تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

 

به نام خداي رحمان و رحيم

 

یادمان باشد قدرتی که در جمع هست در پاره پاره شدن نیست.

ضمن اینکه با در گروه بودن اهداف را همگی با هم جلو می بریم.

تمام تلاشمان اين باشد كه با هم باشیم.

صبور باشیم.

نخواهیم با حذف کسی موقعیتی را کسب کنیم.

حذف دیگری قشنگ نیست. صحیح نیست.

با هم باشیم.

پذیرش به تنهایی کافی نیست.

تلاش کنیم نقاط ضعف ( بهبود )‌یکدیگر را مرتفع کنیم.

دامنه دوستیهایمان را گسترش دهیم.

حرکتها و اهدافمان از فرد به جمع باشد؛

نه از جمع به فرد و نه برای رسیدن به یک موقعیت فردی.

در هر کار به ایجاد و تقویت وحدت فکر کنیم.

مهم نیست چه کسی جلو دار است و حرکت اولیه بر عهده اوست.

مهم جلو رفتن مجموعه است، نه برتری خواستن و جستن.


درد من حصار برکه نيست،

درد من زيستن با ماهياني ست که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است.

 

    

 

خدايا، خدايا، خدايا؛

در آستانه سال جديد،
به چهره هاي غمناك، لبخند

به نيازمندان، ياري

به بيماران، شفا

به بي پناهان، پناه
به گمگشتگان، راه

به نا اهلان، فتوت
عطا كن.

ـ خدايا، خدايا، خدايا؛
در دل هاي نا اميد، اميد
در دل هاي بيقرار، قرار
در دل هاي تاريك، روشنايي
در دل هاي افسرده، شادي
در دل هاي در ترديد، يقين
در دل هاي در هجران، وصل
در دل هاي آكنده از نفرت، محبت
در دل هاي آكنده از خشم، مروت
در دل هاي پريشان، آرامش
در دل هاي در قفس، آزادي
در دل هاي خسته، توان حركت
در دل هاي شكسته، توان ترميم
در دل هاي سوخته، توان ساختن
در دل هاي رنجيده، توان بخشش
قرار ده.


ـ خدايا، خدايا، خدايا؛

هر آنچه از خير و مصلحت است برايمان مقدر كرده اي

 انديشه اي ده تا دريابيم به هرآنچه دست مي يابيم، رحمت است

و از هر چه دور مي گرديم حکمت.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386   توسط  توحید   | 

 

مکتب اصالت ناکامی

 

حیات دنیوی بشر قلمرو تجربه شکست ها و ناکامیها و بطالتها و خیانتهاست. و آنچه که پیروزی بنظر می رسد اتفاقاً ماسکی بر اشد شکست هاست و آنان که در پس پرده این پیروزی های ظاهری پنهانند  بخوبی این  حقیقت را در دل خود معترفند.

حیات دنیوی بشر مکتب اصالت شکست و ناکامی است و عرصه در هم شکستن آرزوها و آرمانهای دنیوی. پس حق حیات دنیا را بایستی در ذات این شکست ها جستجو کرد و اصلاً کار اهل معرفت و عرفان جز این نیست یعنی جستجوی  گوهره بقا در خرابات فنا. و اتفاقاً هر گنجی را باید درخرابه جستجو کرد زیرا آسانتر است و بهتر می توان کاوید و زیرورو نمود. هر شکستی دربی  به عالم غیب وجود است. در  واقع آنچه که حق  نامیده می شود و همه در جستجوی آن هستند حق ابطال زندگی آنهاست . ابطالها و شکست ها را نباید طرد ولعن نمود واز حریمش گریخت. اگر چنین کنیم از حیات دنیا جز  عبث و خاطره تلخ و زهر آگین  خیانت باقی نمی ماند و این توشه ای بس هولناک است که به آخرت می بریم  این همان ماده اولیه دوزخ است  که ما را به سیطره ابلیس می کشاند. پس حق آن است که اولاً از شکست خود نگریزیم و آنرا به نسیان نسپاریم  و ثانیاً بدانیم که حقی را که در این آرزوها جستجو می کردیم اینک در خرابات آن نهفته است پس با دیده انصاف و معرفت آنرا بکاویم و به حق خود از زندگی نمی رسیم مگر اینکه شکست را بپذیریم  و آنرا به گردن بگیریم و دیگران را علت و مسبب شکست خود نخوانیم. و اینکه آنچه که از میان رفته با مرگ از میان می رفت. پس بر آستانه آخرت و عالم غیب قرار داریم و نباید گریخت.

