OSHO
در سكوت ، دانش در تو قيل و قالي ندارد . مشاهده تو شفاف است – زنگاري بر آيينه نيست ...آنچه را كه هست بازتاب مي دهي . و در اين بازتاب است كه هر عملي را فضيلت است .
آزادي ، هدف زندگي است . بدون آزادي زندگي ابدا معنايي ندارد . منظور از آزادي ، آزادي سياسي ، اجتماعي يا اقتصادي نيست . آزادي يعني آزادي از زمان ، آزادي از ذهن و آزادي از آرزو .
نخستين گام آن است كه زندگي را همان گونه كه هست بپذيري ، بااين پذيرش آرزو محو مي گردد ، فشار و تنش محو مي گردد ، نارضايتي محو مي گردد ؛ احساس شادي مي كني بدون اينكه دليل خاصي در ميان باشد .
وجود از آنهائيست كه خود را وقف وجود كرده اند . در اين حالت هيچ كسالتي در ميان نخواهد بود . زندگي سراسر خوشي و شاد كامي خواهد بود .
زندگي غير منطقي است ، در زندگي ، تضادها ، تضاد نيستند ، بلكه مكمل اند ، زندگي به “ يا اين “ ، “ يا آن “ اعتقادي ندارد . زندگي به هر دو باور دارد . روز شب و شب روز مي شود . روز و شب به هم مي آويزند و در هم ذوب مي شوند .
طبيعي باش ولي آگاهي را چاشني آن كن . خدا را در زندگي طبيعي خود مهمان كن ، خدا را با زندگي طبيعي خود آشنا كن ، بخواب ، بخور عشق بورز ، نيايش كن ، به مكاشفه بنشين ، ولي فكر نكن كه چيز خاصي بوجود مي آوري يا كار ويژه اي انجام مي دهي – در اينجاست كه به خواص مي پيوندي .
بخاطر داشته باش كه تنها تو نيستي كه حقيقت را مي جويي – حقيقت نيز در جستجوي توست . بارها و بارها دست حقيقت به تو بسيار نزديك شده است . چنان نزديك كه شانه ات را لمس كرده است . ولي تو شانه خالي كرده اي و گريخته اي .
و من اين را بلوغ ذهن مي خوانم : آنگاه كه بي هيچ پرسشي به زندگي نظر بيندازي ، و صرفا با شهامت و بي باكي درآن شيرجه روي .
در حضور باش ، هر كجا كه هستي . مهم نيست كجا : تمام و كمال در حضور باش ، و با حضور تو ، هر حركت كوچك ، شعله فروزاني خواهد شد ، و خواهي ديد كه تمام حيات تو به كارواني از نور مبدل خواهد شد .
پيش از مرگ درياب كه زندگي چيست ، زيرا اگر زندگي را پيش از مرگ تجربه كني ، مرگ طي همان تجربه ناپديد خواهد شد . مرگ دود خواهد شد و محو مي گردد . از آن پس مرگي وجود نخواهد داشت ؛ و زندگي ابدي خواهد شد .
زندگي يك معما نيست ، يك راز است . مي توان پاسخي براي معما يافت ، راز بگونه اي است كه هرگز نمي توان پاسخي براي آن يافت . راز چيزي است كه مي تواني با آن يكي شوي . مي تواني در آن حل شوي . مي تواني در آن ذوب شوي و خود به راز تبديل شوي .
دمادم در فقر واژه بسر مي برم . هر واژه را با ترديد محض بر زبان مي آورم ، چون خوب مي دانم كه كافي نيست ، ناقص است . هيچ چيز كافي نيست – حقيقت چنان بيكران و واژگان چنان حقير .
آينده زاده شور بختي توست و نه زاده جشن و شادي تو .
تلاش مكن كه كودك را پيش از پيري ،پير كني ، او را خرد مكن . اين همان چيزي است كه در دنيا شاهد آنيم : كهنسالان بر كودكان مسلط اند و مي خواهند آنها را زودتر از زماني كه طبيعت مقدور داشته از دوران كودكي بيرون بكشند .آنان مي كشند و خرد مي كنند .كودك ، كودكي را براي هميشه از كف مي نهد .
اين تويي و فقط تويي كه در نهايت مسوول آن چيزي هستي كه برايت پيش مي آيد . اين را بخاطر داشته باش . اين كليد اصلي است اگر ناشادي مسوول تويي . اگر درست زندگي نمي كني ، مسوول تويي ،اگر سر در گمي مسوول تويي . آري بار مسووليت ، تمام و كمال بر عهده توست .
هنگاميكه حقيقت ظهور مي يابد ، آواز سر نمي دهد ، در سكوت تجلي مي كند . چنان سر شار است كه تن به قالب واژه ها نمي دهد . دير يا زود گروهي تلاش مي كنند كه جامه واژگان بر آن بپوشانند ، آنرا نظاممند كنند . و در همين تلاش است كه آنرا به مسلخ مي برند .
آيا توجه كرده اي كه وقتي از ته دل مي خندي تاچند لحظه اي در حالت مكاشفه اي عميق بسر مي بري . انديشيدن متوقف مي شود . نه غير ممكن است بخندي و در عين حال بينديشي .
مهم ترين مسووليت بر شانه دولت ، ملت يا هركس ديگر نيست . بار مسووليت واقعي بر شانه هاي توست . به همين دليل مجبوري زندگي را بر مبناي نور خود و راهي كه زندگي رهنمون است پيش ببري بي هيچ مصالحه اي .
اول ، طبيعي باش . سپس در رودخانه « طبيعي » جاري خواهي شد . و روزي مي رسد كه رودخانه به اقيانوس « ماوراء طبيعي » مي پيوندد.
زندگي پديده اي اسرار آميز است ، و آري كه خنده جزيي از آن و گريه نيز جزيي از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشي ، غمين بودن زيبايي خود را داراست . فقط بايد بياموزي كه از زيبايي غمين بودن لذت ببري ، از سكوت آن ، از ژرفاي آن .
ذهن تو دمادم پيش بيني مي كند ، خود نمايي مي كند – ذهن تو دائم در واقعيت دخالت مي كند ، به آن رنگ مي دهد ، شكل و شمايلي به آن مي دهد كه از آن او نيست . ذهن هرگز نمي گذارد آنچه را كه هست ببيني ؛ فقط اجازه مي دهد چيزي را ببيني كه ذهن مي خواهد تو ببيني .
هر گاه به صداي « من » گوش فرا دهي ، دير يا زود ، درد سر آغاز خواهد شد ، در دام بدبختي فرو خواهي افتاد . بايد و بايد به خود بگويي : راه « من » به بدبختي منتهي مي شود .... و هرگاه به طبيعت گوش بسپاري ، سوي خوشبختي ، رضايت ، سكوت و سعادت قدم برداشته اي .
تنها آنگاه كه انساني رشد يافته ، پخته ، هوشيار و اگاه شوي ، خواهي توانست به مردم خدمت كني . بلي فقط در چنين حالتي مي تواني خدمت كني ، چون اكنون چيزي داري كه مي تواني تقسيم كني : عشق ، مهرباني . اكنون چيزي داري كه ياري رسان است : درك ، خرد .
انكار هميشه موجب تنش است . بپذير . اگر آسودگي مي خواهي ، پذيرش هميشه راه حل است . هر چه در پيرامون تو رخ مي دهد ؛ بپذير .
تمام گذشته هاي تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشي كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه اي بوده است ؛ دست دوم و سوم است ... بايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوي .
شادي امري روحي است ؛ سرچشمه آن جسم تو نيست . فرد مي تواند حتي در بيماري شاد باشد ، او مي تواند حتي بهنگام مرگ شاد باشد . شادي دروني است . درد و لذت هر دو ريشه در جسم دارند ولي شادي وابسته به وجود است .
اگر نتواني تنها باشي پيوند تو دروغين است . اين تنها نيرنگي است تا ازتنهايي فرار كني ، همين و بس .... در جامعه اي غير آزاد مي تواني آزاد باشي . در جهاني سياه بخت ، سعادتمند باشي ، مانعي از سوي ديگران نمي تواند وجود داشته باشد ، مي تواني دگرگون شوي .
خداوند يك شخص نيست ، بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد : تنهايي او مطرح نيست . او با زندگي مي تپد ....؛ با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد ، خداوند را كشف كرده اي .
انسان پديده اي غريب است ؛ به فتح هيماليا مي رود ، به كشف اقيانوس آرام دست مي يازد ، به ماه و مريخ سفر مي كند ، تنهايك سرزمين است كه هرگز تلاش نمي كند آنرا كشف كند و آن دنياي دروني وجود خود اوست .
بخاطر داشته باش ، وقتي به تخريب دست مي زني ، خود را نيز تخريب كرده اي . و آنگاه كه مي آفريني ، خود را نيز مي آفريني و ابعاد نويي از وجود خود را كشف مي كني .
ذهن تنها زماني در لحظه مي ماند كه به تمامي در چيزي نباشي . در هر كار و در هر چيز تام و تمام باش،تا ذهن نتواند حتي براي لحظه اي تو را آزار دهد .
كسي كه داراي روحي شورشي است بايد از هر ايده آلي ، هر قدر كهن ، آگاه باشد . او برمبناي آگاهي و درك خود و نه برمبناي شرايط جامعه پاسخ مي گويد . رستگاري حقيقي همين است .
نخست راه برو ، چم و خم آن را بياموز و ببين كه مقصد آن كجاست پس از اين شناخت است كه مي تواني دست ديگران بگيري و راهنماي راه شوي .
چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد ، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده اي .
كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست .
لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند .
انديشيدن به چيزي يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است .
براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود .
مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست .
بي حوصلگي
بي حوصلگي و بي قراري عميقاً به هم مرتبط هستند. هروقت حوصله تان سربرود، سپس بي قرار مي شويد. بي قراري محصول جانبي بي حوصلگي است.
سعي كن مكانيسم آن را درك كني. هروقت حوصله ات سر مي رود، مي خواهي از موقعيتي كه در آن هستي فرار كني. اگر كسي چيزي مي گويد و حوصله ي تو سررفته است، شروع مي كني به وول خوردن و تشنج پيداكردن. اين اشاره اي ظريف است كه مي خواهي از آن مكان، از آن شخص و از آن صحبت هاي بي معني دور شوي. بدنت شروع به حركت مي كند. البته براي اينكه با ادب باشي، آن احساس را سركوب مي كني، ولي بدن پيشاپيش به حركت درآمده است ___ زيرا بدن بيش از ذهن اصالت دارد، بدن بيشتر از ذهن صداقت و صفا دارد!
ذهن سعي دارد باادب باشد، لبخند مي زند. مي گويي، "چه قشنگ،" ولي در درون مي گويي، "چه مزخرف! من بارها به اين داستان گوش داده ام و او بازهم تكرار مي كند!"
هروقت حوصله ات سربرود، بي قرار مي شوي. بي قراري، نشاني بدني است:
بدن مي گويد: "از اينجا دور شو.هرجا كه خواستي برو، ولي اينجا نباش!"
ولي ذهن به لبخندزدن ادامه مي دهد و چشم ها برق مي زند و مي گويي گوش مي دهي و هرگز چيزي به اين زيبايي قبلاً نشنيده اي. ذهن متمدن است، بدن هنوز وحشي است. ذهن انساني است، بدن هنوز حيواني است.
ذهن كاذب است، بدن صادق است. ذهن آداب و مقررات مي داند __چگونه بايد رفتار كرد و چگونه بايد درست رفتار كرد __ بنابراين وقتي كه آدم كسل كننده اي را هم مي بيني، مي گويي، "چقدر از ديدارت خوشحالم!" و در عمق وجودت، اگر اجازه داشتي، اين مرد را مي كشتي! او تو را وسوسه مي كند كه به قتلش برساني! آنوقت احساس بي قراري مي كني و ول وول مي خوري! اگر به بدن گوش بدهي و فرار كني، بي قراري ازبين مي رود.
امتحان كن! اگر كسي حوصله ات را سر برده است، شروع كن به پريدن و دويدن به اطراف. ببين: بي قراري ناپديد مي شود، زيرا بي قراري فقط نشان مي دهد كه انرژي نمي خواهد در اينجا باشد. انرژي پيشاپيش به حركت درآمده است، انرژي پيشاپيش اين مكان را ترك كرده است. حالا، تو انرژي را دنبال كن!
بنابراين، نكته ي اصلي، فهميدن بي حوصلگي است نه بي قراري. بي حوصلگي پديده اي بسيار بسيار بااهميت است. فقط انسان است كه احساس بي حوصلگي مي كند، نه هيچ حيوان ديگري. غيرممكن است! فقط انسان بي حوصله مي شود، زيرا فقط انسان هشيار است. سبب آن هشياري انسان است.
هرچه بيشتر حساس باشي، هرچه بيشتر آگاه باشي، هرچه معرفت بيشتري داشته باشي،
بيشتر حوصله ات سر مي رود. در موقعيت هاي بيشتري احساس بي حوصلگي مي كني.
هرچه هشيارتر بشوي، بيشتر احساس خواهي كرد كه برخي از موقعيت ها فقط يك تكرار هستند، گويي كه تحمل آن موقعيت برايت دشوار است و موقعيتي بيات و فاسد است.
