تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

اي مرغك اسير

اي مرغك اسير!

به بالهاي ناتوان و پروازهاي در قفس مرغ اسيرِ ديگري چشم مدوز!

به نرانه هايي كه در قفس مي خواند گوش مده!

قفست را به قفس آهنين او نزديك مساز!

خود را در دو زندان گرفتار مكن!

اي تو كه جوشان حياتي و سرشار زندگي،

از اين كوير خشك و تافته بشتاب بگذر!

خود را به چشمه آبي،

سايه درختي،

پناه سرد و استوار كوهي، آبادي برسان!

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي خواني،

زمستان است.

تندبادهاي سرد و زوزه كش را نمي بيني

كه از دل يخچالهاي مهيب و بزرگ كوهستانها بر مي خيزند

و همچون لشكر وحشيان بي رحم و خونخوار

بر سرزمين ما مي تازند...

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي خواني ،

زمستان است.

اين باغستان بزرگ را نمي بيني،

كه در زير شلاقهاي بي رحم اين جلاد،

از وحشت سكوت كرده است!

نمي بيني كه غارتگران وحشي چگونه بر اين باغها تاخته اند.

و فرشهاي مخملين سبزه ها را برچيده اند؟...

اي مرغك اسير!

كه در باغي دوردست مي خواني،

زمستان است...

گيسوانت را كنار زن و بناگوشت را

در آيينه چشمان من ببين!

ببين كه سيلي بي رحم سرما

چگونه آنرا برده است؟

سرخي آن،

سرخي آزردگي سيلي هاي پياپي و خشمگين زمستان است.

من آنرا نمي بينم.

من درست تر از تو مي بينم.

اي مرغك اسير!

كه در باغي دوردست مي خواني،

زمستان است.

مگر مرغواي جغدهاي شوم را

بر بام ريخته ي ويرانه ها نمي شنوي؟

مگر بانك زاغان سياه شوم به گوشت نمي خورد

كه چگونه شاد و آسوده فرياد مي كشند؟

و سردي زمستان و پژمردگي سبزه زاران

و مرگ صدها غنچه ي نشكفته اي كه در دامن مادر افتاده اند،

آنان را به نشاط آورده است

و بر در و دشت، حكومت بخشيده است.

اي مرغك اسير!

كه در باغي دوردست مي خواني،

زمستان است.

آواي محزون تو را در قفسي مي خواني،

از ميان هياهوي گوش خراش زاغان زشت و شاد

كه آسمان را سياه كرده اند، مي شنوم

و تو نيز نغمه هاي غمگين مرا

كه از دوردست مي آيد، مي شنوي

و مي داني كه در اين باغستان افسرده

كه در زير سم ستوران لشكر زمستاني پايمال گشته

و بر ويرانه اي يخ بسته و خاموشش

كافور مرگ ريخته اند،

و اندام بي روح هزاران غنچه ي ناكام را

در كفن سپيد پوشانده اند،

همچون تو مرغي هست كه در باغي دور دست مي خواند.

اي مرغك اسير!

كه در باغي دوردست مي خواني،

زمستان است.

تو سرت را از لاي ميله اي قفست بيرون ميار!

خاموش باش!

در كنج قفست آرام گير!

سرت را در زير بالت پنهان كن!

منقارت را در لاي پرهاي نرم و رنگينت فرو بر!

اي مرغك اسير!

كه در باغي دوردست مي خواني،

زمستان است.

اي پرستوي اسفندي!

بهار مرده است.

**********

اخلاص، يكتايي وجودي آدمي است در راه ايمان. اخلاص، يكتايي و يك بعدي شدن وجود آدمي است.

---

ايمان هرچه پنهان تر است، ‌پاك تر است و عشق هرچه در پناه كتمان مخفي تر است‌ زلال تر.

---

تقوا تنها سلاح مجاهد است و تهمت‌،‌ تنها سلاح منافق.

---

باطل مي تواند فتح كند، تسخير كند،‌ بكشد؛‌ اما نمي تواند پيروز شود.

---

پيروزي نفس حق بودن است.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه نهم مهر 1387   توسط  توحید   | 

 

شما

و شما

اي گوشهايي كه تنها گفتنهاي كلمه دار  را مي شنويد،

پس از اين، جز سكوت سخني نخواهم گفت.