هر که حق جوتر باشد خداوند هم یاریش داده و در امور  دنیوی سریعتر و عمیقتر شکست می خورد تا سریعترو عمیقتر حیات  خود را بکاود و به حق  جاودانه خود دست یابد.

حیات دنیا فقط به کام گاوو خر و حشرات خوش است که جز لذایذ دمدمی دنیا چیزی  نمی خواهند که تازه همین خوشی هم بالاخره از دماغشان بیرون می آید زیرا آدمی ذاتاً حقی ورای دنیا را می خواهد و لذا لذت بردن از دنیا هم مستلزم خود فریبی  فزاینده تا سرحد جنون و مالیخولیاست. کل حیات دنیا در ذات خودش میرا و تباه شونده و نهایتاً نابود شونده است ولذا نمی تواند در خودش برای خودش هدف باشد پس چگونه می تواند برای بشر هدف شود. دنیا ذاتاً مأمور ناکام سازی بشر است تا آدمی از حواس  و هوش دنیوی خود فراتر رود و به هوش و حواس ماورای طبیعت دست یابد و خود را از دنیا بالا بکشد. حتی پیروزیهای بزرگ دنیوی محصول شکست در امیال کوچکتر است. دنیا نردبان تعالی و سکوی پرش انسان است. پل گذار است  که بزودی خراب می شود و اهالی آنرا با خود دفن می کند. آدمی هر چیز محبوبی را که از دست می دهد اگر نگریزد و تأمل کند می بیند که آن محبوب از دست رفته براستی قابل دوست داشتن نبود و این محبوبیت یک جنون بوده است و لذا از بابت این ناکامی شاد می شود. هیچ امری براستی محبوبی از دست رفتنی نیست. هر چه که خراب می شود باطناً خراب بوده است. پس آدمی همواره دچار جنون است و فقط با شکست این جنونها علاج می شود مخصوصاً جنونی که عشق نامیده می شود.

هر چیزی تا در نزد انسان شکسته نشود مغزش عاید نمی گردد.

 

کی عاشق است و کی معشوق؟

 

مرد دعوی عشق میکند که خود را از هر مسئولیتی در زندگی زناشوئی مبرا کند و زن هم شهامت طرح مطالبات خود را نداشته باشد  از جمله تقاضای  حقوق از بابت کار کردن در خانه . و زن هم این ادعا را باور می کند تا خود را معشوق کند و  احساس فرشته خوئی نماید ولذا او هم خود را از هر مسئولیتی در زناشوئی مبرا کند و برای ابتدائی ترین وظایف خود هزار ناز و عشوه و منت نماید. در این تجارت شیطانی که نام مقدس عشق را به یدک می کشد بتدریج شاهد پیدایش عقده ها و کینه ها در رابطه می شویم و به ناگاه به بهانه ای دعوی عشق از میان می رود. این خود واژه مقدس عشق است که خود را از این منجلاب بیرون می کشد.

اینست که در ازدواجهائی که بیشتر شعار عشق به یدک می کشد شاهد تشنجات و تناقض ها و جنون هائی حیرت آور هستیم.