هرچه حساس تر باشي، بيشتر احساس بي حوصلگي مي كني. بي حوصلگي نشانه ي حساس بودن است. درختان احساس بي حوصلگي نمي كنند، حيوانات بي حوصله نمي شوند، سنگ ها بي حوصله نمي شوند ___ زيرا به قدر كافي حساس نيستند. اين بايد يكي از اساسي ترين نكات براي فهميدن بي حوصلگي باشد __ كه شما حساس هستيد.
براي بي حوصلگي قدري حساسيت بيشتري نياز است كه به حيوان داده شده. و اگر بخواهي به وراي آن بروي، آنوقت بايد تماماً حساس بشوي.
آنگاه بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. ولي در اين ميان، بي حوصلگي وجود دارد.
اگر همچون حيوان بشوي، بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. بنابراين درخواهيد يافت كه مردماني كه زندگي حيوان گونه دارند كمتر بي حوصله مي شوند. آنان با خوردن و نوشيدن و خوش بودن شاد هستند و حوصله شان سر نمي رود، ولي آنان موجودات حساسي نيستند. در حداقل زندگي مي كنند. آنان فقط با همان قدر آگاهي زندگي مي كنند كه براي زندگي روزمره كفايت كند.
درخواهيد يافت كه روشنفكرها، كساني كه زياد فكر مي كنند، بيشتر بي حوصله مي شوند، زيرا فكر مي كنند. و به سبب همين فكركردن است كه مي توانند ببينند كه چيزهايي فقط تكرار است. زندگي شما يك تكرار است: هر روز صبح تقريباً همانطور از خواب برمي خيزيد كه هميشه در عمرتان برخاسته ايد. هميشه يك جور صبحانه مي خوريد. سپس به اداره مي رويد __ همان اداره، همان مردم، همان كار. آنوقت به خانه مي آييد __ همان همسر! اگر حوصله تان سربرود، طبيعي است!
برايتان بسيار دشوار است كه چيزي جديد ببينيد، همه چيز كهنه و گرد گرفته است.
مردم را در خيابان تماشا كن و خواهي ديد كه كاملاً بي حوصله هستند همه بي حوصله هستند، تا سرحد مرگ بي حوصله هستند. به صورت هايشان نگاه كن __ هيچ هاله اي از خوشي در آن نيست.
به چشم هايشان نگاه كن __ گردگرفته است، هيچ نوري از شادي درون در آن نيست. از اداره به خانه مي روند و از خانه به اداره، يك تكرار مدام. و يك روز مي ميرند... مردم تقريباً هميشه بدون اينكه زندگي كرده باشند مي ميرند.
آيا مي تواني به ياد بياوري؟ چند لحظه از زندگيت بوده كه واقعاً باحرارت بوده اي؟
خيلي به ندرت رخ مي دهد. انسان خواب آن لحظه ها را مي بيند، آرزويشان را دارد و اميد دارد كه چنين لحظاتي داشته باشد، ولي هرگز رخ نمي دهند.
حتي اگر هم رخ بدهند، دير يا زود تكراري مي شوند. وقتي كه عاشق زن يا مردي مي شوي، معجزه اي را احساس مي كني. ولي رفته رفته آن معجزه ازبين مي رود و همه چيز تكراري مي شود. بي حوصلگي آگاه شدن از تكرار است. حيوانات چون نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، پس نمي توانند بي حوصله شوند. آن ها نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، بنابراين نمي توانند احساس تكرار كنند. بنابراين مردم سعي مي كنند تغيير بدهند. به خانه ي جديد مي روند، اتومبيلي جديد به خانه مي آورند، شوهر قديم را طلاق مي دهند و رابطه اي جديد مي زنند!
ولي دير يا زود اين چيز جديد هم يك تكرار خواهد شد.
تعويض خانه، تعويض شريك زندگي، تعويض افراد و روابط هيچ كاري از پيش نخواهند برد. و هرگاه جامعه اي بسيار كسل شود، مردم از شهري به شهر ديگر مي روند، از شغلي به شغل ديگر، از همسري به همسر ديگر، ولي دير يا زود درمي يابند كه همان چيزها بار ديگر با همين زن، با همين مرد و با همين خانه و اتومبيل تكرار مي شود.
آنوقت چه بايد كرد؟
هشيار تر بشو. مسئله تغييردادن موقعيت ها نيست، خودت را دگرگون كن، هشيارتر باش. اگر هشيارتر باشي قادر خواهي بود كه ببيني هرلحظه تازه است، ولي براي اين، به يك انرژي بسيارعظيم، به انرژي آگاهي نياز است.
آن زن همان زن نيست __ به ياد بسپار. اين تو هستي كه در توهم به سر مي بري.
به خانه برو و بارديگر به زنت نگاه كن __ او همان زن قبلي نيست. هيچكس نمي تواند يكسان بماند. فقط ظاهر است كه فريب مي دهد. اين درختان همان درختان ديروز نيستند. چگونه مي توانند باشند؟ برگ هاي زيادي افتاده اند، برگ هاي تازه روييده است. به آن درخت بادام نگاه كنيد. چند برگ تازه در آمده است؟ هر روز برگ هاي كهنه مي ريزند و برگ هاي تازه مي رويند.
ولي شما اين مقدار هشيار نيستيد.
يا كه هيچ هشياري نداشته باش __ آنوقت احساس تكرار نخواهي كرد __ يا اينكه چنان هشيار باش كه در هر تكرار چيزي تازه ببيني. اين ها دو راه براي بيرون زدن از بي حوصلگي هستند.
تغييردادن چيزهاي بيروني كمكي نخواهد كرد درست مانند عوض كردن همان اثاث است در درون اتاق، بارها و بارها. هركاري كه بكني، هر طور هم كه آن ها را بچيني __ همان اثاث است.
زنان خانه داري هستند كه پيوسته در مورد اينكه لوازم خانه را كجا بگذارند و چگونه آن ها را مرتب كنند فكر مي كنند. ولي اين همان خانه است، همان اثاث است.
چقدر در اين فريب خواهي ماند؟ رفته رفته همه چيز جا مي افتد و تازگي ازبين مي رود!
و شما هشياري زيادي نداريد، يا آن كيفيت از هشياري را كه بتواند تازگي را بارها و بارها پيدا كند. براي ذهني گنگ، همه چيز كهنه است. براي ذهني كاملاً زنده، هيچ چيز در اين دنيا كهنه نيست ___ نمي تواند باشد. همه چيز پويا و در تغيير است.
هر انسان يك جريان دايم در تغيير است، همچون يك رودخانه. اشخاص چيزهاي بي جان نيستند، چگونه مي توانند تغيير نكنند؟ آيا خودت يكسان مانده اي؟ در اين فاصله كه صبح براي شنيدن من آمدي و وقتي به خانه رفتي، اتفاقات زيادي رخ داده است. برخي از افكار از ذهنت رفته اند و افكار ديگر وارد شده اند. بينش هاي تازه كسب كرده اي. نمي تواني همانطور كه آمده بودي، بروي.
اين رودخانه پيوسته در جريان است، يكسان به نظر مي رسد، ولي يكسان نيست. هراكليتوس پير گفته است كه نمي تواني دوبار در يك رودخانه پا بگذاري. زيرا آن رودخانه هرگز مثل قبل نيست. يك چيز اين است كه تو خودت يكسان نمانده اي و نكته ي ديگر اين است كه آن رودخانه يكسان نمانده است.
ولي براي ديدن اين، انسان بايد در اوج هشياري به سر ببرد.
من هرگز هيچكس را يكسان نديده ام. نزد من مي آييد __ چند بار نزد من آمده ايد __ ولي من هرگز آن شخص قديمي را نمي بينم. شايد از اين آگاه نباشيد. قابليت متعجب شدن را داشته باشيد.
شايد اجازه ندهي كه آگاهيت به سطحي بالاتر صعود كند، زيرا آنوقت زندگي يك شگفتي هميشگي خواهد بود و شايد حتي نتواني از عهده اش بربيايي. براي همين است كه با ذهني گنگ كنار آمده اي، در اين كار يك منفعت وجود دارد.
تو بي دليل گنگ نيستي، دلايل مشخصي وجود دارد. اگر تو واقعاً زنده بودي، همه چيز تعجب آور و شوكه كننده بود. اگر گنگ بماني، هيچ چيز تو را متعجب نمي كند و شوكه نخواهي شد.
هرچه بيشتر گنگ باشي زندگي به نظرت بيشتر گنگ مي آيد.
اگر هشيارتر شوي، زندگي نيز بيشتر تازه، سرزنده و با نشاط خواهد بود، و آنوقت مشكل پيدا خواهي كرد.
تو هميشه با انتظارات مرده زندگي مي كني. هر روز به خانه مي آيي و رفتارهاي مشخصي را از زنت توقع داري. حالا ببين كه چگونه رنج خودت را خلق مي كني: تو از زنت توقع داري كه رفتاري ثابت و مشخص داشته باشد و آنوقت انتظار داري كه او تازه باشد! تودرخواست غيرممكن را داري. اگر واقعاً مي خواهي همسرت هميشه برايت تازگي داشته باشد، انتظار نداشته باش. هميشه وقتي به خانه مي آيي آماده باش تا متعجب و شوكه بشوي، آنوقت همسرت برايت تازگي خواهد داشت. ولي او بايد انتظارات خاصي را برآورده كند. ما هرگز اجازه نمي دهيم كه طرف ديگر، تازگي هميشگي و تغيير پيوسته ي ما را بشناسد. ما پنهان مي شويم و خودمان را افشا نمي كنيم، زيرا ديگري ممكن است ابداً اين را درك نكند.
و زن نيز توقع دارد شوهرش هميشه رفتاري مشخص داشته باشد، و البته، آنان نقش هاي خودشان را خوب بازي مي كنند! ما زندگي نمي كنيم، فقط نقش بازي مي كنيم. شوهر به خانه مي آيد و آن نقش را برخودش تحميل مي كند. تا وقتي كه وارد خانه شده، او ديگر انساني زنده نيست __ فقط يك شوهر است!
شوهر يعني نوعي خاص از رفتاري مشخص. زني كه آنجا وجود دارد، يك همسر است و آن مرد، يك شوهر است.
حالا وقتي كه اين دو نفر با هم ديدار مي كنند، در واقع چهار شخص وجود دارد: زن و شوهر__ كه اشخاص واقعي نيستند __ فقط شخصيت هستند، نقاب، الگوهاي كاذب، رفتارهاي توقع داشته شده، وظايف و از اين قبيل __ و آن اشخاص واقعي، كه در پشت اين نقاب ها وجود دارند. آن اشخاص واقعي احساس بي حوصلگي مي كنند.
ولي شما بسيار زياد در نقاب هايتان، در شخصيت هايتان سرمايه گذاري
كرده ايد. اگر واقعاً خواهان همسري هستي كه كسل كننده نباشد، تمام نقاب ها را دور بينداز، واقعي باش.
مي دانم، گاهي دشوار خواهد بود، ولي ارزشش را دارد. صادق باش. اگر مي خواهي با زنت معاشقه كني، معاشقه كن، درغير اينصورت، بگو كه احساسش را نداري.
چيزي كه اينك اتفاق مي افتد اين است كه شوهر با زنش معاشقه مي كند ولي در فكر يك هنرپيشه ي زن است. در تخيلاتش با اين زن عشقبازي نمي كند، در تخيلاتش با زني ديگر عشقبازي مي كند.
و همين در مورد زن نيز صادق است. آنوقت چيزها كسل كننده مي شوند، زيرا ديگر زنده نيستند. آن شدت و حرارت، آن تيزبودن ازبين رفته است.
عشق بايد راهي براي زندگي كردن باشد. بايد عاشقانه زندگي كني. تنها آنوقت است كه مي تواني زنت يا شوهرت را دوست بداري. ولي زن مي گويد، " نه تو نبايد به هيچكس ديگر عاشقانه نگاه كني."
البته تو چنين ترتيبي مي دهي زيرا اگر نكني، دردسر زياد درست مي شود... ولي رفته رفته برق چشمانت را از دست خواهي داد. اگر نتواني با عشق به هيچ جاي ديگر نگاه كني، رفته رفته حتي به زنت نيز نمي تواني عاشقانه نگاه كني __ آن نگاه ازبين مي رود. همين نيز براي زن رخ داده است.
همين براي تمام بشريت رخ داده است. آنگاه زندگي يك كسالت مي شود، آنوقت همه منتظر مرگ هستند، آنوقت مردم پيوسته در فكر خودكشي هستند.
مارسل درجايي گفته است كه تنها مشكل متافيزيكي كه بشريت با آن روبه رو است، خودكشي است. و چنين است، زيرا مردم بي حوصله شده اند.
واقعاً شگفت انگيز است كه چرا دست به خودكشي نمي زنند و چگونه به زندگي ادامه مي دهند. به نظر نمي رسد كه اين زندگي چيزي به آنان بدهد، تمام معني آن ازدست رفته است، ولي بااين وجود، مردم به نوعي خودشان را مي كشانند، اميد دارند كه شايد روزي معجزه اي رخ بدهد و همه چيز درست شود. ولي اين معجزه هرگز رخ نمي دهد. اين تو هستي كه بايد چيزها را درست كني، هيچكس ديگر چنين نمي كند. هيچ ناجي نخواهد آمد. منتظر هيچ ناجي نباش.
خودت بايد نوري فراراه خويش باشي.
اصيل تر زندگي كن.
نقاب ها را دور بينداز. اين نقاب ها روي قلبت سنگيني مي كنند.
