تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

به نام بی نام او

 

اشتیاق به کل و پیمودن مسیر کمال، در ذات همه اشیا اعم از جاندار و بی جان قرار دارد.

اما فقط در انسان است که این اشتیاق به آگاهی رسیده است.

شوق هرکس با توجه به آگاهی های کسب کرده از فضای قبل از خلقتش و همچنین فضای فعلی زندگی اش و عواملي ديگر، بسیار متفاوت بوده و درجات کم و زیاد بودن همین اشتیاق است که او را به تنش می اندازد.

این تنش که از بازیهای ذهن و دیدگاه عقل نشات می گیرد؛

با گذشت زمان بعنوان یک عامل بازدارنده و یک چرخه معیوب در ضمیر ناخودآگاه ( ناهوشیار ) فرد قرار گرفته و او را دچار قضاوتهاي غلط، حسادت، كبر، خودبرتربيني و... مي نمايد.

 

انسان فعلي  كه باورها و ديدگاههاي فعلي اش، ناشي از تعصبات غلط و القائات جامعه و دين ظاهري اش مي باشد، بدون تفكر و كوركورانه يك سري اعمال عبادي و مناسبتهاي اجتماعي را از روي رفع تكليف و بدون دل سپردن و كشف رمز كردن و ... انجام مي دهد كه نتيجه آن سلب آرامش و قرار از وي بوده و پوچي و بيهوده انگاشتن كل راه را همراه خود مي كند.

انسان عصر حاضر، بدليل عدم اعتمادش به هوشمندي كل ( خداوند )  و تسليم خود به ذهن و منطقش، بيقرار مي گردد.

 

كسي كه بتواند دايما در ارتباط با اين شبكه قرار گيرد،

تمامي اعمالش، حالت مراقبه و نيايش به خود مي گيرد،

‌التيام مي يابد و التيام يافتن،

در مسير كمال، طي طريق كردن است و

قرار گرفتن در اين مسير، تجربه كل شدن را به ارمغان مي آورد.

 

كل شدن و انجام امور الهي در اين ساحت از هستي با خودآگاهي شخص به خويشتن عملي گريده و به نظر اين حقير و با توجه به تجارب گوناگون، دستيابي به اين مهم از طريق اتصال با شبكه هوشمند رحمانيت الهي  كه از آموزه هاي استاد طاهري مي باشد، ميسر مي شود.

اتصال مذكور بسيار كاربردي بوده و به ظلمت ناخودآگاهي مان نقاب مي زند و آنرا به روشنايي تبديل مي كند.

 

در پناه الله، دريا دل باشيم و دل انديش.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه سی ام آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

یکی از مسائل مهم جهان امروز، مسئله آزادی است. گویی بشر امروز هر چه می کند برای رسیدن به آزادی است. بنابراین بسیار لازم است که ما آزادی را تعریف کنیم .

آزادی چیست؟ آزادی یک احساس است که از اعماق دل انسان بر می خیزد و میل به برون افکنی دارد. آزادی قدرتی است که بشر را وامی دارد تا هر آنچه که در درون خود دارد در عالم بیرون به ظهور بکشاند. در واقع آزادی همان ارادۀ به ظهور است. ظهور احساس، ظهور اندیشه، ظهور بیان و ظهور اعمال.

و ترمینال نهایی این ظهورها ( احساس، اندیشه، بیان) عمل بشر است. هر شرایطی که بشر را در این ظهور، محدود کند ایجاد کننده احساس اسارت است. و اگر همیشه دین برای بشر مفهومی جز اسارت نداشته به این دلیل بوده است که احکام دین همیشه بشر را دعوت به محدود کردن اعمال خود ( تقوا و خویشتن داری ) کرده است و همین امر در تضاد با آزادی عملی و اراده به ظهور در بشر است. آزادی یک نیاز ذاتی بشر است زیرا بشر تنها در ظهور احساس و اندیشه و بیان و عمل خود است که احساس وجود می کند و وجود خود را در جهان درک و باور می کند.

اما این ظهور در کجا اتفاق می افتد؟ این ظهور در جهان بیرون از فرد که شامل اشیاء، طبیعت وانسانهای دیگر است اتفاق می افتد و همین امر ظهور بشر را در جهان دچار محدودیت می کند زیرا هر آنچه که در جهان وجود دارد دارای موجودیتی است و هر چه این موجودیت فعال تر و زنده تر باشد، اراده به ظهور در مقابل آن محدودتر خواهد شد. بطور مثال آزادی یا اراده به ظهور یک بشر در مقابل یک شئی و طبیعت و یک موجود زنده و نهایتاً انسان متفاوت خواهد بود.

یک شئی به سبب اینکه بی جان است و خود اراده ایی برای ظهور بالقوه از خود ندارد کاملاً تسلیم ارادۀ بشر خواهد شد و بشر در قبال آن کاملاً خود را آزاد احساس می کند اما چنین آزادی در قبال یک بشر دیگر وجود نخواهد داشت زیرا او نیز دارای ارادۀ به ظهور است و همین امر آزادی را در قبال وی، محدود می کند. بنابراین جهان بیرون به همان اندازه که باعث ایجاد احساس و اندیشه و انگیزه عمل در بشر می شود، میزان آزادی و ظهور و بروز اراده در بشر را محدود می کند و همین حقیقت نشانگر این است که آزادی بیرونی برای بشر دارای حدی است  که این حد یا توسط قوانین طبیعی مشخص می شود و یا توسط قوانین فرهنگی و حکومتی که در هر جامعه وجود دارد.

بطور مثال تن هر بشری برای ادامه حیات خود دارای قوانینی طبیعی و فیزیولوژی است که همین قوانین، محدود کننده آزادی در قبال نیازهای تن است. مثلاً اگر فردی خوردن خود را تحت این قوانین، محدود نکند مبتلا به بسیاری از بیماریها می شود و این بیماریها شرایط جبری را برای وی پدید می آورند که او را از همان آزادی ابتدایی نیز محروم می کنند.

یا اگر کسی در ارضای غریزۀ جنسی، خود را آزاد بگذارد مبتلا به بسیاری از بیماریهای جنسی و عقیم شدگی خواهد شد که همین امر آزادی را برای وی مبدل به ضد آزادی می کند. و یا اگر فردی بر خلاف قوانین فرهنگی و حکومتی جامعه خود عمل کند و از حدی که توسط این قوانین برای آزادیش در نظر گرفته شده، تجاوز کند، مجازات می شود که این مجازات که  میتواند زندان باشد او را ازهمان آزادی داده شده ابتدایی، محروم می کند.

بهرحال بشر برای ارضای نیازهای خود نیازمند جهان بیرون است که همین امر وی را مجبور می سازد تا چه بسا علیرغم میل باطنی خود ازقوانین طبیعی واجتماعی حاکم بر تن وجهان بیرون تبیعیت کند زیرااگر چنین نکند و برآزادی بیرونی خود پافشاری کند. این آزادی مبدل به ضد آزادی خواهد شد واسارتهای نوینی را برایش پدید خوهد آورد زیرا قلمرواین آزادی دنیاست وچون دنیا محدوداست پس آزادی دنیوی نیزنمی تواند نامحدود باشد. اگر آزادی بیرونی همان تعین بخشیدن به خواسته ها و امیال و آرزوها ست سالهاست که بشر بواسطه علم وتکنولوژی توانسته است بر بسیاری از این خواسته ها دست یابد اما همین علم وتکنولوژی در عین اینکه بشر را از بسیاری از اسارتهای دنیوی رهانیده. اما خود، نیازها و اسارتهای جدیدی را برای بشر پدید آورده است.