و شما

اي چشمهايي كه تنها صفحات سياه را مي خوانيد،

پس از اين، جز سطور سپيد نخواهم نوشت.

و شما

اي كسانيكه هرگاه حضور دارم بيش ترم تا آنگاه كه غايبم،

پس از اين مرا كمتر خواهيد ديد.

**********

تنها آگاهي است كه مي تواند سرنوشت را بسازد  ومسيرتاريخ را به دلخواه دگرگون كند.

---

انسان – فرمول ساختماني اش – عبارت است از يك قدرت انتخاب و اراده اي كه ميان لجن و روح خداوند ايستاده است و بايد حركت كند.

---

صبر يعني مقاومت و تحمل مثبت سختي ها و خطرها در راه ايمان و مبارزه و انسان ماندن، نه « بردباري »‌ چهارپايانه ي زبون و ذليل.

---

دين بدون شناخت هيچگونه ارزشي ندارد.

---

چه بسيار دلهايي كه مي پرستند و نيكي مي ورزند، و پرستش و تقوي و نيكي نيز در آنها زشت و آلوده و پليد است؛ و چه دلها كه عشق مي ورزند و گناه مي كنند و خطا،‌ و هوس و گناه و خطا نيز در آنها زيبا و پاك و زلال است.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه چهارم مهر 1387   توسط  توحید   | 

 

حرفهاي نگفتني

حرفهايي هست براي نگفتن

و به ارزش عميق هركسي

به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.

و كتابهايي نيز هست براي ننوشتن

و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي

كه بايد قلم را بكَنم و دفتر را پاره كنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به كلبه ي بي در و پنجره اي بخزم

و كتابي آغاز كنم كه نبايد نوشت.

 **********

بزرگترين رنج، اين است كه آدم باشد، بدون اينكه بداند براي چه هست؟

---

همه ارزشها زاييده آگاهي است.

---

بزرگي و كوچكي عمل ارزش ندارد. جهت عمل است كه ارزش دارد.

---

شناخت يكديگر است كه به شناخت خود منجر مي شود.

---

شيطان يكي از ابعاد خود ماست؛‌ چنانكه روح خدا يكي از ابعاد ديگر خود ماست.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

تنهايي، آزادي

من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام.

عشق به آزادي، سختي جان دادن را

بر من هموار مي سازد.

عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است.

آزادي معبود من است.

به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است.

هر دردي بي درد است.

هر زنداني رهايي است.

هر جهادي آسودگي است.

هر مرگي حيات است.

من تنهايي را از آزادي بيشتر دوست دارم.

و حال مي خواهم چه كنم؟

قلب كه مي زند براي كيست؟

براي چيست؟

و صبح كه سر بر مي كشد براي كيست؟

براي چيست؟

رفيقان من، با من مدارا كنيد!

به پرتگاه چه نيستي اي زندگي من خواهيد لغزيد؟

فراخناي زمين، سخت تنگ است.

**********

گاه خدا پرستي و تقوا در يك روح احمق و پست، نفرت بار و زشت مي گردد؛‌ همچنان كه هوس پرستي و هوي در يك روح لطيف و بلند، زيبا و خدايي مي شود.

---

آگاهي است كه به ايمان ارزش مي دهد.

---

امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد.

---

اگر به چيزي كه نمي شناسيم معتقد باشيم،‌ چندان ارزش ندارد؛ بلكه فضيلت در شناخت دقيق چيزي است كه به آن معتقديم.

---

ايدئولوژي در يك تعريف،‌ عبارت است از ايمان آگاهانه به «‌ چگونه بايد باشد؟‌ »‌ وضع موجود.

 استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه بیستم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

وقتي ...

وقتي كه ديگرنبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم

وقتي كه او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن است،

مثل تنها مردن!

**********

اي همه جهل، هميشه غفلت! خدا آگاه شو. خلق آگاه شو، خودآگاه شو!

---

در اسلام حقيقي،‌ فرد در متن مردم سازي به خودسازي مي پردازد.

---

شناختن است كه ارزش دارد و اثر. ايمان و عشق،‌ پيش از شناختن و انتخاب كردن، هيچ نمي ارزد.

---

راه تقرب خدا در اسلام، تعقل است نه تعبد.

