تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

 

به نام بی نام او

 

سلام بر عزيزي كه در نوشته ها و پيامهايش، شور و شوقي در رسيدن به كمال و حقيقت موج مي زند و هماره بنده را مورد لطف و هدايت خود قرار مي دهند.

 

عبدالله عزيز

عالم کیست؟

عالم به معنی کسی که اطلاعاتی را درون مغز خود جا داده است و در واقع اشاره به انباشت دانش دارد. نقطه مقابل آن کسی است که چیزی را نمی داند.

اما واقعا این "عالم" چه چیزی را می داند؟

منظور ما در اینجا جنبه دروني و باطني قضیه است و نه جنبه ظاهري و معناي لغوي آن. اندیشه همیشه از موضع حافظه عمل می کند. پیوند اندیشه با زمان پیوند ناگسستنی است . و این به اصطلاح" عالم" چون از موضع اندیشه و عقل عمل می کند طبعا محکوم به قانون پوسیدگی است.

روزگاری تزی داده شد و روزگاری دیگر آنتی تزش. تضاد میان دانسته ها ( اندیشه هاي زميني و نه آسماني) و خیلی خلاصه گفته باشیم؛ زوال و نابودی.

اما سووالهاي مكرر و ابهام گونه را به حریم معنویت و عرفان راه نیست.  

« بايزيد را گفتند كه بنده از چه راه به بالاترين درجات رسد؟ گفت اينكه: كر و كور و لال بُوَد. »‌

معنویت شعله بدون دود است که می سوزاند و از خود اثری به جا نمی گذارد. مطمئنا "عالمی" که می گوید می دانم٬ هیچ نمی داند. حقیقت در قالب واژه در نمی آید. حقيقت براي افرادي قابل شهود است كه دست از پرسش بردارند و در هر مسيري، محقق باشند تا بتوانند بعد از چندي، در تسليمي محض و الهي وار، به درك وحدت وجود كه موجود است بين تمامي اعضاي عالم، نايل گردند؛

به شرط عدم توقف و تعصب در منزلگاهها، كه همگي ايستگاههاي بين راه هستند و نه مقصد.

 

همسفر عزيز،

شما فقط تا ترم دو، مباحث را دنبال و همسفر يكي از مسيرهاي رسيدن به او بوديد. ايمان دارم و يقين، كه اگر ادامه مي داديد به اين نتيجه مي رسيديد كه مسايل مطرح شده و لغات و الفاظي كه شبهات فراواني را برايتان ايجاد نمودند، فقط يك بازي بودند و لا غير ‌و هدف چيز ديگري است. مطالب مطرح شده توسط استاد طاهري در سطح بسيار پاييني، مورد نقد قرار مي گيرند و ايشان با توجه به سطح  كلاس و پرسش و پاسخهاي مطرح شده، به كشف رمز و تاويل مباحث خلقت مي پردازند. به اميد روزي كه در كنار هم تا آخر اين مسير معرفي شده كه هبه ديگري است از سوي خداي مهربان، طي طريق عشق نماييم « البته معتقدم كه اين يگانه راه نيست. » و به اين سخن بايزيد بسطامي رسيم كه :« هر که خدای – عز و وجل – را شناخت، او را به سوال حاجت نیست و نبود. و هر که نشناخت، سخن عارف در نیابد.»

 

در ارتباط با مساله ديگري را كه مطرح نموديد، بایستی ببینیم چالش پیش روی ما در عصر حاضر چیست و سوال را از این موضع شروع کنیم. اگر قرار است چیز تازه ای بیاموزیم بایستی لحظه به لحظه ظرف ذهنی خود را از گذشته و تعصب، خالی کنیم تا جایی برای یک پدیده نو به وجود آید.

اساسا بین عالم درون انسان و عالم بیرون او ( جهان هستی) هیچ فاصله ای وجود ندارد  ( درك و تجربه وحدت وجود )‌ و در این میان سوالی اساسی مطرح است  آیا این آشفتگی که در عالم بیرون وجود دارد نشان از آشفتگی درونی انسان نیست؟

جنگهای خونین٬ دگمهای رنگارنگ٬ تجزیه طلبی کشورها٬ بی عدالتی ووو حکایت از آشفتگی درونی فرد فرد انسانی دارد. از آنجا که درون انسان پاره پاره ( کثرت) است همین کثرت در عالم بیرون او به خوبی نمایان است؛ جدایی طلبی مذهبی٬ جدایی طلبی کشورها٬ جدایی طلبی جفرافیایی٬ و....