بطور مثال کشور آمریکا یکی از کشورهایی است که به مردم خود آزادی دنیوی داده است و بواسطه تکنولوژی مردم این کشور توانسته اند از بسیاری از اسارتهای دوران گذشته، برهند اما حال مردم این کشور در اسارت تکنولوزی قرار گرفته اند. مثلاً یک امریکایی اگر اتومبیل نداشته باشد احساس نابودی می کند و تمامیت احساس وجود وی وابسته به میزان درآمدی است که دارد که این اشّد اسارت یک انسان است. انسانی که در اسارت پول قرار گرفته است. همين تفكر در ممالك در حال توسعه با رشدي غلط در حال پياده سازي است. پس هر چه انسان در دنیا آزادتر باشد این آزادی مبدل به اسارتهایی می شود که بشکل بیماری، عادات و...... وی را زنجیر می کند.

اما آزادی مانند هر معنای دیگری دارای دو وجه است: آزادی درونی و آزادی بیرونی، آزادی باطنی و آزادی ظاهری. اگر آزادی دنیوی تنها در کسب دنیای بیشتر ایجاد می شود آزادی درونی در پرهیز از دنیا، ایجاد می شود.

آزادی دنیوی در تضاد با آزادی درونی (باطنی ) است. انسان هر چه در دنیا آزادتر باشد آزادی درونی خود را که حاصل تقوا و خویشتن داری است از دست می دهد زیرا آزادی دنیوی انسان را به سمت وابستگیها و اسارتهای وگناهان دنیوی می کشاند و همین امر معنویت را که ایجاد کنندۀ احساس آزادی باطنی است از بشری می ستاند. اگر امروزه بشر بیش از هر زمانی فریاد آزادی سر داده به این دلیل است که بیش از هر زمانی اسیر دنیا شده است و معنا را از دست داده است و همین احساس اسارت درونی است که وی را اینچنین به فریاد کشانیده است. بهرحال پر واضح است که بشر امروز بسیار آزادتر از بشر دیروز، در دنیا زیست می کند اما اینکه چرا امروز بیش از هر زمانی بشر خواهان آزادی است خود گویای حقیقت ذکر شده است.

آزادی باطنی و درونی حاصل معناست و آزادی بیرونی حاصل دنیاست. آزادی باطنی بشر را از آزادی دنیوی و بیرونی، بی نیاز می کند اما آزادی بیرونی روز بروز انسان را بیشتر در اسارت دنیا قرار می دهد اسارتی که بشر را وا می دارد تا برای رسیدن به آزادی دنیوی، دنیای بیشتری را برای خود فراهم کند اما متأسفانه هیچگاه این اسارت پایان نمی یابد. زیرا تنها راه  رهایی از اسارتهای دنیوی، رو به معنا کردن است نه کسب دنیای بیشتر.

دین حقيقي همیشه انسان را از افسار گسیختگی غرایز نفسانی بر حذر داشته است و بشر را امر به تقوا در پایین تنه ( شکم و زیر شکم ) کرده است که حاصل چنین تقوایی، آزادی باطنی است آزادی که در با لا تنه ( فکر و احساس ) اتفاق می افتد. هر چه انسان خود را در پایین تنه آزادتر بگذارد آزادی بالا تنه ( فکر و احساس ) خود را از دست می دهد و دچار حقارتهایی فکری و احساسی می شود. حقارتهایی که به شکل تعصبّات فرقه ایی، نژادی و مذهبی و کینه و بغض قلبی بارز می شود.

آزاد اندیشی حاصل آزادی باطنی است. آزادی باطنی به دل انسان وسعت می بخشد وسعتی که حاصل آن محبت به دیگران است. اما انسانهایی که در جستجوی آزادی دنیوی یعنی آزادی در پایین تنه خود هستند انسانهایی حقیر و خود خواه و متکبرند که تنها به منافع خود می اندیشند و برای رسیدن به این منافع از هیچ ظلمی فرو گذار نمی کنند. اگر امروز نژاد پرستی و خرافات و تعصبات فرقه ایی و مذهبی در میان اقوام و ملت ها اینچنین شایع شده به سبب این است که بشر بواسطۀ تکنولوژی چنان اسیر دنیا گشته است که تمامی معنای خود را از دست داده. اینان همان کسانی هستند که هیچ اعتقاد و اندیشه ایی را بر خلاف خود نمی پذیرند.

همۀ آزاد اندیشان در طول تاریخ انسانهایی مؤمن و با تقوایی بوده اند. شما هیچگاه نمی توانید بشری هرزه و فاسد و دنیا پرست را بیابید که دارای فکری آزاد و قلبی بدون کینه و بغض باشد.

تفکر و عشق و محبت حاصل آزادی باطنی است و آزادی باطنی نیز حاصل تقواست. تعصبات کور و خرافات و کینه و نفرت نیز حاصل آزادی ظاهری و یا دنیوی است.

حال هر کس می تواند آزادی دلخواه خود را انتخاب کند.

استاد خانجانی 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

در دستور زبان عرفان، فعل " بودن " این گونه صرف می شود:

من نیستم

تو نیستی

«‌‌ او هست »

من و تو، نيستِ هَست نُماييم و او هَستِ نيست نُما

 

+ نوشته و تنظيم در روز  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

هستي هست

و جز هستي، چيزي نيست.

هستي ، خداست.

خدا، واحد كثير است.

خدا، همه چيزهاي غير خدا نيز هست.

هيچ چيز، خدا را از غير خدا جدا نمي كند.

همه آن چيزهايي كه ما غير خدا مي ناميم، ظهور و ظاهر خداوند است.

خدا چنان آشكار است كه پنهان مي نمايد.

خدا نور است؛

نه رنگ دارد، نه شكل،

اما همه رنگها و شكلها در پرتو نور

 رويت مي شوند.

نور، نامرئي است، اما هنگاميكه با تاريكي مي آميزد مرئي مي شود.

خدا وقتي ديده مي شود كه در

 حجاب مي رود.

جهان، حجاب است.

خدا در جهان ديده مي شود.

خيالات ما،

ذره هاي زنده روشنايي اند

كه در تاريكي هاي عجز ما از

شناخت خدا مي درخشند.

 

 

همه پديده ها،

صورت اند.

صورت ، وجود حقيقي ندارد.

صورت، بازيها و دلبريهاي

وجود حقيقي است.

يك آدم، يك درخت، يك پروانه، تكه اي ابر،

خورشيد،ماه، همه صورت اند.

صورتها به حباب مي مانند.

حبابها، وجودي مستقل از دريا ندارند.

حبابها، حاصل بازيها و جوششهاي دريايند.

حبابها پديدار مي شوند و ناپديد مي شوند.

وقتي حبابي ناپديد مي شود،

 معدوم نمي شود؛

زيرا هرگز هستي نداشته است تا اكنون هستي اش را از دست بدهد.

او پيش از آن در دل دريا غنوده بود،

اكنون نيز در دل دريا غنوده است.

ما همه از خداييم و به خدا باز مي گرديم.

نگاه بي اعتناي خود را به بنفشه هاي كنار راه بگردانيم؛

خداوند را در لابه لاي بنفشه ها مي يابيم.

 

 

اگر بتواني نغمه اي شو،

 

اگر بتواني پاره اي از شادماني هايت را با ديگران

 

 سهيم شوي،

 

اگر بتواني خود را با ديگران قسمت كني،

 

همين كافيست، تو به منزل رسيده اي.

 

ما موجوداتي تنگ نظر و حقيريم،

 

زيرا از سهيم كردن ديگران در

 

 شادماني هاي خود عاجزيم.

 

اين بزرگترين خسران زندگي انساني است.

 

انسان احساس بدبختي و درماندگي مي كند،

 

زيرا چشمه عشقش را با گل بخل و

 

تنگ چشمي بسته است.

