدید به قرآن رجوع کنید " . ــ اینست تنها راه نجات دین و انقلاب و ملّت و نظام ما : رجعت به قرآن ! و این وصیت همۀ بزرگان و ایدئولوگهای انقلاب ماست اعم از امام خمینی و دکتر شریعتی و مهندس بازرگان و طالقانی و امثالهم .

رجعت به قرآن و عترت جهت تدوین ایدئولوژی شیعی برای احیای دین و دنیای این مرز و بوم . بدون چنین احیاء گری و ایدئولوژی زنده و امروزین ، دعای فرج امام زمان ع هم بیهوده و آب در هاون کوبیدن است و یا تکرار سنت امام کشی شیعیان در تاریخ . به یاد آوریم که امامان صدر اسلام جملگی بدست شیعیان و مسلمانان نماز خوان و آتشین کشته شدند هر چند با برنامۀ غیر شیعیان .

پس دیدیم که امام خمینی برای تحقق اسلام ناب محمدی و عدالت علوی و عرفان حسینی قیام کرد و در همان نخستین ایام پیروزی انقلاب دست به تصفیه و تفکیک عظیمی در صفوف انقلاب زد که همچون خودکشی سیاسی بود . و همه اینها برای اسلام بود نه برای موشک هوا کردن و موبایل دست مردم دادن و همه ایرانیان را صاحب اتوموبیل نمودن و ...  . اصرار ایشان در تقویت قوای نظامی و فنی هم فقط برای دفاع از اسلام و صیانت آن بود و مذهب اصالت تکنولوژی و اقتصاد و توسعه برای توسعه نبود . ایشان نمی خواست از ایران ، آمریکای منطقه بسازد منتهی آمریکای با روسری و نماز با مرگ بر آمریکا !

اگر دعوی اسلام ناب نمی بود نه جنگ هشت ساله را می داشتیم و نه جنگ داخلی گروهکها را که کمر انقلاب ما را شکست .

و اما اینک پس از سی سال و تولید سه نسل انقلابی از اسلام چه داریم جز نمایشات جانماز آبکشی که ایشان از آن نفرت داشت و نفرت خود از مدرسه و مسجد را بوضوح اعلان کرد و با صدای بلند در جمع روحانیون اعلان نمود که در تمام عمرش حتی دو رکعت نماز برای خدا نخوانده است . ملت و انقلاب ما برای احیای ارزشهای اسلامی آنهمه قربانی داد . ولی آیا حاصل آن قربانی و ذبح عظیم اینک چیست ؟ بجای تحقق اسلام ناب ، حتی اسلام عرفی و سنتی و فطرت مذهبی مردم در حال انهدام است جامعه ما از غرب هم کافرتر و لذا خرافی تر شده است و ریاکارتر .

امروزه یکی از ربائی ترین اقتصادها را بر روی زمین ، ما داریم . یکی از مافیائی ترین نظام اقتصادی در سطح جهان از آن ماست بطوریکه رهبر انقلاب گفتند که : اگر همه اقتصاد دانان جهان جمع شوند قادر به فهم مشکلات اقتصادی ما نیستند .

امروزه یکی از ریائی ترین فرهنگ و نظام اجتماعی و عاطفی در جهان را ما داریم .دروغ مصلحتی اصل اول دین و فرهنگ و سیاست ما شده است . یکی از زنائی ترین نظام ازدواج و خانواده و زناشوئی در جهان را ما داریم که نرخ مهریه و تجارت مهریه دال بر این فاجعه است که عهد و وفا و صفا و محبت و تقوائی در هسته مرکزی جامعه ما یعنی خانواده موجود نیست . یکی از بی هویت ترین و بی معناترین نظام تعلیم و تربیت و آموزش عالی در جهان را ما داریم که هر چه آمار فارغ التحصیلان دانشگاه بیشتر می شود و تعداد دانشگاه افزونتر می گردد و مردم با سواد تر می شوند بی فکرتر و بی فرهنگ تر و دیوانه تر می شوند . پدیده دانشگاه آزاد اسلامی به مثابه جنایتی بر علیه علم و دین و نوامیس مردم است . یکی از رشوه خوار ترین نظام اداری در جهان را ما داریم . یکی از تاجر صفت ترین و پست فطرت ترین نظام پزشکی در جهان را ما داریم . یکی از خرافه پرست ترین فهم مذهب در جهان را ما داریم . و به لحاظ سلامت تن و روان یکی از رنجورترین و متشنج ترین و داروخوارترین جوامع درجهان هستیم. یکی از ضد قانون ترین ملل جهان هستیم که آمار خلافکاری و زندانیان و تصادف اتوموبیل و ازدحام دادگاهها دال بر این حقیقت است و نیز تعطیلی اکثر مواد و اصول قانون اساسی ما . و اینست که پر هزینه ترین کشور در جهان به لحاظ تبلیغاتی هستیم . عطر آنست که خود ببوید .

در جامعه ما همه چیز برای تبلیغ و نمایش و کوری چشم امپریالیزم و صهیونیزم است و نه برای حق . حتی امر حجاب امری مصلحتی است و لذا از حجاب ، فحشا در می آید . از طرفی بزور حجاب بر سر زنان نگاه داشته می شود تا آخرین نمایش مسلمانی باقی بماند و از طرفی فمینیزم تبدیل به قانون می شود و در روز روشن شرح مقدس و نص صریح قرآن پایمال می شود و نمایندگان مردم به آن رأی می دهند .

اینها جملگی علائم و حجت هایند و با ما سخن می گویند . چه می گویند؟ این عاقبت اسلام سیاسی –مصلحتی –دیپلماتیک است .

اینها دال بر نفاق عظیمی است که بین ادعا و عمل ما پدید آمده است که این نفاق مرگبار را با صد تا سفینه فضائی به کرات و کهکشانها هم نمی توان پر کرد .تعریف و تمجید کردن از خود و به خود جایزه دادن از نشانه های بلاهت و فضاحت است .

 

و اما راه حل چیست ؟ راه نجات از این نفاق و شقاق چیست؟

 

یا باید جسورانه و صادقانه و آشکارا دین و اسلام و تشیع را سه طلاقه کنیم و یا از این نفاق توبه کنیم و به قرآن وعترت باز گردیم یعنی به انقلاب باز گردیم به قانون اساسی باز گردیم به معرفت علوی باز گردیم . در غیر اینصورت دشمنی خطرناکتر از خود نداریم و بدست خودمان نابود می شویم همچون شوروی سابق . امروزه دشمنی آمریکا و اسرائیل در قیاس با دشمنی خود با خودمان ناچیز است . بیائیم بخود باز گردیم و توبه کنیم . جز توبه ای نصوح راه نجاتی نیست .

در دوره دولت آقای احمدی نژاد برای نخستین بار کل قوای سه گانه در اختیار جناحی قرار گرفت که اصول گرا و مکتبی و صددرصد انقلابی بود ولی وضع از هر دوره ای بدتر شده است . چرا؟

واضح است ! این واقعیت نشان می دهد که فهم و نگرش ما از اسلام و ایدئولوژی و تشیع و عدالت و اصول و مبانی دین دچار نقص و انحراف و قشری گری هولناکی است . اشکال از اسلام نیست از مسلمانی ماست . دولت احمدی نژاد بزرگترین حجت در طی این سی سال بوده است تا بما ثابت کند که دیگر تقصیر آمریکا و اسرائیل و لیبرال و منافق و نفوذی و التقاطی نیست . مردم با انقلاب و نظام هستند ولی انقلاب و نظام سرگردان و ره گم کرده است .

باز هم تکرار می کنیم که بقول رسول اکرم ص جز رجعت به قرآن و عترت در الفبای دینی و معرفت و شناخت شناسی و اسلام شناسی ، راه دیگری نیست . آنچه که در طی این سی سال ایدئولوژی نامیده شده از آداب عبادی و شرعی فراتر نرفته است .

تدوین و تبیین ایدئولوژی قرآنی و معرفت شیعی و اقتصاد اسلامی و تعلیم و تربیت ابراهیمی و روانشناسی و جامعه شناسی و طب توحیدی و علوی ، تنها راه نجات ماست . آیا براستی کسی نیست که دلش از این فاجعه بدرد آید و بسوزد ؟

باید که علمای دینی ، فقها ، عرفا ، دانشمندان ، مجاهدان ، اساتید ، اسلام شناسان و انقلابیون مخلص گرد هم آیند و «ستاد اعراف» تشکیل شود و همان کاری که می بایست اول انقلاب انجام می شد که نشد ، انجام شود یعنی تدوین مانیفست ایدئولوژی اسلامی به زبان و منطق و علم روز است که جامعه ما را از نابودی حتمی می رهاند . و این کار عظیم جز به امر رهبری ممکن نمی آید . نظام ما ایدئولوژی ندارد و فقط تحت تأثیر جریانات جهانی به پیش رانده می شود . اینست مسئله !

مجموعه آثار ما که حاصل سی سال تلاش شبانه روزی می باشد در راستای تبیین و تدوین معرفت دینی و ایدئولوژی اسلامی و مکتب علوی در همه امور و به زبان و منطق روز است که ما آنرا یکجا و رایگان و بی هیچ مزد  ومنتی برای رضای خدا در خدمت ملت ایران و دلسوزان دین و نوامیس ملی قرار داده ایم . تشخیص نیمی از درمان است و در امور دینی و اعتقادی ، کل درمان است که بقول علی ع دوزخی جز بی معرفتی نیست .

«اسلام ناب» و کلاً هر نوع ناب گرائی فی البداعه در عمل (ونه در نظریه پردازی و ایدئولوژی) همواره سنگی بزرگ برای نزدن بوده است در دست بی عملان بر علیه کسانی که در حد توان و شعور و تجربه خود جهادی می کرده اند . ناب گرائی همواره توجیه انفعال و بی عملی و عافیت طلبی بوده است که نهایتاً همه امور را به ناجی موعود محول کرده است و آنچه که برای این عافیت طلبی می مانده همانا تبهکاری بوده تا هر چه سریعتر مهدی ظهور کند و این تنها خدمتی بوده که به دین کرده اند .

باید بدانیم که خود پیامبر اسلام هم رسالتش را با اسلام ناب محمدی آغاز نکرد و لذا با آنکه نخستین انقلابش بر علیه برده داری بود ولی برده داری تا به آخر در حریم زندگی خود ایشان هم حضور داشت . بنابراین آنانکه با تیغ ناب گرائی همه را متهم به ارتداد و التقاط و اعدام می کنند یا احمقند و یا دجال و خائن و شیطانند و منظوری جز زدن ریشه اسلام ندارند . بهرحال این هر دو نوع ناب گرائی در انقلاب ما حضور داشته است و عملاً به یک نتیجه رسیده است و آن انکار اصل اسلام و انقلاب بوده است که در عمل شاهدیم . ناب گرائی فلسفی که آقای مطهری بنیانگزارش بود و آقای سروش هم وصی ایشان ، بالاخره به انکار خود قرآن انجامید . این ناب گرائی مبادرت به فتوای ارتداد نمود و ناب گرائی سیاسی هم چوخه های اعدام را تدارک دید . و عاقبت هر دو منکر اسلام و انقلاب شدند . و به غرب پناهنده گشتند . سعید امامی عاقبت ناب گرائی بود که از فرط ناب بودن خودکشی کرد .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی چند حدیث مشکوک بازیچه دست برخی سیاستمداران گردیده تا بواسطه آن بطرزی رندانه جای کفر و ایمان را در اذهان عوض کنند و مکتب اصالت اقتصاد را به انقلاب و اسلام مسلط سازند . این احادیث در سالهای قبل از انقلاب بازیچه گروهکهای التقاطی بود . این احادیث عبارتند از : 1- «آنرا که معاش نیست معاد نیست» - 2- «هرگاه فقر وارد شود ایمان خارج می شود »روایتی است منسوب به ابوذر غفاری بدین مضمون «در حیرتم از مردی که نان در خانه ندارد و با شمشیر بر مردم نمی تازد »- این احادیث یکی از حربه های بظاهر اسلامی در دست کسانی است که کشور و ملت را بسوی پول پرستی و لیبرالیزم و غریزه پرستی و اصالت اقتصاد و فن و غرب زده گی کشانیده است تا آنجا که همه مفاسد کشور از جمله اعتیاد و فحشاء هم به حساب فقر آمده است در حالیکه کاملاً به عکس می باشد یعنی حاصل زیاده خواهی و تجمل پرستی و شکم سیری زیاد از حد است بواسطه واژگون سازی مفاهیم و ارزشهای اخلاقی و اسلامی بواسطه این آقایان !

 در اصول کافی دهها حدیث معتبر درباره فضیلت و کرامت فقر اهل ایمان وجود دارد که اهلش می دانند . از جمله آنها این که «از فرزندان آدم مؤمنی نبود الا اینکه فقیر بود»امام صادق ع -«ای فقراء بر فقر خود فخر کنید و شادمان باشید» رسول اکرم ص-« در قبال هر چیزی که می بینی و نمی توانی بخری برایت حسنه ای خاص در نزد خداست .»امام صادق ع

و اما از امام صادق روایتی است که ابطال مفهومی است که امروزه از حدیث «لامعاش له لامعاد له» در جامعه استنباط می شود . می فرمایند: «در روز قیامت گروهی از مردم برخیزند تا به بهشت در آیند . به آنان گفته می شود کیستید. گویند :فقراء هستیم . گویند : آیا پیش از حساب و کتاب می خواهید به بهشت در آئید . گویند : بما چیزی ندادید که حسابش کنید . خداوند گوید : راست می گویند بگوئید به بهشت در آیند »- پر واضح است که فقر ربطی به گدائی ندارد و ضد آن است . در حدیث «آنرا که معاش نیست معاد نیست» این بی معاد بودن به معنای بی دین بودن نیست بلکه به معنای بدون محاسبه بودن و بی حساب وارد بهشت شدن است . این بمعنای اخلاص است . و اما حدیث «چون فقر وارد شود ایمان خارج می شود» نیز اگر به معنای ابطال ایمان و پیدایش کفر باشد پرواضح است که حدیثی جعلی است . زیرا همه فقرا را بایستی کافر به حساب آورد و لذا فقط ثروتمندان مؤمنانند . این معنا یک معنای اموی و شیطانی است . مگر اینکه حدیث مذکور بدین معنا باشد که : چون فقر وارد شود ایمان خارج شود و اخلاص وارد گردد که مقامی برتر از ایمان است . طبق مفهوم تبلیغاتی ناشی از حدیث مذکور بایستی پیامبر و اهل بیت و ائمه را اکثراً کافر دانست زیرا از گرسنگی سنگ بر شکم می بستند که وضعی شدیدتر از فقر است همانطور اکثر شیعیان مخلص نیز چنین بودند چون ابوذر ، مقداد و عمار و کمیل .

و اما حدیث منسوب به ابوذر هم مبتلا به درک وارونه شده است . آن سخن ابوذر اتفاقاً قدرت و ایمان ناشی از فقر و گرسنگی را نشان میدهد نه اینکه فقرا را دعوت به دزدی در خانه مردم نماید . حیرت ابوذر از مردی که نان ندارد و با شمشیر بر مردم تیغ نمی کشد خود اوست که زمانی دزد بوده است و در حالیکه اینک در عرصه ایمانش بسیار گرسنه تر است ولی با تیغ بر کاروانها نمی تازد و بلکه از فرط گرسنگی با خانواده اش در ربذه می میرند . پیامبر اسلام ص فقر و بیماری را نشانه دلجوئی خدا از مؤمنان می داند . آیا می دانید شعار آخرین خطبه پیامبر چه بود ؟ من به فقر خودم مفتخرم!

کسانی که با توسل به احادیث می خواهند مکتب بازار آزاد و ربا خواری و تورم پرستی و فن پرستی و اقتصاد پرستی را تقدیس کرده و عین اسلام تلقی کنند تیشه بر ریشه اسلام و فرهنگ و نوامیس این مردم می زنند و اتفاقاً اینها هستند که زمینه فرهنگی فحشاء را پدید آورده و فاح ش گی و خود فروشی و دزدی و بزهکاری را تقدیس و بلکه اسلامی می سازند . یعنی کسی که تن فروشی یا دزدی می کند در واقع برای آن است که ایمان خود را از دست ندهد و مسلمان بماند . بنابراین بایستی از چنین کسانی تجلیل شود و روس پ ی گری و دزدی را هم بایستی بر اصول دین افزود .

بنابراین می بینیم که دولتمردانی که با توسل با این احادیث به جستجوی قدرت و ثروت و مردم فریبی و رأی آوردن هستند کل کشور را به سمت فساد و تباهی و کفر می کشانند و اعتیاد و فحشاء و ربا و زنا و دزدی و کلاهبرداری را اسلامیزه می کنند . اینان از خود آمریکا و اسرائیل برای انقلاب و اسلام و ملت خطرناکترند . بسیاری از این آقایان در مجلس و دولت و شوراها مشغول چپاول دل و دین و ثروت مردمند تحت لوای «چشم انداز بیست ساله» که میخواهند کشور را تا چند سال دیگر آمریکای خاورمیانه سازند . اینان جرثومه های فساد و کفر و فحشاء و صهیونیزم هستند . اینانند آن جریانی که بنام اسلام و توسعه و مبارزه با آمریکا و صهیونیزم ، کشور را در همه مفاسد سر آمد جهان نموده اند و به آغوش آمریکا و اسرائیل می کشانند . اینانند آن جریان نفاقی که تحت عنوان مبارزه با فقر کشور را جولانگاه رانت خواران و رباخواران و دزدان و قاچاقچیان نموده اند و «عشق به توسعه» را اساس تولید حرص و ولع ملی نموده و همه جوانان را به خود فروشی و بزهکاری و دزدی دعوت می کنند . تا برای بدست آوردن یک تلفن همراه و یک اتوموبیل ، ب ک ا ر ت خود را به شیخ نشینان بفروشند . یعنی به «اسلام ناب عربی» بفروشند . و البته این خدمت بزرگی به اسلام ناب این آقایان است .و آنگاه فریاد بر آرند که : «باعث همه بدبختی ها و مفاسد جامعه ، فقر است .»حال آنکه خود باعث همه این مفاسدند . آنانکه در روز روشن دین خدا را وارونه می سازند . و خدا بزودی اینان را وارونه خواهد کرد . انشاءالله

اینانند پیامبران اسلام ناب آمریکائی – اسرائیلی که ادامه دهنده «پیش بسوی دروازه تمدن بزرگ »هستند . ولی بدانند که این دروازه سقوط و خروج آنهاست . خدا رحمت کند پهلوی ها را که آنهمه غارت و فساد را لااقل به اسم «اسلام ناب» ننوشتند هر چه کردند بنام خودشان کردند و به نام «تمدن بزرگ» ! این آخر و عاقبت ناب گرائی بود.

ملتی که فقر را کفر بداند در آغوش بانکهای صهیونیستی است تا او را از این کفر برهانند و به اسلام ناب اسرائیلی مشرف سازند . اینهمه کاخ سازی در کشور جهت مبازه با فقر و حراست از ایمان است !!

آنانکه تقدیس فقر و فخر را یک شعار استعماری و استثماری تلقی می کنند عقل خود را گم کرده اند زیرا کسی که به فقرخود فخر نماید حاضر به خودفروشی و ستم بری نیست نه در رابطه با استبداد ملی و نه در رابطه با استعمار جهانی . این اساس حرّیّت و آزادگی و شرافت انسانی است . از جمله جریاناتی که چنین ادعائی داشتند منافقین بودند که خدا رسوایشان ساخت و عاقبت آنها را در آغوش امپریالیزم و صهیونیزم می بینیم . اینان دکتر شریعتی را یک عامل نو استعماری می خواندند زیرا گفته بود که : «خدایا به من نعمت نداشتن و نخواستن عطا فرما»ملت ما با تکیه به این شعار بود که قدرت اعتراض و انقلاب پیدا کرد . و اما امروزه آن شعارهای منافقانه از دهان کسانی شنیده می شود که تا دیروز از «ناب» و «مطلقه» سخن می گفتند . گوئی اسلام ناب فقط برای نابود ساختن رقیب در قدرت بود و حال که خود بقدرت رسیده اند همه چیز حلال است .

آنانکه فرهنگ انقلاب و رهائی را پدید آوردند پیرو مکتب«اصالت فقر» بودند .

وزیر علوم حکومت پهلوی ، دکتر شریعتی را تهدید به اخراج از کار می کند و دکتر می گوید : من میراثی از پدرانم دارم که با آن زندگیم را گذران می کنم . آقای وزیر که از وضع اقتصادی دکتر با خبر است می پرسد : چه میراثی ؟ دکتر در پاسخ می گوید : فقر!