تمام دروغ ها را دور بينداز.
البته دردسر خواهد آمد ولي آن دردسر ارزشش را دارد زيرا تو فقط پس از آن دردسر است كه رشد مي كني و بالغ مي شوي. و آنگاه هيچ چيز زندگي را نگه نمي دارد.
زندگي هر لحظه تازگي خودش را هويدا خواهد ساخت. آنگاه زندگي يك معجزه ي هميشگي خواهد بود كه پيوسته رخ مي دهد. فقط تو هستي كه در پشت عادت هاي مرده پنهان شده اي.
اگر مي خواهي بي حوصله نشوي، هرلحظه را تا حد ممكن هشيار زندگي كن، زيرا فقط در هشياري تمام است كه قادر هستي نقاب هايت را دور بيندازي.
تو واقعاً چهره ي اصيل خودت را از ياد برده اي. حتي اگر در حمام تنها باشي و در آينه به صورت خودت نگاه كني، آن چهره اصيل خودت را در آينه نمي بيني. در آنجا نيز به فريب ادامه مي دهي.
جهان هستي براي كساني در دسترس است كه در دسترس جهان هستي باشند.
و آنوقت من به شما مي گويم كه بي حوصلگي در كار نخواهد بود.
زندگي سروري بي نهايت است.
از اشو سوال می شودکه :
چرا من احساس مي كنم كه شكست خورده ام؟
فقط آناني كه مي خواهند كسي باشند و به جايي برسند، مي بايد ازاندوه شكست، رنج ببرند. ولي انساني كه هرگز نمي خواهد كسي باشد و هرگز مايل نيست به جايي برود
نمي تواند از شكست خوردن رنج ببرد. او هميشه موفق است، درست مثل من!
از همان ابتداي كودكي، والدينم، كساني كه مرا مي شناختند، همسايه ها، آموزگاران و همگي مي گفتند، "تو كاملاً موجودي بي فايده خواهي شد' به هيچ دردي نخواهي خورد."
من به آنان مي گفتم، "اگر تقدير من چنين است، كاملاً خوشحال هستم. چرا بايد بكوشم تا كس ديگري باشم؟ كاملاً به درد نخور؟ عالي است! موجودي بي فايده؟ من هيچ اشكالي در اين نمي بينم!"
و آنان مي گفتند، "آيا تو هرگز مي تواني منطقي صحبت كني؟"
مي گفتم،"منطق من اين است: هر اتفاقي بيفتد، من موفق خواهم بود. زيرا من معيار تعيين نكرده ام كه بايد چنين شود، و تنها در اينصورت است كه موفق خواهم بود.
درست عكس آن صادق است: من موفق هستم. هرچه پيش آيد اهميتي ندارد' توفيق من قطعي است."
يكي از استادهاي من خيلي مرا دوست داشت و چنان نگران من بود كه مي گفت، "تو
مي تواني با دست چپت دانشگاه را سردست بلند كني' ولي رفتارت چنان است كه اگر با درجه ي سوم هم قبول شوي، يك معجزه است__ زيرا من هرگز نديده ام كه تو يك كتاب درسي بخواني." او عادت داشت به خوابگاه بيايد و بازرسي كند.
او هرگز يك كتاب درسي در اتاق من پيدا نمي كرد. من هرگز يكي از آن كتاب ها را نخريدم.
او مي گفت ،" وقتي استادها درس مي دهند تو در خواب هستي. و استادها مزاحم خواب تو نمي شوند زيرا وقتي كه بيدار هستي با آنان بحث مي كني. بهتر اين است كه خواب باشي تا اينكه اخلال كني!"
او خيلي نگران من بود: شايد به سالن امتحانات بروم و شايد هم نروم. درست پيش از امتحانات فوق ليسانسم، يك روز عصر به ديدارم آمد و گفت: "يك قول به من بده."
گفتم، " مي توانم قولي بدهم. ولي دروغ مي گويم. پس فايده اي ندارد."
او گفت، " تو دروغ هم مي گويي؟"
گفتم، "آري، دروغ هم مي گويم' هر چه منظور مرا برآورده كند انجامش مي دهم. تو قول مي خواهي؟ من قول مي دهم. اگر ديگري هم بيايد و قولي بخواهد، به او نيز قول مي دهم."
گفت، "اين يعني كه تو مرا شكنجه مي دهي. فردا صبح ساعت هفت آماده باش' من مي آيم و تو را به سالن امتحانات مي برم __ هر روز!"
و اين واقعاً براي او يك شكنجه بود، زيرا او دائم الخمر بود، يك انسان بسيار خوب. او هرگز عادت نداشت پيش از ساعت يك بعداز ظهر بيدار شود. حالا بيدار شدن ساعت شش و
آماده شدن .. و او شايد يكي از قديمي ترين مدل هاي ماشين را داشت __ مدت ها طول
مي كشيد تا روشن شود. تمام همسايه ها عادت داشتند آن را هل بدهند!
ولي با تمام اين مشكلات، او دقيقاً ساعت هفت ظاهر مي شد. و مرا مي ديد كه خواب بودم و بيدارم مي كرد و مي گفت ،"اين خيلي زياد است. من هيچوقت قبل از ساعت يك بيدار
نمي شوم و حالا ساعت شش بيدار شده ام.
و تو ماشين مرا مي شناسي: از من تنبل تر است. و حالا تو در خواب هستي؟"
گفتم، "وقتي گفتي كه مي آيي من خيالم راحت بود كه مي آيي. پس چرا زودتر بيدار شوم؟
هروقت بيايي از تخت بيرون مي آيم و سوار ماشين مي شوم."
گفت، "آيا حمام نمي گيري؟"
گفتم، " اين چيزها همه اش بعد از امتحان."
گفت ، "هيچ آمادگي لازم نداري؟"
گفتم، "چه كسي زحمت آماده شدن به خودش مي دهد؟"
در راه، او همه گونه سفارشي مي كرد كه چطور امتحان بدهم و زودتر از وقت بيرون نيايم.
او به مامور مسئول امتحانات گفت، "نگذار او تا سه ساعت از سالن بيرون برود." زيرا او نگران بود كه وقتي آنجا را ترك كند، من دوباره به رختخوابم بازگردم!
ممتحن نزد من آمد و گفت، "يادت باشد: نيازي نيست تا عجله كني.
سر فرصت پاسخ بده. تا سه ساعت نمي تواني از اينجا بيرون بروي. استاد تو به من دستور داده و من به آن پيرمرد احترام مي گذارم."
گفتم، "اين عجيب است." سپس ورقه را ظرف دو ساعت يا يكساعت و نيم تمام كردم و به ممتحن گفتم، "مي تواني ببيني كه من به تمام پرسش ها پاسخ داده ام. حالا بگذار بروم زيرا هنوز حمام هم نگرفته ام و لباس هايم را عوض نكرده ام. مستقيماً از رختخواب
به اينجا آمده ام."
او گفت، "مستقيم از رختخواب؟ ولي چه كسي تو را وادار كرد چنين كني؟"
گفتم، "همان استادي كه تو را وادار كرد! من عليه تو چيزي به او نمي گويم. هيچكس ملتفت نمي شود. همه درگير اوراق خودشان هستند."
او گفت، "اگر اوضاع چنين است مي تواني بروي. ولي آيا به تمام پرسش ها پاسخ داده اي؟"
او ديد كه من جواب نوشته ام ولي نگاهي كرد و گفت، "عجيب است. در امتحان فوق ليسانس پاسخ تو به پرسش فقط يك صفحه است، نيم صفحه است. آيا اميد داري كه قبول شوي؟"
گفتم،" من از همين مقدار لذت بردم. بيش از اين ... من هرگز كاري را كه از آن لذت نبرم انجام نمي دهم."
و از روي تصادف چنين شد كه ورقه ي امتحان من براي تصحيح به دست پروفسور رانادRanade از دانشگاه الله آباد ___ كه شهرت جهاني دارد __ افتاد. بنابراين استاد من كاملاً ديوانه شده بود. او گفت، "اول اينكه من فكر نمي كنم با نمره ي درجه سوم هم قبول شوي __ درحالي كه شايستگي اين را داري كه شاگرد اول تمام دانشگاه شوي' ولي اينك ورقه ات در دست مردي خطرناك افتاده است. او در تمام عمرش به كسي نمره ي درجه يك نداده است. اينك او بازنشسته شده ولي بااين حال اوراق را براي تصحيح قبول مي كند.
كارتو تمام است!"
گفتم، "نگران نباش. سبب خوشحالي من است: يك سال ديگر با تو خواهم ماند."
گفت، "حرف هاي بي معني نزن."
گفتم، " بي معني نيست. تو فرصتي ديگر خواهي داشت تا مرا به سالن امتحانات ببري و مرا عذاب بدهي. بايد خوشحال باشي."
ولي چيزهاي عجيب اتفاق مي افتند: راناد به من نمره 99 داد همراه با يك يادداشت ويژه كه: "مي خواستم صد بدهم، ولي شايد قدري متعصبانه به نظر برسد. دليلي كه نمره 99 را
مي دهم __ كه براي نخستين بار است __ اين است كه من هميشه مي خواستم پاسخ ها مربوط و درست باشند و كوتاه. و من هرگز كسي را نديده بودم كه يك پرسش كامل را فقط با يك پاراگراف پاسخ بدهد. من عاشق اين پسر شدم!"
او اين يادداشت را براي معاون دانشگاه نوشت و اضافه كرده بود: " از جانب من به اين پسر بگوييد كه اين نخستين بار در عمرم است كه نمره ي درجه يك به كسي مي دهم."
من شاگرد اول دانشگاه شدم. استاد من __كه بسيار نگران بود __ اينك باورش نمي شد. وقتي كه نتايج را اعلام كردند از من پرسيد، "موضوع چيست؟ بايد اشتباهي رخ داده باشد. تو شاگرد اول دانشگاه شدي؟ به اتاق معاون دانشگاه برو و تحقيق كن. حتماً اشتباهي رخ
داده است."
گفتم، "ناراحت نباش. اگر هم اشتباهي رخ داده باشد، بازهم كاملاً خوب است!"
ولي او چنان مضطرب بود كه من مجبور شدم ماشين او را هل بدهم و روشن كنم و او را نزد معاون دانشگاه ببرم. او تا وقتي كه آن يادداشت را نديد باورش نمي شد.
وقتي از اتاق بيرون آمديم سراپاي مرا ورانداز كرد و گفت، "اين عجيب ترين چيزي است كه من در تمام عمرم ديده ام: كه تو بدون هيچ آمادگي از رختخواب بيرون بيايي و شاگرد اول شوي. براي نخستين بار به خدا ايمان آوردم زيرا تو خودت نمي توانستي ترتيبش را بدهي. خدا بايد پشتيبانت بوده باشد."
گفتم، "اين مطلقاً روشن است. براي همين بود كه من آنقدر آسوده بودم. تو بي جهت نگران بودي. خداوند همانطور پشت من است كه من پشت ماشين تو هستم و آن را هل مي دهم تا روشن شود! او هم مرا روشن مي كند و وقتي من روشن شوم همه چيز به خوبي پيش
مي رود!"
در زندگي شكستي وجود ندارد. همه اش بستگي به اين دارد كه امور را چگونه ببيني.حتی اگر خواسته هاي فراوانی هم داشته باشي
عشق دردناك است چون براي سعادت راه ميآفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون ميكند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بيخطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نميتوانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه ميتواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بيمصرف است.
بدين سبب، ترس پديدار ميشود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بيخطر، دنياي كارايي، درد پديدار ميگردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس ميكند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس ميكند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.
ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيشبيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب ميشود.
و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» ميرود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نميتوانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد. عشق آتش است.
اين به سبب درد عشق است كه ميليونها مردم يك زندگي بيعشق را تجربه ميكنند. آنان نيز رنج ميبرند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عاليتر خودآگاهي ميبرد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نميكند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه ميدارد.
انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را ميشناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر ميتواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري ميتواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينهاي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
رابطهي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق نابتر باشد، هر چه عشق متعاليتر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزهتر است. اما عشق متعاليتر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعاليتر نيازمند است كه شما آسيبپذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري ميتواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري ميتواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.
تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، ميتواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش ميبايست پذيرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نميتوان گذشت. آنان كه ميكوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه ميشويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بستهي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.
عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس ميآفريند.و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموختهاند. ما فكر ميكنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كردهايم، ما آن را آراستهايم، ما به طور مستمر آن را برق انداختهايم، و هنگامي كه عشق بر در ميكوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريدهايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعهي ما وجود خارجي دارد، جامعهي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور. حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مييابد، كل در شما نفس ميكشد، در شما ميتپد، كل هستي شماست.
عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را ميدهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را ميدهد كه ميتوانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي ميدهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسانها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسانها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون ميشود.
عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز ميشود، با تماميت به پايان ميرسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالندهي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي ميكند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگترين دلمشغولي ذهن مدرن است.و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بيمعنياند. مسائلي وجود دارند كه سازندهاند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعاليتري رهنمون ميشوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نميكنند. آنها فقط شما را در بند نگاه ميدارند، فقط شما را در مخمصهي كهنهي خودتان نگاه ميدارند.
عشق مسالهها ميآفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، ميتوانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آنها مسائلي بسيار ضروري هستند! آنها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آنها ناگزيرند زيسته شوند و ميبايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيلهاند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد.
اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفتهاند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس ميرود؛ زندگي شما يك آبگير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك ميماند، چون به جاري بودن ادامه ميدهد. جاري بودن روند پيوستهي باكره ماندن است.يك عاشق باكره ميماند. تمامي عشاق باكرهاند. مردمي كه عشق نميورزند، باكره نميمانند؛ آنان مسكوت ميشوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن ميكنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.
شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما ميتوانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق ميافتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي ميشوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفتهاند؛ آنان به تدريج، به آهستگي ميميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است. اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كردهايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده ميشود، به قدر كافي شجاع نيستيم.
از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطرهآميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نميشويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. ميتواند براي ابد باشد.
عشق ميتواند تعهدي مادامالعمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه ميشود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطهاي جنسي ملاقات ميكنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكردهايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كردهايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهرهي اصيل يكديگر پرده برداريد.عشق بزرگترين كوآن ذن است.
عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كردهايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگترين سرمستي از ميان رنج ميآيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده ميشود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بيمعني نيست.
مردمي كه ميگويند زندگي بيمعني است، مردمي هستند كه عشق را نشناختهاند.تمامي آن چه كه آنان دارند ميگويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.
بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده ميشود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح ميآيد.تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق ميآموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شدهايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.
و به طور قطع وقتي انسان مثل قطرهاي از شبنم شروع به ناپديد شدن ميكند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد ميرود، من دارم ميميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد ميميرد. شما با وهم همذات پندار شدهايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قلهي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور ميآورد.
كتاب بلوغ يكي از بهترين و پربارترين كتابهاي استاد اشو ميباشد. اين كتاب در مورد بلوغ و رسيدن انسان به بلوغ و كمال، زندگي و هنر زندگي كردن، فاصلههاي بين جهل و معصوميت، عشق، رابطه كمال يافته، دوران مختلف زندگي يك انسان، پيري و... سخنان زيبا، آموزنده و پرمعنايي را كه بدون شك براي تمام سنين از جواني گرفته يا ميانسالي و پيري مفيد و كارگشا است ارائه كرده است.
بلوغ يعني چه؟ در شاخههاي علوم مختلف زيست شناسي و ديگر علوم برحسب نيازهاي آن شاخه تعريف معيني از بلوغ اراده شده است تا بر مبناي آن بتوان دادههاي معيني را براي انجام مطالعات مختلف بدست آورد. اين است كه شما ممكن است به اصطلاحاتي چون بلوغ جسمي، بلوغ رواني، بلوغ فكري، بلوغ عاطفي و ... بربخوريد. از طرفي در مقاطع و قسمتهايي از زندگي انسان مانند ازدواج، راي دادن، وكالت، كفالت و ... در جوامع مختلف سن معيني براي رسيدن به بلوغ و واجد شرايط براي انجام آن امور وجود دارد. و از ديد قانون رسيدن به سن خاصي و گذشت زماني مشص از زندگي فرد براي او بلوغ محسوب ميشود؛ يعني رسيدن به رشد فكري. در دينها وشريعتها نيز سن خاصي را به عنوان سن بلوغ در نظر ميگيرند.
اما از نظر اشو:
"بلوغ رشد كيفي نيست استحاله ايي در كار نيست. اين طور نيست كه كربن وجود تو بر اثر يك سري رخدادها و فشارها به الماسي درخشان بدل گردد. نه، اصلاً احتياج به هيچ فعل و انفعالي نيست"
به هرحال به عقيدهي اشو بلوغ حركت در بعد زمان نيست. اصلاً حركت نيست. اتفاقاً سكون است؛ سكون در لحظهي حاضر؛ سكون در بستر وجود و هسته وجود. شخص همواراه در درون اوست. او از تمثيلي براي بلوغ به زيبايي هرچه تمامتر استفاده كرده است:
((هستهي تو درست مثل قرص ماه در آسمان روز كه تا شب ظلماني بر آن حادث نگردد. بازتاب آفتاب عالم تاب در آن هويدا نيست و كافي است در زلال شب به تماشاي مهتاب بنشيني و در گوي بلورين وجودت حقيقت را رويت كني. و اين بلوغ است. ))
اشو در كتاب بلوغ در مورد زندگي درست و اينكه بدانيم اصلاً زندگي چيست و انسان از زندگي كردن و رشد كردن چه هدف دارد؟ چرا پير ميشويم؟ امتيازات انسان نسبت به حيوان چيست و خيلي سوالات ديگر جواب داده است.
همچنين درباره جهل و معصوميت و ارتباط بلوغ با معصوميت، بلوغ و سالخوردگي، بلوغ و رسيدن به كمال، دورهها و مقاطع مختلف در زندگي و رابطهي كمال يافته و موفقيت، عشق و رابطه زناشويي، نشانگان پيري و... كلاً دربارهي مسائل زندگي و روانشناسي بلوغ سخنهاي بسيار و مفيدي وجود دارد و ميتواند ما را در زندگي بهتر و هدفمندتر ياري نمايد.
از جملههاي مهم و پند آموز اين انديشمند در اين كتاب قستمهايي را آوردهام كه تقديم حضور شما ميكنم:
-- پير شدن از هر حيواني بر ميآيد، ولي رشد كردن امتياز ويژه انسان است. فقط عده معدودي مدعي اين امتياز ويژه هستند.
-- بلوغ همان معصوميت است، با يك تفاوت: بلوغ همان معصوميت بازيافته است؛ معصوميتي كه از نو فراچنگ آمده.
-- سالخوردگي چيزي نيست كه تو خودت در آن دخالت داشته باشي، چيزي است كه خود به خود از نظر جسماني اتفاق ميافتد. هر بچهاي كه به دنيا ميآيد با گذشت زمان پير ميشود. بلوغ چيزي است كه تو خودت آن را به زندگي ميآوري. بلوغ برآمده از آگاهي و دانايي است.
-- مسأله اساسي عشق اين است كه قبل از هر چيزي بايد بالغ شوي. بعد همسر بالغي پيدا خواهي كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نميكنند. داستان به همين سادگي است.
بايد به دختر و پسر اجازه داد به قدر كافي با هم آشنا و مأنوس شوند. قبل از اين دوره، حتي اگر خودشان خواهان ازدواج باشند، نبايد به آنها چنين اجازهاي داد. آن وقت طلاق از روي زمين محو خواهد شد.
-- عشق چيزي جاودانه است، جزيي از ابديت است. اگر رشد پيدا كني، راه و رسمش را بداني و واقعيات زندگي عاشقانه را بپذيري و درك كني، آنگاه عشق روز به روز رشد ميكند و شاخه و برگ بيشتري مييابد.
-- ازدواج فرصتي بينظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود.
پيام اشو به زمينيان
با شنيدن - شما نخستين گام را براي زايش دوباره برداشته ايد. پيام من فلسفه نيست كه مانند تن پوشي آن را به بر كنيد و با آن پز دهيد. پيام من نظريه نيست كه بتوانيد با آن از شر پرسشهاي مزاحم تسلي بيابيد. نه... پيام من ارتباطي كلامي نيست. بسيار بيش از اينها مخاطره آميز است.
پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست.
حجاب ذهن را بينداز و به هستي گوش بسپار . حجاب ذهن را بينداز و به من گوش بسپار من خواهان ارتباط با تو نيستم بلکه خواهان يگانگي با توام ارتباط از ذهن برمي خيزد. يگانگي از جان من ذهن نيستم. تو ذهن نيستي. ما دليم. گِل نيستيم ما دليم ، اما نه پاره پاره ما دليم اما يگانه ايم بيا در اين يگانگي غرقه شويم باقي همه بهانه است.
زندگي را عاشقانه زندگي كن
نه هراسان.
اگر زندگي را عاشقانه زندگي كني
جاودانگي را در لحظه هاي گذرا تجربه خواهي كرد...
اگر زندگي را عاشقانه سپري كني
دلت بستر رودخانه ي تمامي شعرهاي جهان خواهد شد
لطيف خواهي شد
شفيق خواهي بود
آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهي زيست
بلكه وجودت براي ديگران سعادتي خواهد بود.
عشق پرندهايست آزاد و رها
واژه خدا . خدا نيست . وا ژه انسان . انسان نيست
و واژه گل سرخ گل سرخ نيست
گل سرخ بي حضور و اژه ها وجود دارد وقتي حجاب واژه ها كنار مي رود درخت حضور واقعي خويش را اعلام ميدارد وقعيتها مستقل از واژه هاي ما حضور دارند .
تقديم به تو كه بدون هر نام و هر واژه اي برايم حضوري پاك داري.
بالهايم را گشوده و آماده پروازم .........
آيا با من همسفر خواهي شد................
من همسفري ميخواهم همراه
و همراهي ميخواهم راهوار
سفري از عشق تا جاودانگي
سفري از امروز تا هر فرداي نارسيده
سفري از خود تا معبود
و سفري از حضيض تا اوج انسانيت
مرا حسي بيش مپندار
حسي گرم
حسي روان
حسي نمناك.......
تو كه از جنس نور و رود و باراني...
خواهان سفري بامن؟
همسفرم با تو
راهوار همراه استوار...
همسفرم با تو...
به تو ميگويم...
تو كه از جنس نور و رود و باراني
و تو كه حس بودن را
و لبريز شدن را
ميشناسي...
به تو ميگويم....كه تنها بهانه ايي تا لبريز شوم
دفترها را پر
بومها را سرشار
و لحظه ها را رنگ كنم
چرا كه
براي سرودن براي لبريز شدن
براي ديدن و بوئيدن و حس كردن و رفتن
تنها يك بهانه ميخواهم...
آري بودنت بهانه ايست برمن تا...
عشق ما آدميان را واقعي ميسازد بدون عشق ما فقط يك خيال بافي ميمانيم رويايي كه هيچ جوهري در آن نيست. عشق به ما و به من جوهر مي بخشد.عشق به ما مركزيت و انسجام مي بخشد. عشق به ما آزادي اعطا ميكند...
آري عشق تو را براي نيمي از سفر آماده ميسازد عشق نيمه آغازين سفر است و آگاهي نيمه پاياني آن.
و ما در ميانه عشق و آگاهي به خدا ميرسيم....بين دو كرانه عشق و آگاهي رودخانه وجود جريان ميابد.
خداوند فقط يك زبان را مي فهمد:
زبان عشق را.
اگر هستي را كه به او تعلق دارد.
كه خود او هست.
دوست داشته باشي.
آنچه را كه لازم است به او بگويي.
گفته اي.
زبان عشق از هر آيين و شعايري مفهوم تر است.
گوهر دين شعاير نيست بلكه عشق است.
عشقي زنده تپنده و پر شور.خدا ظاهر است و باطن.
ظاهر خدا جهاني است كه مي بينيم.
باطن او روحي است كه در هيچ قالبي نمي گنجد ونام بر نمي دارد.
قلب---- ، سازيست آسماني بايد نحوه نواختن آن را بياموزيم. به ندرت كسي را ميتوان يافت كه چنين هنري داشته باشد.اگر ندانيم چگونه ساز دل را كوك كرده و بنوازيم آنگاه زندگي را به غصه ايي غمبار تبديل ميكنيم.زيرا نغمه هايي كه در دل داريم هرگز مترنم نميشوند و با تو در گور خواهند خفت.
اين تراژديست....تنها تراژدي جدي زندگي آن است كه حقيقت منفجر نشود با همه رنگها و نماها و نغمه هايي كه در سينه داريم به گل ننشيند...
و به ندرت ميتوان كسي را يافت كه زندگي تراژديك نداشته باشد...
عشق الهي به گونه اي است كه اگر معبد وجود شما را براي سكونت برگزيند ديگر اجازه نمي دهد بت ها و خدايان گوناگوني كه هم اكنون بسياري از ان ها در معابد وجود دارند و بر اريكه قدرت نشسته اند بر جاي خود باقي بمانند .وقتي نور الهي ظهور ميكند همه چيز را در بر ميگيرد .او يك چيز است و همه چيز .او فرمانرواي مطلق است.
مديتيشن چيست؟
مديتيشن حالتی از بی ذهنی است.حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص.در حالت عادی آگاهی مملو از زباله است,درست مانند آينه ای که با غبار پوشيده شده باشد.ذهن همواره پر است از هياهوی افکار در حال گذر, آرزوها,خاطره ها,هيجان ها همگی در حال عبور هستند,واقعاً که يک هياهوی دائمی در ذهن وجود دارد.
حتی در زمانی که شما در خواب هستيد مغز در حال فعاليت است,به همين دليل است که شما خواب می بينيد.ذهن هنوز در حال فکر کردن است.هنوز اسير نگرانی ها و دل مشغولی هاست.در حال آماده شدن برای فرداست.يک آمادگی پنهانی و مخفيانه برای فردا در حال رخ دادن است.
