تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

« اسلام  ناب » چیست؟

 

دین اسلام ، دین آخرین و دین آخرالزمان و دین عرصه انسان جهانی است و لذا اسلام ناب بدون هر شرک و نژاد پرستی و اقتدار گرائی فرقه ای و ملی، دینی است که بیانگر نیاز انسان آخرالزمان در سراسر جهان است بدانگونه که ناجی همه مذاهب و ملت ها باشد.اسلامی که بیانگر انسان  واحد و جهان واحد و روح  واحد و نیاز واحد و حق واحد  وخدای   واحد و معرفت واحد و شریعت واحد بر مبنای معرفت نفس نباشد اسلام ناب نیست  وهنوز شرکها و آفت های تاریخی و قومی ونفسانی دارد و آن اسلامی نیست که ناجی آخر الزمان را به جهانیان معرفی کند ونظم و حکومت واحد جهانی را پدید اورد.

در واقع اسلام ناب اسلامی است که از اعماق عرفان توحیدی تبیین  و تدوین شود. همانطور که فی المثل  معارف مولوی و حافظ بر دل هفتاد و دو ملت و مذهب می نشیند ولی این معارف امروزین نیست و باید احیاء  و به  روز گردد. پس اسلام ناب همان عرفان علوی است که همه آحاد بشری را درک نموده و پاسخگو باشد . اسلامی که نتواند همه مذاهب و ملل را تماماً درک کند اسلام ناب نیست. اسلام ناب آن عرفانی است که همه پدیده های  جهان مدرن را در قلمرو فرهنگ و مذهب و سیاست و اقتصاد و علوم و فنون و هنرها بخواند  وحقش را بیان کند ورازش را در انسانیت انسان بنمایاند ویگانگی را آشکار سازد . اسلام ناب آن اسلامی است که حتی یک نفر را بر روی زمین  مستثنی نکند و در خود جای دهد .اسلام ناب اسلام مرده باد و زنده باد نیست . اسلام ناب اسلام ِ ذرات و کرّات است و مال همه است .

 

قرائتی دگر از واقعه کربلا

 

( از مزدک تا حسین)

 

مانی می گفت : خداوند از نور معرفت است ..... مالکیت ، دزدی است ..... و دروغ بزرگترین گناهان است . و به این دلیل  پوستش را کندند وپر از کاه نمودند وبر دروازه شهر آویختند و او رامتهم به حلال سازی زنا کردند. ولی حکمت او در ایران زمین حرام  و قتل عام شد و در عوض  این نور تا اقصاء نقاط شرق و غرب عالم رسوخ کرد و عرفان چینی و حکمت یونانی را پدید آورد. و اما در ایران زمین مدتی بعد مزدک ظهور کرد و حکمت مانوی را تبدیل به یک مکتب اجتماعی نمود واو و پیروانش را نیز قتل عام کردند به همان تهمت ها . و کودکانشان را سربریدند و خانه هایشان را سوزانیدند و گوئی نسلشان را برانداختند تا سلطنت ملایان دربار ساسانی استمرار یابد.  ولی زن مزدک بنام « خرّمه» در لباس مردان سوار بر اسبی به غرب ایران رفت و در آنجا حکمت مانوی و مذهب مزدک را تحت عنوان دیگری ادامه داد که این مذهب به «خرم دینی» معروف شد. و خرمه در واقع یک  پیامبر  زن ایرانی بود که نور دین زرتشت را به مقصود رساند و تا به مرزهای عراق و حجاز  کشاند.

و اما از کل این واقعه پیرزالی از تبار مغان بنام روزبه باقی ماند و به محمد (ص) پیوست و تبدیل به بزرگترین راز دین محمد(ص) شد که : یک ایرانی جادوگر آمده و به یک چوپان بیسواد (محمد) این جادو را آموخته ودینی جدید برپا کرده است تا دین زرتشت و مانی و مزدک را زنده کند ..... !؟

سلمان، محرم اسرار خانه محمد وعلی بود و استاد نخستین  مکتب عرفانی در جهان در مدرسه صفّه  در حیات خانه پیامبر.

واما علی(ع) نیز همان چیزهائی می گفت که مانی می گفت. و او را نیز در حال سجده به اتهام کفر و الحاد به قتل رسانیدند ...... 

و اما شاهزاده ساسانی ، دختر آخرین  پادشاه ایران یعنی شهربانو به طرزی  افسانه ای از خانه علی(ع) سردر آورد و حسین(ع) را به همسری خود برگزید  . این زن نیزهمچون خرمه در لباس مردانه سوار بر اسبی از حجاز بسوی ایران آمد تا قوم خود و خرم دینان را به یاری حسین بخواند تا واقعه مزدک تکرار نشود. و حسین(ع) نیز بهمراه یاران مخلص و خاندانش از حجاز قصد ایران کرد و طبق مذاکرات شهربانو با خرم دینان، قرار بود که سپاه آنها بسوی حجاز حرکت کند وحسین و یارانش هم بسوی ایران آیند وبهمراه این سپاه وارد ایران شده و فرمانروائی ایرانیان را بر عهده گیرد. ولی سرنوشت  چنین  نخواست و این راز بگوش دربار اموی رسید که با سپاهی عظیم کاروان حسین (ع) را در کربلا محاصره و زمینگیر نمودند تا نسل حسین و حسینیان را برای  همیشه براندازند. و لذا حسین و یاران   و خاندانش را هم به شیوه ای که مزدک و مزدکیان را قتل عام کردند، به خاک و  خون کشیدند و حتی به کودک شیرخواره هم رحم نکردند. و عجب که هیچکس در این واقعه نگریست و گلایه نکرد ولی ملایان اموی در همه جا  خلاف این واقعیت را تبلیغ نمودند و گریه بر حسین را ثواب اعظم نامیدند.

بهرحال حسین پشت مرزهای ایران قطعه قطعه شد و باز یک زن بود (زینب) که مکتب برادرش را در همان قتلگاه تدوین وجاودانه ساخت .  و اما شهربانو در خاک ایران در فرار از جاسوسان اموی بطرزی عجیب غیب شد. هیکل  حسین هرگز وارد ایران نشد ولی روحش و حکمتش در طی چهارده قرن از آسمان برمردم ایران چون اشک خون بارید  و مردم ایران را حسینی کرد. ...... این قرائت از تاریخ کربلا به قلم مورخ اروپائی کورت فریشلر است که به واقعیت  نهضت حسینی  بسیار نزدیکتر است  تا آنچه که نوحه خوانان ما روایت می کنند.

 

فلسفه گریه بر واقعه کربلا

 

روایاتی منسوب به ائمه  اطهار(ع) نقل می شود که منشأ اصلی عزاداری حسینی و گریه و شیون بر واقعه کربلاست و آن  اینکه : اگر کسی بر حسین  و یارانش گریه کند همه گناهانش به درگاه خدا بخشوده شده و بهشت بر او واجب می شود حتی اگر تعداد این گناهان از ریگهای بیابان بیشتر باشد و .......

در اینجا دو مسئله وجود دارد که یکی شرعی است و مربوط به اصول دین می شود و دیگری هم امری معرفتی و حیثیتی است . آیا با کدام آیه از قرآن و اصول  دینی و اخلاقی و عقل دینی که اساس دین است می توان درستی روایت مذکور را درک و  تصدیق کرد؟ و بیهوده نیست که همواره بخش قابل توجهی از برگزار کنندگان  مراسم عزاداری  محرم و شبیه خوانیها را  اراذل و اوباش تشکیل می دهند تا سالی یکبار همه گناهان خود را صاف کنند تا بتوانند با خیال راحت به گناهانشان ادامه دهند. طبق روایات مذکور آیا  اصولاً دیگر با سالی یکبار گریستن بر حسین، می توان از ارتکاب هیچ  گناهی هراس داشت. آیا این روایت بنیاد دین و تقوا و اخلاق را نابود نمی کند؟ آیا قرار نیست که احادیث منسوب به معصومین را به عقل و کتاب (قرآن) و سنت و عترت محک  زنیم؟ اگر چنین است پس این نوع روایات که تعدادشان بسیار است بایستی منسوب به امویان و عباسیان باشد ونه امامان شیعه.

و اما مسئله دیگر اینست . اگر مثلاً یکی از عزیزان ما در یک فاجعه دلخراش  جانش را از دست داده باشد و در مراسم تعزیه،  عده ای از روی دلسوزی بخواهند لحظه به لحظه آن فاجعه و جان کندن آن عزیزمان را مستمراً شرح و بسط دهند تاب  تحمل چنین  سوگواری را خواهیم داشت و اصلاً این سوگواران را دوست و دلسوز وهم درد خود خواهیم دانست  و یا بالعکس آنان را دشمنان خود می دانیم که قصد اهانت و آزار و انتقامجوئی دارند. حال قرار است که چنین عملی در باره  کسی رخ دهد که نور هدایت و سفینه نجات وامام مبین و  خلیفه خدا و مظهر عزت و غیرت   وشرف و شجاعت  وقداست خدا بر روی زمین است یعنی سوگواری این چنین درباره حسین و خاندان عصمت و طهارت و یاران  عاشقش.

این نیز دلیل دیگری بر انتساب چنین روایاتی به شقی ترین و مکاّرترین دشمنان محمد(ص) و علی(ع) و فرزندان اوست. آخر کجای آنهمه عظمت قدسی و کمال الهی و محفل عشق لاهوتی، گریه دار و فغان آور و ذلت بخش بوده است؟  چنین واکنشی اگر هم اموی و عباسی نباشد فقط لایق اهل کوفه است که به مشتی خرما، امام خود را فروختند.

براستی که امویان  اهل کوفه هیچ ظلمی به حسین  وخاندان و یارانش نکردند بلکه بخود ظلم کردند . ولی آنچه که ما در عزای حسینی  می کنیم  هزاران بار ظالمانه تر و خصمانه تر و جاهلانه تر از کاری است که آنان با حسین کردند. این چه معصیتی است بر عالیترین و زیباترین و خدائی ترین واقعه ای که در کل تاریخ بشر بر روی زمین رخ نموده است و نور هدایت وسفینه نجات آخرالزمان شده است . و اینک کار بجائی رسیده که فقط درباره نوع موسیقی و آهنگ و سازهای تعزیه اختلافات فقهی رخ نموده است!

آنهم فقط بخاطر آبروی نظام در جهان . آیا عجب است که از بطن عملیات سینه زنی  و زنجیر زنی بناگاه انواع رقاصی های رپ و بریک آشکار می شود؟ هرگز !

