تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

به نام بی نام او

 

اشتیاق به کل و پیمودن مسیر کمال، در ذات همه اشیا اعم از جاندار و بی جان قرار دارد.

اما فقط در انسان است که این اشتیاق به آگاهی رسیده است.

شوق هرکس با توجه به آگاهی های کسب کرده از فضای قبل از خلقتش و همچنین فضای فعلی زندگی اش و عواملي ديگر، بسیار متفاوت بوده و درجات کم و زیاد بودن همین اشتیاق است که او را به تنش می اندازد.

این تنش که از بازیهای ذهن و دیدگاه عقل نشات می گیرد؛

با گذشت زمان بعنوان یک عامل بازدارنده و یک چرخه معیوب در ضمیر ناخودآگاه ( ناهوشیار ) فرد قرار گرفته و او را دچار قضاوتهاي غلط، حسادت، كبر، خودبرتربيني و... مي نمايد.

 

انسان فعلي  كه باورها و ديدگاههاي فعلي اش، ناشي از تعصبات غلط و القائات جامعه و دين ظاهري اش مي باشد، بدون تفكر و كوركورانه يك سري اعمال عبادي و مناسبتهاي اجتماعي را از روي رفع تكليف و بدون دل سپردن و كشف رمز كردن و ... انجام مي دهد كه نتيجه آن سلب آرامش و قرار از وي بوده و پوچي و بيهوده انگاشتن كل راه را همراه خود مي كند.

انسان عصر حاضر، بدليل عدم اعتمادش به هوشمندي كل ( خداوند )  و تسليم خود به ذهن و منطقش، بيقرار مي گردد.

 

كسي كه بتواند دايما در ارتباط با اين شبكه قرار گيرد،

تمامي اعمالش، حالت مراقبه و نيايش به خود مي گيرد،

‌التيام مي يابد و التيام يافتن،

در مسير كمال، طي طريق كردن است و

قرار گرفتن در اين مسير، تجربه كل شدن را به ارمغان مي آورد.

 

كل شدن و انجام امور الهي در اين ساحت از هستي با خودآگاهي شخص به خويشتن عملي گريده و به نظر اين حقير و با توجه به تجارب گوناگون، دستيابي به اين مهم از طريق اتصال با شبكه هوشمند رحمانيت الهي  كه از آموزه هاي استاد طاهري مي باشد، ميسر مي شود.

اتصال مذكور بسيار كاربردي بوده و به ظلمت ناخودآگاهي مان نقاب مي زند و آنرا به روشنايي تبديل مي كند.

 

در پناه الله، دريا دل باشيم و دل انديش.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه سی ام آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

یکی از مسائل مهم جهان امروز، مسئله آزادی است. گویی بشر امروز هر چه می کند برای رسیدن به آزادی است. بنابراین بسیار لازم است که ما آزادی را تعریف کنیم .

آزادی چیست؟ آزادی یک احساس است که از اعماق دل انسان بر می خیزد و میل به برون افکنی دارد. آزادی قدرتی است که بشر را وامی دارد تا هر آنچه که در درون خود دارد در عالم بیرون به ظهور بکشاند. در واقع آزادی همان ارادۀ به ظهور است. ظهور احساس، ظهور اندیشه، ظهور بیان و ظهور اعمال.

و ترمینال نهایی این ظهورها ( احساس، اندیشه، بیان) عمل بشر است. هر شرایطی که بشر را در این ظهور، محدود کند ایجاد کننده احساس اسارت است. و اگر همیشه دین برای بشر مفهومی جز اسارت نداشته به این دلیل بوده است که احکام دین همیشه بشر را دعوت به محدود کردن اعمال خود ( تقوا و خویشتن داری ) کرده است و همین امر در تضاد با آزادی عملی و اراده به ظهور در بشر است. آزادی یک نیاز ذاتی بشر است زیرا بشر تنها در ظهور احساس و اندیشه و بیان و عمل خود است که احساس وجود می کند و وجود خود را در جهان درک و باور می کند.

اما این ظهور در کجا اتفاق می افتد؟ این ظهور در جهان بیرون از فرد که شامل اشیاء، طبیعت وانسانهای دیگر است اتفاق می افتد و همین امر ظهور بشر را در جهان دچار محدودیت می کند زیرا هر آنچه که در جهان وجود دارد دارای موجودیتی است و هر چه این موجودیت فعال تر و زنده تر باشد، اراده به ظهور در مقابل آن محدودتر خواهد شد. بطور مثال آزادی یا اراده به ظهور یک بشر در مقابل یک شئی و طبیعت و یک موجود زنده و نهایتاً انسان متفاوت خواهد بود.

یک شئی به سبب اینکه بی جان است و خود اراده ایی برای ظهور بالقوه از خود ندارد کاملاً تسلیم ارادۀ بشر خواهد شد و بشر در قبال آن کاملاً خود را آزاد احساس می کند اما چنین آزادی در قبال یک بشر دیگر وجود نخواهد داشت زیرا او نیز دارای ارادۀ به ظهور است و همین امر آزادی را در قبال وی، محدود می کند. بنابراین جهان بیرون به همان اندازه که باعث ایجاد احساس و اندیشه و انگیزه عمل در بشر می شود، میزان آزادی و ظهور و بروز اراده در بشر را محدود می کند و همین حقیقت نشانگر این است که آزادی بیرونی برای بشر دارای حدی است  که این حد یا توسط قوانین طبیعی مشخص می شود و یا توسط قوانین فرهنگی و حکومتی که در هر جامعه وجود دارد.

بطور مثال تن هر بشری برای ادامه حیات خود دارای قوانینی طبیعی و فیزیولوژی است که همین قوانین، محدود کننده آزادی در قبال نیازهای تن است. مثلاً اگر فردی خوردن خود را تحت این قوانین، محدود نکند مبتلا به بسیاری از بیماریها می شود و این بیماریها شرایط جبری را برای وی پدید می آورند که او را از همان آزادی ابتدایی نیز محروم می کنند.

یا اگر کسی در ارضای غریزۀ جنسی، خود را آزاد بگذارد مبتلا به بسیاری از بیماریهای جنسی و عقیم شدگی خواهد شد که همین امر آزادی را برای وی مبدل به ضد آزادی می کند. و یا اگر فردی بر خلاف قوانین فرهنگی و حکومتی جامعه خود عمل کند و از حدی که توسط این قوانین برای آزادیش در نظر گرفته شده، تجاوز کند، مجازات می شود که این مجازات که  میتواند زندان باشد او را ازهمان آزادی داده شده ابتدایی، محروم می کند.

بهرحال بشر برای ارضای نیازهای خود نیازمند جهان بیرون است که همین امر وی را مجبور می سازد تا چه بسا علیرغم میل باطنی خود ازقوانین طبیعی واجتماعی حاکم بر تن وجهان بیرون تبیعیت کند زیرااگر چنین نکند و برآزادی بیرونی خود پافشاری کند. این آزادی مبدل به ضد آزادی خواهد شد واسارتهای نوینی را برایش پدید خوهد آورد زیرا قلمرواین آزادی دنیاست وچون دنیا محدوداست پس آزادی دنیوی نیزنمی تواند نامحدود باشد. اگر آزادی بیرونی همان تعین بخشیدن به خواسته ها و امیال و آرزوها ست سالهاست که بشر بواسطه علم وتکنولوژی توانسته است بر بسیاری از این خواسته ها دست یابد اما همین علم وتکنولوژی در عین اینکه بشر را از بسیاری از اسارتهای دنیوی رهانیده. اما خود، نیازها و اسارتهای جدیدی را برای بشر پدید آورده است.

بطور مثال کشور آمریکا یکی از کشورهایی است که به مردم خود آزادی دنیوی داده است و بواسطه تکنولوژی مردم این کشور توانسته اند از بسیاری از اسارتهای دوران گذشته، برهند اما حال مردم این کشور در اسارت تکنولوزی قرار گرفته اند. مثلاً یک امریکایی اگر اتومبیل نداشته باشد احساس نابودی می کند و تمامیت احساس وجود وی وابسته به میزان درآمدی است که دارد که این اشّد اسارت یک انسان است. انسانی که در اسارت پول قرار گرفته است. همين تفكر در ممالك در حال توسعه با رشدي غلط در حال پياده سازي است. پس هر چه انسان در دنیا آزادتر باشد این آزادی مبدل به اسارتهایی می شود که بشکل بیماری، عادات و...... وی را زنجیر می کند.

اما آزادی مانند هر معنای دیگری دارای دو وجه است: آزادی درونی و آزادی بیرونی، آزادی باطنی و آزادی ظاهری. اگر آزادی دنیوی تنها در کسب دنیای بیشتر ایجاد می شود آزادی درونی در پرهیز از دنیا، ایجاد می شود.

آزادی دنیوی در تضاد با آزادی درونی (باطنی ) است. انسان هر چه در دنیا آزادتر باشد آزادی درونی خود را که حاصل تقوا و خویشتن داری است از دست می دهد زیرا آزادی دنیوی انسان را به سمت وابستگیها و اسارتهای وگناهان دنیوی می کشاند و همین امر معنویت را که ایجاد کنندۀ احساس آزادی باطنی است از بشری می ستاند. اگر امروزه بشر بیش از هر زمانی فریاد آزادی سر داده به این دلیل است که بیش از هر زمانی اسیر دنیا شده است و معنا را از دست داده است و همین احساس اسارت درونی است که وی را اینچنین به فریاد کشانیده است. بهرحال پر واضح است که بشر امروز بسیار آزادتر از بشر دیروز، در دنیا زیست می کند اما اینکه چرا امروز بیش از هر زمانی بشر خواهان آزادی است خود گویای حقیقت ذکر شده است.

آزادی باطنی و درونی حاصل معناست و آزادی بیرونی حاصل دنیاست. آزادی باطنی بشر را از آزادی دنیوی و بیرونی، بی نیاز می کند اما آزادی بیرونی روز بروز انسان را بیشتر در اسارت دنیا قرار می دهد اسارتی که بشر را وا می دارد تا برای رسیدن به آزادی دنیوی، دنیای بیشتری را برای خود فراهم کند اما متأسفانه هیچگاه این اسارت پایان نمی یابد. زیرا تنها راه  رهایی از اسارتهای دنیوی، رو به معنا کردن است نه کسب دنیای بیشتر.

دین حقيقي همیشه انسان را از افسار گسیختگی غرایز نفسانی بر حذر داشته است و بشر را امر به تقوا در پایین تنه ( شکم و زیر شکم ) کرده است که حاصل چنین تقوایی، آزادی باطنی است آزادی که در با لا تنه ( فکر و احساس ) اتفاق می افتد. هر چه انسان خود را در پایین تنه آزادتر بگذارد آزادی بالا تنه ( فکر و احساس ) خود را از دست می دهد و دچار حقارتهایی فکری و احساسی می شود. حقارتهایی که به شکل تعصبّات فرقه ایی، نژادی و مذهبی و کینه و بغض قلبی بارز می شود.

آزاد اندیشی حاصل آزادی باطنی است. آزادی باطنی به دل انسان وسعت می بخشد وسعتی که حاصل آن محبت به دیگران است. اما انسانهایی که در جستجوی آزادی دنیوی یعنی آزادی در پایین تنه خود هستند انسانهایی حقیر و خود خواه و متکبرند که تنها به منافع خود می اندیشند و برای رسیدن به این منافع از هیچ ظلمی فرو گذار نمی کنند. اگر امروز نژاد پرستی و خرافات و تعصبات فرقه ایی و مذهبی در میان اقوام و ملت ها اینچنین شایع شده به سبب این است که بشر بواسطۀ تکنولوژی چنان اسیر دنیا گشته است که تمامی معنای خود را از دست داده. اینان همان کسانی هستند که هیچ اعتقاد و اندیشه ایی را بر خلاف خود نمی پذیرند.

همۀ آزاد اندیشان در طول تاریخ انسانهایی مؤمن و با تقوایی بوده اند. شما هیچگاه نمی توانید بشری هرزه و فاسد و دنیا پرست را بیابید که دارای فکری آزاد و قلبی بدون کینه و بغض باشد.

تفکر و عشق و محبت حاصل آزادی باطنی است و آزادی باطنی نیز حاصل تقواست. تعصبات کور و خرافات و کینه و نفرت نیز حاصل آزادی ظاهری و یا دنیوی است.

حال هر کس می تواند آزادی دلخواه خود را انتخاب کند.

استاد خانجانی 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

در دستور زبان عرفان، فعل " بودن " این گونه صرف می شود:

من نیستم

تو نیستی

«‌‌ او هست »

من و تو، نيستِ هَست نُماييم و او هَستِ نيست نُما

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

هستي هست

و جز هستي، چيزي نيست.

هستي ، خداست.

خدا، واحد كثير است.

خدا، همه چيزهاي غير خدا نيز هست.

هيچ چيز، خدا را از غير خدا جدا نمي كند.

همه آن چيزهايي كه ما غير خدا مي ناميم، ظهور و ظاهر خداوند است.

خدا چنان آشكار است كه پنهان مي نمايد.

خدا نور است؛

نه رنگ دارد، نه شكل،

اما همه رنگها و شكلها در پرتو نور

 رويت مي شوند.

نور، نامرئي است، اما هنگاميكه با تاريكي مي آميزد مرئي مي شود.

خدا وقتي ديده مي شود كه در

 حجاب مي رود.

جهان، حجاب است.

خدا در جهان ديده مي شود.

خيالات ما،

ذره هاي زنده روشنايي اند

كه در تاريكي هاي عجز ما از

شناخت خدا مي درخشند.

 

 

همه پديده ها،

صورت اند.

صورت ، وجود حقيقي ندارد.

صورت، بازيها و دلبريهاي

وجود حقيقي است.

يك آدم، يك درخت، يك پروانه، تكه اي ابر،

خورشيد،ماه، همه صورت اند.

صورتها به حباب مي مانند.

حبابها، وجودي مستقل از دريا ندارند.

حبابها، حاصل بازيها و جوششهاي دريايند.

حبابها پديدار مي شوند و ناپديد مي شوند.

وقتي حبابي ناپديد مي شود،

 معدوم نمي شود؛

زيرا هرگز هستي نداشته است تا اكنون هستي اش را از دست بدهد.

او پيش از آن در دل دريا غنوده بود،

اكنون نيز در دل دريا غنوده است.

ما همه از خداييم و به خدا باز مي گرديم.

نگاه بي اعتناي خود را به بنفشه هاي كنار راه بگردانيم؛

خداوند را در لابه لاي بنفشه ها مي يابيم.

 

 

اگر بتواني نغمه اي شو،

 

اگر بتواني پاره اي از شادماني هايت را با ديگران

 

 سهيم شوي،

 

اگر بتواني خود را با ديگران قسمت كني،

 

همين كافيست، تو به منزل رسيده اي.

 

ما موجوداتي تنگ نظر و حقيريم،

 

زيرا از سهيم كردن ديگران در

 

 شادماني هاي خود عاجزيم.

 

اين بزرگترين خسران زندگي انساني است.

 

انسان احساس بدبختي و درماندگي مي كند،

 

زيرا چشمه عشقش را با گل بخل و

 

تنگ چشمي بسته است.

 

اگر گذشتي داريم،

 

براي آن است كه بيشتر بگيريم.

 

ما از بخشيدن عاجزيم؛

 

معامله مي كنيم.

 

با تمام وجودت ببخش؛

 

هرآنچه مي تواني ببخش.

 

آوازت را در گلو خفه نكن،

 

آن را با تمام وجودت بيرون بده.

 

به پرندگان نگاه كن كه صبحها چگونه مي خوانند؛

 

آنها در بند اين نيستند

 

كه كسي آوازشان را مي شنود يا نه.

 

آنها نمي خوانند تا چيزي بدست آورند.

 

آنها آواز مي خوانند

 

فقط براي اينكه آواز خوانده باشند.

 

آنها مي خوانند زيرا نمي توانند شادماني شان را

 

احتكار كنند.

 

خورشيد طلوع كرده است،

 

صبح آمده است،

 

شب دامن سياهش را برچيده و رفته است،

 

و پرندگان آواز شده اند،

 

رقص شده اند،

 

شور و سرمستي شده اند،

 

شعله ور شده اند.

 

 

اين است شيوه درست زندگي:

 

زيستن، شادمانه زيستن، سهيم شدن، عشق ورزيدن.

 

زندگي را با ديگران قسمت كن،

 

نان را با ديگران قسمت كن،

 

آواز را با ديگران قسمت كن،

 

شعر را با ديگران قسمت كن،

 

خود را باهمگان قسمت كن و بدين سان،

 

 خود را در هستي منتشر كن.

 

 

 

برخيز،

 

 

باز كن پنجره را

 

و به مهماني آواز كبوتران برو.

 

زندگي پشت پنجره تو مي خواند

 

الهي !

 

چراغ بصيرت را تو در دلم افروختي؛

 

دلم زيادي ست.

 

همه كارهاي كارستان را تو كردي؛

 

جهد من زيادي ست.

 

تو بودي و بس؛

 

بود من زيادي ست.

 

از بود من بلا خيزد و جفا.

 

بود تو همه عطا است و وفا.

 

اي خوبي آشكار و اي كرم هويدا!

 

ناكرده گير آنچه از من سر زده است؛

 

آن كن كه تو را سزاست.

 

چگونه مي توانم دوستت نداشته باشم؟

 

تو عين دل مني.

 

خود را كه مي جويم،

 

تو را مي يابم.

 

تو را كه مي جويم، خود را!

 

 

روز ازل در عهد ازل ، قصه اي رفت ميان دل و جان؛

نه آدم و حوا بود نه آب و گل؛ حق بود حاضر ، و حقيقت حاصل؛

قصه اي كه كس نشنيد به آن شگفتي، دل سائل بود و جان مفتي؛

دل را واسطه اي در ميان بود و جان را خبر عيان.

هزار مسئله پرسيد دل از جان- همه متلاشي.

در يك حرف، جان همه جواب داد، در يك چشم بر هم زدن.

 نه دل از سوال سير آمد و نه جان از جواب.

نه سوال از عمل بود و نه جواب از ثواب.

هرچه دل از خبر پرسيد، جان از عيان جواب داد؛

دل به عيان بازگشت و خبر را در آب شست.

حال ، اگر طاقت شنيدن داري، بشنو؛

ورنه به انكار مشتاب و خموش باش.

دل از جان پرسيد:

" وفا چيست؟ فنا چيست؟ بقا چيست؟ "

جان جواب داد:

" وفا، عهد دوستي را ميان در بستن است.

فنا، از خودي خود رستن است.

بقا به حقيقت حق پيوستن است.

دل پرسيد:

" بيگانه گيست؟ مزدور كيست؟ آشنا كيست؟ "

جان جواب داد:

" بيگانه، رانده است.

مزدور بر راه مانده است.

آشنا، خوانده است.

دل پرسيد:

" عيان چيست؟ مهر چيست؟ ناز چيست؟ "

جان جواب داد  :

" عيان، رستاخيز است.

مهر، آتش است كه به خون آميخته.

 ناز، نياز را دست آويز است "

دل گفت:

" باز هم بگو.

جان گفت:

" عيان با بيان بدساز است.

مهر با غيرت انباز است.

آنجا كه ناز است، قصه دراز است.

دل گفت:

" بيش تر بگو.

جان گفت:

" عيان شرح نپذيرد.

مهر خفته را به راز گيرد.

نازنده به دوست، هرگز نميرد.

دل از جان پرسيد؛

" كس به خود به اين روز رسيد؟ "

جان جواب داد:

" من اين از حق پرسيدم،

حق گفت:

يافت من به عنايت است.

پنداشتن كه به خود،‌ مي توان به من رسيد، جنايت است.

اين قصه ميان دل و جان منقطع شد؛

حق سخن در گرفت و دل گوش شد؛

قصه مي رفت تا سخن عالي شد و مكان از شنونده خالي.

دل در قبضه كرم است و جان در كنف حرم.

نه از دل نشان پيدا، نه از جان اثر.

سر تاسر قصه عاشقي همين است

 

 

الهی !                                            

راهم نمای به خود ،

و باز رهان مرا از بند خود.

 

الهی !

به هر صفت که هستم ،

خواست تو را می شناسم .

به هر نام که خوانند مرا ،

عاشق تو هستم .

تا جان در بدن دارم ،

از کوی تو بیرون نمی روم .

 

الهی !

محنت من بودی ،دولت من شدی .

اندوه من بودی ،راحت من شدی .

داغ من بودی ، چراغ من شدی .

زخم من بودی ،مرهم من شدی.

 

 

الهی ، الهی ، الهی !!!

 

همه تو را می خواهند ،

 

تو چه کسی را می خواهی ؟؟؟

 

 

جهان، حديث نفس خداوند است.

خداوند فقط با خود سخن مي گويد،

نه با چيز ديگر.

زيرا جز او چيزي وجود ندارد.

خداوند با خود سخن مي گويد،

جهان پديدار مي شود.

 وقتي خدا با خود سخن مي گويد،

در نفس او،

ابر و باد و باران و آدم و گياه و ستاره

شكل مي گيرند.

پديده ها، كلمات خداوندند.

كلمات خداوند، نامحدودند.

پديده ها، حاصل امر« كن » اند.

امر « كن »، كلمه است.

هيچ پديده اي از قلمرو امر « كن » بيرون نيست.

خداوند، درآيينه كلمات خود، خويشتن را به تماشا

 نشسته است.

ا زغارهاي خواب آلوده ذهن بيرون بياييم؛

كاخ روشني و سبكبالي را در

 آشيانه دل بنا كنيم.

 

هر پديده اي،

كلمه اي از كلمات خداوند است.

خداوند

بواسطه پديده ها،

با تو سخن مي گويد.

وقتي در آستانه جهان مي ايستي

و به همه كلمات خداوند گوش مي سپاري،

سمفوني باشكوه هستي را مي شنوي.

جهان،موسيقي است.

بهار از راه مي رسد

و گلبرگهاي گلهاي هوسباز بي ميوه را به دست باد مي پراكند.

 

هر چيزي كه هست،

اسمي خاص از اسمهاي بيشمار

خداوند است.

همه اسمهاي خداوند مسمّايي واحد دارند.

آن مسمّاي واحد، خداست.

آن مسمّاي واحد تويي.

پرنده اي كه صبح لب بام تو

مي نشيند، يكي از اسمهاي خداوند است.

اسمي از اسمهاي تو.

تو با ديدن آن پرنده، اسمي از

اسمهاي خداوند را صدا مي زني؛

خود را صدا مي زني.

چشم تو مدام به چيزها مي افتد،

بنابراين تو مدام خدا را مي خواني،

بي آنكه خود بداني.

او مدام در برابر چشمان تو ظاهر مي شود،

بي آنكه تو متوجه شوي!

اما خود را نمي بيني!

خواب از بند خاك رها مي شود،

در رگهاي درخت جاري مي شود،

و در برگهاي سبز بيشمار مي رقصد.

 

 

الهي هرچه از تو رسد نيكوست.

تو دوست مني .

هرچه از دوست رسد، احسان است.

گله از دوست، جرم است و جنايت.

براي من شادي و غم يكسان است.

 

سبب را ببين،

اما در سبب نمان

در سبب ماندن شرك است.

از سبب بگذر، تا به مسبب رسي.

عارف را چشم نه بر لوح است و نه بر قلم.

عارف، عطشي دارد دمادم

 

الهي !

 

سزاها را تو ساختي،

 

نواها را تو خواستي؛

 

نه از كس به تو،

 

نه از تو به كس،

 

همه از تو به تو.

 

همه تويي و بس.

 

مرا از من بشوي تا تو ماني و بس.

 

 

الهي !

 

راهم نماي به خود،

 

و باز رهان مرا از بند خود .

 

بايزيد بسطامي، خود را ترك كرد،

به وصال حق رسيد.

او در آيينه جان خويش نظر كرد،

خدا را در آيينه يافت.

بايزيد شهود كرد كه او تجلي بي پايان و تكرار ناپذير خداست.

تنها معدودي از آدمها به مقام شهود

حق در آيينه جان خويش مي رسند.

همه انسانها بالقوه واجد اين

استعداد هستند.

اما در بسياري از آدمها صفات عالم صغير،

خور و خواب و تفرقه – چيرگي مي يابد.

اما خداي گونه گان به

مقام بي مقامي مي رسند.

آنها وحدت محض عارفانه اند،

فهم عاشقانه اند،

رهايش ناب اند،

رسته از قيودند،

عينيت تجلي حق اند،

جامع صفات متضادند،

مهار گسيختگان همه توان دروني اند.

مقام اينان را نمي توان در زبان متعارف بشري بيان كرد.

نور اينان مدام مي تابد،

چشم نابيناي زمان از ديدن نور

 اينان عاجز است.

آنگاه كه بار جديتهاي احمقانه را از دوش دل برداريم،

كلماتمان، شادمان و سبكبال، بر

 امواج زمان مي رقصند.

 

 

زندگي، خيال است و صحنه نمايشي عظيم.

زندگي خيال است، اما خيالي نيست.

ما بازيگران صحنه نمايش عظيم

زندگي هستيم.

آگاهي از حقيقتِ خيالي و نمايشيٍ زندگي،

پر و بال روح را براي پروازي يكه و تماشايي مي گشايد.

بي عملي د رعمل،

 آرامش در جنبش،

و جاودانگي و ثبات در حركت جوهري

جهان، همين حقيقت است.

هرچه جز اين، رودي از روياهاست.

در حقيقت، دنيا رويايي بيش نيست.

به تعبير ابن عربي:

« هستي، خيال است.

اين خيال ، حق است.

كسي كه اين نكته را بفهمد،

اسرار حقيقت را فهميده است. »

فقط بايد نسبت به خيال بودن آن آگاه باشيم.

اين آگاهي، بنياد زندگي ما را دگرگون

مي كند، مدار و هسته مركزي حركت

مي كند و از تن به روح انتقالي

صورت مي گيرد.

شب پره هاي لطيف خيال،

بالهايي محكم و استوار در مي آورند

و در آسمان غروب پَر مي كشند

 و مي روند.

 

 

خود را از ديگران كمتر دان .

خلق را به خير خود اميدوار گردان .

به چشم حقارت در هيچكس منگر.

دنيا پرست مباش .

سبكبار و آزاده باش .

حريص مراقبه ونيايش باش .

زبان به دشنام مگشاي .

با نيكي و نيكويي ، دلها را اسير خود كن .

كسي را به افراط ستايش مكن .

تا نخوانندت ، مرو .

مفروش آنچه را نخرند .

در گذار تا در گذرند.

آنچه ننهاده اي ، بر مدار .

ناكرده را كرده مدان .

لاف گناهان خود را مزن .

از داده خدا بخور و به ديگران بخوران .

براي مال، سخن خود را مفروش .

امانت نگاه دار .

از صحبت فرو مايگان بپرهيز.

غم دل با كسي گوي كه از غمت بكاهد .

دوستان رابه عيبشان آگاه كن .

سلاحي بساز از سخاوت و مدارا.

دل پاك دار تا به مراد دل رسي .

به عيب خود بينا باش.

به ديدار زنده و مرده برو.

خلوت را دوست بدار.

داشته هايت را با ديگران تقسيم كن .

بكوش تا دوباره متولد شوي .

گوهر مي خواهي ؟ دل دريايي طلب كن .

هيچكس از جوي حقيري كه به مردابي

 مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد .

 

وحدت وجود 4-2

 

يكي از وجوه حكمت، وجه نظري آن است؛

در اين وجه، حكيم با چشماني باز، مي بيند و اين ديدن، عين آگاهي است.

و درآن بواسطه ديدن،‌ حكيم با معلول يكي مي شود.

كم هستند افرادي كه مي توانند ببينند.

 

انسانهايي كه از فراز مي نگرند و در آگاهي و عشق اوج گرفته اند، ‌حكيم هستند.

هر چشمي، بينا نيست؛

براي بينا شدن، بايد تربيت شد، تزكيه شد تا بتوان خدا را در هرچيزي مشاهده كرد؛

بد آموزيهاي بسياري براي واژه خدا صورت گرفته است.

براي اذهان شرطي شده اين فهم از معناي واژه « خدا »‌ قابل فهم نيست.

زيرا اين افراد دايما بوسطه دانسته ها و باورهاي غلط ذهني اشان،

در حال نتيجه گيري هستند.

 

وقتي ما حق هر شي و موجودي را ادا نماييم؛

يعني فراموش نمي كنيم كه آن شي  و موجود يك آيه و نشانه است.

 

با توجه به پنجره اي كه ما از آن به زندگي نگاه مي كنيم؛

واژگان و نحوه تفسير و تعبيرمان از زندگي تغيير مي كند.

تعبير يك دانشمند از واژه پر معناي « عشق »؛

فعال شدن آنزيمها و هورمونهايي در بدن است.

چون ابزار و پيش فرض هاي او خاص هستند؛ 

وي از دريچه اي خاص به زندگي مي نگرد.

 

با عوض شدن نظرگاهمان به زندگي؛

وقتي به گلي مي رسيم؛

مي گوييم: من به آيينه نگاه مي كنم .

ادا كردن وظيفه امان به شي و هر موجود؛

يعني ديدن و فهم اين موضوع كه همه چيز درهستي « آيينه »‌ است.

هيچ زنگاري به هيچ شي اي نمي رسد و زنگار فقط در نگاه ماست.

بيرون خبري نيست و هرچه هست در درونمان است.

 

بنابراي وقتي سخن مي گوييم؛

نترسيم كه مسخره امان كنند.

فديسان و عارفان واهمه اي ندارند؛

چون در نظر مردم ساكن نيستند و در دل خدا ساكن هستند.

 

سهراب عزيز مي گويد:

« برگي از شاخه افكار چيدم و گفتم: آيتي بهتر از اين مي خواهيد. »

 

ما هنوز به بي كرانگي يك سلول نرسيده ايم؛

به همان اندازه كه يك سلول از درون خودش بزرگ است،

كاينات از بيرون بزرگ هستند.

 

ذهن كم انديش را كنار بگذاريم و با دلمان با خدا و هستي « انس »‌ بگيريم،

تا به حيرت در حيرت برسيم.

تنها انس است كه سرچشمه رسيدن به آگاهي حقيقي است،

نه ذهن و نه عقل.

 

قلب مسكن عشق، خدا و هستي است.

قلب سرالاسرار الهي است كه با ذهن فهميده نمي شود و تجزيه و تحليل نمي شود.

هر رازي را فقط مي توان با قلب كشف و شهود كرد.

قلب همه ناشناختني ها را در بر مي گيرد.

 

«‌ من » در آسمان و زمين نمي گنجد و فقط در قلب جاي مي گيرد؛

« من » چيزي نيست؛ جز تجلي خداوند در همه صورتها.

در مراقبه مي توان فاصله هاي نوري را پيمود.

عقل فقط مي تواند « صغري و كبري »‌ كند؛

بايد پيش فرضها را به آن بدهيم تا بتواند نتيجه گيري كند.

ذهن يك بايگاني براي اطلاعات است.

عقل ابزراي براي تجزيه و تحليل داده هاست؛

و فقط با دادن اطلاعاتي كه ما به آن مي دهيم، مي تواند تجزيه و تحليل كند.

 

جايگاه برين ما و تجربه رسيدن به كل فقط از طريق مراقبه كشف مي شود؛

در حالت مراقبه، در يك حالت و وضعيت؛

گذشته و حال و آينده را تجربه مي كنيم.

 

شناخت ما از قلبمان به همان اندازه است كه خدا را مي شناسيم.

بايد دل آگاهانه با يك شي مواجه شويم تا با آن چيز و با آن كس « يگانه » شويم.

فاصله اي بين ما و معشوقمان وجود ندارد؛

نگوييم: « من و آن »‌، « من و او »؛

بگوييم: « من و من ».

بعد از فهم و تجربه اين موضوع به اين نتيجه مي رسيم كه:

آن « من » نيز، يكي از صورتهاي وجودي خود من است.

و در آن وقت است كه عشق، وجودمان را به دخل و تصرف خودش در مي آورد

و رفتارمان بگونه اي ديگر مي شود.

 

يك درصد از زندگي هم توسط ما به پيش نمي رود،

نود و نه درصد آن توسط هستي ( خدا )‌ به جلو مي رود؛

من و تو واژه اي هستيم در معناي خداوند.

هستي زندگي نامه خداست؛

من و تو واژه اي در اين منظومه قطور هستيم؛

بعدر ازتجربه اين موضوع، به حيرت مي رسيم،

خودمان را به كل مي سپاريم و مي گوييم:

خدايا، من تسليم توام؛

و در آن وقت، تمام پيسيهاي مخالفت، چراها و ناخرسندي هايمان فرو مي ريزند.

 

سرنوشت يك راز است و قرار بر اين نيست كه آنرا بفهميم،

دانسته هاي فلسفي و دستاوردهاي فكري،

به ما شور و سر مستي نمي دهند،

ما را به رقص و آواز درنمي آورند،

نگاهمان را بي فروغ مي گذارند،

دلهايمان را بي احساس مي كنند.

 

با دل آگاهي، به شور و سرمستي و رقص مي رسيم؛

« زندگي، جشن و ضيافتي با شكوه است. »‌

اگر زندگي را ضيافت نبينيم، نقصي در نگاه ما وجود دارد،

اگر احساسمان متفاوت است،

بدانيم، تعبير و تفسير و نوع نگاهمان به زندگي غلط است.

 

هستي، عين آگاهي است و بهترين صورت را براي ما انتخاب كرده است.

هرآنچه در هستي است، عين دَهِش ( بخشش )‌ و موهبت است.

