مهر
هنگاميكه مهر ( عشق ) شما را فرا مي خواند ، از پي اش برويد ، گرچه راهش دشوار و ناهموار است .
و چون بالهايش شما را فرا مي گيرد ، وا بدهيد، اگرچه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون باشما سخن مي گويد او را باور كنيد، اگرچه صدايش ، روياي شمارا برهم زند،چنان كه باد شمال باغ را ويران مي كند .
زيرا كه مهر در همان دمي كه تاج برسر شما مي گذارد ، شما را مصلوب مي كند ، همچنانكه مي پروراند ، هرس مي كند. همچنانكه از قامت شما بالا مي رود و نازكترين شاخه هايتان راكه در آفتاب مي لرزد نوازش مي كند ، به ريشه هايتان كه در خاك چنگ انداخته اند فرود مي آيد و آنها را تكان مي دهد.
شمارا مانند بافه هاي جو دربغل مي گيرد ، شما را مي كوبد تا برهنه كند . شما را مي سايد تا سفيد كند . شما را مي ورزد تا نرم شويد و آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا نان مقدس شويد برخوان مقدس خداوند .
همه اين كارها را مهر باشما مي كند تا رازهاي دل خود رابدانيد و بااين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد .
اما اگر از روي ترس فقط در پي آرام مهر و لذت مهر باشيد ، پس آنگاه بهتر آن است كه تن برهنه خود را بپوشانيد و از زمين خرمن كوبي مهر دور شويد و به آن جهان بي فصلي برويد كه در آن مي خنديد ، اما نه خنده تمام را و مي گرييد اما نه تمام اشك را .
مهر چيزي نمي دهد ، مگر خود راو چيزي نمي گيرد مگر از خود .
مهر تصرف نمي كند و به تصرف در نمي آيد ، زيرا كه مهر برپايه مهر استوار است . هنگاميكه مهر مي ورزيد مگوييد ‹ خدا در دل من است › بگوييد : ‹ من در دل خدا هستم › و گمان مكنيد كه مي توانيد مهر را راه ببريد ، زيرامهر اگر شما راسزاوار بشناسد ، شمارا راه خواهد برد.
مهر خواهشي جز اين ندارد كه خود راتمام سازد ، اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد ، زنهار كه خواهشها اينها باشند:
آب شدن ، چنان جويباري كه نغمه اش را از براي شب مي خواند .
آشنا شدن بارنج بيش از حد مهربان بودن
و خون دادن از روي رغبت و شادي .
آرزو كنيد كه سپيده دم از خواب برخيريد و بالهاي قلبتان رابگشاييد .
سپاس كنيد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است .
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد،
آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد ، و به خواب رويد ، بادعايي در دل براي معشوق و آوازي برلب در ستايش او .
جبران خليل جبران
«من چهرهها را میشناسم، زیرا از ورای پردهای که چشمانم
میبافند، نگاه میکنم، و واقعیت پشت آنرا میبینم.»
«هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را
فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان
را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلا داد که
دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد و
صبر را حمل بر قدرت و تواناییاش دانست.
ششمین بار زمانی که چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که
نمیدانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که
فضیلت است.»
«شاید کسی را که با او خندیدهای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که
با او گریستهای از یاد نخواهی برد.»
رابطه همسران با يكديگر
شما همراه زاده شده ايد و تا ابد همراه خواهيد بود .
هنگاميكه بالهاي سفيد مرگ ، روزهاتان را پريشان مي كنند همراه خواهيد بود.
اما در همراهي خود حد فاصل را نگه داريد و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص در آيند.
به يكديگر مهر بورزيد اما از مهر بند مسازيد؛
بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روحهاي شما .
از نان خود به يكديگر بدهيد ، اما از يك گرده نان مخوريد،
با هم بخوانيد و شادي كنيد، ولي يكديگر را تنها بگذاريد،
همانگونه كه تارهاي ساز تنها هستند ، با آنكه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند.
دل خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگهداري،
زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دلهاتان را نگه دارد .
در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ :
زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي بالند .
درباره فرزندان
فرزندان شما ، فرزندان شما نيستند.
آنها پسران و دختران خواهشي هستند كه زندگي به خويش دارد.