مسئله اینست که آدمی بر شهوات و نیازهای طبیعی خود نقاب عشق می کشد تا نیازهایش را کتمان کند زیرا این نیازها را در شأن خود نمی  داند و  این همان کبر وغروربشر است که کالای شیطان است. اینست که در محکمه های طلاق بناگاه زن و شوهر حرفهائی به یکدیگر می گویند که گوئی تازه از خواب بیدار شده باشند. دعوا بر سر ابتدائی ترین نیازها و غرایز حیوانی است که فلج شده است  و در لباس عشق خفقان گرفته ودهان طرفین را بسته است.

حقیقت اینست که بقول قرآن «اگر کسی را دوست داشته باشی خدا را شدیدتر دوست میداری.» - حالا بگوئید که هنوز هم عاشقید؟

 

سرّ دل

 

این راست است که دل نقطه سرّ وجود است و بزرگترین سرّ آن اینست که هر که بغیر خدا و اهل خدا را دوست بدارد و در خود جای دهد دچار حریق می گردد و خانمانش می سوزد.

کار دل جز عشق و دوستی نیست ولی عشق و دوستی  با کسی که اهل دل باشد و حق دل را بشناسد تا حقوقش را رعایت و ادا نماید و نه اینکه دل را به لجن و فساد بکشد. و جز خدا پرستان خالص و عارفان واصل مستحق راه یافتن به دل نیستند و مابقی ویرانگر و هلاک کننده دل و صاحب دل می باشند .

ممکن است گفته شود که عشق و  دوستی و دلداده گی به اختیار و اراده آدمی نیست آری. ولی عقل و معرفت به همین کار می آید  که آدم دل را بهر کسی ندهد. چگونه ؟حواس آدمی مجاری ورود جهان به دل است. وقتی آدمی گوش و چشم  وسائر حواس  خود را به نااهلان ندهد دل هم مصون می ماند زیرا هر آنچه دیده بیند دل کند یاد. در اینجا چشم  مهمترین نقش سرنوشت ساز را برای دل ایفا می کند. نگاه نکردن به نامحرمان و کافران  و کلاً به بت های دنیوی و زرق و برق بازار امری است که دراراده انسان است. انسان اختیار دل خود را ندارد ولی اختیار دیده و گوش و دست و  پای خود را دارد که به سمت نااهلان نرود و به آنان دل و گوش و چشم نسپارد  تا خانه خدای خود را به آتش نکشد و در آن نسوزد.

بسازم   خنجری نیشش ز فولاد     ز نم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

چگونه خدا را در خود بشناسیم؟

 

آنچه که در انسان موسوم به ندای وجدان است همان صدای خداست که با آدم حرف می زند. و کسی که از این ندا پیروی می کند بتدریج بازبان خدا در خود آشنا می شود و خداوند هم نشانه های خود را بر او در همه وقایع حیات روزمره آشکارتر می کند وعلائم  غیبی و متافیزیکی را در می یابد و این روند نهایتاً به آنجا می رسد که آدمی حضور  بلاوقفه او را در خود درک می کند ودر بیرون از خود نیز جز خدا نمی بیند. این همان راه و روش عرفان عملی است و فقط کافی است  که انسان اهلش باشد و بخواهد. راهی آسانتر از این برای رستگاری و تقرب الی الله ممکن نیست. ولی در درون آدمی ندای دیگری به موازات ندای وجدان حضور دارد که معمولاًً در نقطه مقابلش سخن می گوید . و این ندای شیطان است که سعی میکند که از ندای وجدان شانه خالی کند و روش او هم توجیه و تحریف و خود فریبی است و فلسفه بافی. از اینجاست که فرد سالک و حق  جو نیاز به یک پیر  معرفت دارد که عارف برباطن باشد و یک شیطان شناس تمام عیار که خط بین حق و باطل را بنمایاند ونیز اینکه به انسان آن قدرت روحی عمل به حق را بدهد. و لذا هیچ انسان حق جو وصادقی هرگز خود را بی نیاز از یک مراد معنوی نمی یابد. این همان مکتب عرفان علوی و مذهب پیر و مریدی است