 

يك انسان فلج مي تواند با سازي،‌

زيباترين نغمه ها را در زير اين گنبد نيلگون بيافريند.

حاصل لحظه به لحظه زندگي امان بايد شعر، شور، سرمستي  و آگاهي باشد.

 

حتي با اشكهايمان نيز مي توانيم به وجد و سرمستي در آييم؛

اگر بدانيم كه اين اشكها به دستان خداوند مي چكند و در شنزارها نمي روند.

اشكها زنگارهاي وجودمان را پاك مي كنند و وجودمان را تطهير مي دهند،

در اشكهايمان، سروري نهفته است،

درخت وجودمان را آبياري مي كند.

 

در اين ساحت،

خداست كه مي خواهد صورت متجلي خودش را بكاود؛

اين ساحت، ساحت وحدت عارفانه و يگانگي محض است.

 

وقتي كه شهودمان بغير از چشم سرمان باشد؛

حقيقت اشياء را در جلوه اي نو مشاهده مي كنيم ؛

و اين ديدن، تصوري عاشقانه و تجربه اي زيبا به ما عنايت مي كند.

 

 

چه چيزي وجود دارد؟

اين گفتني نيست،

و هرگز گفته نخواهد شد.

راهي ديگر، جز آنكه خودت

تجربه اش كني، وجود ندارد.

مرگ،

تنها با مردن فهميده مي شود

و حقيقت، تنها با شيرجه رفتن

به اعماق خويشتن.

هرچه پيش تر زندگي خود را به رقص در آوري، الهي تر مي شود.

حال مولانا از همراهانِ سست عناصر به هم مي خورد.

او آرزوي شير خدا را داشت

و رستم دستان .

او بيزار بود از سكونت و خمودگي.

مي گفت:

« رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست! »

او در تاريكي بدنبال روشنايي مي گشت و

در روشنايي، چراغ به دست مي گرفت.

روشنايي در تاريكي پنهان است،

حقيقت، پنهان است.

و لطف جست و جوي آن نيز

ناشي از همين پنهاني است.

حقيقت زير سرپوش طلايي پنهان است.

آن سرپوش طلايي كه حقيقت را

مي پوشاند، ذهن ماست.

ذهن، وجود ما را پوشانده است؛

ما زنداني ذهن ايم،

ما خود را با ذهن هم ذات پنداشته ايم،

بنابراين، رنج ميبريم.

فراتر از ذهن برو،

آگاه باش كه تو عين ذهن خود نيستي.

همين آگاهي ست كه سعادت مي آورد،

اين آگاهي، آزادي ست.

پروانه،

روزها و ماهها و سالها را نمي شمارد؛

پروانه، لحظه ها را مي شمارد.

بنابراين عمر يك روزه ي پروانه،

بيش از عمر هفتاد ساله آدمهاست.

 

 

عارف، شاعری ست که شعر خویش را زندگی می کند.

او ممکن است شعری نگوید و این مهم نیست .

او ممکن است آوازی نخواند و این مهم نیست.

تمام زندگی او شعر و آواز است.

همه ی زندگی او به زندگی جویباری در دل کوهستان می ماند.

جویباری که می خواند و به دل مرغزار می رود و سرمست جست و جوست

سمت و سوی زندگی ات را باید دگرگون کنی.

 از فکر به احساس، از منطق به عشق، و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه

 این کاری ممکن است.

شدنی ست، زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک تر است، تا فکر؛

رابطه ی نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی ست.

رابطه شور عاشقانه و دل، رابطه ای طبیعی ست.

بدیهی ست عشق برای دل، طبیعی تر از منطق است.  

منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی ست نه آموختنی.

عاشقی نه به کسب است و اختیار .

عشق سرشت و سرنوشت ماست.

 منطق، اختراع اجتماع است عشق موهبتی الهی ست. 

عشق والاست. 

هیچ چیز هم سنگ عشق نیست.

عشق صدرنشین هستی ست .

عشق هسته ی مرکزی تمامی ادیان ، تمامی شعرها و عرفان و عارفان است.

اگر حکم عشق اجرا شود ، همه ی احکام اجرا شده است.

عشق روح تمامی احکام است.

جسم بی روح ، مرده ای بیش نیست.

می توانی اعمالت را تزیین کني. 

می توانی صورتشان را بزک دوزک کنی و خلق خدا را بفریبي.

اما نمی توانی خود را بفریبی. حکم عشق ضرورتاً با احکام اجتماع منطبق نیست. چنین ضرورتی در کار نیست. عاشقان زندگی پر مخاطره ای دارند.

زیرا آنان با همه چیز خود در راه آن نادیده ی ناشناخته ریسک می کنند.

آنان دست به قماری عاشقانه می زنند؛

قماری که به نگاهشان ژرفا ، به دلشان خلوص و صفا،

و به وجودشان شفافیت می بخشد.

 

 

وحدت وجود 10-3

 

حق چيست؟

آيا انسانها موجوداتي بيولوژيكي هستند و عشق چيزي نيست جز ترشح بعضي هورمونها در خون؟

عارف بدنبال فهم رازي درهستي نيست، چون مي داند كه رازها فهميدني و گشودني نيستند و از طريق شهود پي به كشف انها مي برد.

عارف مي داند كه هر تلاشي، او را از فهم مطالب دور مي كند.

سالك بايد بداند كه ابزار صيدش، ابزاري معمولي نيست و او نه با ذهنش، بلكه مي بايست با همه وجودش دركل هستي مشاركت كند. ( نه براي فهميدن؛ كه براي تجربه و حس كردن. )

عارف بدنبال جواب اين است كه حيات بي صورت در همه صورتها چيست؟

آيا مي توان صورت بي صورت را ديد؟

 

تمام شيوه هاي اتصال و مراقبه براي اين است كه بتوانيم بر توهم كثرت غلبه كنيم و به درك و تجربه وحدت وجود برسيم.

مراقبه گر، در آن زمان، هستي را سفري در ذات مي بيند و رجعتي به آن.

انا لله و انا اليه راجعون

حقيقت سفري دايره اي است در كالبد خداوند.

«‌الله »، اسم جامع است و سرچشمه است.

 

من شرطي شده مان، واقعيت ندارد، ولي هميشه بر ما تسلط دارد،

اين ‌« من »، ‌مشتي تصوير و وهم است.

ما هنوز رمز و راز « ‌مشاهده و تسليم »‌ را درك نكرده ايم،

افكارمان، همچون ابرهايي در آسمان آگاهي مان ظاهر مي شوند و مي روند.

حقيقتمان، آسمان است نه ابرهاي درگذر.

در قرآن كريم، آيه اي با مفهوم زيرآمده است:

«‌زمانيكه چيزي را از دست مي دهيد، مايوس نشويد و زمانيكه به جايي مي رسيد و يا چيزي را بدست مي آوريد،‌ خوشحال نشويد. »

در دو موضع فوق ( از دست دادن و بدست آوردن)‌،

مركزيت وجودمان را فراموش مي كنيم،

بواسطه تجربه غلط و قرار گرفتن در دو موضع فوق؛

هميشه يا حسرت زده هستيم و يا هيجان زده.

 

پس كجاست؛

عشق، حكمت، آواز، اشك، خنده، سفر، ديدن و تماشا كردن؟؟؟

كي مي خواهيم غبارهاي ذهنمان را فرو بنشانيم؟

 

شيوه اي بسيار كابردي جهت اتصال و مراقبه:

به هنگام تنفس و در فضاي بين نفسهايمان، انرژي مثبت و آگاهي وجود دارد كه با فرو بردن (‌ دم )، در يك لحظه، تمام ديوارهاي وجودمان، فرو مي ريزند و با تصوير ذهني، عشق و نور را به درون برده و با بازدم، به همه چيز و همه كس بتابيد و آنها را با بازدم هايتان، گرم كنيد.

فضاي بين دم و بازدم ما، پلي است بسوي آگاهي و « مشاهده » حالتي است كه به مرور زمان، آلودگيهاي ذهنمان را پاك ميكند.

در اتصالهايت، اگر به ياد گذشته ات افتادي، فقط آنرا را ببين و نگو چرا من، مادرم، پدرم، فرزندم و همكارم و .... بدينگونه اند و يا چرا دچار اين پيشامد خوب و يا بد شده اند؟

در اتصال و مراقبه، ‌فقط حضور داشته باش، نتيجه گيري در مراقبه، به شدت آنرا زايل مي كند، در زمان مقتضي، با افزايش ظرفيتي كه در تو بوجود مي آيد، به تجربه زمان حال را دست خواهي يافت.

با همه وجودت حضور داشته باش و بگو: خدا همه چيز مرا رقم زده است و من با تمام توانم در اين راز ( عشق، خنده، گريه ،‌آواز و ...) شركت مي كنم.

بيداري در رقص با زندگي، حاصل مي شود.

 

همگي مان، بخشي از عشق الهي به وديعه گذاشته شده در وجودمان هستيم،

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است، طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد.

چرا از غير، گدايي آرامش و سكوت و سكون را مي كنيم.

اكثر ما با گذشته مان يگانه ايم و دايما فكرمان را درگيرآن كرده و غصه دار شده و زمان حالمان را از دست مي دهيم.

نارضايتي مان بدليل پيوندمان با گذشته است.

 

قضاوت، نياز ثانويه مان شده است،

قضاوت، بيشتر از همه به خود مان آسيب مي رساند، ‌ويرانمان مي كند.

«‌والله خلقكم و ما تعلمون ‌»

آيا مي داني با قضاوتهايمان، خدا را زير سووال مي بريم؟؟؟

 

خشم و خشونت، هيچ مساله اي را حل نمي كند،

نتيجه اش، افسوس و پشيماني است.

به هنگام بروز خشم؛

-    آنرا بمانند پاره اي ابر سياه در آسمان آگاهي تان ببينيد و حقيقت خودتان را كه همان جريان عظيم انرژي هستي، ( نفخه الهي )‌ را به ياد بياوريد.

-          به دنيا، همچون نمايشي عظيم بنگريد.

 

موارد فوق( شيوه دم و بازدم، قضاوت و خشم ) ‌شيوه هاي عملي انجام مراقبه هستند و به مرور زمان، اتصالمان را با لحظه حال برقرار مي سازد.

 

وقت آن رسيده است كه:

- در صحنه زندگي و در اين بازي و نمايش باشكوه، نقش ويژه اي را بازي نماييد.

- به اين شهود برسيد كه هيچكس نمي تواند كلاه سر تو بگذارد و يا كلاه تو را بردارد. - در اين نمايش بزرگ،‌ همه يك نفر هستند و آن يك نفر«‌ خدا » ‌ست.

- با خود باش و خودت را همواره به ياد بياور،‌نه افكار،‌ آرزوها و ابرهاي تيره و ....

- آسمان بيكران آگاهي ات ( بصيرت ) ‌را به ياد بياور نه دانسته هايت را.

- بدان كه ابرها درگذرند.

 

مشاهده گر، چشمان خداست كه ظهور ابرها را مي بيند،‌

تمامي مخلوقات، به لحاظ صورت،‌ شكلي خيالي هستند

و به لحاظ ذات، شكلي جاودانه.

 

يگانه عاشقمان ( آفريدگارمان ) در وعده گاه سكون و سكوت ذهن، انتظار ما را مي كشد.

 

كليدهاي دروازه الهي

 

گيجي ما، تقابل دانسته هاي ماست،

اكثر انسانها بواسطه دانسته هايشان خوابگرد هستند و به زندگي از فراز نمي نگرند.

حيرت در بالاترين مقام سلوك قرار دارد،

حيرت از مقام آگاهي قدسي بوجود مي آيد و دانسته هايمان را ريشه كن مي كند.

وقتي دچار حيرت واقعي مي شوي، با تمام وجودت تسليمي،

ديگر وابسته تصاوير ديروز و امروزت نيستي؛

در ساحت حيرت، به‌ آستانه در مي رسي،

فقط بايد دق الباب كني و منتظر بماني تا در به رويت گشوده گردد.

خاصيت آيينگي يعني ارتباط مستقيم با آنچه كه هست، ‌نه آنچه كه رفته است.

 

در رودخانه زندگي، بدليل ترس و وحشتمان،

مدام به چوبها و علفهاي كنار رود مي چسبيم،

با رها كردن، ‌به بالاي آبشار رسيده و به اعماق آب مي رويم،

تجربه هاي فراواني كسب مي كنيم و

مسير رجعت به سوي او را به چشماني باز طي مي كنيم.

تماشاگر مي شويم و شناور.

 

در جهاني كه دايما، شكل ابرهايش در حال تغيير است؛

تلاش ما براي حفظ و ايجاد حالتي ثابت و پايدار،

تلاشي است بيهوده و نا پايدار؛

 

كليد اول:

هركس شب تاريك روح دارد و بايد آنها را سپري كند تا به سپيده دمان زندگي اش برسد.

بودا يك شاهزاده بود، از آن گذشت كه بودا شد.

ولي تو نمي خواهي  حتي از كوچكترين امكانات و وابستگي هايت دل بكني و در ظاهري بسيار سطحي بدنبال بودا شدن هستي.

گلي كه اكنون شكوفاست و رايحه پراكني مي كند،

زماني دانه اي كوچك و در دل خاكي سياه و تاريك بوده است.

زيبايي زندگي در آن است كه بخشي از آن در شب و تاريكي مي گذرد،

زندگي در نيمه تاريك، عين حكمت الهي است؛

عاشقي در جدا بودن معنا پيدا مي كند.

 

مشكل ديگرمان در سلوك معنوي اين است كه مي خواهيم به يقين برسيم،

اين آرزو فقط براي آدمهاي احمق است،

كسانيكه فكر مي كنند به حقيقت رسيده اند، ‌در دروغ و توهمي بزرگ زندگي مي كنند؛

هستي بمانند پارچه اي چهل تكه است و فقط تكه اي بسيار كوچك از اين حقيقت نزد ماست،

تكه هاي ديگر نزد ديگران است،

تا زمانيكه آخرين انسان،‌ فرصت ظهور در اين عرصه را پيدا نمايد،‌

اين خرقه ، كامل نمي شود.

 

يقيني كه بر مبناي جزميت و پافشاري بر باورها و تعصبات كور و وهم « ‌من مي دانم » ‌باشد؛ ريشه در جهل دارد،

هيچكس تا به حال از اين طريق به حقيقت نرسيده است.

 

انسانهاي فرزانه به دنبال انتقادند،

به دنبال پرسشهاي تازه و چالشهاي ناب هستند.

آدمهاي احمق بدنبال تاييد هستند.

چالشها، رهرو حقيقي را صيقل مي دهند.

دانسته هايمان، بمانند ارزني ناچيز در اين كهكشان هستند.

 

كليد دوم:

هيچ شبي خالي از ستاره نيست،

ما، رها شده و بي پناه نيستيم.

خدا شخص نيست؛

آگاهي مطلق و محض است،

آواز كوهنوردي كه در دل شب به سوي قله حركت مي كند، بسيار زيبا و پر طنين ست.

بدنبال ارتباط گرفتن با آگاهي هايتان، در دل شبهاي زندگي تان باشيد.

 

وقايع زندگي، برايت يك تصوير نباشد،

سالك حقيقي، آتش است.

در شب تاريك زندگي، فروزان شو،‌ بسوز.

به مرور زمان و با گذشت ايام، پوست و مو و اندام خود را از دست مي دهي؛

با تمام وجودت، شعله ور شو.

بشو آن رويداد و آن ترانه واقعي.

 

كليد سوم:

غير طبيعي عمل كن تا ديده شوي،

اينقدردنبال آب نگرد، دنبال تشنگي باش،

ساختار شكني كن،

دنباله رو نباش،

راه را خودت بساز.

 

خداوند به كسي اجازه نمي دهد كه در كنارش بايستد؛

در غياب توست كه او جلوه گري مي كند،

به شرط اينكه بخواهي ومنتظر بماني؛

تا فرصت ديدار را پيدا كني.

 

كليد چهارم:

دنبال اصلاح خودت نباش؛

زيرا اصلاح كردن هايت از طريق ذهن صورت مي گيرد،

اصلاح يعني؛‌

آرايه بستن و پيرايه بستن به خود.

چون «‌ تو ‌»‌ در مياني و اين « ‌من » ‌بايد برداشته شود؛

تا به كوكب هدايت كه همان حيرت واقعي ست، برسي.

پيرايه هاي بيروني: شخصيت، پول، مد، لباس و ...

پيرايه هاي دروني: مراقبه هاي ظاهري، انواع و اقسام كلاسهاي به ظاهر عرفاني و ..

 

بايد از تمام اينها جهش كني؛

بين تو و حقيقت تو، شكاف فراواني وجود دارد.

جهش يعني  فهم بازيهاي نفس،

بايد جهش كرد از ‌« من »‌ به هستي و خدا.

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ،

مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.


تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تمنا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

 


من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

 


هر كجا هستم ، باشم، آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

 


چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت


زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

 

 

In the name of God the merciful the companionate

 

 

Wash your eyes and change the way you look at things

 

Change your mind and the way you think

 

Cleanse the words and change the way you express them

 

Purify the body and change the way you behave

 

Change your being and be different

 

 

Sohrab Sepehri

 

 

 

ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.

 
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

 

 

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

 

 

مسافر

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.



 

نيايش

 

دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ،

هر قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ :
شلاقي كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي بدر
آرد سر.
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.
زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا

" نت " خاموشي.
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را ، و دگر نقشي
ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام.

اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.
گه گاه ، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش.

 

 

 

و شكستم ، و دويدم ، و فتادم

درها به طنين هاي تو وا كردم.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.

 

سرگذشت

 

مي خروشد دريا.
هيچكس نيست به ساحل دريا.
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك.

مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او ،
پيكرش را ز رهي نا روشن
برده در تلخي ادراك فرو.
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش.
و دير وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را.

رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت.
با خيالي در خواب

صبح آن شب ، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر ،
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر.
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
از شب طوفاني
داستاني نه دراز

 

 

پاداش

 

گياه تلخ افسوني !
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
و در آيينه نفس كشنده سراب
تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.
در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!
و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم.

غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت
و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.
چه روياها كه پاره شد!
و چه نزديك ها كه دور نرفت!
و من بر رشته صدايي ره سپردم
كه پايانش در تو بود.
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم.

ديار من آن سوي بيابان هاست.
يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
آمدم تا ترا بويم،
و تو: گياه تلخ افسوني !
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
به پاس اين همه راهي كه آمدم.

 

سراب

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

خدا کیست؟

دوستان عزیز یقین دارم اولین سؤال شما این خواهد بود: مسیحیان درباره خدا چه عقیدهای دارند؟

مهمترین موضوع در هر مذهب عبارت از عقاید و نظریات آن مذهب درباره  خدا است.  اشخاص  بیاطلاع  به ما گفتهاند که مسیحیان سه خدا را پرستش میکنند. حتی  برخی تصور میکنند که آنان صلیب و مجسمهها تمثالهای انسانی را پرستش کرده و مورد نیایش قرار میدهیم. لازم است شما را مطمئن سازم که این سخنان کاملا غلط است.

مسیحیان واقعی بمانند ما مسلمانان به خدای واحد حقیقی ایمان داشتهاند و اگر بعضی ازآنها خدایان دیگري را پرستش کردهاند مرتکب بزرگترین اشتباه گردیدهاند. توجه فرمایید عیسی مسیح مي فرمايد:

خدای ما خداوند واحد است

 جمیع انبیای خدا اعلام داشتهاند که خدا واحد است و علیه بتها و همه کسانی که خدایانی غیر ازخدای واحد حقیقی میپرستیدند، فریاد اعتراض برمیآوردند.

همچنین مسیحیان به خدایی ایمان دارند که نه آغازی داشت و نه انتهایی خواهد داشت، زیرا خدا ازلی و ابدی است. ما نيز به خدایی ایمان داریم که برهمه چیز آگاهی دارد و مالک تمام قدرتها میباشد و تمام چیزهای دیدنی و نادیدنی را آفريده اوست.

خداوند میخواهد كه همگي ما ازجمیع گناهانمان آزاد و رها  شويم. او همه آفريده هايش  را دوست دارد و مانند پدری است که با وجودی که پسرش اوامر او را ناچیز میشمارد باز هم به او عشق میورزد و به او محبت مینماید. این محبت عجیب خداوند نسبت به گناهکاران بوسیله  یکی از داستانهای عیسی مسیح به طور واضح نشان داده شده است.

در این داستان عیسی مسیح فرمود، پسری که پدرش هنوز در قید حیات بود از او خواست که میراثش را به او بسپارد. پسر پس از دریافت میراث خانه پدر را ترک کرد و تمام ثروت خود را در زندگی شرارتآمیز تلف نمود. ولی هنگامی که بیچیز شد و تمام اموالش را از دست داد و از گرسنگی به مرگ نزدیک شد، تصمیم گرفت نزد پدر خود برگردد و به گناه خود اعتراف کند.

 پدرش به محض دیدن او ازمسافت دور به سویش دوید و او را درآغوش گرفت و بوسید و جشن بزرگی به مناسبت برگشت او برپا کرد. از آنجایی که پدرش نسبت به او محبت عمیق داشت او را بخشید و او را که درشرارت غرق شده بود پذیرفت. عیسی مسیح فرمود به همین طریق خدا  به آناني كه به او گناه مي ورزند، پس از بازگشتشان ، محبت و عشق مي ورزد.

در کتاب مقدس نامهای بسیاری برای خدا ذکر شده است که از آن جمله عبارتند از: قادرمطلق، خداوند، یهوه، ابدی، زنده، متعال، قدوس، عادل، پادشاه، داور، خالق، نجاتدهنده و شبان مردم.

 ولی آن نامی که مسیحیان بیش از همه به آن علاقه دارند، عبارت است از: پدر آسمانی. هنگامی که عیسی مسیح درباره خداوند صحبت میفرمود اغلب او را پدر من خطاب میکرد و به شاگردانش فرمود هنگامی که دعا میکنند بگویند:

ای پدر ما که درآسمانی نام تو مقدس باد ...

آیا برای انسان افتخاری بزرگتر از این وجود دارد که فرزند روحانی خداوند بشود و بداند خدای متعال پدر پرمحبت او است؟

انسان كيست؟

 

دوستان گرامى، درپست  قبل مختصرى در ارتباط با ايمان مسيحيان درمورد خدا به عرض رسيد. اكنون مي خواهم براى شما بيان نمايم كه مسيحيان درباره طبيعت انسان و سرشت آدمى چه نظرى دارند. زيرا داشتن عقيده صحيح درمورد انسان براى ما به همان اندازه مهم است كه داشتن اطلاعات صحيح درمورد خداوند.

 در آغاز كتاب مقدس  نوشته شده است كه هنگامى كه خدا آفرينش آسمان‌ها و زمين و جميع گياهان  و حيوانات را به پايان رسانيد، آنگاه انسان را به صورت خود آفريد؛ او انسان را زن و مرد آفريد . البته اين به اين معنى نيست كه خداوند داراى بدن مى‌باشد و بدن انسان را شبيه بدن خود آفريد، بلكه مقصود اين است كه انسان روحا شبيه خداوند آفريده شد.

خداوند به انسان عقل داد تا بتواند استدلال نمايد، به او قلبى داد تا بتواند با آن محبت نمايد، وجدانى بخشيد تاخوب را ازبد تشخيص دهد، اراده بخشيد تا كارهاى نيكو انجام دهد، زبان عطا فرمود تا بتواند سخن بگويد و به او روح داد تا بتواند بوسيله آن با خداوند معاشرت و دوستى داشته باشد.

بدين طريق خدا انسان را به صورت خود آفريد تا بتواند خدا را بشناسد  و با او ارتباط پيدا كند. بنابراين انسان اشرف مخلوقات خدا محسوب مى‌شود. ولى قدر مسلم اين است  كه انسان به خدا خيلى نزديك و كاملا پاك بود، زيرا در او هنوز گناهى وجود نداشت. انسان شبيه ماشين نبود بلكه خدا به او اراده داد تا اختيار انتخاب داشته باشد. در واقع خدا انسان را آزاد آفريد تا خودش آزادانه و با ميل خود آفريننده خويش را اطاعت و محبت و خدمت نمايد.

ميل و آرزوى خدا اين بود كه مردم در جهان به منزله فرزندان روحانى او باشندامروزه در اين جهان پهناور ما نژادهاى مختلفى وجود دارند كه ازنظر قيافه و رنگ و پوست و زبان متفاوت هستند ولى همه آنان از يك خونند وبه يك خانواده تعلق دارند و محبت خدا كه جميع بنى نوع بشر را آفريد شامل حال همه مى‌باشد.

ولى با تاسف بايد گفت كه اراده و ميل خدا براى انسان انجام نشد. انسان به جاى اين كه آزادى اراده خود را در راه اطاعت و خدمت خدا به كار برد و برعكس به طورى كه در باب‌هاى دوم و سوم پيدايش ذكر شده از اين استعداد خود براى مخالفت با خدا استفاده كرد.

 تدريجا از آن چه خوب بود متنفر گرديدند و به آن چه شرارت‌آميز بود علاقه‌مند شدند. اين طغيان برضد خدا در كتاب مقدس گناه ناميده مى‌شود و نتيجه آن مرگ و از دست دادن روح الهي اشان است. همان طورى كه خدا به آدم فرموده بود نتيجه گناه مرگ است- مرگ جسمى و روحى

 براى درك اين حقيقت نيازى نداريم ديگران را نگاه كنيم بلكه فقط كافى است به قلوب خود بنگريم. آيا اغلب آن چه را كه مى‌دانيم نادرست است انجام نمى‌دهيم؟ اظهار مى‌نماييم كه دروغگويى صحيح نيست ولى گاه‌گاهى خودمان كلمات نادرست مى‌گوييم.

 به خوبى مى‌دانيم محبت از نفرت برتر است، ولى از ديگران نفرت داريم! چرا اين كارها را مى‌كنيم.همه بايد با كلام خدا موافقت كنيم كه مى‌فرمايد:

دل از همه چيزفريبنده‌تر است و بسيار مريض است كيست كه آنرا بداند.

 براى همين بود كه عيسى مسيح فرمود: آن چه از آدم بيرون آيد آن است كه انسان را ناپاك مى‌سازد، زيراكه از درون دل انسان صادر مى‌شود خيالات بد و زنا و فسق و قتل و دزدى و طمع و خباثت و مكر و شهوت‌پرستى و چشم بد و كفر و غرور و جهالت. تمامى اين چيزهاى بد از درون صادر مى‌گردد و آدم را ناپاك مى‌گرداند.

 

 

گناه چيست؟

 

 

دوستان عزيز، اكنون بايد كوشش نماييم تا كاملا روشن شود، گناه چيست. گناه فقط انجام كارهاى نادرست از قبيل دزدى و زناكارى و مستى و يا قتل نيست.

  گناه اصولا جدايى و دورى از خدا و شامل تمام چيزهايى است كه برخلاف اراده مقدس خداوند باشد.گناه فقط شامل كارهاى شريرانه نيست بلكه غرور، حسادت، نفرت و افكار شهوانى نيز گناه محسوب مى‌شود.

عيسى مسيح فرمود: كه دو حكم اعظم خدا اين است كه خداى خود را با تمامى قلب خود محبت نماييم و همسايه خود را چون خويشتن محبت كنيم.

اين دو حكم احكام اصلى خداوند مى‌باشند و به همين دليل قصوردر محبت كامل خدا از طرف ما و همچنين قصور در محبت كامل نسبت به ديگران بزرگترين گناه به شمار مى‌رود.آيا كسى يافت مى‌شود كه اين احكام را به طور كامل اجرا كرده باشد؟ خير، تمام مردم اين احكام را مي شكنند

عيسى مسيح فرمود:  پس شما كامل باشيد چنان كه پدر شما كه در آسمان است كامل است.

ولى ما انسان‌هايي هستيم كه قلب‌هايمان بر اثر بي توجهي و جابجايي اصل و فرع از هدف آفرينشمان پراز شرارت شده است.  چگونه مى‌توانيم آن طور كه خداوند دستور داده است خوب و بى‌گناه باشيم؟

شخصى كه سرطان داشته باشد احتياجى به شنيدن نصيحت درمورد قوانين بهداشتى ندارد. آن چه احتياج دارد عبارت است از دكتر ماهر و حاذقى كه قادر باشد او را شفا بخشد.

 همچنين شخصى كه گرفتار مرض گناه است احتياجش با شريعت و قوانين و دستورات نيكوى اخلاقى و امرو نهى برآورده نمى‌شود، بلكه به يك پزشك روحانى احتياج دارد كه قادر باشد او را دگرگون ساخته و در او فكر و قلب و اراده جديدى بيافريند و نيرويى به او ببخشد كه بتواند آن چه راخداوند از او مى‌خواهد انجام دهد .بديهى است كه جميع مردم احتياج به كسى دارند كه قادر باشد آنان را از گناه نجات بخشد و فرزندان خدا سازد.

بعدا توضيح خواهم داد كه خداوند بواسطه صفت  رحمانيت عظيم خويش چگونه  نجات دهنده و رسولاني را در هر عصر براى مردم مي فرستد. با اميد به بصيرت چشم و دل براي ديدن و شناسايي اين رسولان و كاربردي نمودن فرامين الهي صادر شده از طرف آنان.   « آمين يا رب العالمين »

 

آیا به انبیاء و رسولان الهي ایمان داریم؟

 

دوستان گرامی، مسیحیان عقیده دارند که خدا انبیاء را فرستاد تا بوسیله آنان کلام خود را به مردم برساند.

به علت گناه اکثریت مردم نخواستند صدای خدا را بشنوند و یا این که به سبب کری گوش روحانی قادر به شنوایی نبودند، لیکن مردان و زنانی وجود داشتند که توبه کرده مورد بخشش خدا قرار گرفتند. خدا با آنان سخن گفت و آنان را موظف ساخت تا پیغام او را به دیگران برسانند. از این جهت آنان پیغمبران و رسولان  خدا شدند.

اطلاعات ما در مورد انبیاء از کتابهاي مقدس آنها سرچشمه میگیرد که شامل شرح زندگی و بیانات و نوشتههای عدهای از انبیاء است که برای رسانیدن پیام الهی به مردم انتخاب شدند. بعنوان مثال: به ابراهیم در سن کهولت پسری بخشیده شد که از زن او ساره به دنیا آمد و نامش اسحق بود.

«  ابراهیم برای اطاعت از دستور خداوند حاضر شد که فرزند خود اسحق را قربانی نماید ولی خداوند قوچی را برای قربانی به جای اسحق قربانی فرمود »

سپس خداوند به ابراهیم وعده فرمود که از نسل اسحق نجات و برکت به جهان ارزانی خواهد شد و و انبيا و رسولان تا همين لحظه آمده اند و مي آيند  تا کلام خداوند را برای مردم بیان كنند و آنان را تعلیم مي دهند که به خدا و خالق واحد ایمان بیاورند.

 

لا اله الا الله

 

در اين مجال، مايلم به چند حقيقت مهم اشاره نمايم:

ختم نبوت به پيامبر اكرم (‌ص )‌ منتهي مي شود همه انبیاء تا آنجایی که میدانیم از نسل ابراهیم و پسرش اسحق بودهاند. انبیاء بیگناه نبودند بلکه مردمان باایمانی بودند که گناهان آنان آمرزیده شده بود و در صدد انجام مجدد گناه نبودند. انبیاء از میان طبقات مستقل اجتماع ظهور کردند؛ برخی دولتمند، برخی فقیر، برخی تحصیل کرده و برخی با معلومات کم، برخی پیر و برخی هم جوان بودند. بعضی از انبیاء نظیر ایلیا و یحیی ( تعمید دهنده )  کتابی ننوشتند ولی برخی نظیر موسی، داوود، یوحنا و... تا محمد (‌ص )‌ پیغام خدا را به رشته تحریر درآوردند تا نسلهای بعدی هم بتوانند بخوانند.

 ختم نبوت به معناي ختم رسالت نمي باشد و رسولان الهي در هر زمان پيغام و فرامين الهي را براي مردم بازگو مي كنند.

کلام خدا به طریق مختلف به انبیاء نازل میشد. برخی صدای خدا را میشنیدند، بعضی پیغام او را بوسیله فرشتگان دریافت مینمودند، بعضی رؤیاها و بعضی خوابها میدیدند و بدون تردید عدهای هم پیغام خدا را با فکر و قلب خود درک میکردنند.

مع هذا همه اطمینان داشتند که خداوند با آنان صحبت کرده است و میتوانستند با اعتماد تمام به مردم بگویند « خداوند چنین میفرماید » به بعضی از انبیاء از قبیل موسی و عيسي و محمد قوت انجام معجزات داده شد تا حقیقت پیغام پروردگار را بدان وسیله ثابت نمایند.

انبیایی که قبل از عیسی مسیح ظهور کردند برای مردم شرح دادند، خدا کیست و از آنان چه میخواهد و آنان را هشدار دادند که خدا کسانی را که مطیع او نیستند با سلب توفيق به انجام عمل خوب، تنبیه مینماید. همچنین به آنان مژده دادند که اگر گناهان خود را ترک گویند و به سوی خدا برگردند، خدا آنها را خواهد بخشید و برکت و آرامش به زندگي آنان عطا خواهد نمود.

ولی چون اكثر انسانها فراموشكار بودند و به گناه آلوده گرديدند امکان و توفيق آنرا پيدا نكردند  كه بتوانند قوانین مقدس الهی را به طور کامل اطاعت کنند از این جهت شریعت قادر نبود ایشان را نجات بخشد؛ ولی مانند آیینهای گناهکار بودن مردم را به آنها نشان میداد و آنها را متوجه میساخت که چقدر به نجات دهنده احتیاج دارند.