برخی این مراسم ها را نوعی تدبیر سیاسی و  انقلابی قلمداد می کنند و می گویند همین زنجیرزنها انقلاب ما را به ثمر ر سانیدندو طاغوت را برچیدند.  و ما می گوئیم آنانکه چنین اعتقادی دارند اصلاً در مبارزات انقلابی کمترین حضوری نداشته اند . نه یک زندان سیاسی ونه یک شهید جبهه و جنگ از این زنجیرزنها و قمه زنها نبوده است .  بروید و تحقیق کنید . هر چند که هیچ تحقیقی بهتر از تعقل نیست. خودزنی با مبارزه انقلابی و ضد ستم منافات عظیمی دارد و بلکه در تضاد آن است. این از اصول روانشناسی اجتماعی و تجربی است.

مگذارید که نهضت حسینی بیش از این به ابتذال و فساد کشیده شود. بگذارید این یک قلم از حیطه دموکراسی و مردم سالاری خارج و در امان باشد و قربانی مصلحت نشود. درخانقاها با « علی علی» اینهمه فساد می کنند ودر خیابانها با «حسین حسین » . اینست آن عزا و ماتم حقیقی  ونه واقعه کربلا. تبدیل سینه زنی و زنجیر زنی به رقص های پسامدرن یک اشکال فنی نیست بلکه یک نفاق ذاتی است که رسوا می شود تا شاید بیدار شویم و چاره ای اندیشیم.

 

روانشناسی عزاداری حسینی

 

گریستن و شیون نمودن بمعنای دل را از ماتم و حزن در اوردن است به همین دلیل آنهائی که به دلیل کبر وغرورشان بخود امکان گریه نمی دهند دچار قلوبی شقی و افسرده و سیاهند .عزاداری حسینی کلاً تحت الشعاع این قاعده قرار دارد  و اکثر عزاداران ثقل واندوه یکساله خود را در این مراسم پاکسازی   می کنند واین از برکات امام حسین است که در هیچ مذهبی دیگر مشابهش نیست.

و اما برخی  ادعا دارند که برای امام حسین و شهدای کربلا گریه و نوحه می کنند و نه بحال خودشان . بهرحال توجیه اعتقادی این جماعت   نمی تواند چندان زیبا و خداپسندانه باشد زیرا آدمی بحال   اسوه وناجی خود گریه نمی کند بلکه این اوست که بحال ما گریه می کند. آیا این تحقیر مقدسات و مقام امامت نیست که بحال آنان بگرئیم ؟ ولی این درست است که به یاد عظمت و غیرت  و شهامت و حق پرستی آنان و بحال کفر و دنیاپرستی خود گریه کنیم.  این حق است که خود را در جبهه اهل کوفه بیابیم  و خود را سرزنش کنیم . همانطور که امام پیش بینی کردند که نخستین گروهی که مراسم عزا برپا می کنند اهل کوفه اند ونخستین گروهی که بزم و شادی بپا می کنند اهل شام هستند . ولی بنظر می رسد که ما مخلوطی از این هر دو مر اسم را بپا می کنیم. هم گریه می کنیم و بر سر و سینه می کوبیم و هم شربت و شیر ینی و پلو می خوریم . و این نشانه خوشی نیست. هرگز صاحب عزا از پلوئی که خود می پزد نمی خورد چون از گلویش پائین نمی رود. بهرحال اکثر مردمان در سراسر جهان فقط بواسطه شادی می توانند اندوهگین باشند . بهرحال در  هیچ کجای جهان و در هیج مذهبی آنهم بعد از چهارده قرن اینگونه بخاطر شهادت انسانی مراسمی بپا نمی شود حال بهر نیت و صورتی. اینست راز  واقعه ! بر استی  حسین (ع) کیست ؟

 و براستی که ما شیعه حسینی هستیم و سائر امامان را هم تحت الشعاع حسین (ع) می شناسیم : سفینه نجات .

 

حکمت قبله

 

می دانیم که قبله عبودیت یکتاپرستان تا قبل از اسلام همان بیت المقدس و شهر اورشلیم بود و تا سالهای نخستین ظهور اسلام نیز این قبله  پا برجا بود که بناگاه از بیت المقدس تغییر سمت نمود و خانه کعبه مبدل به قبله مسلمین شد که امتحانی بزرگ برای مسلمانان در آن عهد محسوب گردید و بسیاری در حقانیت دین اسلام تردید نمودند.

براستی قبله چیست ؟

می دانیم که فلسطین و شهر اورشلیم سرزمین صدها پیامبر است. حضرت ابراهیم در آن مکان به ملکوت خدا رسید . حضرت موسی در طور سینا با خدایش سخن گفت وتجلی او را دید  وحضرت عیسی  نیز در همانجا به آسمان معراج نمود. و حتی معراج محمدی اخرین  پیامبر خدا هم از بیت المقدس رخ نمودو نه از مکه. پس کل سابقه ارتباط انسان با خدا از آن  سرزمین بوده است که این معنا در واژه « قبله» نیز حضور دارد که دار ای دو معنای قبل( سابقه) و قبولیت انسان به درگاه خداست. پس چرا قبله تغییر کرد؟ مگر در مکه چه واقعه برتری رخ نموده بود که برترین ارتباط انسان با خدا را تداعی کند که ارتباطی برتر از  معراج محمدی باشد؟   در روایت است که خانه کعبه نخستین خانه ای بوده که بدست بشر یعنی آدم و  حوا بر روی زمین ساخته شده است که به هنگام تجدید بنای آن توسط ابراهیم (ع)  و اسماعیل(ع) هنوز  پایه های آن باقی بوده است . یعنی محل  هبوط آدم و حوا از بهشت بوده است . ولی این کفایت عقلی نمی کند.

بنظر ما در اسلام واقعه ای رخ نمود که برترین واقعه الهی و دینی و  عرفانی تاریخ است که علت ختم نبوت نیز می باشد که سرآغاز آخر الزمان و قیامت پنجاه هزار ساله یعنی عرصه ظهور حق و دیدار با پروردگار است و آن پیدایش انسان کامل و خلیفه خدا یعنی علی مرتضی پرچم دار قیامت و مظهر جلال و جمال حق است که در خانه کعبه متولد شده و از خانه خدا بیرون امده است . یعنی حضور  خداوند در وجود یک انسان و ظهور او از خاک آدمی به نام علی (ع) . و استمرار امامت و عمومی شدن نبوت و خودی شدن وحی در وادی معرفت نفس که قلمرو دیدار خدا در همین دنیاست و آن پیدایش عرفان اسلامی است که سلطانش علی(ع)  است. و این بمعنای پائین   آمدن خدا از عرش است و جایگزین شدن او در وجود یک انسان. همانطور که علی(ع) می فرماید « دل من عرش خداست و تن من کرسی اوست و خدا جز در وجود تن پرستیده و شناخته نمی شود.» این واقعه حقاً برتر از معراج انبیای الهی می باشد . بجای اینکه انسان به آسمان برود خداوند به زمین آمده است و اینست معنای ختم نبوت و آغاز آخرالزمان و قیامت  وامامت . اینست راز قبله مسلمین و حکمت تغییر  قبله از بیت المقدس  به خانه کعبه که محل ولادت علی(ع) است که بمعنای خروج خدا از خانه  خویش است.

 و اما واقعه ای دگر و برتری در صدر اسلام رخ داد که بانی و باعث آن امام حسین(ع) است که سفینه نجات مسلمین است و آن شمشیر کشیدن در جوار  خانه کعبه و خروج از مراسم حج و حرکت بسوی کربلاست . یعنی واقعه ای که خونش را مباح کرد و هزاران تن از یارانش را به تردید انداخت و از کنارش بسوی کاخ سبز معاویه به شام رفتند.

این واقعه تکمیل تغییر قبله و بلکه تحقق عینی فلسفه قبله است و آن اینکه خود امام جمال قبله است . در واقع امام حسین بزرگترین امتحان ممکن را پیش روی پیروانش گذاشت. انتخاب بین امام و خانه کعبه! انتخاب بین خانه سنگی خدا و خانه زنده خدا (امام) ! انتخاب بین قبله و قبله نما ! انتخاب بین خانه  وصاحب خانه!  و این قبله عارفان وشیعیان حقیقی است و قبله ابدی خداپرستان  جمالی وعاشقان روی حق که آماده گی جهانی برای قیامت کبری ولقاء  الله می باشد.

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

هفت طبقه انسانیت

 

آدمی جز دل خویشتن نیست و همه حالات و اعمال و مقامات بشری برخاسته از دل اوست و درجات دل. و دل آدمی هفت وادی یا طبقه و بطن دارد که بواسطه معرفت نفس قابل کشف و فتح است. و کل عالم هستی نمایش هفت طبقه دل انسان است : جهان مادون جمادی، جهان جمادی، جهان نباتی، جهان حیوانی ، جهان شیطانی، جهان ملکوت و جهان الهی. و لذا هفت درجه از دل و انسان  وجود دارد : انسان مادون جمادی، انسان جمادی، انسان نباتی،  انسان حیوانی، انسان شیطانی ، انسان ملکوتی و  انسان الهی . همه این مقامات در آن واحد در هر بشری  حضور دارد ولی هر بشری در آن واحد و درهر مرحله از زندگی و تکامل  خود مقیم در یکی از این مقامات  وجود است . انسانهائی که دلشان از سنگ هم سخت تر است . انسانهائی که چون سنگ هستند . انسانهائی که چون گیاهانند. انسانهائی که حیوان صفت هستند. انسانهائی که در جهان شیاطین زندگی می کنند  ودر تسخیر شیاطین هستند . انسانهای ملکوتی  و انسان الهی که همنشین با خداست . و انسانی که همنشین با خداست و خلیفه خداست سائر جهانها را زیر پای خود و تحت سلطه و نظر خود دارد و این عرش دل است. همه این نوع و  درجات انسانی در قرآن مذکور است. البته هر یک از این  مقامات در  بطن خود دارای  درجات فرعی است و همچنین مراحل انتقالی از مقامی به مقامی دگر وجود دارد. در بطن هر یک از این طبقات می توان به یاری معرفت و جهاد دینی رشد و نمو نمود ولی برای جهش از طبقه ای به طبقه ای دگر جز به یاری یک پیر طریقت ممکن نیست. بدینگونه مراتب معرفت نفس و معراج نفسانی مترادف با مراتب  جهان بینی و جهان شناسی است.