در صورتی که مديتيشن نکنيد اين حالت در شما اتفاق می افتد که درست نقطه مقابل مديتيشن است.زمانی که افکار و آرزوها به ذهنتان هجوم نياورند,هيچ فکری به وجود نيايد و هيچ آرزويی شکل نگيرد آنگاه شما واقعاً آرام هستيد و آين آرامش همان مديتيشن است.تنها در اين آرامش است که مراقبه شناخته می شود در غير اين صورت شما هرگز نمی توانيد با ذهنی مغشوش به مديتيشن دست پيدا کنيد,چون ذهن همواره در تلاش است تا به تنهايی وجود داشته باشد.با کنار گذاشتن افکار,آرام بودن,بی اعتنايی به ذهن,با مشاهده افکاری که با آنها هويت می گيريد و رها کردن اين انديشه که چه هستيد می توانيد مرا درک کنيد.مديتيشن پی بردن به اين مطلب است که من ذهن نيستم.وقتی که اين آگاهی آرام آرام در وجودتان عميق و عميق تر گردد,آنگاه لحظات بزرگی در زندگيتان به وجود می آيند.لحظات سکوت,لحظات فضای خالص,لحظات وضوح,لحظاتی که هيچ چيز در درونتان در تلاطم نيست و همه چيز آرام است.در آن لحظات آرام شما قادر به درک کيستی خودتان هستيد و راز هستی را درمی يابيد.هر وقت که مديتيشن حالت طبيعی و هميشگی شما بشود روزی شگفت انگيز به وجود می آيد,روزی پر از نعمتهای بزرگ.
ذهن چيزی غير معمول است که هرگز حالت طبيعی شما نيست,اما مديتيشن حالتی طبيعی است که هم اينک در شما وجود ندارد.بهشتی گم شده است که می توانيد دوباره آنرا بيابيد.
به چشمان کودکان نگاه کنيد,آرامش و معصوميت فوق العاده ای را خواهيد ديد ولی او بايد به جامعه ملحق شود,بايد ياد بگيرد که چگونه فکر کند,چگونه حسابگری باشد,چگونه دليل بياورد و چگونه بحث کند.او مجبور است لغات,زبان و مفاهيم را ياد بگيرد و آرام آرام ارتباط خود را با آن معصوميت درونی از دست می دهد.حالا ديگر جامعه او را آلوده کرده است.او جزء موثری از اين مکانيسم شده ولی ديگر يک انسان نيست.هم چيزی که به آن احتياج داريم اين است که يک بار ديگر آن فضا را بدست آوريم.شما قبلاً هم آنرا تجربه کرده بوديد به همين دليل هنگامی که برای اولين بار با مديتيشن آشنا می شويد شگفت زده خواهيد شد چون احساس عجيبی در وجودتان برانگيخته می شود.گويی که قبلاً هم آنرا می شناختيد,تنها آنرا فراموش کرده بوديد,ولی اگر بتوانيد مجدداً آنرا بيابيد متعلق به شما خواهد شد در حقيقت نمی شود آنرا گم کرد فقط می توان آنرا به فراموشی سپرد.در ابتدا ما به صورتی مراقبه وار به دنيا می آييم و سپس فکر کردن را می آموزيم,ولی ذات حقيقی ما جايی در عمق وجودمان مخفی باقی می ماند.کافی است هر روز مقداری بکنيم تا به سرچشمه برسيم.چشمه زلال آب، برترين موفقيت در زندگی يافتن اين سرچشمه است.
مديتيشن های فعال اشو
مديتيشن پديدهای است که با انرژی سر و کار دارد. در مورد انواع مختلف انرژی يک نکته اساسي وجود دارد و آن اين است که انرژي هميشه ميان دو قطب متفاوت و متضاد حرکت ميکند. در واقع اين تنها راهي است که انرژي را ميتوان به حرکت درآورد و هيچ راه ديگري نيز وجود ندارد.
براي فعالسازي هر نوع انرژي قطب مخالف مورد نياز است. درست مثل الکتريسيته که با وجود قطب مثبت و منفي جريان مييابد و درصورتي که تنها قطب منفي يا فقط قطب مثبت وجود داشته باشد، الکتريسيته جريان نمييابد. براي اين جريان هر دو قطب مورد نياز است و هنگامي دو قطب مخالف با هم ملاقات ميکنند، الکتريسيته جاري ميشود و جرقه زده ميشود.
اين نکته در مورد تمامي پديدهها در زندگي مصداق دارد. براي مثال جريان زندگي و حيات، ميان مرد و زن که دو قطب مخالف هستند وجود دارد. زن براي مرد قطب انرژي حيات محسوب ميشود و در عين حال مرد نيز براي زن قطب مخالف به حساب ميآيد و ميان اين دو قطب جرياني از انرژي برقرار ميشود و به همين علت است که مرد و زن به نظر يکديگر جالب و جذاب ميرسند. با مردِ تنها حيات متوقف خواهد شد، درست همانطور که با زن تنها نيز زندگياي وجود نخواهد داشت. ميان مرد و زن نوعي تعادل وجود دارد و ميان اين دو قطب متضاد و دو ساحل، رودخانه زندگي در جريان است.
در مديتيشن نيز مساله قطبهاي متضاد بسيار مهم است. ذهن منطقي است، به اين معني که داراي حرکتي خطي است، درحالي که زندگي داراي حرکتي زيگزاگ است و دائماً قطب مخالف منفي به قطب مثبت و از قطب مثبت به قطب منفي در نوسان است و به اين سان جريان دارد. ذهن حرکتي خطي و ثابت دارد و دائماً قطب مخالف را انکار و نفي ميکند. بنابراين هر آنچه ذهن بيافريند در آن از يک چيز استفاده شده است. براي مثال اگر ذهن سکوت را انتخاب کند، اگر ذهن از شلوغي و سرو صداي بازار خسته شود و تصميم بگيرد تا سکوت را تجربه کند به هيماليا خواهد رفت. ذهن ميخواهد ساکت باشد و هرگونه صدا حتي آواز پرندگان نيز او را ناراحت ميکند بنابراين او سکوت هيماليا را انتخاب ميکند و قطب مقابل را کاملا انکار و نفي ميکند. در حالي که انساني که به هيماليا فرار کرده و به جستجوي سکوت است و قطب مخالف را ناديده ميگيرد، آرام آرام کرخت و بيحس ميشود و از درون خواهد مرد. هر چه بيشتر اين انسان تلاش کند تا ساکت باقي بماند کرخت تر و بيحستر خواهد شد زيرا زندگي هميشه ميان دو قطب متضاد در جريان است و در صورت وجود يک قطب از جريان ميايستد.
البته نوع کاملا متفاوتي از سکوت هست که ميان دو قطب متضاد وجود دارد. نوع اول سکوت، سکوت مرده است؛ دقيقا مانند سکوتي که انسان در گورستان تجربه ميکند. يک انسان مرده نيز ساکت است ولي آيا هيچ کدام از شما دوست داريد همانند يک مرده ساکت باشيد؟ يک انسان مرده کاملا ساکت است و هيچ کس نميتواند خدشهاي به سکوت و تمرکز او وارد کند. هيچ کس نميتواند کاري بکند تا ذهن او را منحرف کند. حتي اگر تمام دنيا نيز شروع به سرو صدا کنند، در تمرکز او هيچ تغييري به وجود نميآيد.
سکوت واقعي بايد هنگامي اتفاق بيفتد که شما زنده و پر از انرژي حيات هستيد. در اين صورت سکوت معنا خواهد داشت و داراي کيفيتي متفاوت خواهد بود. در اين صورت سکوت، سکوتِ مرگ نخواهد بود بلکه تعادل ظريفي ميان دو قطب متضاد است.
انساني که به جستجوي يک تعادل و سکوت زنده است دوست دارد هم در بازار و هم در هيماليا باشد. او علاقمند است تا به بازار برود تا از سر و صدا لذت ببرد و در عين حال به هيماليا برود تا از سکوت لذت ببرد. او با اين کار تعادلي ميان دو قطب متضاد به وجود خواهد آورد و در اين حالت تعادل باقي خواهد ماند. تعادل هرگز از راه تلاش خطي امکانپذير نيست.
در واقع اين همان تکنيک مديتيشن است که در طريقت ذِن به « تلاش در بيتلاشي » معروف است. در ذن هميشه واژههاي متضاد بلافاصله پس از يکديگر مورد استفاده قرار ميگيرند تنها به اين دليل که شما را راهنمايي کنند که رويه مديتيشن رويهاي دوگانه است نه خطي. در واقع قطب مقابل نبايد ناديده انگاشته يا طرد شود بلکه لازم است تا اين قطب نيز جذب و حل شود و مورد استفاده قرار گيرد. در صورتي که قطب متضاد ترک شود هميشه به صورت باري بر دوش شما باقي خواهد ماند و در واقع تمام آن چيزي که ميتوانستيد تجربه کنيد را تجربه خواهد کرد.
« بيتلاشي » يعني انجام ندادن کاري و به نوعي حالت انفعالي داشتن. « تلاش » يعني انجام دادن کاري و فعال بودن، و لازم است هر دو همراه با هم باشند.
هر آنچه ميتوانيد را به انجام برسانيد ولي به صورت يک فاعل باقي نمانيد دراين صورت خواهيد توانست هر دو را بدست آوريد. در دنيا باشيد و در آن زندگي کنيد ولي هويت خود را با دنيا اشتباه نگيريد و به صورت بخشي از آن درنياييد. در دنيا زندگي کنيد ولي هرگز اجازه ندهيد دنيا وارد شما شود و درون شما زندگي کند. در اين صورت خواهيد توانست اين تضاد را دريابيد و آن را جذب کنيد...اين درست کاري است که من انجام ميدهم. «مديتيشن فعال» خود نوعي تضاد است، زيرا در آن فعال بودن و عين حال در مديتيشن بودن که خود نوعي ترک فعاليـت و سکوت است هر دو با هم وجود دارد.
مرحله اول : ده دقيقه
با سرعت و شدت از بيني نفس بکشيد و اجازه دهيد اين نوع نفس کشيدن با شدت هرچه تمامتر و به صورت نامنظم ادامه پيدا کند. مهم اين است که هوا به صورت عميق وارد ريههاي شما شود. هر چه مي توانيد سرعت نفس کشيدن را بالا ببريد و اطمينان حاصل کنيد که هوا به طور عميق وارد ريههايتان مي شود. در عين حال توجه داشته باشيد که عضلات بدنتان منقبض باقي نمانند و گردن و شانههايتان کاملا رها و آزاد باشند. اين کار را آنقدر ادامه دهيد که احساس کنيد با نفسهايتان يکي شده ايد. در اين هنگام انرژي در بدنتان شروع به حرکت ميکند و اين حرکتِ انرژي بدن شما را حرکت خواهد داد. اجازه دهيد اين حرکت در بدنتان اتفاق بيفتد و حتي از آن براي تحريک انرژي بيشتر نيز استفاده کنيد، حرکت دادن بازوها و بدنتان به صورت طبيعي باعث تحريک و بيدار شدن ميزان بيشتري از انرژي خواهد شد. بيدار شدن اين انرژي را احساس کنيد.
مرحله دوم : ده دقيقه
بدنتان و هر آنچه در آن اتفاق ميافتد را دنبال کنيد. بدنتان را رها باقي گذاريد تا هر آنچه در آن وجود دارد ابراز شود و بيرون بريزد... کاملا رها و آزاد باشيد... اجازه دهيد هر آنچه لازم است بيرون ريخته شود و آزاد گردد. فرياد بزنيد، آواز بخوانيد، بخنديد، گريه کنيد، بالا و پايين بپريد، برقصيد و بلرزيد... هيچ چيز را درون خود نگاه نداريد و تمام بدنتان را حرکت دهيد. اغلب اوقات با اندکي حرکت از طرف خودتان آرام آرام حرکات طبيعي و خودبخودي بدن آغاز مي شود. به هر صورت هرگز اجازه ندهيد تا ذهنتان در آنچه رخ ميدهد دخالت کند و به خاطر داشته باشيد که کاملا همراه با بدن خود باشيد.
مرحله سوم : ده دقيقه
درحالي که عضلات گردن و شانههايتان همچنان رها و آزاد است هر دو دست خود را بدون خم کردن آرنجهايتان بالا ببريد. در حالي که دستهايتان کاملا صاف و بالاست شروع کنيد به بالا و پايين پريدن و ذکر هو!... هو!... هو! را با صداي بلند تکرار کنيد. هر بار که به روي زمين فرود ميآييد کاملا با کف پا اين کار را بکنيد و مطمئن شويد که پاشنه هايتان نيز سطح زمين را لمس ميکنند به اين ترتيب هر تکرار اين ذکر ضربهاي خواهد بود بر چاکراي دوم در بدن شما.
مرحله چهارم : پانزده دقيقه
متوقف شويد! در هر وضعيتي که هستيد کاملا سرجايتان خشک شويد. هرگز سعي نکنيد بدنتان را در وضعيت خاصي نگهداريد. هر حرکت عمدي کوچکي حتي يک سرفه باعث به هدر رفتن جريان انرژي خواهد شد و تمام تلاشتان را نقش بر آب ميکند. شاهد و ناظر هر آنچه برايتان اتفاق ميافتد باشيد.
مرحله پنجم : پانزده دقيقه
جشن بگيريد و به شادي و سماع بپردازيد و هر آنچه از وجودتان ميگذرد را ابراز کنيد. اين سرزندگي و نشاطي که به دست آورده ايد را براي تمام مدت روز در خود به ياد آوريد.
اگر در جايی که مدينتيشن می کنيد نمی توانيد سر و صدا ايجاد کنيد می توانيد از جايگزين آرام اين مديتيشن استفاده کنيد.به جای اينکه اجازه دهيد تا صدا ها بيرون بريزند بگذاريد تا اين پالايش و تخليه در مرحله دوم کاملاً در حرکات بدنی اتفاق بيفتد.در مرحله سوم نيز ذکر "هو" در درون گفته شود.