یکی از برجستهترین کارهای انبیاء این بود که به مردم گفتند که خدا نجاتدهندهای را که مردم جهان سخت به او نیازمند هستند برای آنان خواهد فرستاد.

 در كتاب مقدس  مسيحيان اشارات فراوانى به مخلوقاتى غير از انسان آمده است كه توسط خدا آفريده شده اند و فرشتگان ناميده مى‌شوند و آنان پيام‌آوران خدا هستند كه اغلب فرستاده مى‌شدند تا اراده خدا را براى انبياء و ساير ايمان‌داران مكشوف سازند.

فقط نام دو فرشته خدا يعنى ميكاييل و جبراييل در كتاب مقدس آورده شده است. جبراييل بود كه به مريم اطلاع داد كه داراى پسرى بنام عيسى خواهد شد. علاوه بر فرشتگان مقدس كه مطيع خدا هستند طبق اطلاعاتى كه از كتاب انجيل به دست مى‌آيد، ارواح ديگرى وجود دارند كه نامطيع و دشمن خدا هستند و رئيس آنان را شيطان يا ابليس مى‌نامند.

 بسيارى از مسيحيان بمانند مسلمانان بر اين باورند كه شيطان بوسيله خدا پاك آفريده شد ولى به سبب غرور نسبت خدا نافرمانى كرد و درنتيجه او و ارواحى كه او را پيروى مى‌كردند مقام عالى و مقدس آسمانى خويش را از دست دادند و اكنون با تمام توانايى خود سعي مى‌كنند كار خدا را بر روى زمين معدوم و خراب نمايند.

شيطان بود كه حوا را در باغ عدن فريب داد و از آن زمان تاكنون كوشش مى‌كند مردم را از خدا دور سازد. « حتی او سعى كرد عيسى مسيح را راضى سازد كه از اطاعت خدا سرپيچى نمايد ولى موفق نگرديد »  شيطان داراى قدرت عظيمى است ولى هرگز نمى‌تواند با خدا برابرى نمايد بلكه تحت كنترل خداست. مسيحيان و ساير مردم كه داراي كتابهاي آسماني متفاوتي مي باشند نبايد ازاو و يا ارواح شريرش كه به جسم و جان بسيارى از مردم آسيب مى‌رساند ترسى به دل راه داده و در تمام امور به خدا توكل نمايند:

 

« و من يتوكل علي الله فهو حسبه »

 

عزيران و ياران همراه با قدرتى كه در هر كار از طريق عمل به سخنان انبيا و رسولان الهي مي گيريم داراى چنان نيرويى مي شويم كه مى‌توانيم در برابر وسوسه هاي دروني امان (‌ شيطان )  مقاومت كرده و او را از خود برانيم.

 

« و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا »‌

 « پروردگارا مرا در هركاري به درستي وارد كن و به درستي خارج ساز و از جانب خود برايم حجتي ياري بخش پديد آور.‌ »

 

آمين يا رب العالمين

 

كتاب‌هاى مقدس مسيحيان كدام است؟

 

كتاب مقدس مسيحيان شامل 66 كتاب  مى‌باشد كه در يك جلد جمع‌آورى گرديده و مجموعا كتاب مقدس ناميده مى‌شود. كتاب مقدس شامل دو قسمت عهد عتيق و عهد جديد مى‌باشد. اكنون درباره اين دو قسمت به صورت جداگانه بحث خواهم نمود.

 

1 ) عهد عتيق:

 

اين قسمت شامل 39 كتاب جداگانه است كه تمام آنها به عنوان كتاب مقدس مورد قبول يهوديان و مسيحيان مى‌باشد. اين كتاب‌ها به زبان عبرى توسط نويسندگان مختلف در دوره بيش از هزار سال به رشته تحرير درآمده‌اند.

 پنج كتاب اول بنام تورات و يا كتاب‌هاى پنجگانه معروف هستند و مطالب اين پنج كتاب توسط موسى و عده ديگرى كه بوسيله خدا هدايت مى‌شدند از مدارك قديمى جمع‌آورى و نوشته شد.

 اولين كتاب پيدايش نام دارد با شرح آفرينش جهان توسط خدا شروع مى‌شود و درباره آدم و حوا و نوح و طوفان سخن مى‌گويد. همچنين براى ما نقل مى‌كند كه ابراهيم چگونه به فرمان خدا وطن خود را كه در عراق بود در حدود دو هزار سال قبل از ميلاد ترك كرد و به فلسطين يعنى سرزمينى كه خدا وعده داده بود به او بدهد رفت. اين كتاب زندگى اسحق و يعقوب و يوسف را كه بوسيله برادرانش به غلامى در مصر فروخته شد و بعدا وزير فرعون گرديد، شرح مى‌دهد.

چهار كتاب ديگر تورات بيان مى‌كند كه خدا چگونه به موسى قدرت عطا فرمود تا قوم اسرائيل كه از نسل دوازده فرزند يعقوب (اسرائيل) بودند رهبرى نمايد و چگونه تقريبا در سنه 1300 قبل از ميلاد آنان را از مصر بيرون آورده و به سرزمين فلسطين هدايت نمود.

 اين كتاب‌ها همچنين شامل تمام قوانينى است كه خدا در كوه سينا توسط موسى به قوم خود اسرائيل عطا فرمود. بعد از تورات چند كتاب تاريخى وجود دارند كه شرح مى‌دهند چگونه قوم اسرائيل تحت رهبرى يوشع بن نون، فلسطين را فتح مى‌كند و چگونه خدا سموئيل نبى را مى‌فرستد تا در حدود سال 1000 قبل از ميلاد، داوود را به پادشاهى اسرائيل انتخاب نمايد.

اين كتاب‌ها به ما مى‌گويد، داوود كه هم پادشاه بود و هم نبى چگونه تمام دشمنان خود را شكست داد و چگونه پسرش سليمان معبدى براى عبادت خدا در اورشليم بنا كرد. بعد از سليمان، كشور به دو قسمت تقسيم شد و فرزندان او به قبيله يهودا در اورشليم حكمرانى كردند تا بالاخره اورشليم در سال 586 قبل از ميلاد بوسيله سپاهيان پادشاه بابل فتح شد.

 بسيارى از يهوديان اسير گشته به عراق و ايران برده شدند و بعد از پنجاه سال كورش شاهنشاه ايران بابل را تسخير نمود و يهوديان اسير را تشويق و هدايت نمود تا به اورشليم برگردند و معبد خدا را كه ويران شده بود مجددا بنا نمايدآنان اين كار را انجام دادند ولى بعد از 5586 قبل از ميلاد ديگر پادشاهى از نسل داوود بر يهود حكمرانى نكرد زيرا فلسطين تحت تسلط بيگانگان بود.

 بعد از كتاب‌هاى تاريخى عهد عتيق كتاب‌هاى اشعار قرار دارند كه از آن جمله: كتاب‌هاى ايوب، مزامير داوود، امثال سليمان و غيره. سپس به شانزده كتاب به قلم انبياء مختلف مى‌رسيم كه از آن جمله: اشعياء، ارمياء، حزقيال، دانيال، ميكاء، ذكريا و ملاكى. غالب اين انبياء بين سال‌هاى 800 تا 400 قبل از ميلاد در يهوديه زندگى مى‌كردند. چنين به نظر مى‌رسد كه بعد از ملاكى نبى (تقريبا 430 قبل از ميلاد) تا زمان ظهور يحيى تعميد دهنده در حدود 26 ميلادى خداوند پيامبر ديگرى نفرستاده است.


2 ) عهد جديد:


تعداد كتاب‌هايى كه عهد
جديد را تشكيل مى‌دهند 27 كتاب است.

 اين كتاب‌ها به زبان يونانى بوسيله تقريبا ده نويسنده مختلف به مدت پنجاه سال بعد از مرگ و قيام عيسى مسيح به رشته تحرير درآمد. اصطلاح عهد عتيق اشاره‌اى است به پيمانى كه خداوند توسط موسى با قوم خود اسرائيل منعقد كرد.

 عهد جديد اشاره‌اى است به پيمان خدا به قوم جديد خود يعنى كسانى كه به مسيح ايمان مى‌آورند.

چهار كتاب عهد جديد « انجيل » ناميده مى‌شود كه به زبان يونانى به معنى مژده يا خبر خوش مى‌باشد. اين كتاب‌ها بوسيله چهار نويسنده مختلف نوشته شده‌اند و هر كدام خود كتاب جداگانه‌اى درمورد زندگى و تعليمات عيسى مسيح مى‌باشد.

 اين اناجيل ( انجيلها ) با يكديگر تناقضى ندارند بلكه مكمل يكديگرند و مانند چهار عكس مى‌باشند كه از يك شخص در چهار جهت مختلف گرفته شده باشند. غالبا عهد جديد را نيز انجيل مى‌نامند.

پنجمين كتاب عهد جديد اعمال رسولان مى‌باشد. اين كتاب طرز انتشار و توسعه ايمان مسيحى را از اورشليم تا به روم در مدت سى سال بعد از مرگ عيسى مسيح بيان مى‌نمايد.

اين كتاب مخصوصا كارهاى دو نفر از رسولان مسيح يعنى پطرس و پولس را شرح مى‌دهد. سپس به بيست و يك نامه مى‌رسيم كه غالبا توسط پولس رسول و پطرس رسول و يوحناى رسول نوشته شده‌اند.

 اين نامه‌ها به گروه‌هاى مسيحى بعضى از شهرهاى امپراطورى روم يا به افراد نوشته شده‌اند. در اين نامه‌ها توضيح داده شده است كه مسيحيان چه ايمانى بايد داشته باشند و چگونه بايد زندگى كنند.

آخرين كتاب كه مكاشفه نام دارد رؤيايى را كه يوحناى رسول ديد بيان مى‌كند. اين كتاب نشان مى‌دهد كه چه تنبيه‌هايى در انتظار بى‌ايمانان است و همچنين پيروزى نهايى عيسى مسيح و جلال و ملكوت ابدى خدا را تشريح مى‌نمايد.

اگر چه هم يهوديان و هم مسيحيان كتاب‌هاى عهد عتيق را مى‌پذيرند ولى يهوديان، عهد جديد را از طرف خدا نمى‌دانند. شايد اكنون مايل باشيد كه بدانيد مقصود مسيحيان از كتاب مقدس يا كتابى كه از« طرف خدا» مى‌دانند چيست.

 قبل ازهر چيز بايد دانست كه مسيحيان عقيده ندارند كه خداوند مطالب اين كتاب‌ها را به نويسندگان مختلف آن ديكته كرد؛ زيرا وقتى اين كتاب‌ها مختلف را مى‌خوانيم متوجه مى‌شويم كه از نظر سبك و روش نويسندگى، تفاوت زيادى دارند. داوود مانند سليمان ننوشت و همچنين سبك پولس با يوحنا تفاوت داشت.

همه داراى شخصيت‌هاى متفاوتى بودند و بنابراين سبك نويسندگى آنان نيز با هم تفاوت داشته است. در اين صورت ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيا اين كتاب‌ها هم كه توسط افراد نوشته شده‌اند مانند ساير كتاب‌هايى كه مردم نوشته‌اند علاوه بر حقايق شامل اشتباهاتى هم است؟

به هيچ وجه اين طور نيست. زيرا هرچند اين كتاب‌ها توسط افراد انسانى تأليف شده‌اند، مسيحيان آنها را كلام خدا مى‌دانند و معتقدند خداوند بوسيله روح خود طورى اين نويسندگان را هدايت كرد كه نوشته‌هاى آنها كاملا صحيح است.

مسيحيان بر اين باورند كه خدا حقايق الهى و اراده مقدس خود را به انبياء شناسانيد تا آنان بتوانند پيغام او را به گوش مردم برسانند. به همين طريق خدا حقيقت خويش را به مردمى كه خود انتخاب نمود تا اين كتب را بنويسند شناسانيدهريك از نويسندگان با قلم خويش و خصوصيات انسانى خود تحت تسلط و راهنمايى روح خداوند كلام او را براى انسانهاي هم دوره خود و نسلهاي بعد از خود به رشته تحرير درآوردند.

 

در انجيل مقدس يا عهد جديد چنين مى‌خوانيم:

 « نبوت به اراده انسان هرگز آورده نشد بلكه مردمان به روح‌القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند. »

 

 اكنون چند نكته را تشريح مى‌نمايم:

هرچند درتمام جهان فرقه‌هاى مختلف وجود دارد ولى همه آنان متفقا به درستى و حقانيت اين 66 كتاب ايمان دارند و اين كتاب‌ها را راهنماى منحصر به فرد درمورد اعتقادات و روش زندگى مى‌دانند.

 مسيحيان هرگز معتقد نيستند كه كتاب‌هاى بعدى كتاب‌هاى قبلى را منسوخ كرده و يا جاى آنها را گرفته‌اند. عيسى فرمود: گمان مبريد تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم. نيامده‌ام تا باطل نمايم. كتب بعدى كه توسط خدا به انسانها عطا شده‌اند كتب قبلى را باطل نمى‌كنند، بلكه درمورد شناسايى حقايق الهى فهم كامل‌ترى به انسان مى‌بخشند. بنابراين ,وظيفه ما اين است كه تمام اين كتاب‌ها را مطالعه  نماييم تا تمام دروسى را كه خدا مى‌خواهد به ما تعليم دهد به خوبى بياموزيم.

مسيحيان كتاب مقدس خود را دوست مى‌دارند و هرگز به افراد شرير اجازه نمى‌دهند كه آنرا از بين ببرند و يا تغييراتى درآن بدهند. بعلاوه امروزه نسخه‌هاى خطى كتاب مقدس آنان به زبان يونانى وجود دارد كه به بيش از 1600 زبان مختلف جهان ترجمه و منتشر گرديده است.

از اين گذشته غيرممكن به نظر مى‌رسد كه خدا كلام خود را براى راهنمايى به بشر ببخشد و بعد اجازه دهد عوض شود تا آدميان گمراه شوند. خير، خداوند خودش كلام مقدس خود را از هرگونه دخل و تصرف و تغييرى حفظ كرده و خواهد كرد. از اين رو اين كتاب كاملا قابل اعتماد مى‌باشد.

 يكى از نكات عجيب وجالب درمورد كتاب مقدس اين است كه گرچه اين كتاب‌ها بوسيله نويسندگان متعدد در زمان‌هاى مختلف در دوره‌اى بالغ بر 1500 سال به رشته تحرير درآمد  پيام همه آنها يكى است. اين كتاب‌ها مى‌گويند خدا كيست و از بشر چه مى‌خواهد و براى نجات بشر گناهكار چه كرده است. اين موضوع نشان مى‌دهد كه مؤلف واقعى اين كتاب‌ها خداست نه اشخاصى كه آنها را نوشته‌اند.

كتب مقدس آن چه را كه براى شناسايى خدا لازم داريم به ما مى‌آموزند و اطلاعات كافى درباره نجات و وظيفه ما نسبت به خدا و مردم دراختيار ما مى‌گذارد. بنابراين هر فردي با اديان مختلف كه داراى كتابي مقدس مي باشد، وظيفه اش اين است كه آنرا مطالعه كند و با كمك ديگران و با راهنمايى  مولف اصلي اش كه همانا خدا مي باشد آن را براى خود و سايرين تاويل ( تفسير باطني ) نمايد.

 

خداي مهربان در آيه 54 سوره كهف مي فرمايد:

« و ما در اين قرآن هرگونه مثال و بيان براي هدايت خلق آورديم و .... »

آيه 185 سوره  بقره:

                                "... قرآن راهنمای مردم است..."

آيه‌های 17، 22 ، 32 و 40 سوره  قمر:

" بدون شك ما قرآن را برای متوجه شدن آسان كرديم..."

       آيه 9 سوره اسراء:

« اين قرآن مردم را به درست ترين راه هدايت مي كند »

 

بسيارى از مسيحيان عادت دارند كه هر روز قسمتى از كتاب مقدس را مطالعه نموده و در اطراف تعاليم آن به بررسى و تفكر و تعمق بپردازند ولي آيا ما مسلمانان نيز اينگونه ايم؟

شايد توجه نموده باشيد كه چرا ذكر نكرده‌ام كه انجيل بوسيله عيسى نوشته و يا بوسيله خدا به عيسى مسيح داده شده است. در واقع عيسى هيچ گونه كتابى ننوشت و هيچ كتابى در دستش نداشت كه توسط خدا به او داده شده باشد.او خود كلام زنده خدا بود و خدا بوسيله شخصيت و اعمال و فرمايشات او با مردم سخن گفت. او تجلى و مظهر كامل خدا بود، از اين رو خدا متى ، يوحنا، پولس و ساير شاگردان را هدايت نمود تا اين كتب را كه تصويرى از عيسى مسيح است براى ما بنويسند. اين كتاب‌ها ما را يارى مى‌كنند تا چهره عيسى را مشاهده كنيم و پيغام خدا را كه توسط او به ما مى‌رسد به خوبى بشنويم.

دوستان عزيز، كتب آسماني اهميت فراوانى دارند و بر هركس فرض و لازم است كه آنها را دقيقا مطالعه نمايد و يا به مطالب آن گوش فرا دهد زيرا تنها از آن طريق مى‌توان حقيقت آفرينش و راه نجات را درك نمود.

 

كسانيكه مي گويند قرآن و ساير كتب آسماني قابل فهم نيستند، دو دسته اند:

يكي دكانداران ديني و يكي فريب خوردگان بي اطلاع آنها

 

اميدوارم خدا توسط هر صفحه از كلام مقدسش در هر كتاب آسماني و همچنين بوسيله نشانه هاي بيشمارش در هستي با ما سخن بگويد.

 

 

عيسى مسيح چگونه متولد شد و چه كرد؟

 

دوستان گرامى اكنون به مهم‌ترين قسمت شرح ايمان مسيحى مى‌رسيم و آن عبارت است از اين كه عيسى مسيح كيست و رابطه آن با انسان و خدا چيست. ولى اول خلاصه‌اى از شرح زندگى او را بر روى زمين كه در اناجيل چهارگانه يافت مى‌شود ذكر خواهم نمود.

يك روز جبرئيل فرشته به دخترباكره‌اى كه مريم نام داشت اطلاع داد كه داراى پسرى خواهد شد كه بايد نام او را عيسى بگذارد.

 اين واقعه عبارت بود از انجام پيشگويى اشعياء نبى كه بيش از هفتصد سال قبل از آن فرموده بود: باكره‌اى حامله شده  خواهد زاييد...»

 بعدا عيسى در شهر كوچكى نزديك اورشليم بنام بيت لحم، جايى كه داوود هزار سال قبل به دنيا آمده بود متولد گرديد. تولد عيسى در بيت لحم بوسيله ميكاء نبى كه نظير اشعياء بيش از هفتصد سال قبل از ميلاد مسيح زندگى مى‌كرد پيشگويى شده بود:

مريم زن يوسف نجار شد و يوسف سرپرستى عيسى را در كودكى به عهده گرفت. عيسى هم در زمان جوانى در ناصره كه در آنجا بزرگ شده بود به شغل نجارى اشتغال داشت.

تا سى سالگى هيچ گونه تعليمى نداد و هيچ معجزه‌اى ننمود و مردم نمى‌دانستند كه او همان مسيح موعود است كه در انتظارش هستند. هنگامى كه عيسى تقريبا سى ساله شد زمان آن رسيد كه خدمتى را كه براى انجام آن به اين جهان آمده بود شروع نمايد.

 بنابراين ناصره را ترك كرد و نزد يحيى تعميد دهنده رفت. درآن موقع يحيى پيغام خدا را به عده زيادى كه در اطرافش جمع بودند مى‌رساند و آنها را به توبه دعوت مى‌نمود و آنانى را كه توبه مى‌كردند در رود اردن به نشانه پاكى از گناه تعميد مى‌داد.

اگر چه عيسى در تمام زندگيش هرگز خطايى مرتكب نشده بود، از يحيى تعميد دهنده خواست كه او را تعميد دهد و او نيز اطاعت نمود. وقتى عيسى بعد از تعميد از آب بيرون آمد روح خدا به صورت كبوترى از آسمان نازل شد و بر او فرود آمد و صداى خدا را يحيى و عيسى شنيدند كه مى‌گفت:

 اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم بعدا براى شما معنى پسر را توضيح خواهم داد.

 سپس عيسى به بيابان رفت و در آنجا مدت چهل روز، روزه گرفت و دعا نمود. در اين مدت شيطان سعى كرد او را وسوسه نمايد كه از خدا سرپيچى نمايد ولى موفق نشد. عيسى پس از پيروزى بر شيطان نزد يحيى برگشت.

يحيى، عيسى را بره خدا مى‌دانست و مقصودش اين بود كه عيسى براى گناهان بشر قربانى خواهد شد. سپس عيسى شروع به انتخاب شاگردان كرد و از بين آنها دوازده نفر را به اسم رسول تعيين نمود. اين اشخاص مردمانى بزرگ و تحصيل كرده نبودند، زيرا پطرس و يوحنا و بعضى ديگر ماهيگير بودند و متى باجگير بود.

 ولى آنها متوجه شدند كه عيسى همان مسيح موعود مى‌باشد و به همين جهت شغل‌هاى مختلف خود را ترك كردند و بدون اينكه در انتظار پول يا درآمد مادى باشند استاد خود را در حدود سه سال پيروى نمودند و همه جا پياده به دنبال او رفتند. در اين مدت عيسى آنان را براى امورى كه مى‌بايست به عنوان رسولان وى بعد از صعودش به آسمان انجام دهند آماده مى‌كرد.

سپس عيسى مانند يحيى به موعظه دادن مردم شروع كرد و فرمود:

وقت تمام شد و ملكوت خدا نزديك است پس توبه كنيد و به انجيل ايمان آورید.

عيسى كلام خدا را درعبادتگاه يا در منازل مردم يا هنگامى كه در اطرافش و روى تپه‌ها يا در كنار درياچه جليل گرد آمده بودند بيان مى‌فرمود.

تمام كساى كه فرمايشات او را مى‌شنيدند از حكمت و قدرت او در سخن گفتن متعجب مى‌شدند زيرا او مانند پيامبران سخن نمى‌گفت بلكه مانند خدا بود.

تمام انبيا گفته بودند: بشنويد آن چه را خدا به شما مى‌گويد ولى هنگامى كه عيسى به مردم سخن مى‌گفت مى‌فرمود: من به شمامى‌گويم .عيسى فورا شروع به شفاى بيمارانى نمود كه به نزد او مى‌آمدند و آنها را بوسيله كلام خود يا بوسيله دست گذاردن بر روى آنها شفا مى‌بخشيد.

يك نفر كه گرفتار بيمارى جزام بود به پاهاى او افتاد و گفت :اگر بخواهى، مى‌توانى مرا طاهر سازى، عيسى پاسخ داد:مى‌خواهم طاهر شوى دست‌هاى خود را بر روى آن جزامى گذاشت و آن مرد فورا شفاى كامل يافت. بسيارى از كسانى كه داراى ارواح پليد بودند نزد عيسى آمدند و او با كلام خود ديوها را از آنها بيرون كرد. او بر چشم‌هاى كوران دست گذاشت و آنها فى‌الفور بينايى يافتند.

 او حتى چند نفر از مردگان را زندگى بخشيد. طبيعتا گروه‌هاى كثيرى از مردم به دنبال او روان شدند و عيسى گاهى به قدرى مشغول تعليم دادن و شفا بخشيدن مردم بود كه فرصتى براى غذا خوردن نداشت.او احتياجات شخصى خود را فراموش مى‌كرد زيرا هميشه در فكر محبت كردن به مردم بود. هرگز حتى يك مرتبه هم به سود شخصى خود معجزه نكرد و هرگز قدرت خويش را براى متعجب ساختن مردم به كار نبرد.

جميع كارهاى معجزه‌آساى او براى آسايش و نجات مردم بيمار و دردمند بوده است تا بدين وسيله محبت خدا را به آنان آشكار سازد. يك روز كه مردم فقير و نيازمند را در اطراف خود ديد آنان را با اين دعوت پر لطف و آرام‌بخش به سوى خود خواند بياييد نزد من اى تمام زحمت‌كشان و گران‌باران و من شما را به آرامى خواهم بخشيد. از تمام كسانى كه نزد او آمدند هيچ كس را نااميد برنگردانيد. يك بار يك مرد مفلوج را چهارنفر به نزد عيسى آوردند و در جلوى او قرار دادند. عيسى كه مى‌دانست اين مرد علاوه بر شفاى جسمى احتياج به شفاى روحى هم دارد به او گفت: اى فرزند گناهان تو آمرزيده شد.

برخى از معلمين مذهبى که در آنجا حضور داشتند در دل خود فكر كردند چرا اين شخص چنين كفر مى‌گويد؟ غير از خداى واحد كيست كه بتواند گناهان را ببخشد؟ عيسى افكار آنان را درك كرد و به آنان گفت كه با شفاى مرد مفلوج ثابت خواهد كرد كه كفر نگفته است بلكه قدرت دارد گناهان را ببخشد. سپس به مرد مفلوج گفت: «تو را مى‌گويم برخيز و بستر خود را برداشته به خانه خود برو و آن مرد دستور مسيح را فورا انجام داد.

 از آن به بعد بسيارى از رهبران مذهبى يهود به مخالفت با عيسى پرداختند زيرا آنان براى محبوبيتى كه مسيح نزد مردم داشت نسبت به او سخت حسادت مى‌ورزيدند.

آنها از عيسى انتقاد مى‌كردند كه با گناهكاران معاشرت مى‌كند و مى‌خواهد آنها را نجات بدهد و از او ايراد مى‌گرفتند كه در روز سبت (روز شنبه) كه روز مقدس آنان بود بيماران را شفا مى‌دهد. به زودى نفرت آنان به قدرى شديد گرديد كه تصميم گرفتند عيسى را به قتل برسانند

عيسى از اين موضوع باخبر بود. او با همان قدرت الهى كه مردگان را زنده مى‌كرد مى‌توانست دشمنان شرير خود را هلاك نمايد ولى هرگز چنين نكرداو به شاگردانش تعليم داد كه دشمنان خود را محبت نمايند و براى آنان دعا كنند.

 او با طرز رفتارى كه در مقابل دشمان خود داشت براى شاگردان خود نمونه و سرمشق شد. در آن زمان قوم يهود مستقل نبود زيرا رومى‌ها بر آنها حكمرانى مى‌كردند. يهوديان آرزوى زيادى داشتند كه بتوانند از تسلط روميان آزادى يابند.

هنگامى كه يهوديان ملاحظه نمودند كه عيسى توانست با پنج قرص نان و دو ماهى بيش از پنج هزار نفر را در بيابان غذا دهد، سعى نمودند او را مجبور سازند كه پادشاه آنان گردد.

 آنها يقين داشتند كه اگر عيسى سپاه خود را فرمان دهد هرگز كسى قادر نخواهد بود در مقابل ايشان بايستد. ولى عيسى از پادشاهى دنيوى امتناع ورزيد زيرا سلطنت او روحانى و دنیوی بود.

او مى‌خواست بر افكار مردم حكمرانى كند نه بر تختى كه در اورشليم باشد. وقتى يهوديان متوجه شدند كه نمى‌توانند او را آلتى براى اجراى مقاصد سياسى و انقلابى خود بسازد بسيارى از آنان به مخالفت برخاسته و دشمن او گرديدند، عيسى پيوسته از راضى ساختن مردم دورى مى‌كرد و فقط در طلب رضاى خدا بود.

تقريبا بعد از دو سال و نيم از تعميد عيسى وقتى مخالفت و ضديت رؤساى مذهبى يهود نسبت به او شدت يافته بود، روزى عيسى از شاگردان خود پرسيد: شما مرا كه مى‌دانيد؟

پطرس فورا جواب داد: تويى مسيح پسر خداى زنده ای عيسى پطرس را براى جوابى كه داده بود آفرين خواند و به او گفت كه خدا اين حقيقت را بر او آشكار ساخته بود و افزود كه بر روى اين حقيقت كليساى خود را بنا خواهد نمود و هيچ نيرويى قادر نيست خللى بر او وارد سازد.

سپس به رسولان خود اعلام فرمود كه لازم است به اورشليم برود و بوسيله حكام مذهبى به مرگ محكوم شود و مصلوب گردد و روز سوم قيام كند و زنده شود. رسولان كه استاد خود را دوست مى‌داشتند از اين پيش‌گويى بى‌نهايت نگران شدند و پطرس به عيسى گفت: حاشا از تو اى خداوند كه اين بر تو هرگز واقع نخواهد  شد.

ولى عيسى پطرس را نهيب داد و گفت اين فكر او كه مسيح نمى‌بايد بميرد از شيطان است. زيرا عيسى به خوبى مى‌دانست كه اين اراده خدا بود كه او قربانى به جهت گناهكاران بر روى صليب جان بدهد و به همين دليل هر كس كه سعى نمايد او را از راه صليب باز دارد آلت شيطان است.

 سپس عيسى شاگردان خود را آگاهانيد كه آنان نيز مى‌بايد براى حمل صليب خود آماده باشند و از فدا كردن جان خود به خاطر او خوددارى نكنند.

بعد از اين كه شاگردان شنيدند كه استادشان بايد بميرد و آنها هم بايد به خاطر او زحماتى متحمل شوند بدون شك بايد براى آنها خيلى مشكل بود كه باز هم او را پيروى كنند. ولی آنها استاد خود را ترك نكردند و شش ماه بعد با او به اورشليم رفتند، جايى كه عيسى مى‌بايد رنج فراوانى تحمل نمايد و جان خود را فدا سازد. فصل بهار در فلسطين فرا رسيد و بسيارى از يهوديان از دور و نزديك به اورشليم مسافرت مى‌كردند تا در بزرگترين جشن سالانه مذهبى خود يعنى عيد فصح شركت نمايند. اين جشن آنان را كمك مى‌نمود تا به ياد آورند كه چگونه قوم اسرائيل را به پيشوايى موسى توانست از اسارت مصر رهايى يابد. عيسى و شاگردانش نيز به اين جماعت پيوستند و براى اين جشن عازم اورشليم شدند و وقايع هفته كه آخرين روزهاى زندگى عيسى بر روى زمين بود در هر چهار انجيل مفصلا ذكر شده است. در اين جا فقط  مختصرى از آن را براى شما بيان مي كنم:

يك روز يكشنبه در حالى كه بر الاغى سوار بود مطابق پيش‌گويى زكرياى نبى كه اين طور پيش‌گويى كرده بود:  اى دختر صيهون بسيار وجد نما و اى دختر اورشليم آواز شادمانى بده اينك پادشاه تو نزد تو مى‌آيد. او عادل و صاحب نجات و حليم مى‌باشد و بر الاغ و بر كره بچه الاغ سوار است

 عيسى سپس وارد معبد گرديد و كسانى را كه بوسيله خريد و فروش آن محل مقدس را كثيف مى‌ساختند و عبادت‌كنندگان را غارت مى‌نمودند از آنجا بيرون كرد. عيسى رؤساى مذهبى را به علت بى‌ايمانى و رياكارى و شرارتشان به شدت محكوم نمود و او همچنين پيش‌گويى فرمود كه معبد بزرگ اورشليم به عنوان تنبيه الهى براى گناهانى كه مرتكب مى‌‌شدند توسط دشمنان كاملا ويران خواهد شد.

 او مردم را از انبياى كاذب كه خواهند آمد و كوشش خواهند كرد آنان را به گمراهى بكشانند بر حذر داشت. او فرمود كه از آسمان با قدرت و جلال فراوانى مراجعت خواهد نمود و تمام ملت‌ها را داورى خواهد كرد و بعضى را به ملكوت خدا خواهد پذيرفت  و  عده ديگرى را به مجازات ابدى محكوم خواهد نمود.

در شب پنج شنبه همين هفته كه مسيحيان معمولا آن را هفته مقدس مى‌خوانند، عيسى مراسم مخصوص شام عيد فصح را با دوازده شاگرد خويش انجام داد. در اين موقع عيسى يك قرص نان را برداشت و آن را بركت داد و بين شاگردان خود تقسيم كرد و فرمود اين است بدن من كه براى شما پاره مى‌شود.

بدين طريق عيسى به شاگردانش فرمود كه بوسيله مرگش پيمان يا عهد تازه‌اى برقرار مى‌شود. قبل از آن كه اطاق را ترك گويند عيسى مهم‌ترين تعليم خود را به شاگردان داد و به آنها فرمود كه وظيفه دارند يكديگر را محبت نماينداو مجددا به شاگردان خود تذكر داد كه بايد زحماتى را كه به خاطر او خواهند كشيد تحمل نمايند. به علاوه به آنها وعده فرمود كه بعد از رفتن به آسمان روح‌القدس را خواهد فرستاد تا آنها را رهبرى و كمك نمايد.

وقتى نيمه شب شد عيسى شاگردان خود را به باغى خارج شهر برد تا با دعا خود را براى مرگ آماده سازد. دعايى كه به پدر آسمانى خود كرد چنين بود نه خواهش من بلكه اراده تو كرده شود.

 هنگامى كه هنوز مشغول دعا بود عده‌اى از افراد مسلح به راهنمايى يهودا كه يكى از دوازده شاگرد عيسى بود ولى به او خيانت كرد به باغ وارد شدند. يهودا به عيسى نزديك شد و او را بوسيد تا گروهى كه با او بودند در تاريكى شب اشتباها شخص ديگرى را دستگير ننمايند.