اما اگر نظم درونی بر روان انسان حاکم باشد٬ به طور طبیعی این نظم ( وحدت) درونی او به عالم بیرون او کشیده خواهد شد .

وحدت وجود (درون) کیفیتی است بی مرز و لا یتناهی و بی کران(مرز) که دچار تفرق ( کثرت ) نیست و دیواری به دور خود ندارد.

 

لايه محافظ يا حفاظ، مربوط به حلقه است و نه آگاهی ... حلقه نيز تفسير باطني آيه :‌«‌ واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا »‌ و بيت زير:

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست . هركه در اين حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست

پس تفسير به اينكه:  آگاهی نيازمند حفاظت است اساسا غلط  بوده و نمي توانيم و نبايد با زير سووال بردن و برخوردي يك طرفه و نقد گونه نسبت به چندين كلمه و اصطلاح قراردادي از طرف ايشان و بدون تاملي ژرف، كل آگاهي ها و دريافتهايشان را كه بي منت و از روي عشقي بي چشمداشت و از روي وظيفه و مسووليتي الهي در اختيارمان قرار مي دهند، در بوته نقد و اتهام قرار دهيم. اما اگر می گفتيد برای درک برخی آگاهیها نيازمند شرح صدر هستيم، حرفتان را تاييد می کردم. اساسا خود درک آگاهيها، نيازمند لطف باريتعالی و شرح صدر است.

 

بزرگوار

در فضایی که اندیشه به دور خود می تند هیچ نشانی از واقعیت وجود ندارد. اندیشه دیواری به دور خود می سازد و به این طریق خود را از موضوعی که مورد مشاهده قرار می دهد مجزاساخته و همین موضوع خود سر آغاز کثرتی است که اندیشه بنیان گذار آن است.

اما سکوتی که از خاموشی اندیشه ناشی شده باشد کیفیتی است ورای زمان که هیچگاه اندیشه قادر به لمسش نیست. متاسفانه ما همان پیش داوریها ٬ صدمات روانی ٬ حقارتها٬ نومیدیهایی هستیم که ریشه در اندیشه دارد وتا وقتی آگاهی نسبت به آنها نداشته باشیم در این تار و پود گرفتاریم.

وبه قول مولانا

حاکم اندیشه ام٬ محکوم نی ٭چونکه بنا حاکم آمد بر بنی(و اين سخن بدان معناست كه: مسئله انسان نفس اندیشه نیست. موضوع اینست که آیا تو حاکم بر اندیشه ای یا اندیشه حاکم بر توست؟ تو اندیشه ها را بنا می کنی و می سازی ٬ یا اندیشه ها تو را می سازند)

 

سر آخر به ياد شعر سهراب عزيز افتادم كه در مباحث موسسه نيز زياد از آن سخن به ميان مي رفت:

 « من نمي دانم

كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

واژه ها را بايد شست .

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.

دوست را، زير باران بايد ديد.

عشق را، زير باران بايد جست.

زير باران بايد بازي كرد.

زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي ،

زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:

آب در يك قدمي است. »

 

همگي در پناه الله، دريا دل باشيم و دل انديش و براي تماي مخلوقات جهت رهايي از كثرت و درك وحدت دعا كنيم.

 

:) همراه عزيز

اگر مطالبي كه عنوان گرديد، باعث كدورتي شد، به حساب كم تجربگي گذاشته و عفو بفرماييد. مطمين باشيد كه بنده نيز، هيچ ادعايي نداشته و به اين مسير نيز از ديدگاه يك محقق عاشق مي نگرم و اين راه را نشانه اي سرشار از لطف و دعوتي زيبا از سوي مهربان هستي مي دانم؛

 پاي در راه آن گذاشته و افسارم را بدان سپرده ام ( البته مشغول به مطالعه و تحقيق نيز هستم و از اساتيد ديگر نيز بهره و فيض مي برم  و در هر فرصتي، بواسطه رسالت و هدفي كه برداشته ام، تجربياتم را بدون هيچ قصد و غرض شخصي با دوستانم كه پيوندي شعوري با آنان برقرار كرده ام ، به ميان مي گذارم و لا غير. )‌و به اين سخن پيامبر كه به اندازه تعداد انسانها راه بسوي خدا هست معتقدم، منتها تفسير آنرا در اين عرصه كه عصر نور است و غليان آگاهي ـ (( براي انسانهاي مشتاق و شاهد؛ ( كساني كه در فراسوي زمان و وسوسه مردم اند )‌ و براي مسلمانان ( كساني كه تسليم محض هستند و عشقشان خدمت به خلق و آرمانشان به عمل است و نه به حرف؛ آرمان و رسالتي كه در آن خلق و توسعه جامعه اي بر مبناني ارزشهاي والاي انساني جلوه گراست. ))‌،‌ به نوع ديگري مي دانم و به اين موضوع رسيده ام كه آدمی بر روی زمین و در اين بعد از هستي ، از هر درجه ای از علم و آگاهی درباره ماهیت و معنای اعمال خود، برخوردار باشد باز هم جاهل است. چرا كه در قرآن آمده است: «‌ و در آن روز به اعمال خود علم خواهید یافت. »