 

آیا خداوند نمی تواند همه را مؤمن سازد؟

 

خداوند در کتابش می فرماید  که اگر اراده کند به یک آن همه انسانهای روی زمین تبدیل به مؤمنانی خالص می شوند. ولی خداوند حق و ارزشی ورای ایمان و رستگاری و بهشت در آدمی نهاده است و آن حق چیزی است که انسان را خلیفه خدا و اشرف مخلوقات نموده و مسجود ملائک ساخته است . آن حق همانا حق اختیار و انتخاب است. خداوند، ایمان واخلاص و عشق و عبودیت ویگانه پرستی و مجموعه فضائل حاصل از آنرا به یک آن به کسی اعطا می کند که آنرا بخواهد و اراده کند. این همان معنای «بخواهید تا اجابت کنم» می باشد. آدمی هنری جز خواستن ندارد و هر چه که بخواهد می یابد. این توانائی از جانب خداست ولی خواستن باید از خود انسان باشد . و اما خواستن هر چیزی حاصل معرفت درباره آن چیز است و آدمی تا چیزی را به تمام وکمال درک نکند اراده نمی کند ولذا نمی یابد. پس این خواستن تماماً برخاسته از معرفت است یعنی خودشناسی . تا انسان در جریان خودشناسی به فقدان نیکی و فضیلت  و حقیقت در خود نرسیده باشد  جداً آنرا طلب نمی کند. تا آدمی به عدم خود نرسیده باشد وجود را نمی طلبد . تا آدمی بطالت را در خود ندیده باشد حق را طلب نمی کند . پس دعا و اراده و همه ارزشهای الهی محصول خودشناسی است . خداوند آدم و حوا را انسان کامل آفریده بود ولی چون انسان درباره اش معرفت نداشت آنرا از دست داد تا دوباره طلب کند.

 

آسانترین راه زندگی

 

خداوند در کتابش می فرماید آنانکه اسلام را سخت معرفی می کنند وآنرا محال و شاقه می خوانند منافق هستند ومی خواهند که راه خدا را بر مردم سد کنند.  در قرآن راه هدایت معروف به صراط المستقیم است یعنی سر راست ترین و ساده ترین راه و روش زیستن.

آیا براستی دروغ گفتن راحت تر است یا راست گفتن؟ صادق بودن راحت تر است یا ریا کردن؟ وفا کردن راحت تر است یا خیانت و مکر و پلیدی کردن؟ دزدی کردن راحت تر است یا قناعت کردن؟ چاپلوسی و فریبکاری راحت تر است یا عزت نفس وصمیمیت؟ آیا از طریق فحشاء و هرزه گی جلب نظر کردن راحت تر است یا از طریق حیا و عصمت؟ آیا صبور بودن راحت تر است یا شتاب و سگ دوئی؟ آیا جنگیدن راحت تر است یا مذاکره کردن؟ آیا بخشیدن راحت تر است یا انتقامجوئی ؟ وو......

پر واضح است که برای یک آدم که سلامت حتی حیوانی هم داشته باشد و هنوز دیوانه نشده باشد  راه دین بسیار راحت تر است و راه کفر تماماً زحمت و زجر و  عذاب و جان کندن و سوختن است . پس فقط احمق ها و دیوانه ها به راه کفر  می روند زیرا شاقه ترین راه و روش زیستن را بر می گزینند. و احمق تر و دیوانه تر از اینها کسانی هستند که کافرانه زندگی می کنند وتظاهر به دین می نمایند یعنی منافق ها.