آنها بواسطه شما مي آيند، اما نه از شما و با آنكه با شما هستند ، از آن شما نيستند .
شما مي توانيد مهر خود را به آنها بدهيد، اما نه انديشه هاي خود را . زيرا كه آنها انديشه هاي خود را دارند .
شما مي توانيد تن آنها را در خانه نگه داريد ، اما نه روحشان را .
زيرا كه روح آنها در خانه فرداست، كه شما را به آن راه نيست ، حتي در خواب .
شما مي توانيد بكوشيد تامانند آنها باشيد، اما مكوشيد تا آنها را مانند خود سازيد ، زيرا كه زندگي واپس نمي رود و در انديشه ديروز نمي ماند.
شما كماني هستيد كه فرزندتان مانند تير زنده اي ازچله آن بيرون مي جهد .
كمانگير ( پروردگار ) است هدف را در مسيري نا متناهي مي بيند و اوست كه با قدرت خود شما را خم مي كند تا تير او را تيز پر و دور تر به پرواز در آوريد .
بگذاريد كه خم شدن شمادر دست كمانگير از روي شادي باشد ؛
زيرا كه او هم به تيري كه مي پرد، مهر مي ورزد، و هم به كماني كه در جا مي ماند .
دهش ( بخشيدن مال ) :
هنگاميكه از مال خود چيزي مي دهيد ، چندان چيزي نمي دهيد ، اگر از جان خود چيزي بدهيد ، آنگاه براستي مي دهيد ، زيرا كه مال مگر چيست ، بجز آنچه ازبراي فرداي مبادا نگه مي داريد ؟
و مگر فردا را چه ارمغاني است ازبراي سگ دور انديشي كه استخوان را در زير ريگ بي نشان بيابان دفن مي كند و خود بدنبال زائران شهر مقدس مي رود ؟
و مگر ترس از نياز همان نياز نيست ؟
آيا ترس از تشنگي هنگاميكه چاه پر از آب است ، چيزي جز تشنگي سيراب نا شدني است
هستند كساني كه از بسياري كه دارند، مي دهند – آن هم براي نام ، و اين خواهش پنهان بخشش آنها را آلوده مي كند .
و هستند كساني كه اندكي دارند و همه را مي دهند ، اين كسان به زندگي و بركت زندگي باوردارند و دستشان هرگز تهي نمي شود .
هستند كساني كه با شادي مي دهند و پاداش آنها همان شادي است .
و هستند كساني كه با درد مي دهند و همان درد تعميد آنهاست .
و هستند كساني كه مي دهند و از دهش دردي نمي كشند ، حتي شادي هم نمي خواهند و نظري هم به ثواب ندارند ؛ با دست اين كسان است خداوند سخن مي گويد ، و از پس چشم اين كسان است كه او به زمين لبخند مي زند .
دهش در برابر خواهش نيكوست ، اما دهش بي خواهش و از روي دانش نيكوتر است ؛ و براي گشاده دستان شادي جستجوي كسي كه بستاند از شادي دهش بيشتر است .
و آيا چيزي هست كه بتواني دادنش را دريغ كني ؟ هر آنچه داري روزي داده خواهد شد ؛ پس هم امروز بده تا فصل دهش از آن تو باشد نه از آن ميراث خوارانت .
تو بارها مي گويي ‹ خواهم دا اما به آنكه سزاوار باشد › درختان باغ تو چنين نمي گويند ، و گله هاي چراگاه تو نيز هم . اين ها مي دهند تا زندگي كنند ، زيرا ندادن همان است و مردن همان .
بي گمان آن كسي كه سزاوار دريافت روزها و شبهاي خود باشد ، سزاوار دريافت دهش تو نيز هست ، و آن كسي كه سزاوار نوشيدن از درياي زندگي بوده باشد ، سزاوار است كه جام خود را از جوي تو پر كند .
و كدام سزايي است بزرگتر از آن سزايي كه در شهامت و اطمينان گرفتن – يا نه ، در بخشيدن گرفتن – هست ؟
مگر تو كيستي كه مردم بايد گريبان خود را باز و غرور خود را بي پرده كنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بي شرم ببيني ؟
نخست كاري كن كه خود سزاوار دادن و داراي دست دهش باشي .
زيرا براستي است كه زندگي به زندگي مي دهد و تو شاهدي بيش نيستي .