ملتی که فقر و نداری را ننگ و بلکه کفر بداند ، باید گفت که براستی در ذاتش واژگون شده و قرنهاست که مرده است . آیا ملت ما مرده است ؟ هرگز ! آنانکه این شعارها را می دهند مرده اند و چنان مرده اند که تا به ابد زنده نخواهند شد !

پول یامفت نفت (این ماده اولیه دوزخ – بقول پیامبر اسلام) بسیاری از دولتمردان ما را مست و دیوانه ساخته است همانطور که آقای آریامهر را هم در آخرین سالهای حکومتش دیوانه نمود و کوس انالحق سرداد زیرا در عرض چند سال قیمت نفت از بشکه ای چهار دلار به چهل دلار رسید و همین اوج گیری نفتی بود که او را ساقط کرد .

 اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید و دین خدا را وارونه مسازید.

هیچ اکراهی در دین نیست . به زور مردم را با حجاب نکنید و در زیر حجاب آنانرا به خودفروشی بکشانید .

این پول نفت است که در دست دولت به مردم نزول داده می شود و اینست راز تورم مالیخولیائی اقتصاد ما و تورم مغز و ایمان ملت ما که در حال انفجار است این هر دو پدیده متورم . اینست منشاء اقتصادی همه مفاسد و بدبختی های ما . خدا رحمت کند مصدق را که تنها راه نجات ملت ما را «اقتصاد منهای نفت» می دانست این انسان پیامبر گونه . و لذا همه نفت پرستان انقلابی هنوز هم به او فحش می دهند از اینکه چرا «اسلام ناب» را نمی فهمید و کراوات می زد . ولی این مرد بزرگ در شبی که فردایش دادگاه لاهه برای دفاع از حقوق ملت ایران تشکیل می شد در ژنو شب تا صبح مشغول تایپ کردن لایحه بدست خودش بود تا پول تایپ نپردازد و بیت المال را حیف و هدر نکرده باشد .

ملت ایران از اندیشه ناب و عاشقانه و علی وارانه امثال مصدق و شریعتی از اسارت دیکتاتوری و استعمار رها شد نه اندیشه ای که فقر را کفر می داند . این اندیشه معاویه است که حدیث می آفریند و اسلام را مصلحتی برای قدرت خود می داند و لذا از فردای شهادت علی ع علناً در بالکن کاخ خود میگساری می کند . امام خمینی پانزده سال در نجف نان و سیب زمینی خورد که ملت ایران را نجات داد . و دیدیم که کافر هم نشد .

از یک منظر تمام مفاسد در جامعه ما معلول این فلسفه شیطانی معروف به «خط فقر» است . این خط فقر نیست بلکه خط فحشاء و دزدی است مجوز خود فروشی است که به یاری شیطان «همراه اول» راه اندازی شده است . آری براستی هیچکس در این کشور تنها نیست و نمی تواند باشد و حق چنین چیزی را هم ندارد و گرنه از خط انقلاب و اسلام و مصالح نظام خارج است . هیچکس لحظه ای هم تنها نیست همه بلاوقفه با شیطان محشورند حتی بچه ها . با همراه اول!!

حال بهتر می توان باور کرد آن روایت مشهور از امام زمان را که تهران را قلب همه مفاسد در جهان معرفی کرده است . زیرا در این شهر همه مفاسد و تبهکاریها با یک حدیث و فتوی ، تقدیس و اسلامیزه و حلال و بلکه واجب می گردد . تهران یک باتلاق مغناطیسی است که کل کشور را در خود می بلعد و تفاله اش را به غرب صادر می کند حتی علما و فلاسفه را . حتی کسی مثل دکتر سروش فیلسوف انقلاب فرهنگی را . حال بهتر باور می کنیم که بقول شریعتی «فلاسفه پوفیوزهای تاریخند» . از آقای محمد علی فروغی که پهلوی را بر سر کار آورد و تا دم مرگ از آن پاسداری کرد و حتی خاندان خودش را هم برایش قربانی کرد تا سروش . فلسفه ای که تمام هنرش واژگون سازی مفاهیم و ارزشهای انسانی است و ذات منطق ابلیس است . آقای فروغی هم فقر را علت بدبختی ملت می دانست ، کتاب «سیر حکمت در اروپا» که شاهکار ایشان است اثبات همین فلسفه فراماسونری اوست . او برای نجات ملت از فقر ، کل ملت را به بریتانیای کبیر فروخت . کسی که شاهنامه فردوسی را به فرانسه ترجمه کرد و قصد داشت قرآن را هم ترجمه کند . او اسلام و ایران را به غرب فروخت و از غرب هم تئاتر و سینما و تلفن و اتوموبیل وارد کرد در حالیکه مردم نان نداشتند . امروز هم همینطور است . مردم ما در قحطی یک لقمه نان غیر اسیدی هستند تا دل غشه آنها را برطرف کند زیرا نان پختن را از یاد برده اند . ولی در عوض نانو تکنولوژی و بیوتکنولوژی و انرژی اتمی و ماهواره و... دارند و بزودی آپولو هم هوا می کنند تا دل آمریکا بسوزد . و آمریکا از خنده دل پیچه شده است از اینکه توانسته ایرانی ها را از خود آمریکا هم آمریکائی تر کند . اینست مسئله !تقلید منشأ کینه و عداوت است و اینست علت فحش هائی که به آمریکا می دهیم .

امروزه هم شاهد دو جناح در کشور هستیم . جناحی که مقلد عرب است و جناحی که مقلد غرب است . و تمام دعواها بین این دو تقلید است و تفاوتش هم فقط یک نقطه است . غافل از اینکه حتی یقه پیرهن آخوندهای ما یقه انگلیسی است و جنس عبا و عمامه شان هم فاستونی و تترون انگلیسی است . و شاهدیم در ماجرای فلسطین که ملل عرب از خود غرب هم صهیونیست ترند . این همه از نفت است که غذای اصلی اهالی دوزخ است در آخرالزمان بقول پیامبر اسلام .

نمی شود غذای دوزخی خورد و در بهشت زیست و مسلمان بود . اینست مسئله !

میرزا کوچک برای احیای شرف و عزت ایرانی ، عبا و عمامه و نعلین بدر نمود و سر به کوه نهاد و هزاران نفر از سراسر کشور به او پیوست . فقط یک گام دیگر مانده بود به پیروزی . چون به کربلای جنگل صعود کرد به پشت سر که نگاه کرد فقط یک نفر با او مانده بود آنهم یک آلمانی که به او وفا کرد و با او کشته شد . ما بقی مردم چه شده بودند؟ چه بلائی بر سر شیعیان او آمده بود ؟آیا می دانید چه شده بود ؟ میرزا دچار مرضی بنام «التقاط» شده بود البته به تشخیص آخوندها و کمونیست ها متحداً . و لذا همه خود را به اسلام ناب رضاشاهی فروختند حتی یار غارش دکتر حشمت . این بود که همه خیانت فرمودند و میرزا به تنهائی به کربلا رفت با یک یار فرنگی که ظاهراً او هم التقاطی بود و واقعاً قاطی کرده بود و گرنه چکار داشت که مقام فرماندهی خود در ارتش اتریش را رها کند و بهمراه یک ملای خلع لباس شده (بدست خودش) سر به کوه نهد و کشته شود برای ایرانیان ناب . همین بلا را بر سر ستارخان هم آوردند و بر سر همه عاشقان محمد و علی .

همه اینهائی که سرشان بر تنشان سنگینی میکرد یک عیب و اشکال عقیدتی – سیاسی داشتند و آن اینکه اسلام ناب را فهم نکرده بودند و نمی دانستند که فقر باعث کفر و التقاط می شود !! و این آن کشفی بود که انقلاب ما را بدست خودش واژگون کرد . همه این بدبختی ها زیر سر امامان و پیامبر ما بود که اسلام ناب را نمی فهمیدند و لذا از فرط فقر و گرسنگی کافر شدند و حالا ما باید جبران مافات کنیم و بقول آن مسلمان ناب که کشف فرموده بود که علی ع در کشور داری دچار سیزده اشتباه استراتژیک شده بود . و حال ما باید چوب اشتباهات علی را بخوریم ؟ هرگز !

ما اسلام و امامت را به محمد و علی هم خواهیم آموخت . آیا نه اینست ؟!

 امام خمینی می گفت که ملت ایران از مسلمانان عصر پیامبر هم مؤمن تر ند و آن کاری را که محمد و علی نتوانستند ما انجام خواهیم داد . این آن کاری بود که می خواستیم انجام دهیم ؟!

آیا براستی از کی و چگونه و کجا به انحراف رفتیم . آیا سی سال پیش کسی تصورش را می کرد که امروز به اینجا برسیم که تازه پس از آنهمه بلا و جنگ و جهاد و شهادت شعارمان «دروازه تمدن بزرگ» شاه شود . نکند اسلام و ارزشهای اخروی کاملاً محقق شده و حالا نوبت دنیا است که به حسنه در دنیا و آخرت برسیم . نکند براستی چنین شده است و بنده کورم و همه چیز را وارونه می بینم . ولی همین یکسال پیش بود که رهبر انقلاب از مسئولین در باب مظلومیت فرهنگ گلایه کرد پس خیلی هم پرت از واقعه نیستم . ولی راستش سخن بر سر مظلومیت اصولی تری است : مظلومیت دین ، اسلام و تشیع ، مظلومیت انقلاب و شهدایش ، مظلومیت پیامبر و ائمه ع. مظلومیت اینهمه شهدای زنده و معلولین جنگی ، مظلومیت فرزندان شهداء ، بگذار بگویم مظلومیت امام زمان که شبانه روز دعای تعجیل ظهورش را می خوانیم که بیاید چه کند ؟ یکی از معلولین جنگی می گفت : بیاید و گردنمان را بزند و شرمان را از سرمان کم کند . من می گویم مظلومیت خود خدا . یعنی اشد معصیت ممکنه را در حق خداوند روا داشته ایم . و وای بر ما نماز گزاران ریائی !

بنظر بنده همه بدبختی ها و انحرافات از پدیده «اسلام ناب محمدی» آغاز شد . مثل والدینی که از عشق به فرزند که می خواهد از او یک نابغه و منجی عالم بشری بسازد و او را فخر عالم و آدم نماید که بناگاه چشم که می گشاید او را یک روس پ ی کنار خیابان و یا یک هروئینی می یابد . تقریباً یک چنین بلائی بر سر ما آمد . یعنی بر سر خودمان آوردیم . و آنگاه سعی می کند به روشی کاملاً معکوس دست بزند یعنی از افراط به تفریط می گراید . از غایت سخت گیری به غایت تساهل و تطمیع و تمجید و جایزه بازی و خودشیفتگی . آیا چنین نبود کل داستان ما ؟!

از «اسلام ناب محمدی» به لیبرالیزم فوق آمریکائی ! تا آنجا که امپریالیزم آمریکا را تمدنی مبتنی بر دین و حریت تعریف می کنیم . یک کار کاملاً فلسفی از نوع کاری که مثلاً آقای خاتمی کرد و بعد از او آقای سروش که فیلسوف پس پرده او بود .

اوایل انقلاب این آقایان می گفتند که ما ایدئولوژی می خواهیم چه کنیم قرآن را داریم که ایدئولوژی آماده است . همین آقایان امروز اصلاً وحیانی بودن قرآن را هم منکر شده اند . اینست آن افراط و تفریط . از اسلام ناب محمدی تا اسلام ناب آمریکائی ! و این بود که در این افراط و تفریط یک نفاق و شقاق رخ نمود و از بطن اسلام ناب دو جناح بیرون آمد : پوپر و هایدگر ! و معلوم نبود که طبق چه تأویلی از قرآن این دو فیلسوف که یکی منسوب به فاشیزم و دیگری منسوب به صهیونیزم است سر بر آوردند . و دعواهای اسلامی ما تبدیل شد به دعواهای بین پوپر و هایدگر . چگونه روح این دو آلمانی از ذات آریائی ما سر بر آوردند . اختلاف سلیقه بین صهیونیزم و فاشیزم تبدیل به گفتمان روشنفکران حکومتی شد .

هیچ مسلمانی در جهان و در کل تاریخ همچون مسئولین ما با قرآن و اسلام و تشیع به بن بست نرسیده اند زیرا ما اسلام ناب را می خواستیم پیاده کنیم ولی نتوانستیم . و این بود که بالاخره مسئولین به این نتیجه رسیدند که دست از سر اسلام بردارند و بروند دنبال تمدن . ولی بطرزی کاملاً مسکوت و منافقانه . شعارها مستمراً انقلابی تر و اسلامی تر و عمل آمریکائی تر !

آیا اشکال کار در چه بود ؟ از اسلام بود و یا از ما ؟ اگر از ما بود از چه نوعی بود ؟ از نیت ما و یا از فهم ما ؟ آیا ما از همان اول هم از اسلام فقط بعنوان حربه ای برای بقدرت رسیدن و تشکیل حکومت بهره گرفتیم و یا براستی جامعه اسلامی می خواستیم ولی بلد نبودیم و نفهمیدیم که اسلام در عصر مدرنیزم چگونه است .

جناحی از نوع اول بودند و جناحی هم از نوع دوم . نوع دومش با ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد کل قوای سه گانه را بدست گرفت ولی وضع به بدترین شکل خود رسید . پس معلوم شد که اشکال از اسلام فهمی ماست . یعنی عده ای اسلام را نمی خواهند الا برای حکومت کردن . و عده ای که اسلام را می خواهند اصلاً نمی فهمند . نوع دوم هم لاجرم به جناح اول می پیوندد و شاهد این پیوند هستیم . و حالا همه از اهالی«تمدن بزرگ» هستیم . اینست مسئله ! و لذا در سر لوحه شعارهای اسلامی ما و بلکه تنها شعار اسلامی ما دعای فرج است . یعنی : اماما ، ما نتوانستیم اسلام را پیاده کنیم تو خودت بیا پیاده اش کن ! ولی او می گوید : باشد می آیم بشرط اینکه اول خالصانه توبه کنید ! من به اندازه کافی کشته شده ام دیگر بس است آیا هنوز هم به خون من تشنه اید و دچار خماری گشته اید که اینقدر دعای فرج می خوانید !

خداوند در کتابش می فرماید که : برخی می گویند که اسلام بسیار شاقه است . اینان منافقانند . اسلام را آورده ایم تا سختی ها را برایتان آسان سازیم نه اینکه آسانی را سخت کنیم . این کتابی برای عامه مردم است و مؤمنان را رحمت و شفا و هدایت است و کافران را گمراهی است و منافقان را رسوائی .

طبق این کلام خدا که اگر باز طبق معمول نیازمند تفسیر و تأویل و تبدیل و تسخیر و تخدیر و تخمیر و تعزیز و تقریر و تزویر نباشد پس مشکل جامعه ما بایستی مشکل کفر و نفاق باشد . یعنی مشکل از کفر و نفاق ماست یعنی کافر و منافق قرار نیست هدایت شود چون نمی فهمد . و ما نفهمیدیم و هدایت هم نشدیم الا بسوی موشک پرانی و تظاهرات . و براستی رکورد تظاهرات در کل تاریخ بشر را در هم شکستیم . و هر چه رسواتر می شویم بیشتر تظاهر می کنیم که رسوا نشده و بلکه پیروز پیروز پیروزیم و چشم حسود کور ! ولی این خود ملت است که کور شده است .

«اسلام ناب محمدی» سنگ بزرگی برای نزدن بود نه زدن . چون هرگز هم پرتاب نشد که ببینیم تا کجا می رود . این سنگ فقط بر روی دستها بلند شد البته عکس آن . بر روی دستها بلند شد تا همه رقبا تار و مار شوند و شدند . و بعد اسلام ناب محمدی بتدریج مثل نوشته ای بر روی یخ ذوب شد مثل یک آدم برفی .

رهبر انقلاب که خود طراح این پروژه بود خیلی سریع کنار کشید و خود را تنها و بیکس اعلان کرد و چند سال بعد هم جام شوکران نوشید و رفت . و ماندند دیگران که از اسلام ناب قدرت را می خواستند که یافته بودند . و لذا علناً بر بالای منبر اعلان کردند که : علی ع هم یک فئودال بزرگ بود منتهی فئودالی سخاوتمند ! و این حسن ختامی بود بر اسلام ناب محمدی . و ما ماندیم یکبار دگر « در دروازه تمدن بزرگ» براستی این یعنی چه ؟ این چه خوابی بود که دیدیم ؟ این چه کابوسی بود ؟

برخی می گویند : این نفرین شاه بود که دامن ملت را گرفت . برخی دگر می گویند که : این نفرین آنهمه جوان پاک بود که با تیغ اسلام ناب محمدی کشته شدند بنام مرتد و ملحد و محارب با خدا . برخی هم می گویند : ثابت شد که اسلام و اصلاً دین از اولش هم دروغ بوده است و همه امامان و پیامبران مثل آخوندهای ما بودند . برخی دگر می گویند :اسلام درست بود ولی بدست نا اهلش افتاد و انقلاب به سرقت رفت . برخی هم می گویند : این انقلاب کاملاً اسلامی عمل کرد و بر کفر و نفاق و فساد آنقدر افزود که ظهور مهدی را تسریع نمود و لذا حالا فقط باید شبانه روز دعای فرج خواند همانطور که رئیس جمهورمان در سازمان ملل متحد هم دعای فرج می خواند .

بهر حال یکبار دگر و بلکه بیش از هر دورانی در تاریخ ، اسلام و مسلمانی و شیعه گری از یک امر اجتماعی تبدیل به امری کاملاً شخصی و باطنی شد و طبق پیش بینی ائمه ، امری قاچاق و تقیه گردید . گوئی طبق قول قرآن ، دیگر هیچکس نمی تواند دیگری را یاری دهد و هر کسی خودش تک و تنهاست و خدایش . و گوئی امام زمان هم نمی تواند کسی را بزور نجات دهد . و اصلاً نجات زورکی چه ارزشی دارد .

فقط با درک معنای آخرالزمان و قیامت پنجاه هزار ساله است که می توان جهان امروز و انقلاب اسلامی ایران را درک نمود . بر مردمی که اکثریت قریب به اتفاق آن باطناً کافر و مشرک هستند که حقوق ایمان جاری نمی شود .

مردم ایران از زورگوئی و خونریزی شاه عاصی شدند و به خیابان ریختند و شاه را فراری دادند . اگر هم شعار حکومت اسلامی دادند برای فرار شاه بود و گرنه چه می دانستند حکومت اسلامی چیست ؟ اصولاً مگر حتی علما و اسلام شناسان ما هم می دانند که حکومت اسلامی چیست . کجا دیده اند که بخواهند آنرا تصور کنند . آیا در صدر اسلام حکومت اسلامی پیاده شد ؟ هرگز ! تمام عمر پیامبر صرف مبارزه با توحش و آدمخواری اعراب شد و نوبت به حقوق الهی نرسید و بعدش هم که همان حد از اسلام هم که جاری شده بود تحریف و وارونه شد . علی هم که پنج سال فقط جنگید و مجال حکومت اسلامی نیافت . پس چه کسی می داند که حکومت اسلامی اصولاً چگونه است . هر کسی از ظن خود شد یار رهبر انقلاب و معلمین آن . تازه خود ایدئولوگها و رهبر انقلاب هم مگر هیچ تصویری از حکومت و جامعه ایمانی داشتند ؟ هرگز ! فقط خدا می داند که جامعه ایمانی و حکومت اسلامی و عدل علوی چگونه است .

روایاتی که درباره حکومت و جامعه امام زمانی وجود دارد براستی چون خواب و خیال و افسانه است و در تصور بشر نمی گنجد که چگونه چنین چیزی ممکن خواهد شد .همچون یک بهشت زمینی است که فقط به یک معجزه آسمانی می تواند به ناگاه محقق گردد .

 بهر حال همه آنان که قاطی داشتند در سالهای اول انقلاب نابود شدند و ماندند ناب ها . و جامعه امروز ما محصول این ناب هاست .  

بهر حال مسائل و بن بست های جامعه ما ماهیتاً دو نوع است . یکی از نوع وضعیت جهانی جوامع بشری است و دیگر مربوط به نفاق دینی ماست . از نوع دومش می توان کاست و دست از ادعای محال و دروغین برداشت تا بخش عظیمی از عذابها و رسوائی ها و مصیبت ها از میان برود . می توانیم خود را از درک اسفل السافلین که جایگاه منافقین است یک درجه ارتقاء دهیم و به طبقه ای از دوزخ وارد شویم تا لااقل بسوزیم تا پاک شویم و سبکتر شویم تا در درون خود منهدم نشویم . سوختن بهتر از در خود فرو ریختن است و تبدیل به سیاه چاله ای فضائی شدن که هیچ نوری از آن عبور نمی کند .