پس نگران افکار و نیات خود باشیم و به اين سخن پيامبر بينديشم كه فرمودند: «‌ واي بر مسلمان از روزي كه غير مسلمانان در آداب مسلماني از آنان سبقت بجويند. »‌

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه سیزدهم آذر 1386   توسط  توحید   | 

 

                                             به نام بي نام او

 

همراه عزيز عبدالله جان، سلام

 

چه چیز ما را به ادامه این مسیر صعب وامی دارد؟...

آیا آدمی را جز سراب، امیدیست به آینده ای مبهم؟...

آیا انسان را معتقداتی است جز موهوماتی نخ نما؟...

با این همه...

مي بايست بدون تعلق و تعصب، این کوههای بلند و صعب را با چشمانی لبریز از امید و قلبی سرشار از ایمان و در وحدتي همگاني، در نوردیديم...       

گاهی باید بیاموزیم که بگذریم...

در عبور زندگی کنیم...

و بدانیم که رفتن تنها هجای بی ابهام و مکرر زندگیست...

 

گاهی باید بیاموزیم که بگذریم...

هرچند زخم خورده و مطرود...

اما رها از تعقل و قضاوت؛

که با پذيرش و بخششي بدون بازگشت،

زخمهایمان، روزی التیام خواهد يافت.

بياييم به اين انديشه ژرف رسيم كه:

مرداب تعقل و پرسشهاي بيمارگونه و بيشمارش را

جز مکش بی انتهای درد، انجام و انتهایی نیست...

 

سرانجام روزی در مي يابيم که تمام دلبستگیهايمان، به آنچه میراست، بوده است.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه ششم آذر 1386   توسط  توحید   | 

 

او از ازل در حـــرکــت

تــا ابـــد تـــکرار

***

مـــو جـــی خــا مــــــوش

مــوجی دیــگر نمـــا یــان

***

شـــکل را فــــرو ریـــــز

قــــا لــب بـشــــــکن

***

شـــکل ذهــن

قـــا لــب رویـا ی هستــی

***

از دریــا بشنــــو

تــرا نـــه راستیــن خلقـــت

***

کــــه دریــــا بــــود و هیــچ نبــود

و دریـــــا هســت و هیـــچ نیســت

***

 

ای درویش :  اگـــر با قدم هستی و من و ما بــر بســاط محبـت گام نهی سر انجام به فرعـون و ابلیس به پیوندی و جز ندامت و اضطراب و دعوی سودی نبری. اگــر با پای بی هستی و  بی من و مـایی در وادی محبـت  پای گـذاری بــه وحـدت و توحید حـق رسی و از درخت رضـــا و تسلیـــم  و تمکین برخوردار شوی . بــه هــوش باش تا قــدم نخستین را درست برداری.

 

***

َََََََََََََََََََسالها رفت وهنوز، يک نفر نيست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق، چه ها مي خواهي

صبح تا نيمه شب منتظري، همه جا مي نگري

گاه با ماه سخن مي گويي

گاه با رهگذران، خبر گمشده اي مي جويي

راستي گمشده ات کيست؟ کجاست؟

صدفي در درياست؟

نوري از روزنه فرداهاست

يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هيچ ندانست که بود خود

او هم به يقين آگه نيست

چون نمي داند کيست، چون ندانست کجاست

بشر خدائي است که لباس ژنده بر تن کرده است؛

ارباب کائنات است،

اما در لباس دريوزگي درآمده و به گدائي قرص نان گرد شهر مي گردد.

او سلطاني است که در مقابل خدمتکاران خود سر تعظيم فرو آورده،

يک زنداني، محصور در جهل وناداني خود.

او مي تواند آزاد باشد.

همه آنچه او بايد انجام دهد اين است که از زندان خود ساخته اش قدم بيرون بگذارد.

هيچکس بازدارنده او نيست مگر خودش.

کافي است که اينچنين اراده کند.