و شما اي گيرندگان ، منت مكشيد ، مبادا كه باري بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذاريد . همراه دهنده بر بالهاي دهش او پرواز كنيد زيرا كه نگران دين خود شدن نيست مگرشك كردن در گشاده دستي دهنده ، كه او را زمين دريا دل مادر است و خداي بزرگ پدر
کار
کارکردن همگام شدن است با زمین و آسمان و بیکار ماندن باز ماندن است از قافله حیات، که با غروری شکوهمند و تسلیمی سربلند، بسوی ابدیت به پیش می رود.
وقتی کار می کنی وجودت به نی لبکی مانده است که از مجرای آن نجوای زندگی به آهنگ بدل می گردد. آیا دوست می داری وقتی همه آواز می خوانند تو نی لبکی گنگ و خاموش باشی؟
پیوسته با تو گفته اند که کار نفرین و لعنت است و تلاش، بلا و بدبختی است. اما من با تو می گویم وقتی کار می کنی، نقشی از برترین رویای زمین را که در آغاز به نام تو نوشته اند جان می بخشی.
دوستی با کار، به حقیقت عشق به زندگی است، و عشق به زندگی در کار، دمساز شدن با اسرار حیات است.
اگر بهنگام کار، زمین و زمان را ملامت می کنی و تولد را ، بلا و بدبختی و تحمل بار تن را، لعن و نفرین می خوانی که در ازل بر پیشانی تو نقش بسته است ، من با تو می گویم که این نقش را جز با عرق جبین نمی توان پاک کرد .
زندگی به حقیقت ظلمت است مگر شوق و شور در میان باشد و شوق وشور، کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میا ن باشد و هنگامیکه با عشق کار می کنی خود را با خود و خلق و با خدا پیوند می دهی.
کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد .
کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آنرا با لذت درو کنی ، چنانکه معشوق تو آنرا تناول کند.
کار با عشق آن است که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد .
کار با عشق آن است که هر چیز را که با نفس خویش جان دهی و بدانی که تمام پاکان و قدیسان در کار تو می نگرند .
اغلب شنیده ام که در ابهام نیم خواب خود می گویی:
" آنکس که نقشی را بر سنگ مرمر تصویر می کند از آنکس که زمین را شخم می زند شریف تر است . و آنکس که رنگین کمان آسمان را می رباید تا چهره انسانی را بر بوم نقاشی تصویر کند، از آنکس که برای ما پای افزار چوبین می سازد با ارزش تر است."
اما من نه در ابهام نیم خواب، بلکه در بیداری نیم روز با تو می گویم که باد در گوش بلوطهای بلند، همان قصه شیرینی را حکایت می کند که با تیغه های ظریف و باریک علف می گوید و تنها آنکس شریف و بزرگ است که صدای باد را در ساز وجود خویش به آوازی دلپذیر بدل کند.
کار تجسم عشق است کار عشق مجسم است. اگر نمی توانی با عشق کار کنی، اگر جز با ملالت و بیزاری کاری از تو بر نمی آید بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازه معبد بنشینی و صدقات کسانی را که با عشق کار می کنند، بپذیری .
زیرا اگر بی عشق پخت کنی، نانی تلخ ا ز تنور تو بدر خواهد آمد که گرسنه را نیم سیر گذارد و اگر با کینه انگور بیفشاری زهری از کینه در شراب تو خواهد ریخت و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی و تو را به آن آواز، عشقی نباشد گوش آدمیان را آشفته می کنی و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم می داری
غم و شادي
شاديهاي شما، همان غمهاي شماست كه نقابش را برداشته است و چاهي كه خنده هايتان از آن مي جوشد، همان است كه از اشكهايتان پر شده است و چگونه جز اين تواند بود؟
وقتي شاد و خرم هستي به ژرفاي قلبت نظر كن تا ببيني كه اين قلب همان است كه تو را غمگين كرده بود، و هنگاميكه غم بر تو چيره شده است، باز در قلب خود نگاه كن تا ببيني كه براستي در فراق آنچه قلبت را از شادي پر كرده بود، گريه مي كني.