قطع هويت ازکالبد زمینی امان
استاد بزرگ ، « اشو » تمرين جالبی برای قطع هويت ازبدنمان را ابداع نموده اند كه توجه عميق و خالي از قضاوتهاي ذهني و تعصبات غلط و وام گرفته مذهبي امان را عنايت مي كند:
اگر يک يا دو بار در ماه اين روش را انجام بدهيد به شما در از بين بردن هوِيت بدنتان کمک خواهد کرد.حالا برويم سراغ تمرِين:
اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد. بدن را کاملاً آرام کنيد. به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد. وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت، حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟ کدام يک از آنها گريه می کند؟ کداميک فرياد می زند؟ با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد.
بعد ببينيد که تمام همسايه ها هم آمده اند و به آشنايان و فاميل پيوسته اند.حالا مردم جسم شما را در تابوت گذاشته اند و به جايی که مرده ها را می شويند می برند و بعد هم می خواهند که جسمتان را آتش بزنند.به همهء اينها نگاه کنيد،همه تصورات هستند ولی اگر چندين بار اين تمرين را تکرار کنيد به وضوح همه اينها را خواهيد ديد.حالا ادامه دهيد.آتش تمام اطراف شما را احاطه کرده است و جسم شما آرام آرام تبديل به خاکستر می شود.هنگامی که ديگر جسمی در کار نيست و کاملاً تبديل به خاکستر شده ايد با آگاهی تمام به درون خود نگاه کنيد و ببينيد که در آنجا چه اتفاقی رخ می دهد. در اين لحظه متوجه خواهيد شد که شما جسم نيستيد، يعنی هويتتان با بدن کاملاً قطع شده است.
وقتی که اين تمرين را برای چند بار تجربه کنيد، پس از آن هر زمانی که صحبت کنيد،راه برويد و يا هر کار ديگری انجام دهيد،قادريد تا تشخيص دهيد که شما بدنتان نيستيد.
ما اين مرحله را مرحله بدون بدن می ناميم.هر کسی که خودش را اينگونه بشناسد بدون بدن می شود.اگر اين کار را در تمام مدت روز يعنی به هنگام نشستن، بلند شدن،راه رفتن و حرف زدن انجام دهيد يعنی به اين نکته توجه کنيد که شما بدنتان نيستيد. در اين هنگام بدن تنها يک خلأ خواهد بود. درک اين مطلب که ما بدنمان نيستيم به سختي اتفاق می افتد و هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست.در آن هنگام تغييرات زيادی در زندگيتان آغاز خواهد شد. چون تمامی رفتارهای ناآگاهانه بشر به بدن او برمی گردد. اگر انسان تعلق خود به بدنش را قطع کند ديگر هيچ کار اشتباهی نميتواند انجام دهد. اگر ما آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم،ديگر هيچ امکانی برای زجر کشيدن و ناراحتي در زندگی وجود نخواهد داشت.
مثلاً اگر کسی با چاقو به پشت ما بزند اين شخص فقط بدن ما را بريده است و ما آگاهيم که به ما هيچ صدمه ای نخورده است و وجودمان دست نخورده باقی مانده. در اين هنگام زندگی ما پر از صلح و امنِيت خواهد شد.هيچ حادثه خارجی نميتواند بر ما تأثير بگذارد چون تأثير اين نوع اتفاقات فقط بر روی بدن خواهند بود. امّا ما فکر مي کنيم و به اشتباه هم فکر می کنيم که هر چيز بيرونی ميتواند بر ما تأثير بگذارد.به همين دليل است که زجر می کشيم و احساس درد و رنج می کنيم. اين اولين مرحله تعاليم روحانی است که بايد بياموزيم و آن رها شدن از بدنمان است. مرحله سختی نيست و با کمی سعی و کوشش می توانيم آنرا ياد بگيريم.
گناه
گناه يكي از قديمي ترين ترفندها براي سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. آنها ايده هايي بس احمقانه به خوردت ميدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستي. سپس گناه به وجود مي آيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايي ...
گناه راه كاسبي است.
تا نفهميم واحساس نكنيم و عشق نورزيم؛
گناه چيزي است كه جلوي ديدگان ما پرده مي كشد تا نبينيم.
گناه چيزي است كه در گوشهاي ما پنبه لجاجت فرو مي كند تا نشنويم.
گناه چيزي است كه از دل گل ميسازد.
زيرا چشم و گوش و دل ما تمامي توشه ما براي رسيدن به خداست.
عشق تنها كلمه اي است كه نفس گرم خدا بر آن دميده است.
ديدار دو دلداده تنها تجربه اي است كه چيزي براي گفتن از عالم تعريف ناپذير ماسوا در خود دارد. عشق تنها ساحتي است كه در آن انسان با ذات هستي ديدار مي كند.
درست است كه ديدار انسان و هستي كل بسيار فراتر و ژرف تر از ديدار دو عاشق و معشوق معمولي است.
اما عاشق و معشوق معمولي مقرب ترند.
به ياد داشته باشيد من تضمين نمي کنم که کاري که مي گويم شما را هميشه به مقصد صحيحي هدايت مي کند. خيلي از اوقات شما را به مقصد اشتباه نيز ميبرد زيرا براي رسيدن به در درست ممکن است در ابتدا درهاي غلط زيادي زده شود. اگر تصادفا در درست را پيدا کنيد قادر نخواهيد بود که درست بودن آنرا تشخيص بدهيد. بنابراين به ياد داشته باشيد در محاسبه نهايي هيچ تلاشي بيهوده نيست تمام تلاشها به اوج يافتن نهايي رشد کمک ميکند.
مرتکب هر تعداد اشتباهي که ممکن است بشويد فقط يک چيز را به ياد داشته باشيد: اگر يک اشتباه را دوبار مرتکب نشويد، رشد خواهيد کرد. اين جزئي از آزادي شماست که بيراهه برويد اين جزيي از شأن شماست که حتي در مقابل خدا قرار بگيريد. در غير اين صورت ميليونها انسان در دنيا بدون اراده و شهامت هستند. اين طريقي است که بتوانيد جرأت و شهامت پيدا کنيد.
ترس چيزي نيست جز فقدان عشق.
هر کاري را با عشق انجام دهيد و ترس را فراموش کنيد. اگر درست عشق بورزيد ترس ناپديد ميشود. اگر عميقا عشق بورزيد ترس ناپديد ميشود.
زماني که عاشق فردي شده ايد حتي براي يک لحظه آيا ترسي وجود دارد؟ هيچ گاه و در هيچ ارتباطي حتي براي يک لحظه هنگامي که دو نفر عميقا عاشق يکديگر باشند و با هم ديدار نمايند_ترس وجود نخواهد داشت. درست مثل اينکه چراغ روشن بوده و تاريکي ناپديد شده باشد. کليد رمز اين است:بيشتر عشق بورزيد.
اگر احساس مي کنيد ترس در وجودتان هست بيشتر عشق بورزيد. در عشق جسور و با شهامت باشيد. در عشق ماجراجو باشيد. بدون هيچ قيد و شرطي عشق بورزيد زيرا هر چه بيشتر عشق بورزيد ترس کمتري خواهيد داشت.عميقا عشق بورزيد.
--------------------------------------------------
- دين وقتي به تو بي باكي مي بخشد، بگذار معيار اين باشد. اگر دين به تو هراس بخشيد، واقعا دين نيست.
- بايد آرامش به رقص در آيد و سكوت به آواز. و تا دروني ترين درك تو به خنده بدل نشده، هنوز چيزي كم است. هنوز كاري است كه بايد انجام گيرد.
- عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز. اين همان چيزي است كه من تعليم ميدهم. اين همان چيزي است كه زندگي پويا ميخوانمش و زندگي مذهبي زندگي اي پوياست. ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود، به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي، آماده همچون يك ميوه رسيده براي فرو افتادن از درخت. مرگ بايد چنين باشد. اين آمادگي بايد با زندگي كردن با وجد و سرور و شيطنت فراهم آيد...
- همه لحظه ها زيبا هستند. فقط تو بايد پذيرا باشي و تسليم...يك شاهد... همه لحظه ها نعمتند، فقط تو بايد قادر به ديدن باشي. همه لحظه ها ميمون و مباركند. اگر تو با حق شناسي عميق بپذيري، هرگز هيچ چيزي عيب نخواهد كرد...
- هرگز زندگيت را قرباني هيچ چيز نكن! همه چيز را قرباني زندگي كن! زندگي نهايت هدف است.بزرگتر از هر كشوري، بزرگتر از هر كيشي، بزرگتر از هر بتي، بزرگتر از هر آرماني...
- كل بازي هستي چنان زيباست كه تنها خنده ميتواند پاسخ آن باشد. تنها خنده ميتواند عبادت و شكر واقعي باشد.
- من ذهني را كمال يافته ميخوانم كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد. ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي درآيد. از ديگران از خودش از هر چيزي.
زندگي حيرتي هميشه گيست....
نقلي ديگر از كتاب الماسهاي اشو
عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي دير يا زود مخاطب خويش را پيدا مي كني عشق تو كسي را كه همواره جويايش بودي پيدا مي كند.
راه عشق راهي پر مخاطره است تنها كساني كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام مي نهند عشق و مراقبه تنها نصيب كساني مي شوند كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند.
به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش. قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد.
هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي. يكه اي. تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد آمد . تو زيبايي. بپذير. هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميانشان گذر كن.
هر كه او رنجورتر، پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر.
اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو مي شوند.
انسان مي تواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد مي توان عاشق صخره بود عاشق درختان عاشق اسمان عاشق ستارگان انسان ميتواند عاشق دوستان همسر و بچه ها و پدر و مادر خود باشد يک نفر مي تواند به ميليونها راه مختلف عاشق باشد.
انسان مي تواند عاشق يک رهگذر غريبه در جاده شود مي تواند فقط احساس عشقي درباره او داشته باشد و همچنان به راهش ادامه دهد حتي نيازي به صحبت کردن با وي نداشته باشد نيازي به ارتباط برقرار کردن با او نباشد انسان مي تواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد.
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه عشق عاجز است.
هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است .
ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.
والدين تظاهر مي كنند كه فرزندان شان را دوست دارند .
شوهران تظاهر مي كنند. همسران تظاهر مي كنند . تظاهر و تظاهر.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند و
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند و معجزه مي كند .
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد براي كشف آن زحمت كشيد.
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه ها ي آن را آموخت .
عشق هنر است .
عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .
ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است.
اينکه عالمي در درونمان باشد فرقي نمي کند ما فقط دنياي ماده و اشيا را مي شناسيم همه چيز را مي شناسيم الا خودمان را. دنيا برايمان واقعي است، پول واقعي است، قدرت واقعي است، ما حتي نميدانيم چه کسي هستيم؟
آيا هرگز با خود مواجه شده ايم ؟
با افکار بي شمار و احساسات فراوان حالت متفاوت و .... ديواري به ضخامت ديوار چين را به دور خويش ساخته ايم و تمام سنگيني آن را در طول زندگي خود تحمل مي کنيم و اسرار آميز مي شويم. رمز و راز ساخته دست بشر است هستي سر زنده وشاد است. همانند يک آواز يک رقص و جشن مداوم در طول سال است. وقتي فعاليتهاي ذهني متوقف شوند وقتي آگاهي خود را در مرکز فرديت خود جمع کنيم. خواهيم ديد دري به سوي دنياي ديگر باز ميشود. روزي که در درونمان با خود تنها شديم به خانه آمده ايم و تمام طبيعت و هستي آن را جشن مي گيرد بايد تمام جهان آن را جشن بگيرد بخشي از جهان روشن بين شده است.
چيزهاي دنيا را بايد در يک طرف گذاشت و يک لحظه عشق را در طرف ديگر. عشق يک نيايش است نه يک کالا مي توانيد آن را تقديم کنيد و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چيزهاي دنيا قابل مقايسه با يک لحظه عشق نيستند همان يک لحظه مي تواند به ما خرسندي نهايي را ارزاني کند. فقط يک لحظه تجربه آن مي تواند به قدر کافي شما را از زيبايي پر کند.
اگر انساني بدون شناختن عشق بميرد هرگز زندگي نکرده است و فردي که عشق را دريافت، ديگر نيازي به هيچ چيز نخواهد داشت. عشق يک گل کمياب است و فقط بعضي وقتها مي رويد، ميليونها نفر از مردم با اين طرز فکر اشتباه، که فکر مي کنند عاشقند زندگي مي کنند. آنها باور دارند که عاشقند ولي اين فقط باور آنهاست.
عشق گلي کمياب است و فقط بعضي اوقات مي رويد. کمياب است زيرا فقط هنگامي اتفاق مي افتد که ترسي وجود نداشته باشد و نه قبل از آن. يعني عشق فقط براي افراد عميقا روحاني، مي تواند واقع شود. روابط جنسي براي همه امکان پذير است. آشنايي براي همه امکان پذير است، اما عشق نه.