 

استاد جواد نوربخش 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه پنجم آذر 1386   توسط  توحید   | 

 

هر کس حقیقت را درون خود پنهان دارد، اما اندک کسانی به کانون وجود رخنه می کنند. غالبا در محیط پیرامون پرسه می زنند. محیط پیرامون در حوزه ی فلسفه است و جهش از پیرامون به کانون، همان چیزی ست که دین است.

دین نمی تواند کثیر باشد، اما فلسفه می تواند. به اندازه ی تعداد مردم فلسفه وجود دارد، زیرا فلسفه پرورده ی ذهن است و هر کس فلسفه ی خود را داراست. اما حقیقت یکی است. وجود درونی تو و وجود درونی من دو چیز جدا از هم نیستند. در کانون و هسته ی وجود، ما یکی هستیم. فقط در پوسته و سطح با یکدیگر متفاوتیم، مانند امواج یک دریا. در سطح، هر موجی از امواج دیگر جداست اما در اعماق، فقط دریا وجود دارد. دیگر هیچ موجی نیست. این تجربه ی دریاگونگی، این تجربه ی وحدت و یکی بودن، حقیقت است.

و حقیقت رهایی بخش است. تو را از بدبختی، از تمام درد و رنج ها، از مرگ، از ترس و از حرص و آز رها می سازد. تو را از همه ی مشکلات و دردسرها رها می سازد. گره همه ی مشکلات را می گشاید. در لحظه لحظه ی زندگی ات جشنی بر پا می دارد.

همین که از خواب زندگی بیدار شوی، تمام بدبختی ها و درد و رنج ها چنان پوچ، بی معنا، پیش پاافتاده و مضحک به نظر می رسند که در حیرت می شوی (( چرا و چگونه این همه عذاب می کشیدم، در حالی که همه چیز دروغین بود؟ هیچ چیز واقعیت نداشت، یک خیال و یک رویا بود.)) از این روست که عارفان دنیای ما را توهم و خیال می دانند. ـــ  استاد اشو

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم آسمیتا

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه سوم آذر 1386   توسط  توحید   | 

 

به نام بي نام او

 

 سلام بر رهروان عشق،

و سلامي از جنس آگاهي و عشق بر همراهان عزيز،

دوست گرامي .......

 

آیا می خواهی پرسش کني؟

یا می خواهی به پاسخ برسی؟

زیرا اگر بخواهیم فقط بپرسیم،

هرگز به پاسخی نمی رسیم،

 

انسان همواره چيزي كم دارد،

زيرا او بي آنكه خود را بشناسد، خواهشهايي دارد،

او مي خواهد چيزي بشود،

بي آنكه هستي خويش را بشناسد،

و اين عبث است.

 

ابتدابايد خود واقعي را بشناسيم،

و گرنه، رنج و عذاب در پي خواهد بود،

 

شدن، عذاب است،

و تنشي مدام با خود به همراه دارد؛

بين آنچه كه هست و آنچه كه بايد باشد-

اشتياقي است ناممكن.

 

اينجانب در خدمت اساتيد و مشاوران بزرگ راه عرفان قرار داشته و دارم و از هركدام از آن عزيزان كسب فيض و معرفتي نموده و مي نمايم؛

منتها هميشه گمگشته اي داشتم و هيچگاه و هيچگاه و در هيچ موردي نه تعصبي داشتم و نه قضاوتي مي كردم و نه طرح پرسشي؛

همه سووالات بيمارگونه هستند و متضاد،  

برخاسته از عقل ( علق ) و ذهن و فكر ( كفر )‌هستند و بس.

 

استاد طاهري نيز كه هم اكنون در خدمتشان هستم بطور معجزه آسايي، شاه كليد را در اختيار رهرواني كه از ديده دل به هستي و خلقتشان مي نگرند، قرارمي دهند و عاملي به تمام معنا بوده و با تكنيكهايي بسيار كاربردي، مسير كمال را هموار و روشن مي نمايند.

 

براي قرار گرفتن در مسير عرفان كمال و نه قدرت،

براي شناخت حقيقت وجودي خود و ارتباط بين اجزاي هستي رمزآلود خداوند،

 

بي آنكه بخواهي چيزي بشوي،

و بتواني

خودت را كشف كني و قابليت كشف واقعيت و فهميدن راه ازبيراه را پيدا نمايي؛

و چشم و گوش دلت  بيناد گردد و شنوا؛

البته نه براساس الگوي ديگران،

بلكه همانطور كه هستي.

 

بي هيچ ايده آلي،

بي هيچ قضاوتي،

بي هيچ سرزنشي.