 

اگر گذشتي داريم،

 

براي آن است كه بيشتر بگيريم.

 

ما از بخشيدن عاجزيم؛

 

معامله مي كنيم.

 

با تمام وجودت ببخش؛

 

هرآنچه مي تواني ببخش.

 

آوازت را در گلو خفه نكن،

 

آن را با تمام وجودت بيرون بده.

 

به پرندگان نگاه كن كه صبحها چگونه مي خوانند؛

 

آنها در بند اين نيستند

 

كه كسي آوازشان را مي شنود يا نه.

 

آنها نمي خوانند تا چيزي بدست آورند.

 

آنها آواز مي خوانند

 

فقط براي اينكه آواز خوانده باشند.

 

آنها مي خوانند زيرا نمي توانند شادماني شان را

 

احتكار كنند.

 

خورشيد طلوع كرده است،

 

صبح آمده است،

 

شب دامن سياهش را برچيده و رفته است،

 

و پرندگان آواز شده اند،

 

رقص شده اند،

 

شور و سرمستي شده اند،

 

شعله ور شده اند.

 

 

اين است شيوه درست زندگي:

 

زيستن، شادمانه زيستن، سهيم شدن، عشق ورزيدن.

 

زندگي را با ديگران قسمت كن،

 

نان را با ديگران قسمت كن،

 

آواز را با ديگران قسمت كن،

 

شعر را با ديگران قسمت كن،

 

خود را باهمگان قسمت كن و بدين سان،

 

 خود را در هستي منتشر كن.

 

 

 

برخيز،

 

 

باز كن پنجره را

 

و به مهماني آواز كبوتران برو.

 

زندگي پشت پنجره تو مي خواند

 

الهي !

 

چراغ بصيرت را تو در دلم افروختي؛

 

دلم زيادي ست.

 

همه كارهاي كارستان را تو كردي؛

 

جهد من زيادي ست.

 

تو بودي و بس؛

 

بود من زيادي ست.

 

از بود من بلا خيزد و جفا.

 

بود تو همه عطا است و وفا.

 

اي خوبي آشكار و اي كرم هويدا!

 

ناكرده گير آنچه از من سر زده است؛

 

آن كن كه تو را سزاست.

 

چگونه مي توانم دوستت نداشته باشم؟

 

تو عين دل مني.

 

خود را كه مي جويم،

 

تو را مي يابم.

 

تو را كه مي جويم، خود را!

 

 

روز ازل در عهد ازل ، قصه اي رفت ميان دل و جان؛

نه آدم و حوا بود نه آب و گل؛ حق بود حاضر ، و حقيقت حاصل؛

قصه اي كه كس نشنيد به آن شگفتي، دل سائل بود و جان مفتي؛

دل را واسطه اي در ميان بود و جان را خبر عيان.

هزار مسئله پرسيد دل از جان- همه متلاشي.

در يك حرف، جان همه جواب داد، در يك چشم بر هم زدن.

 نه دل از سوال سير آمد و نه جان از جواب.

نه سوال از عمل بود و نه جواب از ثواب.

هرچه دل از خبر پرسيد، جان از عيان جواب داد؛

دل به عيان بازگشت و خبر را در آب شست.

حال ، اگر طاقت شنيدن داري، بشنو؛

ورنه به انكار مشتاب و خموش باش.

دل از جان پرسيد:

" وفا چيست؟ فنا چيست؟ بقا چيست؟ "

جان جواب داد:

" وفا، عهد دوستي را ميان در بستن است.

فنا، از خودي خود رستن است.

بقا به حقيقت حق پيوستن است.

دل پرسيد:

" بيگانه گيست؟ مزدور كيست؟ آشنا كيست؟ "

جان جواب داد:

" بيگانه، رانده است.

مزدور بر راه مانده است.

آشنا، خوانده است.

دل پرسيد:

" عيان چيست؟ مهر چيست؟ ناز چيست؟ "

جان جواب داد  :

" عيان، رستاخيز است.

مهر، آتش است كه به خون آميخته.

 ناز، نياز را دست آويز است "

دل گفت:

" باز هم بگو.

جان گفت:

" عيان با بيان بدساز است.

مهر با غيرت انباز است.

آنجا كه ناز است، قصه دراز است.

دل گفت:

" بيش تر بگو.

جان گفت:

" عيان شرح نپذيرد.

مهر خفته را به راز گيرد.

نازنده به دوست، هرگز نميرد.

دل از جان پرسيد؛

" كس به خود به اين روز رسيد؟ "

جان جواب داد:

" من اين از حق پرسيدم،

حق گفت:

يافت من به عنايت است.

پنداشتن كه به خود،‌ مي توان به من رسيد، جنايت است.

اين قصه ميان دل و جان منقطع شد؛

حق سخن در گرفت و دل گوش شد؛

قصه مي رفت تا سخن عالي شد و مكان از شنونده خالي.

دل در قبضه كرم است و جان در كنف حرم.

نه از دل نشان پيدا، نه از جان اثر.

سر تاسر قصه عاشقي همين است

 

 

الهی !                                            

راهم نمای به خود ،

و باز رهان مرا از بند خود.

 

الهی !

به هر صفت که هستم ،

خواست تو را می شناسم .

به هر نام که خوانند مرا ،

عاشق تو هستم .

تا جان در بدن دارم ،

از کوی تو بیرون نمی روم .

 

الهی !

محنت من بودی ،دولت من شدی .

اندوه من بودی ،راحت من شدی .

داغ من بودی ، چراغ من شدی .

زخم من بودی ،مرهم من شدی.

 

 

الهی ، الهی ، الهی !!!

 

همه تو را می خواهند ،

 

تو چه کسی را می خواهی ؟؟؟

 

 

جهان، حديث نفس خداوند است.

خداوند فقط با خود سخن مي گويد،

نه با چيز ديگر.

زيرا جز او چيزي وجود ندارد.

خداوند با خود سخن مي گويد،

جهان پديدار مي شود.

 وقتي خدا با خود سخن مي گويد،

در نفس او،

ابر و باد و باران و آدم و گياه و ستاره

شكل مي گيرند.

پديده ها، كلمات خداوندند.

كلمات خداوند، نامحدودند.

پديده ها، حاصل امر« كن » اند.

امر « كن »، كلمه است.

هيچ پديده اي از قلمرو امر « كن » بيرون نيست.

خداوند، درآيينه كلمات خود، خويشتن را به تماشا

 نشسته است.

ا زغارهاي خواب آلوده ذهن بيرون بياييم؛

كاخ روشني و سبكبالي را در

 آشيانه دل بنا كنيم.

 

هر پديده اي،

كلمه اي از كلمات خداوند است.

خداوند

بواسطه پديده ها،

با تو سخن مي گويد.

وقتي در آستانه جهان مي ايستي

و به همه كلمات خداوند گوش مي سپاري،

سمفوني باشكوه هستي را مي شنوي.

جهان،موسيقي است.

بهار از راه مي رسد

و گلبرگهاي گلهاي هوسباز بي ميوه را به دست باد مي پراكند.

 

هر چيزي كه هست،

اسمي خاص از اسمهاي بيشمار

خداوند است.

همه اسمهاي خداوند مسمّايي واحد دارند.

آن مسمّاي واحد، خداست.

آن مسمّاي واحد تويي.

پرنده اي كه صبح لب بام تو

مي نشيند، يكي از اسمهاي خداوند است.

اسمي از اسمهاي تو.

تو با ديدن آن پرنده، اسمي از

اسمهاي خداوند را صدا مي زني؛

خود را صدا مي زني.

چشم تو مدام به چيزها مي افتد،

بنابراين تو مدام خدا را مي خواني،

بي آنكه خود بداني.