هر چه بيشتر از دامنه هاي سرسبز عشق بالا بروي زندگي ات معنا دارتر مي شود آوازهاي بيشتري در فضاي دلت مترنم خواهد شد و شور وسرمستي بيشتري را تجربه خواهي كرد. دراوج عشق به گل نيلوفر تبديل خواهي شد . در اين اوج است كه ديگر مرگ و زمان و ذهن معناي خود را از دست مي دهند و تو به جاودانگي استهاله مي يابي . دراوج عشق جايي كه مرگ بي معنا مي شود ترس و تشويق و اضطراب نيز همچون سايه اي كه در نور رنگ ببازد محو مي شوند . اگر ذهن كنار گذاشته شود اضطراب نيز با آن كنار گذاشته مي شود و جاي آن را اعتماد و خرسندي و وصال پر مي كنند.
در حقيقت اشو با احيای دوباره تمامی گنجينه معنوی بشر،گوی سبقت را از بودا ربوده است.با الهام از او عاشقان راهش طعم ناب حقيقت را چشيده اند.
بهتر است که برای درک عميقتر سخنانش دل به حرفهای خودش بسپاريم اشو در اين باره می گويد:
شنيده ام که,«رين زايی»_يک راهب ذن_از بازاری می گذشت.در نزديکی قصابی بود که فروشنده به مشتری گفت: بهترين گوشت را به من بده,قصاب پاسخ داد:حرف مزخرفی می زنی,من هِيچ وقت چيزی را که بهترين نباشد نمی فروشم,اينجا همه چيز بهترين است.می گويند رين زايی با شنيدن اين حرف روشن بين شد.وقتی او اين حرف را شنيد که اينجا همه چيز بهترين است ذهنش از هم پاشيد.يک شکستن,يک بينش که همه چيز بهترين است و مطلبی را درک کرد.هميشه بهترين است.
او رقصيد و وقتی به که به آشرام بازگشت استاد او را در آغوش گرفت و گفت:پس اتفاق افتاد!حالا تمام جريان را برايم بگو.چگونه اتفاق افتاد؟
رين زايی گفت:خنده دار است با شنيدن مطلبی که قصاب به مشتری گفت پيش آمد.از راه يک قصاب,اما چيزی از هم پاشيد,چيزی فرو افتاد.
هر لحظه بهترين است و هر گل سرخی بهترين است.بله من هم به روشی که قصاب به مشتری گفت به شما می گويم که اينجا همه چيز بهترين است.من چيزی کمتر از بهترين ندارم,اگر جمله ای می گويم بايستی بهترين باشد وگرنه نخواهم گفت.ولی شما گاهی آنرا می گيريد و گاهی از دست می دهيد,بستگی به خودتان دارد,اين نکته بايستی درک شود.
اول به من گوش می دهيد ولی ذهن شما خالی نيست,به من گوش می دهيد ولی مثل آينه نيستيد.هنگام گوش دادن به من غرق سروصدای درونی هستيد و اين مخرب است.شما به چيزی گوش می دهيد و من چيز ديگری می گويم.گاهی شما تنها نيمی از کلمات مرا می شنويد.کلمه ای اينجا و کلمهء ديگری آنجا,بعد آنها را به هم ربط می دهيد که چيزی درهم و برهم خواهد شد و هرگز نمی توانيد از آن چيزی بفهميد.شما بايستی آنقدر آرام به من گوش بدهيد که حتی کلمه ای را هم از دست ندهيد.نمی گويم با تمرکز به من گوش کنيد,نه,بلکه می گويم با با هشياری به من گوش بسپاريد.زيرا تمرکز هرگز کامل نيست,در تمرکز هميشه امکان جدا شدن وجود دارد.من مشغول حرف زدن هستم بعد پرنده ای می خواند,شما چه می کنيد؟صدای پرنده به شما می رسد که نوعی حواس پرتی است.تمرکز حواس پرتی می آورد و من هرگز آنرا توصيه نمی کنم.با هشياری عميق به من گوش بدهيد.هشياری به اين معناست که به من,صدای پرنده,وزش باد و هر جريان ديگری هم گوش می دهيد.با ذهن باريک به سخنان من گوش نکنيد,ذهنی که بر روی همه چيز بسته است و تنها به من گوش می دهد.در نتيجه به من هم نمی توانيد گوش کنيد زيرا با صدای پرنده گفته های من کمتر شنيده می شوند و حقيقت کلام من هم کمتر خواهد شد.تنها به گفته های من گوش ندهيد,به همه چيز با هم گوش بسپاريد,شما آينه ای هستيد که آنچه را در اطرافتان اتفاق می افتد منعکس می سازيد,هيچ چيز حذف نمی شود.در آن لحظات روشن شما دوباره و دوباره بهترين ترانه را خواهيد شنيد.در غيراينصورت تنها يک چيز را می شنويد و بقيهء مطالب را از دست می دهيد.کلمه ای اينجا و کلمه ای در جای ديگر.سپس سعی می کنيد تا همهء آنها را به من مربوط کنيد که طبيعتاً حاصل آن چيزی که من گفتم نخواهد بود.چيزی است که شما شنيده ايد.
خانه به دوشی پشت در ايستاد و خانم خانه در را باز کرد,او گفت:من جلو بودم.
خانم با تعجب گفت:تو مرد بيچاره,يکی از قربانيان جنگ هستی؟صبر کن تا کمی غذا برايت بياورم,بعداً جريان را برايم تعريف کن.گفتی در سنگر بوده ای؟
خانه به دوش گفت:نه,من جلو بودم.
با دهان پر حرف نزن,عجله نکن,در سنگر چه کار قهرمانانه ای کردی؟
مرد پاسخ داد:در زدم ولی جوابی نشنيدم سپس به در پشتی آمدم.
شما حتی به تمام جمله هم گوش نمی دهيد.به يک کلمه گوش می کنيد و بعد آنرا تفسير می کنيد.با شنيدن «در جلو» فوراً تفسير جنگ و سنگر و قربانی جنگ می کنيد.آنچه من می گويم واقعاً يک عقيده نيست,برعکس من چيزی را به هوش شما ابلاغ نمی کنم بلکه سعی می کنم پرچمی را در درک مستقيم شما به اهتزاز در آورم.اين ارتباط کلامی نيست تنها در کنار ارتباط کلامی چيزی بزرگتر و ژرف تر,بين من و شما انتقال می يابد,بدون کلام.کلمات حقيقت واقعی نيستند.اگر تنها به کلمات من گوش دهيد معنا را از دست خواهيد داد.زيرا معنا در فاصله و در سکوت است,پس شما نه تنها مجبوريد کلمات مرا بشنويد بلکه سکوتی که اين کلمات را در برگرفته هم بايد بشنويد و اين مطلب تنها با عشق و اعتماد عميق امکان پذير خواهد بود.
پس سکوت به تنهايی مؤثر نيست,اولين وسيله است که شما با توجه و هشياری گوش کنيد ولی به تنهايی کارآمد نيست.بايستی با عشق,اعتماد و دلسوزی فراوانی گوش کنيد,بايستی با من شريک شويد زيرا آنچه من می گويم منطقی و قياسی نيست,اين عشق است که من به سوی شما می فرستم.درست به يک کلمه گوش کنيد يا حتی به يک لحظهء بی کلام,می تواند شما را به پروازی بدون فضا ببرد.درست گوش کنيد,آنچه به شما می گويم فلسفه نيست,نه عقيده و نه تعصب.من نمی خواهم در مورد چيزی شما را متقاعد کنم,ابداً,معلم نيستم کارم به طور کلی متفاوت است.از نظر کيفی کاملاً متفاوت است تمام سعی من در اينجا اين است که بتوانم با جوهر وجود شما ارتباط برقرار کنم,کلمات تنها وسيله هستند و در حکم پل می باشند.
ولی نبايستی به کلمات توجه زيادی به خرج دهيد.عميقاً به ژست ها نگاه کنيد.آنچه می گويم بايد شنيده شود و مهمتر از آن اين است که آنچه نگفته می ماند بايستی در هستی شما ارتعاشی به وجود بياورد.آگاهی شما به شدت در خواب است,من می خواهم امواجی به طرف آگاهی شما بفرستم تا زندگی به سويتان باز آيد و جاری شويد و رقص هستیِ درونی آغاز شود.آنچه می گويم هرگز کامل نيست به طور ذاتی نمی تواند کامل باشد.
دربارهء شعر ژاپنی بايستی شنيده باشيد.«هيکو» کوتاهترين شعر در جهان است.تنها هفده هجا دارد ولی بسيار نافذ است.کلمهء هيکو به معنای آغاز است.اين نکته اهميت زيادی دارد,اگر کلمهء هيکو به معنای آغاز باشد پس سرايندهء هيکو می گويد ما تنها آغاز می کنيم و هرگز پايان نمی دهيم,شاعر آغاز می کند شنونده تمام می کند.اگر شعری کامل باشد پس ديگر چيزی برای شنونده باقی نخواهد ماند در اين صورت او فقط يک تماشاچی است و ديگر آفريننده نخواهد بود,در حقيقت خطرناک هم هست.شاعر واقعی هرگز همه چيز را تمام نمی کند و چيزی را ناتمام باقی می گذارد.جای پا و فاصله ای به جای می گذارد که اين فاصله ها بايستی توسط شما پر شوند در نتيجه آفرينندگی وجود خواهد داشت.شاعر ترانه ای را می خواند و در آگاهی شما امواجی به وجود می آيند و شما ترانه را در درونی ترين مرکز هستی خود کامل می کنيد.شاعر آنرا آغاز می کند,شما آنرا کامل می کنيد.نقاش آغاز می کند,فردی که به نقاشی نگاه می کند آنرا کامل می کند.
اين درست همان کاری است که من در اينجا می کنم.آنچه می گويم هيچوقت کامل نيست.تنها يک اشاره,يک هول دادن,يک تلنگر و اشاره ای به ماه است.انگشت را فراموش کنيد و به ماه بنگريد,پيامی در آن وجود دارد.اين پيام در انگشت نيست کلمات من اشاراتی به سوی سکوت بی کلمه است و من تنها آغاز می کنم بعد آنرا به شما می سپارم تا کاملش کنيد.
به همين علت کسانی که خيلی به منطق معتاد هستند با من احساس گيجی می کنند و فکر می کنند که من هيچوقت چيزی را کامل نمی کنم,آنها را به راهی می برم ولی به نتيجه گيری نمی رسانم.چيزی را آغاز می کنم و هميشه وسط کار آنرا رها می کنم.حقيقت دارد,زيرا مايل نيستم تا آفرينندگی شما را تباه کنم.می خواهم با شما شريک شوم,به شما کمک کنم تا آفريننده شويد,من نمی توانم کار آفرينندگی را برای شما انجام دهم.کار دوستانه ای نيست,از روی دلسوزی نيست.می توانم آغاز کنم,می توانم ترانه ای بخوانم بعد شما آنرا ياد بگيريد و بخوانيد,ترانه با شما تمام می شود.انتقال بين استاد و شاگرد درست مانند انتقال بين يک عاشق و معشوق است.عاشق تعليم می دهد اما معشوق تبديل به رحم می شود.عاشق آغاز می کند و معشوق آنرا کامل می کند بعد کودک متولد می شود.اين بچه به تنهايی نه متعلق به پدر است و نه مادر.به هردو آنها تعلق دارد,پدر آغاز کرد و مادر آنرا تمام کرد.بين استاد و شاگرد چيزی درشت شبيه به اين اتفاق می افتد.اگر سعی کنيد آنچه در اينجا می گويم را تنها از بيرون درک کنيد آنرا از کف می دهيدبرای بيرونی ها نيست برای درون است.پس اصرار من برای سانياس اين است که سانياس تنها نشانه ای است که شما بخشی از خانوادهء من شويد,که با من ازدواج کنيد.حالا ما مسئوليت بچه را به عهده می گيريم.می توانيم پدر و مادر بچه شويم و هستی جديدی ممکن می گردد.حقيقت چيز مرده ای نيست که بتواند به شما منتقل شود,يک تپش و انرژی است.
پاکسازی بدن
يکی از استادان بزرگ گفته است: "آن چيزی را که آتش نمی تواند بسوزاند، تير و کمان نمی تواند به آن صدمه ای بزند و سوراخش کند و هيچ شمشيری نمی تواند آن را ببرد در درون ماست. "
آگاه شدن از آن چيز و به دور انداختن هويت از بدنمان يعنی به دور انداختن اين تصور که ما بدنمان هستيم، يعنی تجربه کردن روح. اما برای به دور انداختن هويت بدن بايد کار خاصی انجام دهيم. بايد ياد بگيريم که چگونه می توان اين کار را کرد. هرچه بدنمان پاک تر باشد به دور انداختن هويت از آن آسانتر خواهد بود.
هر چه بدن پاکتر باشد زودتر می توانيم از اين موضوع آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم. به همين دليل منزه کردن بدن پايه کار است و بدون بدن بودن ثمرۀ آن.
حال چگونه می توانيم ياد بگيريم که ما بدنمان نيستيم؟
فقط بايد تجربه اش کنيم. اگر ايستاده ايم، نشسته ايم، خوابيده ايم ويا بيدار هستيم بايد سعی کنيم که اين مسئله را به ياد بياوريم. اگر ذره ای توجه و آگاهی به اعمال بدنمان داشته باشيم اولين قدم را برداشته ايم.