حال که نتوانستیم یا نخواستیم که مؤمنی ناب شویم پس کافری ناب شویم که این را می توان شد . و این به بخشش خدا بسیار نزدیک تر است ولی نفاق هیچ علاج و بخششی نمی پذیرد .

عجبا که همه ناب گرایان صدیق چون امام خمینی و طالقانی و شریعتی ها بسرعت تنها و منزوی یا متهم به التقاط شدند و منافقان شعار اسلام ناب و ولایت مطلقه سر دادند و قدرت را قبضه کردند و کاخ ها بنا نهادند .

این نظامی که تحت عنوان اسلام ناب و تشیع در کشور ما در جریان است مهلکترین کارخانه انهدام حداقل مسلمانی و ایمان و فطرت دینی است و حاصلش گواه بر ادعای ماست : رکورد شکنی در اکثر مفاسد! آیا براستی چه کسی می تواند  در حضور خدا پاسخگوی اینهمه معصیت بر خدا و انبیاء و اولیاء و شهداء باشد ؟ ما که نیستیم با اینکه حتی لحظه ای هم در این کشور کاره ای نبوده ایم و لقمه نانی از این نظام از گلوی ما پائین نرفته است . و هر خدمتی که کردیم بی مزد و منت . و بلکه با هزار محنت و تهمت و تهدید و محاصره اقتصادی و سیاسی و عاطفی و اجتماعی .

امروزه ملتی پرخورتر، اسرافی تر و بریز و بپاش تر و عیاش تر از ملت ایران بر روی زمین نیست . این تنها فیضی بوده که از انقلاب آنهم پس از هشت سال جنگ ، به ملت رسیده است . نرخ نفت هم که مستمراً بالا رفته است . و وای به روزی که نرخ نفت بناگاه پائین آید که دارد می آید . آنگاه می توان دید که چه فاجعه ای رخ داده است . آنگاه قیامت ملت و انقلاب ما بر پا می شود و نهان ها عیان می گردد  هر چند که هم اکنون هم چندان پنهان نیست با آنهمه سرپوش ها و زرق و برق ها . ملتی که تا مغزش گندیده است و گندیده ترین قسمت آن سر ماهی است نه دمش که توده عامی هستند . این گندیدگی هرچند وقت یکبار برون افکنی می شود مثل ماجرای قتلهای زنجیره ای و مفاسدی که از مغز نظام آشکار شد . و رهبر انقلاب آن واقعه را رخنه صهیونیزم در وزارت اطلاعات نامید . عجبا !صهیونیزم در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ضد صهیونیزم چه می کند . این اندیشه های صهیونیستی در نظام است که به کل ارکان نظام حکم می راند همانطور که نقلش گذشت . فرهنگ حاکم بر جامعه و نظام ما یک فرهنگ امپریالیستی – صهیونیستی است هر چند که شبانه روز به امپریالیزم و صهیونیزم فحش می دهد . یک ملت تا مغز استخوان مبتلا به بانکهائی که بهره شان از بانکهای صهیونیستی هم بیشتر است و صهیونیست ها در بانکهای ایران پول پس انداز می کنند . اینست مسئله ! فرهنگ ربا همان فرهنگ صهیونیزم است . یک جامعه تکنولوژی پرست نمی تواند دل به آمریکا نداشته باشد . یک جامعه سراسر مبتلا به ربا نمی تواند ضد صهیونیزم باشد . همین یک فقره بیانگر اشد نفاق موجود در بطن جامعه ماست . بهمین دلیل فحاشی ما به آمریکا و اسرائیل تبدیل به بغرنج ترین پدیده عصر جدید در جهان شده است . و لذا خود آمریکا و اسرائیل هم لج کرده اند که : ملتی که از خود ما تکنولوژیست تر و ربائی تر است پس چرا به ما فحش می دهد در حالیکه باید بهترین دوست ما باشد . این واضح ترین نماد مالیخولیای موجود در هویت و فرهنگ و جامعه و حکومت ماست در سیاستهای داخلی و خارجی . گوئی مشکل ما با آمریکا و اسرائیل فقط اینست که ما می خواهیم جایگاه آنها را در جهان اشغال کنیم و البته نمی گذارند و نباید هم بگذارند . این قانون قدرت است .

نگاهی به کاخ سازی های شمال شهرها در سراسر ایران بیندازید . مشابه اش در هیچ کشوری نخواهید یافت . گوئی انقلاب ما انقلاب کاخ سازی بوده است . در عصر پهلوی در کل تهران پنج تا کاخ بود الان ده هزار کاخ بیشتر فقط در تهران و حومه ساخته شده است . این تضاد بین شمال و جنوب شهرهاست که کل جامعه را به گند و هرزگی و خودفروشی و تبهکاری کشانیده است . تضاد طبقاتی بسمت انفجار میرود .این تورم تصاعدی که حاصل نظام بانکداری صهیونیستی ماست با شتابی مرگبار و نرخی که خدا می داند فقرا را شبانه روز فقیرتر و ثروتمندان را لحظه به لحظه امپریالیست تر می سازد . این تضاد ونفاق کارگاه تولید کینه و نفرت و شقاوت و جنون و جنایت در جامعه است . این نظام امپریالیستی – مافیائی حاکم بر اقتصاد ماست که بقول رهبر انقلاب همه اقتصاد دانهای جهان را حیران کرده است . براستی که همه مسائل جامعه و نظام ما مختص و منحصر بفرد خود ماست و در جهان مشابه ندارد و لذا هیچکس نمی تواند مشکل ما را حل کند و اصلاً فهم نماید . جامعه ما اسوه یک جامعه کاملاً و تا مغز استخوان منافق است و ظهور درک اسفل السافلین است . و امروزه مظهر کمال نفاق در جهانیم به لحاظ فکرو فرهنگ و اقتصاد و سیاست و همه پدیده های اجتماعی . در چنان باتلاق بی انتهائی در حال غرق شدنیم که گویا جز خود خدا دادرسی نیست . همه چیز ما مالیخولیائی شده است . و این حاصل بازی با «اسلام ناب محمدی» بود . اینهمه جنون و فساد و فضاحت و اینهمه خود-شیفتگی و شبانه روز جایزه دادن بخود . این خودپرستی و خود- شیفتگی نیز پدیده ای کاملاً مالیخولیائی و حاصل غایت خود-براندازی و انزجار از خویشتن است که در خود واژگون شده است . ما امروزه ملتی واژگونسالار هستیم .

آنچه که اینک بدان مبتلا هستیم یک بیماری حاد و لاعلاج است همچون ایدز . منتهی ایدز روح و روان و دل و جان و ایدز اعتقاد و ایمان و فرهنگ و اسلام و ایدز تشیع و انقلاب . و این یعنی انهدام ایمان !

این یک نامه یا مقاله نیست بلکه یک آئینه است : آئینه خودشناسی ملی – اسلامی – انقلابی ماست در سی سالگی انقلاب اسلامی ایران .

آری ! آنانکه دست اندرکارند می دانند که وضع بسیار فجیع تر از چیزی است که در این مقاله شرح شده است و آنچه که ما گزارش کردیم برگی از توضیح واضحات بود .

این نامه چیزی جز ناله ای نبود از سر درد و داغ و فراق و نفاق و شقاق . تا در حضور خداوند بگوئیم که در قبال تو و دین تو و انبیاء و اولیای تو و شهدای تو ، بی تفاوت نبودیم و عربده ای کشیدیم بی هراس از دست دادن چیزی که خیلی وقت است که از دستش داده ایم یعنی جان و نان و آبرو و امنیت .

اگر انقلاب برای اسلام بود پس کجاست اسلام ؟ نماز و حج و روزه و دعا و خیرات و زیارت (فروع دین) که قبل از انقلاب هم بود و بسیار صادقانه تر و مؤمنانه تر بود همانقدر که بود و مرز کفر و دین آشکار بود و لذا جای فریب نبود . و اگر انقلاب برای اسلام نبود و یا در میانه راه مردم و مسئولین به این نتیجه رسیدند که اسلام بکار نمی آید و یا عملی نیست و دینی منسوخ است پس لااقل نام «اسلامی» را از عنوان «جمهوری اسلامی ایران» بردارید تا مظلومیت مضاعف اسلام و محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و چهارده معصوم پایان یابد و گناه ملت کم شود تا شاید خدا لطفی نماید و گشایشی حاصل شود و اینهمه عذاب و فساد و رسوائی و جان کندن تخفیف یابد که حتماً چنین خواهد شد . و من قول شرف می دهم که با همین یک کار کوچک سرنوشت نظام و ملت یک شبه دگرگون شده و دربهای رحمت خدا گشوده می شود .زیرا خداوند وعده کرده که کافران را با یک توبه تماماً می بخشد بی هیچ حساب و عقاب و عذابی . ولی مشرکان و منافقان را عذاب می کند . این عذاب ملی حاصل شرک و نفاق ماست . بیائیم و بخود رحم کنیم و از این فریبکاری توبه کنیم که خدا ارحم الراحمین است .

عذاب خدا بسیار نزدیک است . بترسیم و به او پناه بریم قبل از آنکه ساقط شویم .

در پایان خدا را شاهد می گیرم که در این رساله جز رضای او و دفاع از اهل بیت عصمت و طهارت و معذرت از محضر امام زمان ع، و سعادت ملت و سربلندی نظام نیتی نداشته ام و اگر نادانسته در کلام دچار افراط و تفریط شده ام از همو و ملت ایران تمنای بخشش و مغفرت دارم .

« هرگاه خداوند بخواهد عذابش را بر قومی نازل کند پشاپیش کسانی را برای اتمام حجت و دعوت به توبه نزد آن قوم می فرستد . و خداوند بسیار مهربان و عادل است و به کسی ظلم نمی کند و بلکه هر کسی به خودش ظلم می کند .» قرآن کریم

استاد علی اکبر خانجانی

http://erfandarmani.blogfa.com/

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387   توسط  توحید   | 

 

مکتب اصالت ناکامی

 

حیات دنیوی بشر قلمرو تجربه شکست ها و ناکامیها و بطالتها و خیانتهاست. و آنچه که پیروزی بنظر می رسد اتفاقاً ماسکی بر اشد شکست هاست و آنان که در پس پرده این پیروزی های ظاهری پنهانند  بخوبی این  حقیقت را در دل خود معترفند.

حیات دنیوی بشر مکتب اصالت شکست و ناکامی است و عرصه در هم شکستن آرزوها و آرمانهای دنیوی. پس حق حیات دنیا را بایستی در ذات این شکست ها جستجو کرد و اصلاً کار اهل معرفت و عرفان جز این نیست یعنی جستجوی  گوهره بقا در خرابات فنا. و اتفاقاً هر گنجی را باید درخرابه جستجو کرد زیرا آسانتر است و بهتر می توان کاوید و زیرورو نمود. هر شکستی دربی  به عالم غیب وجود است. در  واقع آنچه که حق  نامیده می شود و همه در جستجوی آن هستند حق ابطال زندگی آنهاست . ابطالها و شکست ها را نباید طرد ولعن نمود واز حریمش گریخت. اگر چنین کنیم از حیات دنیا جز  عبث و خاطره تلخ و زهر آگین  خیانت باقی نمی ماند و این توشه ای بس هولناک است که به آخرت می بریم  این همان ماده اولیه دوزخ است  که ما را به سیطره ابلیس می کشاند. پس حق آن است که اولاً از شکست خود نگریزیم و آنرا به نسیان نسپاریم  و ثانیاً بدانیم که حقی را که در این آرزوها جستجو می کردیم اینک در خرابات آن نهفته است پس با دیده انصاف و معرفت آنرا بکاویم و به حق خود از زندگی نمی رسیم مگر اینکه شکست را بپذیریم  و آنرا به گردن بگیریم و دیگران را علت و مسبب شکست خود نخوانیم. و اینکه آنچه که از میان رفته با مرگ از میان می رفت. پس بر آستانه آخرت و عالم غیب قرار داریم و نباید گریخت.

هر که حق جوتر باشد خداوند هم یاریش داده و در امور  دنیوی سریعتر و عمیقتر شکست می خورد تا سریعترو عمیقتر حیات  خود را بکاود و به حق  جاودانه خود دست یابد.

حیات دنیا فقط به کام گاوو خر و حشرات خوش است که جز لذایذ دمدمی دنیا چیزی  نمی خواهند که تازه همین خوشی هم بالاخره از دماغشان بیرون می آید زیرا آدمی ذاتاً حقی ورای دنیا را می خواهد و لذا لذت بردن از دنیا هم مستلزم خود فریبی  فزاینده تا سرحد جنون و مالیخولیاست. کل حیات دنیا در ذات خودش میرا و تباه شونده و نهایتاً نابود شونده است ولذا نمی تواند در خودش برای خودش هدف باشد پس چگونه می تواند برای بشر هدف شود. دنیا ذاتاً مأمور ناکام سازی بشر است تا آدمی از حواس  و هوش دنیوی خود فراتر رود و به هوش و حواس ماورای طبیعت دست یابد و خود را از دنیا بالا بکشد. حتی پیروزیهای بزرگ دنیوی محصول شکست در امیال کوچکتر است. دنیا نردبان تعالی و سکوی پرش انسان است. پل گذار است  که بزودی خراب می شود و اهالی آنرا با خود دفن می کند. آدمی هر چیز محبوبی را که از دست می دهد اگر نگریزد و تأمل کند می بیند که آن محبوب از دست رفته براستی قابل دوست داشتن نبود و این محبوبیت یک جنون بوده است و لذا از بابت این ناکامی شاد می شود. هیچ امری براستی محبوبی از دست رفتنی نیست. هر چه که خراب می شود باطناً خراب بوده است. پس آدمی همواره دچار جنون است و فقط با شکست این جنونها علاج می شود مخصوصاً جنونی که عشق نامیده می شود.

هر چیزی تا در نزد انسان شکسته نشود مغزش عاید نمی گردد.

 

کی عاشق است و کی معشوق؟

 

مرد دعوی عشق میکند که خود را از هر مسئولیتی در زندگی زناشوئی مبرا کند و زن هم شهامت طرح مطالبات خود را نداشته باشد  از جمله تقاضای  حقوق از بابت کار کردن در خانه . و زن هم این ادعا را باور می کند تا خود را معشوق کند و  احساس فرشته خوئی نماید ولذا او هم خود را از هر مسئولیتی در زناشوئی مبرا کند و برای ابتدائی ترین وظایف خود هزار ناز و عشوه و منت نماید. در این تجارت شیطانی که نام مقدس عشق را به یدک می کشد بتدریج شاهد پیدایش عقده ها و کینه ها در رابطه می شویم و به ناگاه به بهانه ای دعوی عشق از میان می رود. این خود واژه مقدس عشق است که خود را از این منجلاب بیرون می کشد.

اینست که در ازدواجهائی که بیشتر شعار عشق به یدک می کشد شاهد تشنجات و تناقض ها و جنون هائی حیرت آور هستیم.

مسئله اینست که آدمی بر شهوات و نیازهای طبیعی خود نقاب عشق می کشد تا نیازهایش را کتمان کند زیرا این نیازها را در شأن خود نمی  داند و  این همان کبر وغروربشر است که کالای شیطان است. اینست که در محکمه های طلاق بناگاه زن و شوهر حرفهائی به یکدیگر می گویند که گوئی تازه از خواب بیدار شده باشند. دعوا بر سر ابتدائی ترین نیازها و غرایز حیوانی است که فلج شده است  و در لباس عشق خفقان گرفته ودهان طرفین را بسته است.

حقیقت اینست که بقول قرآن «اگر کسی را دوست داشته باشی خدا را شدیدتر دوست میداری.» - حالا بگوئید که هنوز هم عاشقید؟

 

سرّ دل

 

این راست است که دل نقطه سرّ وجود است و بزرگترین سرّ آن اینست که هر که بغیر خدا و اهل خدا را دوست بدارد و در خود جای دهد دچار حریق می گردد و خانمانش می سوزد.

کار دل جز عشق و دوستی نیست ولی عشق و دوستی  با کسی که اهل دل باشد و حق دل را بشناسد تا حقوقش را رعایت و ادا نماید و نه اینکه دل را به لجن و فساد بکشد. و جز خدا پرستان خالص و عارفان واصل مستحق راه یافتن به دل نیستند و مابقی ویرانگر و هلاک کننده دل و صاحب دل می باشند .

ممکن است گفته شود که عشق و  دوستی و دلداده گی به اختیار و اراده آدمی نیست آری. ولی عقل و معرفت به همین کار می آید  که آدم دل را بهر کسی ندهد. چگونه ؟حواس آدمی مجاری ورود جهان به دل است. وقتی آدمی گوش و چشم  وسائر حواس  خود را به نااهلان ندهد دل هم مصون می ماند زیرا هر آنچه دیده بیند دل کند یاد. در اینجا چشم  مهمترین نقش سرنوشت ساز را برای دل ایفا می کند. نگاه نکردن به نامحرمان و کافران  و کلاً به بت های دنیوی و زرق و برق بازار امری است که دراراده انسان است. انسان اختیار دل خود را ندارد ولی اختیار دیده و گوش و دست و  پای خود را دارد که به سمت نااهلان نرود و به آنان دل و گوش و چشم نسپارد  تا خانه خدای خود را به آتش نکشد و در آن نسوزد.

بسازم   خنجری نیشش ز فولاد     ز نم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

چگونه خدا را در خود بشناسیم؟

 

آنچه که در انسان موسوم به ندای وجدان است همان صدای خداست که با آدم حرف می زند. و کسی که از این ندا پیروی می کند بتدریج بازبان خدا در خود آشنا می شود و خداوند هم نشانه های خود را بر او در همه وقایع حیات روزمره آشکارتر می کند وعلائم  غیبی و متافیزیکی را در می یابد و این روند نهایتاً به آنجا می رسد که آدمی حضور  بلاوقفه او را در خود درک می کند ودر بیرون از خود نیز جز خدا نمی بیند. این همان راه و روش عرفان عملی است و فقط کافی است  که انسان اهلش باشد و بخواهد. راهی آسانتر از این برای رستگاری و تقرب الی الله ممکن نیست. ولی در درون آدمی ندای دیگری به موازات ندای وجدان حضور دارد که معمولاًً در نقطه مقابلش سخن می گوید . و این ندای شیطان است که سعی میکند که از ندای وجدان شانه خالی کند و روش او هم توجیه و تحریف و خود فریبی است و فلسفه بافی. از اینجاست که فرد سالک و حق  جو نیاز به یک پیر  معرفت دارد که عارف برباطن باشد و یک شیطان شناس تمام عیار که خط بین حق و باطل را بنمایاند ونیز اینکه به انسان آن قدرت روحی عمل به حق را بدهد. و لذا هیچ انسان حق جو وصادقی هرگز خود را بی نیاز از یک مراد معنوی نمی یابد. این همان مکتب عرفان علوی و مذهب پیر و مریدی است

 

آیا خداوند نمی تواند همه را مؤمن سازد؟

 

خداوند در کتابش می فرماید  که اگر اراده کند به یک آن همه انسانهای روی زمین تبدیل به مؤمنانی خالص می شوند. ولی خداوند حق و ارزشی ورای ایمان و رستگاری و بهشت در آدمی نهاده است و آن حق چیزی است که انسان را خلیفه خدا و اشرف مخلوقات نموده و مسجود ملائک ساخته است . آن حق همانا حق اختیار و انتخاب است. خداوند، ایمان واخلاص و عشق و عبودیت ویگانه پرستی و مجموعه فضائل حاصل از آنرا به یک آن به کسی اعطا می کند که آنرا بخواهد و اراده کند. این همان معنای «بخواهید تا اجابت کنم» می باشد. آدمی هنری جز خواستن ندارد و هر چه که بخواهد می یابد. این توانائی از جانب خداست ولی خواستن باید از خود انسان باشد . و اما خواستن هر چیزی حاصل معرفت درباره آن چیز است و آدمی تا چیزی را به تمام وکمال درک نکند اراده نمی کند ولذا نمی یابد. پس این خواستن تماماً برخاسته از معرفت است یعنی خودشناسی . تا انسان در جریان خودشناسی به فقدان نیکی و فضیلت  و حقیقت در خود نرسیده باشد  جداً آنرا طلب نمی کند. تا آدمی به عدم خود نرسیده باشد وجود را نمی طلبد . تا آدمی بطالت را در خود ندیده باشد حق را طلب نمی کند . پس دعا و اراده و همه ارزشهای الهی محصول خودشناسی است . خداوند آدم و حوا را انسان کامل آفریده بود ولی چون انسان درباره اش معرفت نداشت آنرا از دست داد تا دوباره طلب کند.

 

آسانترین راه زندگی

 

خداوند در کتابش می فرماید آنانکه اسلام را سخت معرفی می کنند وآنرا محال و شاقه می خوانند منافق هستند ومی خواهند که راه خدا را بر مردم سد کنند.  در قرآن راه هدایت معروف به صراط المستقیم است یعنی سر راست ترین و ساده ترین راه و روش زیستن.