بعضي گويند شادي ازغم عظيم تر است، بعضي گويند چنين نيست بلكه غم بر شادي چيرگي دارد، اما من با تو مي گويم كه غم و شادي از هم جدايي ناپذيرند. آنها با هم نزد تو مي آيند و هنگاميكه يكي از آن دو در كنرت نشسته است، بياد آر كه آن ديگري نيز در بستر تو به خواب رفته است.
و همانا كه تو چون دو كفه ترازو ميان شادي و غم آويختي و تنها هنگاميكه بكلي تهي باشي، دو كفه در حال توازن كنار هم خواهند بود. اما وقتيكه خزانه دار هستي تو را بر مي داردتا زر و نقره خويش را بسنجد، در آن هنگام به ناچار دو كفه غم و شادي تو بالا و پايين مي رود.
و خداي خدايان روحي را از وجود خود برگرفت و از آن زيبايي را آفريد ، سپس به آن ، سبكبالي نسيم سپيده دم و رايحه گلهاي دشت و لطافت مهتاب را بخشيد . آنگاه جامي از شادماني به او داد و گفت : از اين جام ننوش مگر آن زماني كه مي خواهي گذشته را فراموش كني و آينده راآسان بگيري . و جامي از غم را به او داد و گفت : از اين جام بنوش تا بداني معناي شادماني چيست .
غم احساسات ما را تلطيف و شادي قلبهاي شكسته امان را درمان مي كند . اگر غم و فقر از بين مي رفتند ، روح انسان به لوحي خالي شبيه مي شد كه روي ان چيزي حك نشده بود .
اي دوست غمگين من ، اگر مي توانستي ببيني بدبختي كه تو از آن رنج مي بري همان نيرويي است كه قلبت را روشن مي كند و روحت را از قعر چاه ذلت بر تخت افتخار مي نشاند ، از آنچه قسمت توست شاد مي شدي و به آن به چشم مجموعه اتفاقاتي نگاه مي كردي كه براي راهنمايي تو و خردمند شدنت پيش مي آيند .
پوشاك
پوشاك شما بيشتر زيبايي شما را ميپوشاند اما آنچه را نازيباست نميپوشاند.
و با آنكه در پوشاك آزادي خلوت خود را ميجوئيد در آن بند و زنجير مييابيد.
كاشكي بيشتر با پوست و كمتر با پارچه خورشيد و باد را لمس ميكرديد. زيرا كه نفس زندگي در پرتو خورشيد است و دست زندگي در وزش باد.
پارهاي از شما ميگوئيد: اين پوشاكي كه ما به تن داريم بافته باد شمال است.
من ميگويم آري باد شمال بود.
اما دستگاه بافندگياش "شرم" بود و تار و پودش "سستي رگ و پي".
و هنگامي كه كارش انجام گرفت در ميان جنگل خنديد.
فراموش نكنيد كه پوشيدگي سپريست در برابر چشم ناپاكان.
و هنگامي كه ناپاكان ديگر در ميان نباشند پوشش چيست بجز اسارت و آلايش روح؟
و فراموش مكنيد كه زمين از پاي برهنه شما لذت ميبرد و باد دوست ميدارد كه با گيسوان شما بازي كند.
چگونه ديوانه شدهام؟
از من ميپرسيد چگونه ديوانه شدهام. اينگونه بود:
روزي پيش از آنكه خدايانِ بسياري زاده شوند، از خواب عميقي برخاستم و فهميدم كه همهء نقابهايم دزديده شدهاست! هفت نقابي كه در هفت دورهء زندگيام به گونهاي به چهره ميزدم. بي هيچ نقابي در خيابان هاي شلوغ دويده، فرياد زدم:
« دزد ها! دزدها! دزدهاي لعنتي! »
مردان و زنان به من ميخنديدند و بعضي از وحشت من به سوي خانههايشان ميدويدند.
هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني بر بام خانهاي ايستاده بود و فرياد ميزد:
« او ديوانه است! »
به بالا نگاه كردم تا او را ببينم؛ خورشيد براي اولين بار صورت بينقابم را بوسه بخشيد. براي اولين بار خورشيد چهره عريان مرا بوسه داد و روحم در عشق ِ
خورشيد، شعلهور شد. ديگر نقابهايم را نميخواستم. آنگاه از سر شوق فرياد زدم:
« درود بر دزداني كه نقابهاي مرا دزديدند! درود »
اينچنين بود كه ديوانه شدم!