---

تامل،‌ نگاه كردن انساني است كه دور از آفرينش، بر بلنداي قله اي تنها ايستاده و همه چيز را مي بيند و مطلق مي انديشد.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه شانزدهم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

مسافر

اكنون كارم سفر است،

مسافري تنهايم

كه در زير كوله باري سنگين،‌پشتم خم شده

و استخوانهايم به درد آمده است

و مي روم و راه طولاني لحظه ها

در پيش رويم تا افق كشيده شده است.

و از هر منزلي تا منزل دور دست ديگر، لحظه اي است.

و اين چنين من بايد صد هزار، ميليونها لحظه را طي كنم.

تا برسم به یک روز.

 **********

دعا گريزگاهي براي فرار از تعهداتي كه هركس در برابر زندگي، مردم، جامعه و سرنوشت خويش دارد،‌ نيست.

---

مقصود از عبادت، اتصال وجودي مستمر ميان انسان و خداوند است.

---

هراس و دلهره اختيار است كه دل را نيازمند جبري دلخواه مي كند.

---

اگر گناه نباشد، طاعت را چگونه مي تواني به دست آري؟

---

مذهب عبارت است از يك كلمه: خودآگاهي.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

پرومته

مشعل پرومته را در دست دارم و با آن،

همچون قهرمانان المپ به هر سو مي تازم

و آتش در خيمه هاي سياه – سي و سه خيمه سياه- مي افكنم.

و دامن چادر سياه شب را مي سوزانم.

و آتش در دانه هاي يخ بسته،

قله هاي برف گرفته،

و رودهاي فسرده مي افكنم.

و دارم چه مي كنم؟

دنيا را به آتش مي افكنم.

زمين را گوي مشتعلي چون خورشيد مي كنم.

جهاني از آتش مي سازم، از آتش ابراهيم،

آتشي كه بر او، همه گل سرخ شد.

كوهستان پارناس ديگر جاي ماندن نيست.

اي زئوس، ديگر فرصتي نمانده است.

از اين سرزمين كوچ كن!

**********

انسان موجودي است كه بايد دوست بدارد و بپرستد.

---

دعا هرگز جانشين وظيفه نمي شود.

---

پرستش، ‌عالي ترين احساس دوست داشتن است.

---

نيايش، تنها وسيله اي براي كسب نيازمنديهاي ما نيست، بلكه خود تجلي يك عشق نيز هست.

---

اگرهمه هستي مان را يك خواستن كنيم، يك خواستن مطلق شويم، و اگر با هجوم ها و حمله هاي صادقانه و سرشار از يقين و اميد و ايمان بخواهيم، ‌پاسخ خويش را خواهيم گرفت.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه دهم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

آتش و دريا

من با عشق آشنا شدم

و چه كسي اين چنين آشنا شده است؟ ...

هنگاميكه دستم را دراز كردم كه دستي نبود.

هنگاميكه لب به زمزمه گشودم،

كه مخاطبي نداشتم.

و هنگاميكه تشنه آتش شدم،

كه در برابرم دريا بود و دريا و دريا....!

 **********

نيايش كردن، تجلي عشق ورزيدن و احساس كردن و دوست داشتن است.

---

نيايش، معراج بسوي ابديت، پرواز به قله مطلق و صعود به ماوراي آنچه هست!

---

عبادت، ‌كوفتن و هموار كردن ناهنجاريها و دست اندازهاي خويشتن است،‌ تا انسان، ‌راهي شود آراسته و هموار در زير پاي اراده حاكم بر هستي.

---

انسان حيواني است كه دستهايش را از خاك بلند كرده تا در دامن آسمان زند.

---

خوار كننده است در معبدي را زدن و پانهادن به محرابي كه درش را بر روي هر انساني بسته اند.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه هفتم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

مريم

مريم بود كه خدا را به زمين فرود آورد

و در چهره انسانش ساخت.

و قيصر بود كه بر صليبش بالا برد و به چهار  ميخش كشاند...

اما باز كار مريم بود.

او خدا را از آسمان به زمين فرود آورد

و ا ز زمين به آسمانِ دار بالا برد.

و اين بار خدا از فراز دار، ‌باز به آسمان تنهايي خويش صعود كرد.

**********

خودت را آنچنان بساز تا بتواني بازيگر خوب و لايق اين نمايشي باشي كه قلم تقدير در صحنه اين زمين براي فرزند آدمي نوشته است.

---

سرنوشت شما آن چيزي خواهد بود كه خودتان با دستهاي خود خواهيد ساخت.