آیا براستی دروغ گفتن راحت تر است یا راست گفتن؟ صادق بودن راحت تر است یا ریا کردن؟ وفا کردن راحت تر است یا خیانت و مکر و پلیدی کردن؟ دزدی کردن راحت تر است یا قناعت کردن؟ چاپلوسی و فریبکاری راحت تر است یا عزت نفس وصمیمیت؟ آیا از طریق فحشاء و هرزه گی جلب نظر کردن راحت تر است یا از طریق حیا و عصمت؟ آیا صبور بودن راحت تر است یا شتاب و سگ دوئی؟ آیا جنگیدن راحت تر است یا مذاکره کردن؟ آیا بخشیدن راحت تر است یا انتقامجوئی ؟ وو......

پر واضح است که برای یک آدم که سلامت حتی حیوانی هم داشته باشد و هنوز دیوانه نشده باشد  راه دین بسیار راحت تر است و راه کفر تماماً زحمت و زجر و  عذاب و جان کندن و سوختن است . پس فقط احمق ها و دیوانه ها به راه کفر  می روند زیرا شاقه ترین راه و روش زیستن را بر می گزینند. و احمق تر و دیوانه تر از اینها کسانی هستند که کافرانه زندگی می کنند وتظاهر به دین می نمایند یعنی منافق ها.

 واما چرا بقول قرآن همواره اکثر مردمان به راه کفر ونفاق می روند؟ چرا اکثراً  احمق و دیوانه اند و گوئی با خود عداوت دارند؟ آیا کافرانه زیستن خود عذاب نیست؟ عذاب چه صفتی در بشر است؟ عذاب بخل نسبت به دیگران! آنکه چشم دیدن سلامت  وعزت و راحتی دیگران را نداشته باشد خودش هم نمی تواند زندگی راحتی بکند. و این مصداق سخن سعدی است که : بنی آدم اعضای یکدیگرند . در واقع بنی آدم از روح وجان ونفس واحده اند. کسی که سلامت و سعادت دیگران را نمی خواهد نمی تواند سعادت خود را بخواهد. پس بخل و حسد منشأ ذاتی کفر بشراست و لذا بقول قرآن آدم بخیل در واقع نسبت بخودش بخیل است . پس دین و ایمان و شرافت و سعادت بشر محصول مردم دوستی و عشق به مردم است و این اساس فطرت پیامبران خدا بوده است و شریعت و احکام دینی آنها محصول طبیعی این عشق بوده است . پس گوهره دین وسعادت و عقل  همانا بشر دوستی و دیگر دوستی است وکمال دین وسعادت وعقل آن است که آدمی دیگران را بر خودش ترجیح دهد و این ذات نبوت است. پس می بینیم که حماقت و جنون از شقاوت وبیرحمی بشر به  دیگران است.

 

انسان تا دیگران را دوست نداشته باشد نمی تواند خودش را دوست بدارد. این اصل اول در خلقت انسان است. آتش دوزخ همان آتش بخل وحسد است.

پس بیائیم دعا کنیم که : خدایا آتش بخل را از وجودمان برانداز!

 

اعتراف بعد از رسوائی(تجاهل)

(شیطان شناسی)

 

یکی از ترفندهای ابلیس بدانگونه که در قرآن می خوانیم اول تجاهل است و بعد از رسوا شدن هم اعتراف کردن است . این صفت را می توانیم در بشر امروز و بلکه در نفس خودمان به دقت مورد مطالعه قرار دهیم. هنگامی که در مقابل حقی قرار می گیریم تا مدتها خود را به حماقت و نفهمی می زنیم ولی در پنهان با آن مبارزه می کنیم تا تصدیقش نکنیم. ولی آنگاه که رسوا شدیم باز به مکر جدیدی متوسل می شویم و آن اعتراف به جهل خویشتن است . در واقع هرگز به مکر و پلیدی خود و عداوت آگاهانه و ناحق خود اعتراف نمی کنیم.به جهل خود اعتراف می کنیم تا همچنان بتوانیم از تجاهل به عنوان حربه ای بر علیه حقیقت استفاده کنیم. ابلیس بیشتر از همه ملائک بر حق و علم ادم آگاه بود  ولی خود را به تجاهل زد تا او را تصدیق نکند. بعد هم که علم آدم آشکار شد آنگاه کاسه داغتر از آش شد و به دفاع از توحید و یگانه پرستی پرداخت و برای خدا دل سوزانید و خدائیت او را در خطر می خواند ولذا باز هم آدم را سجده نکرد. دست اخر که باز هم رسوا شد بر علیه خود خدا تیغ کشید  وخدا را متهم به مکر و فریبکاری  کرد در حالیکه در مرحله اول خدا را متهم به جهل می نمود. همه این صفات شیطانی در نفس کافرانه بشر هم حضور دارد و بهتر است  که فهم نموده و مراقب باشیم. تجاهل بزرگترین نشانه حضور شیطان در بشر است.

 

 استاد علي اكبر خانجاني

(‌ تصديق كنيد تا نجات يابيد. )‌

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386   توسط  توحید   | 

 

فراخوان در پست وبلاگ زير:‌

 

                                 حلقه ارتباط ویژه

 

روانشناسی لقاء الله

 

در قرآن کریم می خوانیم که در پایان جهان و روز قیامت کبری آنگاه که خداوند نقاب از چهره براندازد  کافران می گویند که ای کاش هرگز آفریده نشده و خاک می بودیم. و آنگاه خودرا با صورت در  آتش دوزخ سرنگون می کنند. آیا براستی هرگز درباره این واقعه اندیشیده اید.

آیا کافران یعنی منکران و جود خدا و قیامت کبری ولقاء الله  چر ا چنین می گویند و چرا با «صورت» خود را در آتش می افکنند واز خود انتقام می ستانند. آیا در دیدار جمال پروردگار  چه می بینند؟

بنظر ما طبق صدها حکمت و حدیث از علی(ع) که قیامت خود را برپا کرده بود و خداوند را دیدار می نمود آن جمال یگانه که در پایان جهان بر کل بشریت آشکار می شود برای هر کسی همان جمال ذات خودش می باشد. طبق این سخن که « خودشناسی خداشناسی است» و «خداوند همان خود خود هر کسی می باشد».

روانشناسی  واقعه لقاء الله در قرآن فقط  در این صورت قابل فهم است و لاغیر. از اینکه کافران می بینند که منکر و خصم خود بوده اند . هر کسی جمال خود را درجمال خدا دیدار می کند. همانطور که خداوند در خلقت ازلی از صورت خود به آدم صورت بخشید و از روح خود در آدم دمید و از علم خود به انسان علم داد  و او را جانشین خود در جهان ساخت.

 

 

فلسفه تاریخ خدا

 

تاریخ تمدن ، تاریخ گریز انسان از تنهائی است بمیزان  احساس تنهائی . تنهائی بمعنای تن شده گی محض است بمعنای بیگانه شدن از ذات خویشتن که خداست. پس تاریخ تمدن که تاریخ گردهمائی بشر است همان تاریخ سیر کفر بشر است  واز هبوط آدم وحوا از بهشت آغاز شد که آغاز تنهائی است. بشر هر چه که در تاریخ به پیش می رود وبه قیامت بمعنای رویاروئی با خدا نزدیکتر می شود تنهائی اش هم شدیدتر و عمیقتر می شود ولذا گریزش از تنهائی هم بیشتر شده و تجمعات بشری هم شدیدتر و کلان تر می شود.

گریز انسان از تنهائی عرصه ابتلایش به انواع دروغ و فریب  وفساد و تبهکاری و جنایت و جنون است زیرا گریز از خداست.

تاریخ بشر به لحاظی عرصه قیامت تنهائی بشر است قیامتی که نهایتاً او را به جبر با ذات تنهائی اش یعنی خدا روبرو می کند و آنگاه از شرم می گوید: ای کاش خاک می بودم! و  آنگاه خود را در دوزخ سرنگون می سازد. تا بتو اند تاب تحمل تنها ماندن را داشته باشد  و  خدایش را در صلح و دوستی دیدار کند یعنی جمال تنهائی خود را ببیند. تاریخ چیزی جز « تا رُخ» نیست : رخ تنهائی ! آن یگانه تنهائی که انسان را آفرید تا از تنهائی خارج شود وگویا جز انگشت شماری تاب این دوستی را نداشتند : دوستی با تنهائی خویشتن: دوستی با خدا ! تاریخ ، تاریخ تنهائی خدا در میان بشر است.

 

 

فلسفه عذاب

 

« عذاب» یک واژه قرآنی است که در لغت دارای  دو معنای متفاوت است : زجر و تنهائی! و این هر دو معنا در واقعه  عذاب کشیدن انسان در همین جهان رخ میدهد که زجر کشیدن وادی نخست از هر عذابی است و بیکس و  تنها و مجرد  وعذب شدن هم نتیجه نهائی حاصل از عذاب است.

اصولاً هر گناه  و خطائی در انسان حاصل پرستش دیگران به قصد تأئید و تقدیس و خودپرستی در نزد دیگران است. این همان پیروی از فرهنگ و نظر اکثر مردمان است که در قرآن کریم ، نهی شده است زیرا موجب ضلالت و ظلم فرد می شود. آدمی در این ضلالت مرتکب ظلم می شود و سپس بواسطه این ظلم مواجه با انواع عذابها می گردد و زجرها می کشد و در جریان این زجرها جبراً از همه آنهائی که موجب فریبش شده و فریبشان داده بیزار و منزه می گردد و نفساً توبه می کندو این همان تنها شدن است.

به لحاظی دگر آدمی از روی جهل همواره از تنهائی نفس و تجرد باطنی گریزان است و به دیگران پناه می برد و در دیگران گم می شود و دیگران را به نفس و دل خود وارد می کند واز خود بیگانه و دیوانه و مسخ می گردد و دراین عرصه مرتکب گناه و جنون و جنایت می شود. و لذا عذابها موجب تزکیه جبری نفس انسان می شود ودوباره سلامت را به نفس باز می گرداند.

این همان حق دوزخ در حیات دنیا و آخرت است . و آنکه در دنیا از غیر پاک نشود درحیات بعد از مرگ به دوزخ مبتلا می گردد تا پاک شود. یعنی خودش شود و از غیر خود زدوده گردد و هستی یابد.

 

 

نخواستن ، نتوانستن است؟؟؟

 

« بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را »

این آیه جوهره کل دین خدا در همه مذاهب حقه محسوب می شود بیانگر یک  اصل عرفانی در قلمرو انسان شناسی و شناخت ذات اراده بشر است. و بدین معناست که آدمی هر چه که از خود خدا بخواهد  اجابت و ممکن می شود. ولی خواستن خود خداست و نه مخلوقاتش . و این مهمترین سوء تفاهم در قلمرو  دین  ودعا و عبادات است که می پندارند که انسان هر چیزی که از خدا بخواهد می دهد. و  اینگونه است که بنای یک کفر ارادی و آگاهانه تحت عنوان آیه ای از خدا پدید آمده است زیرا هرگز چنین خواسته های دنیوی اجابت نشده الا بمیزان تلاش ( الا ما سعي ) . این برداشت غلط از آیه مذکور یکی از بزرگترین معصیت ها بر خدا و دین اوست و اما خواستن خود خدا یعنی چه؟ خواستن صفات او که همان فضائل  اخلاقی و عرفانی است : علم، حکمت ، تقوی، پاکدامنی، محبت، و خلاقیت روحانی . اینها آن اموری هستند که خواستن را در سریعترین زمانی عین توانستن وبلکه شدن می کنند. و نهایتاً خواستن دیدار جمال پروردگار که عالیترین حد از این آیه مذکور است. بنابراین اساسی ترین دعا اینست : خدایا  تو خود از ما بخواه که تو را بخواهیم.

 

 

محصول عشق

 

عشق چیزی جز جاذبه بین دو قطب متضاد نیست و لذا از قانون الکترومغناطیس  پیروی می کند. دو قطب مثبت و منفی بهم جذب می شوند و بعد از تخلیه بار الکتریکی از هم دفع می شوند. عشق بین انسانها هم بر همین اساس عمل می کند : جاذبه بین خوب و بد، مهربان وشقی، پاک و ناپاک، مؤمن وکافر، عاقل وجاهل و .... و لذا بهترین انسان عاشق بر بدترین انسان می شود یعنی ناپاکترین ها جذب پاکترین ها می شوند و پاکی  ونیکی را از آنها می گیرند. پس عشق عرصه مبادله نیکی است و لذا قلمرو تربیت انسانهای پست است و تعالی معنوی و عرفانی انساهای نیک . در این مبادله آدم بد تبدیل به آدم خوب می شود وآن جناح خوب هم به معرفت می رسد و بر حق نیکی  خود علم می یابد. رابطه بین نیکان از جنس عشق نیست بلکه دوستی و محبت و ارادت است. عشق مربوط به رابطه بین نیک و بد است. بهرحال هر درجه وکیفیتی از عشق تحصیل همان درجه از نیکی و معرفت برای طرفین رابطه است و بنابراین خلاقترین نوع رابطه بین انسانهاست و رابطه ای که چنین محصولاتی نداشته باشد هر چه باشد از جنس عشق نیست. عاشق به معرفتی برتر می رسد و معشوق به نفسانیتی نیکوتر. و هر چه که حقوق عشق بیشتر ادا شود محصولاتش بیشتر است. حق عاشق از خود گذشتن است و حق معشوق هم اطاعت است. در عشقی که این حق هیچ ادا نشود محصولی جز ندامت و تباهی ندارد.

از آنجا که انسان ذاتاً دشمن خویشتن است جذب ضد خود می شود و اینست راز عشق!

 

 

راز دعای اجابت ناشده

 

اگر خواهشی دارای شرایط اجابت باشد و باز هم اجابت نشود چه می شود. در اینصورت یا آن نیاز به صورتهای دگر اجابت می شود و یا فرد در نفس خود بی نیاز می گرددکه این برترین  نوع  اجابت یک نیاز است . زیرا آنگاه که نیازی برآورده شود همواره مستلزم استمرار شرایط  وامکاناتی است که نیاز را ارضاء نماید ولذا ذات نیاز هرگز از میان نمی رود. پس عالیترین ارضای نیازی آن است که اصلاً آن نیاز در انسان از بین برود وآدمی به مقام بی نیازی که مقام خداست ارتقاء یابد. و این مقام انسانهای عارف و اولیای خداست . و اینست که درمعرفت توحیدی حتی از درگاه خداوند چیزی خواستن نیز نوعی شرک و گناه محسوب می شود و بهترین دعا همانا دعای بی نیازی است و نه ارضای نیاز. اگر آدمی به محبوب دلخواه ویا مقام و ثروت مطلوبی برسد اینها جملگی هر آن در معرض خطرند وآدمی تمام عمر بایستی نگران حفظ آنها باشد ولذا دریوزه امیال خود باشد. پس خوش به آن دعائی که اجابت نمی شود و داعی هم تسلیم و بی نیاز می گردد.

 

  

بحران علوم انسانی در کشور ما

 

« انقلاب فرهنگی» در سالهای نخست انقلاب بر خلاف نامش تنها چیزی که نبود انقلاب فرهنگی بود وبلکه فقط یک انقلاب سیاسی در نظام اداری و رهبری دانشگاهها بود. در کشور ما بسیاری از عناوین بی محتوایند و در بطن خود چیز دیگری را حمل می کنند. انقلاب فرهنگی می بایستی انقلابی در  ارکان و نگرش و ابزارهای فرهنگی می بود. ولی آیا این ارکان  وابزارها  چیستند؟ بی تردید مهمترین آن آموزش و بنابراین کتب آموزشی و آموزگاران هستند. هر چند عنصری اساسی تر از اینها همان نگرش فرهنگی است . در آن سالها ما فقط می دانستیم که چه نمی خواهیم  ولی نمی دانستیم که چه می خواهیم . ما غرب را نمی خواستیم و لی بجای آن فقط اسلام  را شعار  میدادیم ولی نه علوم اسلامی داشتیم و نه آموزش  اسلامی و  نه آموزگاران اسلامی.

پس می بایستی اینها را بوجود می آوردیم . ولی امروزه پس از حدود سی سال هنوز یک جزوه آموزشی مثلاً در زمینه روانشناسی اسلامی یا جامعه شناسی و  اقتصاد یا مدیریت اسلامی نوشته نشده است که ارزش آموزش داشته باشد  الی در سطح نصایح اخلاقی  وبرخی فتواهای فقهی آنهم متعلق به هزار  واندی سال پیش. بدینگونه امروزه در حالیکه هنوز با غرب در نزاع بسر می بریم و هزینه  این نزاع را می پردازیم ولی همه ارکان و ابزارهای آموزش فرهنگی و علمی ما ذاتاً و عملاً غربی هستند و اکثر کتب درسی دانشگاههای ما ترجمه کتب دانشگاههای آمریکائی هستند و  کل نظام دانشگاهی ما در رقابت بانظام آمریکا عمل می کند  و در رقابتی کودکانه و مقلدانه با آن ادامه حیات میدهد. فرهنگ در قلمرو آموزش  تماماً مبتنی بر علوم انسانی است یعنی فلسفه، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد،  علوم تربیتی، مدیریت و بخصوص  طب عمومی  که ساختار انسان شناسی فیزیکی را رقم می زند  . و ما این ساز و برگ را هیچ نداریم  و هنوز انقلابی حرف می زنیم.

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386   توسط  توحید   | 

 

« اسلام  ناب » چیست؟

 

دین اسلام ، دین آخرین و دین آخرالزمان و دین عرصه انسان جهانی است و لذا اسلام ناب بدون هر شرک و نژاد پرستی و اقتدار گرائی فرقه ای و ملی، دینی است که بیانگر نیاز انسان آخرالزمان در سراسر جهان است بدانگونه که ناجی همه مذاهب و ملت ها باشد.اسلامی که بیانگر انسان  واحد و جهان واحد و روح  واحد و نیاز واحد و حق واحد  وخدای   واحد و معرفت واحد و شریعت واحد بر مبنای معرفت نفس نباشد اسلام ناب نیست  وهنوز شرکها و آفت های تاریخی و قومی ونفسانی دارد و آن اسلامی نیست که ناجی آخر الزمان را به جهانیان معرفی کند ونظم و حکومت واحد جهانی را پدید اورد.

در واقع اسلام ناب اسلامی است که از اعماق عرفان توحیدی تبیین  و تدوین شود. همانطور که فی المثل  معارف مولوی و حافظ بر دل هفتاد و دو ملت و مذهب می نشیند ولی این معارف امروزین نیست و باید احیاء  و به  روز گردد. پس اسلام ناب همان عرفان علوی است که همه آحاد بشری را درک نموده و پاسخگو باشد . اسلامی که نتواند همه مذاهب و ملل را تماماً درک کند اسلام ناب نیست. اسلام ناب آن عرفانی است که همه پدیده های  جهان مدرن را در قلمرو فرهنگ و مذهب و سیاست و اقتصاد و علوم و فنون و هنرها بخواند  وحقش را بیان کند ورازش را در انسانیت انسان بنمایاند ویگانگی را آشکار سازد . اسلام ناب آن اسلامی است که حتی یک نفر را بر روی زمین  مستثنی نکند و در خود جای دهد .اسلام ناب اسلام مرده باد و زنده باد نیست . اسلام ناب اسلام ِ ذرات و کرّات است و مال همه است .

 

قرائتی دگر از واقعه کربلا

 

( از مزدک تا حسین)

 

مانی می گفت : خداوند از نور معرفت است ..... مالکیت ، دزدی است ..... و دروغ بزرگترین گناهان است . و به این دلیل  پوستش را کندند وپر از کاه نمودند وبر دروازه شهر آویختند و او رامتهم به حلال سازی زنا کردند. ولی حکمت او در ایران زمین حرام  و قتل عام شد و در عوض  این نور تا اقصاء نقاط شرق و غرب عالم رسوخ کرد و عرفان چینی و حکمت یونانی را پدید آورد. و اما در ایران زمین مدتی بعد مزدک ظهور کرد و حکمت مانوی را تبدیل به یک مکتب اجتماعی نمود واو و پیروانش را نیز قتل عام کردند به همان تهمت ها . و کودکانشان را سربریدند و خانه هایشان را سوزانیدند و گوئی نسلشان را برانداختند تا سلطنت ملایان دربار ساسانی استمرار یابد.  ولی زن مزدک بنام « خرّمه» در لباس مردان سوار بر اسبی به غرب ایران رفت و در آنجا حکمت مانوی و مذهب مزدک را تحت عنوان دیگری ادامه داد که این مذهب به «خرم دینی» معروف شد. و خرمه در واقع یک  پیامبر  زن ایرانی بود که نور دین زرتشت را به مقصود رساند و تا به مرزهای عراق و حجاز  کشاند.