چقدر آسان بود كه كه عيسى يهودا و يارانش را با گفتن يك كلمه نابود نمايد! ولى او اين كار را نكرد بلكه خود را به آنان تسليم نمود. هنگامى كه پطرس شمشير ‌كشيد و به دفاع از استاد عزيزش برخاست، عيسى او را منع نمود و يكى از دشمنان را كه پطرس او را زخمى كرده بود شفا بخشيد.

سپس آنان عيسى را به محلى بردند كه عده‌اى از رؤساى مذهبى گرد هم جمع شده بودند تا بهانه‌اى براى كشتن عيسى بيابند ولى موفق نشدند. آخرالامر رئيس آنها عيسى را سوگند داد و از او پرسيد: آيا تو مسيح پسر خداى متبارك هستى؟

چون حكام يهود نمى‌توانستند كسى را بدون اجازه دولت روم اعدام كنند به همين دليل روز جمعه صبح زود عيسى را به قصر پيلاطس حاكم روم بردند و به پيلاطس گفتند كه عيسى از دشمنان دولت روم است و مى‌خواهد خود را پادشاه سازدوقتى پيلاطس عيسى را بازجويى كرد فورا متوجه شد كه اين اتهام دروغ است و به همين دليل خواست او را آزاد سازد. ولى حكام يهود جمعيت را تحريك كردند تا اعدام عيسى را تقاضا نمايند. پيلاطس كه مى‌ترسيد آشوبى به پا شود به تقاضاى آنها تسليم شد و دستور داد عيسى را بر روى صليب به هلاكت برسانند. بلافاصله عيسى توسط سربازان رومى به خارج شهر اورشليم برده شد و او را در آنجا مصلوب كردند. هنگامى كه او را مصلوب مى‌كردند عيسى براى آنانى كه او را به قتل مى‌رساندند اين طور دعا كرد اى پدر اينها را بيامرز زيرا نمى‌دانند كه چه مى‌كنند چه محبت حيرت‌انگيزى است كه كسى از پدر بخشش كسانى را بخواهد كه مشغول ميخ كوبيدن بر دست‌ها و پاهاى او مى‌باشند! عيسى مى‌توانست از پدر آسمانى خود تقاضا نمايد كه او را از رنج كشيد بر روى صليب نجات بخشد و به آسمان ببرد ولى چنين درخواستى ننمود. او به خوبى مى‌دانست كه اراده خدا اين بود كه او رنج بكشد و به عنوان قربانى براى گناه‌كاران جان بدهد و به همين دليل پدر آسمانى خويش را اطاعت نمود و در حدود شش ساعت بر روى صليب رنج و عذاب كشيد، سپس در ساعت سه بعد از ظهر چنين فرمود: اى پدر روح خود را به دست‌هاى تو مى‌سپارم.

 بعد از اين فرمايش جان سپرد. آنگاه سربازى بر پهلوى عيسى نيزه زد و افسر مسئول به پيلاطس گزارش داد كه عيسى مرده است. دو نفر از متفذين يهود كه به عيسى ايمان آورده بودند نزد پيلاطس رفته و بدن عيسى را از او خواستند و به ايشان داده شد.

آنان بدن را از صليب پايين آوردند و آن را با پنجاه كيلو ادويه و عطريات پوشانيدند و سپس با كتان پيچيدند و آن را در قبرى كه در داخل صخره‌اى كنده شده و شبيه غارى در كنار تپه‌اى بود قرار دادند. بعدا سنگ بزرگى شبيه سنگ آسياب در جلوى آن قبر گذاشتند و پيلاطس دستور داد كه آن را مهر و موم كنند و سربازان بر آن نگهبانى نمايند تا كسى نتواند به قبر وارد شود.عيسى قبلا به شاگردان خود فرموده بود كه مصلوب خواهد شد و در روز سوم از مرگ خواهد برخاست.

 آنان تصور نمودند كه عيسى براى آنها مثل مى‌آورد و وقتى جان داد و دفن شد ديگر اميدى نداشتند كه بتوانند مجددا او را بر روى زمين ببينند. لكن صبح روز يكشنبه وقتى برخى از شاگردانش بر سر قبر رفتند، ديدند قبر باز است.

وقتى داخل قبر شدند  كتانى را كه  به جسد عيسى پيچيده بودند را ديدند ولى خالى بود يعنى بدن عيسى در آن نبود. بعدا عيسى كه زنده شده بود به بعضى از آنها ظاهر گرديد و با آنان صحبت كرد و آنها او را شناختند. آن شب با وجودى كه در و پنجره اطاقى كه شاگردان در آن جمع بودند بسته بود عيسى به اطاق وارد شد و با آنها صحبت كرد و آنها را مطمئن ساخت كه زنده است. در مدت چهل روز بعد عيسى بارها در مكان‌هاى مختلف به شاگردان خود ظاهر شد و براى آنها توضيح داد كه چرا لازم بود رنج بكشد و جان بدهد. او همچنين دستور داد كه شاگردانش به سراسر جهان رفته اين مژده را به مردم برسانند كه اگر عيسى را به عنوان نجات‌دهنده و خداوند خود بپذيرند، خداوند نيز گناهان آنان را خواهد بخشيداو به پيروان خود فرمود كه چند روزى در اورشليم بمانند تا روح‌القدس را بيابند و براى كارى كه در پيش دارند مجهز شوند. آخرالامر بعد از اين كه به آنها وعده داد كه خودش تا پايان جهان روحا همراه آنان خواهد بود؛ وقتى به او نگاه مى‌كردند به آسمان بالا برده شد.

شاگردان، وقتى استاد محبوبشان از نظرشان ناپديد شد به گريه و زارى نپرداختند، زيرا مى‌دانستند كه او هميشه روحا با آنها خواهد بود و طبق وعده‌اى كه داده است يك روز به اين جهان مراجعت خواهد فرمود.

آنان با شادى بسيارى وقت خود را صرف دعا كردند و منتظر دريافت روح‌القدس بودند كه عيسى وعده فرموده بود كه به زودى خواهد فرستاد.ده روز بعد از صعود عيسى به آسمان در موقع عيد پنطيكاست يهوديان، وقتى در حدود صد و بيست نفر از شاگردان عيسى گرد هم جمع آمده بودند واقعه بسيار عجيبى روى داد.

آنها صدايى شبيه صداى باد شنيدند ولى صداى باد نبود. آنها ديدند كه چيزى شبيه زبانه‌هاى شعله آتش بر آنان نازل مى‌شود ولى در واقع آتش نبود. سپس آنان به زبان‌هاى مختلف بيگانه كه قبلا هرگز نياموخته بودند سخن گفتند.

 انبوه جمعيت از سرزمين‌هاى مختلف به گرد شاگردان جمع آمدند و هر كس پيغام خدا را به زبان مادرى خود مى‌شنيد و همه از اين واقعه متحير شدند. آنگاه پطرس برخاست و جماعت را مخاطب ساخته و گفت كه عيسى وعده خود را درمورد عطاى روح‌القدس انجام داده است.

 پطرس با قدرت روح‌القدس تشريح كرد كه چرا لازم بود عيسى براى گناه‌كاران فدا شود و خدا چگونه او را از مردگان برخيزانيده است. او گفت كه خودش و ساير رسولان شاهد زنده شدن عيسى از مردگان بوده‌اند و مردم را تشويق كرد كه توبه كنند و به عيسى مسيح ايمان آورند تا گناهانشان آمرزيده شود. روح‌القدس موعظه پطرس را وسيله قرار داد تا قلوب مردم را دگرگون نمايد به طورى كه در همان روز سه هزار نفر از اين يهوديان ايمان آوردند و به نشانه پاكى از گناه به نام عيسى در آب تعميد گرفتند.

پس از اين واقعه رسولان و ساير شاگردان عيسى به رساندن مژده نجات در شهر اورشليم و ساير شهرها ادامه دادند به طورى كه بسيارى ايمان آوردند. بعدا حكام يهود به طورى كه عيسى پيش‌گويى فرموده بود به ايمان‌داران آزار رساندند و حتى آنها را مقتول ساختند.

درنتيجه بسيارى از پيروان عيسى از فلسطين فرار كردند و هر جا مى‌رفتند مژده عيسى را مى‌رساندند، به طورى كه بسيارى از يهوديان به عيسى ايمان آوردند. بعدها خدا پطرس را هدايت فرمود كه به خانه افسرى كه يهودى نبود برود و پيغام نجات را به او و خانواده‌اش برساند.

 تمام اعضاى اين خانواده ايمان آوردند و تعميد گرفتند. بدين طريق واضح گرديد كه خدا مايل است همه بنى نوع بشر يعنى هم يهوديان و هم امت‌ها نجات يابند.  يكى از پيشوايان يهود كه سولس نام داشت از مخالفين سرسخت پيروان عيسى بود و به دستگيرى و محبوس ساختن و قتل آنها اشتغال داشت. هنگامى كه عازم دمشق بود تا ايمان‌داران آنجا را دستگير نمايد عيسى مسيح زنده از آسمان بر او نازل شد و به او فرمود: چرا به من جفا مى‌رسانى؟

سولس وقتى مسيح زنده را ديد به او ايمان آورد و مسيح هم او را يكى از رسولان خود ساخت. بعدا بنام پولس معروف گرديد و براى رسانيدن مژده نجات مسيح به رومى‌ها و يونانى‌ها بيش از همه زحمت كشيد. به علاوه پولس رسول سيزده نامه از نامه‌هاى عهد جديد را نوشت.

انسان وقتى در عهد جديد شرح توسعه مسيحيت را بعد از مصلوب شدن و رستاخيز مسيح مى‌خواند به خوبى متوجه مى‌شود كه بعد از رفتن مسيح به آسمان كارش پايان نيافت. آن چه پطرس و پولس و ساير ايمان‌داران انجام دادند در واقع كارى بود كه مسيح توسط آنها انجام مى‌داد. چون او از مرگ برخاست و زنده است برخلاف آن چه عده‌اى به غلط تصور مى‌كنند ديگر لازم نبود براى خود جانشينى انتخاب نمايد. او خود هميشه نزد پيروانش حاضر است. چه خوب است كه انسان چنين نجات‌دهنده مهربان و پرقدرتى داشته باشد كه هميشه زنده بوده و حاضر است به كسانى كه به او اعتماد دارند كمك فرمايد.

 توسعه و پيشرفت حيرت‌انگيز مسيحيت در صد سال اول پس از مرگ عيسى مسيح نه بوسيله جنگ و خون‌ريزى انجام شد و نه از راه اعمال نفوذ سياسى و نه با دانش و ثروت مسيحيان در تمام قسمت‌هاى امپراطورى روم و هم چنين در ساير سرزمين‌ها عده زيادى از يهوديان و بت‌پرستان به مسيح ايمان آوردند و بدين طريق از فرزندان خدا گرديدند. اين كار بوسيله اعلام مژده محبت خدا در مسيح و بوسيله فعاليت پرقدرت روح‌القدس در فكر و قلب شنوندگان عملى گرديد.

عزيزان همراه

 دیندار بودن به معنای " آری " گو بودن است.:

آری به همه چیز-

آری به زندگی و به مرگ،

آری به نور و به ظلمت.

 

دینداری یعنی آغوشی گشاده داشتن به همه چیز و به همه کس.

 

اگر بگوییم نه،

با دست خود همه درها را به روی خود بسته ایم،

باید قلبمان با هر تپشی بگوید:

آری

خدا همیشه حاضر است،

اما او هیچگاه از درگاه " نه " عبور نمی کند

و بی اجازه وارد قلمرو دلهایمان نمی شود.

 

خدا منتظر است تا از عرش و با گفتن آری ما به اقلیم وجودمان وارد گردد.

پس:

آری،

آری

و همیشه آری.

 

همگی در پناه الله باشیم و برای رسیدن به جامعه ای با داشتن افکاری آری گونه و الهی وار دعا کنیم.

 

 

 

عيسى مسيح كيست؟

 

كتاب‌هاى قطور زيادى براى پاسخ به اين سؤال مهم نوشته شده است و هرچند مشكل است كه انسان بتواند به طور خلاصه شرح دهد كه عيسى مسيح كيست. چون يگانه منبع كاملا معتبر در اين مورد كتاب مقدس مسيحيان است. تمام نكاتى كه ذكر خواهم كرد بر كتاب مقدس متكى خواهد بود.

از شرح زندگى عيسى مسيح كه در چهار انجيل وجود دارد معلوم مى‌شود كه او واقعا انسان بود. گرچه پدر جسمانى نداشت ولى از طريق مادرش مريم از نسل داوود يعنى پيامبر و پادشاه بزرگ اسرائيل بود. عيسى مانند تمام مردم از نظر جسمى و روحى رشد كرد.

 غذا مى‌خورد و مى‌خوابيد، شغلش نجارى بود. او خسته شد و با تمام خوشى‌ها و رنج‌ها و ناراحتى‌هايى كه براى مردم در اين جهان پيش مى‌آيد كاملا آشنا گرديد. بنابراين او قادر است در تمام تجربه‌هاى بشرى با ما همدردى نمايد.

 چون عيسى انسان بود مى‌توانست ازدواج كند و فرزندانى داشته باشد ولى اين كار را نكرد. بدون شك تصميم او در اين مورد با اطاعت كامل از نقشه‌اى كه خدا براى او داشت اتخاذ گرديد. لكن هرچند عيسى واقعا انسان بود ولى از بعضى جهات با ديگران تفاوت زيادى داشت.

ولى در تمام زندگى عيسى هرگز كارى يا سخنى يا فكرى كه برخلاف اراده مقدس خدا باشد مشاهده نشد.

 او نه تنها گناه نكرد بلكه اراده او با اراده خدا مطابقت كامل داشت. زمانى كور مادرزادى را ملاقات كرد و به او بينايى بخشيد. در موقع ديگر وقتى او و شاگردانش سوار قايق كوچكى بودند و از درياچه جليل مى‌گذشتند، طوفان عظيمى نزديك بود قايق را غرق كند ولى عيسى به باد و طوفان فرمان داد و دريا فورا آرام گرديد. مردى به نام ايلعازر كه چهار روز از مرگش گذشته بود از قبر بيرون خواند و آن مرده فورا برخاست و از قبر بيرون آمد.

ولى عظيم‌ترين عمل حيرت‌انگيز عيسى اين است كه همان طور كه پيش‌گويى كرده بود روز سوم پس از مرگ قيام كرد و به شاگردان خود ظاهر شد.

عيسى خود ادعا كرد كه پسر خداست. او نه فقط در محاكمه خود در شوراى يهود بلكه بارها قبل از آن محاكمه اين ادعاى مهم را در مورد خود نموده بود. به علاوه او خدا را معمولا « پدر من » خطاب مى‌كرد. يك بار وقتى فرمود « من و پدر يك هستيم » دشمنانش مى‌خواستند او را سنگسار نمايند زيرا تصور كردند كه عيسى كفر مى‌گويد.

 ولى ما به خوبى مى‌دانيم كه عيسى هرگز دروغگو و كفرگو نبود. زيرا تمام فرمايشاتش كاملا صحيح و درست بوده است. بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه اگر كسى بگويد كه عيسى پسر خدا نيست، عيسى را دروغگو مى‌شمارد و اگر عيسى دروغگو باشد هيچكس نبايد به او ايمان داشته باشد.

 ولى وقتى عيسى ادعا مى‌كرد كه پسر خداست در واقع همان فرمايش خدا را كه در موقع تعميد وى از آسمان شنيده شد تكرار مى‌كرد: « تو پسر حبيب من هستى كه از تو بسيار خشنودم »

البته توجه داريد كه اين اصطلاح مفهوم جسمانى ندارد بلكه داراى مفهوم روحانى مى‌باشد.

 بديهى است كه خدا هرگز با زنى ازدواج نكرده تا از او پسرى داشته باشد زيرا چنين كارى غيرممكن و غير قابل تصور است. در انجيل عيسى « كلمه خدا» هم ناميده مى‌شود. لقب پسر خدا همبستگى و يگانگى عيسى را با خدا كه پدر واقعى او است نشان مى‌دهد. ولى لقب « كلمه خدا» به ما مى‌فهماند كه خدا بوسيله عيسى مسيح با بنى نوع بشر سخن مى‌گويد.

در انجيل اين طور مى‌خوانيم: «در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود و همه چيز به واسطه او آفريده شد و به غير از او چيزى از موجودات وجود نيافت. در او حيات بود و حيات نور انسان بود... و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد؛ پر از فيض و راستى و جلال او را ديديم، جلالى شايسته پسر يگانه پدر»

 

مقصود آيات ذكر شده اين است خدا كه قبلا بوسيله انبيا و كتب آنها خود را ظاهر ساخته بود بالاخره خود را به صورت كامل بوسيله شخص مكشوف فرمود. اين شخص كامل از يك پيغمبر خيلى بزرگتر مى‌باشد و در واقع با خدا يكى است.

 زيرا اين آيات انجيل به ما مى‌گويند كه اين شخص كلمه خدا و پسر خداست. او از ابتدا با خدا يكى بود و همه چيز بوسيله او آفريده شد. سپس در زمان مقرر كلمه ابدى خدا در رحم مريم باكره لباس بشرى پوشيد و به صورت عيسى مسيح ظاهر گرديد.

 بنابراين ملاحظه مى‌كنيم كه او داراى دو طبيعت و يا دو جنبه بوده است، يكى جنبه الهى و ديگرى جنبه انسانى. عيسى مسيح هم خداست و هم انسان. اولين كسانى كه به عيسى ايمان آوردند و رسولان او شدند يهودى بودند و به يكتاپرستى و وحدانيت خدا اعتقاد كامل داشتند.

مع‌هذا بعد از اين كه در حدود دو سال با عيسى زندگى كردند اطمينان كامل يافتند كه استادشان با خدا يكى است و به همين دليل بود كه پطرس اعتراف كرد:

 «تويى مسيح پسر خداى زنده».

 هم چنين توما هنگامى كه عيسى زنده را پس از قيامش از مرگ ديد فرياد برآورد:

 «اى خداوند من و اى خداى من»  در هر دو مورد عيسى شاگردان خود را براى ايمانى كه نسبت به داشتند ستايش نمود و به توما گفت: « بعد از ديدنم ايمان آوردى؟ خوشا به حال آنانى كه نديده ايمان آوردند».

اين «خوشا به حال» امروز نصيب ما هم مى‌شود به شرطى كه ايمان داشته باشيم.

 

اكنون مي پرسيد: « در صورتى كه خدا واحد است چگونه امكان دارد كه عيسى مسيح پسر خدا بوده و با خدا يكى باشد؟» در واقع اين موضوع از اسرارى است كه فهم آن بالاتر از عقل محدود ما مى‌باشد و در واقع از طريق شهود دل ميتوان به آن پي برد.

ولى بايد متوجه باشيم كه خدا قادر مطلق است و آن چه برخلاف اراده مقدس او نباشد برايش غير ممكن نيست. به علاوه در طبيعت خدا مى‌توانيم، به طور ناقص نمونه‌اى از اين سر يا حقيقت الهى را مشاهده نماييم.

 خورشيد را ملاحظه كنيد كه در آسمان قرار دارد و به قدرى عظيم و پر حرارت است كه اگر به زمين نزديكتر شود همه از بين خواهند رفت.

 خورشيد نور خود را كه در حقيقت با خود آن تفاوتى ندارد مى‌تاباند و بوسيله آن به دنياى ما نور و حرارت مى‌بخشد. به همين طريق خداى بزرگ ما نور خود را كه با خودش يكى است به دنياى ما مى‌تاباند تا به ما حيات ببخشد. خدا اين نور را نيز كلمه خود مى‌خواند.

اين نور به صورهاي مختلف: عيسى، ابراهيم، موسي و محمد و .... ظاهر شد كه در اين مورد مسيح مي فرمايند:

 «من نور عالم هستم. كسى كه مرا متابعت كند در ظلمت سالك نشود بلكه نور حيات را يابد»

و«هركس كه مرا ديد پدر را ديده است»

 

ولى فراموش نفرماييد كه خدايى كه بى‌اندازه بزرگ است تمام كارهاى خود را از روى محبت انجام مى‌دهد و بوسيله آمدنش به جهان در شخصيتي بمانند مسيح و ساير انسانهاي عاشق و مسلمان واقعي به او( البته مسلمان بمعناي داشتن دين و شريعت اسلام نيست، بلكه بمعناي تسليم واقعي و بي قيد شرط مي باشد. )  محبت الهى خود را كاملا بر تمام كرده است.

بدون شك شما داستان على ( ع ) را كه مردم زمان خود را بى‌نهايت محبت مى‌نمود شنيده‌ايد كه چگونه هرشب رداى حكومتي خود را كنار مى‌گذاشت و لباس فقيرانه‌اى به تن مى‌كرد و به خانه مردم بيچاره مى‌رفت تا با آنان صحبت نمايد و به آنها كمك كند.

 

راستي

تا به حال انديشيده اي كه مهربان خالقمان،

بوسيله نشانه هاي بيشمارش چقدر تشويقمان مي كند بسوي بصيرت و بيداري،

پشت همه نيكيها، ايستاده است.

مي توانيم با خوبي كردن و عشقي بي چشمداشت،

در جاده اي قرار گيريم كه به او منتهي مي شود.

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

مهر

 

هنگاميكه مهر ( عشق ) شما را فرا مي خواند ، از پي اش برويد ، گرچه راهش دشوار و ناهموار است .

و چون بالهايش شما را فرا مي گيرد ، وا بدهيد، اگرچه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.

و چون باشما سخن مي گويد او را باور كنيد، اگرچه صدايش ، روياي شمارا برهم زند،‌چنان كه باد شمال باغ را ويران مي كند .

زيرا كه مهر در همان دمي كه تاج برسر شما مي گذارد ، شما را مصلوب مي كند ، همچنانكه مي پروراند ، هرس  مي كند. همچنانكه از قامت شما بالا مي رود و نازكترين شاخه هايتان راكه در آفتاب مي لرزد نوازش مي كند ، به ريشه هايتان كه در خاك چنگ انداخته اند فرود مي آيد و آنها را تكان مي دهد.

شمارا مانند بافه هاي جو دربغل مي گيرد ، شما را مي كوبد تا برهنه كند . شما را مي سايد تا سفيد كند . شما را مي ورزد تا نرم شويد و آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا نان مقدس شويد برخوان مقدس خداوند .

همه اين كارها را مهر باشما مي كند تا رازهاي دل خود رابدانيد و بااين دانش به پاره اي از دل زندگي مبدل شويد .

اما اگر از روي ترس فقط در پي آرام مهر و لذت مهر باشيد ، پس آنگاه بهتر آن است كه تن برهنه خود را بپوشانيد و از زمين خرمن كوبي مهر دور شويد و به آن جهان بي فصلي برويد كه در آن مي خنديد ، اما نه خنده تمام را و مي گرييد اما نه تمام اشك را .

مهر چيزي نمي دهد ، مگر خود راو چيزي نمي گيرد مگر از خود .

مهر تصرف نمي كند و به تصرف در نمي آيد ، زيرا كه مهر برپايه مهر استوار است . هنگاميكه مهر مي ورزيد مگوييد ‹ خدا در دل من است › بگوييد : ‹ من در دل خدا هستم › و گمان مكنيد كه مي توانيد مهر را راه ببريد ، زيرامهر اگر شما راسزاوار بشناسد ، شمارا راه خواهد برد.

مهر خواهشي جز اين ندارد كه خود راتمام سازد ، اما اگر مهر مي ورزيد و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد ، زنهار كه خواهشها اينها باشند:

آب شدن ، چنان جويباري كه نغمه اش را از براي شب مي خواند .

آشنا شدن بارنج بيش از حد مهربان بودن

و خون دادن از روي رغبت و شادي .

آرزو كنيد كه سپيده دم از خواب برخيريد و بالهاي قلبتان رابگشاييد .

سپاس كنيد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است .

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد،

آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد ، و به خواب رويد ، بادعايي در دل براي معشوق و آوازي برلب در ستايش او .

                                                                                    جبران خليل جبران

 

 

 

«من چهره‌ها را می‌شناسم، زیرا از ورای پرده‌ای که چشمانم

 

می‌بافند، نگاه می‌کنم، و واقعیت پشت آن‌را می‌بینم.»

 

 

«هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:

 

 

نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را

 

فروتن نشان می‌داد.

 

دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.

 

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان

 

را برگزید.

 

چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلا داد که

 

دیگران هم گناه می‌کنند.

 

پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد و

 

صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.

 

ششمین بار زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که

 

نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.

 

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که

 

فضیلت است.»

 

«شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که

 

با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد.»

 

 

 

 

رابطه همسران با يكديگر

 

شما همراه زاده شده ايد و تا ابد همراه خواهيد بود .

هنگاميكه بالهاي سفيد مرگ ، روزهاتان را پريشان مي كنند همراه خواهيد بود.

اما در همراهي خود حد فاصل را نگه داريد و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص در آيند.

به يكديگر مهر بورزيد اما از مهر بند مسازيد؛

بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روحهاي شما .

از نان خود به يكديگر بدهيد ، اما از يك گرده نان مخوريد،

با هم بخوانيد و شادي كنيد، ولي يكديگر را تنها بگذاريد،

همانگونه كه تارهاي ساز تنها هستند ، با آنكه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند.

دل خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگهداري،

زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دلهاتان را نگه دارد .

در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ :

زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي بالند .

 

درباره فرزندان

 

فرزندان شما ، فرزندان شما نيستند.

آنها پسران و دختران خواهشي هستند كه زندگي به خويش دارد.

آنها بواسطه شما مي آيند، اما نه از شما و با آنكه با شما هستند ، از آن شما نيستند .

شما مي توانيد مهر خود را به آنها بدهيد، اما نه انديشه هاي خود را . زيرا كه آنها انديشه هاي خود را دارند .

شما مي توانيد تن آنها را در خانه نگه داريد ، اما نه روحشان را .

زيرا كه روح آنها در خانه فرداست، كه شما را به آن راه نيست ، حتي در خواب .

شما مي توانيد بكوشيد تامانند آنها باشيد، اما مكوشيد تا آنها را مانند خود سازيد ، زيرا كه زندگي واپس نمي رود و در انديشه ديروز نمي ماند.

شما كماني هستيد كه فرزندتان مانند تير زنده اي ازچله آن بيرون مي جهد .

كمانگير ( پروردگار ) است هدف را در مسيري نا متناهي مي بيند و اوست كه با قدرت خود شما را خم مي كند تا تير او را تيز پر و دور تر به پرواز در آوريد .

بگذاريد كه خم شدن شمادر دست كمانگير از روي شادي باشد ؛

زيرا كه او هم به تيري كه مي پرد، مهر مي ورزد، و هم به كماني كه در جا مي ماند .

 

 

دهش ( بخشيدن مال ) :

 

 

   هنگاميكه از مال خود چيزي مي دهيد ، چندان چيزي نمي دهيد ، اگر از جان خود چيزي بدهيد ، آنگاه براستي مي دهيد ، زيرا كه مال مگر چيست ، بجز آنچه ازبراي فرداي مبادا نگه مي داريد ؟

   و مگر فردا را چه ارمغاني است ازبراي سگ دور انديشي كه استخوان را در زير ريگ بي نشان بيابان دفن مي كند و خود بدنبال زائران شهر مقدس مي رود ؟

   و مگر ترس از نياز همان نياز نيست ؟

   آيا ترس از تشنگي هنگاميكه چاه پر از آب است ، چيزي جز تشنگي سيراب نا شدني است

   هستند كساني كه از بسياري كه دارند، مي دهند – آن هم براي نام ، و اين خواهش پنهان بخشش آنها را آلوده مي كند .

   و هستند كساني كه اندكي دارند و همه را مي دهند ، اين كسان به زندگي و بركت زندگي باوردارند و دستشان هرگز تهي نمي شود .

   هستند كساني كه با شادي مي دهند و پاداش آنها همان شادي است .

   و هستند كساني كه با درد مي دهند و همان درد تعميد آنهاست .

   و هستند كساني كه مي دهند و از دهش دردي نمي كشند ، حتي شادي هم نمي خواهند و نظري هم به ثواب ندارند ؛ با دست اين كسان است خداوند سخن مي گويد ، و از پس چشم اين كسان است كه او به زمين لبخند مي زند .

   دهش در برابر خواهش نيكوست ، اما دهش بي خواهش و از روي دانش نيكوتر است ؛ و براي گشاده دستان  شادي جستجوي كسي كه بستاند از شادي دهش بيشتر است .

   و آيا چيزي هست كه بتواني دادنش را دريغ كني ؟ هر آنچه داري روزي داده خواهد شد ؛ پس هم امروز بده تا فصل دهش از آن تو باشد نه از آن ميراث خوارانت .

   تو بارها مي گويي ‹ خواهم دا اما به آنكه سزاوار باشد ›  درختان باغ  تو چنين  نمي گويند ، و گله هاي چراگاه تو نيز هم . اين ها مي دهند تا زندگي كنند ، زيرا ندادن همان است و مردن همان .

   بي گمان آن كسي كه سزاوار دريافت روزها و شبهاي خود باشد ، سزاوار دريافت دهش تو نيز هست ، و آن كسي كه سزاوار نوشيدن از درياي زندگي بوده باشد ،  سزاوار است كه جام خود را از جوي تو پر كند .

   و كدام سزايي است بزرگتر از آن سزايي كه در شهامت و اطمينان گرفتن – يا نه ، در بخشيدن گرفتن – هست ؟

   مگر تو كيستي كه مردم بايد گريبان خود را باز و غرور خود را بي پرده كنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بي شرم ببيني ؟

   نخست كاري كن كه خود سزاوار دادن و داراي دست دهش باشي .

   زيرا براستي است كه زندگي به زندگي مي دهد و تو شاهدي بيش نيستي .

   و شما اي گيرندگان ، منت مكشيد ، مبادا كه باري بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذاريد .   همراه دهنده بر بالهاي دهش او پرواز كنيد زيرا كه نگران دين خود شدن نيست مگرشك كردن در گشاده دستي دهنده ، كه او را زمين دريا دل مادر است و خداي بزرگ پدر

 

 

کار

 

کارکردن همگام شدن است با زمین و آسمان و بیکار ماندن باز ماندن است از قافله حیات، که با غروری شکوهمند و تسلیمی سربلند، بسوی ابدیت به پیش می رود.

وقتی کار می کنی وجودت به نی لبکی مانده است که از مجرای آن نجوای زندگی به آهنگ بدل می گردد. آیا دوست می داری وقتی همه آواز می خوانند تو نی لبکی گنگ و خاموش باشی؟

پیوسته با تو گفته اند که کار نفرین و لعنت است و تلاش، بلا و بدبختی است. اما من با تو می گویم وقتی کار می کنی، نقشی از برترین رویای زمین را که در آغاز به نام  تو نوشته اند جان می بخشی.

دوستی با کار، به حقیقت عشق به زندگی است، و عشق به زندگی در کار، دمساز شدن با اسرار حیات است.

اگر بهنگام کار، زمین و زمان را ملامت می کنی و تولد را ، بلا و بدبختی و تحمل بار تن را، لعن و نفرین می خوانی که در ازل بر پیشانی تو نقش بسته است ، من با تو می گویم که این نقش را جز با عرق جبین نمی توان پاک کرد .

زندگی به حقیقت ظلمت است مگر شوق و شور در میان باشد و شوق وشور، کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میا ن باشد و هنگامیکه با عشق کار می کنی خود را با خود و خلق و با خدا پیوند می دهی.

کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد .

کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آنرا با لذت درو کنی ، چنانکه معشوق تو آنرا تناول کند.

کار با عشق آن است که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد .

کار با عشق آن است که هر چیز را که با نفس خویش جان دهی  و بدانی که تمام پاکان و قدیسان در کار تو می نگرند .

اغلب شنیده ام که در ابهام نیم خواب خود می گویی:

" آنکس که نقشی را بر سنگ مرمر تصویر می کند از آنکس که زمین را شخم می زند شریف تر است . و آنکس که رنگین کمان آسمان را می رباید تا چهره انسانی را بر بوم نقاشی تصویر کند، از آنکس که برای ما پای افزار چوبین می سازد با ارزش تر است."

اما من نه در ابهام نیم خواب، بلکه در بیداری نیم روز با تو می گویم که باد در گوش بلوطهای بلند، همان قصه شیرینی را حکایت می کند که با تیغه های ظریف و باریک علف می گوید و تنها آنکس شریف و بزرگ است که صدای باد را در ساز وجود خویش به آوازی دلپذیر بدل کند.

کار تجسم عشق است کار عشق مجسم است. اگر نمی توانی با عشق کار کنی، اگر جز با ملالت و بیزاری کاری از تو بر نمی آید بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازه معبد بنشینی و صدقات کسانی را که با عشق کار می کنند، بپذیری .

زیرا اگر بی عشق پخت کنی، نانی تلخ ا ز تنور تو بدر خواهد آمد که گرسنه را نیم سیر گذارد و اگر با کینه انگور بیفشاری زهری از کینه در شراب تو خواهد ریخت و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی و تو را به آن آواز، عشقی نباشد گوش آدمیان را آشفته می کنی و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم می داری

 

 

غم و شادي

 

شاديهاي شما، همان غمهاي شماست كه نقابش را برداشته است و چاهي كه خنده هايتان از آن مي جوشد، همان است كه از اشكهايتان پر شده است و چگونه جز اين تواند بود؟

وقتي شاد و خرم هستي به ژرفاي قلبت نظر كن تا ببيني كه اين قلب همان است كه تو را غمگين كرده بود، و هنگاميكه غم بر تو چيره شده است، باز در قلب خود نگاه كن تا ببيني كه براستي در فراق آنچه قلبت را از شادي پر كرده بود، گريه مي كني.

