تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

بگذار!

بگذار سپيده سر زند.

چه باك كه من بميرم و شبنم فروخشكد.

و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ي سحري بازگردد.

و راه كهكشان بسته شود....

بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر كشد.

 **********

وقتي انسان هست،‌ در او جاذبه صعود هم است.

---

مرز اسلام تا آنجا كشيده مي شود كه انسان هست.

---

بزرگترين صفت و ارزش انسان،‌ عصيان است.

---

در دنيا و آخرت، ‌جز از خود از هيچكس نبايد ترسيد.

---

من انسان را برجسته ترين موجود هستي مي دانم؛ ‌ولي جزيي از آفرينش، نه يك تافته جدا بافته و نامتجانس با همه آ‏فرينش.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه سی ام مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

كار بي چرا

عشق تنها كار بي چراي عالم است،

چه،‌ آفرينش بدان پايان مي گيرد.

معشوق من چنان لطيف است،

كه خود را به «‌ بودن ‌» نيالوده است؛

كه اگر جامه ي وجود بر تن مي كرد،

نه معشوق من بود.

**********

هستي پوچ،‌ زندگي را نيز پوج مي سازد و ناچار انسان نيز به پوچي ميرسد.

---

هر عقيده اي كه ايمان در پي اش بوده، حادثه و تاريخ به وجود آورده است.

---

انسان آهنگي است كه خدا سروده است.

---

خدا براي تنهايي آدم را آفريد.

---

انسان نهالي است كه در زير نور ايمان و هواي فرهنگ و بر روي خاك مليت خويش مي رويد و ريشه در عمق تاريخ خويش مي دواند.

استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

نه مرد بازگشتم

اما بازنگشتم،

به بيراهه نرفتم

كه من نه مرد بازگشتم!

استوار ماندن و به هر بادي به باد نرفتن

دين من است.

ديني كه پيروانش بسيار كم اند.

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.

 **********

آدمي تا به راه خويش است، هيچ است و حقير. در توكل به مطلق مي رسد و در عشق لايتناهي،‌ نامتناهي مي شود.

---

براي دلهايي كه با آسمان پيوند دارند، كفر و ايمان همچون عشق و بي عشقي يكي است.

---

ايمان زاييده ايدئولوژي ارزش دارد، نه ايمان ارثي يا تقليدي.

---

وطن آدمي، ايمان آدمي است نه خاك آدمي.

---

ايمان، ‌تعالي رواني، ‌زيبايي و عشق،‌ به بودن هدف مي دهند و به زيستن معني.

                                                                                                            استاد شريعتي

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

چه آتشي

چه آتشي!

اگر آب اقيانوسهاي عالم را بر آن مي ريختند،

زبانه هايش آرام نمي گرفت.

خيلي پش رفتم.

خيلي ...

مرگ و قدرت،

شانه به شانه ام مي آمدند.

**********

چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي كنند كه مي كوشند تا انسان را از ايمان محروم كنند! چه ستمكار مردمي هستند اين به ظاهر دوستداران بشر!

---

ايمان بي عشق، اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان، ‌اسارت در خود.

---

روح را دو مايه مي سازد: يكي ايمان و ديگري فرهنگ.

---

اگر ايمان نباشد، زندگي تكيه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم كند؟ ‌اگر نيايش نباشد، ‌زندگي را به چه كار شايسته اي صرف توان كرد؟‌اگر ميعادي نباشد، رفتن چرا؟

---

ايمان بي عشق، تعصبي كور است و عشق بي ايمان، كوري متعصب!

                                                                                                         استاد شريعتي

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و ششم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

احمق نيستم

 

پر بودم و سير بودم و سيراب

و لذتم تنها اينكه...

آري كارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شيريني و شادي و بازي است محروم

اما...

اين بس كه مي فهمم!

خوب است...

احمق نيستم.

**********

خدا مطلق است، ‌بي جهت است. اين تويي كه در برابر او جهت مي گيري.

---

اي كه همه هستي از توست، تو خود براي كه هستي؟

---

تاريخ هرجا ازانسان سراغي دارد، ‌خدا را در كنارش ديده است.

---

تنها با حضور خداست كه به جهان و انسان معني مي توان داد.

---

ميهن مسلمان، جهان است. پهنه وجود است و مالك و تنهات قدرت حاكم بر اين امت، ‌خداست!

 

                                                                                                              استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

سرود آفرينش

 

در آغاز، هيچ نبود،

كلمه بود،

و آن كلمه خدا بود.

و كلمه، بي زباني كه بخواندش،

و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه تواند بود؟‌

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود،‌

و با نبود، چگونه مي توان بودن؟

و خدا بود و با او عدم،

و عدم گوش نداشت.

حرفهايي هست براي گفتن،

كه اگر گوشي نبود، نمي گوييم.