و اما از کل این واقعه پیرزالی از تبار مغان بنام روزبه باقی ماند و به محمد (ص) پیوست و تبدیل به بزرگترین راز دین محمد(ص) شد که : یک ایرانی جادوگر آمده و به یک چوپان بیسواد (محمد) این جادو را آموخته ودینی جدید برپا کرده است تا دین زرتشت و مانی و مزدک را زنده کند ..... !؟

سلمان، محرم اسرار خانه محمد وعلی بود و استاد نخستین  مکتب عرفانی در جهان در مدرسه صفّه  در حیات خانه پیامبر.

واما علی(ع) نیز همان چیزهائی می گفت که مانی می گفت. و او را نیز در حال سجده به اتهام کفر و الحاد به قتل رسانیدند ...... 

و اما شاهزاده ساسانی ، دختر آخرین  پادشاه ایران یعنی شهربانو به طرزی  افسانه ای از خانه علی(ع) سردر آورد و حسین(ع) را به همسری خود برگزید  . این زن نیزهمچون خرمه در لباس مردانه سوار بر اسبی از حجاز بسوی ایران آمد تا قوم خود و خرم دینان را به یاری حسین بخواند تا واقعه مزدک تکرار نشود. و حسین(ع) نیز بهمراه یاران مخلص و خاندانش از حجاز قصد ایران کرد و طبق مذاکرات شهربانو با خرم دینان، قرار بود که سپاه آنها بسوی حجاز حرکت کند وحسین و یارانش هم بسوی ایران آیند وبهمراه این سپاه وارد ایران شده و فرمانروائی ایرانیان را بر عهده گیرد. ولی سرنوشت  چنین  نخواست و این راز بگوش دربار اموی رسید که با سپاهی عظیم کاروان حسین (ع) را در کربلا محاصره و زمینگیر نمودند تا نسل حسین و حسینیان را برای  همیشه براندازند. و لذا حسین و یاران   و خاندانش را هم به شیوه ای که مزدک و مزدکیان را قتل عام کردند، به خاک و  خون کشیدند و حتی به کودک شیرخواره هم رحم نکردند. و عجب که هیچکس در این واقعه نگریست و گلایه نکرد ولی ملایان اموی در همه جا  خلاف این واقعیت را تبلیغ نمودند و گریه بر حسین را ثواب اعظم نامیدند.

بهرحال حسین پشت مرزهای ایران قطعه قطعه شد و باز یک زن بود (زینب) که مکتب برادرش را در همان قتلگاه تدوین وجاودانه ساخت .  و اما شهربانو در خاک ایران در فرار از جاسوسان اموی بطرزی عجیب غیب شد. هیکل  حسین هرگز وارد ایران نشد ولی روحش و حکمتش در طی چهارده قرن از آسمان برمردم ایران چون اشک خون بارید  و مردم ایران را حسینی کرد. ...... این قرائت از تاریخ کربلا به قلم مورخ اروپائی کورت فریشلر است که به واقعیت  نهضت حسینی  بسیار نزدیکتر است  تا آنچه که نوحه خوانان ما روایت می کنند.

 

فلسفه گریه بر واقعه کربلا

 

روایاتی منسوب به ائمه  اطهار(ع) نقل می شود که منشأ اصلی عزاداری حسینی و گریه و شیون بر واقعه کربلاست و آن  اینکه : اگر کسی بر حسین  و یارانش گریه کند همه گناهانش به درگاه خدا بخشوده شده و بهشت بر او واجب می شود حتی اگر تعداد این گناهان از ریگهای بیابان بیشتر باشد و .......

در اینجا دو مسئله وجود دارد که یکی شرعی است و مربوط به اصول دین می شود و دیگری هم امری معرفتی و حیثیتی است . آیا با کدام آیه از قرآن و اصول  دینی و اخلاقی و عقل دینی که اساس دین است می توان درستی روایت مذکور را درک و  تصدیق کرد؟ و بیهوده نیست که همواره بخش قابل توجهی از برگزار کنندگان  مراسم عزاداری  محرم و شبیه خوانیها را  اراذل و اوباش تشکیل می دهند تا سالی یکبار همه گناهان خود را صاف کنند تا بتوانند با خیال راحت به گناهانشان ادامه دهند. طبق روایات مذکور آیا  اصولاً دیگر با سالی یکبار گریستن بر حسین، می توان از ارتکاب هیچ  گناهی هراس داشت. آیا این روایت بنیاد دین و تقوا و اخلاق را نابود نمی کند؟ آیا قرار نیست که احادیث منسوب به معصومین را به عقل و کتاب (قرآن) و سنت و عترت محک  زنیم؟ اگر چنین است پس این نوع روایات که تعدادشان بسیار است بایستی منسوب به امویان و عباسیان باشد ونه امامان شیعه.

و اما مسئله دیگر اینست . اگر مثلاً یکی از عزیزان ما در یک فاجعه دلخراش  جانش را از دست داده باشد و در مراسم تعزیه،  عده ای از روی دلسوزی بخواهند لحظه به لحظه آن فاجعه و جان کندن آن عزیزمان را مستمراً شرح و بسط دهند تاب  تحمل چنین  سوگواری را خواهیم داشت و اصلاً این سوگواران را دوست و دلسوز وهم درد خود خواهیم دانست  و یا بالعکس آنان را دشمنان خود می دانیم که قصد اهانت و آزار و انتقامجوئی دارند. حال قرار است که چنین عملی در باره  کسی رخ دهد که نور هدایت و سفینه نجات وامام مبین و  خلیفه خدا و مظهر عزت و غیرت   وشرف و شجاعت  وقداست خدا بر روی زمین است یعنی سوگواری این چنین درباره حسین و خاندان عصمت و طهارت و یاران  عاشقش.

این نیز دلیل دیگری بر انتساب چنین روایاتی به شقی ترین و مکاّرترین دشمنان محمد(ص) و علی(ع) و فرزندان اوست. آخر کجای آنهمه عظمت قدسی و کمال الهی و محفل عشق لاهوتی، گریه دار و فغان آور و ذلت بخش بوده است؟  چنین واکنشی اگر هم اموی و عباسی نباشد فقط لایق اهل کوفه است که به مشتی خرما، امام خود را فروختند.

براستی که امویان  اهل کوفه هیچ ظلمی به حسین  وخاندان و یارانش نکردند بلکه بخود ظلم کردند . ولی آنچه که ما در عزای حسینی  می کنیم  هزاران بار ظالمانه تر و خصمانه تر و جاهلانه تر از کاری است که آنان با حسین کردند. این چه معصیتی است بر عالیترین و زیباترین و خدائی ترین واقعه ای که در کل تاریخ بشر بر روی زمین رخ نموده است و نور هدایت وسفینه نجات آخرالزمان شده است . و اینک کار بجائی رسیده که فقط درباره نوع موسیقی و آهنگ و سازهای تعزیه اختلافات فقهی رخ نموده است!

آنهم فقط بخاطر آبروی نظام در جهان . آیا عجب است که از بطن عملیات سینه زنی  و زنجیر زنی بناگاه انواع رقاصی های رپ و بریک آشکار می شود؟ هرگز !

برخی این مراسم ها را نوعی تدبیر سیاسی و  انقلابی قلمداد می کنند و می گویند همین زنجیرزنها انقلاب ما را به ثمر ر سانیدندو طاغوت را برچیدند.  و ما می گوئیم آنانکه چنین اعتقادی دارند اصلاً در مبارزات انقلابی کمترین حضوری نداشته اند . نه یک زندان سیاسی ونه یک شهید جبهه و جنگ از این زنجیرزنها و قمه زنها نبوده است .  بروید و تحقیق کنید . هر چند که هیچ تحقیقی بهتر از تعقل نیست. خودزنی با مبارزه انقلابی و ضد ستم منافات عظیمی دارد و بلکه در تضاد آن است. این از اصول روانشناسی اجتماعی و تجربی است.

مگذارید که نهضت حسینی بیش از این به ابتذال و فساد کشیده شود. بگذارید این یک قلم از حیطه دموکراسی و مردم سالاری خارج و در امان باشد و قربانی مصلحت نشود. درخانقاها با « علی علی» اینهمه فساد می کنند ودر خیابانها با «حسین حسین » . اینست آن عزا و ماتم حقیقی  ونه واقعه کربلا. تبدیل سینه زنی و زنجیر زنی به رقص های پسامدرن یک اشکال فنی نیست بلکه یک نفاق ذاتی است که رسوا می شود تا شاید بیدار شویم و چاره ای اندیشیم.

 

روانشناسی عزاداری حسینی

 

گریستن و شیون نمودن بمعنای دل را از ماتم و حزن در اوردن است به همین دلیل آنهائی که به دلیل کبر وغرورشان بخود امکان گریه نمی دهند دچار قلوبی شقی و افسرده و سیاهند .عزاداری حسینی کلاً تحت الشعاع این قاعده قرار دارد  و اکثر عزاداران ثقل واندوه یکساله خود را در این مراسم پاکسازی   می کنند واین از برکات امام حسین است که در هیچ مذهبی دیگر مشابهش نیست.

و اما برخی  ادعا دارند که برای امام حسین و شهدای کربلا گریه و نوحه می کنند و نه بحال خودشان . بهرحال توجیه اعتقادی این جماعت   نمی تواند چندان زیبا و خداپسندانه باشد زیرا آدمی بحال   اسوه وناجی خود گریه نمی کند بلکه این اوست که بحال ما گریه می کند. آیا این تحقیر مقدسات و مقام امامت نیست که بحال آنان بگرئیم ؟ ولی این درست است که به یاد عظمت و غیرت  و شهامت و حق پرستی آنان و بحال کفر و دنیاپرستی خود گریه کنیم.  این حق است که خود را در جبهه اهل کوفه بیابیم  و خود را سرزنش کنیم . همانطور که امام پیش بینی کردند که نخستین گروهی که مراسم عزا برپا می کنند اهل کوفه اند ونخستین گروهی که بزم و شادی بپا می کنند اهل شام هستند . ولی بنظر می رسد که ما مخلوطی از این هر دو مر اسم را بپا می کنیم. هم گریه می کنیم و بر سر و سینه می کوبیم و هم شربت و شیر ینی و پلو می خوریم . و این نشانه خوشی نیست. هرگز صاحب عزا از پلوئی که خود می پزد نمی خورد چون از گلویش پائین نمی رود. بهرحال اکثر مردمان در سراسر جهان فقط بواسطه شادی می توانند اندوهگین باشند . بهرحال در  هیچ کجای جهان و در هیج مذهبی آنهم بعد از چهارده قرن اینگونه بخاطر شهادت انسانی مراسمی بپا نمی شود حال بهر نیت و صورتی. اینست راز  واقعه ! بر استی  حسین (ع) کیست ؟

 و براستی که ما شیعه حسینی هستیم و سائر امامان را هم تحت الشعاع حسین (ع) می شناسیم : سفینه نجات .

 

حکمت قبله

 

می دانیم که قبله عبودیت یکتاپرستان تا قبل از اسلام همان بیت المقدس و شهر اورشلیم بود و تا سالهای نخستین ظهور اسلام نیز این قبله  پا برجا بود که بناگاه از بیت المقدس تغییر سمت نمود و خانه کعبه مبدل به قبله مسلمین شد که امتحانی بزرگ برای مسلمانان در آن عهد محسوب گردید و بسیاری در حقانیت دین اسلام تردید نمودند.

براستی قبله چیست ؟

می دانیم که فلسطین و شهر اورشلیم سرزمین صدها پیامبر است. حضرت ابراهیم در آن مکان به ملکوت خدا رسید . حضرت موسی در طور سینا با خدایش سخن گفت وتجلی او را دید  وحضرت عیسی  نیز در همانجا به آسمان معراج نمود. و حتی معراج محمدی اخرین  پیامبر خدا هم از بیت المقدس رخ نمودو نه از مکه. پس کل سابقه ارتباط انسان با خدا از آن  سرزمین بوده است که این معنا در واژه « قبله» نیز حضور دارد که دار ای دو معنای قبل( سابقه) و قبولیت انسان به درگاه خداست. پس چرا قبله تغییر کرد؟ مگر در مکه چه واقعه برتری رخ نموده بود که برترین ارتباط انسان با خدا را تداعی کند که ارتباطی برتر از  معراج محمدی باشد؟   در روایت است که خانه کعبه نخستین خانه ای بوده که بدست بشر یعنی آدم و  حوا بر روی زمین ساخته شده است که به هنگام تجدید بنای آن توسط ابراهیم (ع)  و اسماعیل(ع) هنوز  پایه های آن باقی بوده است . یعنی محل  هبوط آدم و حوا از بهشت بوده است . ولی این کفایت عقلی نمی کند.

بنظر ما در اسلام واقعه ای رخ نمود که برترین واقعه الهی و دینی و  عرفانی تاریخ است که علت ختم نبوت نیز می باشد که سرآغاز آخر الزمان و قیامت پنجاه هزار ساله یعنی عرصه ظهور حق و دیدار با پروردگار است و آن پیدایش انسان کامل و خلیفه خدا یعنی علی مرتضی پرچم دار قیامت و مظهر جلال و جمال حق است که در خانه کعبه متولد شده و از خانه خدا بیرون امده است . یعنی حضور  خداوند در وجود یک انسان و ظهور او از خاک آدمی به نام علی (ع) . و استمرار امامت و عمومی شدن نبوت و خودی شدن وحی در وادی معرفت نفس که قلمرو دیدار خدا در همین دنیاست و آن پیدایش عرفان اسلامی است که سلطانش علی(ع)  است. و این بمعنای پائین   آمدن خدا از عرش است و جایگزین شدن او در وجود یک انسان. همانطور که علی(ع) می فرماید « دل من عرش خداست و تن من کرسی اوست و خدا جز در وجود تن پرستیده و شناخته نمی شود.» این واقعه حقاً برتر از معراج انبیای الهی می باشد . بجای اینکه انسان به آسمان برود خداوند به زمین آمده است و اینست معنای ختم نبوت و آغاز آخرالزمان و قیامت  وامامت . اینست راز قبله مسلمین و حکمت تغییر  قبله از بیت المقدس  به خانه کعبه که محل ولادت علی(ع) است که بمعنای خروج خدا از خانه  خویش است.

 و اما واقعه ای دگر و برتری در صدر اسلام رخ داد که بانی و باعث آن امام حسین(ع) است که سفینه نجات مسلمین است و آن شمشیر کشیدن در جوار  خانه کعبه و خروج از مراسم حج و حرکت بسوی کربلاست . یعنی واقعه ای که خونش را مباح کرد و هزاران تن از یارانش را به تردید انداخت و از کنارش بسوی کاخ سبز معاویه به شام رفتند.

این واقعه تکمیل تغییر قبله و بلکه تحقق عینی فلسفه قبله است و آن اینکه خود امام جمال قبله است . در واقع امام حسین بزرگترین امتحان ممکن را پیش روی پیروانش گذاشت. انتخاب بین امام و خانه کعبه! انتخاب بین خانه سنگی خدا و خانه زنده خدا (امام) ! انتخاب بین قبله و قبله نما ! انتخاب بین خانه  وصاحب خانه!  و این قبله عارفان وشیعیان حقیقی است و قبله ابدی خداپرستان  جمالی وعاشقان روی حق که آماده گی جهانی برای قیامت کبری ولقاء  الله می باشد.

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

هفت طبقه انسانیت

 

آدمی جز دل خویشتن نیست و همه حالات و اعمال و مقامات بشری برخاسته از دل اوست و درجات دل. و دل آدمی هفت وادی یا طبقه و بطن دارد که بواسطه معرفت نفس قابل کشف و فتح است. و کل عالم هستی نمایش هفت طبقه دل انسان است : جهان مادون جمادی، جهان جمادی، جهان نباتی، جهان حیوانی ، جهان شیطانی، جهان ملکوت و جهان الهی. و لذا هفت درجه از دل و انسان  وجود دارد : انسان مادون جمادی، انسان جمادی، انسان نباتی،  انسان حیوانی، انسان شیطانی ، انسان ملکوتی و  انسان الهی . همه این مقامات در آن واحد در هر بشری  حضور دارد ولی هر بشری در آن واحد و درهر مرحله از زندگی و تکامل  خود مقیم در یکی از این مقامات  وجود است . انسانهائی که دلشان از سنگ هم سخت تر است . انسانهائی که چون سنگ هستند . انسانهائی که چون گیاهانند. انسانهائی که حیوان صفت هستند. انسانهائی که در جهان شیاطین زندگی می کنند  ودر تسخیر شیاطین هستند . انسانهای ملکوتی  و انسان الهی که همنشین با خداست . و انسانی که همنشین با خداست و خلیفه خداست سائر جهانها را زیر پای خود و تحت سلطه و نظر خود دارد و این عرش دل است. همه این نوع و  درجات انسانی در قرآن مذکور است. البته هر یک از این  مقامات در  بطن خود دارای  درجات فرعی است و همچنین مراحل انتقالی از مقامی به مقامی دگر وجود دارد. در بطن هر یک از این طبقات می توان به یاری معرفت و جهاد دینی رشد و نمو نمود ولی برای جهش از طبقه ای به طبقه ای دگر جز به یاری یک پیر طریقت ممکن نیست. بدینگونه مراتب معرفت نفس و معراج نفسانی مترادف با مراتب  جهان بینی و جهان شناسی است.

 

وصال و فراق عرفانی

 

آدمی در وصالش با محبوبهایش و عزیزانش ، کور و کر وبلعنده و متجاوز است. و اینست که عمر وصال در این دنیا بس کوتاه است و عاقبتی تراژیک دارد که حداقلش مرگ است. وصال روحانی با عزیزان آنگاه  ممکن می شود که دل به آنها نداده باشیم بلکه دل باید به خدا و اولیای او سپرده شود که کانون عشق ناب هستند و نور محبت. فقط با حضور آنان در دل خویش می توان دیگران را بی هیچ طلب و توقعی دوست داشت حتی دشمنان را. و چون آدمی خود قادر به پاکسازی دل از غیر حق نیست لذا خداوند خودش این پاکسازی را به شیوه های متفاوتی در انسان انجام می دهد که البته در کافران بنوعی و در مؤمنان هم بنوعی دگر است. آنچه که کینه و عداوت نامیده می شود قلمرو پاکسازی دل از غیر خداست برای قلوب کافران. ولی برای مؤمنان واقعه دوری و دوستی رخ  می نماید زیرا هر آنچه دیده  بیند دل کند یاد. خداوند مؤمنانش را در همین دنیا به بهانه هائی از عزیزانشان دور می کند بمانند واقعه ابراهیم (ع) با همسر وفرزندش در تبعیدی انتخابی. از هر که کینه نمودی دور شو تا دوستش بداری! اگر آدمی توان وهنر و معرفت این قانون را داشته باشد سعادتمند و رستگار است.

 

هرمنوتیک «اراده»

 

«اراده» در لغت از مصدر « ردّ» بمعنای گذشتن، عبور کردن و رد نمودن است و در فرهنگ اسلامی قلمرو « لا اله» می باشد یعنی انکار  ونفی  و رد کردن هر چه غیر خدا. در قلمرو  شناخت نفس بمعنای رد کردن امیال  غریزی نفس است و چون دل آدمی کانون میل کردن است پس اراده بمعنای  رد کردن خواسته های قلبی  و به بیان دیگر پا بر روی دل خود گذاشتن و از دل خود گذشتن. و این بمعنای  پیدایش اراده انسانی و انسانی  صاحب اراده است . پس می بینیم  که آنچه در فرهنگ عامه مترادف با اراده است  در واقع ضد اراده است . در معرفت دینی اراده برخاسته از ضد  اراده است  . یعنی پیروی از اراده خود عین بی اراده گی است  واین همان شعاری است که بخصوص بشر مدرن برایش  جانبازی می کند: آزادی! و لذا می بینیم  که اشد اسارتها  و غل و زنجیرها از بطن آزادیخواهی فردی سر بر می آورد  و کل اراده فرد را به بند می کشد. پس آنکه خود اراده خود را به بند می کشد و آنرا رد می کند صاحب اراده و آزادی می شود. از این منظر نیز بهتر می توان درک کرد که چرا همه ارزشهای عامه بشری به ضد ارزش منجر  می شود وهر واژه ای  در نزد مردم  واژگونسالار است و فریبنده ! پس  آیا علمی رها بخش تر از علم هرمنوتیک و تأویل واژه داریم.