اينك آزادي و سلامت را در ديوانگيام يافتم؛ آزادي از تنهايي و سلامت از دانستن، چون آنها که ما را ميفهمند چيزي را از وجودمان به بندگي و اسارت ميبرند.
اما نبايد از اين سلامتي بسيار شادمان و مغرور باشم! حتي دزدي در زندان، از دزدي ديگر بيشتر در سلامت و امنيت است!
ای دوست من
من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
آن"من"ی که درمن است در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند. ناشناس و در نیافتنی.
من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی. هر چه می کنم بپذیری زیرا سخنان من چیزی جزعمل آرزو های تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی « باد به مشرق می وزد » من می گویم « آری به مشرق می وزد » زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست. بلکه در بند دریاست. تونمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم تنها دریا باشم.
وقتی که نزد توروز است نزد من شب است. با این همه من از رقص روشنایی نیمروزبرفراز تپه ها سخن می گویم.
زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی وسایش بال های مرا برستارگان نمی بینی ومن گویی نمی خواهم توببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم.
هنگامی که توبه آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خود فرو می روم. من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.
شراره اش چشمانت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارت. من دوزخم را بیش ازآن دوست دارم که بخواهم توبه آنجا بیایی.
تو براستی وزیبای ودرستی مهر می ورزی و من از برای خاطرتو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است. ولی در دلم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.
دوست من. تو خوب و هشیارو دانا هستی یا نه تو عین کمالی. و من با تو از رویه دانایی وهشیاری سخن می گویم،
گر چه من دیوانه ام ولی دیوانگی ام را می پوشانم ومی خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به توبگویم؟
راه من راه تو نیست گر چه با هم راه میرویم "دست در دست"
معامله و مبادله
زمين ميوه هاي خود را به شما ارزاني مي دارد، اگر شما بدانيد چگونه دستهاي خود را از اين نعمتها پر كنيد، هيچگاه فقير و نيازمند نخواهيد بود.
در مبادله مواهب زمين است كه شما به نعمت فراوان و به شادي و خرسندي خواهيد رسيد.
اما اگر اين مبادله با عشق و مهر همراه نباشد، برخي را به حرص و برخي ديگر را به گرسنگي خواهد كشاند.
شما اي رنجبران دريا و اي زحمتكشان صحرا و تاكستان، وقتي در بازار با بافندگان و كوزه گران و عطاران ديدار مي كنيد، روح فرمانرواي زمين را فراخوانيد؛
تا در ميان شما آيد و ترازوها و حسابهاي شما را قداست بخشد.
و نظارت كند كه در داد و ستدها ارزش در برابر ارزش قرار گيرد.
و تحمل نكيند كه مدعيان خالي دست در معاملات شما شركت كنند و دسترنج شما بستانند و كلمات پوچ و بي حاصل در برابر نهند.
با چنين مردمي بگوييد:
« با ما به مزرعه بياييد و يا با برادران ما به دريا برويد و تور ماهيگيري را بر پهنه دريا افكنيد.
زيرا خشكي و دريا براي شما نيز مانند ما پر از نعمت و بركت خواهد بود. »
و اگرآوازخوانان و رقصندگان و ني نوازان به نزد شما آيند- هديه هاي آنان را نيز غنيمت شماريد.
زيرا آنها نيز از ميوه چينان و عطاران به شمار مي آيند.
و كالاي آنان گرچه از رويا ساخته شده است، روح شما را طعام و جان شما را جامه خواهد بود.
و پيش از آنكه بازار را ترك كنيد، نظارت كنيد كه مبادا كسي با دست تهي به منزل بازگردد.
زيرا، روح فرمانرواي زمين راحت در بستر باد نخواهد خفت مگر آنكه نياز كمترين فرد شما را برآوارده باشد.
:
سوره الرحمن
وَالسَّمَاء رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ ﴿7﴾ و آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت.
أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ ﴿8﴾ تا مبادا از اندازه درگذريد.
جنايت و مكافات
هنگاميكه روح شما حيران و سرگشته بر پشت باد سير مي كند، هنگاميكه در صحراي عالم تنها و بي حفاظ مانده ايد، بر ديگران و در نهايت بر خود جور و ستم روا مي داريد.