او مدام در برابر چشمان تو ظاهر مي شود،

بي آنكه تو متوجه شوي!

اما خود را نمي بيني!

خواب از بند خاك رها مي شود،

در رگهاي درخت جاري مي شود،

و در برگهاي سبز بيشمار مي رقصد.

 

 

الهي هرچه از تو رسد نيكوست.

تو دوست مني .

هرچه از دوست رسد، احسان است.

گله از دوست، جرم است و جنايت.

براي من شادي و غم يكسان است.

 

سبب را ببين،

اما در سبب نمان

در سبب ماندن شرك است.

از سبب بگذر، تا به مسبب رسي.

عارف را چشم نه بر لوح است و نه بر قلم.

عارف، عطشي دارد دمادم

 

الهي !

 

سزاها را تو ساختي،

 

نواها را تو خواستي؛

 

نه از كس به تو،

 

نه از تو به كس،

 

همه از تو به تو.

 

همه تويي و بس.

 

مرا از من بشوي تا تو ماني و بس.

 

 

الهي !

 

راهم نماي به خود،

 

و باز رهان مرا از بند خود .

 

بايزيد بسطامي، خود را ترك كرد،

به وصال حق رسيد.

او در آيينه جان خويش نظر كرد،

خدا را در آيينه يافت.

بايزيد شهود كرد كه او تجلي بي پايان و تكرار ناپذير خداست.

تنها معدودي از آدمها به مقام شهود

حق در آيينه جان خويش مي رسند.

همه انسانها بالقوه واجد اين

استعداد هستند.

اما در بسياري از آدمها صفات عالم صغير،

خور و خواب و تفرقه – چيرگي مي يابد.

اما خداي گونه گان به

مقام بي مقامي مي رسند.

آنها وحدت محض عارفانه اند،

فهم عاشقانه اند،

رهايش ناب اند،

رسته از قيودند،

عينيت تجلي حق اند،

جامع صفات متضادند،

مهار گسيختگان همه توان دروني اند.

مقام اينان را نمي توان در زبان متعارف بشري بيان كرد.

نور اينان مدام مي تابد،

چشم نابيناي زمان از ديدن نور

 اينان عاجز است.

آنگاه كه بار جديتهاي احمقانه را از دوش دل برداريم،

كلماتمان، شادمان و سبكبال، بر

 امواج زمان مي رقصند.

 

 

زندگي، خيال است و صحنه نمايشي عظيم.

زندگي خيال است، اما خيالي نيست.

ما بازيگران صحنه نمايش عظيم

زندگي هستيم.

آگاهي از حقيقتِ خيالي و نمايشيٍ زندگي،

پر و بال روح را براي پروازي يكه و تماشايي مي گشايد.

بي عملي د رعمل،

 آرامش در جنبش،

و جاودانگي و ثبات در حركت جوهري

جهان، همين حقيقت است.

هرچه جز اين، رودي از روياهاست.

در حقيقت، دنيا رويايي بيش نيست.

به تعبير ابن عربي:

« هستي، خيال است.

اين خيال ، حق است.

كسي كه اين نكته را بفهمد،

اسرار حقيقت را فهميده است. »

فقط بايد نسبت به خيال بودن آن آگاه باشيم.

اين آگاهي، بنياد زندگي ما را دگرگون

مي كند، مدار و هسته مركزي حركت

مي كند و از تن به روح انتقالي

صورت مي گيرد.

شب پره هاي لطيف خيال،

بالهايي محكم و استوار در مي آورند

و در آسمان غروب پَر مي كشند

 و مي روند.

 

 

خود را از ديگران كمتر دان .

خلق را به خير خود اميدوار گردان .

به چشم حقارت در هيچكس منگر.

دنيا پرست مباش .

سبكبار و آزاده باش .

حريص مراقبه ونيايش باش .

زبان به دشنام مگشاي .

با نيكي و نيكويي ، دلها را اسير خود كن .

كسي را به افراط ستايش مكن .

تا نخوانندت ، مرو .

مفروش آنچه را نخرند .

در گذار تا در گذرند.

آنچه ننهاده اي ، بر مدار .

ناكرده را كرده مدان .

لاف گناهان خود را مزن .

از داده خدا بخور و به ديگران بخوران .

براي مال، سخن خود را مفروش .

امانت نگاه دار .

از صحبت فرو مايگان بپرهيز.

غم دل با كسي گوي كه از غمت بكاهد .

دوستان رابه عيبشان آگاه كن .

سلاحي بساز از سخاوت و مدارا.

دل پاك دار تا به مراد دل رسي .

به عيب خود بينا باش.

به ديدار زنده و مرده برو.

خلوت را دوست بدار.

داشته هايت را با ديگران تقسيم كن .

بكوش تا دوباره متولد شوي .

گوهر مي خواهي ؟ دل دريايي طلب كن .

هيچكس از جوي حقيري كه به مردابي

 مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد .

 

وحدت وجود 4-2

 

يكي از وجوه حكمت، وجه نظري آن است؛

در اين وجه، حكيم با چشماني باز، مي بيند و اين ديدن، عين آگاهي است.

و درآن بواسطه ديدن،‌ حكيم با معلول يكي مي شود.

كم هستند افرادي كه مي توانند ببينند.

 

انسانهايي كه از فراز مي نگرند و در آگاهي و عشق اوج گرفته اند، ‌حكيم هستند.

هر چشمي، بينا نيست؛

براي بينا شدن، بايد تربيت شد، تزكيه شد تا بتوان خدا را در هرچيزي مشاهده كرد؛

بد آموزيهاي بسياري براي واژه خدا صورت گرفته است.

براي اذهان شرطي شده اين فهم از معناي واژه « خدا »‌ قابل فهم نيست.

زيرا اين افراد دايما بوسطه دانسته ها و باورهاي غلط ذهني اشان،

در حال نتيجه گيري هستند.

 

وقتي ما حق هر شي و موجودي را ادا نماييم؛

يعني فراموش نمي كنيم كه آن شي  و موجود يك آيه و نشانه است.

 

با توجه به پنجره اي كه ما از آن به زندگي نگاه مي كنيم؛

واژگان و نحوه تفسير و تعبيرمان از زندگي تغيير مي كند.

تعبير يك دانشمند از واژه پر معناي « عشق »؛

فعال شدن آنزيمها و هورمونهايي در بدن است.

چون ابزار و پيش فرض هاي او خاص هستند؛ 

وي از دريچه اي خاص به زندگي مي نگرد.

 

با عوض شدن نظرگاهمان به زندگي؛

وقتي به گلي مي رسيم؛

مي گوييم: من به آيينه نگاه مي كنم .

ادا كردن وظيفه امان به شي و هر موجود؛

يعني ديدن و فهم اين موضوع كه همه چيز درهستي « آيينه »‌ است.

هيچ زنگاري به هيچ شي اي نمي رسد و زنگار فقط در نگاه ماست.

بيرون خبري نيست و هرچه هست در درونمان است.

 

بنابراي وقتي سخن مي گوييم؛

نترسيم كه مسخره امان كنند.

فديسان و عارفان واهمه اي ندارند؛

چون در نظر مردم ساكن نيستند و در دل خدا ساكن هستند.

 

سهراب عزيز مي گويد:

« برگي از شاخه افكار چيدم و گفتم: آيتي بهتر از اين مي خواهيد. »

 

ما هنوز به بي كرانگي يك سلول نرسيده ايم؛

به همان اندازه كه يك سلول از درون خودش بزرگ است،

كاينات از بيرون بزرگ هستند.

 

ذهن كم انديش را كنار بگذاريم و با دلمان با خدا و هستي « انس »‌ بگيريم،

تا به حيرت در حيرت برسيم.

تنها انس است كه سرچشمه رسيدن به آگاهي حقيقي است،

نه ذهن و نه عقل.