 

ظلمت عادات فرهنگی

(مسئله حجاب)

 

در هر قومی برخی از پدیده های فرهنگی صاحب شعور و اراده اند و این بخش خلاق و زنده یک فرهنگ است و آن وجهی از هویت آن قوم است که بر اساس معرفت و اختیار پدید آمده است. ولی برخی دگر از پدیده ها و نمادهای فرهنگی در هر قومی، عادات فرهنگی هستند و این بخش از فرهنگ جنبه کور و ظلمانی و مخدّر و فلاکت بار فرهنگ است و ذاتاً پدیده هائی ریائی و منافقانه اند زیرا بر اساس زور خانواده ها یا حکومتها پدید آمده اند ولذا تا به آخر هم جز بواسطه زور و تهدید استمرار نمی یابند. این وجوه فرهنگی در یک شرایط یا جغرافیای دیگری بناگاه محو می گردد و امحای این جنبه از فرهنگ چون به ناگاه صورت می گیرد بغایت مخرب و نا امن کننده سرنوشت یک فرد یا جامعه است. عادتهای فرهنگی قلمرو کرختی و بیهوده گی یک فرهنگ است. مسئله حجاب زنان در جامعه ما در حدود نیم قرن اخیر یکی از پدیده های کور و ظلمانی فرهنگ ما بوده و یک عادت فرهنگی محسوب می شود و لذا همواره یکی از کانونهای جبر و ریا و نفاق و ظلمت و گمراهی جامعه ما بوده است. در دوران قبل از انقلاب نهضت جبارانه « کشف حجاب» رضاشاهی و بعد از انقلاب هم بواسطه «حجاب انقلابی» این مسئله تا به امروز  بصورت یک عقده و غده فرهنگی در جامعه ما مبدل به یکی از چالش ها و منازعات کاهنده درخانواده ها و کل جامعه ما شده است و متأسفانه تا به امروز ادامه دارد و یکی از زمینه های اصلی بسیاری از مفاسد و بدبختی هاست و علاوه براین مرز بین کفر و ایمان را در زنان ما مخدوش کرده و به نفاق افکنده است و موجب سوء استفاده های هولناکی در درون جامعه و نیز در خارج از کشور بر علیه انقلاب بوده است.

 

حق ظلم

 

ظلم  و خیانت دیگران بما هرگز ظلم و خیانت متقابل ما به آنها را توجیه نمی کند علتش هم آنست که ما دچار عذاب  وجدان و چه بسا عذابهای بدتری  می شویم. این بدان معناست که انسانها فقط در قبال وجدان خود یعنی خداوند مسئولند و نه در مقابل همدیگر. انسانها نمی توانند ظلم همدیگر را ببخشند  فقط می توانند بدیهای همدیگر را ببخشند.

اگر همه مردم جهان جمع شوند نمی توانند ظلم حتی یک نفر را ببخشند . همانطور که اگر  انسانی خدمتی خالصانه انجام دهد همه مردم جهان هم نمی توانند آنرا نابود کنند. این بدان معناست که انسان فقط با خداوند طرف معامله است  یعنی با وجدان و ذات خودش. در معنای نهائی هیچکس قادر نیست که ظلم خود را ببخشد  فقط می توان با توبه و اظهار ندامت از آن ظلم و با خدماتی که می  کند آنرا جبران نماید.

حتی امر قصاص هم در نظر خداوند امری خوشایند نیست هر چند که حقش را داده است ولی آنچه که او را شاد می کند عفو است.

و اما ظلم کردن فقط مال مردم را به ناحق خوردن و یا کسی را به ناحق کشتن و به عهدی خیانت کردن نیست بلکه ظلمی بدتر از همه اینها به ظلمت انداختن دیگران بمعنای فریب دادن دیگران و گمراه نمودن آنهاست . معنای ظلم در امور اقتصادی هم حاصل به ظلمت انداختن دیگران است.

هر که دیگران را گمراه کند نهایتاً خودش را گمراه  نموده است و این بازتاب ظلم در نفس بشر است و انتقام وجدان. در نقطه مقابل ظلم، محبت قرار دارد  دلی که دیگران را دوست ندارد ظالم است . ظلم حق دوست نداشتن است.

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

یکی از مسائل مهم جهان امروز، مسئله آزادی است. گویی بشر امروز هر چه می کند برای رسیدن به آزادی است. بنابراین بسیار لازم است که ما آزادی را تعریف کنیم .

آزادی چیست؟ آزادی یک احساس است که از اعماق دل انسان بر می خیزد و میل به برون افکنی دارد. آزادی قدرتی است که بشر را وامی دارد تا هر آنچه که در درون خود دارد در عالم بیرون به ظهور بکشاند. در واقع آزادی همان ارادۀ به ظهور است. ظهور احساس، ظهور اندیشه، ظهور بیان و ظهور اعمال.

و ترمینال نهایی این ظهورها ( احساس، اندیشه، بیان) عمل بشر است. هر شرایطی که بشر را در این ظهور، محدود کند ایجاد کننده احساس اسارت است. و اگر همیشه دین برای بشر مفهومی جز اسارت نداشته به این دلیل بوده است که احکام دین همیشه بشر را دعوت به محدود کردن اعمال خود ( تقوا و خویشتن داری ) کرده است و همین امر در تضاد با آزادی عملی و اراده به ظهور در بشر است. آزادی یک نیاز ذاتی بشر است زیرا بشر تنها در ظهور احساس و اندیشه و بیان و عمل خود است که احساس وجود می کند و وجود خود را در جهان درک و باور می کند.

اما این ظهور در کجا اتفاق می افتد؟ این ظهور در جهان بیرون از فرد که شامل اشیاء، طبیعت وانسانهای دیگر است اتفاق می افتد و همین امر ظهور بشر را در جهان دچار محدودیت می کند زیرا هر آنچه که در جهان وجود دارد دارای موجودیتی است و هر چه این موجودیت فعال تر و زنده تر باشد، اراده به ظهور در مقابل آن محدودتر خواهد شد. بطور مثال آزادی یا اراده به ظهور یک بشر در مقابل یک شئی و طبیعت و یک موجود زنده و نهایتاً انسان متفاوت خواهد بود.

یک شئی به سبب اینکه بی جان است و خود اراده ایی برای ظهور بالقوه از خود ندارد کاملاً تسلیم ارادۀ بشر خواهد شد و بشر در قبال آن کاملاً خود را آزاد احساس می کند اما چنین آزادی در قبال یک بشر دیگر وجود نخواهد داشت زیرا او نیز دارای ارادۀ به ظهور است و همین امر آزادی را در قبال وی، محدود می کند. بنابراین جهان بیرون به همان اندازه که باعث ایجاد احساس و اندیشه و انگیزه عمل در بشر می شود، میزان آزادی و ظهور و بروز اراده در بشر را محدود می کند و همین حقیقت نشانگر این است که آزادی بیرونی برای بشر دارای حدی است  که این حد یا توسط قوانین طبیعی مشخص می شود و یا توسط قوانین فرهنگی و حکومتی که در هر جامعه وجود دارد.

بطور مثال تن هر بشری برای ادامه حیات خود دارای قوانینی طبیعی و فیزیولوژی است که همین قوانین، محدود کننده آزادی در قبال نیازهای تن است. مثلاً اگر فردی خوردن خود را تحت این قوانین، محدود نکند مبتلا به بسیاری از بیماریها می شود و این بیماریها شرایط جبری را برای وی پدید می آورند که او را از همان آزادی ابتدایی نیز محروم می کنند.

یا اگر کسی در ارضای غریزۀ جنسی، خود را آزاد بگذارد مبتلا به بسیاری از بیماریهای جنسی و عقیم شدگی خواهد شد که همین امر آزادی را برای وی مبدل به ضد آزادی می کند. و یا اگر فردی بر خلاف قوانین فرهنگی و حکومتی جامعه خود عمل کند و از حدی که توسط این قوانین برای آزادیش در نظر گرفته شده، تجاوز کند، مجازات می شود که این مجازات که  میتواند زندان باشد او را ازهمان آزادی داده شده ابتدایی، محروم می کند.

بهرحال بشر برای ارضای نیازهای خود نیازمند جهان بیرون است که همین امر وی را مجبور می سازد تا چه بسا علیرغم میل باطنی خود ازقوانین طبیعی واجتماعی حاکم بر تن وجهان بیرون تبیعیت کند زیرااگر چنین نکند و برآزادی بیرونی خود پافشاری کند. این آزادی مبدل به ضد آزادی خواهد شد واسارتهای نوینی را برایش پدید خوهد آورد زیرا قلمرواین آزادی دنیاست وچون دنیا محدوداست پس آزادی دنیوی نیزنمی تواند نامحدود باشد. اگر آزادی بیرونی همان تعین بخشیدن به خواسته ها و امیال و آرزوها ست سالهاست که بشر بواسطه علم وتکنولوژی توانسته است بر بسیاری از این خواسته ها دست یابد اما همین علم وتکنولوژی در عین اینکه بشر را از بسیاری از اسارتهای دنیوی رهانیده. اما خود، نیازها و اسارتهای جدیدی را برای بشر پدید آورده است.

بطور مثال کشور آمریکا یکی از کشورهایی است که به مردم خود آزادی دنیوی داده است و بواسطه تکنولوژی مردم این کشور توانسته اند از بسیاری از اسارتهای دوران گذشته، برهند اما حال مردم این کشور در اسارت تکنولوزی قرار گرفته اند. مثلاً یک امریکایی اگر اتومبیل نداشته باشد احساس نابودی می کند و تمامیت احساس وجود وی وابسته به میزان درآمدی است که دارد که این اشّد اسارت یک انسان است. انسانی که در اسارت پول قرار گرفته است. همين تفكر در ممالك در حال توسعه با رشدي غلط در حال پياده سازي است. پس هر چه انسان در دنیا آزادتر باشد این آزادی مبدل به اسارتهایی می شود که بشکل بیماری، عادات و...... وی را زنجیر می کند.

اما آزادی مانند هر معنای دیگری دارای دو وجه است: آزادی درونی و آزادی بیرونی، آزادی باطنی و آزادی ظاهری. اگر آزادی دنیوی تنها در کسب دنیای بیشتر ایجاد می شود آزادی درونی در پرهیز از دنیا، ایجاد می شود.

آزادی دنیوی در تضاد با آزادی درونی (باطنی ) است. انسان هر چه در دنیا آزادتر باشد آزادی درونی خود را که حاصل تقوا و خویشتن داری است از دست می دهد زیرا آزادی دنیوی انسان را به سمت وابستگیها و اسارتهای وگناهان دنیوی می کشاند و همین امر معنویت را که ایجاد کنندۀ احساس آزادی باطنی است از بشری می ستاند. اگر امروزه بشر بیش از هر زمانی فریاد آزادی سر داده به این دلیل است که بیش از هر زمانی اسیر دنیا شده است و معنا را از دست داده است و همین احساس اسارت درونی است که وی را اینچنین به فریاد کشانیده است. بهرحال پر واضح است که بشر امروز بسیار آزادتر از بشر دیروز، در دنیا زیست می کند اما اینکه چرا امروز بیش از هر زمانی بشر خواهان آزادی است خود گویای حقیقت ذکر شده است.

آزادی باطنی و درونی حاصل معناست و آزادی بیرونی حاصل دنیاست. آزادی باطنی بشر را از آزادی دنیوی و بیرونی، بی نیاز می کند اما آزادی بیرونی روز بروز انسان را بیشتر در اسارت دنیا قرار می دهد اسارتی که بشر را وا می دارد تا برای رسیدن به آزادی دنیوی، دنیای بیشتری را برای خود فراهم کند اما متأسفانه هیچگاه این اسارت پایان نمی یابد. زیرا تنها راه  رهایی از اسارتهای دنیوی، رو به معنا کردن است نه کسب دنیای بیشتر.

دین حقيقي همیشه انسان را از افسار گسیختگی غرایز نفسانی بر حذر داشته است و بشر را امر به تقوا در پایین تنه ( شکم و زیر شکم ) کرده است که حاصل چنین تقوایی، آزادی باطنی است آزادی که در با لا تنه ( فکر و احساس ) اتفاق می افتد. هر چه انسان خود را در پایین تنه آزادتر بگذارد آزادی بالا تنه ( فکر و احساس ) خود را از دست می دهد و دچار حقارتهایی فکری و احساسی می شود. حقارتهایی که به شکل تعصبّات فرقه ایی، نژادی و مذهبی و کینه و بغض قلبی بارز می شود.

آزاد اندیشی حاصل آزادی باطنی است. آزادی باطنی به دل انسان وسعت می بخشد وسعتی که حاصل آن محبت به دیگران است. اما انسانهایی که در جستجوی آزادی دنیوی یعنی آزادی در پایین تنه خود هستند انسانهایی حقیر و خود خواه و متکبرند که تنها به منافع خود می اندیشند و برای رسیدن به این منافع از هیچ ظلمی فرو گذار نمی کنند. اگر امروز نژاد پرستی و خرافات و تعصبات فرقه ایی و مذهبی در میان اقوام و ملت ها اینچنین شایع شده به سبب این است که بشر بواسطۀ تکنولوژی چنان اسیر دنیا گشته است که تمامی معنای خود را از دست داده. اینان همان کسانی هستند که هیچ اعتقاد و اندیشه ایی را بر خلاف خود نمی پذیرند.

همۀ آزاد اندیشان در طول تاریخ انسانهایی مؤمن و با تقوایی بوده اند. شما هیچگاه نمی توانید بشری هرزه و فاسد و دنیا پرست را بیابید که دارای فکری آزاد و قلبی بدون کینه و بغض باشد.

تفکر و عشق و محبت حاصل آزادی باطنی است و آزادی باطنی نیز حاصل تقواست. تعصبات کور و خرافات و کینه و نفرت نیز حاصل آزادی ظاهری و یا دنیوی است.

حال هر کس می تواند آزادی دلخواه خود را انتخاب کند.

استاد خانجانی 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

گزيده مقالات زير توسط استاد علي اكبر خانجاني به رشته تحرير در آمده و بعد از جمع آوري خدمت شما عزيران همراه، ارايه گرديده است؛ منتها بدليل حجم بالاي اين پست و گرانبها بودن مطالب مندرج در آن، بعد از كپي، باسعه صدر و به مرور زمان و چندين بار مطالعه بفرماييد تا به مدد حق شاهد تاثيرات شگرف آن گرديد.

 

براي دسترسي به ساير مقالات و نوشته هاي استاد بر روي گزينه زير كليك نماييد:

 

                            موسسه عرفان درمانی

 

آدم و حوا

  زن و نخستین گناه :ناز

»گفتیم که ای آدم با همسرت در بهشت بی هیچ زحمتی زندگی کنید و از نعمات آن از هر چه خواهید بر خوردار باشید و فقط به این درخت (ملعون ) نزدیک نشوید که به ظلم مبتلا خواهید شد. پس شیطان هر دو را وسوسه و گمراه نمود و از بهشت بیرون کرد و گفتیم که هر دو از بهشت من خارج شوید که زین پس دشمنان همدیگرید و.

سورۀ بقره

 همه جا آرام و فضا از عشق آدم به حوا سرشار بود . آدم به حوا می نگریست : به محبوب خود . چقدر او را دوست می داشت و با نگاهش تمامی عشق خود را به او منتقل می کرد و حوا نیز در زیر نگاه آدم خود را خوشبخت و جاودانه می یافت و هیچ هراس و نگرانی معیشتی در میان نبود.

 آدم عاشق حوا بود و حوا نیز با تمام وجود عشق او را باور می کرد . اما شیطان اجازۀ نداد که این بهشت ادامه یابد . او مأموریت داشت که این زوج را بفریبد و از بهشت بیرون  کند . ابتدا باید کدامیک را فریب می داد آدم یا حوا را ؟ فریب دادن آدم کار ساده ایی نبود زیرا او عاشق بود و بر گزیدۀ خداوند و همین امر او را از فریب مستقیم شیطان مبرا می کرد اما حوا معشوق بود و به همین دلیل او بیشتر مستعد فریب بود.

شیطان چگونه می توانست آنان را از بهشت براند و یهشت چه بود؟

بی شک بهشت فقط باغ و گل و بلبل نبود ، بهشت حاصل عشقی بود که میان آدم و حوا در جریا ن بود . عشقی که ایجا د کننده اعتما د و باور است . حوا به میزانی که عشق آدم را باور کرده بود به او اعتماد داشت و همین اعتما د باعث شد که او از امنیت بهشتی بر خوردار شود. او در خوشیختی خود تردیدی نداشت زیرا : آدم قدرتمند بود، آدم توانا بود ، آدم عا قل بود و آدم بر گزیدۀ خداوند بود و از همه مهمتر آدم عاشق حوا بود . پس دیگر دلیلی برای نگرانی و هراس وجود نداشت و فقط کافی بود که حوا به آدم اعتماد داشته باشد و همین باور به آدم قدرت می داد تا دنیای زندگی را بپذیرد و آن را به سمت خوشبختی برتر هدایت کند.

 بهشت همان اعتماد بین زن ومرد است و به میزانی که این اعتماد وجود دارد رابطۀ آدم و حوا بهشتی است و به میزانی که اعتما د از میا ن می رود رابطه برزخی می شود . بنابر این شیطان برای از میان بردن بهشت فقط باید حوا را نسبت به عشق آدم مردد می کرد و همین تردید آرام آرام آنان را از بهشت می راند.

شیطان به نزد حوا رفت و به او گفت :آیا به جاودانگی عشق آدم نسبت به خود مطمئنی ؟

حوا پاسخ داد: آری ، او مرا خیلی دوست دارد.

شیطان گفت :چگونه مطمئنی ، آیا او را آزموده ایی؟

 حوا پاسخ داد :او خود چنین می گوید. شیطان گفت :اگر راست می گوید باید این عشق را در عمل ثابت کند ، گفتن هیچ ارزشی ندارد.

حوا در حالیکه به اطمینان خود نسبت به عشق آدم مردد شده بود پرسید چگونه می توانم یقین یابم که او مرا دوست دارد؟

شیطان گفت :به او بگو اگر تو را دوست دارد باید به شجرۀ ممنوعه نزدیک شود.

حوا گفت :اما خداوند ما را از نزدیک شدن به شجرۀ ممنوعه باز داشته است.

شیطان گفت : نکته همینجاست . زمانی عشق او به تو ثا بت می شود که او برای حفظ خوشبختی تو از هیچ کاری ابا نکند.

حوا که دیگر تمامی باور خود را نسبت به عشق آدم از دست داده بود به نزد آدم رفت و در حالیکه در اشدّ ناز گریه می کرد به او گفت :آیا هنوز مرا دوست داری ؟

آدم پاسخ داد : آری ، تو قلب من هستی .

حوا گفت : اگر راست می گویی به درخت ممنوعه نزدیک شو .

آدم گفت : اما خداوند ما را از نزدیک شدن به آن بر حذر داشته است .

 حوا در حالیکه گریه اش شدیدتر می شد گفت : پس دروغ می گویی که مرا دوست داری زیرا اگر مرا دوست داشتی هر کاری برای من می کردی .

آدم نیز برای اثبات عشق خود به حوا به شجرۀ ممنوعه نزدیک شد و به ناگاه آدم و حوا یکدیگر را چیزی جز عورت زشت ندیدند و از یکدیگر بیزار گشتند. شجرۀ ممنوعه همان اعما لی است که از جا نب خداوند برای بشر ممنوع شده است : دزدی ، دروغ ، ریا و.... و بدینگونه بود که آدم به گناه نزدیک شد و خداوند آدم و حوا را از بهشت اخراج کرد.

آنچه که باعث شد حوا به شیطان اجازه دهد که به او نزدیک شود ناز او در قبا ل عشق آدم بود . او با ناز خود می خواست آدم را وادارد تا بیشتر عشق خود را به ابراز کند و همین ناز آرام آرام تمام عشق را نا بود کرد. پس نخستین گناه زن همان ناز او در قبال عشق آدم است. و هزاران سال است که آدم برای اثبات عشق خود به حوا مرتکب گناها ن فراوانی شده است تا او را خوشبخت کند اما این گناهان هیچگاه یقینی را در دل حوا پدید نیاورده است. زیرا حوا روز بروز بر تقاضاهایش می افزاید و آدم نیز مجبور است گناهان بیشتری را مرتکب شود. حوا این را نمی دانست که تمامی عشق آدم به او حاصل ایمان آدم به خداوند است و تمامی بهشت رابطه بر خاسته از همین ایمان است و این همان احساس جاودانگی است. شیطان ابتدا حوا را نسبت به عشق آدم مردد ساخت و سپس خداوند را رقیب حوا معرفی کرد و تنها راه اثبات عشق آدم را پشتکرد آدم به خداوند نشا ن داد و بدینگونه آدم به جهان منکرات وارد شد و با هر گناهی که انجام داد هم ایما ن خود را نسبت به خدا از دست داد وهم عشق خود را به حوا . زیرا این همان بود.