دیگر مجاز به پرسیدن نیستی-

زیرا پاسخ در ساحت آن آگاهی است

که در آن، هيچ پرسشی قد علم نمی کند،

یا همه پرسشها از ریشه بیرون آورده و دور انداخته شده اند.

 

واقعيت را در نهايت عرياني اش، ببين و لمس كن.

اين پيام را دعوتي ديگر تلقي نما از سوي هستي بي چشمداشت خداوند.

 

پاي در راه كمال حقيقي قرار بده و ديگر هيچ مپرس،

شاهد باش،

تسليم لحظه اي باش و ذهن پرسشگر را با اعتماد و توكلي ژرف، خاموش كن.

 

آنگاه كيفيت زندگي ات به كلي دگرگون مي شود،

آنگاه سر تا پا قرار مي گيري،

نور مي شوي و سرشار از آرامش الهي،

شكوفا مي شوي و شمعي براي رهجويان طريق عشق و بيداري.

 

شكوفايي و همه خوبيها؛ در قرار و آسودگي است و

تنها در آگاهي است كه خود و خدايمان را خواهيم شناخت.

 

در پناه الله دريا دل باشيم ودل انديش.

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه یکم آذر 1386   توسط  توحید   | 

 

به نام بي نام او

 

عزيزي، پرسشي در مورد تفاوت بين آگاهي و دانش را مطرح نمود كه:

 

ذهن، موضعي كردن آگاهي است،‌

و آگاهي را مي توان در هر عضوي از بدن جاي داد.

ما بطور معمول محل آگاهي را در سر فرض كرده ايم،

موضعي كردن آگاهي به معناي منجمد كردن آگاهي است،

و وقتي، آگاهي از جاري بودن، كه لازمه آن است، مي افتد،

ديگر آگاهي بمعناي واقعي كلمه نيست.

اتصال و مراقبه يعني: آگاهي به معناي اصلي آن.

وقتي موضعي از بدن را محل آگاهي فرض مي كنيم؛

آن عضو دچار تنش و بيماري مي شود.

بدين سان، اعضاي ديگر بدن، وزني مرده به حساب مي آيند.

اما با آگاهي متاملانه و جاري و سرشار،

همه چيز بكلي دگون جلوه مي كند:

همه بدن، زنده، حساس و آگاه و سرانجام بي وزن مي شود.

تنشها بدون قالبهاي منجمد آگاهي نمي توانند دوام بياورند.

آگاهي سيال و جاري،

با هر جنبشي، مدام تنشها و اضطرابها را مي شويد و مي برد.

فقط زماني كه همه بدن زنده شود،

به تدريج مي تواني آگاهي كيهاني را پيرامون خويش احساس كني.

آگاهي منجمد و آگاهي احاطه شده با حجمي مرده،

چگونه مي تواند كاينات را احساس كند؟

 

اكنون انسان بيش از هر زماني درباره انسان مطلب مي داند،

با وجود اين هيچ مشكلي حل نمي شود.

به نظر مي رسد كه چيزي در اساس اشتباه شده است،

و اين اشتباه در خودآگاهي كذايي رخ داده است.

 

همه دانش ما از تحليل مشتق مي شود،

تحليل، از نفوذ به اعماق آگاهي عاجز است.

شيوه تحليل به درد ماده مي خورد،

يا به درد اشياء،

زيرا اين امور دروني ندارند،

اما آگاهي، اندروني انسان است،

به كارگيري شيوه تحليل در رابطه با آگاهي، غلط است.

آگاهي را نمي توان به عين خارجي تبديل كرد؛

ذات آگاهي درون نهادي ست،

هستي آگاهي، درون نهادي است،

بنابراين، نبايد رهيافتي خارجي به آگاهي داشت،

زيرا در آنصورت، هرچه درباره آگاهي دانسته شود، درباره آگاهي نيست.

به آگاهي بايد رهيافتي از درون داشت-

شيوه دستيابي به اين مهم، مراقبه و اتصال است؛

مراقبه، ‌دلمشغولي به كل است، نه به اجزا،

مراقبه، ‌انفسي است و نه آفاقي،

مراقبه، امري ناعقلاني يا فرا عقلي است، عقلاني نيست،

مراقبه،‌عرفاني ست، علمي نيست.

 

دانش درست درباره آگاهي فقط بواسطه مراقبه حاصل مي شود و الباقي

فقط آشنايي سطحي است.

و اساسا نادرست است،

زيرا منبع آن مغلطه آميز و مسموم است.

 

استاد اشو

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه یکم آذر 1386   توسط  توحید   |