---

اي كه همه هستي از توست، تو خود براي كه هستي؟

---

هر معبدي در انتظار نيايشگر تنهاي خويش است.

---

عبادت،‌ عمل هموار كردن راه است. عابد عبارت است از « راه هموار شده »‌. سنگها، كلوخها و دست اندازها و خارها با تلاش و زحمت و رنج مداوم و كار و عشق ريخته شده و صاف شده.

در زير پاي كي؟

در زير پاي اراده خداوند.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه پنجم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

نزديك تر به خدا

من بايد فرود آيم،

نبايد بنشينم،

سالهاست، ‌از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد

و از آشيان، ‌از بام خانه ها پرواز كردم

همچنان مي پرم. هرگز ننشسته ام،

و ديگر سري نيز به سوي زمين و به سواد پليد شهرها

و بامهاي كوتاه خانه ها برنگرداندم،

چشم به زمين ندوختم،

پروازي رو به آسمان،

در راه افلاك

و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمين

و هر لحظه نزديك تر به خدا!

**********

تنها فضيلتي كه انسان بر همه ي موجودات عالم دارد،‌اراده ي اوست.

---

چهار عامل انسان را مي سازد: ‌اراده،‌ آگاهي، ايده آل آفريني و آفرينندگي.

---

انسان دهقان مزرعه ي وجود خويشتن است.

---

راستي در برابر تقدير،‌ تدبير هيچ نيست!

---

من از هيچكس گله اي ندارم، از هيچكس توقعي ندارم. اگر كسي جانم را از من بگيرد، ‌قلبم را از حلقومم بيرون آورد و دور بريزد، تمام عمر آزارم دهد،آتشم بزند، هركاري كند، صبر مي كنم. از او ناراضي نخواهم بود. او را بد نخواهم دانست. به او بد نخواهم گفت. مي دانم كه انسانها، دلها، انديشه ها و زندگي ها همه بازيچه هاي دست تقديرند.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه سوم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

آفتاب عرفان

يك شبنم

اين است آن مني كه از سالهاي دراز،

از نخستين روزي كه به خويش چشم گشوده ام.

بر دوش كشيده ام. و كشيده ام و كشيدم.

و از گرماها و سرماها

و شكست ها و پيروزها

و سفرها و حَضَرها

و شاديها و غم ها گذشتم

و گذراندم و آوردم و آوردم.

تا در آخرين سر منزل مسيح،‌

آن را بر روي يك گلبرگ،

در كام شكفته و تشنه يك گل صوفي چكاندم.

در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ،

شب حيات را تحمل كردم.

و آفتاب سر زد.

طلوع كرد.

اما آفتاب مرگ نبود....

شگفتا آفتاب ديگري بود. آفتاب عرفان بود. با رنگ زرينش

و گرماي آتشينش

و درخشش نازنينش

و پنجه هاي نرم و لطيف نوازشگرش

و تلالو زيبا و خوب و گرمي بخش هر لحظه بيش ترش،

هر لحظه بلند ترش

و هر لحظه گسترده تر و فراگير ترش!

 **********

اين انسان است كه ارزشها را در جهان و در زندگي مي آفريند.

---

انسان فاقد معني، فاقد مسووليت هم است.

---

از واژه هاي عشق، آزادي، برابري، آگاهي، صلح،‌ مردم، زيبايي،‌ خير،‌ حقيقت،‌ كمال، ايمان و ارزش، مرثيه اي بساز براي خدا و براي انسان!

---

بعد از خدا،‌ بلادرنگ، بلاتامل، بلافاصله انسان است، بلافاصله!

---

بشر يك « بودن » است، در صورتيكه انسان يك « شدن »‌است.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه دوم شهریور 1387   توسط  توحید   | 

 

بگذار!

بگذار سپيده سر زند.

چه باك كه من بميرم و شبنم فروخشكد.

و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ي سحري بازگردد.

و راه كهكشان بسته شود....

بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر كشد.

 **********

وقتي انسان هست،‌ در او جاذبه صعود هم است.

---

مرز اسلام تا آنجا كشيده مي شود كه انسان هست.

---

بزرگترين صفت و ارزش انسان،‌ عصيان است.

---

در دنيا و آخرت، ‌جز از خود از هيچكس نبايد ترسيد.