 

قلب مسكن عشق، خدا و هستي است.

قلب سرالاسرار الهي است كه با ذهن فهميده نمي شود و تجزيه و تحليل نمي شود.

هر رازي را فقط مي توان با قلب كشف و شهود كرد.

قلب همه ناشناختني ها را در بر مي گيرد.

 

«‌ من » در آسمان و زمين نمي گنجد و فقط در قلب جاي مي گيرد؛

« من » چيزي نيست؛ جز تجلي خداوند در همه صورتها.

در مراقبه مي توان فاصله هاي نوري را پيمود.

عقل فقط مي تواند « صغري و كبري »‌ كند؛

بايد پيش فرضها را به آن بدهيم تا بتواند نتيجه گيري كند.

ذهن يك بايگاني براي اطلاعات است.

عقل ابزراي براي تجزيه و تحليل داده هاست؛

و فقط با دادن اطلاعاتي كه ما به آن مي دهيم، مي تواند تجزيه و تحليل كند.

 

جايگاه برين ما و تجربه رسيدن به كل فقط از طريق مراقبه كشف مي شود؛

در حالت مراقبه، در يك حالت و وضعيت؛

گذشته و حال و آينده را تجربه مي كنيم.

 

شناخت ما از قلبمان به همان اندازه است كه خدا را مي شناسيم.

بايد دل آگاهانه با يك شي مواجه شويم تا با آن چيز و با آن كس « يگانه » شويم.

فاصله اي بين ما و معشوقمان وجود ندارد؛

نگوييم: « من و آن »‌، « من و او »؛

بگوييم: « من و من ».

بعد از فهم و تجربه اين موضوع به اين نتيجه مي رسيم كه:

آن « من » نيز، يكي از صورتهاي وجودي خود من است.

و در آن وقت است كه عشق، وجودمان را به دخل و تصرف خودش در مي آورد

و رفتارمان بگونه اي ديگر مي شود.

 

يك درصد از زندگي هم توسط ما به پيش نمي رود،

نود و نه درصد آن توسط هستي ( خدا )‌ به جلو مي رود؛

من و تو واژه اي هستيم در معناي خداوند.

هستي زندگي نامه خداست؛

من و تو واژه اي در اين منظومه قطور هستيم؛

بعدر ازتجربه اين موضوع، به حيرت مي رسيم،

خودمان را به كل مي سپاريم و مي گوييم:

خدايا، من تسليم توام؛

و در آن وقت، تمام پيسيهاي مخالفت، چراها و ناخرسندي هايمان فرو مي ريزند.

 

سرنوشت يك راز است و قرار بر اين نيست كه آنرا بفهميم،

دانسته هاي فلسفي و دستاوردهاي فكري،

به ما شور و سر مستي نمي دهند،

ما را به رقص و آواز درنمي آورند،

نگاهمان را بي فروغ مي گذارند،

دلهايمان را بي احساس مي كنند.

 

با دل آگاهي، به شور و سرمستي و رقص مي رسيم؛

« زندگي، جشن و ضيافتي با شكوه است. »‌

اگر زندگي را ضيافت نبينيم، نقصي در نگاه ما وجود دارد،

اگر احساسمان متفاوت است،

بدانيم، تعبير و تفسير و نوع نگاهمان به زندگي غلط است.

 

هستي، عين آگاهي است و بهترين صورت را براي ما انتخاب كرده است.

هرآنچه در هستي است، عين دَهِش ( بخشش )‌ و موهبت است.

 

يك انسان فلج مي تواند با سازي،‌

زيباترين نغمه ها را در زير اين گنبد نيلگون بيافريند.

حاصل لحظه به لحظه زندگي امان بايد شعر، شور، سرمستي  و آگاهي باشد.

 

حتي با اشكهايمان نيز مي توانيم به وجد و سرمستي در آييم؛

اگر بدانيم كه اين اشكها به دستان خداوند مي چكند و در شنزارها نمي روند.

اشكها زنگارهاي وجودمان را پاك مي كنند و وجودمان را تطهير مي دهند،

در اشكهايمان، سروري نهفته است،

درخت وجودمان را آبياري مي كند.

 

در اين ساحت،

خداست كه مي خواهد صورت متجلي خودش را بكاود؛

اين ساحت، ساحت وحدت عارفانه و يگانگي محض است.

 

وقتي كه شهودمان بغير از چشم سرمان باشد؛

حقيقت اشياء را در جلوه اي نو مشاهده مي كنيم ؛

و اين ديدن، تصوري عاشقانه و تجربه اي زيبا به ما عنايت مي كند.

 

 

چه چيزي وجود دارد؟

اين گفتني نيست،

و هرگز گفته نخواهد شد.

راهي ديگر، جز آنكه خودت

تجربه اش كني، وجود ندارد.

مرگ،

تنها با مردن فهميده مي شود

و حقيقت، تنها با شيرجه رفتن

به اعماق خويشتن.

هرچه پيش تر زندگي خود را به رقص در آوري، الهي تر مي شود.

حال مولانا از همراهانِ سست عناصر به هم مي خورد.

او آرزوي شير خدا را داشت

و رستم دستان .

او بيزار بود از سكونت و خمودگي.

مي گفت:

« رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست! »

او در تاريكي بدنبال روشنايي مي گشت و

در روشنايي، چراغ به دست مي گرفت.

روشنايي در تاريكي پنهان است،

حقيقت، پنهان است.

و لطف جست و جوي آن نيز

ناشي از همين پنهاني است.

حقيقت زير سرپوش طلايي پنهان است.

آن سرپوش طلايي كه حقيقت را

مي پوشاند، ذهن ماست.

ذهن، وجود ما را پوشانده است؛

ما زنداني ذهن ايم،

ما خود را با ذهن هم ذات پنداشته ايم،

بنابراين، رنج ميبريم.

فراتر از ذهن برو،

آگاه باش كه تو عين ذهن خود نيستي.

همين آگاهي ست كه سعادت مي آورد،

اين آگاهي، آزادي ست.

پروانه،

روزها و ماهها و سالها را نمي شمارد؛

پروانه، لحظه ها را مي شمارد.

بنابراين عمر يك روزه ي پروانه،

بيش از عمر هفتاد ساله آدمهاست.

 

 

عارف، شاعری ست که شعر خویش را زندگی می کند.

او ممکن است شعری نگوید و این مهم نیست .

او ممکن است آوازی نخواند و این مهم نیست.

تمام زندگی او شعر و آواز است.

همه ی زندگی او به زندگی جویباری در دل کوهستان می ماند.

جویباری که می خواند و به دل مرغزار می رود و سرمست جست و جوست

سمت و سوی زندگی ات را باید دگرگون کنی.

 از فکر به احساس، از منطق به عشق، و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه

 این کاری ممکن است.

شدنی ست، زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک تر است، تا فکر؛

رابطه ی نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی ست.

رابطه شور عاشقانه و دل، رابطه ای طبیعی ست.

بدیهی ست عشق برای دل، طبیعی تر از منطق است.  

منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی ست نه آموختنی.

عاشقی نه به کسب است و اختیار .

عشق سرشت و سرنوشت ماست.

 منطق، اختراع اجتماع است عشق موهبتی الهی ست. 

عشق والاست. 

هیچ چیز هم سنگ عشق نیست.

عشق صدرنشین هستی ست .

عشق هسته ی مرکزی تمامی ادیان ، تمامی شعرها و عرفان و عارفان است.

اگر حکم عشق اجرا شود ، همه ی احکام اجرا شده است.

عشق روح تمامی احکام است.

جسم بی روح ، مرده ای بیش نیست.

می توانی اعمالت را تزیین کني. 