بعضي گويند شادي ازغم عظيم تر است، بعضي گويند چنين نيست بلكه غم بر شادي چيرگي دارد، اما من با تو مي گويم كه غم و شادي از هم جدايي ناپذيرند. آنها با هم نزد تو مي آيند و هنگاميكه يكي از آن دو در كنرت نشسته است، بياد آر كه آن ديگري نيز در بستر تو به خواب رفته است.

 و همانا كه تو چون دو كفه ترازو ميان شادي و غم آويختي و تنها هنگاميكه بكلي تهي باشي، دو كفه در حال توازن كنار هم خواهند بود. اما وقتيكه خزانه دار هستي تو را بر مي داردتا زر و نقره خويش را بسنجد، در آن هنگام به ناچار دو كفه غم و شادي تو بالا و پايين مي رود.

و خداي خدايان روحي را از وجود خود برگرفت و از آن زيبايي را آفريد ، سپس به آن ، سبكبالي نسيم سپيده دم و رايحه گلهاي دشت و لطافت مهتاب را بخشيد . آنگاه جامي از شادماني به او داد و گفت : از اين جام ننوش مگر آن زماني كه مي خواهي گذشته را فراموش كني و آينده راآسان بگيري . و جامي از غم را به او داد و گفت : از اين جام بنوش تا بداني معناي شادماني چيست .

   غم احساسات ما را تلطيف و شادي قلبهاي شكسته امان را درمان مي كند . اگر غم و فقر از بين مي رفتند ، روح انسان به لوحي خالي شبيه مي شد كه روي ان چيزي حك نشده بود .

   اي دوست غمگين من ، اگر مي توانستي ببيني بدبختي كه تو از آن رنج مي بري همان نيرويي است كه قلبت را روشن مي كند و روحت را از قعر چاه ذلت بر تخت افتخار مي نشاند ، از آنچه قسمت توست شاد مي شدي و به آن به چشم مجموعه اتفاقاتي نگاه مي كردي كه براي راهنمايي تو و خردمند شدنت پيش مي آيند .

 

 

پوشاك

 

پوشاك شما بيشتر زيبايي شما را مي‌پوشاند اما آنچه را نازيباست نمي‌پوشاند.
و با آنكه در پوشاك آزادي خلوت خود را مي‌جوئيد در آن بند و زنجير مي‌يابيد.

كاشكي بيشتر با پوست و كمتر با پارچه خورشيد و باد را لمس مي‌كرديد. زيرا كه نفس زندگي در پرتو خورشيد است و دست زندگي در وزش باد.

پاره‌اي از شما مي‌گوئيد: اين پوشاكي كه ما به تن داريم بافته باد شمال است.

من مي‌گويم آري باد شمال بود.

اما دستگاه بافندگي‌اش "شرم" بود و تار و پودش "سستي رگ و پي".

و هنگامي كه كارش انجام گرفت در ميان جنگل خنديد.

فراموش نكنيد كه پوشيدگي سپري‌ست در برابر چشم ناپاكان.

و هنگامي كه ناپاكان ديگر در ميان نباشند پوشش چيست بجز اسارت و آلايش روح؟

و فراموش مكنيد كه زمين از پاي برهنه شما لذت مي‌برد و باد دوست مي‌دارد كه با گيسوان شما بازي كند.

 

 

چگونه ديوانه شده‌ام؟

 

از من مي‌پرسيد چگونه ديوانه شده‌ام. اين‌گونه بود:

روزي پيش از آنكه خدايانِ بسياري زاده شوند، از خواب عميقي برخاستم و فهميدم كه همه‌ء نقاب‌هايم دزديده شده‌است! هفت نقابي كه در هفت دورهء زندگي‌ام به‌ گونه‌اي به چهره مي‌زدم. بي هيچ نقابي در خيابان هاي شلوغ دويده، فرياد زدم:

« دزد ها! دزدها! دزدهاي لعنتي! »

مردان و زنان به من مي‌خنديدند و بعضي از وحشت من به سوي خانه‌هايشان مي‌دويدند.

هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني بر بام خانه‌اي ايستاده بود و فرياد مي‌زد:
« او ديوانه است! »

به بالا نگاه كردم تا او را ببينم؛ خورشيد براي اولين بار صورت بي‌نقابم را بوسه بخشيد. براي اولين بار خورشيد چهره عريان مرا بوسه داد و روحم در عشق ِ

خورشيد، شعله‌ور شد. ديگر نقابهايم را نمي‌خواستم. آن‌گاه از سر شوق فرياد زدم:
« درود بر دزداني كه نقابهاي مرا دزديدند! درود »

اينچنين بود كه ديوانه شدم!

اينك آزادي و سلامت را در ديوانگي‌ام يافتم؛ آزادي از تنهايي و سلامت از دانستن، چون آنها که ما را مي‌فهمند چيزي را از وجودمان به بندگي و اسارت مي‌برند.

اما نبايد از اين سلامتي بسيار شادمان و مغرور باشم! حتي دزدي در زندان، ‌از دزدي ديگر بيشتر در سلامت و امنيت است!

 

 

ای دوست من

من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن"من"ی که درمن است در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند. ناشناس و در نیافتنی.

من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی. هر چه می کنم بپذیری زیرا سخنان من چیزی جزعمل آرزو های تو نیستند.

هنگامی که تو می گویی « باد به مشرق می وزد » من می گویم « آری به مشرق می وزد » زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست. بلکه در بند دریاست. تونمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم تنها دریا باشم.

وقتی که نزد توروز است نزد من شب است. با این همه من از رقص روشنایی نیمروزبرفراز تپه ها سخن می گویم.

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی وسایش بال های مرا برستارگان نمی بینی ومن گویی نمی خواهم توببینی یا بشنوی.

 می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که توبه آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خود فرو می روم. من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.

شراره اش چشمانت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارت. من دوزخم را بیش ازآن دوست دارم که بخواهم توبه آنجا بیایی.

 تو براستی وزیبای ودرستی مهر می ورزی و من از برای خاطرتو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است. ولی در دلم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.

دوست من. تو خوب و هشیارو دانا هستی یا نه تو عین کمالی. و من با تو از رویه دانایی وهشیاری سخن می گویم،

گر چه من دیوانه ام ولی دیوانگی ام را می پوشانم ومی خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به توبگویم؟

راه من راه تو نیست گر چه با هم راه میرویم "دست در دست"

 

 

 

 

معامله و مبادله

 

زمين ميوه هاي خود را به شما ارزاني مي دارد، اگر شما بدانيد چگونه دستهاي خود را از اين نعمتها پر كنيد، هيچگاه فقير و نيازمند نخواهيد بود.

در مبادله مواهب زمين است كه شما به نعمت فراوان و به شادي و خرسندي خواهيد رسيد.

اما اگر اين مبادله با عشق و مهر همراه نباشد، برخي را به حرص و برخي ديگر را به گرسنگي خواهد كشاند.

شما اي رنجبران دريا و اي زحمتكشان صحرا و تاكستان،  وقتي در بازار با بافندگان و كوزه گران و عطاران ديدار مي كنيد، روح فرمانرواي زمين را فراخوانيد؛

تا در ميان شما آيد و ترازوها و حسابهاي شما را قداست بخشد.

و نظارت كند كه در داد و ستدها ارزش در برابر ارزش قرار گيرد.

و تحمل نكيند كه مدعيان خالي دست در معاملات شما شركت كنند و دسترنج شما بستانند و كلمات پوچ و بي حاصل در برابر نهند.

با چنين مردمي بگوييد:

« با ما به مزرعه بياييد و يا با برادران ما به دريا برويد و تور ماهيگيري را بر پهنه دريا افكنيد.

زيرا خشكي و دريا براي شما نيز مانند ما پر از نعمت و بركت خواهد بود. »‌

و اگرآوازخوانان و رقصندگان و ني نوازان به نزد شما آيند- هديه هاي آنان را نيز غنيمت شماريد.

زيرا آنها نيز از ميوه چينان و عطاران به شمار مي آيند.

و كالاي آنان گرچه از رويا ساخته شده است، روح شما را طعام و جان شما را جامه خواهد بود.

و پيش از آنكه بازار را ترك كنيد، نظارت كنيد كه مبادا كسي با دست تهي به منزل بازگردد.

زيرا، روح فرمانرواي زمين راحت در بستر باد نخواهد خفت مگر آنكه نياز كمترين فرد شما را برآوارده باشد.

 

:

سوره الرحمن

وَالسَّمَاء رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ ﴿7﴾   و آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت.

أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ ﴿8﴾   تا مبادا از اندازه درگذريد.

 

 

جنايت و مكافات

 

هنگاميكه روح شما حيران و سرگشته بر پشت باد سير مي كند، هنگاميكه در صحراي عالم تنها و بي حفاظ مانده ايد، بر ديگران و در نهايت بر خود جور و ستم روا مي داريد.

و بر اين خطا كه از شما در وجود آمده است بايد بر دروازه قصر آن قدوس حلقه اي بكوبيد و دمي چند در انتظار بايستيد بي آنكه به شما اعتنايي شود.

گوهر الهي ذات شما اقيانوس بي انتهاست كه پيوسته پاك است و هيچگاه آلوده نمي شود. و مانند هواي اثير تنها دارندگان بال را رفعت مي بخشد.

گوهرالهي ذات شما همچنين مانند خورشيد است، كه راههاي تاريك خانه موشان و حفره ماران و موران را نمي جويد، اما اين گوهر الهي تنها بخش بزرگي از شما در همان مقام بشري است، و بخشي ديگر هنوز حتي به مقام بشري نرسيده است.

بلكه چون كوتاه قد ناموزوني است كه خواب آلود در مه و غبار راه مي رود و در سوداي بيداري خويش است. اما اكنون از آن بشر كه در شماست سخن مي گويم.

اوست كه جرم و جزاست آشناست، آن گوهر الهي را از اين معاني خبري نيست.

اغلب شنيده ام كه از كسي سخن مي گوييد كه خطايي مرتكب مي شود چنانكه گويي او از شما نيست و با شما پيوندي ندارد، بلكه او را بيگانه اي مي بينيد كه سر زده وارد دنياي شما شده است.

اما من با شما مي گويم چنانكه انسانهاي مقدس و راست كردار نمي توانند به وراي آن قله رفيع كه در همه شماست پرواز كنند، همچنين شريران و ضعيفان نيز نمي توانند به مرتبه اي نازلتر از نازلترين نقطه اي كه در همه شما هست فرو افتند.

و چنانكه يك برگ درخت نمي تواند بدون آگاهي خاموش همه درخت زرد شود، يك خطاكار نيز نمي تواند بدون خواست پنهاني همه شما مرتكب خطايي گردد. شماهمه چون قافله اي با هم به سوي گوهر الهي ذات خويش در سفريد.

راه شماييد و راهرو شماييد.

و هنگاميكه يكي از شما فرو مي افتد، او قرباني آن كس مي شود كه پشت سر اوست و هشداري است كه به او از وجود سنگهاي لغزنده مي دهد. او همچنين قرباني آن كس مي شود كه پيش از او با گامهاي كوچك و استوار راه سپرده اما، آن سنگ لغزنده را از جاي بدر نبرده است.

و نيز اين لطيفه را بايد دريافت، هرچند ممكن است بر دل شما سنگين آيد، كه قرباني جنايت به كلي در آن جنايت كه بر وي رفته است بي گناه نيست.

و آنكس كه مالش را برده اند خود نيز در اين واقعه از ملامت بركنار نيست.

و آن انسان پاك و پرهيزگار نيز از فعل آن خطاپيشه برائت ندارد.

و آنكس كه دستش پاك و سفيد است باز از آلودگي مجرمان پاك نيست. آري، چه بسيار كه ضارب قرباني مضروب خويش است. و چه بسيار كه محكوم به حقيقت بار آن گناه برائت يافته را بر دوش گرفته است.

نيك و بد و عادل و ظالم را چگونه مي توان از هم جدا كرد؟ آنها در كنار هم در برابر آفتاب ايستده اند، همچون دو رشته نخ سياه و سفيد كه در هم بافته شده است.

و هنگاميكه نخ سياه پاره مي شود، بافنده تمام پارچه را مي نگرد و دستگاه پارچه بافي را نيز معاينه مي كند.

اگر كسي از شما زني را كه به شوهرش خيانت كرده است به نزد قاضي آورد، از او بخواهيد كه قلب شوهر آن زن را نيز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گيري كند.

و آنكس كه ستمكاري را تازيانه مي زند، بايد كه ژرفاي روح ستمديده را بكاود. و اگر كسي از شما به نام راستي و عدالت تبري بر گردن درخت شرير مي نهد، بايد در ريشه هاي آن درخت نيك نظر كند، و در او بيگمان خواهد ديد كه ريشه هاي درختان نيك و بد، اشجار پر بار و بي ثمر، همه در قلب زمين بهم بافته شده اند.

و شما اي قاضيان كه به اجراي عدالت مي انديشيد، حكم شما چيست براي آنكس كه در عالم جسم صديق و درستكار است اما روح او در سوداي دزدي و غارت بسر مي برد؟

شما چه غرامتي بر دوش آنكس مي نهيد كه در عالم جسم كسي را مي كُشد اما روح او را پيش از آن كشته اند؟ و چگونه محكم مي كنيد آنكس را كه در عالم فريبكار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آكنده است.

و چگونه مجازات مي كنيد آنكس را كه در عمل فريبكار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آكنده است.

و چگونه مجازات مي كنيد آنكس را كه پشيمانيش از زشتي اعمالش بيشتر است؟ آيا پشيماني خود اجراي عدالت به وسيله همان قانون نيست كه شما كمر به خدمت آن بسته ايد؟

با اين همه شما نه مي توانيد بار پشيماني را بر دوش بيگناه نهيد و نه مي توانيد آن بار را از دوش گناهكار برگيريد بلكه پشيماني خود شبانگاه، ‌بي فرمان و بي خبر، در مي زند و آدمان را بيدار مي كند تا در خود ژرف بنگرند اما شما كه معني عدالت را درك مي كنيد، چگونه مي توانيد حكمي برانيد پيش از آنكه در روشنايي كامل به همه اعمال فرد بنگريد؟ تنها در اين هنگام است كه در مي يابيد آنكه ايستاده و آنكه فرو افتاده يكنفر است كه درتاريك روشن ميان شب ظلماني آن نفس اهريمن و روز روشن آن نفس قدسي الهي راه مي رود، و در مي يابيد كه مرتفع ترين مناره معبد بلندتر از پايين ترين سنگ زيربناي آن نيست.

 

كس نداند كه در اين بحر عميق                    سنگريزه قدر دارد يا عقيق

***

مومن و ترسا، جهود و نيك و بد                 جملگان را هست رو سوي احد

***

گفت آن يار كز او گشت سردار بلند        جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد

 

قوانين

 

شما از وضع قوانين شاد مي شويد، اما از شكستن قوانين بيشتر لذت مي بريد.

همچون كودكاني كه در ساحل اقيانوس زندگي مي كنند، به جد و جهد، بارويي از شن مي سازند و به خنده و سرخوشي آنرا خراب مي كنند. اما شما وقتي برج و باروي شني خود را مي سازيد، اقيانوس ماسه هاي تازه به ساحل مي آورد.

و هنگاميكه آنرا خراب مي كنيد، اقيانوس نيز با شما مي خندد و همانا كه اقيانوس پيوسته با معصومان و پاكان مي خندد.

اما چه مي توان گفت از آنها كه زندگي برايشان اقيانوسي مواج نيست و قوانين بشر ساخته حكم برج و باروي شني را ندارد، بلكه زندگي را صخره سنگي بينند و قانون را قلم حجاري شمارند كه با آن سنگ را به صورت خيالات خود تراش دهند.

چه مي توان گفت از آن افليج كه رقصندگان را منفور مي دارد؟

چه مي توان گفت از گاوي كه يوغ سنگين را بر گردن خويش دوست دارد و گوزن و آهوان جنگل را موجوداتي گمراه و ولگرد مي پندارد؟

چه مي توان گفت از آن افعي پير كه نمي تواند پوست بيفكند و ماران ديگر را كه از پوست بيرون شده اند عريان و بي شرم مي خواند؟

و چه مي توان گفت از آنكس كه پيش از وقت به جشن عروسي مي رود و هنگاميكه از طعام و شراب اشباع شد ملول و خسته جشن را ترك مي كند و مي گويد اين جشنها همه نقض قانون است و ميهمانانش همه قانون شكن اند؟

از اينان چه مي توان گفت جز آنكه آنها نيز در آفتاب ايستاده اند اما پشت به خورشيد كرده اند؟

آنها تنها سايه خود را مي بينند و سايه آنها قانون آنهاست.

و براي اين مردم خورشيد موجودي سايه افكن بيش نيست. و قبول قانون بر آنان چيست جز آنكه خم شوند و خط سايه هاي خويش را بر زمين نقش كنند؟

اما شما كه رو به آفتاب راه مي رويد، كدام سايه بر زمين افتاده شما را از حركت باز تواند داشت؟

و شما كه با باد سفر مي كنيد كدام افزار باد سنج مسير شما را هدايت تواند كرد؟

كدام قانون بشر ساخته مي تواند شما را در بند كند اگر شما يوغ اسارت خود را بشكنيد، بدان شرط كه دروازه زندان هيچكس از آن‌آسيب نبيند؟

و از كدام قاون ترس و هراس خواهيد داشت اگر به رقص و پايكوبي برخيزيد، بدان شرط كه پايتان بر زنجير پولادين هيچكس فرود نيايد؟

و آن كيست كه شما را محاكمه كند اگر جامه خود چاك كنيد و عريان شويد، بدان شرط كه آن جامه را بر سر راه هيچكس نيندازيد؟

اي مردم ناآگاه، شما ممكن است صداي بلند طبل را خفه كنيد و شما ممكن است سيمهاي موزون چنگ را سست كنيد و از آهنگ بياندازيد، اما كدام كس مي تواند چكاوك سحر خيز و بلند پرواز را فرمان دهد تا در آسمان آواز نخواند؟

 

آزادي

اكثر شما بر دروازه شهر و در پيش آتشدان منزل سر بر زمين مي نهيد و آزادي خود را پرستش مي كنيد،

مانند بردگاني كه در پيش اربابي جبار توضع مي كنند و او را ثنا مي گويند در حاليكه او خون ايشان را مي ريزد.

آري در باغ معبد و در سايه حصار شهر ديده ام كه آزادترين شما آزادي خود را همچون يوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندي دستهاي خود را بدان بسته است.

و قلب من از غصه خون مي ريزد كه شما را بدين سان مي بينم؛ زيرا شما تنها وقتي آزاد خواهيد بود كه حتي آرزوي جستن آزادي را جز لگام اسب ندانيد و ديگر از آزادي در مقام يك آرمان و توفيق سخن مگوييد.

شما براستي آزاد خواهيد بود كه روزهاي شما از غم و شبهاي شما از نياز غمخواري خالي نباشد،

بلكه بايد گفت آزادي در اين است كه اين غمها و نيازها زندگي شما را احاطه كند و شما عريان و آزاد از هر قيد و بند بر آنها فايق آييد.

و شما چگونه چنين روزها و شبها را زير پا خواهيد نهاد مگر آن زنجيرها را كه در گرگ و ميش آگاهي به دور نيمروز روشن زندگي خود بسته ايد پاره كنيد؟

به حقيقت آنچه را شما آزادي مي خوانيد محكمترين اين زنجيرهاست، هرچند كه حلقه هاي آن زنجير در آفتاب مي درخشد و چشم شما را خيره مي كند.

و آيا اين تكه هاي وجود شما نيست كه براي رسيدن به آزادي به دور مي افكنيد؟

اگر قانون ظالمانه اي كه مي خواهيد آنرا لغو كنيد، به دست شما بر پيشاني شما نوشته شده است، ‌شما نمي توانيد آن نوشته را با سوختن كتابهاي قانون يا شستن پيشاني قاضيان پاك كنيد هرچند كه تمامي دريا بر آن پيشاني جاري شود.

و اگر جبار بيدادگري است كه مي خواهيد او را از تخت به زير آوريد،‌ نخست نظر كنيد تا تخت آن بيدادگر كه درون شما افراشته نابود شده باشد.

زيرا جبار چگونه مي تواند بر مردم آزاد و سربلند حكم براند مگر به ياري آن خوي جباري كه در آزادي آنهاست و آن شرم و سرافكندگي كه در غرور و سربلندي آنهاست.

و اگر غمي است كه مي خواهيد آنرا از خود دور كنيد، آن غم را به حقيقت شما برگزيده ايد و بر شما تحميل نشده است.

و اگر ترس و هراسي است كه مي خواهيد از خود برانيد، جايگاه آن ترس در دل شماست و نه در دست آن كس كه از او مي ترسيد.

همانا كه همه تضادها در وجود شما به جنبشند و هر دم يكديگر رابه آغوشي نيم باز در بر مي گيرند: ترس و اميد، عشق و نفرت، و گريز و طلب اينها همه جفت جفت چون نور و سايه در وجود شما به هم آميخته اند.

و هنگاميكه سايه اي محو مي شود و به عدم مي رود، نوري كه بر جاي مي ماند خود سايه نوري ديگر مي شود.

و بدين سان وقتي آزادي شما قيد و زنجيرهاي خود را بگشايد خود قيد و زنجير آزادي عظيم تري خواهد شد.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

OSHO

 

  در سكوت ، دانش در تو قيل و قالي ندارد . مشاهده تو شفاف است زنگاري بر آيينه نيست ...آنچه را كه هست بازتاب مي دهي . و در اين بازتاب است كه هر عملي را فضيلت است .

 

   آزادي ، هدف زندگي است . بدون آزادي زندگي ابدا معنايي ندارد . منظور از آزادي ، آزادي سياسي ، اجتماعي يا اقتصادي نيست . آزادي يعني آزادي از زمان ، آزادي از ذهن و آزادي از آرزو .

 

   نخستين گام آن است كه زندگي را همان گونه كه هست بپذيري ، بااين پذيرش آرزو محو مي گردد ، فشار و تنش محو مي گردد ، نارضايتي محو مي گردد ؛ احساس شادي مي كني بدون اينكه دليل خاصي در ميان باشد .

 

   وجود از آنهائيست كه خود را وقف وجود كرده اند . در اين حالت هيچ كسالتي در ميان نخواهد بود . زندگي سراسر خوشي و شاد كامي خواهد بود .

 

   زندگي غير منطقي است ، در زندگي ، تضادها ، تضاد نيستند ، بلكه مكمل اند ، زندگي به “ يا اين “ ، “ يا آن “ اعتقادي ندارد . زندگي به هر دو باور دارد . روز شب و شب روز مي شود . روز و شب به هم     مي آويزند و در هم ذوب مي شوند .

 

   طبيعي باش ولي آگاهي را چاشني آن كن . خدا را در زندگي طبيعي خود مهمان كن ، خدا را با زندگي طبيعي خود آشنا كن ، بخواب ، بخور عشق بورز ، نيايش كن ، به مكاشفه بنشين ، ولي فكر نكن كه چيز خاصي بوجود مي آوري يا كار ويژه اي انجام مي دهي   در اينجاست كه به خواص مي پيوندي .

 

   بخاطر داشته باش كه تنها تو نيستي كه حقيقت را مي جويي حقيقت نيز در جستجوي توست . بارها و بارها دست حقيقت به تو بسيار نزديك شده است . چنان نزديك كه شانه ات را لمس كرده است . ولي تو شانه خالي كرده اي و گريخته اي .

 

   و من اين را بلوغ ذهن مي خوانم : آنگاه كه بي هيچ پرسشي به زندگي نظر بيندازي ، و صرفا با شهامت و بي باكي درآن شيرجه روي .

 

   در حضور باش ، هر كجا كه هستي . مهم نيست كجا : تمام و كمال در حضور باش ، و با حضور تو ، هر حركت كوچك ، شعله فروزاني خواهد شد ، و خواهي ديد كه تمام حيات تو به كارواني از نور مبدل خواهد شد .

 

   پيش از مرگ درياب كه زندگي چيست ، زيرا اگر زندگي را پيش از مرگ تجربه كني ، مرگ طي همان تجربه ناپديد خواهد شد . مرگ دود خواهد شد و محو مي گردد . از آن پس مرگي وجود نخواهد داشت ؛ و زندگي ابدي خواهد شد .

 

   زندگي يك معما نيست ، يك راز است . مي توان پاسخي براي معما يافت ، راز بگونه اي است كه هرگز نمي توان پاسخي براي آن يافت . راز چيزي است كه مي تواني با آن يكي شوي . مي تواني در آن حل شوي . مي تواني در آن ذوب شوي و خود به راز تبديل شوي .

 

   دمادم در فقر واژه بسر مي برم . هر واژه را با ترديد محض بر زبان مي آورم ، چون خوب مي دانم كه كافي نيست ، ناقص است . هيچ چيز كافي نيست    حقيقت چنان بيكران و واژگان چنان حقير .

 

   آينده زاده شور بختي توست و نه زاده جشن و شادي تو .

 

   تلاش مكن كه كودك را پيش از پيري ،پير كني ، او را خرد مكن . اين همان چيزي است كه در دنيا شاهد آنيم : كهنسالان بر كودكان مسلط اند و مي خواهند آنها را زودتر از زماني كه طبيعت مقدور داشته از دوران كودكي بيرون بكشند .آنان مي كشند و خرد مي كنند .كودك ، كودكي را براي هميشه از كف مي نهد .

 

   اين تويي و فقط تويي كه در نهايت مسوول آن چيزي هستي كه برايت پيش مي آيد . اين را بخاطر داشته باش . اين كليد اصلي است  اگر ناشادي مسوول تويي . اگر درست زندگي نمي كني ، مسوول تويي ،اگر سر در گمي مسوول تويي . آري بار مسووليت ، تمام و كمال بر عهده توست .

 

   هنگاميكه حقيقت ظهور مي يابد ، آواز سر نمي دهد ، در سكوت تجلي مي كند . چنان سر شار است كه تن به قالب واژه ها نمي دهد . دير يا زود گروهي تلاش مي كنند كه جامه واژگان بر آن بپوشانند ، آنرا نظاممند كنند . و در همين تلاش است كه آنرا به مسلخ مي برند .

 

   آيا توجه كرده اي كه وقتي از ته دل مي خندي تاچند لحظه اي در حالت مكاشفه اي عميق بسر مي بري . انديشيدن متوقف مي شود . نه غير ممكن است بخندي و در عين حال بينديشي .

 

   مهم ترين مسووليت بر شانه دولت ، ملت يا هركس ديگر نيست . بار مسووليت واقعي بر شانه هاي توست . به همين دليل مجبوري زندگي را بر مبناي نور خود و راهي كه زندگي رهنمون است پيش ببري بي هيچ مصالحه اي .

 

   اول ، طبيعي باش . سپس در رودخانه « طبيعي » جاري خواهي شد . و روزي مي رسد كه رودخانه به اقيانوس « ماوراء طبيعي » مي پيوندد.

 

   زندگي پديده اي اسرار آميز است ، و آري كه خنده جزيي از آن و گريه نيز جزيي از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشي ، غمين بودن زيبايي خود را داراست . فقط بايد بياموزي كه از زيبايي غمين بودن لذت ببري ، از سكوت آن ، از ژرفاي آن .

 

   ذهن تو دمادم پيش بيني مي كند ، خود نمايي مي كند    ذهن تو دائم در واقعيت دخالت مي كند ، به آن رنگ مي دهد ، شكل و شمايلي به آن مي دهد كه از آن او نيست . ذهن هرگز نمي گذارد آنچه را كه هست ببيني ؛ فقط اجازه مي دهد چيزي را ببيني كه ذهن مي خواهد تو ببيني .

 

   هر گاه به صداي « من » گوش فرا دهي ، دير يا زود ، درد سر آغاز خواهد شد ، در دام بدبختي فرو خواهي افتاد . بايد و بايد به خود بگويي : راه « من » به بدبختي منتهي مي شود .... و هرگاه به طبيعت گوش بسپاري ، سوي خوشبختي ، رضايت ، سكوت و سعادت قدم برداشته اي .

 

   تنها آنگاه كه انساني رشد يافته ، پخته ، هوشيار و اگاه شوي ، خواهي توانست به مردم خدمت كني . بلي فقط در چنين حالتي مي تواني خدمت كني ، چون اكنون چيزي داري كه مي تواني تقسيم كني :  عشق ، مهرباني . اكنون چيزي داري كه ياري رسان است : درك ، خرد .

 

   انكار هميشه موجب تنش است . بپذير . اگر آسودگي مي خواهي ، پذيرش هميشه راه حل است . هر چه در پيرامون تو رخ مي دهد ؛ بپذير .

 

 

 

  تمام گذشته هاي تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشي كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه اي بوده است ؛ دست دوم و سوم است ... بايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوي .

 

   شادي امري روحي است ؛ سرچشمه آن جسم تو نيست . فرد مي تواند حتي در بيماري شاد باشد ، او مي تواند حتي بهنگام مرگ شاد باشد . شادي دروني است . درد و لذت هر دو ريشه در جسم دارند ولي شادي وابسته به وجود است .

 

   اگر نتواني تنها باشي پيوند تو دروغين است . اين تنها نيرنگي است تا ازتنهايي فرار كني ، همين و بس .... در جامعه اي غير آزاد مي تواني آزاد باشي . در جهاني سياه بخت ، سعادتمند باشي ، مانعي از سوي ديگران نمي تواند وجود داشته باشد ، مي تواني دگرگون شوي .

 

   خداوند يك شخص نيست ، بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد : تنهايي او مطرح نيست . او با زندگي مي تپد ....؛ با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد ، خداوند را كشف كرده اي .

 

   انسان پديده اي غريب است ؛ به فتح هيماليا مي رود ، به كشف اقيانوس آرام دست مي يازد ، به ماه و مريخ سفر مي كند ، تنهايك سرزمين است كه هرگز تلاش نمي كند آنرا كشف كند و آن دنياي دروني وجود خود اوست .

 

   بخاطر داشته باش ، وقتي به تخريب دست مي زني ، خود را نيز تخريب كرده اي . و آنگاه كه مي آفريني ، خود را نيز مي آفريني و ابعاد نويي از وجود خود را كشف مي كني .

 

   ذهن تنها زماني در لحظه مي ماند كه به تمامي در چيزي نباشي . در هر كار و در هر چيز تام و تمام باش،تا ذهن نتواند حتي براي لحظه اي تو را آزار دهد .

 

   كسي كه داراي روحي شورشي است بايد از هر ايده آلي ، هر قدر كهن ، آگاه باشد . او برمبناي آگاهي و درك خود و نه برمبناي شرايط جامعه پاسخ مي گويد . رستگاري حقيقي همين است .

 

   نخست راه برو ، چم و خم آن را بياموز و ببين كه مقصد آن كجاست  پس از اين شناخت است كه مي تواني دست ديگران بگيري و راهنماي راه شوي .

 

   چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد ، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده اي .

 

   كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست .

 

   لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند .

 

   انديشيدن به چيزي  يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است .

 

   براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود .

 

   مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست .

 

 

بي حوصلگي

 

 

 بي حوصلگي و بي قراري عميقاً به هم مرتبط هستند. هروقت حوصله تان سربرود، سپس بي قرار مي شويد. بي قراري محصول جانبي بي حوصلگي است.

سعي كن مكانيسم آن را درك كني. هروقت حوصله ات سر مي رود، مي خواهي از موقعيتي كه در آن هستي فرار كني. اگر كسي چيزي مي گويد و حوصله ي تو سررفته است، شروع مي كني به وول خوردن و تشنج پيداكردن. اين اشاره اي ظريف است كه مي خواهي از آن مكان، از آن شخص و از آن صحبت هاي بي معني دور شوي. بدنت شروع به حركت مي كند. البته براي اينكه با ادب باشي، آن احساس را سركوب مي كني، ولي بدن پيشاپيش به حركت درآمده است ___ زيرا بدن بيش از ذهن اصالت دارد، بدن بيشتر از ذهن صداقت و صفا دارد!

ذهن سعي دارد باادب باشد، لبخند مي زند. مي گويي، "چه قشنگ،" ولي در درون مي گويي، "چه مزخرف! من بارها به اين داستان گوش داده ام و او بازهم تكرار مي كند!"

هروقت حوصله ات سربرود، بي قرار مي شوي. بي قراري، نشاني بدني است:
بدن مي گويد: "از اينجا دور شو.هرجا كه خواستي برو، ولي اينجا نباش!"

ولي ذهن به لبخندزدن ادامه مي دهد و چشم ها برق مي زند و مي گويي گوش مي دهي و هرگز چيزي به اين زيبايي قبلاً نشنيده اي. ذهن متمدن است، بدن هنوز وحشي است. ذهن انساني است، بدن هنوز حيواني است.

ذهن كاذب است، بدن صادق است. ذهن آداب و مقررات مي داند __چگونه بايد رفتار كرد و چگونه بايد درست رفتار كرد __ بنابراين وقتي كه آدم كسل كننده اي را هم مي بيني، مي گويي، "چقدر از ديدارت خوشحالم!" و در عمق وجودت، اگر اجازه داشتي، اين مرد را مي كشتي! او تو را وسوسه مي كند كه به قتلش برساني! آنوقت احساس بي قراري مي كني و ول وول مي خوري! اگر به بدن گوش بدهي و فرار كني، بي قراري ازبين مي رود.