---

من انسان را برجسته ترين موجود هستي مي دانم؛ ‌ولي جزيي از آفرينش، نه يك تافته جدا بافته و نامتجانس با همه آ‏فرينش.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه سی ام مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

كار بي چرا

عشق تنها كار بي چراي عالم است،

چه،‌ آفرينش بدان پايان مي گيرد.

معشوق من چنان لطيف است،

كه خود را به «‌ بودن ‌» نيالوده است؛

كه اگر جامه ي وجود بر تن مي كرد،

نه معشوق من بود.

**********

هستي پوچ،‌ زندگي را نيز پوج مي سازد و ناچار انسان نيز به پوچي ميرسد.

---

هر عقيده اي كه ايمان در پي اش بوده، حادثه و تاريخ به وجود آورده است.

---

انسان آهنگي است كه خدا سروده است.

---

خدا براي تنهايي آدم را آفريد.

---

انسان نهالي است كه در زير نور ايمان و هواي فرهنگ و بر روي خاك مليت خويش مي رويد و ريشه در عمق تاريخ خويش مي دواند.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

نه مرد بازگشتم

اما بازنگشتم،

به بيراهه نرفتم

كه من نه مرد بازگشتم!

استوار ماندن و به هر بادي به باد نرفتن

دين من است.

ديني كه پيروانش بسيار كم اند.

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.

 **********

آدمي تا به راه خويش است، هيچ است و حقير. در توكل به مطلق مي رسد و در عشق لايتناهي،‌ نامتناهي مي شود.

---

براي دلهايي كه با آسمان پيوند دارند، كفر و ايمان همچون عشق و بي عشقي يكي است.

---

ايمان زاييده ايدئولوژي ارزش دارد، نه ايمان ارثي يا تقليدي.

---

وطن آدمي، ايمان آدمي است نه خاك آدمي.

---

ايمان، ‌تعالي رواني، ‌زيبايي و عشق،‌ به بودن هدف مي دهند و به زيستن معني.

                                                                                                            استاد شريعتي

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

چه آتشي

چه آتشي!

اگر آب اقيانوسهاي عالم را بر آن مي ريختند،

زبانه هايش آرام نمي گرفت.

خيلي پش رفتم.

خيلي ...

مرگ و قدرت،

شانه به شانه ام مي آمدند.

**********

چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي كنند كه مي كوشند تا انسان را از ايمان محروم كنند! چه ستمكار مردمي هستند اين به ظاهر دوستداران بشر!

---

ايمان بي عشق، اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان، ‌اسارت در خود.

---

روح را دو مايه مي سازد: يكي ايمان و ديگري فرهنگ.

---

اگر ايمان نباشد، زندگي تكيه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم كند؟ ‌اگر نيايش نباشد، ‌زندگي را به چه كار شايسته اي صرف توان كرد؟‌اگر ميعادي نباشد، رفتن چرا؟

---

ايمان بي عشق، تعصبي كور است و عشق بي ايمان، كوري متعصب!

                                                                                                         استاد شريعتي

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و ششم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

احمق نيستم

 

پر بودم و سير بودم و سيراب

و لذتم تنها اينكه...

آري كارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شيريني و شادي و بازي است محروم

اما...

اين بس كه مي فهمم!

خوب است...

احمق نيستم.

**********

خدا مطلق است، ‌بي جهت است. اين تويي كه در برابر او جهت مي گيري.

---

اي كه همه هستي از توست، تو خود براي كه هستي؟

---

تاريخ هرجا ازانسان سراغي دارد، ‌خدا را در كنارش ديده است.

---

تنها با حضور خداست كه به جهان و انسان معني مي توان داد.

---

ميهن مسلمان، جهان است. پهنه وجود است و مالك و تنهات قدرت حاكم بر اين امت، ‌خداست!

 

                                                                                                              استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

سرود آفرينش

 

در آغاز، هيچ نبود،

كلمه بود،

و آن كلمه خدا بود.

و كلمه، بي زباني كه بخواندش،

و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه تواند بود؟‌

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،‌

و با نبود، چگونه مي توان بودن؟

و خدا بود و با او عدم،

و عدم گوش نداشت.

حرفهايي هست براي گفتن،

كه اگر گوشي نبود، نمي گوييم.

و حرفهايي هست براي نگفتن؛

حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.

حرفهايي شگفت، ‌زيبا و اهورايي همين هايند.

و سرمايه ماورايي هركسي

به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.

حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا،‌

كه همچون زبانه اي بي قرار آتشند.

و كلماتش هريك انفجاري را به بند كشيده اند.

كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند...

اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند،

اگر يافتند، يافته مي شوند...

و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.

و اگر او را گم كردند،

روح را از درون به آتش مي كشند

و دمادم حريقهاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.

و خدا برا ي نگفتن، حرفهاي بسيار داشت،

كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

هركسي گمشده اي دارد،

و خدا گمشده اي داشت.

هركسي دوتاست.

و خدا يكي بود.

هركسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند، ‌هست.

هركسي را نه بدانگونه كه هست، احساس مي كنند،‌

بدانگونه كه احساسش مي كنند،‌ هست.

انسان يك لفظ است

كه بر زبان آشنا مي گذرد

و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.

هركسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد،

و در خفقان جنين، خون مي خورد.

و كلمه مسيح است.

آنگاه كه روح القدس – فرشته عشق-

خود را بر مريم بي كسي، بكارت حسن، مي زند.

و با ياد آشنا،‌ فراموش خانه عدمش را فتح مي كند.

و خالي معصوم رَحمش را

- كه عدمي است خواهنده، منتظر، محتاج –

از حضور خويش، لبريز مي سازد.

و آنگاه مسيح را

كه آن چشم به راه ’ شدن ’ خويش بي قراري مي كند،

مي بيند، مي شناسد،  حس مس كند.

و اين چنين،‌ مسيح زاده مي شود.

كلمه هست مي شود.

در فهميده شدن، مي شود.

و در آگاهي ديگري به خودآگاهي مي رسد،

كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند،

عدمي است كه وجود خويش را حس مي كند،

و يا وجودي كه عدم خويش را.

و در آغاز، هيچ نبود،

كلمه بود،

و آن كلمه خدا بود.

عظمت همواره در جستجوي چشمي كه او را ببيند.

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد.

و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد.

و جبروت نيازمند ارداه اي كه در برابرش به دل خواه رام گردد.

و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند.

و خدا عظيم بود و  خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور،

اما كسي نداشت.

خدا آفريدگار بود.

 و چگونه مي توانست نيافريند؟‌

و خدا مهربان بود

و چگونه مي توانست مهر نورزد؟

بودن، مي خواهد!

و از عدم نمي توان خواست.

و حيات انتظار مي كشد.

و از عدم كسي نمي رسد.

و دانستن نيازمند طلب است،

و پنهاني بي تاب كشف،

و تنهاييي بي قرار انس،

و خدا از بودن بيشتر بود،

و از حيات زنده تر

و از غيب پنهان تر

و ازتنهايي تنها تر

و براي طلب، بسيار داشت

و عدم نيازمند نيست

نه نيازمند خدا، نه نيازمند مهر

نه مي شناسد، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد.

و نه هيچگاه بي تاب مي شود

كه عدم، نبودن مطلق است،

اما خدا بودن مطلق بود.

و عدم، فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست،

و خدا غناي مطلق بود.

و هر كسي به اندازه داشتن هايش، مي خواهد.

و خدا گنجي مجهول بود

كه در ويرانه بي انتهاي غيب،‌ مخفي شده بود.

و خدا زنده جاويد بود.

كه در كوير بي پايان عدم، ‌تنها نفس مي كشيد.

دوست داشت چشمي ببيندش.

دوست داشت دلي بشناسدش.

و در خانه اي گرم از عشق،

‌روشن از آشنايي، استوار از ايمان و پاك از خلوص،‌ خانه گيرد.

و خدا آفريدگار بود و دوست داشت بيافريند.

زمين را گسترد.

و درياها را از اشكهايي كه در تنهايي اش ريخته بود پر كرد.

و كوه هاي اندوهش را

كه در يگانگي دردمندش، بر دلش توده گشته بود،

بر پشت زمين نهاد.

و جاده ها را – كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود-

بر سينه كوهها و صحراهها كشيد.

و از كبريايي بلند و زلالش، آسمان را برافراشت.

و دريچه ي هموار فروبسته سينه اش را گشود.

و آههاي آرزومندش را – كه در آن از ازل به بند بسته بود-

در فضاي بي كرانه جهان،‌ رها ساخت.

با نيايشهاي خلوت آرامَش، سقف هستي را رنگ زد،

و آرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ نوازشهاي مهربانش را به ابرها بخشيد،

و ازين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد.