 

وصال و فراق عرفانی

 

آدمی در وصالش با محبوبهایش و عزیزانش ، کور و کر وبلعنده و متجاوز است. و اینست که عمر وصال در این دنیا بس کوتاه است و عاقبتی تراژیک دارد که حداقلش مرگ است. وصال روحانی با عزیزان آنگاه  ممکن می شود که دل به آنها نداده باشیم بلکه دل باید به خدا و اولیای او سپرده شود که کانون عشق ناب هستند و نور محبت. فقط با حضور آنان در دل خویش می توان دیگران را بی هیچ طلب و توقعی دوست داشت حتی دشمنان را. و چون آدمی خود قادر به پاکسازی دل از غیر حق نیست لذا خداوند خودش این پاکسازی را به شیوه های متفاوتی در انسان انجام می دهد که البته در کافران بنوعی و در مؤمنان هم بنوعی دگر است. آنچه که کینه و عداوت نامیده می شود قلمرو پاکسازی دل از غیر خداست برای قلوب کافران. ولی برای مؤمنان واقعه دوری و دوستی رخ  می نماید زیرا هر آنچه دیده  بیند دل کند یاد. خداوند مؤمنانش را در همین دنیا به بهانه هائی از عزیزانشان دور می کند بمانند واقعه ابراهیم (ع) با همسر وفرزندش در تبعیدی انتخابی. از هر که کینه نمودی دور شو تا دوستش بداری! اگر آدمی توان وهنر و معرفت این قانون را داشته باشد سعادتمند و رستگار است.

 

هرمنوتیک «اراده»

 

«اراده» در لغت از مصدر « ردّ» بمعنای گذشتن، عبور کردن و رد نمودن است و در فرهنگ اسلامی قلمرو « لا اله» می باشد یعنی انکار  ونفی  و رد کردن هر چه غیر خدا. در قلمرو  شناخت نفس بمعنای رد کردن امیال  غریزی نفس است و چون دل آدمی کانون میل کردن است پس اراده بمعنای  رد کردن خواسته های قلبی  و به بیان دیگر پا بر روی دل خود گذاشتن و از دل خود گذشتن. و این بمعنای  پیدایش اراده انسانی و انسانی  صاحب اراده است . پس می بینیم  که آنچه در فرهنگ عامه مترادف با اراده است  در واقع ضد اراده است . در معرفت دینی اراده برخاسته از ضد  اراده است  . یعنی پیروی از اراده خود عین بی اراده گی است  واین همان شعاری است که بخصوص بشر مدرن برایش  جانبازی می کند: آزادی! و لذا می بینیم  که اشد اسارتها  و غل و زنجیرها از بطن آزادیخواهی فردی سر بر می آورد  و کل اراده فرد را به بند می کشد. پس آنکه خود اراده خود را به بند می کشد و آنرا رد می کند صاحب اراده و آزادی می شود. از این منظر نیز بهتر می توان درک کرد که چرا همه ارزشهای عامه بشری به ضد ارزش منجر  می شود وهر واژه ای  در نزد مردم  واژگونسالار است و فریبنده ! پس  آیا علمی رها بخش تر از علم هرمنوتیک و تأویل واژه داریم.

 

ظلمت عادات فرهنگی

(مسئله حجاب)

 

در هر قومی برخی از پدیده های فرهنگی صاحب شعور و اراده اند و این بخش خلاق و زنده یک فرهنگ است و آن وجهی از هویت آن قوم است که بر اساس معرفت و اختیار پدید آمده است. ولی برخی دگر از پدیده ها و نمادهای فرهنگی در هر قومی، عادات فرهنگی هستند و این بخش از فرهنگ جنبه کور و ظلمانی و مخدّر و فلاکت بار فرهنگ است و ذاتاً پدیده هائی ریائی و منافقانه اند زیرا بر اساس زور خانواده ها یا حکومتها پدید آمده اند ولذا تا به آخر هم جز بواسطه زور و تهدید استمرار نمی یابند. این وجوه فرهنگی در یک شرایط یا جغرافیای دیگری بناگاه محو می گردد و امحای این جنبه از فرهنگ چون به ناگاه صورت می گیرد بغایت مخرب و نا امن کننده سرنوشت یک فرد یا جامعه است. عادتهای فرهنگی قلمرو کرختی و بیهوده گی یک فرهنگ است. مسئله حجاب زنان در جامعه ما در حدود نیم قرن اخیر یکی از پدیده های کور و ظلمانی فرهنگ ما بوده و یک عادت فرهنگی محسوب می شود و لذا همواره یکی از کانونهای جبر و ریا و نفاق و ظلمت و گمراهی جامعه ما بوده است. در دوران قبل از انقلاب نهضت جبارانه « کشف حجاب» رضاشاهی و بعد از انقلاب هم بواسطه «حجاب انقلابی» این مسئله تا به امروز  بصورت یک عقده و غده فرهنگی در جامعه ما مبدل به یکی از چالش ها و منازعات کاهنده درخانواده ها و کل جامعه ما شده است و متأسفانه تا به امروز ادامه دارد و یکی از زمینه های اصلی بسیاری از مفاسد و بدبختی هاست و علاوه براین مرز بین کفر و ایمان را در زنان ما مخدوش کرده و به نفاق افکنده است و موجب سوء استفاده های هولناکی در درون جامعه و نیز در خارج از کشور بر علیه انقلاب بوده است.

 

حق ظلم

 

ظلم  و خیانت دیگران بما هرگز ظلم و خیانت متقابل ما به آنها را توجیه نمی کند علتش هم آنست که ما دچار عذاب  وجدان و چه بسا عذابهای بدتری  می شویم. این بدان معناست که انسانها فقط در قبال وجدان خود یعنی خداوند مسئولند و نه در مقابل همدیگر. انسانها نمی توانند ظلم همدیگر را ببخشند  فقط می توانند بدیهای همدیگر را ببخشند.

اگر همه مردم جهان جمع شوند نمی توانند ظلم حتی یک نفر را ببخشند . همانطور که اگر  انسانی خدمتی خالصانه انجام دهد همه مردم جهان هم نمی توانند آنرا نابود کنند. این بدان معناست که انسان فقط با خداوند طرف معامله است  یعنی با وجدان و ذات خودش. در معنای نهائی هیچکس قادر نیست که ظلم خود را ببخشد  فقط می توان با توبه و اظهار ندامت از آن ظلم و با خدماتی که می  کند آنرا جبران نماید.

حتی امر قصاص هم در نظر خداوند امری خوشایند نیست هر چند که حقش را داده است ولی آنچه که او را شاد می کند عفو است.

و اما ظلم کردن فقط مال مردم را به ناحق خوردن و یا کسی را به ناحق کشتن و به عهدی خیانت کردن نیست بلکه ظلمی بدتر از همه اینها به ظلمت انداختن دیگران بمعنای فریب دادن دیگران و گمراه نمودن آنهاست . معنای ظلم در امور اقتصادی هم حاصل به ظلمت انداختن دیگران است.

هر که دیگران را گمراه کند نهایتاً خودش را گمراه  نموده است و این بازتاب ظلم در نفس بشر است و انتقام وجدان. در نقطه مقابل ظلم، محبت قرار دارد  دلی که دیگران را دوست ندارد ظالم است . ظلم حق دوست نداشتن است.

 

استاد علی اکبرخانجانی

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

باسمه تعالي

 

السلام عليك يا اباعبدالله (ع)

 

حسين جان ؛ چون از كودكي طوطي وار (بطور سنّتي) ياد گرفته بودم كه بگويم : "تمام زندگيم مال حسينه" لذا از محرم سال گذشته تا اين محرم نيز مانند سالهاي قبل ، براي چسبيدن بيشتر به دنيا، هر چه در زندگيم اراده كردم و دلم خواست را انجام دادم؛ با اين دلخوشي كه در اين محرم نيز به شيوه گذشته، تاوان اين اعمال و رفتار يزيدگونه خودم را از خزانه بي منتهاي ثار اللهي شما، به هزينه خواهم گرفت و با اين روش، نه تنها حساب خطاها و لغزش هايم را در دستگاه باريتعالي با آبروي حسيني به معامله خواهم گذاشت، بلكه جايگاه خود را در بهشت بَرين با امضاي شما تثبيت و ارتقاء خواهم بخشيد، آنگاه دوباره با وام دار نمودن شما در قبال تظاهرم به سياهپوشي، گريه، نذر، عزاداري صوري و . . . ، فهرستي از خواهش هاي زميني و لذت هاي نفساني آينده ام را نيز به اجابت و تاييد شما مي رسانم، و در آخر ( بعضاً همان ده روز اول محرم) با تصور شفاعت خواهي از عاشوراي حسيني، راضي و خوشحال از بقاء در صفوف مغضوبين (افراط گران) و ضالّين ( تفريط گران)، اين محرم را تا محرم ديگر پشت سر خواهم گذاشت!! غافل از اينكه در اين ميان، شيطان درون و برون از من راضي تر و خوشحال تر است، زيرا به قسم خود ، كه به خداوند گفت: (قال فَبعزَّتك لاغوينَّهم اجمعين _سوره ص- 82)  به عزت و جلالت سوگند تمامي انسانها را فريب خواهم داد" ، جامه عمل پوشانيده است و مرا نيز، همچنان خارج از صراط مستقيم و در جمع فريب خوردگان خود حفظ نموده و در بين صفوف رهروان واقعي عاشورا رخنه داده است.

حسين جان؛ از محرم سال قبل تا اين محرم، اگر نماز ظهر عاشوراي تو را كه در زير تيرباران يزيديان اداء كردي، واقعاً خوانده بودم، هر روز در پنج نوبت و در هر نوبت دو بار (يعني در سال حداقل بيش از 3500 بار) گفته بودم كه : ( اِهْدِنَا الصرَاط الْمُستَقِيمَ، صِرَاط الَّذِينَ أَنْعَمْت عَلَيْهِمْ غَيرِ الْمَغْضوبِعَلَيْهِمْ وَ لا الضالِّينَ_ حمد_7و6) خدايا ؛ "ما را به راه راست هدايت فرما، راه آنها كه بر آنان نعمت دادى نه آنها كه بر ايشان غضب كردى و نه ( راه) گمراهان! " و در اين صورت حتما تا كنون به اين مَكر شيطان پي برده بودم كه؛ آقا حسين ابن علي(ع) به زندگي همچون من با اين كارنامه پر از افراط و تفريط چه نيازي دارد، كه تازه تصور هم كرده ام همه اش مال حسين است؟

حسين جان؛ اينك پس از سالها غَفلت و گرفتاري در هواي نفس از خود مي پرسم:

واقعاً اين زندگي پر از افراط و تفريط من به چه درد حسين (ع) مي خورد؟ ! ! !

اصلاً به چه درد كمال خودم مي خورد؟ ! ! !