امتحان كن! اگر كسي حوصله ات را سر برده است، شروع كن به پريدن و دويدن به اطراف. ببين: بي قراري ناپديد مي شود، زيرا بي قراري فقط نشان مي دهد كه انرژي نمي خواهد در اينجا باشد. انرژي پيشاپيش به حركت درآمده است، انرژي پيشاپيش اين مكان را ترك كرده است. حالا، تو انرژي را دنبال كن!

بنابراين، نكته ي اصلي، فهميدن بي حوصلگي است نه بي قراري. بي حوصلگي پديده اي بسيار بسيار بااهميت است. فقط انسان است كه احساس بي حوصلگي مي كند، نه هيچ حيوان ديگري. غيرممكن است! فقط انسان بي حوصله مي شود، زيرا فقط انسان هشيار است. سبب آن هشياري انسان است.

هرچه بيشتر حساس باشي، هرچه بيشتر آگاه باشي، هرچه معرفت بيشتري داشته باشي،

بيشتر حوصله ات سر مي رود. در موقعيت هاي بيشتري احساس بي حوصلگي مي كني.

هرچه هشيارتر بشوي، بيشتر احساس خواهي كرد كه برخي از موقعيت ها فقط يك تكرار هستند، گويي كه تحمل آن موقعيت برايت دشوار است و موقعيتي بيات و فاسد است.
هرچه حساس تر باشي، بيشتر احساس بي حوصلگي مي كني.
بي حوصلگي نشانه ي  حساس بودن است. درختان احساس بي حوصلگي نمي كنند، حيوانات بي حوصله نمي شوند، سنگ ها بي حوصله نمي شوند ___ زيرا به قدر كافي حساس نيستند. اين بايد يكي از اساسي ترين نكات براي فهميدن بي حوصلگي باشد __ كه شما حساس هستيد.

براي بي حوصلگي قدري حساسيت بيشتري نياز است كه به حيوان داده شده. و اگر بخواهي به وراي آن بروي، آنوقت بايد تماماً حساس بشوي.

آنگاه بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. ولي در اين ميان، بي حوصلگي وجود دارد.

اگر همچون حيوان بشوي، بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. بنابراين درخواهيد يافت كه مردماني كه زندگي حيوان گونه دارند كمتر بي حوصله مي شوند. آنان با خوردن و نوشيدن و خوش بودن شاد هستند و حوصله شان سر نمي رود، ولي آنان موجودات حساسي نيستند. در حداقل زندگي مي كنند. آنان فقط با همان قدر آگاهي زندگي مي كنند كه براي زندگي روزمره كفايت كند.

درخواهيد يافت كه روشنفكرها، كساني كه زياد فكر مي كنند، بيشتر بي حوصله مي شوند، زيرا فكر مي كنند. و به سبب همين فكركردن است كه مي توانند ببينند كه چيزهايي فقط تكرار است. زندگي شما يك تكرار است: هر روز صبح تقريباً همانطور از خواب برمي خيزيد كه هميشه در عمرتان برخاسته ايد. هميشه يك جور صبحانه مي خوريد. سپس به اداره مي رويد __ همان اداره، همان مردم، همان كار. آنوقت به خانه مي آييد __ همان همسر! اگر حوصله تان سربرود، طبيعي است!

برايتان بسيار دشوار است كه چيزي جديد ببينيد، همه چيز كهنه و گرد گرفته است.

مردم را در خيابان تماشا كن و خواهي ديد كه كاملاً بي حوصله هستند همه بي حوصله هستند، تا سرحد مرگ بي حوصله هستند. به صورت هايشان نگاه كن __ هيچ هاله اي از خوشي در آن نيست.

به چشم هايشان نگاه كن __ گردگرفته است، هيچ نوري از شادي درون در آن نيست. از اداره به خانه مي روند و از خانه به اداره، يك تكرار مدام. و يك روز مي ميرند... مردم تقريباً هميشه بدون اينكه زندگي كرده باشند مي ميرند.

آيا مي تواني به ياد بياوري؟ چند لحظه از زندگيت بوده كه واقعاً باحرارت بوده اي؟
خيلي به ندرت رخ مي دهد. انسان خواب آن لحظه ها را مي بيند، آرزويشان را دارد و اميد دارد كه چنين لحظاتي داشته باشد، ولي هرگز رخ نمي دهند.

حتي اگر هم رخ بدهند، دير يا زود تكراري مي شوند. وقتي كه عاشق زن يا مردي مي شوي، معجزه اي را احساس مي كني. ولي رفته رفته آن معجزه ازبين مي رود و همه چيز تكراري مي شود. بي حوصلگي آگاه شدن از تكرار است. حيوانات چون نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، پس نمي توانند بي حوصله شوند. آن ها نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، بنابراين نمي توانند احساس تكرار كنند. بنابراين مردم سعي مي كنند تغيير بدهند. به خانه ي جديد مي روند، اتومبيلي جديد به خانه مي آورند، شوهر قديم را طلاق مي دهند و رابطه اي جديد مي زنند!

ولي دير يا زود اين چيز جديد هم يك تكرار خواهد شد.

تعويض خانه، تعويض شريك زندگي، تعويض افراد و روابط هيچ كاري از پيش نخواهند برد. و هرگاه جامعه اي بسيار كسل شود، مردم از شهري به شهر ديگر مي روند، از شغلي به شغل ديگر، از همسري به همسر ديگر، ولي دير يا زود درمي يابند كه همان چيزها بار ديگر با همين زن، با همين مرد و با همين خانه و اتومبيل تكرار مي شود.

آنوقت چه بايد كرد؟

 هشيار تر بشو. مسئله تغييردادن موقعيت ها نيست، خودت را دگرگون كن، هشيارتر باش. اگر هشيارتر باشي قادر خواهي بود كه ببيني هرلحظه تازه است، ولي براي اين، به يك انرژي   بسيارعظيم، به انرژي آگاهي نياز است.

آن زن همان زن نيست __ به ياد بسپار.  اين تو هستي كه در توهم به سر مي بري.
به خانه برو و بارديگر به زنت نگاه كن __ او همان زن قبلي نيست. هيچكس نمي تواند يكسان بماند.
فقط ظاهر است كه فريب مي دهد. اين درختان همان درختان ديروز نيستند. چگونه مي توانند باشند؟ برگ هاي زيادي افتاده اند، برگ هاي تازه روييده است. به   آن درخت بادام نگاه كنيد. چند برگ تازه در آمده است؟ هر روز برگ هاي كهنه مي ريزند و برگ هاي تازه مي رويند.

ولي شما اين مقدار هشيار نيستيد.

يا كه هيچ هشياري نداشته باش __ آنوقت احساس تكرار نخواهي كرد __ يا اينكه چنان هشيار باش كه در هر تكرار چيزي تازه ببيني. اين ها دو راه براي بيرون زدن از بي حوصلگي هستند.

تغييردادن چيزهاي بيروني كمكي نخواهد كرد درست مانند عوض كردن همان اثاث است در درون اتاق، بارها و بارها. هركاري كه بكني، هر طور هم كه آن ها را بچيني __ همان اثاث است.

زنان خانه داري هستند كه پيوسته در مورد اينكه لوازم خانه را كجا بگذارند و چگونه آن ها را مرتب كنند فكر مي كنند. ولي اين همان خانه است، همان اثاث است.

چقدر در اين فريب خواهي ماند؟ رفته رفته همه چيز جا مي افتد و تازگي ازبين مي رود!

و شما هشياري زيادي نداريد، يا آن كيفيت از هشياري را كه بتواند تازگي را بارها و بارها پيدا كند. براي ذهني گنگ، همه چيز كهنه است. براي ذهني كاملاً زنده، هيچ چيز در اين دنيا كهنه نيست ___ نمي تواند باشد. همه چيز پويا و در تغيير است.

هر انسان يك جريان دايم در تغيير است، همچون يك رودخانه. اشخاص چيزهاي بي جان نيستند، چگونه مي توانند تغيير نكنند؟ آيا خودت يكسان مانده اي؟ در اين فاصله كه صبح براي شنيدن من آمدي و وقتي به خانه رفتي، اتفاقات زيادي رخ داده است. برخي از افكار از ذهنت رفته اند و افكار ديگر وارد شده اند. بينش هاي تازه كسب كرده اي. نمي تواني همانطور كه آمده بودي، بروي.

اين رودخانه پيوسته در جريان است، يكسان به نظر مي رسد، ولي يكسان نيست. هراكليتوس پير گفته است كه نمي تواني  دوبار در يك رودخانه پا بگذاري. زيرا آن رودخانه هرگز مثل قبل نيست. يك چيز اين است كه تو خودت يكسان نمانده اي و نكته ي ديگر اين است كه آن رودخانه يكسان نمانده است.

ولي براي ديدن اين، انسان بايد در اوج هشياري به سر ببرد.

من هرگز هيچكس را يكسان نديده ام. نزد من مي آييد __ چند بار نزد من آمده ايد __ ولي من هرگز آن شخص قديمي را نمي بينم. شايد از اين آگاه نباشيد. قابليت متعجب شدن را داشته باشيد.

شايد اجازه ندهي كه آگاهيت به سطحي بالاتر صعود كند، زيرا آنوقت زندگي يك شگفتي هميشگي خواهد بود و شايد حتي نتواني از عهده اش بربيايي. براي همين است كه با ذهني گنگ كنار آمده اي، در اين كار يك منفعت وجود دارد.

تو بي دليل گنگ نيستي، دلايل مشخصي وجود دارد. اگر تو واقعاً زنده بودي، همه چيز تعجب آور و شوكه كننده بود. اگر گنگ بماني، هيچ چيز تو را متعجب نمي كند و شوكه نخواهي شد.

هرچه بيشتر گنگ باشي زندگي به نظرت بيشتر گنگ مي آيد.

اگر هشيارتر شوي، زندگي نيز بيشتر تازه، سرزنده و با نشاط خواهد بود، و آنوقت مشكل پيدا خواهي كرد.

تو هميشه با انتظارات مرده زندگي مي كني. هر روز به خانه مي آيي و رفتارهاي مشخصي را از زنت توقع داري. حالا ببين كه چگونه رنج خودت را خلق مي كني: تو از زنت توقع داري كه رفتاري ثابت و مشخص داشته باشد و آنوقت انتظار داري كه او تازه باشد! تودرخواست غيرممكن را داري. اگر واقعاً مي خواهي همسرت هميشه برايت تازگي داشته باشد، انتظار نداشته باش. هميشه وقتي به خانه مي آيي آماده باش تا متعجب و شوكه بشوي، آنوقت همسرت برايت تازگي خواهد داشت. ولي او بايد انتظارات خاصي را برآورده كند. ما هرگز اجازه نمي دهيم كه طرف ديگر، تازگي هميشگي و تغيير پيوسته ي ما را بشناسد. ما پنهان مي شويم و خودمان را افشا نمي كنيم، زيرا ديگري ممكن است ابداً اين را درك نكند.

و زن نيز توقع دارد شوهرش هميشه رفتاري مشخص داشته باشد، و البته، آنان نقش هاي خودشان را خوب بازي مي كنند! ما زندگي نمي كنيم، فقط نقش بازي مي كنيم. شوهر به خانه مي آيد و آن نقش را برخودش تحميل مي كند. تا وقتي كه وارد خانه شده، او ديگر انساني زنده نيست __ فقط يك شوهر است!

شوهر يعني نوعي خاص از رفتاري مشخص. زني كه آنجا وجود دارد، يك همسر است و آن مرد، يك شوهر است.

 حالا وقتي كه اين دو نفر با هم ديدار مي كنند، در واقع چهار شخص وجود دارد: زن و شوهر__ كه اشخاص واقعي نيستند __ فقط شخصيت هستند، نقاب، الگوهاي كاذب، رفتارهاي توقع داشته شده، وظايف و از اين قبيل __ و آن اشخاص واقعي، كه در پشت اين نقاب ها وجود دارند. آن اشخاص واقعي احساس بي حوصلگي مي كنند.

ولي شما بسيار زياد در نقاب هايتان، در شخصيت هايتان سرمايه گذاري
كرده ايد.
اگر واقعاً خواهان همسري هستي كه كسل كننده نباشد، تمام نقاب ها را دور بينداز، واقعي باش.

مي دانم، گاهي دشوار خواهد بود، ولي ارزشش را دارد. صادق باش. اگر مي خواهي با زنت معاشقه كني، معاشقه كن، درغير اينصورت، بگو كه احساسش را نداري.
چيزي كه اينك اتفاق مي افتد اين است كه شوهر با زنش معاشقه مي كند ولي در فكر يك هنرپيشه ي زن است. در تخيلاتش با اين زن عشقبازي نمي كند، در تخيلاتش با زني ديگر
عشقبازي مي كند.

و همين در مورد زن نيز صادق است. آنوقت چيزها كسل كننده مي شوند، زيرا ديگر زنده نيستند. آن شدت و حرارت، آن تيزبودن ازبين رفته است.

عشق بايد راهي براي زندگي كردن باشد. بايد عاشقانه زندگي كني. تنها آنوقت است كه مي تواني زنت يا شوهرت را دوست بداري. ولي زن مي گويد، " نه تو نبايد به هيچكس ديگر عاشقانه نگاه كني."

البته تو چنين ترتيبي مي دهي زيرا اگر نكني، دردسر زياد درست مي شود... ولي رفته رفته برق چشمانت را از دست خواهي داد. اگر نتواني با عشق به هيچ جاي ديگر نگاه كني، رفته رفته حتي به زنت نيز نمي تواني عاشقانه نگاه كني __ آن نگاه ازبين مي رود. همين نيز براي زن رخ داده است.

همين براي تمام بشريت رخ داده است. آنگاه زندگي يك كسالت مي شود، آنوقت همه منتظر مرگ هستند، آنوقت مردم پيوسته در فكر خودكشي هستند.

مارسل درجايي گفته است كه تنها مشكل متافيزيكي كه بشريت با آن روبه رو است، خودكشي است. و چنين است، زيرا مردم بي حوصله شده اند.

واقعاً شگفت انگيز است كه چرا دست به خودكشي نمي زنند و چگونه به زندگي ادامه مي دهند. به نظر نمي رسد كه اين زندگي چيزي به آنان بدهد، تمام معني آن ازدست رفته است، ولي بااين وجود، مردم به نوعي خودشان را مي كشانند، اميد دارند كه شايد روزي معجزه اي رخ بدهد و همه چيز درست شود. ولي اين معجزه هرگز رخ نمي دهد. اين تو هستي كه بايد چيزها را درست كني، هيچكس ديگر چنين نمي كند. هيچ ناجي نخواهد آمد. منتظر هيچ ناجي نباش.

خودت بايد نوري فراراه خويش باشي.

اصيل تر زندگي كن.

نقاب ها را دور بينداز. اين نقاب ها روي قلبت سنگيني مي كنند.

تمام دروغ ها را دور بينداز.

البته دردسر خواهد آمد ولي آن دردسر ارزشش را دارد زيرا تو فقط پس از آن دردسر است كه رشد مي كني و بالغ مي شوي. و آنگاه هيچ چيز زندگي را نگه نمي دارد.

زندگي هر لحظه تازگي خودش را هويدا خواهد ساخت. آنگاه زندگي يك معجزه ي هميشگي خواهد بود كه پيوسته رخ مي دهد. فقط تو هستي كه در پشت عادت هاي مرده پنهان شده اي.

 اگر مي خواهي بي حوصله نشوي، هرلحظه را تا حد ممكن هشيار زندگي كن، زيرا فقط در هشياري تمام است كه قادر هستي نقاب هايت را دور بيندازي.

 تو واقعاً چهره ي اصيل خودت را از ياد برده اي. حتي اگر در حمام تنها باشي و در آينه به صورت خودت نگاه كني، آن چهره اصيل خودت را در آينه نمي بيني. در آنجا نيز به فريب ادامه مي دهي.

 جهان هستي براي كساني در دسترس است كه در دسترس جهان هستي باشند.

و آنوقت من به شما مي گويم كه بي حوصلگي در كار نخواهد بود.

 زندگي سروري بي نهايت است.

 

از اشو سوال می شودکه :

 

چرا من احساس مي كنم كه شكست خورده ام؟

 

فقط آناني كه مي خواهند كسي باشند و به جايي برسند، مي بايد ازاندوه شكست، رنج ببرند. ولي انساني كه هرگز نمي خواهد كسي باشد و هرگز مايل نيست به جايي برود
نمي تواند از شكست خوردن رنج ببرد. او هميشه موفق است،
درست مثل من!

از همان ابتداي كودكي، والدينم، كساني كه مرا مي شناختند، همسايه ها، آموزگاران و همگي مي گفتند، "تو كاملاً موجودي بي فايده خواهي شد' به هيچ دردي نخواهي خورد."

من به آنان مي گفتم، "اگر تقدير من چنين است، كاملاً خوشحال هستم. چرا بايد بكوشم تا كس ديگري باشم؟   كاملاً به درد نخور؟ عالي است! موجودي بي فايده؟ من هيچ اشكالي در اين نمي بينم!"

و آنان مي گفتند، "آيا تو هرگز مي تواني منطقي صحبت كني؟"

مي گفتم،"منطق من اين است: هر اتفاقي بيفتد، من موفق خواهم بود. زيرا من معيار تعيين نكرده ام كه بايد چنين شود، و تنها در اينصورت است كه موفق خواهم بود.

درست عكس آن صادق است: من موفق هستم. هرچه پيش آيد اهميتي ندارد' توفيق من قطعي است."

يكي از استادهاي من خيلي مرا دوست داشت و چنان نگران من بود كه مي گفت، "تو
مي تواني با دست چپت دانشگاه را سردست بلند كني' ولي رفتارت چنان است كه اگر با درجه ي سوم هم قبول شوي، يك معجزه است__ زيرا من هرگز نديده ام كه تو يك كتاب درسي بخواني." او عادت داشت به خوابگاه بيايد و بازرسي كند.

او هرگز يك كتاب درسي در اتاق من پيدا نمي كرد. من هرگز يكي از آن كتاب ها را نخريدم.

او مي گفت ،" وقتي استادها درس مي دهند تو در خواب هستي. و استادها مزاحم خواب تو نمي شوند زيرا وقتي كه بيدار هستي با آنان بحث مي كني. بهتر اين است كه خواب باشي تا اينكه اخلال كني!"

او خيلي نگران من بود: شايد به سالن امتحانات بروم و شايد هم نروم. درست پيش از امتحانات فوق ليسانسم، يك روز عصر به ديدارم آمد و گفت: "يك قول به من بده."

گفتم، " مي توانم قولي بدهم. ولي دروغ مي گويم. پس فايده اي ندارد."

او گفت، " تو دروغ هم  مي گويي؟"

گفتم، "آري، دروغ هم مي گويم' هر چه منظور مرا برآورده كند انجامش مي دهم. تو قول مي خواهي؟ من قول مي دهم. اگر ديگري هم بيايد و قولي بخواهد، به او نيز قول مي دهم."

گفت، "اين يعني كه تو مرا شكنجه مي دهي. فردا صبح ساعت هفت آماده باش' من مي آيم و تو را به سالن امتحانات مي برم __ هر روز!"

 

و اين واقعاً براي او يك شكنجه بود، زيرا او دائم الخمر بود، يك انسان بسيار خوب. او هرگز عادت نداشت پيش از ساعت يك بعداز ظهر بيدار شود. حالا بيدار شدن ساعت شش و
آماده شدن .. و او شايد يكي از قديمي ترين مدل هاي ماشين را داشت __ مدت ها طول
مي كشيد تا روشن شود. تمام همسايه ها عادت داشتند آن را هل بدهند!

ولي با تمام اين مشكلات، او دقيقاً ساعت هفت ظاهر مي شد. و مرا مي ديد كه خواب بودم و بيدارم مي كرد و مي گفت ،"اين خيلي زياد است. من هيچوقت قبل از ساعت يك بيدار
نمي شوم و حالا ساعت شش بيدار شده ام.

و تو ماشين مرا مي شناسي: از من تنبل تر است. و حالا تو در خواب هستي؟"

گفتم، "وقتي گفتي كه مي آيي من خيالم راحت بود كه مي آيي. پس چرا زودتر بيدار شوم؟

هروقت بيايي از تخت بيرون مي آيم و سوار ماشين مي شوم."

گفت، "آيا حمام نمي گيري؟"

گفتم، " اين چيزها همه اش بعد از امتحان."

گفت ، "هيچ آمادگي لازم نداري؟"

گفتم، "چه كسي زحمت آماده شدن به خودش مي دهد؟"

در راه، او همه گونه سفارشي مي كرد كه چطور امتحان بدهم و زودتر از وقت بيرون نيايم.

او به مامور مسئول امتحانات گفت، "نگذار او تا سه ساعت از سالن بيرون برود." زيرا او نگران بود كه وقتي آنجا را ترك كند، من دوباره به رختخوابم بازگردم!

ممتحن نزد من آمد و گفت، "يادت باشد: نيازي نيست تا عجله كني.

سر فرصت پاسخ بده. تا سه ساعت نمي تواني از اينجا بيرون بروي. استاد تو به من دستور داده و من به آن پيرمرد احترام مي گذارم."

گفتم، "اين عجيب است." سپس ورقه را ظرف دو ساعت يا يكساعت و نيم تمام كردم و به ممتحن گفتم، "مي تواني ببيني كه من به تمام پرسش ها پاسخ داده ام. حالا بگذار بروم زيرا هنوز حمام هم نگرفته ام و لباس هايم را عوض نكرده ام. مستقيماً از رختخواب
به اينجا آمده ام."

او گفت، "مستقيم از رختخواب؟ ولي چه كسي تو را وادار كرد چنين كني؟"

گفتم، "همان استادي كه تو را وادار كرد! من عليه تو چيزي به او نمي گويم. هيچكس ملتفت نمي شود. همه درگير اوراق خودشان هستند."

او گفت، "اگر اوضاع چنين است مي تواني بروي. ولي آيا به تمام پرسش ها پاسخ داده اي؟"

او ديد كه من جواب نوشته ام ولي نگاهي كرد و گفت، "عجيب است. در امتحان فوق ليسانس پاسخ تو به پرسش فقط يك صفحه است، نيم صفحه است. آيا اميد داري كه قبول شوي؟"

گفتم،" من از همين مقدار لذت بردم. بيش از اين ... من هرگز كاري را كه از آن لذت نبرم انجام نمي دهم."

و از روي تصادف چنين شد كه ورقه ي امتحان من براي  تصحيح به دست پروفسور رانادRanade  از دانشگاه الله آباد ___ كه شهرت جهاني دارد __ افتاد.  بنابراين استاد من كاملاً ديوانه شده بود. او گفت، "اول اينكه من فكر نمي كنم با نمره ي درجه سوم هم قبول شوي __ درحالي كه شايستگي اين را داري كه شاگرد اول تمام دانشگاه شوي' ولي اينك ورقه ات در دست مردي خطرناك افتاده  است. او در تمام عمرش به كسي نمره ي درجه يك نداده است. اينك او بازنشسته شده ولي بااين حال اوراق را براي تصحيح قبول مي كند.
كارتو تمام است!"

گفتم، "نگران نباش. سبب خوشحالي من است: يك سال ديگر با تو خواهم ماند."

گفت، "حرف هاي بي معني نزن."

گفتم، " بي معني نيست. تو فرصتي ديگر خواهي داشت تا مرا به سالن امتحانات ببري و مرا عذاب بدهي. بايد خوشحال باشي."

ولي چيزهاي عجيب اتفاق مي افتند: راناد به من نمره 99 داد همراه با يك يادداشت ويژه كه: "مي خواستم صد بدهم، ولي شايد قدري متعصبانه به نظر برسد. دليلي كه نمره 99 را
مي دهم __ كه براي نخستين بار است ­__ اين است كه من هميشه مي خواستم پاسخ ها مربوط و درست باشند و كوتاه. و من هرگز كسي را نديده بودم كه يك پرسش كامل را فقط با يك پاراگراف پاسخ بدهد. من عاشق اين پسر شدم!"

او اين يادداشت را براي معاون دانشگاه نوشت و اضافه كرده بود: " از جانب من به اين پسر بگوييد كه اين نخستين بار در عمرم است كه نمره ي درجه يك به كسي مي دهم."

من شاگرد اول دانشگاه شدم. استاد من __كه بسيار نگران بود __   اينك باورش نمي شد. وقتي كه نتايج را اعلام كردند از من پرسيد، "موضوع چيست؟ بايد اشتباهي رخ داده باشد. تو شاگرد اول دانشگاه شدي؟  به اتاق معاون دانشگاه برو و تحقيق كن. حتماً اشتباهي رخ
داده است."

گفتم، "ناراحت نباش. اگر هم اشتباهي رخ داده باشد، بازهم كاملاً خوب است!"

ولي او چنان مضطرب بود كه من مجبور شدم ماشين او را هل بدهم و روشن كنم و او را نزد معاون دانشگاه ببرم. او تا وقتي كه آن يادداشت را نديد باورش نمي شد.

وقتي از اتاق بيرون آمديم سراپاي مرا ورانداز كرد و گفت، "اين عجيب ترين چيزي است كه من در تمام عمرم ديده ام: كه تو بدون هيچ آمادگي از رختخواب بيرون بيايي و شاگرد اول شوي. براي نخستين بار به خدا ايمان آوردم زيرا تو خودت نمي توانستي ترتيبش را بدهي. خدا بايد پشتيبانت بوده باشد."

گفتم، "اين مطلقاً روشن است. براي همين بود كه من آنقدر آسوده بودم. تو بي جهت نگران بودي. خداوند همانطور پشت من است كه من پشت ماشين تو هستم و آن را هل مي دهم تا روشن شود! او هم مرا روشن مي كند و وقتي من روشن شوم همه چيز به خوبي پيش
مي رود!"

 در زندگي شكستي وجود ندارد. همه اش بستگي به اين دارد كه امور را چگونه ببيني.حتی اگر خواسته هاي فراوانی هم داشته باشي

 

 

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است.

بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.

ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.

و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد. عشق آتش است.

اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.

انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.

رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد، هر چه عشق متعالي‌تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.

تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.

انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بسته‌ي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.

عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم، ما آن را آراسته‌ايم، ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم، و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعه‌ي ما وجود خارجي دارد، جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور. حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد، كل در شما نفس مي‌كشد، در شما مي‌تپد، كل هستي شماست.

عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.

عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود، با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند كه سازنده‌اند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند، فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند.

عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد.

اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛ زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.

براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند، چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند، باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.

 شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج، به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است. اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود، به قدر كافي شجاع نيستيم.

از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.

عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.

عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ‌ترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي‌‌شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو»، تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.

مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است، مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند.تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.

بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.

و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي‌رود، من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور مي‌آورد.

 

كتاب بلوغ يكي از بهترين و پربارترين كتابهاي استاد اشو مي‌باشد. اين كتاب در مورد بلوغ و رسيدن انسان به بلوغ و كمال، زندگي و هنر زندگي كردن، فاصله‌هاي بين جهل و معصوميت، عشق، رابطه‌‌‌ كمال يافته‌، دوران مختلف زندگي يك انسان، پيري و... سخنان زيبا، آموزنده و پرمعنايي را كه بدون شك براي تمام سنين از جواني گرفته يا ميانسالي و پيري مفيد و كار‌گشا است ارائه كرده است.

بلوغ يعني چه؟ در شاخه‌هاي علوم مختلف زيست شناسي و ديگر علوم بر‌حسب نيازهاي آن شاخه تعريف معيني از بلوغ اراده شده است تا بر مبناي آن بتوان داده‌هاي معيني را براي انجام مطالعات مختلف بدست آورد. اين است كه شما ممكن است به اصطلاحاتي چون بلوغ جسمي، بلوغ رواني، بلوغ فكري، بلوغ عاطفي و ... بر‌بخوريد. از طرفي در مقاطع و قسمتهايي از زندگي انسان مانند ازدواج، راي دادن، وكالت، كفالت و ... در جوامع مختلف سن معيني براي رسيدن به بلوغ و واجد شرايط براي انجام آن امور وجود دارد. و از ديد قانون رسيدن به سن خاصي و گذشت زماني مشص از زندگي فرد براي او بلوغ محسوب مي‌شود؛ يعني رسيدن به رشد فكري. در دين‌ها وشريعت‌ها نيز سن خاصي را به عنوان سن بلوغ در نظر مي‌گيرند.

 

اما از نظر اشو:

 "بلوغ رشد كيفي نيست استحاله‌ ايي در كار نيست. اين طور نيست كه كربن وجود تو بر اثر يك سري رخدادها و فشار‌ها به الماسي درخشان بدل گردد. نه، اصلاً احتياج به هيچ فعل و انفعالي نيست"

 

به هر‌حال به عقيده‌ي اشو بلوغ حركت در بعد زمان نيست. اصلاً حركت نيست. اتفاقاً سكون است؛ سكون در لحظه‌ي حاضر؛ سكون در بستر وجود و هسته‌ وجود. شخص همواراه در درون اوست. او از تمثيلي براي بلوغ به زيبايي هرچه تمامتر استفاده كرده است:

((هسته‌ي تو درست مثل قرص ماه در آسمان روز كه تا شب ظلماني بر آن حادث نگردد. بازتاب آفتاب عالم تاب در آن هويدا نيست و كافي است در زلال شب به تماشاي مهتاب بنشيني و در گوي بلورين وجودت حقيقت را رويت كني. و اين بلوغ است. ))

اشو در كتاب بلوغ در مورد زندگي درست و اينكه بدانيم اصلاً زندگي چيست و انسان از زندگي كردن و رشد كردن چه هدف دارد؟ چرا پير مي‌شويم؟ امتيازات انسان نسبت به حيوان چيست و خيلي سوالات ديگر جواب داده است.

همچنين درباره جهل و معصوميت و ارتباط بلوغ با معصوميت، بلوغ و سالخوردگي، بلوغ و رسيدن به كمال، دوره‌ها و مقاطع مختلف در زندگي و رابطه‌ي كمال يافته و موفقيت، عشق و رابطه‌ زناشويي، نشانگان پيري و... كلاً درباره‌ي مسائل زندگي و روانشناسي بلوغ سخنهاي بسيار و مفيدي وجود دارد و مي‌تواند ما را در زندگي بهتر و هدفمند‌تر ياري نمايد.

 

از جمله‌هاي مهم و پند آموز اين انديشمند در اين كتاب قستمهايي را آورده‌ام كه تقديم حضور شما مي‌كنم:

 

-- پير شدن از هر حيواني بر مي‌آيد، ولي رشد كردن امتياز ويژه انسان است. فقط عده‌ معدودي مدعي اين امتياز ويژه هستند.

-- بلوغ همان معصوميت است، با يك تفاوت: بلوغ همان معصوميت بازيافته است؛ معصوميتي كه از نو فراچنگ آمده.

-- سالخوردگي چيزي نيست كه تو خودت در آن دخالت داشته باشي، چيزي است كه خود به خود از نظر جسماني اتفاق مي‌افتد. هر بچه‌اي كه به دنيا مي‌آيد با گذشت زمان پير مي‌شود. بلوغ چيزي است كه تو خودت آن را به زندگي مي‌آوري. بلوغ بر‌آمده از آگاهي و دانايي است.

-- مسأله اساسي عشق اين است كه قبل از هر چيزي بايد بالغ شوي. بعد همسر بالغي پيدا خواهي كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمي‌كنند. داستان به همين سادگي است.

بايد به دختر و پسر اجازه داد به قدر كافي با هم آشنا و مأنوس شوند. قبل از اين دوره، حتي اگر خودشان خواهان ازدواج باشند، نبايد به آنها چنين اجازه‌اي داد. آن وقت طلاق از روي زمين محو خواهد شد.

-- عشق چيزي جاودانه است، جزيي از ابديت است. اگر رشد پيدا كني، راه و رسمش را بداني و واقعيات زندگي عاشقانه را بپذيري و درك كني، آنگاه عشق روز به روز رشد مي‌كند و شاخه و برگ بيشتري مي‌يابد.  

-- ازدواج فرصتي بي‌نظير براي رويش در بستر عشق خواهد بود.

 

 

 

پيام اشو به زمينيان

 

با شنيدن - شما نخستين گام را براي زايش دوباره برداشته ايد. پيام من فلسفه نيست كه مانند تن پوشي آن را به بر كنيد و با آن پز دهيد. پيام من نظريه نيست كه بتوانيد با آن از شر پرسشهاي مزاحم تسلي بيابيد. نه... پيام من ارتباطي كلامي نيست. بسيار بيش از اينها مخاطره آميز است.

پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست.

حجاب ذهن را بينداز و به هستي گوش بسپار . حجاب ذهن را بينداز و به من گوش بسپار من خواهان ارتباط با تو نيستم بلکه خواهان يگانگي با توام ارتباط از ذهن برمي خيزد. يگانگي از جان من ذهن نيستم. تو ذهن نيستي. ما دليم. گِل نيستيم ما دليم ، اما نه پاره پاره ما دليم اما يگانه ايم بيا در اين يگانگي غرقه شويم باقي همه بهانه است.

زندگي را عاشقانه زندگي كن

نه هراسان.

اگر زندگي را عاشقانه زندگي كني

جاودانگي را در لحظه هاي گذرا تجربه خواهي كرد...