و حرفهايي هست براي نگفتن؛

حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.

حرفهايي شگفت، ‌زيبا و اهورايي همين هايند.

و سرمايه ماورايي هركسي

به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.

حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا،‌

كه همچون زبانه اي بي قرار آتشند.

و كلماتش هريك انفجاري را به بند كشيده اند.

كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند...

اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند،

اگر يافتند، يافته مي شوند...

و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.

و اگر او را گم كردند،

روح را از درون به آتش مي كشند

و دمادم حريقهاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.

و خدا برا ي نگفتن، حرفهاي بسيار داشت،

كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

هركسي گمشده اي دارد،

و خدا گمشده اي داشت.

هركسي دوتاست.

و خدا يكي بود.

هركسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند، ‌هست.

هركسي را نه بدانگونه كه هست، احساس مي كنند،‌

بدانگونه كه احساسش مي كنند،‌ هست.

انسان يك لفظ است

كه بر زبان آشنا مي گذرد

و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.

هركسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد،

و در خفقان جنين، خون مي خورد.

و كلمه مسيح است.

آنگاه كه روح القدس – فرشته عشق-

خود را بر مريم بي كسي، بكارت حسن، مي زند.

و با ياد آشنا،‌ فراموش خانه عدمش را فتح مي كند.

و خالي معصوم رَحمش را

- كه عدمي است خواهنده، منتظر، محتاج –

از حضور خويش، لبريز مي سازد.

و آنگاه مسيح را

كه آن چشم به راه ’ شدن ’ خويش بي قراري مي كند،

مي بيند، مي شناسد،  حس مس كند.

و اين چنين،‌ مسيح زاده مي شود.

كلمه هست مي شود.

در فهميده شدن، مي شود.

و در آگاهي ديگري به خودآگاهي مي رسد،

كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند،

عدمي است كه وجود خويش را حس مي كند،

و يا وجودي كه عدم خويش را.

و در آغاز، هيچ نبود،

كلمه بود،

و آن كلمه خدا بود.

عظمت همواره در جستجوي چشمي كه او را ببيند.

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد.

و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد.

و جبروت نيازمند ارداه اي كه در برابرش به دل خواه رام گردد.

و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند.

و خدا عظيم بود و  خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور،

اما كسي نداشت.

خدا آفريدگار بود.

 و چگونه مي توانست نيافريند؟‌

و خدا مهربان بود

و چگونه مي توانست مهر نورزد؟

بودن، مي خواهد!

و از عدم نمي توان خواست.

و حيات انتظار مي كشد.

و از عدم كسي نمي رسد.

و دانستن نيازمند طلب است،

و پنهاني بي تاب كشف،

و تنهاييي بي قرار انس،

و خدا از بودن بيشتر بود،

و از حيات زنده تر

و از غيب پنهان تر

و ازتنهايي تنها تر

و براي طلب، بسيار داشت

و عدم نيازمند نيست

نه نيازمند خدا، نه نيازمند مهر

نه مي شناسد، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد.

و نه هيچگاه بي تاب مي شود

كه عدم، نبودن مطلق است،

اما خدا بودن مطلق بود.

و عدم، فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست،

و خدا غناي مطلق بود.

و هر كسي به اندازه داشتن هايش، مي خواهد.

و خدا گنجي مجهول بود

كه در ويرانه بي انتهاي غيب،‌ مخفي شده بود.

و خدا زنده جاويد بود.

كه در كوير بي پايان عدم، ‌تنها نفس مي كشيد.

دوست داشت چشمي ببيندش.

دوست داشت دلي بشناسدش.

و در خانه اي گرم از عشق،

‌روشن از آشنايي، استوار از ايمان و پاك از خلوص،‌ خانه گيرد.

و خدا آفريدگار بود و دوست داشت بيافريند.

زمين را گسترد.

و درياها را از اشكهايي كه در تنهايي اش ريخته بود پر كرد.

و كوه هاي اندوهش را

كه در يگانگي دردمندش، بر دلش توده گشته بود،

بر پشت زمين نهاد.

و جاده ها را – كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود-

بر سينه كوهها و صحراهها كشيد.

و از كبريايي بلند و زلالش، آسمان را برافراشت.

و دريچه ي هموار فروبسته سينه اش را گشود.

و آههاي آرزومندش را – كه در آن از ازل به بند بسته بود-

در فضاي بي كرانه جهان،‌ رها ساخت.

با نيايشهاي خلوت آرامَش، سقف هستي را رنگ زد،

و آرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد،

و رنگ نوازشهاي مهربانش را به ابرها بخشيد،

و ازين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد.

و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد.

و عطر خوش يادهاي معطرش را

در دهان غنچه ياس ريخت.

و بر پرده حرير طلوع،

سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد.