آيا حادثه عاشورا بپا شد تا امثال چون مَن با تمسك به آفرينندگان مخلص آن، توقّع داشته باشيم، از يك سو ما را صاحب خانه، ملك، كار، پست و مقام، پول، همسر، فرزند، اتومبيل، وسيله زندگي، صلح، آرامش، رفع بيماري، پيروزي در دعواي دادگاه، اداي قرض و بدهي و . . . كنند؟ و از سوي ديگر براي ما مجوز هر بدعتي را در دين و رفتارهاي شخصي و اجتماعي صادر نمايند؟

آيا حسين (ع) خانه اَمن خود را در مدينه نا اَمن نمود و رها كرد و حاضر نشد در قصرهاي زيباي مدينه و دمشق مسكن گزيند و به صحراي كربلا آمد تا شفاعت، خانه دار و قصردار شدن ما را بكند؟ 

آيا حسين (ع) زن، فرزندان و فاميل خود را آواره بيابانها نمود و آنان را به كشتن و اسارت داد تا براي ما ، زن و فرزند خوب، سالم ، بي عيب و نقص و از خداوند طلب كند؟ آيا حسين (ع) مركب رهوار خود، ذوالجناح را آماج تير و نيزه ها  قرار داد تا براي ما اتومبيل و وسيله نقليه دلخواه مهيا كند؟ آيا حسين (ع) فرزند بيمار خود (حضرت زين العابدين(ع)) را براي تكميل پروژه كربلا ، رها كرد و به قتلگاه رفت تا قادر شود آفات و  امراض ما و اطرافيان ما را كه در اثر خواست هاي نابجا و اعمال جاهلانه و ارادي خودمان، دايماً ايجاده مي شود ، شفا دهد؟ 

آيا حسين (ع) بلا به جان خود، خانواده و يارانش افكند تا از ما و خانواده و دوستانمان رفع بلا كند؟

آيا حسين (ع) تمامي اموال و دارائي دنيائي خود را به آتش و غارت سپرد تا از اموال و دارائيهاي دنيائي ما حفاظت كند؟ 

آيا حسين (ع) طفل شير خوار خود (علي اصغر(ع)) را در معرض تير حرمله قرار داد تا بتواند به ما نوزاد بي عيب و نقص عطاء كند؟ 

آيا حسين (ع) ، علي اكبر(ع) و قاسم(ع)را آگاه كرد و تجهيز نمود و براي كشته شدن به ميدان جنگ اعزام كرد تا آنان شفيع سلامت و معافيت نظامي فرزندان ما باشند؟ 

آيا حسين (ع) حاضر نشد در زمان خود تسليم تكبر، نيرنگ، فتنه، دروغ، حسد، طمع، كينه، ستم، بي عدالتي، مال اندوزي، راحت طلبي و. . . شود تا انجام اين رذايل پس از وي، توسط مسلمانان مُتمسّك و متوسل به ايشان و يارانش، مجاز شمرده شود؟ 

آيا حسين (ع) برادرش عباس(ع) را عَلَمدار لشكر نمود تا مجوز عَلَم بازي، عَلامت بازي و قدرت نمائي را به جوانان ما داده باشد؟ 

آيا حسين (ع) خالق صحنه هاي رقّت انگيز، فاجعه آميز و رعب آور شد تا مسلمانان را به دلسوزي براي خود و خانواده اش وادار كند؟ 

آيا حسين (ع) احتياج به نَذر، نياز، خرج دادن، مشكل گشائي و حاجت روايي داشت كه عاشورا را بوجود آورد تا ما اندكي از مالهاي مخلوط حلال و حرام خود را براي معامله در اين مسير به جريان بيندازيم و به ظاهر رفع تكليفي هم كرده باشيم؟ 

آيا حسين (ع) با اربابي يزيد جنگيد تا خود بجاي ( رب العالمين) ارباب بندگان خدا واقع شود؟ در حالي كه حتي جَدّ بزرگوارش حضرت محمّد(ص) نيز "عَبد و رسول" بود و نه ارباب و رسول! و لقب مبارك ايشان نيز (ابا عبد الله) پدر بندگان خدا است و نه ارباب بندگان خدا. 

آيا حسين (ع) عاقلانه، مُدبرانه، آگاهانه و با شعور يك انسان كامل، خالق صحنه هاي عاشورا شد تا به ما بجاي محبت عاقلانه و آكاهانه مجوز عاشقي، دلباختگي، شيفتگي، مجنوني و . . . خارج از عقل و آگاهي همراه با اعمال و رفتار كفر و شرك آميز عطاء كرده باشد؟ 

آيا حسين (ع) به ستيزه با يزيد سگ باز برخواست تا مجوز سگ شدن و عُوعُو كردن و انجام حركات حيواني را به پيروان خود داده باشد؟ ( افرادي گمراه با اين حركت هاي شنيع ، خود را سگ امام حسين(ع) مي دانند) 

آيا حسين (ع) براي اهل و عيال خود باعث مصائب كربلا شد تا توجيهي مذهبي باشد، جهت برپايي و رونق سفره هاي زنانه مَملُو از رنگ، رياء، مُد، غيبت، تُهمت، حَسد، تكبر و . . . با نام مقدس آن عزيزان و بمنظور چنگ زدن بيشتر به خواهش ها و اميال دنيا؟ 

آيا حسين (ع) حاضر نشد در زمان حيات خود به كاخ و قصرهاي شاهانه يزيد برود و از زر و زيور دنيا بهره گيرد و در بين خيمه هاي ساده و خاك صحرا تن به شهادت خود و يارانش داد، تا پيروان ايشان، بجاي حفظ سادگي و بيان كمال عاشورا، ساختمانها و قصرهاي پر از رنگ و زيور و اشرافي را به نام حسينيه، زينبيه، عباسيه و . . . برايشان بسازند و به يكديگر تفاخر كنند؟

آيا حسين (ع) آفريننده عاشورا شد تا تنها نام خود، اهلبيت و ياران گرامي اش پايدار بماند و به نيكي ياد شود و مسلمانان فقط با شنيدن و تكرار اين اسامي مقدّس ، بالا و پايين پريده خود را خونين و مالين كنند و پس از آن در هر كاري آزاد باشند؟ و يا اينكه قيام كرد تا اصول و قوانين دين جَدّ گرامي اش حضرت محمًد(ص) يعني اسلام احياء گردد و مسلمانان در سايه آن از انحرافات (مغضوبين و ضالّين) خارج گردند و با عمل به دستورات الهي در صراط مستقيم هدايت شوند؟

آيا و آيا و آيا و . . . 

اگر جواب سوالات فوق " بلي" باشد، بايد گفت: مگر خود اين بزرگواران و عزيزان به مراتب شايسته ترين و لايق ترين افراد بشر براي استفاده و برخورداري از اين خواهش ها و اميال زميني نبودند، پس چرا حتي بديهي ترين خواهش حياتي كودكان آنان در لحظات آخر نيز كه نياز به آب بود، از دست هاي مبارك عباس(ع) گرفته شد؟ !!! و اين گوشه از عاشورا چه پيامي براي خواهش هاي مادي ما از ايشان دارد؟ !!!

(الله يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَير حِساب - بقره-212 - آل عمران-37- نور-38) خداست كه هركس را بخواهد بي حساب روزي مي دهد. 

(( وَ عَسي اَن تَكرَهوا شَيئاً وَ هُوَ خَير لَكُم وَ عَسي اَن تُحِبُوا شَيئاً وَ هُوَ شَرّ لَكُم وَ للهُ يَعلَمُ وَ اَنتُم لا تَعلَمُونَ –بقره-216 ))  

(. . . وَ لا تَشتَرُوا بآياتی ثَمَناً قَليلاً . . .  بقره_41  و مائده_ 44) آيات و نشانه های مرا به بهای ناچيزی مفروشيد. حسين جان؛ پاسخ عاشورائي شما به سوالات فوق، خواب را از چشم ها مي ربايد و انسان و زمين و زمان را شرمنده مي سازد، و مي فهماند كه؛ تا كنون در چه غفلت عظيمي بسر مي برده ايم. اكنون اقرار مي كنم كه؛ شما، اهل بيت و ياران با وفايتان از جمله مخلص ترين بندگان خدا هستيد كه در صراط مستقيم هدايت يافتيد و نعمت الهي را شامل حال خود نموديد، و لذا در نهايت رضاء و تسليم همه چيز خود را براي استقامت و راستي هر چه بيشتر اين راه، فدا كرديد و با نداي هَيهاتَ مِنّا الذِلّه" حكومت يزيد و يزيديان را مورد حمله و نابودي قرار داديد تا مسير تكامل و بازگشت انسان "انا اليه راجعون" در سايه هوشياري عقل و آگاهي ، كوتاه تر گردد، از اينرو در عمل، به بشريّت ثابت كرديد كه تمامي عوامل و نهاده هاي زيبا و فريبنده زميني كه انسان با گرفتاري در چنگال آنها به خود مي بالد و تكبر مي ورزد، در برابر تسليم به حق و كسب رضاي الهي (اِلهي رِضَاً بِرِضائِك وَ تَسليماً لِامرِكَ وَ قَضائكَ) و در امتداد تكامل و گذر در صراط مستقيم ، قابل رها كردن، فدا نمودن،  قرباني شدن و گذشت است.  

حسين جان؛ سالها در اين موضوع مانده بودم كه؛ چرا خواهر گرامي شما زينب كبري(س) پس از آن همه حادثه و مصيبت طاقت فرسا در واقعه كربلا تا شام، در جواب گستاخي يزيد كه گفت: ديدي خدا با شما چه كرد. فرمود: ( ما رَاَيتُ اِِلّا جَميلا ) چيزي بجز زيبايي نمي بينم؟ اكنون با روشنايي حقيقت فوق بر اين باورم كه عقيله بني هاشم(س) اين پاسخ را نه بعنوان يك جواب سياسي بلكه بعنوان اعتقادي راسخ و بر مبناي رضاء و تسليم در برابر امر و قضاوت الهي بيان فرموده است، و لذا با اتكاء به همين جمله، مي شود ايمان يافت كه؛ اگر در روز عاشورا اثري از گريه و ناراحتي و يا اخم بر روي مبارك يكي از حاضرين در لشگر و يا افراد حاضر در خيمه گاه حسين(ع) آمده بود بطور حتم پيام اين قيام تا امروز زنده نبود، چرا که؛ هيچكس در برابر مشاهده زيبايي خم به ابرو نمي آورد و سر به محمل نمي كوبد و بيتابي و . . . نمي كند؛ و زماني به صحت اين حقيقت زيبا مي توان يقين يافت كه آگاه شوي؛ شمر در هنگام  بريدن سر مبارك، از چهره متبسم حسين(ع) به وحشت و ترس مبتلا شد و هراسان بدن مبارك را به پشت برگرداند تا از غفا سر را از بدن جدا نمايد.  