اگر زندگي را عاشقانه سپري كني

دلت بستر رودخانه ي تمامي شعرهاي جهان خواهد شد

لطيف خواهي شد

شفيق خواهي بود

آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهي زيست

بلكه وجودت براي ديگران سعادتي خواهد بود.

عشق پرنده‌ايست آزاد و رها

واژه خدا . خدا نيست . وا ژه انسان . انسان نيست

و واژه گل سرخ گل سرخ نيست

گل سرخ بي حضور و اژه ها وجود دارد وقتي حجاب واژه ها كنار مي رود درخت حضور واقعي خويش را اعلام ميدارد وقعيتها مستقل از واژه هاي ما حضور دارند .

تقديم به تو كه بدون هر نام و هر واژه اي برايم حضوري پاك داري.
بالهايم را گشوده و آماده پروازم .........

آيا با من همسفر خواهي شد................

من همسفري ميخواهم همراه

و همراهي ميخواهم راهوار

سفري از عشق تا جاودانگي

سفري از امروز تا هر فرداي نارسيده

سفري از خود تا معبود

و سفري از حضيض تا اوج انسانيت

مرا حسي بيش مپندار

حسي گرم

حسي روان

حسي نمناك.......

تو كه از جنس نور و رود و باراني...

خواهان سفري بامن؟

همسفرم با تو

راهوار همراه استوار...

همسفرم با تو...

به تو ميگويم...

تو كه از جنس نور و رود و باراني

و تو كه حس بودن را

و لبريز شدن را

ميشناسي...

به تو ميگويم....كه تنها بهانه ايي تا لبريز شوم

دفترها را پر

بومها را سرشار

و لحظه ها را رنگ كنم

چرا كه

براي سرودن براي لبريز شدن

براي ديدن و بوئيدن و حس كردن و رفتن

تنها يك بهانه ميخواهم...

آري بودنت بهانه ايست برمن تا...

عشق ما آدميان را واقعي ميسازد بدون عشق ما فقط يك خيال بافي ميمانيم رويايي كه هيچ جوهري در آن نيست. عشق به ما و به من جوهر مي بخشد.عشق به ما مركزيت و انسجام مي بخشد. عشق به ما آزادي اعطا ميكند...

آري عشق تو را براي نيمي از سفر آماده ميسازد عشق نيمه آغازين سفر است و آگاهي نيمه پاياني آن.

و ما در ميانه عشق و آگاهي به خدا ميرسيم....بين دو كرانه عشق و آگاهي رودخانه وجود جريان ميابد.

خداوند فقط يك زبان را مي فهمد:

زبان عشق را.

اگر هستي را كه به او تعلق دارد.

كه خود او هست.

دوست داشته باشي.

آنچه را كه لازم است به او بگويي.

گفته اي.

زبان عشق از هر آيين و شعايري مفهوم تر است.

گوهر دين شعاير نيست بلكه عشق است.

عشقي زنده تپنده و پر شور.خدا ظاهر است و باطن.

ظاهر خدا جهاني است كه مي بينيم.

باطن او روحي است كه در هيچ قالبي نمي گنجد ونام بر نمي دارد.

قلب---- ، سازيست آسماني بايد نحوه نواختن آن را بياموزيم. به ندرت كسي را ميتوان يافت كه چنين هنري داشته باشد.اگر ندانيم چگونه ساز دل را كوك كرده و بنوازيم آنگاه زندگي را به غصه ايي غمبار تبديل ميكنيم.زيرا نغمه هايي كه در دل داريم هرگز مترنم نميشوند و با تو در گور خواهند خفت.

اين تراژديست....تنها تراژدي جدي زندگي آن است كه حقيقت منفجر نشود با همه رنگها و نماها و نغمه هايي كه در سينه داريم به گل ننشيند...

و به ندرت ميتوان كسي را يافت كه زندگي تراژديك نداشته باشد...

عشق الهي به گونه اي است كه اگر معبد وجود شما را براي سكونت برگزيند ديگر اجازه نمي دهد بت ها و خدايان گوناگوني كه هم اكنون بسياري از ان ها در معابد وجود دارند و بر اريكه قدرت نشسته اند بر جاي خود باقي بمانند .وقتي نور الهي ظهور ميكند همه چيز را در بر ميگيرد .او يك چيز است و همه چيز .او فرمانرواي مطلق است.

 

 

مديتيشن چيست؟

 

مديتيشن حالتی از بی ذهنی است.حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص.در حالت عادی آگاهی مملو از زباله است,درست مانند آينه ای که با غبار پوشيده شده باشد.ذهن همواره پر است از هياهوی افکار در حال گذر, آرزوها,خاطره ها,هيجان ها همگی در حال عبور هستند,واقعاً که يک هياهوی دائمی در ذهن وجود دارد.

حتی در زمانی که شما در خواب هستيد مغز در حال فعاليت است,به همين دليل است که شما خواب می بينيد.ذهن هنوز در حال فکر کردن است.هنوز اسير نگرانی ها و دل مشغولی هاست.در حال آماده شدن برای فرداست.يک آمادگی پنهانی و مخفيانه برای فردا در حال رخ دادن است.

در صورتی که مديتيشن نکنيد اين حالت در شما اتفاق می افتد که درست نقطه مقابل مديتيشن است.زمانی که افکار و آرزوها به ذهنتان هجوم نياورند,هيچ فکری به وجود نيايد و هيچ آرزويی شکل نگيرد آنگاه شما واقعاً آرام هستيد و آين آرامش همان مديتيشن است.تنها در اين آرامش است که مراقبه شناخته می شود در غير اين صورت شما هرگز نمی توانيد با ذهنی مغشوش به مديتيشن دست پيدا کنيد,چون ذهن همواره در تلاش است تا به تنهايی وجود داشته باشد.با کنار گذاشتن افکار,آرام بودن,بی اعتنايی به ذهن,با مشاهده افکاری که با آنها هويت می گيريد و رها کردن اين انديشه که چه هستيد می توانيد مرا درک کنيد.مديتيشن پی بردن به اين مطلب است که من ذهن نيستم.وقتی که اين آگاهی آرام آرام در وجودتان عميق و عميق تر گردد,آنگاه لحظات بزرگی در زندگيتان به وجود می آيند.لحظات سکوت,لحظات فضای خالص,لحظات وضوح,لحظاتی که هيچ چيز در درونتان در تلاطم نيست و همه چيز آرام است.در آن لحظات آرام شما قادر به درک کيستی خودتان هستيد و راز هستی را درمی يابيد.هر وقت که مديتيشن حالت طبيعی و هميشگی شما بشود روزی شگفت انگيز به وجود می آيد,روزی پر از نعمتهای بزرگ.

ذهن چيزی غير معمول است که هرگز حالت طبيعی شما نيست,اما مديتيشن حالتی طبيعی است که هم اينک در شما وجود ندارد.بهشتی گم شده است که می توانيد دوباره آنرا بيابيد.

به چشمان کودکان نگاه کنيد,آرامش و معصوميت فوق العاده ای را خواهيد ديد ولی او بايد به جامعه ملحق شود,بايد ياد بگيرد که چگونه فکر کند,چگونه حسابگری باشد,چگونه دليل بياورد و چگونه بحث کند.او مجبور است لغات,زبان و مفاهيم را ياد بگيرد و آرام آرام ارتباط خود را با آن معصوميت درونی از دست می دهد.حالا ديگر جامعه او را آلوده کرده است.او جزء موثری از اين مکانيسم شده ولی ديگر يک انسان نيست.هم چيزی که به آن احتياج داريم اين است که يک بار ديگر آن فضا را بدست آوريم.شما قبلاً هم آنرا تجربه کرده بوديد به همين دليل هنگامی که برای اولين بار با مديتيشن آشنا می شويد شگفت زده خواهيد شد چون احساس عجيبی در وجودتان برانگيخته می شود.گويی که قبلاً هم آنرا می شناختيد,تنها آنرا فراموش کرده بوديد,ولی اگر بتوانيد مجدداً آنرا بيابيد متعلق به شما خواهد شد در حقيقت نمی شود آنرا گم کرد فقط می توان آنرا به فراموشی سپرد.در ابتدا ما به صورتی مراقبه وار به دنيا می آييم و سپس فکر کردن را می آموزيم,ولی ذات حقيقی ما جايی در عمق وجودمان مخفی باقی می ماند.کافی است هر روز مقداری بکنيم تا به سرچشمه برسيم.چشمه زلال آب، برترين موفقيت در زندگی يافتن اين سرچشمه است.

 

 

مديتيشن های فعال اشو

 

مديتيشن پديده‌ای است که با انرژی سر و کار دارد. در مورد انواع مختلف انرژی يک نکته اساسي وجود دارد و آن اين است که انرژي هميشه ميان دو قطب متفاوت و متضاد حرکت مي‌کند. در واقع اين تنها راهي است که انرژي را مي‌توان به حرکت درآورد و هيچ راه ديگري نيز وجود ندارد.

براي فعال‌سازي هر نوع انرژي قطب مخالف مورد نياز است. درست مثل الکتريسيته که با وجود قطب مثبت و منفي جريان مي‌يابد و درصورتي که تنها قطب منفي يا فقط قطب مثبت وجود داشته باشد، الکتريسيته جريان نمي‌يابد. براي اين جريان هر دو قطب مورد نياز است و هنگامي دو قطب مخالف با هم ملاقات مي‌کنند، الکتريسيته جاري مي‌شود و جرقه زده مي‌شود.

اين نکته در مورد تمامي پديده‌ها در زندگي مصداق دارد. براي مثال جريان زندگي و حيات، ميان مرد و زن که دو قطب مخالف هستند وجود دارد. زن براي مرد قطب انرژي حيات محسوب مي‌شود و در عين حال مرد نيز براي زن قطب مخالف به حساب مي‌آيد و ميان اين دو قطب جرياني از انرژي برقرار مي‌شود و به همين علت است که مرد و زن به نظر يکديگر جالب و جذاب مي‌رسند. با مردِ تنها حيات متوقف خواهد شد، درست همانطور که با زن تنها نيز زندگي‌اي وجود نخواهد داشت. ميان مرد و زن نوعي تعادل وجود دارد و ميان اين دو قطب متضاد و دو ساحل، رودخانه زندگي در جريان است.

در مديتيشن نيز مساله قطبهاي متضاد بسيار مهم است. ذهن منطقي است، به اين معني که داراي حرکتي خطي است، درحالي که زندگي داراي حرکتي زيگزاگ است و دائماً قطب مخالف منفي به قطب مثبت و از قطب مثبت به قطب منفي در نوسان است و به اين سان جريان دارد. ذهن حرکتي خطي و ثابت دارد و دائماً قطب مخالف را انکار و نفي مي‌کند. بنابراين هر آنچه ذهن بيافريند در آن از يک چيز استفاده شده است. براي مثال اگر ذهن سکوت را انتخاب کند، اگر ذهن از شلوغي و سرو صداي بازار خسته شود و تصميم بگيرد تا سکوت را تجربه کند به هيماليا خواهد رفت. ذهن مي‌خواهد ساکت باشد و هرگونه صدا حتي آواز پرندگان نيز او را ناراحت مي‌کند بنابراين او سکوت هيماليا را انتخاب مي‌کند و قطب مقابل را کاملا انکار و نفي مي‌کند. در حالي که انساني که به هيماليا فرار کرده و به جستجوي سکوت است و قطب مخالف را ناديده مي‌گيرد، آرام آرام کرخت و بي‌حس مي‌شود و از درون خواهد مرد. هر چه بيشتر اين انسان تلاش کند تا ساکت باقي بماند کرخت تر و بي‌حس‌تر خواهد شد زيرا زندگي هميشه ميان دو قطب متضاد در جريان است و در صورت وجود يک قطب از جريان مي‌ايستد.

البته نوع کاملا متفاوتي از سکوت هست که ميان دو قطب متضاد وجود دارد. نوع اول سکوت، سکوت مرده است؛ دقيقا مانند سکوتي که انسان در گورستان تجربه مي‌کند. يک انسان مرده نيز ساکت است ولي آيا هيچ کدام از شما دوست داريد همانند يک مرده ساکت باشيد؟ يک انسان مرده کاملا ساکت است و هيچ کس نمي‌تواند خدشه‌اي به سکوت و تمرکز او وارد کند. هيچ کس نمي‌تواند کاري بکند تا ذهن او را منحرف کند. حتي اگر تمام دنيا نيز شروع به سرو صدا کنند، در تمرکز او هيچ تغييري به وجود نمي‌آيد.

سکوت واقعي بايد هنگامي اتفاق بيفتد که شما زنده و پر از انرژي حيات هستيد. در اين صورت سکوت معنا خواهد داشت و داراي کيفيتي متفاوت خواهد بود. در اين صورت سکوت، سکوتِ مرگ نخواهد بود بلکه تعادل ظريفي ميان دو قطب متضاد است.

انساني که به جستجوي يک تعادل و سکوت زنده است دوست دارد هم در بازار و هم در هيماليا باشد. او علاقمند است تا به بازار برود تا از سر و صدا لذت ببرد و در عين حال به هيماليا برود تا از سکوت لذت ببرد. او با اين کار تعادلي ميان دو قطب متضاد به وجود خواهد آورد و در اين حالت تعادل باقي خواهد ماند. تعادل هرگز از راه تلاش خطي امکان‌پذير نيست.

در واقع اين همان تکنيک مديتيشن است که در طريقت ذِن به « تلاش در بي‌تلاشي » معروف است. در ذن هميشه واژه‌هاي متضاد بلافاصله پس از يکديگر مورد استفاده قرار مي‌گيرند تنها به اين دليل که شما را راهنمايي کنند که رويه مديتيشن رويه‌اي دوگانه است نه خطي. در واقع قطب مقابل نبايد ناديده انگاشته يا طرد شود بلکه لازم است تا اين قطب نيز جذب و حل شود و مورد استفاده قرار گيرد. در صورتي که قطب متضاد ترک شود هميشه به صورت باري بر دوش شما باقي خواهد ماند و در واقع تمام آن چيزي که مي‌توانستيد تجربه کنيد را تجربه خواهد کرد.

« بي‌تلاشي » يعني انجام ندادن کاري و به نوعي حالت انفعالي داشتن. « تلاش » يعني انجام دادن کاري و فعال بودن، و لازم است هر دو همراه با هم باشند.

هر آنچه مي‌توانيد را به انجام برسانيد ولي به صورت يک فاعل باقي نمانيد دراين صورت خواهيد توانست هر دو را بدست آوريد. در دنيا باشيد و در آن زندگي کنيد ولي هويت خود را با دنيا اشتباه نگيريد و به صورت بخشي از آن درنياييد. در دنيا زندگي کنيد ولي هرگز اجازه ندهيد دنيا وارد شما شود و درون شما زندگي کند. در اين صورت خواهيد توانست اين تضاد را دريابيد و آن را جذب کنيد...اين درست کاري است که من انجام ميدهم. «مديتيشن فعال» خود نوعي تضاد است، زيرا در آن فعال بودن و عين حال در مديتيشن بودن که خود نوعي ترک فعاليـت و سکوت است هر دو با هم وجود دارد.


مرحله اول : ده دقيقه

 

با سرعت و شدت از بيني نفس بکشيد و اجازه دهيد اين نوع نفس کشيدن با شدت هرچه تمام‌تر و به صورت نامنظم ادامه پيدا کند. مهم اين است که هوا به صورت عميق وارد ريه‌هاي شما شود. هر چه مي توانيد سرعت نفس کشيدن را بالا ببريد و اطمينان حاصل کنيد که هوا به طور عميق وارد ريه‌هايتان مي شود. در عين حال توجه داشته باشيد که عضلات بدنتان منقبض باقي نمانند و گردن و شانه‌هايتان کاملا رها و آزاد باشند. اين کار را آنقدر ادامه دهيد که احساس کنيد با نفسهايتان يکي شده ايد. در اين هنگام انرژي در بدنتان شروع به حرکت مي‌کند و اين حرکتِ انرژي بدن شما را حرکت خواهد داد. اجازه دهيد اين حرکت در بدنتان اتفاق بيفتد و حتي از آن براي تحريک انرژي بيشتر نيز استفاده کنيد، حرکت دادن بازوها و بدنتان به صورت طبيعي باعث تحريک و بيدار شدن ميزان بيشتري از انرژي خواهد شد. بيدار شدن اين انرژي را احساس کنيد.


مرحله دوم : ده دقيقه

 

بدنتان و هر آنچه در آن اتفاق مي‌افتد را دنبال کنيد. بدنتان را رها باقي گذاريد تا هر آنچه در آن وجود دارد ابراز شود و بيرون بريزد... کاملا رها و آزاد باشيد... اجازه دهيد هر آنچه لازم است بيرون ريخته شود و آزاد گردد. فرياد بزنيد، آواز بخوانيد، بخنديد، گريه کنيد، بالا و پايين بپريد، برقصيد و بلرزيد... هيچ چيز را درون خود نگاه نداريد و تمام بدنتان را حرکت دهيد. اغلب اوقات با اندکي حرکت از طرف خودتان آرام آرام حرکات طبيعي و خودبخودي بدن آغاز مي شود. به هر صورت هرگز اجازه ندهيد تا ذهنتان در آنچه رخ مي‌دهد دخالت کند و به خاطر داشته باشيد که کاملا همراه با بدن خود باشيد.


مرحله سوم : ده دقيقه

 

درحالي که عضلات گردن و شانه‌هايتان همچنان رها و آزاد است هر دو دست خود را بدون خم کردن آرنجهايتان بالا ببريد. در حالي که دستهايتان کاملا صاف و بالاست شروع کنيد به بالا و پايين پريدن و ذکر هو!... هو!... هو! را با صداي بلند تکرار کنيد. هر بار که به روي زمين فرود مي‌آييد کاملا با کف پا اين کار را بکنيد و مطمئن شويد که پاشنه هايتان نيز سطح زمين را لمس مي‌کنند به اين ترتيب هر تکرار اين ذکر ضربه‌اي خواهد بود بر چاکراي دوم در بدن شما.


مرحله چهارم : پانزده دقيقه


متوقف شويد! در هر وضعيتي که هستيد کاملا سرجايتان خشک شويد. هرگز سعي نکنيد بدنتان را در وضعيت خاصي نگهداريد. هر حرکت عمدي کوچکي حتي يک سرفه باعث به هدر رفتن جريان انرژي خواهد شد و تمام تلاشتان را نقش بر آب مي‌کند. شاهد و ناظر هر آنچه برايتان اتفاق مي‌افتد باشيد.



مرحله پنجم : پانزده دقيقه

 

جشن بگيريد و به شادي و سماع بپردازيد و هر آنچه از وجودتان مي‌گذرد را ابراز کنيد. اين سرزندگي و نشاطي که به دست آورده ايد را براي تمام مدت روز در خود به ياد آوريد.

 

  اگر در جايی که مدينتيشن می کنيد نمی توانيد سر و صدا ايجاد کنيد می توانيد از جايگزين آرام اين مديتيشن استفاده کنيد.به جای اينکه اجازه دهيد تا صدا ها بيرون بريزند بگذاريد تا اين پالايش و تخليه در مرحله دوم کاملاً در حرکات بدنی اتفاق بيفتد.در مرحله سوم نيز ذکر "هو" در درون گفته شود.

 

 

قطع هويت ازکالبد زمینی امان

 

استاد بزرگ ، « اشو » تمرين جالبی برای قطع هويت ازبدنمان را ابداع نموده اند كه توجه عميق و خالي از قضاوتهاي ذهني و تعصبات غلط و وام گرفته مذهبي امان را عنايت مي كند:

 

اگر يک يا دو بار در ماه اين روش را انجام بدهيد به شما در از بين بردن هوِيت بدنتان کمک خواهد کرد.حالا برويم سراغ تمرِين:

اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد. بدن را کاملاً آرام کنيد. به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد. وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت، حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟ کدام يک از آنها گريه می کند؟ کداميک فرياد می زند؟ با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد.

بعد ببينيد که تمام همسايه ها هم آمده اند و به آشنايان و فاميل پيوسته اند.حالا مردم جسم شما را در تابوت گذاشته اند و به جايی که مرده ها را می شويند می برند و بعد هم می خواهند که جسمتان را آتش بزنند.به همهء اينها نگاه کنيد،همه تصورات هستند ولی اگر چندين بار اين تمرين را تکرار کنيد به وضوح همه اينها را خواهيد ديد.حالا ادامه دهيد.آتش تمام اطراف شما را احاطه کرده است و جسم شما آرام آرام تبديل به خاکستر می شود.هنگامی که ديگر جسمی در کار نيست و کاملاً تبديل به خاکستر شده ايد با آگاهی تمام به درون خود نگاه کنيد و ببينيد که در آنجا چه اتفاقی رخ می دهد. در اين لحظه متوجه خواهيد شد که شما جسم نيستيد، يعنی هويتتان با بدن کاملاً قطع شده است.

وقتی که اين تمرين را برای چند بار تجربه کنيد، پس از آن هر زمانی که صحبت کنيد،راه برويد و يا هر کار ديگری انجام دهيد،قادريد تا تشخيص دهيد که شما بدنتان نيستيد. 

ما اين مرحله را مرحله بدون بدن می ناميم.هر کسی که خودش را اينگونه بشناسد بدون بدن می شود.اگر اين کار را در تمام مدت روز يعنی به هنگام نشستن، بلند شدن،راه رفتن و حرف زدن انجام دهيد يعنی به اين نکته توجه کنيد که شما بدنتان نيستيد. در اين هنگام بدن تنها يک خلأ خواهد بود. درک اين مطلب که ما بدنمان نيستيم به سختي اتفاق می افتد و هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست.در آن هنگام تغييرات زيادی در زندگيتان آغاز خواهد شد. چون تمامی رفتارهای ناآگاهانه بشر به بدن او برمی گردد. اگر انسان تعلق خود به بدنش را قطع کند ديگر هيچ کار اشتباهی نميتواند انجام دهد. اگر ما آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم،ديگر هيچ امکانی برای زجر کشيدن و ناراحتي در زندگی وجود نخواهد داشت.

مثلاً اگر کسی با چاقو به پشت ما بزند اين شخص فقط بدن ما را بريده است و ما آگاهيم که به ما هيچ صدمه ای نخورده است و وجودمان دست نخورده باقی مانده. در اين هنگام زندگی ما پر از صلح و امنِيت خواهد شد.هيچ حادثه خارجی نميتواند بر ما تأثير بگذارد چون تأثير اين نوع اتفاقات فقط بر روی بدن خواهند بود. امّا ما فکر مي کنيم و به اشتباه هم فکر می کنيم که هر چيز بيرونی ميتواند بر ما تأثير بگذارد.به همين دليل است که زجر می کشيم و احساس درد و رنج می کنيم. اين اولين مرحله  تعاليم روحانی است که بايد بياموزيم و آن رها شدن از بدنمان است. مرحله سختی نيست و با کمی سعی و کوشش می توانيم آنرا ياد بگيريم.

 

 

گناه

 

گناه يكي از قديمي ترين ترفندها براي سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ايجاد ميكنند. آنها ايده هايي بس احمقانه به خوردت ميدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستي. سپس گناه به وجود مي آيد و همين كه به وجود آمد، تو به دام افتاده ايي ...

گناه راه كاسبي است.

تا نفهميم واحساس نكنيم و عشق نورزيم؛

گناه چيزي است كه جلوي ديدگان ما پرده مي كشد تا نبينيم.

گناه چيزي است كه در گوشهاي ما پنبه لجاجت فرو مي كند تا نشنويم.

گناه چيزي است كه از دل گل ميسازد.

زيرا چشم و گوش و دل ما تمامي توشه ما براي رسيدن به خداست.

 

عشق تنها كلمه اي است كه نفس گرم خدا بر آن دميده است.

 

ديدار دو دلداده تنها تجربه اي است كه چيزي براي گفتن از عالم تعريف ناپذير ماسوا در خود دارد. عشق تنها ساحتي است كه در آن انسان با ذات هستي ديدار مي كند.

درست است كه ديدار انسان و هستي كل بسيار فراتر و ژرف تر از ديدار دو عاشق و معشوق معمولي است.

اما عاشق و معشوق معمولي مقرب ترند.

به ياد داشته باشيد من تضمين نمي کنم که کاري که مي گويم شما را هميشه به مقصد صحيحي هدايت مي کند. خيلي از اوقات شما را به مقصد اشتباه نيز ميبرد زيرا براي رسيدن به در درست ممکن است در ابتدا درهاي غلط زيادي زده شود. اگر تصادفا در درست را پيدا کنيد قادر نخواهيد بود که درست بودن آنرا تشخيص بدهيد. بنابراين به ياد داشته باشيد در محاسبه نهايي هيچ تلاشي بيهوده نيست تمام تلاشها به اوج يافتن نهايي رشد کمک ميکند.

مرتکب هر تعداد اشتباهي که ممکن است بشويد فقط يک چيز را به ياد داشته باشيد: اگر يک اشتباه را دوبار مرتکب نشويد، رشد خواهيد کرد. اين جزئي از آزادي شماست که بيراهه برويد اين جزيي از شأن شماست که حتي در مقابل خدا قرار بگيريد. در غير اين صورت ميليونها انسان در دنيا بدون اراده و شهامت هستند. اين طريقي است که بتوانيد جرأت و شهامت پيدا کنيد.

 

ترس چيزي نيست جز فقدان عشق.

 

 هر کاري را با عشق انجام دهيد و ترس را فراموش کنيد. اگر درست عشق بورزيد ترس ناپديد ميشود. اگر عميقا عشق بورزيد ترس ناپديد ميشود.

زماني که عاشق فردي شده ايد حتي براي يک لحظه آيا ترسي وجود دارد؟ هيچ گاه و در هيچ ارتباطي حتي براي يک لحظه هنگامي که دو نفر عميقا عاشق يکديگر باشند و با هم ديدار نمايند_ترس وجود نخواهد داشت. درست مثل اينکه چراغ روشن بوده و تاريکي ناپديد شده باشد. کليد رمز اين است:بيشتر عشق بورزيد.

اگر احساس مي کنيد ترس در وجودتان هست بيشتر عشق بورزيد. در عشق جسور و با شهامت باشيد. در عشق ماجراجو باشيد. بدون هيچ قيد و شرطي عشق بورزيد زيرا هر چه بيشتر عشق بورزيد ترس کمتري خواهيد داشت.عميقا عشق بورزيد.

 

--------------------------------------------------

 

- دين وقتي به تو بي باكي مي بخشد، بگذار معيار اين باشد. اگر دين به تو هراس بخشيد، واقعا دين نيست.

- بايد آرامش به رقص در آيد و سكوت به آواز. و تا دروني ترين درك تو به خنده بدل نشده، هنوز چيزي كم است. هنوز كاري است كه بايد انجام گيرد.

- عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاري ساز. اين همان چيزي است كه من تعليم ميدهم. اين همان چيزي است كه زندگي پويا ميخوانمش و زندگي مذهبي زندگي اي پوياست. ژرف زندگي كن، از ته دل زندگي كن، يكپارچه با تمام وجود، به طوري كه وقتي مرگ در زد آماده باشي، آماده همچون يك ميوه رسيده براي فرو افتادن از درخت. مرگ بايد چنين باشد. اين آمادگي بايد با زندگي كردن با وجد و سرور و شيطنت فراهم آيد... 

- همه لحظه ها زيبا هستند. فقط تو بايد پذيرا باشي و تسليم...يك شاهد... همه لحظه ها نعمتند، فقط تو بايد قادر به ديدن باشي. همه لحظه ها ميمون و مباركند. اگر تو با حق شناسي عميق بپذيري، هرگز هيچ چيزي عيب نخواهد كرد...

- هرگز زندگيت را قرباني هيچ چيز نكن! همه چيز را قرباني زندگي كن! زندگي نهايت هدف است.بزرگتر از هر كشوري، بزرگتر از هر كيشي، بزرگتر از هر بتي، بزرگتر از هر آرماني...

- كل بازي هستي چنان زيباست كه تنها خنده ميتواند پاسخ آن باشد. تنها خنده ميتواند عبادت و شكر واقعي باشد.

- من ذهني را كمال يافته ميخوانم كه ظرفيت حيرت كردن را حفظ كرده باشد. ذهني بالغ است كه مدام به شگفتي درآيد. از ديگران از خودش از هر چيزي.

زندگي حيرتي هميشه گيست....

 

 

 

نقلي ديگر از كتاب الماس‌هاي اشو


عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي دير يا زود مخاطب خويش را پيدا   مي كني عشق تو كسي را كه همواره جويايش بودي پيدا مي كند.

راه عشق راهي پر مخاطره است تنها كساني كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام مي نهند عشق و مراقبه تنها نصيب كساني مي شوند كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند.

به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش. قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد.

هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي. يكه اي. تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد آمد . تو زيبايي. بپذير. هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميانشان گذر كن.

 هر كه او رنجورتر، پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر.

 اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو مي شوند.

انسان مي تواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد مي توان عاشق صخره بود عاشق درختان عاشق اسمان عاشق ستارگان انسان ميتواند عاشق دوستان همسر و بچه ها و پدر و مادر خود باشد يک نفر مي تواند به ميليونها راه مختلف عاشق باشد.

 انسان مي تواند عاشق يک رهگذر غريبه در جاده شود مي تواند فقط احساس عشقي درباره او داشته باشد و همچنان به راهش ادامه دهد حتي نيازي به صحبت کردن با وي نداشته باشد نيازي به ارتباط برقرار کردن با او نباشد انسان مي تواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد.

يكي از اساسي ترين توهمات آدمي اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه  عشق عاجز است.

هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.

به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است .

ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.

والدين تظاهر مي كنند كه فرزندان شان را دوست دارند .

شوهران تظاهر مي كنند. همسران تظاهر مي كنند . تظاهر و تظاهر.

البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند و
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند و معجزه مي كند .

اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد براي كشف آن زحمت كشيد.
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه ها ي آن را آموخت .

عشق هنر است .

عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.

در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .

ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.

آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است.

اينکه عالمي در درونمان باشد فرقي نمي کند ما فقط دنياي ماده و اشيا را مي شناسيم همه چيز را مي شناسيم الا خودمان را. دنيا برايمان واقعي است، پول واقعي است، قدرت واقعي است، ما حتي نميدانيم چه کسي هستيم؟

آيا هرگز با خود مواجه شده ايم ؟

با افکار بي شمار و احساسات فراوان حالت متفاوت و .... ديواري به ضخامت ديوار چين را به دور خويش ساخته ايم و تمام سنگيني آن را در طول زندگي خود تحمل مي کنيم و اسرار آميز مي شويم. رمز و راز ساخته دست بشر است هستي سر زنده وشاد است. همانند يک آواز يک رقص و جشن مداوم در طول سال است. وقتي فعاليتهاي ذهني متوقف شوند وقتي آگاهي خود را در مرکز فرديت خود جمع کنيم. خواهيم ديد دري به سوي دنياي ديگر باز ميشود. روزي که در درونمان با خود تنها شديم به خانه آمده ايم و تمام طبيعت و هستي آن را جشن مي گيرد بايد تمام جهان آن را جشن بگيرد بخشي از جهان روشن بين شده است.
چيزهاي دنيا را بايد در يک طرف گذاشت و يک لحظه عشق را در طرف ديگر. عشق يک نيايش است نه يک کالا مي توانيد آن را تقديم کنيد و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چيزهاي دنيا قابل مقايسه با يک لحظه عشق نيستند همان يک لحظه مي تواند به ما خرسندي نهايي را ارزاني کند. فقط يک لحظه تجربه آن مي تواند به قدر کافي شما را از زيبايي پر کند.

 اگر انساني بدون شناختن عشق بميرد هرگز زندگي نکرده است و فردي که عشق را دريافت، ديگر نيازي به هيچ چيز نخواهد داشت. عشق يک گل کمياب است و فقط بعضي وقتها مي رويد، ميليونها نفر از مردم با اين طرز فکر اشتباه، که فکر مي کنند عاشقند زندگي مي کنند. آنها باور دارند که عاشقند ولي اين فقط باور آنهاست.

عشق گلي کمياب است و فقط بعضي اوقات مي رويد. کمياب است زيرا فقط هنگامي اتفاق مي افتد که ترسي وجود نداشته باشد و نه قبل از آن. يعني عشق فقط براي افراد عميقا روحاني، مي تواند واقع شود. روابط جنسي براي همه امکان پذير است. آشنايي براي همه امکان پذير است، اما عشق نه.

هر چه بيشتر از دامنه هاي سرسبز عشق بالا بروي زندگي ات معنا دارتر مي شود آوازهاي بيشتري  در فضاي دلت مترنم خواهد شد و شور وسرمستي بيشتري را تجربه خواهي كرد. دراوج عشق به گل نيلوفر تبديل خواهي شد . در اين اوج است كه ديگر مرگ و زمان و ذهن معناي خود را از دست مي دهند و تو به جاودانگي استهاله مي يابي . دراوج عشق جايي كه مرگ بي معنا مي شود ترس و تشويق و اضطراب نيز همچون سايه اي كه در نور رنگ ببازد محو مي شوند . اگر ذهن كنار گذاشته شود اضطراب نيز با آن كنار گذاشته مي شود و جاي آن را اعتماد و خرسندي و وصال پر مي كنند.

 

 

در حقيقت اشو با احيای دوباره تمامی گنجينه معنوی بشر،گوی سبقت را از بودا ربوده است.با الهام از او عاشقان راهش طعم ناب حقيقت را چشيده اند.