و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد.

و عطر خوش يادهاي معطرش را

در دهان غنچه ياس ريخت.

و بر پرده حرير طلوع،

سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد.

و در ششمين روز، سفر تكوينش را به پايان برد.

و با نخستين لبخند هفتمين سحر،‌

بامداد حركت را آغاز كرد:

كوهها قامت برافراشتند.

و رودهاي مست از دل يخچالهاي بزرگ بي آغاز،‌

به دعوت گرم آفتاب، جوش كردند،

و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستانها بگريختند

و بي تاب دريا- آغوش منتظر خويشاوند-

بر سينه دشتها تاختند.

و درياها آغوش گشودند و ...

و در نهمين روز خلقت،‌

نخستين رود به كناره اقيانوس تنهاي هند رسيد.

و اقيانوس كه از آغاز ازل،

در حفره عميقش دامن كشيده بود،‌

چند گامي از ساحل خويش،‌

رود را به استقبال بيرون آمد.

و رود، آرام و خاموش،‌ خود را – به تسليم و نياز- پهن گسترد،

و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد،

و اقيانوس – به تسليم و نياز-

لبهاي نوازشگر خويش را پيش آورد و بر آب بوسه زد.

و اين نخستين بوسه بود.

و دريا، تنها آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد.

و او را به تنهايي عظيم و بي قرار خويش، اقيانوس، بازآورد.

و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود.

و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود.

و خدا مي نگريست.

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند.

و تندرها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و :

بارانها و بارانها و بارانها!

گياهان روييدند و درختان،‌ سر بر شانه هاي هم برخاستند.

و مرتعهاي سبز پديدار گشت.

و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند...

 و پرندگان ناله برداشتند.

و پرندگان به جستجوي نور بيرون آمدند.

و ماهيان خرد، سينه درياها را پر كردند...

و خداوند خدا هر بامدادان،

از برج مشرق، بر بام آسمان بالا مي آمد.

و دريچه صبح را مي گشود.

و با چشم راست خويش،‌ جهان را مي نگريست.

و همه جا را مي گشت و ...

هرشامگاهان با چشمي خسته و پلكي خونين،

از ديواره مغرب، فرود مي آمد

و نوميد و خاموش،

سر به گريبان تنهايي غمگين خويش، فرو مي برد و هيچ نمي گفت.

و خداوند خدا، ‌هر شبانگاه بر بام آسمان بالا مي آمد.

و با چشم چپ خويش،‌ جهان را مي نگريست.

و قنديل پروين را برمي افروخت.

و جاده كهكشان را روشن مي ساخت.

و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي آويخت،

تا در شب بيند و نمي ديد.

خشم مي گرفت و بي تاب مي شد.

و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها مي كرد،‌

تا آنرا بدرد ونمي دريد.

و مي جست و نمي يافت.

سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، ‌سرد و نوميد،

فرود مي آمد و قطره اي اشكي درشت از افسوس،‌

بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و هيچ نمي گفت.

رودها در قلب درياها پنهان مي شدند.

و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند.

و پرندگان در سراسر زمين،‌

ناله شوق بر مي داشتند.

و جانوران،‌ هر نيمه با نيمه خويش بر زمين مي خراميدند.

و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند.

و اما....

خدا همچنان تنها ماند و مجهول

و در ابديت و بي پايان ملكوتش بي كس!

و در آفرينش پهناورش بيگانه.

مي جست و نمي يافت.

آفريده هايش او را نمي توانستند ديد، نمي توانستند فهميد.

مي پرستيدندش اما نمي شناختندش.

و خدا چشم به راه آشنا بود.

پيكر تراش هنرمند و بزرگي

كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش

غريب مانده است.

در جمعيت چهره اي سنگ و سرد،

تنها نفس مي كشيد.

كسي نمي خواست،

كسي نمي ديد،

كسي عصيان نمي كرد،

كسي عشق نمي وزيد،

كسي نيازمند نبود،

كسي درد نداشت...

و ...

و خداوند خدا براي حرفهايش،

بازهم مخاطبي نيافت!

هيچكس او را نمي شناخت.

هيچكس با او انس نمي توانست بست.

انسان را آفريد!

و اين، نخستين بهار خلقت بود.

                                                                                                 استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387   توسط  توحید   |