به نام بی نام او
حسین تولایی
شکوفه گفت:
«بهار که بیاید
من آن اتفاق کوچک سپیدم
که روی شاخه می افتد».
ماهی گفت:
«بهار که بیاید
من آن اتفاق کوچک قرمزم
که در تنگ می افتم».
سفره گفت:
«من آن اتفاق کوچک
پُر سین ام».
سیب گفت:
«من آن اتفاق کوچک
شیرینم...».
سبزه گفت...
آینه گفت...
اسکناس نو گفت...
و باد چیزی نگفت!
تنها در کوچه های آخر اسفند
راه رفت
راه رفت
راه رفت
و زیر لب تکرار کرد:
«بهار که بیاید
تو آن اتفاق بزرگ دلم باش
که در جهان می افتی!».
باد رفته بود
و کسی نمی دانست
«تو» کیست؟!
و آن اتفاق بزرگ
چه رنگی است؟!
+ نوشته و تنظيم در روز شنبه بیست و چهارم اسفند 1387   توسط توحید
|