می توانی صورتشان را بزک دوزک کنی و خلق خدا را بفریبي.

اما نمی توانی خود را بفریبی. حکم عشق ضرورتاً با احکام اجتماع منطبق نیست. چنین ضرورتی در کار نیست. عاشقان زندگی پر مخاطره ای دارند.

زیرا آنان با همه چیز خود در راه آن نادیده ی ناشناخته ریسک می کنند.

آنان دست به قماری عاشقانه می زنند؛

قماری که به نگاهشان ژرفا ، به دلشان خلوص و صفا،

و به وجودشان شفافیت می بخشد.

 

 

وحدت وجود 10-3

 

حق چيست؟

آيا انسانها موجوداتي بيولوژيكي هستند و عشق چيزي نيست جز ترشح بعضي هورمونها در خون؟

عارف بدنبال فهم رازي درهستي نيست، چون مي داند كه رازها فهميدني و گشودني نيستند و از طريق شهود پي به كشف انها مي برد.

عارف مي داند كه هر تلاشي، او را از فهم مطالب دور مي كند.

سالك بايد بداند كه ابزار صيدش، ابزاري معمولي نيست و او نه با ذهنش، بلكه مي بايست با همه وجودش دركل هستي مشاركت كند. ( نه براي فهميدن؛ كه براي تجربه و حس كردن. )

عارف بدنبال جواب اين است كه حيات بي صورت در همه صورتها چيست؟

آيا مي توان صورت بي صورت را ديد؟

 

تمام شيوه هاي اتصال و مراقبه براي اين است كه بتوانيم بر توهم كثرت غلبه كنيم و به درك و تجربه وحدت وجود برسيم.

مراقبه گر، در آن زمان، هستي را سفري در ذات مي بيند و رجعتي به آن.

انا لله و انا اليه راجعون

حقيقت سفري دايره اي است در كالبد خداوند.

«‌الله »، اسم جامع است و سرچشمه است.

 

من شرطي شده مان، واقعيت ندارد، ولي هميشه بر ما تسلط دارد،

اين ‌« من »، ‌مشتي تصوير و وهم است.

ما هنوز رمز و راز « ‌مشاهده و تسليم »‌ را درك نكرده ايم،

افكارمان، همچون ابرهايي در آسمان آگاهي مان ظاهر مي شوند و مي روند.

حقيقتمان، آسمان است نه ابرهاي درگذر.

در قرآن كريم، آيه اي با مفهوم زيرآمده است:

«‌زمانيكه چيزي را از دست مي دهيد، مايوس نشويد و زمانيكه به جايي مي رسيد و يا چيزي را بدست مي آوريد،‌ خوشحال نشويد. »

در دو موضع فوق ( از دست دادن و بدست آوردن)‌،

مركزيت وجودمان را فراموش مي كنيم،

بواسطه تجربه غلط و قرار گرفتن در دو موضع فوق؛

هميشه يا حسرت زده هستيم و يا هيجان زده.

 

پس كجاست؛

عشق، حكمت، آواز، اشك، خنده، سفر، ديدن و تماشا كردن؟؟؟

كي مي خواهيم غبارهاي ذهنمان را فرو بنشانيم؟

 

شيوه اي بسيار كابردي جهت اتصال و مراقبه:

به هنگام تنفس و در فضاي بين نفسهايمان، انرژي مثبت و آگاهي وجود دارد كه با فرو بردن (‌ دم )، در يك لحظه، تمام ديوارهاي وجودمان، فرو مي ريزند و با تصوير ذهني، عشق و نور را به درون برده و با بازدم، به همه چيز و همه كس بتابيد و آنها را با بازدم هايتان، گرم كنيد.

فضاي بين دم و بازدم ما، پلي است بسوي آگاهي و « مشاهده » حالتي است كه به مرور زمان، آلودگيهاي ذهنمان را پاك ميكند.

در اتصالهايت، اگر به ياد گذشته ات افتادي، فقط آنرا را ببين و نگو چرا من، مادرم، پدرم، فرزندم و همكارم و .... بدينگونه اند و يا چرا دچار اين پيشامد خوب و يا بد شده اند؟

در اتصال و مراقبه، ‌فقط حضور داشته باش، نتيجه گيري در مراقبه، به شدت آنرا زايل مي كند، در زمان مقتضي، با افزايش ظرفيتي كه در تو بوجود مي آيد، به تجربه زمان حال را دست خواهي يافت.

با همه وجودت حضور داشته باش و بگو: خدا همه چيز مرا رقم زده است و من با تمام توانم در اين راز ( عشق، خنده، گريه ،‌آواز و ...) شركت مي كنم.

بيداري در رقص با زندگي، حاصل مي شود.

 

همگي مان، بخشي از عشق الهي به وديعه گذاشته شده در وجودمان هستيم،

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است، طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد.

چرا از غير، گدايي آرامش و سكوت و سكون را مي كنيم.

اكثر ما با گذشته مان يگانه ايم و دايما فكرمان را درگيرآن كرده و غصه دار شده و زمان حالمان را از دست مي دهيم.

نارضايتي مان بدليل پيوندمان با گذشته است.

 

قضاوت، نياز ثانويه مان شده است،

قضاوت، بيشتر از همه به خود مان آسيب مي رساند، ‌ويرانمان مي كند.

«‌والله خلقكم و ما تعلمون ‌»

آيا مي داني با قضاوتهايمان، خدا را زير سووال مي بريم؟؟؟

 

خشم و خشونت، هيچ مساله اي را حل نمي كند،

نتيجه اش، افسوس و پشيماني است.

به هنگام بروز خشم؛

-    آنرا بمانند پاره اي ابر سياه در آسمان آگاهي تان ببينيد و حقيقت خودتان را كه همان جريان عظيم انرژي هستي، ( نفخه الهي )‌ را به ياد بياوريد.

-          به دنيا، همچون نمايشي عظيم بنگريد.

 

موارد فوق( شيوه دم و بازدم، قضاوت و خشم ) ‌شيوه هاي عملي انجام مراقبه هستند و به مرور زمان، اتصالمان را با لحظه حال برقرار مي سازد.

 

وقت آن رسيده است كه:

- در صحنه زندگي و در اين بازي و نمايش باشكوه، نقش ويژه اي را بازي نماييد.

- به اين شهود برسيد كه هيچكس نمي تواند كلاه سر تو بگذارد و يا كلاه تو را بردارد. - در اين نمايش بزرگ،‌ همه يك نفر هستند و آن يك نفر«‌ خدا » ‌ست.

- با خود باش و خودت را همواره به ياد بياور،‌نه افكار،‌ آرزوها و ابرهاي تيره و ....

- آسمان بيكران آگاهي ات ( بصيرت ) ‌را به ياد بياور نه دانسته هايت را.

- بدان كه ابرها درگذرند.

 

مشاهده گر، چشمان خداست كه ظهور ابرها را مي بيند،‌

تمامي مخلوقات، به لحاظ صورت،‌ شكلي خيالي هستند

و به لحاظ ذات، شكلي جاودانه.

 

يگانه عاشقمان ( آفريدگارمان ) در وعده گاه سكون و سكوت ذهن، انتظار ما را مي كشد.

 

كليدهاي دروازه الهي

 

گيجي ما، تقابل دانسته هاي ماست،

اكثر انسانها بواسطه دانسته هايشان خوابگرد هستند و به زندگي از فراز نمي نگرند.

حيرت در بالاترين مقام سلوك قرار دارد،

حيرت از مقام آگاهي قدسي بوجود مي آيد و دانسته هايمان را ريشه كن مي كند.

وقتي دچار حيرت واقعي مي شوي، با تمام وجودت تسليمي،

ديگر وابسته تصاوير ديروز و امروزت نيستي؛

در ساحت حيرت، به‌ آستانه در مي رسي،

فقط بايد دق الباب كني و منتظر بماني تا در به رويت گشوده گردد.