حسين جان؛ به يقين راه شما همان صراط مستقيم است ، كه تمناي شفاعت براي رسيدن ما به كمال را معنا مي بخشد، شفاعتي كه بهاي واقعي آيت الهي كتاب عاشورا است و موجب باز شدن چنگال هاي زميني نفس (اَمّارِه) ما از تعلقات خواهد شد، تا مانند حُر قادر شويم  هر لحظه به پيام ياري خواهي (هَل مِن ناصِر يَنصُرُني) حسين زمان، لبيك گفته و هر روز را به عاشورا و هر زميني را به كربلا مبدل كنيم ( كُلُ يُوم عاشُورا وَ كُلُ اَرض كَربَلا ).   انشاالله.        

 

حمیدرضا عسکری- موسسه عرفان حلقه

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و دوم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

   

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

 

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

 

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

 

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

 

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

 

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه میمون همایی بکنیم

 

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست

تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

 

 

بازار رندان

 

باید خریدارم شوی، تا من خریدارت شوم         

از جان و دل یارم شوی، تا عاشق زارت شوم

 

مــن نیستم چون دیگران، بازیچه بازیگران        

اول بــــه دام آرم تــــــو را، وانگه گرفتارت شوم

 

انسان را شاید بتوان به مثال تاجری دانست که با سرمایه خود، حال سرمایه ای که با خود به دنیا آورده است و یا سرمایه بدست اورده شده از تجارب خود در بازار پرهیاهوی جهان، به معامله، کسب و کار، سود جویی و منفعت طلبی می پردازد. حال گروهی سود می کنند و به تبع آن گروهی دیگر متضرر می شوند؛ اما شاید در ذهن بسیاری از تاجران و یا به عبارتی انسانها، این سئوال مطرح شده باشد که پر منفعت ترین سرمایه گذاری کدام است ؟ از چه راهی می توان به سودی عظیم دست یافت؟ به طور حتم برای جواب دادن به این سئوال می بایست ، فاکتورها و ویژگیهای بسیاری را مورد بررسی قرار دهیم؛ شاید از اولین فاکتورهایی که می بایست به آن توجه کنیم، آن باشد که کدام معامله به نفع ما خواهد بود؟ کدام جنس را معامله کنیم؟ و کدام و کدام های بسیار  زیاد دیگر...

 

تو و طوبی و ما و قامت یار         

فکر هر کس به قدر همت اوست 

 

گروهی طالب دانش کمالند، 

گروهی در بند فضل و آدابند، 

گروهی در پی راهند،

گروهی فارغ از یارند.

گروهی در جهد و جدالند، 

گروهی در پی بازار یارند، 

گروهی در بند بازار جهانند.

 

نـــــقــــــد بـــازار جهان بنگر و آزار جهان         

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس  

 

اشتیاق سرمایه بازار عشق است، عشق دروازه دنیای فیض است. خدا،همه چیز است و هیچ است؛ حال بیاندیشیم که کدام معامله به نفع ما خواهد بود و سود کدام معامله راهنمای زندگیهای دیگر ما خواهد بود ؟

دانش کمال را با کدام عیار می فروشند؟

می خوردن از خم وحدت، و یا به عبارتی « تنزل الملئکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر» به کدام سبب میسر می شود ؟

 

بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن         

وزین معامله غافل مشو که حیف خوری

 

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه           

که این معامله تا صبحدم نخواهد بود

صد ملک دل، به نیم نظر می توان خرید         

خوبان درین معامله تقصیر می کنند

 

پشت دریاها شهریست، با کمی دقت نظر درخواهیم یافت که در پس بازارعقل  یا به عبارتی دنیای ابزار، فن و تکنیک، سعی و کوشش و چارچوب ها؛ بازار عشق است، یا به عبارتی در ماورای عقل، دنیای بی ابزاری، دنیای کیفیت و دنیای نظر و نظر بازی، دنیای اگاهی و دنیای الهام است ، بازار و دنیایی که خریداران خود را  دارد و اشتیاق برای دانستن، کلید دنیای بی ابزاری است . 

 «انا انزلناه فی لیله القدر- وما ادراک ما لیله القدر- لیله القدر خیرمن الف شهر- تنزل الملئکه والروح  فیها باذن ربهم من کل امر- سلام هی حتی مطلع الفجر »

 

دوش وقــــــــت ســـحر از غصه نجاتم دادند         

وانــــدر آن ظلمــــت شب آب حیاتم دادند

 

بی خـــــود از شــــــعـشعه پرتو ذاتم کردند         

بــــاده از جـــــام تــــجـــــلی صفاتم دادند

 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی         

آن شـــــــب قــــدر که این تازه براتم دادند

 

 

قومی به جد و جهل نهادند وصل دوست         

قـــــومی دگر حواله به تقدیر می کنند 

 

فی الــــجـمله اعتماد مکن بر ثبات دهر          

کاین کارخانه ایست که تعییر می کند 

 

بیاندیشیم؛ کدام معامله، بهترین معامله است ؟

بیاندیشیم که در تفکرات ما ، کدام موارد هدف نهایی ما هستند و کدام موارد وسایلی هستند برای رسیدن به هدف.  

سروش سلوتي

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه هفدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

برای چه ماندیم و برای چه نسل بعد از خود را می‌زاییم

که هر چه پیش می‌رویم بیشتر به گل می‌نشینیم

و سرمان را مغرورتر بر آسمان می‌کشیم

پس چه شد که اکنون همه به نمایش خود مشغولند

چه شد که همه خود را رنگین به دیگری می‌شناسانند

چه شد که دیگر از آن خود نیستیم

هیچ کس در طرح خود نیست

هیچ کس پایبند عهد ازلی‌اش نیست

هیچ کس خود را که نه، خدایش را نیز نمی‌شناسد

چه شد ما در پس پرده، پرده‌ای دیگر بر خود کشیدیم

چرا وجودمان را با رنگ ننگین می‌کنیم

چرا فراموش کرده‌ایم وجود کیستیم و چه در وجودمان جاری است‏

به خود آییم

آنگاه که زمان می‌آید و مکان نابود می‌شود

دیگر دستگیری نمی‌یابیم

 

به نقل از وبلاگ در جستجوي معنا

 

 

چه کسی خَسَرَ الدّنيا و الاخره است ؟

 

خداوند می فرمايد:

وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيرٌ اطمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَب عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الاَخِرَة  ذَلِك هُوَ الخُِسرَانُ الْمُبِينُ

 

بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند  همين كه دنيا به آنها رو كند و نفع و خيرى به آنان رسد حالت اطمينان پيدا مى كنند اما اگر مصيبتى به عنوان امتحان به آنها برسد دگرگون مى شوند و به كفر رو مى آورندو به اين ترتيب  هم دنيا را از دست داده اند و هم آخرت را و اين خسران و زيان آشكارى است !

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه پانزدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

 

شرحی بر قصه دقوقی و کراماتش

محمد جعفر مصفا

 

 

داستان دقوقی یکی از موضوعات مهم و قابل بحث مولانا در قالب قصه است که از لحاظ فلسفی و مبانی خود شناسی و سیر و سلوک معنوی انسان همواره تازه و موضوع روز بشر است.

ابتدا خلاصه ای از این داستان را نقل می کنیم : دقوقی عارف با تقوایی است که ظاهرا با اشتیاق همه جانبه به جست وجوی حقیقت است . یک روز در ساحل دریا با منظره ای خارق العاده و شگفت انگیز روبه رو می شود. هفت شمع فروزان را می بیند که شعله آنها به آسمان می رود . در همان حال می بیند که هفت شمع تبدیل به یک شمع شد. آنگاه شمع ها به صورت هفت مرد نورانی در آمدند ٬ کمی پیش تر می رود ٬ می بیند که هر یک از مردان به صورت تک درختی نمایان شدند . باز هم جلوتر می رود و می بیند .

هفت درخت به یک درخت مبدل شد . و لحظه ای بعد باز به هفت درخت . آنگاه می بیند که درختان می خواهند نماز جماعت بر پا دارند . به نظرش می رسد که درختان استعداد قیام و رکوع و سجود نیز دارند .

سپس می بیند که باز آن هفت درخت به هفت مرد نورانی تبدیل شدند . نزدیک می رود و به آنها سلام می کند. دقوقی می گوید جواب سلامم را دادند و مرا به نام صدا کردند و گفتند ما دوست داریم تا با تو نمازی به جماعت اقامه کنیم و تو به امامت ما بایستی ٬ و من قبول کردم.

در اثنای نماز دقوقی متوجه کشتی ای می شود که گرفتار طوفانی سخت است و شیون و فریاد کشتی نشستگان را می شنود. از روی ترحم برای نجات آنها دعا می کند. دعای او مورد اجابت واقع می شود و اهل کشتی به سلامت به ساحل می رسند . در همان موقع نماز آنها نیز به پایان می رسد.

در پایان نماز دقوقی متوجه می شود که بین هفت مرد نجوایی در جریان است و از یکدیگر می پرسند : این کی بود که در کار حق فضولی کرد . همه آنها می گویند من که دعا نکردم. عاقبت یکی از هفت مرد می گوید دعا کار دقوقی است. با شنیدن این مطلب دقوقی سر به عقب بر می گرداند و می بیند هیچ کس پشت سر او نیست و گویی جملگی به آسمان رفته بودند.

دقوقی بعد از آن واقعه ٬ در آرزوی یافتن آنان همه جا در سیر و سفر است ٬ ولی هنوز آنها را نیافته است.

حال ببینیم منظور مولوی در این داستان چیست و چه پیامی در آن نهفته است.

اولین نکته ظریف و اساسی ای که باید به عنوان کلید فهم داستان و پیام نهفته در آن ٬ به آن توجه کنیم این است که صحنه واقعه ودر حقیقت چیزی که دقوقی تجربه می کند ٬ ساحل دریاست  ( بسیار بعید است که مولوی در انتخاب صحنه ها و سمبل ها توجه به معنا و منظور خاصی نداشته باشد). در بسیاری از جاهای مثنوی دیده ایم که مولوی بحر و دریا را سمبل حقیقت ٬ پاکی ٬ وسعت ٬ عمق ٬ اصالت ٬ زیبایی ٬ وحدت و "کل" بودن می داند و " خشکی" را سمبل " نفس" ٬ "خود" و جریانات فکری می گیرد و فکر را یک پدیده ی تصویری ٬ سطحی ٬ جزیی ٬ محدود٬ خشک و فاقد محتوا ٬ و حیات و پویایی می داند و این واقعیت است.

دقوقی اگر چه مرد با تقوایی است و شوق وصل به حقیقت را دارد و تمام عمر در سیر و سفر و جست وجوی حقیقت است ولی تا لحظه وقوع آن حادثه و تجربه ٬ هنوز در حیطه " خشکی" ٬ یا "خود" و " نفس " است . تا ساحل دریا ٬ یعنی مرز رهایی از "خود" و پیوستن به حقیقت پیش آمده ٬ اما هنوز از " خود " رها نشده است . دریا را می بیند ٬ ولی تجربه های او همه از متن و موضع " خشکی " است . و چون از موضع " خشکی" یا " خود" حقیقت را جست وجو می کند ٬ جست و جویش عبث و باطل است .