و بر اين خطا كه از شما در وجود آمده است بايد بر دروازه قصر آن قدوس حلقه اي بكوبيد و دمي چند در انتظار بايستيد بي آنكه به شما اعتنايي شود.
گوهر الهي ذات شما اقيانوس بي انتهاست كه پيوسته پاك است و هيچگاه آلوده نمي شود. و مانند هواي اثير تنها دارندگان بال را رفعت مي بخشد.
گوهرالهي ذات شما همچنين مانند خورشيد است، كه راههاي تاريك خانه موشان و حفره ماران و موران را نمي جويد، اما اين گوهر الهي تنها بخش بزرگي از شما در همان مقام بشري است، و بخشي ديگر هنوز حتي به مقام بشري نرسيده است.
بلكه چون كوتاه قد ناموزوني است كه خواب آلود در مه و غبار راه مي رود و در سوداي بيداري خويش است. اما اكنون از آن بشر كه در شماست سخن مي گويم.
اوست كه جرم و جزاست آشناست، آن گوهر الهي را از اين معاني خبري نيست.
اغلب شنيده ام كه از كسي سخن مي گوييد كه خطايي مرتكب مي شود چنانكه گويي او از شما نيست و با شما پيوندي ندارد، بلكه او را بيگانه اي مي بينيد كه سر زده وارد دنياي شما شده است.
اما من با شما مي گويم چنانكه انسانهاي مقدس و راست كردار نمي توانند به وراي آن قله رفيع كه در همه شماست پرواز كنند، همچنين شريران و ضعيفان نيز نمي توانند به مرتبه اي نازلتر از نازلترين نقطه اي كه در همه شما هست فرو افتند.
و چنانكه يك برگ درخت نمي تواند بدون آگاهي خاموش همه درخت زرد شود، يك خطاكار نيز نمي تواند بدون خواست پنهاني همه شما مرتكب خطايي گردد. شماهمه چون قافله اي با هم به سوي گوهر الهي ذات خويش در سفريد.
راه شماييد و راهرو شماييد.
و هنگاميكه يكي از شما فرو مي افتد، او قرباني آن كس مي شود كه پشت سر اوست و هشداري است كه به او از وجود سنگهاي لغزنده مي دهد. او همچنين قرباني آن كس مي شود كه پيش از او با گامهاي كوچك و استوار راه سپرده اما، آن سنگ لغزنده را از جاي بدر نبرده است.
و نيز اين لطيفه را بايد دريافت، هرچند ممكن است بر دل شما سنگين آيد، كه قرباني جنايت به كلي در آن جنايت كه بر وي رفته است بي گناه نيست.
و آنكس كه مالش را برده اند خود نيز در اين واقعه از ملامت بركنار نيست.
و آن انسان پاك و پرهيزگار نيز از فعل آن خطاپيشه برائت ندارد.
و آنكس كه دستش پاك و سفيد است باز از آلودگي مجرمان پاك نيست. آري، چه بسيار كه ضارب قرباني مضروب خويش است. و چه بسيار كه محكوم به حقيقت بار آن گناه برائت يافته را بر دوش گرفته است.
نيك و بد و عادل و ظالم را چگونه مي توان از هم جدا كرد؟ آنها در كنار هم در برابر آفتاب ايستده اند، همچون دو رشته نخ سياه و سفيد كه در هم بافته شده است.
و هنگاميكه نخ سياه پاره مي شود، بافنده تمام پارچه را مي نگرد و دستگاه پارچه بافي را نيز معاينه مي كند.
اگر كسي از شما زني را كه به شوهرش خيانت كرده است به نزد قاضي آورد، از او بخواهيد كه قلب شوهر آن زن را نيز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گيري كند.
و آنكس كه ستمكاري را تازيانه مي زند، بايد كه ژرفاي روح ستمديده را بكاود. و اگر كسي از شما به نام راستي و عدالت تبري بر گردن درخت شرير مي نهد، بايد در ريشه هاي آن درخت نيك نظر كند، و در او بيگمان خواهد ديد كه ريشه هاي درختان نيك و بد، اشجار پر بار و بي ثمر، همه در قلب زمين بهم بافته شده اند.