وقتی در جاده ای قدم می زنيد، عميقاٌ به درون خود نگاه کنيد. خواهيد ديد که در درون شما شخصی وجود دارد که قدم نمی زند.شما خودتان قدم می زنيد، دستها و پاهايتان تکان می خورد، ولی چيزی در درونتان هست که نه تنها قدم نمی زند بلکه شاهد قدم زدن شما هم هست. اگر پاهايتان يا دستانتان درد می کند، با آگاهی به درون خود توجه کنيد. آيا درون شما هم درد می کند؟ يا اينکه بدنتان درد می کند و شما با آن درد خودتان را شناسايی می کنيد؟ متوجه خواهيد شد که چيزی در درون شما بدون اينکه دردی داشته باشد تنها نظاره گر اين درد خواهد بود. وقتی که شما گرسنه ايد، با آگاهی، به اين گرسنگی نگاه کنيد.آيا شما گرسنه ايد يا بدنتان گرسنه است؟ وقتی هم که خوشحال هستيد به اين نکته توجه کنيد که اين خوشحالی کجا اتفاق می افتد.
خوب است دقت داشته باشيم که حوادثی که در زندگی ما رخ می دهند در کجا اتفاق می افتند.آيا برای ما اتفاق می افتند و يا اينکه ما فقط شاهد و نظاره گريم. هويت دادن در ما به صورت يک عادت قوی در آمده است.حتی ممکن است وقتی به يک فيلم نگاه کنيم شروع کنيم به گريه کردن و يا بخنديم. وقتی هم که چراغهای سينما روشن می شود پنهانی اشکهايمان را پاک می کنيم تا کسی متوجه نشود.ما گريه می کنيم چون خودمان را با اين فيلم شناسايی می کنيم. ما معمولاٌ خودمان را با قهرمان آن فيلم شناسايی می کنيم، ممکن است حادثه اسفناکی برای قهرمان فيلم رخ بدهد و ما خود را با درد آن شخص يکی می دانيم و شروع می کنيم به گريه کردن، يکی دانستن مساوی است با هويت دادن.
ذهنی که می انديشد تمام چيزهايی که در بدنش اتفاق می افتند واقعاٌ برای او رخ داده اند، هميشه در درد و رنج خواهد بود. فقط يک دليل برای تمام رنجهای ما وجود دارد و آن هويت دادن و شناسايی کردن خودمان با بدن است. همچنين يک دليل براي خوشحالی وجود دارد و آن هنگامی است که ما ديگر خودمان را با بدنمان شناسايی نکنيم.
حتماٌ لازم است که هميشه بدنمان را مشاهده کنيم. شبها وقتی به بستر می رويم بايد از اين نکته آگاه شويم که اين بدنمان است که به خواب رفته است نه خود ما. بنابر اين ما نيستيم که خوابيده ايم بلکه تنها بدنمان به خواب رفته است. يا برای مثال به هنگام غذا خوردن ويالباس پوشيدن. هنگامی که کسی شما را اذيت می کند اگر آگاهانه بنگريد قادر خواهيد بود که ببينيد اين فقط بدن شماست که اذيت می شود نه خودتان. به اين طريق در يک مقطع زمانی با توجه دائمی يک انفجار درونی را حس خواهيد کرد که تمام هويت بدنتان را می شکند.
آيا می دانيد که وقتی خوابيده ايد و خواب می بينيد ديگر از بدنتان آگاه نيستيد و زمانی که به خواب عميق فرو رفته ايد به هيچ وجه بدنتان را حس نميکنيد و ديگر صورت خود را به خاطر نمی آوريد؟ هر چه عميق تر به درونتان فرو برويد، بيشتر بدنتان را فراموش خواهيد کرد. وقتی شروع به برگشتن به سطح مي کنيد آرم آرام هويت بدنتان برمی گردد.
در صبح هنگامی که ناگهان از خواب برمی خيزيد، به درون خود نگاه کنيد.به وضوح خواهيد ديد که هويت بدنتان هم بيدار می شود.
پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد. با تماميت وجود، شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد، چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد.
نيچه مي گويد خدا مرده است. اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند، هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد. زندگي هست، هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا.
باز هم تکرار مي کنم، بگذاريد زندگي ذره ذرۀ وجود شما را فرا بگيرد و از آن آکنده شود.
تأکيد بعصي از مذاهب بر انکار زندگي و ترک دنيا بوده است، در حالي که من مي گويم با شور و شوق زندگي کنيد. آنها زندگي را نفي مي کنند ولي من آنرا تصديق مي کنم. آنها مي گفتند که زندگي چيزي است غير واقعي و واهي، و تصويري انتزاعي از خداوند که انعکاسي از ذهنيت خاص خودشان بود به انسان ارائه مي دادند و به پرستش اين انعکاس ذهني مي پرداختند و ميليونها نفر هم از آنها پيروي مي کردند. ولي اين کار غير عاقلانه و دور از عقل سليم است.آنها چيزي را که وجود داشت در ازاي موجودي انتزاعي که زاييدۀ ذهنشان بود فدا مي کردند. آنها در حقيقت خدا را به صورت يک لغت مي پرستيدند و آنرا واقعي مي پنداشتند.
زندگي واقعيت است، آنرا در ضربان قلب و در تپش نبض احساس مي کني. اين واقعيت همه جا هست، در گلها، در رودخانه ها، در ستاره ها. ولي آنها مي گويند که اينها همه اش توهم است. براي آنها واقعيات زندگي و رويا از يک جنس هستند. آنگاه خدايي براي خود خلق مي کنند، البته هر کس خداي منطبق با تصوير ذهني خويش.براي همين است که هزاران جور خدا و رب النوع به وجود آمده است. خداهايي با چهار سر،هزار دست و غيره. اين ديگر به ذوق و سليقه و قوۀ تخيل سازندگان آنها بستگي دارد، انگار که مشغول بازي هستند. سپس به مسموم کردن ذهن ديگران مشغول مي شوند و به ترويج اين مظاهر دروغين مي پردازند.
من مي گويم که تنها حقيقت موجود همان زندگي است و زندگي همان خداست چرا که هميشه و همه جا بوده است و خواهد بود. بنابراين بگذار که زندگي با همۀ تنوع اشکال ابعاد و رنگها تو را فرا بگيرد. اگر از عهدۀ اين کار ساده بر بيايي....ساده، براي اينکه تنها کاري که بايد انجام دهي اين است که خودت را در جريان زندگي رها کني. لازم نيست خودت را در رودخانه به جلو هل دهي، بگذار که رودخانه خودش تو را به اقيانوس هدايت کند. رودخانه مسير خودش را مي شناسد. تو بايد آسوده خيال و به دور از هر گونه تنش باشي. ماده و روح را از يکديگر جدا نکن.هستي يکي است، ماده و روح تنها دو روي سکه هستي هستند. آرام و آسوده باش و با جريان رودخانه به پيش برو.
در زندگي مانند يک قمارباز اهل ريسک باش، نه همچون يک تاجر حسابگر. آنوقت است که خدا و هستي را بهتر خواهي شناخت. قمارباز ريسک مي کند، حسابگري نمي کند و همۀ مالميک خود را شرط مي بندد. هيجان و دلهرۀ قمارباز را تجسم کنيد وقتي که همه چيز را شرط بسته و انتظار مي کشد و از خود مي پرسد که حالا چه اتفاقي خواهد افتاد؟ در اين لحظه پنجرهاي مي تواند گشوده شود. اين لحظه، لحظه دگرگوني جوهر و ذات انسان و رسيدن وي به شناخت است.
شراب هستي را بنوش و از زندگي سرمست و شوريده باش. هوشياري را به کنار بگذار. انسان هوشيار مرده است. شراب زندگي را بنوش، شرابي که آکنده از شعر، شعر و عطر است. در آن صورت بهار در اختيار توست و هر گاه اراده کني همراه با خورشيد و باد و باران نزد تو مي آيد و وجودت را از درون دربر مي گيرد.
به خاطر همين پيام است که اين به اصطلاح سالکان معنوي عليه من هستند، زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم. من خدا را انکار نمي کنم، بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم، او را زنده مي کنم، او را به تو نزديکتر مي کنم، حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست. او از تو جدا نيست، دور نيست، در آسمان نيست، بلکه همين جاست. من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم. خداوند اکنون و همين جاست. غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد
مثبت انديشی
تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد.
مثبت انديشی يعنی فشار دادن منفی ها به ضمير ناخودآگاه و شرطی کردن ضمير آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اينجاست که ضمير ناخودآگاه بسيار پر قدرت تر از ضمير خودآگاه می باشد.در واقع ضمير ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمير آگاه است. بنابراين اگر چيزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقويت خواهد شد، ديگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای جديدی برای نشان دادن خود پيدا می کند.
پس می بينيم که مثبت انديشی روش بسيار ضعيفی است. اگر اين روش را به درستی درک نکنيم، بينش غلطی نسبت به آن خواهيم داشت.
مثبت انديشی از يک گروه مسيحی به نام Christian science در آمريکا متولد شد. آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بيفتد فقط انعکاسی است از فکر او. اگر بخواهيد ثروتمند شويد راجع به آن فکر کنيد و پولدار خواهيد شد. فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شويد و دلارها به سوی شما سرازير خواهند شد.
اين نکته مرا به ياد داستانی می اندازد.مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد. آن خانم پرسيد: حال پدرتان چطور است؟ مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت انديشان که خود تأسيس کرده نمی آيد؟
مرد جوان گفت: پدرم بسيار مريض است و احساس ضعف شديدی می کند.
آن خانم خنديد و گفت: اين فقط افکارش است و بس. او فکر می کند که مريض است، اما مريض نيست. زندگی از افکار درست شده است. هر چه فکر کنيد همان می شود. پس به او راجع به ايدئولوژی که به ما ياد داده است يادآوری کنيد. به او بگوييد که در ذهنش به سلامتی فکر کند.
مرد جوان گفت: بسيار خوب اين پيام را به او می دهم.بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را ديد. زن سالخورده پرسيد،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آيد؟
مرد جوان گفت: من پيغام شما را به او دادم، اما حالا او فکر می کند که مرده است. نه تنها او بلکه همه فاميل و همسايه ها و حتی خود من نيز چنين فکر می کنيم. او ديگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.
مثبت انديشی بسيار سطحی است. ممکن است در چندين چيز کوچک ما را ياری کند، به خصوص در مورد چيزهايی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چيزها را عوض کند. اما همه زندگی انسان بوسيله فکرش خلق نشده است. پايه های اين فلسفه بر اين مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنيد برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنيد آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد. اين نوع نوشته ها در آمريکا بسيار رواج دارد، ولی در شرق اين افکار بسيار بچه گانه اند. فکر کنيد و پولدار شويد، همه می دانند که اين فکر بسيار احمقانه است. نه تنها احمقانه بلکه بسيار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد. ايده ها و عقايد منفی ذهن بايد رها شوند، نبايد بوسيله افکار مثبت سرکوب شوند. ما بايد ضميری را خلق کنيم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمير خالص خواهد بود.در آن ضمير خالص،شما به طريق طبيعی و شعف باری زندگی خواهيد کرد. اگر شما يکسری افکار و عقايد منفی را به خاطر اين که شما را اذيت می کنند سرکوب کنيد مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشيد و آن عصبانيت را در وجودتان فشار دهيد و سعی کنيد انرژی را در درونتان مثبت کنيد و مثلاً سعی کنيد ديگران را دوست بداريد، به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بوديد، بايد بدانيد که تنها خودتان را گول می زنيد.
عصبانيت درعمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما داريد با وايتکس آنرا سفيد می کنيد. در سطح، ممکن است شما لبخند بزنيد، اما اين لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود. با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پيدا نمی کند. به اين ترتيب بين لبخند و قلبتان يک سد بزرگ گذاشته ايد. اين همان احساس منفی سرکوب شده است.
فقط اين يک احساس منفی نيست، در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد. مثلاً ما شخصی را دوست نداريم، و يا ممکن است نسبت به خيلی چيزها بی علاقه باشيم. اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهيم. غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گيريم که که باب ميل ما نيست. همه اين آشغالها در ضمير ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما يک آدم دورو به وجود می آيد که می گويد من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است، ولی شما شعفی در زندگی اين شخص نمی بينيد. او جهنم را در درون خود جمع می کند.
پس مي بينيم که مثبت انديشی فلسفه آدمهای دورو است. مثلاً وقتی که دوست داريد گريه کنيد به شما می آموزد که آواز بخوانيد و آدم مثبتی باشيد، شما هم اگر اندکی سعی کنيد می توانيد اين کار را بکنيد. اما اين گريه های سرکوب شده در شرايطی ديگر که دشوارتر نيز خواهند بود بيرون می آيند. در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد. آواز خواندن اين شخص بی معنی است، چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود. فقط فلسفه ای است که به او می گويد: "هميشه مثبت را انتخاب کن."
من صد درصد مخالف مثبت انديشی هستم. اگر هيچ انتخابی نکنيد و آگاهانه بدون انتخاب باشيد. زندگيتان چيزی را که ورای مثبت و منفی است نشان خواهد داد، چيزی که بسيار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد. به اين طريق شما هيچ وقت بازنده نيستيد. چيزی که نه مثبت است و نه منفی ، پاره ای است از هستی.
اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسيار زيباست، همين گريستن آوازی پرشکوه به همراه دارد. پس بدون ترس از مثبت و يا منفی بودن گريه کنيد، مطمئن باشيد که بسيار زيباتر از يک لبخند دروغين خواهد بود.