 واما چرا بقول قرآن همواره اکثر مردمان به راه کفر ونفاق می روند؟ چرا اکثراً  احمق و دیوانه اند و گوئی با خود عداوت دارند؟ آیا کافرانه زیستن خود عذاب نیست؟ عذاب چه صفتی در بشر است؟ عذاب بخل نسبت به دیگران! آنکه چشم دیدن سلامت  وعزت و راحتی دیگران را نداشته باشد خودش هم نمی تواند زندگی راحتی بکند. و این مصداق سخن سعدی است که : بنی آدم اعضای یکدیگرند . در واقع بنی آدم از روح وجان ونفس واحده اند. کسی که سلامت و سعادت دیگران را نمی خواهد نمی تواند سعادت خود را بخواهد. پس بخل و حسد منشأ ذاتی کفر بشراست و لذا بقول قرآن آدم بخیل در واقع نسبت بخودش بخیل است . پس دین و ایمان و شرافت و سعادت بشر محصول مردم دوستی و عشق به مردم است و این اساس فطرت پیامبران خدا بوده است و شریعت و احکام دینی آنها محصول طبیعی این عشق بوده است . پس گوهره دین وسعادت و عقل  همانا بشر دوستی و دیگر دوستی است وکمال دین وسعادت وعقل آن است که آدمی دیگران را بر خودش ترجیح دهد و این ذات نبوت است. پس می بینیم که حماقت و جنون از شقاوت وبیرحمی بشر به  دیگران است.

 

انسان تا دیگران را دوست نداشته باشد نمی تواند خودش را دوست بدارد. این اصل اول در خلقت انسان است. آتش دوزخ همان آتش بخل وحسد است.

پس بیائیم دعا کنیم که : خدایا آتش بخل را از وجودمان برانداز!

 

اعتراف بعد از رسوائی(تجاهل)

(شیطان شناسی)

 

یکی از ترفندهای ابلیس بدانگونه که در قرآن می خوانیم اول تجاهل است و بعد از رسوا شدن هم اعتراف کردن است . این صفت را می توانیم در بشر امروز و بلکه در نفس خودمان به دقت مورد مطالعه قرار دهیم. هنگامی که در مقابل حقی قرار می گیریم تا مدتها خود را به حماقت و نفهمی می زنیم ولی در پنهان با آن مبارزه می کنیم تا تصدیقش نکنیم. ولی آنگاه که رسوا شدیم باز به مکر جدیدی متوسل می شویم و آن اعتراف به جهل خویشتن است . در واقع هرگز به مکر و پلیدی خود و عداوت آگاهانه و ناحق خود اعتراف نمی کنیم.به جهل خود اعتراف می کنیم تا همچنان بتوانیم از تجاهل به عنوان حربه ای بر علیه حقیقت استفاده کنیم. ابلیس بیشتر از همه ملائک بر حق و علم ادم آگاه بود  ولی خود را به تجاهل زد تا او را تصدیق نکند. بعد هم که علم آدم آشکار شد آنگاه کاسه داغتر از آش شد و به دفاع از توحید و یگانه پرستی پرداخت و برای خدا دل سوزانید و خدائیت او را در خطر می خواند ولذا باز هم آدم را سجده نکرد. دست اخر که باز هم رسوا شد بر علیه خود خدا تیغ کشید  وخدا را متهم به مکر و فریبکاری  کرد در حالیکه در مرحله اول خدا را متهم به جهل می نمود. همه این صفات شیطانی در نفس کافرانه بشر هم حضور دارد و بهتر است  که فهم نموده و مراقب باشیم. تجاهل بزرگترین نشانه حضور شیطان در بشر است.

 

 استاد علي اكبر خانجاني

(‌ تصديق كنيد تا نجات يابيد. )‌

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386   توسط  توحید   | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با عنايت به لينك زير ( ارتباط ويژه ) ‌ و سووالات عزيزان، توضيحات مختصر و مجددي را به همراه لينك اشاره شده،‌ خدمتان عرض مي كنم، به اميد حضور قدرتمند و آگاهانه تك تك عزيزان، بصورت حضوري و يا غير حضوري )‌

 

http://kimiagoo.blogfa.com/post-144.aspx

 

ع رفان حلقه نوعی سیر و سلوک است که مباحثی عرفانی را مورد بررسی نظری و عملی قرار می دهد. و از آن جا که انسان شمول است همه انسانها صرف نظر از نژاد، ملیت، دین، مذهب، عقاید شخصی جنسیت، سن و سال، سواد و معلومات، تجارب، نوع تغذیه، ورزش می توانند جنبه ی نظری آن را پذیرفته و جنبه عملی آن را مورد تجربه و استفاده قرار دهند.

