به نام بی نام او......
حماقت هنوز بیداد میکند؛
هنوز زنجیر ستم و جدايي و صد دستگي را با تمام وجود بر گردنم حس مي كنم.
مي بينم كه هنوز هركس در حد توانش ظلم مي كند و بالتبع آن مورد ظلم قرار مي گيرد.
هنوز بيشمار کودکاني را مي بينم كه معصومانه به قربانگاه حماقت می خزند.
هنوز جنایت هائی در حال وقوع است که سنگ دل ترین ها را به لرزه می آورد.
هنوز قیمت خنده های ما اشک هائی در خون است.
هنوز زیبائی را هوس به یغما می برد.
هنوز عشق در کوچه های بدنامی پرسه میزند.
هنوز حیله دست در دست طمع، سادگی را غارت میکند.
هنوز..
هنوز.....
و چه سود از فهمیدن و نفهميدن اين موضوع كه ديگران چرا مي بينند و مي شنوند و احساس مي كنند و خود را به گنگي و گيجي مي زنند.
لااقل لَختي بينديش كه از چه آمده اي و چه رسالتي داري؟؟؟
نمی شود چشم بر اين همه زشتی بست.
كه اگر چشم بر اين همه زشتی ببندي، زشتی بی صدا به همه زندگي ات خواهد خزيد.
وای چه بر من میرود. میان خنده می گریم و میان گریه می خندم. اندازه جنونم از دستم رفته است.
این صدای ناله اعتمادم است که مدام دریده می شود.
چگونه بخندم وقتی هنوز انسانهايي هستند كه به مسلخ می روند.
چگونه ننالم، نگریم وقتی که عشق حربه ای شد برای تجاوز.
احساس عجز میکنم. ناتوانی به ستوهم آورده،وقتی رنج را می بینم.وقتی زشتی و حماقت و ظلم را می بینم؛ نمیتوانی تصور کنی تا چه پایه ذلیل میشوم.وقتی میبینم که هیچ کاری نمیتوانم بکنم جز شاهد بودن، نمیدانی دچار چه رنجی میشوم.
اصلا مشکل سر فهمیدن و نفهمیدن نیست.
با كساني هستم كه دايم مي گويند: نمی فهمي.
همه خودشون رو آخر فهم و شعور میدونن.
اصلا ملاک فهمیدن و نفهمیدن چیه؟
مرزش کجاست؟
اصلا میدونی چیه همه داریم به خودمون و بقیه زور میگیم.آخه چطور میشه گرسنه غذا رو ببینه و ازش بگذره؛ ده لامصبا همه ما غذاي روح هَميم. گرسنگي تا كي؟؟؟
احساس رو هم که هر چی به زنجیر عقل و منفعت شخصي زندونی کنی، فقط کار رو سخت تر و زندگی رو زشت تر کردی.
ناسلامتی اسم خودمون رو گذاشتیم آدم؛ انگار آدم بودن به انکار هم نوع و تخریب نیازهای طبیعی خلاصه میشه. صد رحمت به حیوانات.....
ای لعنت به هر چی حماقت که روتوش اخلاق بهش خورده،
آهااااااااااااااااااااااای با توام،تويي که پز فهم دادنت، زندگی خودت و بقیه رو به لجن کشیده، شعور و عقل که به پز دادن خالی که نیست.
هرچقدر هم كه بنويسم، دردم تموم نميشه كه نميشه.....
دارم از درد پاره میشم و باید خودم رو آروم نشون بدم. باید به حماقت لبخند بزنم. باید مسخرگی رو زیبا ببینم و مشکل زمانی شروع میشه که گاهی نمیتونم.
وقتی اين همه ريا و دروغ رو می بینم، حالم یه جور دیگه میشه و بدتر اینکه باید وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده، دارم می سوزم از اینکه مجبورم احساسهای خودم رو پنهون کنم، یا وارونه جلوه بدم.
وای وای وای حرفها چه بدرد میخورند جز مخ زنی! کجاست چشمی و زبانی که راهزن عقل دیوانه ام باشد، فراترم ببرد.....
باهمه ادعاها نشسته ام و مي بينم که حقیقت را،عشق را به قربانگاه مي برند و چاره اي جز سكوت ندارم؛
بیزارم از این خریدن و فروختن؛ خرید و فروشی که دل در آن سهیم نباشد چیست جز ضلالتی پنهان یا آشکار.
هرچه عمیق تر به نیستی شیرجه میروم مست تر میشوم و چون بر می آیم چه دارم ارمغان جز هیچ. کجاست هیچی سرگشته اي چون من، تا که هیچم را در چشمش بی کلام نجوا کنم. که لافم را به عشق بخرد و .....
دلم گرفته از اینهمه پادشاه خفته در وهم که یگانه هنرشان گدائی شد. کجاست پادشاهی و صاحب دلی بیدار، که شرح هجران روزگار فراق رابرايش بگويم؟؟؟