خاصيت آيينگي يعني ارتباط مستقيم با آنچه كه هست، ‌نه آنچه كه رفته است.

 

در رودخانه زندگي، بدليل ترس و وحشتمان،

مدام به چوبها و علفهاي كنار رود مي چسبيم،

با رها كردن، ‌به بالاي آبشار رسيده و به اعماق آب مي رويم،

تجربه هاي فراواني كسب مي كنيم و

مسير رجعت به سوي او را به چشماني باز طي مي كنيم.

تماشاگر مي شويم و شناور.

 

در جهاني كه دايما، شكل ابرهايش در حال تغيير است؛

تلاش ما براي حفظ و ايجاد حالتي ثابت و پايدار،

تلاشي است بيهوده و نا پايدار؛

 

كليد اول:

هركس شب تاريك روح دارد و بايد آنها را سپري كند تا به سپيده دمان زندگي اش برسد.

بودا يك شاهزاده بود، از آن گذشت كه بودا شد.

ولي تو نمي خواهي  حتي از كوچكترين امكانات و وابستگي هايت دل بكني و در ظاهري بسيار سطحي بدنبال بودا شدن هستي.

گلي كه اكنون شكوفاست و رايحه پراكني مي كند،

زماني دانه اي كوچك و در دل خاكي سياه و تاريك بوده است.

زيبايي زندگي در آن است كه بخشي از آن در شب و تاريكي مي گذرد،

زندگي در نيمه تاريك، عين حكمت الهي است؛

عاشقي در جدا بودن معنا پيدا مي كند.

 

مشكل ديگرمان در سلوك معنوي اين است كه مي خواهيم به يقين برسيم،

اين آرزو فقط براي آدمهاي احمق است،

كسانيكه فكر مي كنند به حقيقت رسيده اند، ‌در دروغ و توهمي بزرگ زندگي مي كنند؛

هستي بمانند پارچه اي چهل تكه است و فقط تكه اي بسيار كوچك از اين حقيقت نزد ماست،

تكه هاي ديگر نزد ديگران است،

تا زمانيكه آخرين انسان،‌ فرصت ظهور در اين عرصه را پيدا نمايد،‌

اين خرقه ، كامل نمي شود.

 

يقيني كه بر مبناي جزميت و پافشاري بر باورها و تعصبات كور و وهم « ‌من مي دانم » ‌باشد؛ ريشه در جهل دارد،

هيچكس تا به حال از اين طريق به حقيقت نرسيده است.

 

انسانهاي فرزانه به دنبال انتقادند،

به دنبال پرسشهاي تازه و چالشهاي ناب هستند.

آدمهاي احمق بدنبال تاييد هستند.

چالشها، رهرو حقيقي را صيقل مي دهند.

دانسته هايمان، بمانند ارزني ناچيز در اين كهكشان هستند.

 

كليد دوم:

هيچ شبي خالي از ستاره نيست،

ما، رها شده و بي پناه نيستيم.

خدا شخص نيست؛

آگاهي مطلق و محض است،

آواز كوهنوردي كه در دل شب به سوي قله حركت مي كند، بسيار زيبا و پر طنين ست.

بدنبال ارتباط گرفتن با آگاهي هايتان، در دل شبهاي زندگي تان باشيد.

 

وقايع زندگي، برايت يك تصوير نباشد،

سالك حقيقي، آتش است.

در شب تاريك زندگي، فروزان شو،‌ بسوز.

به مرور زمان و با گذشت ايام، پوست و مو و اندام خود را از دست مي دهي؛

با تمام وجودت، شعله ور شو.

بشو آن رويداد و آن ترانه واقعي.

 

كليد سوم:

غير طبيعي عمل كن تا ديده شوي،

اينقدردنبال آب نگرد، دنبال تشنگي باش،

ساختار شكني كن،

دنباله رو نباش،

راه را خودت بساز.

 

خداوند به كسي اجازه نمي دهد كه در كنارش بايستد؛

در غياب توست كه او جلوه گري مي كند،

به شرط اينكه بخواهي ومنتظر بماني؛

تا فرصت ديدار را پيدا كني.

 

كليد چهارم:

دنبال اصلاح خودت نباش؛

زيرا اصلاح كردن هايت از طريق ذهن صورت مي گيرد،

اصلاح يعني؛‌

آرايه بستن و پيرايه بستن به خود.

چون «‌ تو ‌»‌ در مياني و اين « ‌من » ‌بايد برداشته شود؛

تا به كوكب هدايت كه همان حيرت واقعي ست، برسي.

پيرايه هاي بيروني: شخصيت، پول، مد، لباس و ...

پيرايه هاي دروني: مراقبه هاي ظاهري، انواع و اقسام كلاسهاي به ظاهر عرفاني و ..

 

بايد از تمام اينها جهش كني؛

بين تو و حقيقت تو، شكاف فراواني وجود دارد.

جهش يعني  فهم بازيهاي نفس،

بايد جهش كرد از ‌« من »‌ به هستي و خدا.

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ،

مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.


تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تمنا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

 


من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

 


هر كجا هستم ، باشم، آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

 


چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت


زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

 

 

In the name of God the merciful the companionate

 

 

Wash your eyes and change the way you look at things

 

Change your mind and the way you think

 

Cleanse the words and change the way you express them

 

Purify the body and change the way you behave

 

Change your being and be different

 

 

Sohrab Sepehri

 

 

 

ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.

 
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

 

 

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

 

 

مسافر

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.



 

نيايش

 

دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ،

هر قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ :
شلاقي كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي بدر
آرد سر.
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.
زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا

" نت " خاموشي.
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را ، و دگر نقشي
ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام.

اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.
گه گاه ، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش.

 

 

 

و شكستم ، و دويدم ، و فتادم

درها به طنين هاي تو وا كردم.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.

 

سرگذشت

 

مي خروشد دريا.
هيچكس نيست به ساحل دريا.
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك.

مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او ،
پيكرش را ز رهي نا روشن
برده در تلخي ادراك فرو.
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش.
و دير وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را.

رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت.
با خيالي در خواب

صبح آن شب ، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر ،
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر.
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
از شب طوفاني
داستاني نه دراز

 

 

پاداش

 

گياه تلخ افسوني !
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
و در آيينه نفس كشنده سراب
تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم.
در چشمانم چه تابش ها كه نريخت!
و در رگ هايم چه عطش ها كه نشكفت!
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم.

غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت
و غريو ريگ روان خوابم مي ربود.
چه روياها كه پاره شد!
و چه نزديك ها كه دور نرفت!
و من بر رشته صدايي ره سپردم
كه پايانش در تو بود.
آمدم تا ترا بويم،
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم.

ديار من آن سوي بيابان هاست.
يادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
آمدم تا ترا بويم،
و تو: گياه تلخ افسوني !
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
به پاس اين همه راهي كه آمدم.

 

سراب

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار
نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.

هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي‌پيمايد
مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386   توسط  توحید   | 

 

خدا کیست؟

دوستان عزیز یقین دارم اولین سؤال شما این خواهد بود: مسیحیان درباره خدا چه عقیدهای دارند؟

مهمترین موضوع در هر مذهب عبارت از عقاید و نظریات آن مذهب درباره  خدا است.  اشخاص  بیاطلاع  به ما گفتهاند که مسیحیان سه خدا را پرستش میکنند. حتی  برخی تصور میکنند که آنان صلیب و مجسمهها تمثالهای انسانی را پرستش کرده و مورد نیایش قرار میدهیم. لازم است شما را مطمئن سازم که این سخنان کاملا غلط است.