اصل: هدف از این شاخه عرفانی کمک به انسان در راه رسیدن به کمال و تعالی می باشد، حرکتی از عالم کثرت به عالم وحدت. در این راستا همه تلاش ها برای نزدیک شدن انسانها به یکدیگر صورت گرفته و از هر عاملی که باعث جدایی و ایجاد تفرقه بین آنها می شود، اجتناب به عمل می آید.


هریک از ما خود مسیح عالمیم

هر اِلَم را در کف خود مرحمیم

 

در این مکتب عرفانی برای درمان انسان، به همه اجزای وجودی او توجه شده و کل وجود، بطور همزمان در ارتباط با شبکه شعور کیهانی قرار میگیرد تا با صلاحدید و هوشمندی آن، نسبت به رفع اختلال در اجزای مختلف، کارهای فرادرمانی لازم، توسط شبکه روی بیمار صورت گرفته و مراحلی درمان را طی کند.

بنابراین، از این دیدگاه، برای درمان همه نوع بیماری ( جسمي و روحي و رواني )‌می توان از اتصال به شبکه شعورکیهانی کمک گرفت و فرادرمانگر اجازه ندارد که هیچ نوع از انواع بیماری ها را غیر قابل علاج بداند، زیرا برای شعور و هوشمندی کیهانی هر نوع اصلاح و رفع هر اختلالی در بدن امکان پذیر می باشد.

ش بکه شعور کیهانی، مجموعه ای هوش و خرد یا آگاهی حاکم بر جهان هستی بوده که به آن آگاهی نیز گفته می شود و یکی از سه عنصر موجود در جهان هستی می باشد (ماده، انرژی، آگاهی). نظر به اینکه، آگاهی نه ماده است و نه انرژی، بعد زمان و مکان بر آن حاکم نبوده و درمان به کمک این شبکه از راه دور و نزدیک امکان پذیر می باشد و همچنین فاقد کمیت بوده و قابل اندازه گیری نیست.

در این مکتب درمان توسط درمانگر انجام نمی شود و او نمی تواند از بابت قدرت چیزی را به خود نسبت دهد و درمانگر صرفا نقش یک واسطه را بازی می کند تا حلقه ای بنام حلقه وحدیت (حلقه وحدت-حبل الله) که حلقه بسیار هوشمندی مي باشد و نیز، مکتب فرادرمانی هیچ ربطی به انرژی درمانی، هاله درمانی، ریکی و... ندارد و شخص بیمار توسط درمانگر به شبکه شعورالهی (هوشمندی الهی) متصل شده (وارد حلقه می شود)، واین هوشمندی با ورود خود به کالبد بیمار، فرآیند درمان را آغاز می نماید.

 

ن قش فرادرمانگر: همانند کسی است که برای روشن کردن چراغی، تنها کلید آنرا می زند و دیگر هیچ.


سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست


ش رط اساسی برای نتیجه گرفتن از فرادرمانی، حضور بی طرفانه در این حلقه می باشد، درست مانند یک شاهد و نظاره گر، و نیازی به داشتن اعتقاد و ایمان نیست، و خارج بودن از این حلقه به معنی محروم بودن از فیض این حلقه الهی می باشد.