و شما اي قاضيان كه به اجراي عدالت مي انديشيد، حكم شما چيست براي آنكس كه در عالم جسم صديق و درستكار است اما روح او در سوداي دزدي و غارت بسر مي برد؟
شما چه غرامتي بر دوش آنكس مي نهيد كه در عالم جسم كسي را مي كُشد اما روح او را پيش از آن كشته اند؟ و چگونه محكم مي كنيد آنكس را كه در عالم فريبكار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آكنده است.
و چگونه مجازات مي كنيد آنكس را كه در عمل فريبكار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آكنده است.
و چگونه مجازات مي كنيد آنكس را كه پشيمانيش از زشتي اعمالش بيشتر است؟ آيا پشيماني خود اجراي عدالت به وسيله همان قانون نيست كه شما كمر به خدمت آن بسته ايد؟
با اين همه شما نه مي توانيد بار پشيماني را بر دوش بيگناه نهيد و نه مي توانيد آن بار را از دوش گناهكار برگيريد بلكه پشيماني خود شبانگاه، بي فرمان و بي خبر، در مي زند و آدمان را بيدار مي كند تا در خود ژرف بنگرند اما شما كه معني عدالت را درك مي كنيد، چگونه مي توانيد حكمي برانيد پيش از آنكه در روشنايي كامل به همه اعمال فرد بنگريد؟ تنها در اين هنگام است كه در مي يابيد آنكه ايستاده و آنكه فرو افتاده يكنفر است كه درتاريك روشن ميان شب ظلماني آن نفس اهريمن و روز روشن آن نفس قدسي الهي راه مي رود، و در مي يابيد كه مرتفع ترين مناره معبد بلندتر از پايين ترين سنگ زيربناي آن نيست.
كس نداند كه در اين بحر عميق سنگريزه قدر دارد يا عقيق
***
مومن و ترسا، جهود و نيك و بد جملگان را هست رو سوي احد
***
گفت آن يار كز او گشت سردار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد
قوانين
شما از وضع قوانين شاد مي شويد، اما از شكستن قوانين بيشتر لذت مي بريد.
همچون كودكاني كه در ساحل اقيانوس زندگي مي كنند، به جد و جهد، بارويي از شن مي سازند و به خنده و سرخوشي آنرا خراب مي كنند. اما شما وقتي برج و باروي شني خود را مي سازيد، اقيانوس ماسه هاي تازه به ساحل مي آورد.
و هنگاميكه آنرا خراب مي كنيد، اقيانوس نيز با شما مي خندد و همانا كه اقيانوس پيوسته با معصومان و پاكان مي خندد.
اما چه مي توان گفت از آنها كه زندگي برايشان اقيانوسي مواج نيست و قوانين بشر ساخته حكم برج و باروي شني را ندارد، بلكه زندگي را صخره سنگي بينند و قانون را قلم حجاري شمارند كه با آن سنگ را به صورت خيالات خود تراش دهند.
چه مي توان گفت از آن افليج كه رقصندگان را منفور مي دارد؟
چه مي توان گفت از گاوي كه يوغ سنگين را بر گردن خويش دوست دارد و گوزن و آهوان جنگل را موجوداتي گمراه و ولگرد مي پندارد؟
چه مي توان گفت از آن افعي پير كه نمي تواند پوست بيفكند و ماران ديگر را كه از پوست بيرون شده اند عريان و بي شرم مي خواند؟
و چه مي توان گفت از آنكس كه پيش از وقت به جشن عروسي مي رود و هنگاميكه از طعام و شراب اشباع شد ملول و خسته جشن را ترك مي كند و مي گويد اين جشنها همه نقض قانون است و ميهمانانش همه قانون شكن اند؟
از اينان چه مي توان گفت جز آنكه آنها نيز در آفتاب ايستاده اند اما پشت به خورشيد كرده اند؟
آنها تنها سايه خود را مي بينند و سايه آنها قانون آنهاست.