بدینگونه بود که دیگر تمامی بهشت و آرامش میان آدم و حوا از میان رفت و بجای آن بدبینی و تردید و بی قراری حاکم شد که البته حضرت آدم و حوا خیلی زود به فریب شیطان پی بردند و توبه کردند اما متأسفانه فرزندان حضرت آدم وحوا هنوز حاضر به توبه نیستند. هنوز حواهای تاریخ تقاضای اثبات عشق از آدم می کنند و آدم های تاریخ برای این اثبا ت تن به هر گناهی می دهند و در این راستا دست به هزاران تلاش زده و اکتشا فات و اختراعات بسیار دلفریب و متنوعی آفریده تا بتوانند حوا را از خود راضی کنند اما نتیجه معکوس بوده تا جایی که بنظر می رسد رابطۀ آدم و حوا در حا ل نابودی است و این نا بودی نتیجه پشتکرد آدم و حوا به خداوند است ، کفری که هر دو را بی قرار و از یکدیگر بیزار کرده است. بیائید با توبه از ناز حواو حرص آدم بار دیگر عشق و آرامش و جاودانگی و اعتماد را به خانه خود باز گردانیم و بهشت را به یکدیگر ارزانی کنیم و نسل بشر را از نابودی بر هانیم. تا زن بر ناز خود در قبال همسرش فائق نیامده و تا مرد بر تلاش مذبوحانه برای اثبات عشق خود فائق نیامده این رابطه از وسوسه ابلیس رهایی ندارد و کانون گرم خانواده کورۀ آتش دروخ است و عشق همان عذاب النار

 

تاریخ رابطه جنسی بشر 

طبق روایات کتب مقدس در شرق و غرب عالم درک می کنیم که پیدایش شهوت جنسی بین آدم و حوا در بهشت سرآغاز بخود – آیی و بیداری و احساس شرم و گناه و نیز آغاز خروج ان دو از بهشت بوده است . این بهشت ازلی همان بهشت اتحاد انسان با جهان است و فنای در وجود خویشتن و یگانگی با روح خویش است ولی با نزدیکی به درخت ممنوعه آدمی به ناگاه از خود بیگانه و دوگانه شد و لذا احساس منیت و تنهایی و شهوت پدید امد و لذا میل نزدیکی آدم و حوا به همدیگر جهت فائق آمدن بر این احساس بود . همانطور که در تجربه عمومی بشر درک میکنیم که احساس تنهای فقط در رابطه جنسی و اوج لذت جنسی برای لحظاتی از بین می رود . در واقع شهوت جنسی و رابطه جنسی تلاشی برای رجعت مجدد به اتحاد و یگانگی است . شهوت جنسی حاصل احساس تنهایی و انفکاک از روح جهان است . میل به نزدیکی جنسی یک تلاشی فیزیکی و مذبوحانه برای حل شدن در دیگری و رهایی از این انفکاک می باشد . این است که کسانی که احساس تنهایی و انزوای بیشتری دارند و قدرت رابطه عاطفی کمتری دارند میل جنسی شدیدتری هم دارند .

میوۀ درخت ممنوعه موجب پیدایش احساس تنهایی و انفکاک از جهان و بیگانگی از خویشتن شد و لذا احساس اسارت و اضطراب و مرگ و نیستی پدید امد این همان از میان رفتن بهشت بود و دیگر ان بهشت جغرافیایی خاصیت بهشتی رانداشت و ان خروج از بهشت هم یک خروج لزوماً جغرافیایی نبود بلکه خروج روحانی بود همانطور که توصیف بهشت ازلی عیناً یک حیات طبیعی فنای در جنگل و گل و رزق خدادادی در طبیعت می باشد و هر کسی قادر به زیستن در چنین شرایطی نیست به همین دلیل بشر بتدریج از اعماق جنگل خروج کرد و گرد همایی در نقاط دیگر پدید امد که تلاشی برای رهایی از احساس تنهایی و هراس بود . در واقع نزدکی به درخت ممنوعه موجب کفر شد و اتصال روحانی ادم و حوا با خداوند گسست و لذا احساس جاودانگی و خدایی از میان رفت و احساس ترس و مرگ پدید امد . و این نخستین گناه بود که بهشت را از وجودشان خارج کرد و لذا آنها هم در بهشت احساس بیگانگی داشتند و از انجا خارج شدند . پس از خروج از این وضعیت میل به ازدواج و تشکیل خانوداه و همزیستی بعنوان هسته اولیه مدنیت پدید آمد ولی این رابطه موجب پیدایش بغض و کینه و عداوت بین آدم و حوا شد . کل این ماجرا در قرآن و سائر کتب آسمانی و حتی در مذاهب شرق دور وجود دارد .

علت عداوت آدم و حوا پس از ازدواج این بود که دیدند ان احساس تنهایی و هراس و نابودی در این ازدواج هم نه تنها از بین نرفت اتفاقاً هر کسی خودش را بعد از هر رابطه جنسی تنهاتر از قبل یافت و لذا هر کسی طرف مقابل را مسبب این ناکامی تلقی نمود و تهمت و سوءظن و بد بینی اغاز شد و این سر آغاز تاریخ تمدن بشر است و لذا تاریخ تمدن بشری در نهان و آشکار در صحنه خانواده و جامعه تماماً تاریخ تهمتها و جنگهاست که منشاء همه این جنگها جنگ آدم و حوا می باشد جنگ برای گریز از این احساس تنهایی و وحشت نابودی . جنگ برای رسیدن به صلح و اتحاد .

در قلمرو فرهنگ تجربی درک می کنیم که میزان وحشت و بی ایمانی و شهوت باره گی یکی است که این شهوت باره گی اگر به هر دلیلی امکان بروز نیابد تبدیل به افسردگی و انحرافات جنسی و امراض روانی می شود . مگر اینکه به امر تقوا و مراقبه نفس برای بازگشت مجدد به ان وحدت ازلی تلاش شود که همان راه دین است که بعد از نخستین گناه در بهشت با نبوت حضرت آدم آغاز شد . بهرحال آن بهشت ازلی قبل از ارتکاب به نخستین گناه یک بهشت ماقبل از دین و معرفت است و چون برای کسب ان هیچ تلاشی نشده بود به آسانی از دست رفت . مثل سلامتی که تا از دست نرود قدرش دانسته نمی شود و سلامتی حقیقی همواره پس از یک بیماری درک می شود . ان گناه نخستین زمینه پیدایش نبوت و معرفت شد که تماماً راه و روش مسلط شدن بر خویشتن در عرصۀ هراس و تنهایی است . انچه که انسان را به تفکر وامی دارد نیز همین احساس است احساس هراس و تنهایی و از خود بیگانگی در انسان یا موجب رویکرد به دین و معرفت می شود و یا او را به سمت جنون و جنایت می کشاند .

کل تاریخ بشر بر اساس احساس تنهایی و تلاش برای رفع این احساس بنا شده است و امر ازدواج و تشکیل خانواده اساس این تلاش بوده است . ولی بنظر می رسد که در عصر جدید آدم و حوا از تلاش تاریخی خود مأیوس گردیده و لذا امر ازدواج روی به انقراض است و رابطه جنسی هم مستمراً فیزیکی تر و سطحی تر و بی ریشه تر می شود و بنیاد های روحانی خود را از دست می دهد و لذا رابطه جنسی امروزه تبدیل به یک تکنولوژی شده است و میل جنسی همچون ازدواج درحال تباهی است و همجنسگراییها و انواع  عقیم شده گیها بهمراه امراضی همچون ایدز اصل شهوت جنسی را تهدید به نابودی می کند و لذا کل تمدن را بسوی خود- براندازی می کشاند .در واقع یأس آدم و حوا از یکدیگر در جهت  یگانگی ، منشاء یأس مدرن بشر است که کل بشریت را به نابودی می کشاند بنابراین هر تلاش و راه حلی برای احیای این رابطه به مثابه نجات تاریخ بشر است.

 

ماده و معنای وجود

"وجود" همان خداوند است ولا غیر. که آن را به انسان محول نموده و او را جانشین خود ساخته است . و اما وجود حق تعالی در آدم و حوا تجلی گشته است که حوا تجلی ماده وجود است و آدم نیز تجلی معنایش. و هرگاه که این دو به اتحاد رسیدند ذات حق آشکار می شود و دین او زنده می گردد همانطور که در رابطه محمد(ص) با خدیجه و سپس در رابطه علی(ع) با فاطمه(ع) رخ نمود .

هر کجا که دین زنده است آدم و حوائی به وحدت رسیده است.

 

ناز یا محبت

در اندیشه عامه مردم محبت کردن مترادف با ناز کشیدن است درحالیکه ناز کردن و ناز کشیدن بزرگترین دشمن عاطفه و محبت قلبی می باشد زیرا در طرفین رابطه موجب حقارت و مکر و دریوزه گی و منّت است . کسی که ناز می کند در واقع نیاز خود را انکار نموده و بلکه تظاهر به بی نیازی می کند و این اساس مکر و خود فریبی در رابطه است که گوهرۀ صدق  و صمیمیت را نابود می کند . و امّا کسی که ناز می کشد آگاهانه این افکار و مکر را تصدیق می کند و بصورت ترحّم و تحقیر نیاز طرف مقابل را برآورده می سازد و سپس می آموزد تا خودش هم نیازش را بیان و عیان نکند و بلکه بصورت ناز ادا نماید . ولی آنکه در جناح محبوب قرار دارد حاضر نیست که ناز بخرد زیرا خودش فروشنده ناز است لذا فرد عاشق دچار قحطی نیاز و عاطفه شده و کینه می کند . و بدینگونه بنیاد محبت می پوسد و تمام رابطه غرق در تظاهر و مکر و کینه و چاپلوسی می شود . ناز ،عزّت و حرمت و قداست محبّت را به ابتذال می کشد و به صدق امکان رویش نمی دهد زیرا آنچه که تداوم رابطه را موجب می شود صدق و صمیمیت است و ناز دشمن درجه یک صمیمیت و صداقت رابطه است . آنچه که مکر نامیده می شود محصول ناز است و عاقبتش به کینه و خیانت می رسد.

 

کید عظیم زن

کید عظیم زن که بزرگترین ویژه گی هویتی عام اوست چیزی جز ایفای نقش معشوق مطلوب در قبال عشاق خود نیست. زن از این بازی دچار لذتی مالیخولیائی و شیطانی می شود از اینکه با ایفای نقشی ایده آل و فرشته خوی وقدیس برای مدتی هر چند کوتاه مورد پرستش مردی واقع شود . و آنگاه که دستش روشد و رسوا گردید بسراغ مردی دگر می رود و باز همان بازی آغاز می گردد .درست به همین دلیل او هرگز میل ندارد که با عاشق خود ازدواج کند زیرا لو می رود و از پرستش ساقط می گردد . بنابراین او با مردی ازدواج می کند که یک شهوت بارۀ احمق و پولدارو بازیچه باشد و نه عاقل وعاشق . تا بواسطه بدن خود بتواند او را تا آخر عمرش برده خود نماید . چنین زنانی بعد از ازدواج نیز همواره می خواهند در خفا یک عاشق داشته باشند .

لذا اراده به پرستیده شدن زمینۀ روسپی گری زن است . این ویژه گی همه زنان کافر است .

فقط زنی با عاشق خود ازدواج می کند که جداً قصد اصلاح و تربیت وتزکیه نفس داشته باشد و خواهان رشد و معنویت و صدق و عصمت باشد .

ولی زن کافر همواره دو مرده است که یکی را عاشق میخواهد ودیگری را بردۀ خویش . برای یکی  نقش فرشته و قدیس را بازی می کند و برای دیگری نقش واقعی خود را که فسق و بولهوسی است . این زن که خود را بسیار زیرک می پندارد بالاخره هر دو را از دست می دهد و رسوا و ملعون می گردد و برای مابقی عمرش به دریوزه گی واشد ذلّت دچار می شود .

کید عظیم زن که اساس کفر و زنا و شیطنت اوست محصول اراده به پرستیده شدن و سلطه  بر مرد  است وانکار ولایت زناشوئی .

 

فرزند چیست ؟

(آئینه کفر و دین )

فرزند محصول نزدیکترین حد رابطه جسمانی – روانی – عاطفی بین دو تا انسان است که زن و شوهر نامیده می شوند . نطفۀ فرزند در لحظه ای بسته می شود که طرفین رابطه در مدهوشی و بیخودی کامل بسر می برند و در قلمرو فنا هستند یعنی هیچکدام از طرفین خودشان نیستند . در واقع فرزند محصول غایت بیخودی و از خود گذشتگی و اتحاد زن و شوهر در لحظه همخوابگی است . لحظه ای که نه منی وجود دارد و نه توئی . بلکه قلمرو حضور « او » است یعنی حضور خداوند . و لذا خداوند با دستان خودش مشغول خلق جدیدی است و آن فرزند است . پس رابطه همآغوشی عرصه حضور خدا  و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الهی در نزد والدین است و خداوند بدینوسیله والدین را می آزماید در مقام مخلوقیت و دعوی خالقیت . پس فرزند موجودی مستقیم از جانب خدا و بدست خدا خلق می شود و تحویل والدین داده می شود . پس او یک امانت الهی و نشانه خدا در زندگی زناشوئی است . پس واضح است که هیچیک از طرفین رابطه خالق و مالک فرزند نیستند بلکه امانت دار خدا هستند . و این همان اصلی است که اکثر والدین از یاد می برند و خودشان را صاحب و خدا و رزّاق فررند خود می دانند و لذا تلاش برای تملک فرزند یکی از مهمترین اساس کفر  و عذاب و انحراف و تباهی زندگیهاست . این همان اصلی است که اگر به یاد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه  زناشوئی را جهنّم نموده و فرزند را هم تباه می سازد . این باور و یاد اساس  تربیت فرزند است . والدینی که خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود می دانند بی شک او را تباه می کنند و به عذاب می افتند. و بمیزانی که این نگاه و باور وجود دارد فرزند دارای تربیتی الهی می شود و بدست خداوند رشد می یابد و در غیر اینصورت فرزند مبدّل به خاری در چشم والدین می شود و عذابشان می دهد تا دست از تملّک او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائی والدینی است که خودشان را خالق او می پندارند و مالک سرنوشت او .

 

زن کامل

همیشه زن و مرد را  مکمل یکدیگر دانسته اند . این سخن بدان معناست که زن و مرد به تنهایی ناقص  می باشند و در رابطه با یکدیگر است که می توانند به کمال جودی  در خود دست یابند و به همین دلیل است که بیشتر احکام دین بر روابط زن و مرد استوار است .

مرد بار دنیوی وجود را بر دوش می کشد و زن بار معنوی وجود را .

مرد معنا را از زن می ستاند و زن دنیا را از مرد می ستاند  و در تبادل دنیا و معناست که این دو به تعادل وجودی در خود می رسند و آرامش و قرار می یابند .

در ذات زن گوهره ایی وجود دارد که مرد را به آن عاشق می کند و در این عشق است که مرد ، معنا را از زن دریافت میکند و زن نیز با تسلیم شدن در قبال عاشق ، دنیا را از مرد می ستاند . مرد عاشق موظف است در قبال معنایی که از معشوق دریافت  می کند  دنیای وی را تأمین کند و زن معشوق نیز موظف است به ازای دنیایی که مرد برایش  تأمین می کند معنای وجودش را تسلیم مرد کند .

بنابراین عاشقیّت هویّت ذاتی مرد است و معشوقیت هویّت ذاتی زن است و دیگر هویتّهای مرد و زن از این هویت ذاتی مرد  نشأت می گیرد . بطور مثال اگر در زندگی، مرد همیشه فاعل است و زن مفعول ، مرد همیشه سازنده است و زن مصرف کننده و غیره به همین دلیل است .

اما عاشقیت و معشوقیت دو هویّت داده شده از جانب خدا به زن و مرد است . دو هویتّی که مرد و زن برای رسیدن به آن هیچ تلاشی نکرده اند بلکه آن را بعنوان هدیه از خداوند دریافت کرده اند . و مرد و زن به میزانی که آداب عشق را در رابطه با یکدیگر ادا نکنند خداوند نیز این هدیه را از آنان  می ستاند . اما این آداب چیست ؟

مردی که با منّت دنیای زن را تأمین می کند و زنی که با منّت وجود خود را تسلیم مرد میکند هر دو آداب عشق را زیر پا  می نهند و خداوند نیز این دو هویت ذاتی را از آنان  می ستاند ، هویتی که تنها آبشخور احساس وجود در زن و مرد است . زیرا مرد به میزانی که عاشق است احساس وجود دارد  و زن به میزانی که معشوق است دارای احساس وجود است و زن و مردی که این هویّت ها را از دست دهند مواجه با احساس پوچی و افسردگی در خود خواهند شد .

بنابراین زن و مرد برای حفظ  مقام عاشقیّت و معشوقیّت در خود باید تلاش کنند و با تکبری که بواسطه این دو هویّت در آنها پدید می آید در خود جهاد کنند . زیرا عشق در عاشق و معشوق ایجاد تکبری ویژه می کند . عاشق از بابت اینکه چنین قدرت دوست داشتنی دارد به خود مغرور می شود و معشوق نیز از بابت اینکه  این چنین دوست داشتنی است  به خود مغرور می شود و همین تکبر است که باعث می شود مرد با منّت دنیای زن را تأمین کند و زن نیز با منّت وجود خود را تسلیم مرد کند .

بنابراین جهاد با تکبر برخاسته از عشق در زن و مرد، تنها راه حفظ این هویت در آن دوست . اما تا زمانی که مرد در مقام عاشق است و زن در مقام معشوق هنوز هیچ کمالی رخ نداده است زیرا زن و مرد همچنان دو انسان ناقصند که باید بواسطه یکدیگر نقص خود را جبران کنند .

مرد ناقص است به سبب اینکه فاقد آن گوهرۀ معنوی در خود است همان گوهره ایی که بواسطه آن بر زن عاشق شد یعنی نیازمند زن شد و زن ناقص است به سبب اینکه فاقد آن قدرت وتوانایی و تعقلی است که بتواند زندگی آرامی را در دنیا برای خود پدید آورد و همین نقصان است که او را به تعقل و قدرت مرد نیازمند  ساخته است .

بدون شک زن و مرد به میزانی که بر نقص خود واقفند و نیازهای خود را به دیگری می پذیرند، توانسته اند بر علیه تکبر خود در قبال هم جهاد کنند و این جهاد باعث حفظ این دو هویّت می شود اما اگر ما انسان کامل را همان انسان بی نیاز می دانیم باید بگوئیم مرد زمانی به کمال می رسد که بتواند گوهرۀ معنوی زن را از آنِ خود کند و زن زمانی به کمال می رسد ک بتواند قدرت وتعقل مرد را که از عاشقیت او نشأت می گیرد از آن ِخود کند و یا به عبارت دیگر مرد زمانی به کمال می رسد که معشوق شود و زن زمانی به کمال می رسد که عاشق شود .

معشوقیّت مرد در واقع  نشانه بیرونی از این واقعیت است که وی توانسته آن گوهره معنوی در زن را که وی را مبدّل به بتی قابل پرستش  برای مرد می سازد دارا شود و به همین دلیل وی نیز همچون زن قابل پرستش می شود .

عاشقیّت زن نیز نشانۀ  بیرونی از این واقعیت  که وی توانسته آن قدرت  روحی را که در مرد وجود دارد که باعث ولایت وی در زن می گردد و زن را تسلیم خود می سازد همان نیرویی که دنیا را تسلیم مرد کرده است و به او تعقل و شهامت  و جسارت  بخشیده است دارا شود .

اما رسیدن به چنین کمالی در زن و مرد حاصل جهاد بر علیه تکبر  در قبال یکدیگر است . بشر همیشه برای رسیدن به چنین کمالی در طول تاریخ  تلاش کرده است و گویی بطور ناخودآگاه  می دانسته است که تنها راه رسیدن به این کمال  این است که زن ، مرد شود و مرد ، زن شود . و ظاهراً امروزه ما در دنیایی زیست می کنیم که تمامی مردان ، زن صفت می باشند و تمامی زنان مرد صفت می باشند پس آیا باید گفت بشر به کمال وجودی خود رسیده است ؟

اما  در  مشاهده این زنان  مردنما  و مردان زن نما هیچ نشانی از کمال و قدرت و زیبایی و بی نیازی دیده نمی شود بلکه  ما با زنان و مردان بی هویت و بازیچه و افسرده و...روبرو هستیم .

بقول حضرت علی هر گاه که در تلاش برای رسیدن به هدفی ، نتیجه کاملاً وارونه می شود بار  دیگر به ابتدای  تلاش خود بر گردد و نیّت خود را در آغاز راه جستجو کند که تمامی این  وارونگی حاصل  وارونگی در نیّت بوده است .