مولوی بارها و به صورتهای مختلف این معنا را توضیح داده است که فکر و حرکت های ذهنی نمی تواند وسیله مناسب برای جستوجوی حقیقت ٬ ادراک و شناخت باشد. در یک جا می گوید:

*تا به دریا سیر اسب و زین بود

*بعد از آنت مرکب چوبین بود

*مرکب چوبین به خشکی ابتر است

*خاص مر دریائیان را رهبراست

*آن خموشی مرکب چوبین بود

*بحریان را خامشی تلقین بود

" خشکی" یعنی عالم ماده. و ابزار ارتباط با ماده فکر است . فکر فقط در خشکی و تا ساحل دریا نقش دارد . برای سیر در دریای حقیقت فکر ابزاری است ابتر و نامنا سب . مرکب چوبین مناسب برای سیر در دریا "خاموشی " و در واقع غیبت فکر و اندیشه است .

هر نوع تصویر و تجسم حقیقتی که ابزار آن فکر باشد و به وسیله فکر جست وجو شود حقیقت نیست ٬ بلکه بازتاب خود ذهن است . حقیقت ٬ کل است و کل را نمی توان به وسیله فکر _ که ماهیت آن جزیی نگری است _ دریافت. حقیقت زنده و پویاست : حال آنکه آنچه در حیطه ذهن است و موضوع تفکر است ٬ چیزی بیشتر از یک تصویر مرده نیست .

*گفت پیغمبر : شما را ای مهان

*چون پدر هستم شفیق و مهربان

*زان سبب که جمله اجزای منید

*جزء را از کل چرا بر می کنید!؟

*جزء از کل قطع شد ٬ بیکار شد

*عضو از تن قطع شد ٬ مردار شد!

*تا نپیوندد به کل بار دگر

*مرده باشد ٬ نبودش از جان خبر

خطاب این هشدار دقوقی است ٬ که اسیر جزئیت است : که از موضع خشکی یا "خود" که یک پدیده جزئی ٬ تصویری و مرده است _ می خواهد به حقیقت _ که کل است و زنده است _ دست یابد ! " پیغمبر " یعنی حقیقت زنده و پویا و انسان ( هر انسانی ) زمانی می تواند در اتصال به حقیقت و درک جوهر آن باشد که تمامیت و کل هستی او در کار است و ابزار ارتباط . حال آنکه انسان اسیر " خود" ٬ حقیقت را به وسیله فکر تجسم و جست و جو می کند ( " خود محصول فکر ٬ یا به عبارت دقیق تر عین فکر است ) و هرچه به وسیله فکر جست وجو می شود نه تنها جزئی و محدود است بلکه یک چیز مرده و بی روح است .

حضرت محمد (ص) می فرماید : ای آدمیان ٬ همه شما در من و جزیی جدا نشد ه از من هستید ٬ چرا جزء را از کل " بر می کنید" جدا می کنید تا جان و هستی تان آن گونه مرده و بی روح بشود که یک عضو از تن قطع شده!؟

برای تاکید بر این نکته اساسی ٬ مولوی بار دیگر از طرف حضرت حق دقوقی را مورد خطاب قرار می دهد تا بلکه او _ و همه ما انسانها را متوجه فریب جست و جو و از  موضع جزئیت نماید .

* این همه گفتی ٬ چو می رفتی به راه

*کن قرین خاصگانم ای اله( این را دقوقی می گوید)

*یا رب آنها را که بشناسد دلم

*بنده و بسته میان و مجملم ( مجمل یعنی زینت دهنده)

در جریان سیر و سلوک " چو می رفتی به را ه" تصور اشتباه دقوقی این است که بعضی از مردان حقیقت را دل او می شناسد حال آنکه ابزار شناسایی ذهن است ٬ نه دل . و به هر حال اکنون از حضرت حق می خواهد حقیقتی را که او نمی شناسد بر او مهربان کن .

*وآنکه نشناسم ٬ تو ای یزدان جان

*بر من محجوبشان کن مهربان

ولی باز هم از موضع " شناختگی" یعنی به وسیله ذهن است که او " آنکه نشناسم " یعنی حقیقت و کیفیتی ناشناخته و ماورایی را جستوجو و طلب می کند و این پاسخ را می شنود :

*حضرتش گفتی که ای صدر مهین

*این چه عشق است و چه استسقاست این ؟!

*مهر من داری ٬ چه می جویی دگر !؟

*چون خدا با توست ٬ چون جویی بشر !؟

دقوقی ظاهرا در جستو جوی حقیقت ناشناخته است . ولی چون تصور او از حقیقت ٬ معیا رهای ذهن خود اوست ٬ و ذهن تنها صفات شناخته بشری را می شناسد _ نه حقیقت را _ خطاب حضرت حق به او این است که : " چون جویی بشر"

و نیز هشدار دیگر حقیقت به دقوقی این است : تو هم اکنون در اتصال به حقیقتی " چون خدا با توست ".

محتوای این هشدار همان است که قبلا از زبان محمد(ص) نقل شد . تو هم اکنون جزئی جدا نشده از حقی و آنچه تو را از حق جدا و دور می کند ٬ نفس جستو جو است . در جایی دیگر _ نه در این داستان _ مولوی می گوید :

*چون گهر در بحر گوید: بحر کو ؟

*و آن خیال چون صدف دیوار او

*گفتن آن " کو ؟" حجابش می شود

*ابر تاب آفتابش می شود

*تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن

*خویشتن بینی در آن شهر کهن

" کو؟" یعنی کیفیت جستو جو گری ذهن . تو هم اکنون گوهری هستی در بطن دریای حقیقت ٬ و یکی شده با بحر_" چون خدا با توست " . آنچه تو را از وحدت و یگانگی با وسعت این دریای وسیع و عمیق جدا می کند ٬ گفتن " کو؟" است . خاستگاه و منشاء "کو؟" _ یا جستو جو گری _ تصاویر و پندارهای ذهن خودت است . این تصاویر و پندارهای جستو جو کننده ٬ عین حجاب است و تشکیل صدف " خود" یا "هستی" تو را می دهد. و صدف " خود" به صورت ابری تیره در می آید که مانع تابش آفتاب حقیقت می گردد. تنها زمانی حقیقت _ بدون طلب و جستو جوی آن _ خود را بر تو متجلی می نماید که تو چشم جستو جو گر خویش را بر بندی و خود را تسلیم نمایی ! معنای تسلیم این است که ذهن کیفیت " کو؟" یا جستو جو گری را از دست داده است. و چون جستو جو نباشد ٬ وسیله ای هم ( وسیله که همان تصاویر جزیی و مرده است ) لازم نیست. و چون تصویر نیست ٬ حجاب و ابری هم بین تو و آفتا ب حق نیست.

برای تاکید بر این موضوع اساسی _ که درک آن حکم کلید را دارد _ در جای دیگر می گوید :

*دورمی بینی سراب و می دوی

*عاشق آن بینش خود می شوی !

*عین آن عزمت حجاب آن شده

*که به تو پیوسته است و آمده

( توضیحات اخیر مارا از اصل قصه دقوقی دور کرد ولی مفید و لازم بود)

در پاسخ این ندای حقیقت به دقوقی که " وقتی حقیقت با تواست ٬ چرا دیگر آن را در صفات بشری جستو جو می کنی ؟ " دقوقی این پاسخ را می دهد :

*در میان بحر اگر بنشسته ام

*طمع در آب سبو هم بسته ام

هم اکنون همه ما وصل به دریای وحدت و حقیقتیم.آنچه ما را از بحر وحدت جدا می کند طمع بستن در آب " سبو" یعنی طلب چیزهای پست و کو چک است . خیلی ساده تر و غیر سمبلیک بگوییم : تمام دلهره ها ٬ پوچی ها و حقارتهای انسان ریشه در آزمندی دارد که محیط اجتما عی _ از طریق مقایسه ٬ رقابت و غیره _ به فرد تحمیل می کند!

گفتیم دقوقی در مرز اسارت و رهایی است . در ساحل دریا یا مرز حقیقت است ٬ولی متصل به وحدت و حقیقت نیست . واقعه ای هم که در پایان داستان پیش می آید ٬ به شکلی واضح و گویا این معنا را تایید می کند . ولی ضمن داستان می بینیم او وضعیتی را تجربه می کند که تنها یک انسان رها شده از " خود" ٬ تصاویر و تعنیات و " خود اشعاری" می تواند تجربه کند .

اولا آن تجربه می تواند تجربه و توضیح خود مولوی از یک کیفیت ناشناخته و ماورایی _ کیفیتی که یک انسان رها از " هستی" و عالم تعنیات می تواند تجربه کند . ثانیا به فرض آنکه توصیف و توضیح آن کیفیت ناشناخته از خود دقوقی باشد ٬ می توان گفت که او فقط تصوری از آن را دارد ٬ یا آن را فقط می داند . ما می بینیم که مولوی تجربه دقوقی را نه تنها از نظر مکانی ٬ در " خشکی " توضیح می دهد ٬ بلکه از نظر زمانی هم زمان تجربه را غروب آفتاب _ که آن نیز مرز تاریکی و رو شنایی است _ می داند. همه اینها ٬ و آنچه بعدا پیش می آید نشان می دهد که اگر چه دقوقی مرد با تقوایی است ٬ ولی هنوز اسیر " خود" ٬ تصاویر جزیی نگر و تعنیات است. اگر تجربه او از موضع حقیقت یا " عدم " بود و اصالت واقعی داشت و تنها یک تصور نبود ٬ صحنه وقوع آن بایست دریا باشد نه خشکی !