و در ششمين روز، سفر تكوينش را به پايان برد.

و با نخستين لبخند هفتمين سحر،‌

بامداد حركت را آغاز كرد:

كوهها قامت برافراشتند.

و رودهاي مست از دل يخچالهاي بزرگ بي آغاز،‌

به دعوت گرم آفتاب، جوش كردند،

و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستانها بگريختند

و بي تاب دريا- آغوش منتظر خويشاوند-

بر سينه دشتها تاختند.

و درياها آغوش گشودند و ...

و در نهمين روز خلقت،‌

نخستين رود به كناره اقيانوس تنهاي هند رسيد.

و اقيانوس كه از آغاز ازل،

در حفره عميقش دامن كشيده بود،‌

چند گامي از ساحل خويش،‌

رود را به استقبال بيرون آمد.

و رود، آرام و خاموش،‌ خود را – به تسليم و نياز- پهن گسترد،

و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد،

و اقيانوس – به تسليم و نياز-

لبهاي نوازشگر خويش را پيش آورد و بر آب بوسه زد.

و اين نخستين بوسه بود.

و دريا، تنها آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد.

و او را به تنهايي عظيم و بي قرار خويش، اقيانوس، بازآورد.

و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود.

و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود.

و خدا مي نگريست.

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند.

و تندرها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و :

بارانها و بارانها و بارانها!

گياهان روييدند و درختان،‌ سر بر شانه هاي هم برخاستند.

و مرتعهاي سبز پديدار گشت.

و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند...

 و پرندگان ناله برداشتند.

و پرندگان به جستجوي نور بيرون آمدند.

و ماهيان خرد، سينه درياها را پر كردند...

و خداوند خدا هر بامدادان،

از برج مشرق، بر بام آسمان بالا مي آمد.

و دريچه صبح را مي گشود.

و با چشم راست خويش،‌ جهان را مي نگريست.

و همه جا را مي گشت و ...

هرشامگاهان با چشمي خسته و پلكي خونين،

از ديواره مغرب، فرود مي آمد

و نوميد و خاموش،

سر به گريبان تنهايي غمگين خويش، فرو مي برد و هيچ نمي گفت.

و خداوند خدا، ‌هر شبانگاه بر بام آسمان بالا مي آمد.

و با چشم چپ خويش،‌ جهان را مي نگريست.

و قنديل پروين را برمي افروخت.

و جاده كهكشان را روشن مي ساخت.

و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي آويخت،

تا در شب بيند و نمي ديد.

خشم مي گرفت و بي تاب مي شد.

و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها مي كرد،‌

تا آنرا بدرد ونمي دريد.

و مي جست و نمي يافت.

سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، ‌سرد و نوميد،

فرود مي آمد و قطره اي اشكي درشت از افسوس،‌

بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و هيچ نمي گفت.

رودها در قلب درياها پنهان مي شدند.

و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند.

و پرندگان در سراسر زمين،‌

ناله شوق بر مي داشتند.

و جانوران،‌ هر نيمه با نيمه خويش بر زمين مي خراميدند.

و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند.

و اما....

خدا همچنان تنها ماند و مجهول

و در ابديت و بي پايان ملكوتش بي كس!

و در آفرينش پهناورش بيگانه.

مي جست و نمي يافت.

آفريده هايش او را نمي توانستند ديد، نمي توانستند فهميد.

مي پرستيدندش اما نمي شناختندش.

و خدا چشم به راه آشنا بود.

پيكر تراش هنرمند و بزرگي

كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش

غريب مانده است.

در جمعيت چهره اي سنگ و سرد،

تنها نفس مي كشيد.

كسي نمي خواست،

كسي نمي ديد،

كسي عصيان نمي كرد،

كسي عشق نمي وزيد،

كسي نيازمند نبود،

كسي درد نداشت...

و ...

و خداوند خدا براي حرفهايش،

بازهم مخاطبي نيافت!

هيچكس او را نمي شناخت.

هيچكس با او انس نمي توانست بست.

انسان را آفريد!

و اين، نخستين بهار خلقت بود.

                                                                                                 استاد شریعتی

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387   توسط  توحید   | 

 

انسان و همه خلقت انرژی ست و هر انرژی فرکانس دارد .

فرکانس انسان توسط اندیشه او و احساساتش به جهان اطرافش ارسال می شود.

 

 

 پ.ن 1 : همه ما در یک میدان انرژی واحد هستیم.

هر آنچه برای دیگری بخواهیم در اصل برای خودمان درخواست کرده ایم.

 

پ.ن ۲ : هر چیزی که جذب می کنم , همان چیزی ست که مخابره کرده ام.

 

پ.ن 3 : و خدا برای آنان که راضی اند به رضایش , بهترین انتخابگر امواج دریافتی ست.

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387   توسط  توحید   |