زنان اگر در طول تاریخ برای مرد وار شدن تلاش کردند نه به این دلیل بود که  می خواستند  دست از معشوقیّت خود در قبال مردان بردارند بلکه آنان با تلاش  برای مرد شدن سعی کردند  که عاشقیّت  و فاعلیّت مردان را انکار کنند و بر معشوقیت و ناز خود در قبال مرد بیفزاید و به مردان بگویند اگر واقعاً عاشق ما هستید باید خیلی کارهای دیگر هم برای ما انجام دهید در غیر این صورت ما تمامی عاشقیّت و مردانگی شما را به سخره  می گیریم و خودمان برای کسب دنیا تلاش می کنیم و هیچ نیازی هم به شما نداریم و این شمائید که به ما نیازمند هستید این را هرگز فراموش نکنید ؟!

مرد با طرد و لعن زنانیّت زن به زن باره گی و زن واری و زن صفتی  مبتلا شد و زن هم با خود پرستی زنانه اش و لعنت کردن مردانگی مرد به مردباره گی و مردواری مالیخولیایی مبتلا شد و این هر دو عذاب حاصل از این کفر و انکار است که علیرغم  میل خود به آن مبتلا شدند . و بدینگونه بود که زن با تکبر در قبال مرد و طرد و لعن وی از خانه خارج شد تا بی نیازی اش را به مرد اثبات کند و حاصل  چنین نبرد خونینی زنانی مرد صفت و سرگردان بین زن و مرد  پدید آمدند .

در حالیکه زن در صورتی  می تواند مردانگی را که همان عاشقیّت است در خود ایجاد کند که در قبال عشق مرد تکبر نکند . تکبری که به شکل ناز در قبال مرد بروز می کند و پا گذاشتن بر ناز همان زیر پا نهادن معشوقیّت است و در محبت و توجه به مرد است که زن می تواند به مقام عاشقیّت در خود دست یابد و اینگونه به کمال می رسد .

در طول تاریخ زنان اندکی توانستند با تواضع در مقابل عشق مرد و تسلیم کردن تمام وجود خود در قبال مرد بر ناز نشأت گرفته از محبوبیّت خود فائق آیند و به مقام عاشقیّت دست یابند و اینان  همان زنانی  می باشند که اسوۀ کمال زن در تاریخند .

و تنها چنین زنی است که به امیّت وجود خود دست می یابند و به مقام مادریّت در قبال فرزندان خود می رسند و فرزندان حاصل از این رابطه همان امامان تاریخند و به همین دلیل رَحِم این زنان  پرورش دهندۀ امامت (امیّت ) در تاریخ بوده اند . امامت ظهور امیّت زن عاشق است و این همان زن کامل است .

مثالهایی از زنان عاشق در طول تاریخ عبارتند از :

 هاجر که عاشق برحضرت  ابراهیم شد و اسماعیل حاصل چنین  عشقی است .

حضرت خدیجه  عاشق بر حضرت محمد شد و فاطمه حاصل چنین عشقی است که ام الائمه می باشد. .

حضرت فاطمه  عاشق بر حضرت علی شد که امام حسن و امام حسین و حضرت زینب حاصل چنین عشقی هستند .

شهربانو عاشق بر حضرت حسین شد و او را خواستگاری نمود که مابقی امامان حاصل این ازدواج هستند .

و اما اگر امامت از امام  حسن  جاری نشد به سبب این بود که جعده همسر  امام حسن  تسلیم ولایت اونشد یعنی بر او عاشق نشد و لذا قاتل او شد و امامت در این رابطه  نابود  گردید .

 پس امامت  حاصل عشق زن به همسر مؤمن خویش است  همانطور که رسالت  حاصل عشق مرد به همسر مؤمن خویش است . که در حضرت ابراهیم هردو صورت رسالت و امامت در این دو نوع عشق  بوجود آمد : اسحاق حامل رسالت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق حضرت ابراهیم به ساره بود و اسماعیل حامل امامت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق هاجر به حضرت ابراهیم بود .

 

احساس خوشبختی از منظر زناشوئی

( آزمون عشق و عصمت )

واقعه زناشوئی واقعۀ خلقت دوبارۀ انسان است چرا که انسان پس از خلق اولّیه اش به دو وجود تقسیم شد که همان آدم و حوا بود . و اینک با این ازدواج قرار است این وجود دو تکه شده به لحاظ روح یگانه و کامل شود . و این همان اتحاد بین زن و شوهر است که ولایت زناشوئی نامیده می شود که چیزی جز ارادت متقابل نیست . ارادت قلبی مرد به زن که همان ولایت زن بر مرد است که بصورت عشق مرد به زن آشکار است و ارادت ذهنی ( عقلی) زن به مرد که همان ولایت مرد بر زن است که بصورت اطاعت زن از مرد بروز می کند . اطاعت باطنی مرد از زن و اطاعت ظاهری ( دنیوی – عملی- عقلی ) زن از مرد . این ارادت متقابل اساس فطری سعادت و اطمینان و امنیّت رابطه زناشوئی و قلمرو تکامل انسان است . این ولایت به لحاظی آزمون عشق و عصمت است . آزمون عشق مرد  از نگاه زن و آزمون عصمت زن از نگاه مرد : آزمون از خود گذشتگی دنیوی مرد نسبت به زن و آزمون اطاعت زن نسبت به مرد . این دو آزمون در دو نوع خدمت خودنمائی می کند : خدمت معیشتی مرد به زن و خدمت جنسی – عاطفی زن نسبت به مرد . این دو لازم و ملزوم ذاتی همدیگر است . زن بمیزان تسلیم و تمکین و وفای جنسی نسبت به مرد ،می تواند در دل مرد جای گیرد و در قلمرو عمل از مرد اطاعت نماید و مرد هم می تواند دنیا و سعادت و امنیّت زن را تأمین کند . زن اگر از این تمکین و وفا سرپیچی کند طبیعتاً از ولایت و محبّت مرد خارج می شود و احساس امنیّت وجودش از دست رفته و بیقرار و قحطی زده می شود و بعنوان عذاب بسوی نامحرمان میل می کند . این اساس غریزی زناشوئی است . و امّا امتحان ارتقای این رابطه خاصه برای مؤمنان عوامل برتری است . این امتحان همانا فقر و نداری مرد برای زن و بی میلی و عدم تمکین جنسی زن برای مرد است . اینکه آیا تا چه حدی مرد در نداریش به لحاظ جنسی به زنش رجوع می کند و همچنین زنش را تحت ولایت و اطاعت خود قرار می دهد و اینکه زن تا چه حدی تمکین جنسی می کند و از شوهرش اطاعت می نماید . احساس واقعی خوشبختی زناشوئی در انجام وظیفه صادقانه و متقابل است.  معیشت از جانب مرد و تمکین و اطاعت از جانب زن .

اگر زن و شوهر از این امتحان سربلند شوند انسان یگانه ازلی بعنوان خلیفه خدا رخ می نماید و گرنه بایستی بر دوزخ  وارد شوند تا در آنجا پخته و پاک شوند .

زن به تجربه درک می کند که در جریان تمکین و رابطه جنسی است که تحت ولایت شوهر قرار می گیرد و طبعاً از او اطاعت می کند لذا زن مکّار برای تن در ندادن به این ولایت که همان محبّت شوهر نیز هست تمکین جنسی نمی کند تا بتواند در مقابل شوهر مقاومت نماید . ولی غافل از اینکه این عدم تمکین و لذا عدم پذیرش ولایت شوهرش موجب قحطی عاطفی شده و او را جبراً به ابتلای نامحرمان می کشاند و چه بسا کار به زنا می کشد. زن محک عشق شوهر را عدم تمکین جنسی می پندارد و این تصور مثل آن است که کسی فرزندش را گرسنگی دهد تا مطیع وی گردد . و این بزرگترین ظلمی است که زن به شوهر روا می دارد ولی این ظلم بخودش بر می گردد و او را فاسد می سازد . شوهری هم که عدم انجام وظیفه معیشتی را وسیله ای برای مطیع نمودن زن می کند بهمان میزان مرتکب ستم است .

ولی محک شوهر برای وفا و عصمت زنش همانا آزادی است ولی زن احمق از این آزادی بر علیه غیرت شوهر سوء استفاده می کند تا وی را مطیع خود نماید در حالیکه به ناگاه برای همیشه شوهرش را از دست می دهد و خود نیز بعنوان عذاب تباه می شود . زنی که می پندارد حواسش جمع است و فقط مشغول امتحان شوهر است دچار خطائی بزرگ است .

 

عقلانیّت زنانه و مردانه

عقل زن رحمانی است و عقل مرد هم نعمانی . عقل زن حیاتی است و عقل مرد هم وجودی . عقل زن رفاهی است و عقل مرد هم تربیتی . عقل زن جسمانی است و عقل مرد هم روحانی . عقل زن روزمرگی را تغذیه می کند و  عقل مرد هم تاریخ و آخرت را . عقل زن ، مهری  و عقل مرد هم قهارانه . و این دو مکمل یکدیگرند و بدون همدیگر امکان یک زندگی انسانی ناممکن می آید که زندگی خانوادگی را متلاشی و حیات اجتماعی را نا امن می سازد . فرزند یا نسلی که یکی از این دو عقل را نیافته و نداشته باشد ناقص و گمراه است .

بی تردید  عقل کامل و انسان کامل آن است که این هر دو وجه از عقل را دارا باشد یعنی هم مهربان باشد و هم قهّار . هم رزّاق باشد  هم مربّی .

فرزندانی که حمایت و ولایت پدری را نداشته باشند وحشی و افسار گسیخته بار می آیند  دخترانش قهار و قسی القلب می شوند و پسرانش بی اراده و زن صفت . و آنانکه ولایت مادری نیافته باشند افسرده و بیرحم بار می آیند .

زن برای تکمیل عقلانیت خود بایستی ولایت قهارانه شوهر یا پدر را بپذیرد و مرد هم برای تکمیل عقلانیت خود باید ولایت رحمانی همسر یا مادرش را دریابد. این ولایت متقابل موجب رشد و تکامل عقل می شود. عقل زن حسابگر  و عقل مرد ایثارگر است .     

عقل زن دارای دلی سخت و خود – محور است لذا بایستی درجهت رحمت و ایثار و خدمت بر علیه نفس خود  جهاد کند . عقل مرد دارای دلی رئوف و ایثارگر است لذا بایستی    جدّی باشد و برعلیه رأفت خود در قبال عزیزانش  جهاد کند. لذا زنانی که خودپرستی  پیشه میکنند بتدریج عقل خود را از دست می دهند  و مردانی هم که در روابط  عاطفی خود در ایثارگری  افراط می کنند دچار اختلال  عقلانی و ارادی می شوند  و زمام امور خانواده از هم می پاشد . عقل مرد ذاتاً عاشق و قلبی و  ایثارگر است لذا بایستی در قهاریت تلاش کند .  و عقل زن کاملاً به عکس می باشد .

 

زن سرگردان بین عشق و پول

زن همواره در جستجوی مردی عاشق و پولدار است و در بین این دو امر سرگردان و بازیچه و مستهلک می گردد و هرگز قادر نیست که بین این دو امر جمع کند و لذا به نفاق و چه بسا به فساد اخلاقی مبتلا می گردد .

جمع بین عشق و پول مثل جمع بین خدا و خرماست و مشرکانه ترین تلاش ممکن در بشر است . و از آنجا که عمل مشرکانه ذاتاً محکوم به ابطال است لذا این نوع زنان دچار سرنوشتی پوچ شده و در غایت ریا و مکر حاصل از این اتحاد محال تباه می گردند . این محور شرک زنانه است .

حقیقت اینست که مرد عاشق هرگز ثروتمند نمی شود و مرد ثروتمند هم عاشق نمی شود . ثروت اندوزی از فسق و شقاوت حاصل می آید و عشق و عاطفه را نابود می کند . به همین دلیل چنین زنانی جبراً بسوی فسق و خیانت می روند و بهترین وضع ممکن را داشتن دو مرد می دانند : مردی عاشق و مردی پولدار !

 ند . از این نوع زنان امروزه به وفور می یابیم مخصوصاً در کنار خیابان و عشرتکده ها

حال که عشق با پول به اتحاد نمی رسد پس مجبور به خیانت و زنا می شوند و این راز فسق و تباهی زنان است . مرد پولدار را به شوهری می گیرند و با فاسقان خود در خفا مربوط می شوند . به همین دلیل این زنان هرگز میل ندارند با عاشق خود ازدواج کنند . اینان به گمان خود با پول ازدواج می کنند ولی در خفا با عشق زندگی می کنند ولی غافل از اینکه مرد واقعًا عاشق هرگز این نوع زنان را نمی پذیرد زیرا عشق همواره قرین پاکی و عصمت است . لذا این نوع زنان هر دو را از دست می دهند و خسرالدنیا و آخرت می شود.

 

معنای ازدواج

ازدواج در معنای لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائی زیستن . این همان هستی من – توئی است . آدمی تاقبل از ازدواج یک هستی منی دارد و فقط من است و در خویش زندگی می کند و برای خویشتن . همه اعمال و روابطش برای خودش می باشد و در قلمرو روانش جز خودش کسی وجود ندارد الّا اینکه در خدمت خودش باشد . زندگی قبل از ازدواج یک زندگی خود - محور است یعنی یک زندگی کافرانه و کور و دربسته است .

و خدای یک فرد مجرد هم چیزی جز هوای نفس و شیطان او نیست . خدای « من » ابلیس است . ازدواج یعنی دو تا شدن و برای همسر زیستن . این همان هستی برای دیگری است و در همه امور « من » بایستی برای دیگری و موافق با دیگری باشد . پس ازدواج قلمرو خود شکنی و از خود گذشتگی است لذا ازدواج دارای ماهیتی تماماً دینی می باشد و متکی بر تقوا و خویشتن داری است و لذا ازدواج  از بنیادهای اصلی دین است و عرصه خودآزمائی و تزکیه نفس و خود شناسی می باشد تا اینکه اوی  رابطه ( هو – خداوند ) آشکار شود . کسی که این حق را در ازدواج درک و تصدیق نکرده باشد از همان آغاز با همسرش درگیر می شود و به بن بست و ندامت می رسد و هرگز به قلمرو و هویّت ( الهیّت ) رابطه نمی رسد و خدا را نمی شناسد . این حیات و هستی در دیگری از همان نخستین رابطه جنسی بطرزی حیرت آور رخ می دهد و هر یک از طرفین دچار احساس  از خود بیگانگی در دیگری می شود . این از خود بیگانگی عرصه آزمون خویشتن در دیگری و با حضور دیگری است . و لذا ازدواج را بایستی جذّی ترین قلمرو خودشناسی دانست و آنکه حق این امر را نداند ازدواج را امری بیهوده و بلکه خطرناک و تماماً عذاب می یابد و پشیمان می شود و این زندگی هنوز آغاز نشده به پایان خود میرسد . کسی که فقط به قصد آرزو و برنامه های شخصی خود ازدواج می کند هرگز ازدواج نکرده است . زن و مرد هر یک به مثابه آئینه نفس همدیگرند و هر یک در نیازی که به طرف مقابل دارد به محک زده می شود که تا چه حدی صادق است و وظایف انسانی و اخلاقی خود را می شناسد و دارای عهد و وفای به همسر خود و نیازهای خویشتن است . آنچه که در ازدواج به محک می خورد کبر و غرور و منیّت طرفین است پس این یک واقعه تماماً دینی و اخلاقی است و فقط انسان متعهد به آداب و اصول اخلاقی و دینی می تواند از پس این واقعه بر آید و لاغیر . ازدواج کارخانه ای است که بایستی از بطن رابطۀ من – توئی موفق به کشف او ( هو – خدا ) شود .  کسی که همسرش را فقط وسیله ای برای خوشبختی خود پنداشته ازدواج را درک نکرده و در حد آن به عذاب می افتد و دچار کینه و نفرت می شود و ازهمان آغاز در طلاق است . ازدواجی که بر اساس حقوق و اصول و ارزشهای دینی و اخلاقی بنا نشود محکوم به شکست است . ازدواجی که در آن هر یک از طرفین عزّت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نکند این واقعه سرنوشت ساز را درنیافته است . در ازدواج هر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد . آنکه ایثارگرتر و متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و امام خانه می شود . تنها حقی که ازدواج را تبدیل به واقعه ای بهشتی می کند ایثار متقابل است . حق زناشوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و این حق هر چه وسیع تر و خالص تر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر می شود و قلمرو رشد و تعالی معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر معنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولهوسی و فسق و فجور.

در هر ازدواجی معمولاً یک نفر در مقام عاشق قرار دارد که معمولاً مرد است و آنکه عاشقتر است بایستی ایثارگرتر باشد تا بتواند ولایت و رهبری معنوی و دنیوی زندگی را بر عهده گیرد . خانه ای که امام و رهبر ندارد بی صاحب و بی اراده و بازیچه است . ولایت و رهبری معنوی و عاطفی فقط محصول از خود گذشتگی و ایثار و تقوا می باشد و لا غیر .

بهرحال آنچه که ماهیت این رهبری را تعیین می کند نه افکار و باورهای شخصی بلکه اصول و موازین عقلی و دینی و اخلاقی است . بمیزانی که این اصول در طرفین رابطه ادا می گردد این ولایت معنوی از جانب خداوند بر این رابطه واقع می شود و رابطه را هدایت می کند . در هیچ رابطه ای همچون ازدواج حضور خداوند درک نمی شود یا بواسطه رحمت و برکات و یا از طریق غضب و عذاب . ازدواجی که بر اساس هوسبازی و فسق  و فجور بنا شود مشمول عذاب الهی می گردد و عذاب النار بر پا می شود و هر خانه ای یک قطعه از دوزخ می شود که همه اعضایش را می سوزاند . حق و لزوم دین و اخلاقیات در هیچ جائی به اندازه خانواده بارز و واجب نیست

 

زن ، بزرگترین امتحان الهی برای مرد

بزرگترین ابتلا و امتحان خدا برای هر مردی همسر کافر و نا موافق و ابله است که محبت را چاپلوسی می داند و صداقت را وقاحت می پندارد و گذشت را بزدلی و حق حساب می نامد و وظیفه را ایثار می یابد و تعهد را خفت و خواری می فهمد و حرمت را رشوه.

این نوع انسانها را به قول قرآن گویی که دلی نیست زیرا دل آدمی کانون شعور و ادراک است.

چنین همسری همچون خاری در چشم و استخوانی در گلو و میخچه ای در پا و غده ای در مغز و موئی در دماغ و دریچه مسدودی در قلب است. نه می ماند و نه می رود نه هست و نه نیست . نه دوست است و نه حتی دشمن.

خداوند این نوع زنان را برای مهربانترین مردان قرار می دهد تا مهرشان را به کمال برساند که همان قهاریت عادلانه است که چنین زنانی را هم بالاخره بیدار و صاحب دل می سازد.

و لذا چنین زنانی همچون عایشه نصیب رحمه للعالمین و یا همچون جعده نصیب امام حسن می شود که صورتی از رحمت جدش بود و یا نصیب حکیمانی چون سقراط و شیخ فرقانی می شود که می گفت: هرچه از کرامت الهی دارم از صبرم بر این عفریته کسب نموده ام.

صبر بر همسر در همه حال به مثابه عمیق ترین و کاملترین امتحان خدا و قلمرو اشد تجربه و خود آزمایی و انسان شناسی و کسب معرفت است که نهایتا به خدا شناسی می انجامد.

صبر بر همسر  صبر بر نیمه پنهان خویشتن است و صبر بر حق است البته تا آنجا که موجب تباهی ایمان و عقل و عصمت نگردد. هیچکس بر چنین صبری زیان ندیده است . و بدانیم که مقام صبر در قاموس قرآن به مثابه کمال ایمان است ( سوره عصر). و این را نیز بدانیم که خداوند می فرماید که : از جنس نفس هر کسی برایش همسری قرار می دهد . پس صبر بر همسر صبر و تحمل بر خویشتن است  و قلمرو اشد خود شناسی و خدا شناسی .

و این را نیز بدانیم که زن را عموما دلی نیست  و به همین دلیل همواره مرد است که عاشق است. و عشق زن چیزی جز عشق به عشق مرد و به خودش نیست . فقط زنان مخلص و عارفه هستند که صاحب دلند که تحت ولایت مردی مخلص به توبه ای نصوح رسیده اند.

و کلام آخر اینکه زن خود به مثابه دل مرد است و لذا مرد عاشق بر دل خویشتن است که هر گاه حقوقش را ادا نمود رستگار است و این رستگاری همانا گذشتن از دل خویش است در غایت گذشت : دل کندن از خویشتن خویش ؟ اینست کمال!

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386   توسط  توحید   |