اسکن

شخص بیمار (فرادرمانگیر)، ساعتی از روز را به فرادرمانگر اعلام کرده، که در آن ساعت مورد نظر، تشعشعات الهی به وی تابیده میشود و وی باید در آن ساعت عمل اسکن را انجام دهد. اسکن به اینگونه می باشد که شخص در هر حالتی که راحت میباشد (نشسته، خوابیده و...) قرار گرفته و چشمان خود را ( نه برای تمرکز، بلکه برای توجه و پرت نشدن حواس) می بندد و به هیچ چیز فکر نمی کند و حتی نباید ذکری را بگوید و کاملا فکر را خالی نماید.


م حورهای اساسی در این چهارچوب عرفانی عبارتند از:

 

- اتصال به شعور الهی(شبکه شعور کیهانی.)

- شناخت شبکه های مثبت و منفی و اجتناب از شبکه های منفی.

- شناخت مظاهر "من دون الله" و اجتناب از آن (ایاک نعبد و ایاک نستعین(.

- شناخت "کمال و قدرت" و تفکیک آنها از یکدیگر و به کارگیری محور "کمال".

- رسیدن به معرفت جهان بینی،مراسم و مناسک.

- توجه به اشتیاق، که پول رایج دنیای کمال بوده و در این وادی، مشتاق ترین ها، همانا ثروتمند ترین ها هستند و همه چیز در این وادی مزد اشتیاق است.

- توجه کامل به اختیار انسان که تعیین کننده ی کمال و کیفیت حرکت او می باشد.


در این عرفان،همه ی آنچه را که انسان در مسیر کمال به آن می رسد، مزد اشتباق می داند لذا به ریاضت،تارک دنیا شدن و ...تا کیدی ندارد و تنها شرط برای استفاده از حلقه های آن شاهد بودن (نظاره گر بودن) می باشد

 

استاد عزيز محمد علی طاهری

 

 

انجام حلقه به چه صورتی است؟

ما می گوییم عرفان نظر بازی است. حالا به زبان ساده یعنی چی:

 

ببینید فرض کنید شما تشنه می شوید و می خواهید آب بخورید. چه می کنید. می گویید به نام خدا نیت می کنم بروم آب بخورم به امید قبولی خدا! نه شما در یک نظر که از ثانیه هم کمتر است احساس تشنگی می کنید به سمت آب می روید و از آن می نوشید . آب را تجزیه و تحلیل نمی کنید که خوب ببینم چند تا مولکول دارد از چه تشکیل شده بعد بخورم. وقتی خوردم ببینم چه مزه ای داشت.آب را می خورم و اجازه می دهم بدن کار خودش را بکند و تشنگی برطرف شود. حلقه هم به همین شکل است. من احساس تشنگی معنوی می کنم به هر دلیلی. یا بیماری یابرای آرامش یا برای دریافت آگاهی حالا نظر می کنم که در حلقه باشم کمتر از ثانیه . تجزیه و تفسیر نمی کنم و اجازه می دهم آگاهی کار خودش را بکند و مرا سیراب کند. در آن لحظات دعا نمی خوانم ذکر نمی گویم سعی نمی کنم به زور افکارم را متمرکز کنم. مسلما با بستن چشمها افکار هجوم می آورند اشکالی ندارد با تداوم انجام حلقه این مشکل توسط خود آگاهی برطرف می شود.حالا ممکن است من به هر دلیلی احساسی نکنم. اشکالی ندارد.ممکن است از افسردگی یا قفل ذهنی یا خیلی دلایل دیگر باشد که تمام آن دلایل با انجام حلقه برطرف می شود. من باید خيلي صبور باشم. نباید توقع داشته باشم سریع نتیجه بگیرم و اگر صبور نباشم دلسرد می شوم و فکر می کنم لایق دریافت نبودم. من باید بدانم انجام روزی حداقل یک بار و حداقل یک ربع نه هزینه و نه زحمتی برای من دارد. پس چه اشکالی دارد هر روز این کار را انجام دهم.