و به هر حال این خود مولوی است که دارد تجربه یک انسان برون شده از عالم تعنیات را به ترسیم می کشد. می گوید در حالت "عدم" و اتصال به حقیقت ٬ ذهن کیفیت تعین ٬ شناختگی و مشخصه دادن به چیزها را از دست می دهد. و هنگامی  که ذهن خصوصیت متعین کنندگی ٬ متمایز کنندگی ٬ جدا نگری و جدا کنندگی خود را از دست می دهد ٬ پدیده ها و قضایای هستی برای آن و از منظر آن تنها یک جریان زنده ٬ پویا ٬ نو شونده و در حرکتی بی وقفه است. و چون تعین ٬ تمایز و شناختگی وجود ندارد ٬ پدیده ها می توانند به صورت یک شمع متجلی گردند ٬ به صورت یک درخت باشند ٬ یا به صورت یک انسان . و باز هم چون هیچ چیز متمایز و متعین نیست ٬ یک شمع با هفت شمع ٬ یک درخت با هفت درخت و یک انسان با هفت انسان ( برای یک ذهن بیننده غیر متعین ٬ نه از لحاظ واقعیت برونی ) یکسان است . به عبارت دیگر ٬ در " نیستی " و در غیبت تعین ٬ وحدت هست ٬ نه کثرت . یک ذهن جزئی نگر ٬ متمایز کننده و متعین کننده است که جریان یکپارچه هستی را در شکل کثرت می بیند . هنگام ملاقات حقیقت _ یا مردان نماینده حقیقت _ و برون شدن از حیطه " اشعار" ٬ " خود" و تعین ٬ دقوقی _ یا مولوی از زبان دقوقی _ اینطور می گوید :

* خیره گشتم ٬ خیرگی هم خیره گشت

* موج حیرت عقل را از سر گذشت

در آن کیفیت "موج حیرت " جایگزین عقل ٬ اندیشه ٬ شناختگی و اشعار گشته است . و در آن حیرت _ حیرت که عکس تعین و شناختگی است _ همه چیز یک حرکت است ٬ حرکتی شفاف ٬ شکوهمند ٬ زیبا و نورانی. زیرا در برون شدن از " خود" _ برون شدنی که نتیجه طبیعی و خودبخودی حیرت است _ همه چیز به صورت جلوه ای از حق بر هستی انسان باز نموده می شود . ( بر عکس نگاه از موضع "خود"مبتنی بر تصاویر مرده و کدر است ٬ ذهن بازتاب های همان " خود" پر خشم ٬ کریه و نازیبا را در همه چیز هستی می بیند) دقوقی می گوید شمعها و درختها و انسانها لحظه به لحظه مبدل به دیگری می شدند( واین یعنی یک حرکت زنده و پویا ) و به هر صورتی که جلوه می کردند نور عظیمی از آنها ساطع بود.

چون در تجربه وحدت ٬ حقیقت و عدم تعین همه هستی و جلوه ای زنده از حق است ٬ دقوقی درختها را می بیند که صف کشیده اند و گویی می خواهند نماز جماعت بر پا دارند. به عبارت دیگر دقوقی تمام هستی را در کیفیت " سبحان الله " و اقرار به عظمت و پاکی ذات احدیت می بیند.

در تجربه آن کیفیت که دقوقی از عالم تعنیات _ وبه عبارت دیگر از قشر و صورت پدیده ها خارج گشته و در رابطه با جوهر و محتوای هستی است _ از این وضع در حیرت است که چرا مردم عادی آن درختان نورانی و پر از میوه های الوان را نمی بیند و از آنها برخوردار نیست !؟

و مولوی به مناسبت حیرت دقوقی خودش به توضیح این مطلب می پردازد که خداوند در قرآن کریم می فرماید :"ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه ..." ( خدواند بر دلها و گوشهای اینان مهر بنهاده و بر چشمانشان پرده ای است...)

* ختم کرده قهر حق بر دیده ها

* که نبیند ماه را ٬ بیند سها

( واین است عذاب الیم انسانی که تصاویر و اوهام حاکم بر نگرش او ٬ هستی اش را از مرتبط بودن با جوهر زندگی محروم نموده و از پدیده ها و قضایای آن فقط به قشر و پوسته آنها دل بسته است!)

وقتی دقوقی به درختها نزدیکتر میشود ٬ هفت درخت را هفت مرد پارسا _ یعنی جلوه های حقیقت _ می بیند که می خواهند نماز جماعت بر پا دارند . آنها دقوقی را می شناسند ٬ و به او پیشنهاد می کنند در نماز جماعت به امامت بایستد _ و او می پذیرد.

با توجه به آنچه گفته ایم و با توجه به واقعه ای که بعد پیش می آید ٬ آیا نمی توان گفت این تصویر ٬ انتظار یا آرزوی خود دقوقی ٬ و به عبارت دیگر بازتاب ذهنیت خود اوست که چون راه سلوک و مجاهدت را می پیماید ٬ اکنون برای خویش موقعیت و منزلتی قائل است که نمایندگان حقیقت نه تنها او را به عنوان کسی که وصل به حقیقت است می شناسد ٬ بلکه باید اورا به امامت خود نیز دعوت کنند!؟

این حقیقت _ یا نمایندگان حقیقت _نیستند که دقوقی را می شناسند ٬ بلکه میل خود او است که حقیقت را شناسای خود تصور می کند. چون تصور خودش این است که وصل به حقیقت گشته ٬ مردان حق نیز اورا به عنوان مرد حق و از سنخ خودشان می گیرند.

صورت ظاهر داستان دقوقی به طور عجیبی پر ابهام و حتی متناقض به نظر می رسد و تنها زمانی توضیح و معنا پیدا می کند که فرض کنیم مولوی از کیفیت روحی و وجودی دو انسان متفاوت _ که یکی از آنها می تواند خود مولوی باشد _ صحبت می کند.

در یک جا می گوید :

*پیش اصل خویش چون بی خویش شد

*رفت صورت ٬ جلوه معنی ش شد

( یعنی دقوقی چنین شد.)

ودر تایید این " بی خویشی " یا حیرت ٬ از زبان خود دقوقی می گوید :" در آن حالت بی خویشی حتی از حیطه زمان برون شدم ":

*ساعتی با آن گروه مجتبی

*چون مراقب گشتم و از "خود" جدا

*هم در آن ساعت ٬ زساعت رست جان

*زانکه ساعت پیر گرداند جوان

*چون زساعت ٬ ساعتی بیرون شوی

*چون نماند٬ محرم بیچون شوی

بارها مولوی به زمان و فریب "زمان " و فردا و فردا " گفتن اشاره کرده. در حیطه زمان زیستن مهم ترین علت تعین آدمی و جدایی او از کل و جریان یکپارچه هستی است . و چون از " زمان " یا تعین برون شوی ٬ محرم و آشنای ناشناخته ای گشته ای که " بیچون " است : برون از توصیف است.

مولوی ٬ دقوقی را هنگام تجربه آن واقعه به گونه ای معرفی می کند که یک انسان رها شده از هر نوع تعین _ منجمله فارغ و برون شده از حیطه " زمان" را . زمان آغاز ملاقات مردان و وقوع حوادث ٬ غروب آفتاب است. ولی اکنون که آن مردان به دقوقی پیشنهاد اقامه نماز می کنند٬ صحبت از بجا آوردن " دوگانه است" . و دوگانه به نماز صبح اطلاق می شود. آن جماعت به دقوقی می گویند : ای یگانه ٬ همین دوگانه برگزار. و این بدان معناست که دقوقی _و مابقی مردان حق _ برون از حیطه زمان اند!

در این داستان هم مثل بسیاری از داستا نهای دیگر٬ مولوی گاهی اصل داستان را رها می کند و به یک مقدار موضوعات فرعی می پردازد . ولی موضوعات فرعی هم به طریقی ارتباط با موضوع اصلی داستان دارند٬ و در خدمت توضیح و تبیین ابعادی از اصل داستان هستند.( ما نمی توانیم به توضیح تمام ابعاد فرعی داستان دقوقی _ که گفته می شود مفصل ترین داستان مثنوی است _ بپردازیم . بنابراین از موضوعات فرعی فقط به توضیح اجمالی بعضی که ارتباط نزدیکتر با تم اصلی داستان دارند می پردازیم).

مثلا ضمن داستان ٬ این موضوع را مطرح می کند:

 *در شریعت هست مکروه ای کیا

* در امامت پیش کردن کور را

و بلا فاصله می افزاید که منظورش کوری باطن است نه ظاهر ٬ منظورش کوری اخلاق و معنویت واقعی و اصیل است.

 *کور ظاهر در نجاسه ظاهر است

* کور باطن در نجاسات سر است

* چون نجس خوانده ست کافر را خدا

* آن نجاست نیست بر ظاهر ورا   

* ظاهر کافر ملوث نیست ٬ زین

       * آن نجاست هست در اخلاق و دین        

* این نجاست بو شد آمد سست گام

* و آن نجاست بو شد از ری تا شام

این اشارات نیز تاکیدی بر این معنا است که دقوقی مرد حق است ٬ واجد اخلاق و معنویت باطنی پاک است و صلاحیت امامت مردان حق را در نماز دارد  . مگر اینکه باز هم بگوییم این اخلاق پاک نیز تصور خود اوست .( ولی این دیگر خیلی غرض ورزی با دقوقی بنده خدا می شود).

اما با توجه به واقعه پایانی داستان ( که به نظرم پیام اصلی داستان است ) یکبار دیگر اصالت حقیقت دقوقی زیر سوال می رود!

قبل از آن واقعه پایانی ٬ مولوی باز هم به موضوعاتی ظاهرا فرعی می پردازد . ولی توجه به آنها کمک می کند به فهم داستان اصلی ٬ می گوید:

*چونکه با تکبیرها مقرون شدند

* همچو قربان از جهان بیرون شدند

* معنی تکبیر این است ای امیم ( امیم یعنی امام و پیشوا)

* کای خدا پیش تو ما قربان شدیم

* گشت کشته تن ز شهوتها و آز 

* شد به بسم الله ٬ بسمل در نماز ( بسمل یعنی ذبح کردن و کشتن _ به ویژه در مورد " قربانی " و " قربان کردن" ٬ کلمه " ذبح " به کار برد ه میشود.)

خلاصه معنای سه بیت فوق اینست که انسان هنگام نماز با گفتن تکبیر از هر گونه انانیت "خود"٬ "فرد"یت و جزئیت _در مقابل کلیت ذات حق_می گذرد و "خود" را _ که مهمترین کیفیت نهفته درآن "شهوت"و"آز" است_ ذبح و قربانی می کند.

"خود" را به وحدانیت تسلیم می کند. به عبارت دیگر ٬ درنماز انسان نسبت به "هستی "مشعر خویش ٬ غیر مشعر می گردد.

اما واقعه پایانی داستان حکایت برآن دارد که دقوقی هنگام نماز در چنان کیفیت قربان شدگی " خود" و" لااشعاری" نسبت به "خود" نیست (وبه دلیل همین واقعه است که می گوییم دقوقی در اتصال به حقیقت و استغراق در حقیقت مطلق نیست).