و براي اين مردم خورشيد موجودي سايه افكن بيش نيست. و قبول قانون بر آنان چيست جز آنكه خم شوند و خط سايه هاي خويش را بر زمين نقش كنند؟
اما شما كه رو به آفتاب راه مي رويد، كدام سايه بر زمين افتاده شما را از حركت باز تواند داشت؟
و شما كه با باد سفر مي كنيد كدام افزار باد سنج مسير شما را هدايت تواند كرد؟
كدام قانون بشر ساخته مي تواند شما را در بند كند اگر شما يوغ اسارت خود را بشكنيد، بدان شرط كه دروازه زندان هيچكس از آنآسيب نبيند؟
و از كدام قاون ترس و هراس خواهيد داشت اگر به رقص و پايكوبي برخيزيد، بدان شرط كه پايتان بر زنجير پولادين هيچكس فرود نيايد؟
و آن كيست كه شما را محاكمه كند اگر جامه خود چاك كنيد و عريان شويد، بدان شرط كه آن جامه را بر سر راه هيچكس نيندازيد؟
اي مردم ناآگاه، شما ممكن است صداي بلند طبل را خفه كنيد و شما ممكن است سيمهاي موزون چنگ را سست كنيد و از آهنگ بياندازيد، اما كدام كس مي تواند چكاوك سحر خيز و بلند پرواز را فرمان دهد تا در آسمان آواز نخواند؟
آزادي
اكثر شما بر دروازه شهر و در پيش آتشدان منزل سر بر زمين مي نهيد و آزادي خود را پرستش مي كنيد،
مانند بردگاني كه در پيش اربابي جبار توضع مي كنند و او را ثنا مي گويند در حاليكه او خون ايشان را مي ريزد.
آري در باغ معبد و در سايه حصار شهر ديده ام كه آزادترين شما آزادي خود را همچون يوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندي دستهاي خود را بدان بسته است.
و قلب من از غصه خون مي ريزد كه شما را بدين سان مي بينم؛ زيرا شما تنها وقتي آزاد خواهيد بود كه حتي آرزوي جستن آزادي را جز لگام اسب ندانيد و ديگر از آزادي در مقام يك آرمان و توفيق سخن مگوييد.
شما براستي آزاد خواهيد بود كه روزهاي شما از غم و شبهاي شما از نياز غمخواري خالي نباشد،
بلكه بايد گفت آزادي در اين است كه اين غمها و نيازها زندگي شما را احاطه كند و شما عريان و آزاد از هر قيد و بند بر آنها فايق آييد.
و شما چگونه چنين روزها و شبها را زير پا خواهيد نهاد مگر آن زنجيرها را كه در گرگ و ميش آگاهي به دور نيمروز روشن زندگي خود بسته ايد پاره كنيد؟
به حقيقت آنچه را شما آزادي مي خوانيد محكمترين اين زنجيرهاست، هرچند كه حلقه هاي آن زنجير در آفتاب مي درخشد و چشم شما را خيره مي كند.
و آيا اين تكه هاي وجود شما نيست كه براي رسيدن به آزادي به دور مي افكنيد؟
اگر قانون ظالمانه اي كه مي خواهيد آنرا لغو كنيد، به دست شما بر پيشاني شما نوشته شده است، شما نمي توانيد آن نوشته را با سوختن كتابهاي قانون يا شستن پيشاني قاضيان پاك كنيد هرچند كه تمامي دريا بر آن پيشاني جاري شود.
و اگر جبار بيدادگري است كه مي خواهيد او را از تخت به زير آوريد، نخست نظر كنيد تا تخت آن بيدادگر كه درون شما افراشته نابود شده باشد.
زيرا جبار چگونه مي تواند بر مردم آزاد و سربلند حكم براند مگر به ياري آن خوي جباري كه در آزادي آنهاست و آن شرم و سرافكندگي كه در غرور و سربلندي آنهاست.
و اگر غمي است كه مي خواهيد آنرا از خود دور كنيد، آن غم را به حقيقت شما برگزيده ايد و بر شما تحميل نشده است.
و اگر ترس و هراسي است كه مي خواهيد از خود برانيد، جايگاه آن ترس در دل شماست و نه در دست آن كس كه از او مي ترسيد.
همانا كه همه تضادها در وجود شما به جنبشند و هر دم يكديگر رابه آغوشي نيم باز در بر مي گيرند: ترس و اميد، عشق و نفرت، و گريز و طلب اينها همه جفت جفت چون نور و سايه در وجود شما به هم آميخته اند.
و هنگاميكه سايه اي محو مي شود و به عدم مي رود، نوري كه بر جاي مي ماند خود سايه نوري ديگر مي شود.
و بدين سان وقتي آزادي شما قيد و زنجيرهاي خود را بگشايد خود قيد و زنجير آزادي عظيم تري خواهد شد.