 

بياييم با توضيح اين موضوع مهم به ساير دوستانمان، کمک کنیم تا آنها هم از رحمانیت خداوند که برای همه است بهره مند شوند.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه ششم اسفند 1386   توسط  توحید   | 

 

 

   يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ﴿123﴾

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد با كافرانى كه مجاور و نزديك شما هستند شروع به جهاد كنيد و آنان بايد در شما درشتي و نيرومندي و قوت و پايداري را حس كنند و بدانيد كه خدا با پرهيزكاران است  

 

   وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَّن يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَذِهِ إِيمَانًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ فَزَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ ﴿124﴾

و چون سوره‏ و نشانه اي نازل شود از ميان آنان كسى است كه مى‏گويد اين [سوره] ايمان كدام يك از شما را افزود اما كسانى كه ايمان آورده‏اند بر ايمانشان مى‏افزايد و آنان شادمانى مى‏كنند

 

   وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُواْ وَهُمْ كَافِرُونَ ﴿125﴾

اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر جان مي دهند

 

   أَوَلاَ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لاَ يَتُوبُونَ وَلاَ هُمْ يَذَّكَّرُونَ ﴿126﴾

آيا نمى‏بينند كه آنان در هر سال يك يا دو بار آزموده مى‏شوند باز هم توبه نمى‏كنند و عبرت نمى‏گيرند

 

   وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ نَّظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ هَلْ يَرَاكُم مِّنْ أَحَدٍ ثُمَّ انصَرَفُواْ صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُم بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَفْقَهُون ﴿127﴾

و چون سوره‏اى نازل شود بعضى از آنان به بعضى ديگر نگاه مى‏كنند [و مى‏گويند] آيا كسى شما را مى‏بيند سپس مخفيانه بازمى‏گردند خدا دلهايشان را [از حق] برگرداند زيرا آنان گروهى هستند كه نمى‏فهمند

 

   لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ ﴿128﴾

قطعا براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است‏ شما در رنج بيفتيد به [هدايت] شما حريص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است

 

   فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ﴿129﴾

پس اي رسول،‌هرگاه مردم از تو روي گردانيدند بگو خدا مرا بس است هيچ معبودى جز او نيست بر او توكل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه چهارم اسفند 1386   توسط  توحید   | 

 

نامم را پدر انتخاب كرد!

نام خانوادگي‌ام را يكي از اجدادم!

دیگر بس است!

راهم را خودْ انتخاب خواهم كرد...

 

درب قفسش را باز كرده بودم!

اما پرنده‌ همچنان خود را به ديواره‌ها مي‌كوبيد!

آيا من نيز

اينچنين زندگي نمي‌كنم؟!

 

بايد همه چيز را از نو تجربه كنم!

گويي گذشته‌ام

در گمانِ زندگي گذشته!

 

محبوب من!

امروز براي تمامي سوالاتم

پاسخي پرسش سوز يافته‌ام:

 

چشمان تو!!

 

محبوب من!

نیمه شب است و آسمان شهر ما ابری

سوار بر این ابرها می‌شوم

و صبحدم تو را که دیوانه وار

در باران به رقص و پایکوبی مشغولی

در آغوش خواهم کشید...!!

 

آه! محبوب من!

تو می‌توانی همه‌ی زیبایی‌ها را

در چشمان جادویی‌ات خلاصه کنی!

 

محبوب من!

بیا کمی بیشتر قدم بزنیم!

چیزی نمی‌شود!

فقط کمی دیوانه‌گی مان بیشتر می‌شود!!

 

محبوب من!

با تو که قدم می‌زنم

همه جای این سرزمین را

بهشت می‌بینم!!

 

تو را همین‌گونه که هستی

دوست می‌دارم!

تلخی‌های تو، شیرینی خاصی

به لحظه‌هایمان می‌دهد!

آسوده باش محبوب من!

من خریدار اخم‌های تو نیز هستم...

 

                                                            سید علی باقری- کلیک کنید.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه یکم اسفند 1386   توسط  توحید   |