آن واقعه این است : حین نماز شیون و قیل و قالی از انسانهایی در یک کشتی به گوش دقوقی می رسد . و دقوقی برای نجات مردم کشتی از بلای طوفان و غرق شدن در دریا دعا می کند. دعایش مورد اجابت واقع می شود و کشتی به سلامت از دریا به خشکی می رسد . در پایان نماز ٬ دقوقی می شنود که آن هفت مرد آهسته بین خود گفتگو و نجوایی دارند و از یکدیگر میپرسند : کدام بوالفضول بود که با دعای خود در مشیت الهی دخالت و فضولی کرد !؟ یکی از آنها با اشاره به دقوقی می گوید : این بود. آنگاه دقوقی به پشت سر خود نگاه می کند و اثری از هفت مرد نمی بیند٬ آنها رفته اند ٬ محو شده اند و گویی به آسمان_ که سمبل و ساحت حقیقت است_ پر کشیده اند.

خوب ٬ وقتی در نظر بگیریم که آن مردان نماینده حقیقت بوده اند ٬ باید نتیجه بگیریم که بعد از آن دعای فضولانه آنچه از دقوقی گریخته ٬ حقیقت است!

اما چرا حقیقت از دقوقی گریخته ؟ مرد با تقوایی مثل دقوقی برای نجات عده ای که در تلاطم دریا گیر افتاده اند٬ دعا می کند. و دعا جنبه" خود" یت و شخصی بودن نداشته است. چنان با خلوص بوده که مورد اجابت حضرت حق قرار می گیرد . مولوی هم در کیفیت دعای او می گوید:

 *همچنین می رفت بر لفظش دعا

* آن زمان چون مادران با وفا

* اشک می رفت از دو چشمش آن دعا

* "بی خود" از وی می بر آمد بر سما

* آن دعای " بیخودان " خود دیگرست

*آن دعا زونیست ٬ گفت داور است

نمی دانم این ابهامات را چگونه می توان توضیح داد ! از یک طرف مولوی دعای دقوقی را از موضع " بیخودی" می داند . از طرف دیگر بعد از همین دعاست که نمایندگان حقیقت دقوقی را " بوالفضول" می نامند. کار او را فضولی و دخالت در مشیت حق می دانند_ وبه همین دلیل از او می گریزند.

می بینید که چه ابهام و تناقضی وجود دارد؟ و چنانکه نشان خواهیم داد ٬ این ابهام و تناقض در اصل موضوع ٬ در دعا کردن و مورد اجابت قرار گرفتن آن نیست٬ بلکه در زمینه " بی خود" ی و "باخود" است. مولوی از یک سو می گوید :دعا "بی خود" از وی بر آمد بر سماو از سوی دیگر نشان می دهد که دقوقی در کیفیت " بی خود" ی نبوده است!

همانطور که گفتم ٬ یک وجه موضوع می تواند این باشد که مولوی از دو انسان و با دو کیفیت وجودی متفاوت صحبت می کند. وجه دیگر _ که نزدیکتر به صحت است_ این است که بگوییم مولوی برای " بیخودی" درجاتی و مراتبی قائل است . به عبارت دیگر ٬ اشعار  و عدم اشعار را نسبی می داند . مثلا در یک جا می گوید : " بیخودانه بر سبو سنگی زده "٬ معنای حرفش این می شود که به وسیله " بیخودی" یا " لااشعاری"٬ "سبو" را_ که مترادف با " اشعار"است _  شکسته و از بین برده ! واین بی معنا است  . مگر اینکه فرض کنیم او " اشعار" و " عدم اشعار"  را امری نسبی می داند٬ اگر آنها رامطلق فرض کنیم  ٬ در حرفش تناقض آشکاری وجود دارد(نمی دانم موضوع روشن است ؟) آنجا که "سبو" وجود دارد٬ قطعا " اشعار" هم وجود دارد . " خود" در حیطه اشعار ذهن است پس چگونه هم " خود" _ که عین اشعار است _ می تواند وجود داشته باشد و هم در همان حال " بیخودی" یا عدم اشعار!؟

پس به طور قطع مولوی بین اشعار و عدم اشعار نسبت ها و درجاتی قائل است ٬ در غیر اینصورت موضوع در واقعه مربوط به دقوقی غیر قابل توضیح است.

اما اصل موضوع; و اینکه چرا دعای دقوقی عملی ناصواب است. مولوی ترک"خشکی" و از آن به سوی "دریا" رفتن راحرکتی صواب و صحیح می داند _ نه عکس آن را. زیرا حرکت از خشکی به سوی دریا حرکتی است از" جزء" به سوی" کل" ; به سوی وسعت ٬ اصالت و یگانگی ٬ حال آنکه دعای دقوقی نه تنها از موضع " خود" ٬ یعنی از زمینه " خشکی" است ٬ بلکه با هدف حرکتی است که از دریا به خشکی .فریاد بلازدگان از دریا بر می خیزد ٬ ولی عاملی که آن را دریافت می کند ذهن دقوقی است ; و ذهن به هر حال جایگاه "خود" است. و هر چه را ذهن دریافت می کند آن را با معیار های "خود" دریافته است. دریافت های" خود"  هر چه باشد ٬ بلادرنگ رنگ "خود" پیدا می کند وبه "خود" آلوده می شود. یا می توانیم اینطور بگوییم : آنچه دقوقی می شنود ٬ بازتابهای فریاد" خود" ٬ و شناخته ها ٬ خواسته ها و تمایلات نهفته در آنهاست_ ولو در شکل خواستن برای دیگری باشد. و هر عمل منبعث از " خود" عملی ناصواب است. معیار آنچه را " خود" دعای خیر تصور می کند ٬ خودش است . و معیارهای " خود" همه باطل و عامل استمرار و تباهی است . کما اینکه وقتی با دعای دقوقی  کشتی از دریا به خشکی می آید ٬ آن دعا موجب دور شدن حقیقت از وی می شود.

وقتی داستان چالش " نحوی" را با کشتیبان ( یکی از حکایات پر نکته و عمیق مثنوی است) در نظر بگیریم که در آن کشتیبان به مرد نحوی می گوید " محو می باید در این دریا ٬ بدان" متوجه می شویم که دعای دقوقی دقیقا در جهت عکس " محو" یت و فنای در عدم و نیستی است; دعایی است در جهت استمرار" هستی " . و آنجا که "هستی" هست ٬ حقیقت نیست. تجلی حقیقت تنها در غیبت " هستی " پیش می آید. توضیحات و اشارات دیگر مولوی در همین داستان دقوقی موید همین معنا ست.

*ای دلا منظور حق آنگه شوی

*که چو جزوی سوی کل خود روی

جزئیت مترادف با " هستی " و " تعین " است. و کل یا کلیت حالتی است ورای هر گونه " هستی " و تعین ٬ ولی آیا حرکت دقوقی _ در شکل دعا _ حرکتی بوده است از جز به سوی کل ٬ یا بر عکس ٬ حرکتی است در جهت استمرار جزئیت و دور گشتن از کلیت !؟

مولوی حرکت اصیل و از جزء به کل راترک خشکی و ازآن به دریا رفتن می داند٬ نه عکس آن را. اشارات زیر در متن همین داستان :

*بحر گوید : من تو را در خود کشم

*لیک می لافی که من آب خوشم

*لاف تو محروم می دارد تو را

*ترک آن پنداشت کن ٬ در من در آ

*آب گل خواهد که در دریا رود

*گل گرفته پای آب و می کشد

*گر رهاند پای خود از دست گل

*گل بماند خشک و ٬ او شد مستقل

روح و جان پاک آدمی _ یعنی آب _ اسیر " نفس" است; هنگامی از آلودگی به گل خشک و مرده " نفس " ٬ "ذهن" ٬ "جزئیت"یا "خود" آزاد می گردد که به دریا ٬ یعنی به کل ٬ به وحدت ٬ به پاکی و به وسعت متصل بشود. ولی اشتغالات دلخوشانه ٬ فریبنده و لاف آلوده در خدمت " خود" یا تصاویر مرده ذهنی٬ پای روح و روان انسان راسخت گرفته و مانع رهایی آن و برگشت آن به اصل پاک خویش ٬ یعنی به دریای حقیقت می گردد!

 

برگرفته از سايت عرفان حلقه

استاد محمد علي طاهري

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه دوازدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

به نام خدای رحمان و رحیم

 

سخني دیر هنگام.........

..

....

......

عيد قربان است و سجاده امروز عجيب به من خيره شده است و من روبروي آن نشسته ام و فكر مي كنم:

چگونه راه را از اين همه بیراهه،

به همنوعانم كه اينقدر تعصبي هستند و عقل گرا، نشان دهم؟

 

دوباره ذهن کج اندیش و خیال پرداز، زمزمه های فریبنده اش را شروع می کند و انديشه هاي سرابي به سراغم مي آيند که:

مگر فرقي هم مي كند كه چگونه باشد؟

سخت نگیر و بی خیال به طی طریق فعلی ات ادامه بده که ظرف وجودی ات همین است و به اندازه وسعت، مورد تکلیف و مواخذه قرار می گیری...

واي

واي

واي؛

بر من و تو و هركسي كه اين قدر، سطحي انديش است و زودگذر.

و شايد هم....

 

سجاده همچنان به من و تو خيره است و باز مردديم، كه چه كنيم؟

دوباره به يادم مي آيد كه هرروز نيز، به مانند آنروز نمادين، عيد قربان است.

ندايي آمد كه: هان چه شد مگر داعيه قربان كردن نداشتي، پس چرا معطلي؟؟؟

 

عزيزان،

سجاده نگران است...

گفته اند كه به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد؛

 

بياييم از هم اكنون و بدون هيچ مقدمه اي به او لبخند بزنيم و

بي درنگ، جام را بر سجاده بريزيم كه بقول دوست عزيزمان خسرو؛

 « .. عید قربان لحظه ایست که "من"را به پای عشق قربانی کنیم. جهل را به پیشگاه نور قربانی کنیم. حماقت را زیر پای هوش قربانی کنیم. همهمه ذهن را به پیشگاه سکوت قربانی کنیم تا تجلی گاه حقیقت شویم. تعارفات و چابلوسی را قربانی کنیم. عادت هایمان را قربانی کنیم.تا گل وجودمان شکوفا شود.. »

آري، قرباني حقيقي همين است.

 

همگي در پناه الله، دريا دل باشيم و دل انديش،

عشق بورزيم، بي منت و بي بازگشت،

در ذات او، كه امانتي است گرانبها و در وجود تك تك مان به وديعه گزارده شده،‌

غرق گرديم،

از خودي، بيخود شويم تا

به درك و تجربه «‌ اناالحق »‌ نايل گرديم، كه هدف از خلقتمان، اين است و بس.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه یازدهم دی 1386   توسط  توحید   | 

 

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

 

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

 

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید

که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

 

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

 

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی

که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

 

تو کز سرای طبیعت نمی​روی بیرون

کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

 

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

 

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور

به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

 

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی

طمع مدار که کار دگر توانی کرد

 

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی

چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

 

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ

به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه سوم دی 1386   توسط  توحید   |