بهتر است که برای درک عميقتر سخنانش دل به حرفهای خودش بسپاريم اشو در اين باره می گويد:

شنيده ام که,«رين زايی»_يک راهب ذن_از بازاری می گذشت.در نزديکی قصابی بود که فروشنده به مشتری گفت: بهترين گوشت را به من بده,قصاب پاسخ داد:حرف مزخرفی می زنی,من هِيچ وقت چيزی را که بهترين نباشد نمی فروشم,اينجا همه چيز بهترين است.می گويند رين زايی با شنيدن اين حرف روشن بين شد.وقتی او اين حرف را شنيد که اينجا همه چيز بهترين است ذهنش از هم پاشيد.يک شکستن,يک بينش که همه چيز بهترين است و مطلبی را درک کرد.هميشه بهترين است.

او رقصيد و وقتی به که به آشرام بازگشت استاد او را در آغوش گرفت و گفت:پس اتفاق افتاد!حالا تمام جريان را برايم بگو.چگونه اتفاق افتاد؟

رين زايی گفت:خنده دار است با شنيدن مطلبی که قصاب به مشتری گفت پيش آمد.از راه يک قصاب,اما چيزی از هم پاشيد,چيزی فرو افتاد.

هر لحظه بهترين است و هر گل سرخی بهترين است.بله من هم به روشی که قصاب به مشتری گفت به شما می گويم که اينجا همه چيز بهترين است.من چيزی کمتر از بهترين ندارم,اگر جمله ای می گويم بايستی بهترين باشد وگرنه نخواهم گفت.ولی شما گاهی آنرا می گيريد و گاهی از دست می دهيد,بستگی به خودتان دارد,اين نکته بايستی درک شود.

اول به من گوش می دهيد ولی ذهن شما خالی نيست,به من گوش می دهيد ولی مثل آينه نيستيد.هنگام گوش دادن به من غرق سروصدای درونی هستيد و اين مخرب است.شما به چيزی گوش می دهيد و من چيز ديگری می گويم.گاهی شما تنها نيمی از کلمات مرا می شنويد.کلمه ای اينجا و کلمهء ديگری آنجا,بعد آنها را به هم ربط می دهيد که چيزی درهم و برهم خواهد شد و هرگز نمی توانيد از آن چيزی بفهميد.شما بايستی آنقدر آرام به من گوش بدهيد که حتی کلمه ای را هم از دست ندهيد.نمی گويم با تمرکز به من گوش کنيد,نه,بلکه می گويم با با هشياری به من گوش بسپاريد.زيرا تمرکز هرگز کامل نيست,در تمرکز هميشه امکان جدا شدن وجود دارد.من مشغول حرف زدن هستم بعد پرنده ای می خواند,شما چه می کنيد؟صدای پرنده به شما می رسد که نوعی حواس پرتی است.تمرکز حواس پرتی می آورد و من هرگز آنرا توصيه نمی کنم.با هشياری عميق به من گوش بدهيد.هشياری به اين معناست که به من,صدای پرنده,وزش باد و هر جريان ديگری هم گوش می دهيد.با ذهن باريک به سخنان من گوش نکنيد,ذهنی که بر روی همه چيز بسته است و تنها به من گوش می دهد.در نتيجه به من هم نمی توانيد گوش کنيد زيرا با صدای پرنده گفته های من کمتر شنيده می شوند و حقيقت کلام من هم کمتر خواهد شد.تنها به گفته های من گوش ندهيد,به همه چيز با هم گوش بسپاريد,شما آينه ای هستيد که آنچه را در اطرافتان اتفاق می افتد منعکس می سازيد,هيچ چيز حذف نمی شود.در آن لحظات روشن شما دوباره و دوباره بهترين ترانه را خواهيد شنيد.در غيراينصورت تنها يک چيز را می شنويد و بقيهء مطالب را از دست می دهيد.کلمه ای اينجا و کلمه ای در جای ديگر.سپس سعی می کنيد تا همهء آنها را به من مربوط کنيد که طبيعتاً حاصل آن چيزی که من گفتم نخواهد بود.چيزی است که شما شنيده ايد.

خانه به دوشی پشت در ايستاد و خانم خانه در را باز کرد,او گفت:من جلو بودم.

خانم با تعجب گفت:تو مرد بيچاره,يکی از قربانيان جنگ هستی؟صبر کن تا کمی غذا برايت بياورم,بعداً جريان را برايم تعريف کن.گفتی در سنگر بوده ای؟

خانه به دوش گفت:نه,من جلو بودم.

با دهان پر حرف نزن,عجله نکن,در سنگر چه کار قهرمانانه ای کردی؟

مرد پاسخ داد:در زدم ولی جوابی نشنيدم سپس به در پشتی آمدم.

شما حتی به تمام جمله هم گوش نمی دهيد.به يک کلمه گوش می کنيد و بعد آنرا تفسير می کنيد.با شنيدن «در جلو» فوراً تفسير جنگ و سنگر و قربانی جنگ می کنيد.آنچه من می گويم واقعاً يک عقيده نيست,برعکس من چيزی را به هوش شما ابلاغ نمی کنم بلکه سعی می کنم پرچمی را در درک مستقيم شما به اهتزاز در آورم.اين ارتباط کلامی نيست تنها در کنار ارتباط کلامی چيزی بزرگتر و ژرف تر,بين من و شما انتقال می يابد,بدون کلام.کلمات حقيقت واقعی نيستند.اگر تنها به کلمات من گوش دهيد معنا را از دست خواهيد داد.زيرا معنا در فاصله و در سکوت است,پس شما نه تنها مجبوريد کلمات مرا بشنويد بلکه سکوتی که اين کلمات را در برگرفته هم بايد بشنويد و اين مطلب تنها با عشق و اعتماد عميق امکان پذير خواهد بود.

پس سکوت به تنهايی مؤثر نيست,اولين وسيله است که شما با توجه و هشياری گوش کنيد ولی به تنهايی کارآمد نيست.بايستی با عشق,اعتماد و دلسوزی فراوانی گوش کنيد,بايستی با من شريک شويد زيرا آنچه من می گويم منطقی و قياسی نيست,اين عشق است که من به سوی شما می فرستم.درست به يک کلمه گوش کنيد يا حتی به يک لحظهء بی کلام,می تواند شما را به پروازی بدون فضا ببرد.درست گوش کنيد,آنچه به شما می گويم فلسفه نيست,نه عقيده و نه تعصب.من نمی خواهم در مورد چيزی شما را متقاعد کنم,ابداً,معلم نيستم کارم به طور کلی متفاوت است.از نظر کيفی کاملاً متفاوت است تمام سعی من در اينجا اين است که بتوانم با جوهر وجود شما ارتباط برقرار کنم,کلمات تنها وسيله هستند و در حکم پل می باشند.

ولی نبايستی به کلمات توجه زيادی به خرج دهيد.عميقاً به ژست ها نگاه کنيد.آنچه می گويم بايد شنيده شود و مهمتر از آن اين است که آنچه نگفته می ماند بايستی در هستی شما ارتعاشی به وجود بياورد.آگاهی شما به شدت در خواب است,من می خواهم امواجی به طرف آگاهی شما بفرستم تا زندگی به سويتان باز آيد و جاری شويد و رقص هستیِ درونی آغاز شود.آنچه می گويم هرگز کامل نيست به طور ذاتی نمی تواند کامل باشد.

دربارهء شعر ژاپنی بايستی شنيده باشيد.«هيکو» کوتاهترين شعر در جهان است.تنها هفده هجا دارد ولی بسيار نافذ است.کلمهء هيکو به معنای آغاز است.اين نکته اهميت زيادی دارد,اگر کلمهء هيکو به معنای آغاز باشد پس سرايندهء هيکو می گويد ما تنها آغاز می کنيم و هرگز پايان نمی دهيم,شاعر آغاز می کند شنونده تمام می کند.اگر شعری کامل باشد پس ديگر چيزی برای شنونده باقی نخواهد ماند در اين صورت او فقط يک تماشاچی است و ديگر آفريننده نخواهد بود,در حقيقت خطرناک هم هست.شاعر واقعی هرگز همه چيز را تمام نمی کند و چيزی را ناتمام باقی می گذارد.جای پا و فاصله ای به جای می گذارد که اين فاصله ها بايستی توسط شما پر شوند در نتيجه آفرينندگی وجود خواهد داشت.شاعر ترانه ای را می خواند و در آگاهی شما امواجی به وجود می آيند و شما ترانه را در درونی ترين مرکز هستی خود کامل می کنيد.شاعر آنرا آغاز می کند,شما آنرا کامل می کنيد.نقاش آغاز می کند,فردی که به نقاشی نگاه می کند آنرا کامل می کند.

اين درست همان کاری است که من در اينجا می کنم.آنچه می گويم هيچوقت کامل نيست.تنها يک اشاره,يک هول دادن,يک تلنگر و اشاره ای به ماه است.انگشت را فراموش کنيد و به ماه بنگريد,پيامی در آن وجود دارد.اين پيام در انگشت نيست کلمات من اشاراتی به سوی سکوت بی کلمه است و من تنها آغاز می کنم بعد آنرا به شما می سپارم تا کاملش کنيد.

به همين علت کسانی که خيلی به منطق معتاد هستند با من احساس گيجی می کنند و فکر می کنند که من هيچوقت چيزی را کامل نمی کنم,آنها را به راهی می برم ولی به نتيجه گيری نمی رسانم.چيزی را آغاز می کنم و هميشه وسط کار آنرا رها می کنم.حقيقت دارد,زيرا مايل نيستم تا آفرينندگی شما را تباه کنم.می خواهم با شما شريک شوم,به شما کمک کنم تا آفريننده شويد,من نمی توانم کار آفرينندگی را برای شما انجام دهم.کار دوستانه ای نيست,از روی دلسوزی نيست.می توانم آغاز کنم,می توانم ترانه ای بخوانم بعد شما آنرا ياد بگيريد و بخوانيد,ترانه با شما تمام می شود.انتقال بين استاد و شاگرد درست مانند انتقال بين يک عاشق و معشوق است.عاشق تعليم می دهد اما معشوق تبديل به رحم می شود.عاشق آغاز می کند و معشوق آنرا کامل می کند بعد کودک متولد می شود.اين بچه به تنهايی نه متعلق به پدر است و نه مادر.به هردو آنها تعلق دارد,پدر آغاز کرد و مادر آنرا تمام کرد.بين استاد و شاگرد چيزی درشت شبيه به اين اتفاق می افتد.اگر سعی کنيد آنچه در اينجا می گويم را تنها از بيرون درک کنيد آنرا از کف می دهيدبرای بيرونی ها نيست برای درون است.پس اصرار من برای سانياس اين است که سانياس تنها نشانه ای است که شما بخشی از خانوادهء من شويد,که با من ازدواج کنيد.حالا ما مسئوليت بچه را به عهده می گيريم.می توانيم پدر و مادر بچه شويم و هستی جديدی ممکن می گردد.حقيقت چيز مرده ای نيست که بتواند به شما منتقل شود,يک تپش و انرژی است.

 

 

پاکسازی بدن

 

يکی از استادان بزرگ گفته است: "آن چيزی را که آتش نمی تواند بسوزاند، تير و کمان نمی تواند به آن صدمه ای بزند و سوراخش کند و هيچ شمشيری نمی تواند آن را ببرد در درون ماست. "

آگاه شدن از آن چيز و به دور انداختن هويت از بدنمان يعنی به دور انداختن اين تصور که ما بدنمان هستيم، يعنی تجربه کردن روح. اما برای به دور انداختن هويت بدن بايد کار خاصی انجام دهيم. بايد ياد بگيريم که چگونه می توان اين کار را کرد. هرچه بدنمان پاک تر باشد به دور انداختن هويت از آن آسانتر خواهد بود.

هر چه بدن پاکتر باشد زودتر می توانيم از اين موضوع آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم. به همين دليل منزه کردن بدن پايه کار است و بدون بدن بودن ثمرۀ آن.

 

حال چگونه می توانيم ياد بگيريم که ما بدنمان نيستيم؟

فقط بايد تجربه اش کنيم. اگر ايستاده ايم، نشسته ايم، خوابيده ايم ويا بيدار هستيم بايد سعی کنيم که اين مسئله را به ياد بياوريم. اگر ذره ای توجه و آگاهی به اعمال بدنمان داشته باشيم اولين قدم را برداشته ايم.

وقتی در جاده ای قدم می زنيد، عميقاٌ به درون خود نگاه کنيد. خواهيد ديد که در درون شما شخصی وجود دارد که قدم نمی زند.شما خودتان قدم می زنيد، دستها و پاهايتان تکان می خورد، ولی چيزی در درونتان هست که نه تنها قدم نمی زند بلکه شاهد قدم زدن شما هم هست. اگر پاهايتان يا دستانتان درد می کند، با آگاهی به درون خود توجه کنيد. آيا درون شما هم درد می کند؟ يا اينکه بدنتان درد می کند و شما با آن درد خودتان را شناسايی می کنيد؟ متوجه خواهيد شد که چيزی در درون شما بدون اينکه دردی داشته باشد تنها نظاره گر اين درد خواهد بود. وقتی که شما گرسنه ايد، با آگاهی، به اين گرسنگی نگاه کنيد.آيا شما گرسنه ايد يا بدنتان گرسنه است؟ وقتی هم که خوشحال هستيد به اين نکته توجه کنيد که اين خوشحالی کجا اتفاق می افتد.

خوب است دقت داشته باشيم که حوادثی که در زندگی ما رخ می دهند در کجا اتفاق می افتند.آيا برای ما اتفاق می افتند و يا اينکه ما فقط شاهد و نظاره گريم. هويت دادن در ما به صورت يک عادت قوی در آمده است.حتی ممکن است وقتی به يک فيلم نگاه کنيم شروع کنيم به گريه کردن و يا بخنديم. وقتی هم که چراغهای سينما روشن می شود پنهانی اشکهايمان را پاک می کنيم تا کسی متوجه نشود.ما گريه می کنيم چون خودمان را با اين فيلم شناسايی می کنيم. ما معمولاٌ خودمان را با قهرمان آن فيلم شناسايی می کنيم، ممکن است حادثه اسفناکی برای قهرمان فيلم رخ بدهد و ما خود را با درد آن شخص يکی می دانيم و شروع می کنيم به گريه کردن، يکی دانستن مساوی است با هويت دادن.

ذهنی که می انديشد تمام چيزهايی که در بدنش اتفاق می افتند واقعاٌ برای او رخ داده اند، هميشه در درد و رنج خواهد بود. فقط يک دليل برای تمام رنجهای ما وجود دارد و آن هويت دادن و شناسايی کردن خودمان با بدن است. همچنين يک دليل براي خوشحالی وجود دارد و آن هنگامی است که ما ديگر خودمان را با بدنمان شناسايی نکنيم.

حتماٌ لازم است که هميشه بدنمان را مشاهده کنيم. شبها وقتی به بستر می رويم بايد از اين نکته آگاه شويم که اين بدنمان است که به خواب رفته است نه خود ما. بنابر اين ما نيستيم که خوابيده ايم بلکه تنها بدنمان به خواب رفته است. يا برای مثال به هنگام غذا خوردن ويالباس پوشيدن. هنگامی که کسی شما را اذيت می کند اگر آگاهانه بنگريد قادر خواهيد بود که ببينيد اين فقط بدن شماست که اذيت می شود نه خودتان. به اين طريق در يک مقطع زمانی با توجه دائمی يک انفجار درونی را حس خواهيد کرد که تمام هويت بدنتان را می شکند.

آيا می دانيد که وقتی خوابيده ايد و خواب می بينيد ديگر از بدنتان آگاه نيستيد و زمانی که به خواب عميق فرو رفته ايد به هيچ وجه بدنتان را حس نميکنيد و ديگر صورت خود را به خاطر نمی آوريد؟ هر چه عميق تر به درونتان فرو برويد، بيشتر بدنتان را فراموش خواهيد کرد. وقتی شروع به برگشتن به سطح مي کنيد آرم آرام هويت بدنتان برمی گردد.

در صبح هنگامی که ناگهان از خواب برمی خيزيد، به درون خود نگاه کنيد.به وضوح خواهيد ديد که هويت بدنتان هم بيدار می شود.

 

 

پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد. با تماميت وجود، شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد، چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد.

نيچه مي گويد خدا مرده است. اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند، هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد. زندگي هست، هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا.

باز هم تکرار مي کنم، بگذاريد زندگي ذره ذرۀ وجود شما را فرا بگيرد و از آن آکنده شود.

تأکيد بعصي از مذاهب بر انکار زندگي و ترک دنيا بوده است، در حالي که من مي گويم با شور و شوق زندگي کنيد. آنها زندگي را نفي مي کنند ولي من آنرا تصديق مي کنم. آنها مي گفتند که زندگي چيزي است غير واقعي و واهي، و تصويري انتزاعي از خداوند که انعکاسي از ذهنيت خاص خودشان بود به انسان ارائه مي دادند و به پرستش اين انعکاس ذهني مي پرداختند و ميليونها نفر هم از آنها پيروي مي کردند. ولي اين کار غير عاقلانه و دور از عقل سليم است.آنها چيزي را که وجود داشت در ازاي موجودي انتزاعي که زاييدۀ ذهنشان بود فدا مي کردند. آنها در حقيقت خدا را به صورت يک لغت مي پرستيدند و آنرا واقعي مي پنداشتند.

زندگي واقعيت است، آنرا در ضربان قلب و در تپش نبض احساس مي کني. اين واقعيت همه جا هست، در گلها، در رودخانه ها، در ستاره ها. ولي آنها مي گويند که اينها همه اش توهم است. براي آنها واقعيات زندگي و رويا از يک جنس هستند. آنگاه خدايي براي خود خلق مي کنند، البته هر کس خداي منطبق با تصوير ذهني خويش.براي همين است که هزاران جور خدا و رب النوع به وجود آمده است. خداهايي با چهار سر،هزار دست و غيره. اين ديگر به ذوق و سليقه و قوۀ تخيل سازندگان آنها بستگي دارد، انگار که مشغول بازي هستند. سپس به مسموم کردن ذهن ديگران مشغول مي شوند و به ترويج اين مظاهر دروغين مي پردازند.

من مي گويم که تنها حقيقت موجود همان زندگي است و زندگي همان خداست چرا که هميشه و همه جا بوده است و خواهد بود. بنابراين بگذار که زندگي با همۀ تنوع اشکال ابعاد و رنگها تو را فرا بگيرد. اگر از عهدۀ اين کار ساده بر بيايي....ساده، براي اينکه تنها کاري که بايد انجام دهي اين است که خودت را در جريان زندگي رها کني. لازم نيست خودت را در رودخانه به جلو هل دهي، بگذار که رودخانه خودش تو را به اقيانوس هدايت کند. رودخانه مسير خودش را مي شناسد. تو بايد آسوده خيال و به دور از هر گونه تنش باشي. ماده و روح را از يکديگر جدا نکن.هستي يکي است، ماده و روح تنها دو روي سکه هستي هستند. آرام و آسوده باش و با جريان رودخانه به پيش برو.

در زندگي مانند يک قمارباز اهل ريسک باش، نه همچون يک تاجر حسابگر. آنوقت است که خدا و هستي را بهتر خواهي شناخت. قمارباز ريسک مي کند، حسابگري نمي کند و همۀ مالميک خود را شرط  مي بندد. هيجان و دلهرۀ قمارباز را تجسم کنيد وقتي که همه چيز را شرط بسته و انتظار مي کشد و از خود مي پرسد که حالا چه اتفاقي خواهد افتاد؟ در اين لحظه پنجرهاي مي تواند گشوده شود. اين لحظه، لحظه دگرگوني جوهر و ذات انسان و رسيدن وي به شناخت است.

شراب هستي را بنوش و از زندگي سرمست و شوريده باش. هوشياري را به کنار بگذار. انسان هوشيار مرده است. شراب زندگي را بنوش، شرابي که آکنده از شعر، شعر و عطر است. در آن صورت بهار در اختيار توست و هر گاه اراده کني همراه با خورشيد و باد و باران نزد تو مي آيد و وجودت را از درون دربر مي گيرد.

به خاطر همين پيام است که اين به اصطلاح سالکان معنوي عليه من هستند، زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم. من خدا را انکار نمي کنم، بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم، او را زنده مي کنم، او را به تو نزديکتر مي کنم، حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست. او از تو جدا نيست، دور نيست، در آسمان نيست، بلکه همين جاست. من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم. خداوند اکنون و همين جاست. غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد

 

 

 

مثبت انديشی

 

تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد.

مثبت انديشی يعنی فشار دادن منفی ها به ضمير ناخودآگاه و شرطی کردن ضمير آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اينجاست که ضمير ناخودآگاه بسيار پر قدرت تر از ضمير خودآگاه می باشد.در واقع ضمير ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمير آگاه است. بنابراين اگر چيزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقويت خواهد شد، ديگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای جديدی برای نشان دادن خود پيدا می کند.

پس می بينيم که مثبت انديشی روش بسيار ضعيفی است. اگر اين روش را به درستی درک نکنيم، بينش غلطی نسبت به آن خواهيم داشت.

مثبت انديشی از يک گروه مسيحی به نام Christian science در آمريکا متولد شد. آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بيفتد فقط انعکاسی است از فکر او. اگر بخواهيد ثروتمند شويد راجع به آن فکر کنيد و پولدار خواهيد شد. فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شويد و دلارها به سوی شما سرازير خواهند شد.

اين نکته مرا به ياد داستانی می اندازد.مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد. آن خانم پرسيد: حال پدرتان چطور است؟ مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت انديشان که خود تأسيس کرده نمی آيد؟

مرد جوان گفت: پدرم بسيار مريض است و احساس ضعف شديدی می کند.

آن خانم خنديد و گفت: اين فقط افکارش است و بس. او فکر می کند که مريض است، اما مريض نيست. زندگی از افکار درست شده است. هر چه فکر کنيد همان می شود. پس به او راجع به ايدئولوژی که به ما ياد داده است يادآوری کنيد. به او بگوييد که در ذهنش به سلامتی فکر کند.

مرد جوان گفت: بسيار خوب اين پيام را به او می دهم.بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را ديد. زن سالخورده پرسيد،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آيد؟

مرد جوان گفت: من پيغام شما را به او دادم، اما حالا او فکر می کند که مرده است. نه تنها او بلکه همه فاميل و همسايه ها و حتی خود من نيز چنين فکر می کنيم. او ديگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.

مثبت انديشی بسيار سطحی است. ممکن است در چندين چيز کوچک ما را ياری کند، به خصوص در مورد چيزهايی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چيزها را عوض کند. اما همه زندگی انسان بوسيله فکرش خلق نشده است. پايه های اين فلسفه بر اين مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنيد برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنيد آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد. اين نوع نوشته ها در آمريکا بسيار رواج دارد، ولی در شرق اين افکار بسيار بچه گانه اند. فکر کنيد و پولدار شويد، همه می دانند که اين فکر بسيار احمقانه است. نه تنها احمقانه بلکه بسيار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد. ايده ها و عقايد منفی ذهن بايد رها شوند، نبايد بوسيله افکار مثبت سرکوب شوند. ما بايد ضميری را خلق کنيم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمير خالص خواهد بود.در آن ضمير خالص،شما به طريق طبيعی و شعف باری زندگی خواهيد کرد. اگر شما يکسری افکار و عقايد منفی را به خاطر اين که شما را اذيت می کنند سرکوب کنيد مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشيد و آن عصبانيت را در وجودتان فشار دهيد و سعی کنيد انرژی را در درونتان مثبت کنيد و مثلاً سعی کنيد ديگران را دوست بداريد، به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بوديد، بايد بدانيد که تنها خودتان را گول می زنيد.

عصبانيت درعمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما داريد با وايتکس آنرا سفيد می کنيد. در سطح، ممکن است شما لبخند بزنيد، اما اين لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود. با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پيدا نمی کند. به اين ترتيب بين لبخند و قلبتان يک سد بزرگ گذاشته ايد. اين همان احساس منفی سرکوب شده است.

فقط اين يک احساس منفی نيست، در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد. مثلاً ما شخصی را دوست نداريم، و يا ممکن است نسبت به خيلی چيزها بی علاقه باشيم. اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهيم. غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گيريم که که باب ميل ما نيست. همه اين آشغالها در ضمير ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما يک آدم دورو به وجود می آيد که می گويد من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است، ولی شما شعفی در زندگی اين شخص نمی بينيد. او جهنم را در درون خود جمع می کند.

پس مي بينيم که مثبت انديشی فلسفه آدمهای دورو است. مثلاً وقتی که دوست داريد گريه کنيد به شما می آموزد که آواز بخوانيد و آدم مثبتی باشيد، شما هم اگر اندکی سعی کنيد می توانيد اين کار را بکنيد. اما اين گريه های سرکوب شده در شرايطی ديگر که دشوارتر نيز خواهند بود بيرون می آيند. در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد. آواز خواندن اين شخص بی معنی است، چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود. فقط فلسفه ای است که به او می گويد: "هميشه مثبت را انتخاب کن."

من صد درصد مخالف مثبت انديشی هستم. اگر هيچ انتخابی نکنيد و آگاهانه بدون انتخاب باشيد. زندگيتان چيزی را که ورای مثبت و منفی است نشان خواهد داد، چيزی که بسيار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد. به اين طريق شما هيچ وقت بازنده نيستيد. چيزی که نه مثبت است و نه منفی ، پاره ای است از هستی.

اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسيار زيباست، همين گريستن آوازی پرشکوه به همراه دارد. پس بدون ترس از مثبت و يا منفی بودن گريه کنيد، مطمئن باشيد که بسيار زيباتر از يک لبخند دروغين خواهد بود.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند

يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند

جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند

يک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سر انگشت گزيدند

يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بسی دانه فشاندند و بسي دام تنيدند

همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند

زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند

چون خلق در آيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند

مرغان نظرباز سبک سير « فروغي »
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

فروغي بسطامي

 

---------------------------------------------

 

سوره بقرة، آيه 193:

و با آنها پيكار كنيد تا فتنه از ميان برود و دين حاكم بر جامعه دين خدا باشد.

 

امام سجاد (  ع ):

هركس در زندگي راهنمايي خردمند نباشد، هلاك خواهد شد.

 

امام موسي كاظم (‌ ع ):

در برابر حق فروتني كن تا عاقلترين مردم باشي.

 

پيامبر اكرم ( ص ):

به تحقيق زين پس، فقط پيروان خودشناسي، به حقايق ديني مي رسند.

 

انيشتن:

علم حقيقي و پايدار، جز از طريق خودشناسي، ممكن نمي شود.

 

دكتر شريعتي:

نجات انسانها از جبرهاي بيروني جز بواسطه خود-آگاهي ممكن نيست.

 

كريشنا مورتي:

اراده و اختيار آدمي، بميزان خودشناسي اوست.

 

---------------------------------------------

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.

عرفان نظر آهاري

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

 

 

درخواست همياري از کليه هموطنان براي بازگرداندن نام کشورعزيزمان ايران به ليست ياهو

یاهو اخیرا در سرویس میل خود نام کشور عزیزمان ایران را از لیست کشورهای جهان هنگام ثبت نام برداشته است. ما ملت ایران بر این باوریم که این حرکت بر خلاف اصول انسانی و اخلاقی و ناقض حقوق بشر به هر دلیل سیاسی بین ایالات متحده و دولت جمهوری اسلامی ایران است.

بدینوسیله از یاهو می خواهیم تا مجددا نام کشور عزیزمان ایران را به فهرست کشورهای دنیا برگرداند و ازهزاران کاربر ایرانی به خاطر حذف نام کشورشان عذرخواهی نماید.

کشور ایران کشوری است با تاریخ هفت هزار ساله و تمدنی غنی و بسیار قدیمی که تاریخ بشر به دانشمندان و هنرمندان این مرزوبوم افتخار می کند. کشور ایران را می توانید در نقشه جهان به راحتی پیدا کنید و وجود چنین کشور بزرگی را به چشم خود ببینید.

از کلیه دوستان عزيز درخواست می شود لینک تصویر و متون زیر را به وب سایت یا وبلاگ خود اضافه کنید تا با افزایش نرخ مراجعه به آن، این نوشته در موتورهای جستجو رتبه مناسب برای نمایش در مقابل چشمان میلیونها انسان را بدست آورد. با ارسال این پيام بصورتهاي: ایمیل، كامنت و .... برای هر دوست و هموطنی که سراغ دارید، این امکان را فراهم کنید تا اعتراض ایرانیان نسبت به حذف نام کشور خود  را به گوش همه ساکنین دنیای مجازی برسانیم.

 

Yahoo mail website has recently removed "Iran" from the list of world countries in its signup page!

We, the nation of Iran, assume it contrary to professional ethics to deny a nation and violate fundamental human rights for any reason, including the so-called political tensions between states and governments.

We, therefore, ask Yahoo! to add Iran to the mentioned list again and officially provide a plausible explanation for offending thousands of Persian Yahoo! users by removing their country name.

Iran is a country with 7000 years of glorious, rich heritage and extensive history, a land in which lots of great artists, scientists and distinguished individuals have been flourished throughout the ages

You can easily find the great Iran (Ancient Persia) on the world map, shaped like a sweet cat and shining as an eternal star in the sky of peace and friendship between nations.

 

زبان دوچ آلمانی

De de postwebsite heeft van Yahoo onlangs "Iran" uit de lijst van wereldlanden in zijn inschrijvingspagina verwijderd! Wij, de natie van Iran, veronderstellen het tegendeel aan professionele ethiek om een natie te ontkennen en fundamentele rechten van de mens om om het even welke reden, met inbegrip van de zogenaamde politieke spanningen tussen staten en overheden te overtreden. Wij, daarom, vragen Yahoo! om Iran opnieuw toe te voegen aan de vermelde lijst en officieel een aannemelijke verklaring te verstrekken voor het beledigen van duizenden van Perzische Yahoo! de gebruikers door hun land te verwijderen noemen. Iran is een land met 7000 jaar van glorious, rijke erfenis en uitgebreide geschiedenis, een land waarin veel grote kunstenaars, wetenschappers en voorname individuen door de leeftijden zijn gebloeid u groot Iran (Oud Perzië) op de wereldkaart kunt gemakkelijk vinden, die als een zoete kat en het glanzen als eeuwige ster in de hemel van vrede en vriendschap tussen naties wordt gevormd.

 

زبان فرانسوی

Le site Web de courrier de Yahoo a récemment enlevé l'"Iran" de la liste de pays du monde en sa page de signup ! Nous, la nation de l'Iran, l'assumons contraire à l'éthique professionnelle pour nier une nation et pour violer des droits de l'homme fondamentaux pour n'importe quelle raison, y compris les prétendues tensions politiques entre les états et les gouvernements. Nous demandons, donc, Yahoo ! pour ajouter l'Iran à la liste mentionnée encore et fournir officiellement une explication plausible pour des milliers offensants de Yahoo persan ! utilisateurs en enlevant leur nom de pays. L'Iran est un pays avec 7000 ans d'héritage glorieux et riche et l'histoire étendue, une terre dans lesquelles un bon nombre de grands artistes, de scientifiques et d'individus distingués ont été épanouis tout au long des âges que vous pouvez facilement trouver le grand Iran (Perse antique) sur la carte du monde, formée comme un chat doux et briller en tant qu'éternel tiennent le premier rôle dans le ciel de la paix et de l'amitié entre les nations.

 

به زبان روسی

Website почты Yahoo недавн извлекало "Иран" от перечня страны мира в своей странице signup! Мы, нация Ирана, принимаем его противоположность к профессиональнаяа этика для того чтобы отказать нацию и нарушить основн основные для любой причины, включая so-called политические напряженности между положениями и правительствами. Мы, поэтому, спрашиваем Yahoo! добавлять Иран к упомянутому списку снова и официально предусматривать правдоподобное объяснение для обижая тысяч перского Yahoo! потребители путем извлекать их имя страны. Иран будет страной с 7000 летами славного, богатого наследие и обширная история, земля в которой серии больших художников, научных работников и distinguished индивидуалов были процветаны в течении времен вы может легко найти большой Иран (стародедовский persia) на карте мира, сформированной как сладостный кот и светить как вечная звезда в небе мира и приятельства между нациями.

 

زبان عربی

موقع بريد ياهو في الاونة الاخيرة عزل "ايران" من قائمة دول العالم في صفحة الاشتراك!

ونحن ، الأمة من ايران ، تفترض انها تتعارض مع الاخلاقيات المهنيه لحرمان الأمة وتنتهك حقوق الانسان الاساسية لأي سبب من الاسباب ، بما في ذلك ما يسمى التوترات السياسية بين الدول والحكومات.

وبالتالي ، فاننا نسأل ياهو! اضف الى ايران الى القائمة المذكورة مرة اخرى رسميا وتقدم تفسير معقول لالجانية الالاف من الفارسيه ياهو! مستخدمين عن طريق ازالة اسم بلدهم.

ايران دولة ذات السنوات من 7000 المجيده ، غنية التراث والتاريخ واسعة ، في الاراضي التي قطع كبيرة من الفنانين والعلماء وافراد بارزين وقد ازدهرت على مر العصور

يمكنك بسهولة ايجاد العظيمة ايران (بلاد فارس القديمة) على خريطه العالم ، وشكلت حلوة مثل القط وتسطع كما ابدية نجمة في السماء من السلام والصداقه بين الامم.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه دهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

                                                       

قیصر امین پور؛ شاعری مثل چشمه مثل رود.

 

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد. سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فار