مسیحیان واقعی بمانند ما مسلمانان به خدای واحد حقیقی ایمان داشتهاند و اگر بعضی ازآنها خدایان دیگري را پرستش کردهاند مرتکب بزرگترین اشتباه گردیدهاند. توجه فرمایید عیسی مسیح مي فرمايد:

خدای ما خداوند واحد است

 جمیع انبیای خدا اعلام داشتهاند که خدا واحد است و علیه بتها و همه کسانی که خدایانی غیر ازخدای واحد حقیقی میپرستیدند، فریاد اعتراض برمیآوردند.

همچنین مسیحیان به خدایی ایمان دارند که نه آغازی داشت و نه انتهایی خواهد داشت، زیرا خدا ازلی و ابدی است. ما نيز به خدایی ایمان داریم که برهمه چیز آگاهی دارد و مالک تمام قدرتها میباشد و تمام چیزهای دیدنی و نادیدنی را آفريده اوست.

خداوند میخواهد كه همگي ما ازجمیع گناهانمان آزاد و رها  شويم. او همه آفريده هايش  را دوست دارد و مانند پدری است که با وجودی که پسرش اوامر او را ناچیز میشمارد باز هم به او عشق میورزد و به او محبت مینماید. این محبت عجیب خداوند نسبت به گناهکاران بوسیله  یکی از داستانهای عیسی مسیح به طور واضح نشان داده شده است.

در این داستان عیسی مسیح فرمود، پسری که پدرش هنوز در قید حیات بود از او خواست که میراثش را به او بسپارد. پسر پس از دریافت میراث خانه پدر را ترک کرد و تمام ثروت خود را در زندگی شرارتآمیز تلف نمود. ولی هنگامی که بیچیز شد و تمام اموالش را از دست داد و از گرسنگی به مرگ نزدیک شد، تصمیم گرفت نزد پدر خود برگردد و به گناه خود اعتراف کند.

 پدرش به محض دیدن او ازمسافت دور به سویش دوید و او را درآغوش گرفت و بوسید و جشن بزرگی به مناسبت برگشت او برپا کرد. از آنجایی که پدرش نسبت به او محبت عمیق داشت او را بخشید و او را که درشرارت غرق شده بود پذیرفت. عیسی مسیح فرمود به همین طریق خدا  به آناني كه به او گناه مي ورزند، پس از بازگشتشان ، محبت و عشق مي ورزد.

در کتاب مقدس نامهای بسیاری برای خدا ذکر شده است که از آن جمله عبارتند از: قادرمطلق، خداوند، یهوه، ابدی، زنده، متعال، قدوس، عادل، پادشاه، داور، خالق، نجاتدهنده و شبان مردم.

 ولی آن نامی که مسیحیان بیش از همه به آن علاقه دارند، عبارت است از: پدر آسمانی. هنگامی که عیسی مسیح درباره خداوند صحبت میفرمود اغلب او را پدر من خطاب میکرد و به شاگردانش فرمود هنگامی که دعا میکنند بگویند:

ای پدر ما که درآسمانی نام تو مقدس باد ...

آیا برای انسان افتخاری بزرگتر از این وجود دارد که فرزند روحانی خداوند بشود و بداند خدای متعال پدر پرمحبت او است؟

انسان كيست؟

 

دوستان گرامى، درپست  قبل مختصرى در ارتباط با ايمان مسيحيان درمورد خدا به عرض رسيد. اكنون مي خواهم براى شما بيان نمايم كه مسيحيان درباره طبيعت انسان و سرشت آدمى چه نظرى دارند. زيرا داشتن عقيده صحيح درمورد انسان براى ما به همان اندازه مهم است كه داشتن اطلاعات صحيح درمورد خداوند.

 در آغاز كتاب مقدس  نوشته شده است كه هنگامى كه خدا آفرينش آسمان‌ها و زمين و جميع گياهان  و حيوانات را به پايان رسانيد، آنگاه انسان را به صورت خود آفريد؛ او انسان را زن و مرد آفريد . البته اين به اين معنى نيست كه خداوند داراى بدن مى‌باشد و بدن انسان را شبيه بدن خود آفريد، بلكه مقصود اين است كه انسان روحا شبيه خداوند آفريده شد.

خداوند به انسان عقل داد تا بتواند استدلال نمايد، به او قلبى داد تا بتواند با آن محبت نمايد، وجدانى بخشيد تاخوب را ازبد تشخيص دهد، اراده بخشيد تا كارهاى نيكو انجام دهد، زبان عطا فرمود تا بتواند سخن بگويد و به او روح داد تا بتواند بوسيله آن با خداوند معاشرت و دوستى داشته باشد.

بدين طريق خدا انسان را به صورت خود آفريد تا بتواند خدا را بشناسد  و با او ارتباط پيدا كند. بنابراين انسان اشرف مخلوقات خدا محسوب مى‌شود. ولى قدر مسلم اين است  كه انسان به خدا خيلى نزديك و كاملا پاك بود، زيرا در او هنوز گناهى وجود نداشت. انسان شبيه ماشين نبود بلكه خدا به او اراده داد تا اختيار انتخاب داشته باشد. در واقع خدا انسان را آزاد آفريد تا خودش آزادانه و با ميل خود آفريننده خويش را اطاعت و محبت و خدمت نمايد.

ميل و آرزوى خدا اين بود كه مردم در جهان به منزله فرزندان روحانى او باشندامروزه در اين جهان پهناور ما نژادهاى مختلفى وجود دارند كه ازنظر قيافه و رنگ و پوست و زبان متفاوت هستند ولى همه آنان از يك خونند وبه يك خانواده تعلق دارند و محبت خدا كه جميع بنى نوع بشر را آفريد شامل حال همه مى‌باشد.

ولى با تاسف بايد گفت كه اراده و ميل خدا براى انسان انجام نشد. انسان به جاى اين كه آزادى اراده خود را در راه اطاعت و خدمت خدا به كار برد و برعكس به طورى كه در باب‌هاى دوم و سوم پيدايش ذكر شده از اين استعداد خود براى مخالفت با خدا استفاده كرد.

 تدريجا از آن چه خوب بود متنفر گرديدند و به آن چه شرارت‌آميز بود علاقه‌مند شدند. اين طغيان برضد خدا در كتاب مقدس گناه ناميده مى‌شود و نتيجه آن مرگ و از دست دادن روح الهي اشان است. همان طورى كه خدا به آدم فرموده بود نتيجه گناه مرگ است- مرگ جسمى و روحى

 براى درك اين حقيقت نيازى نداريم ديگران را نگاه كنيم بلكه فقط كافى است به قلوب خود بنگريم. آيا اغلب آن چه را كه مى‌دانيم نادرست است انجام نمى‌دهيم؟ اظهار مى‌نماييم كه دروغگويى صحيح نيست ولى گاه‌گاهى خودمان كلمات نادرست مى‌گوييم.

 به خوبى مى‌دانيم محبت از نفرت برتر است، ولى از ديگران نفرت داريم! چرا اين كارها را مى‌كنيم.همه بايد با كلام خدا موافقت كنيم كه مى‌فرمايد:

دل از همه چيزفريبنده‌تر است و بسيار مريض است كيست كه آنرا بداند.

 براى همين بود كه عيسى مسيح فرمود: آن چه از آدم بيرون آيد آن است كه انسان را ناپاك مى‌سازد، زيراكه از درون دل انسان صادر مى‌شود خيالات بد و زنا و فسق و قتل و دزدى و طمع و خباثت و مكر و شهوت‌پرستى و چشم بد و كفر و غرور و جهالت. تمامى اين چيزهاى بد از درون صادر مى‌گردد و آدم را ناپاك مى‌گرداند.

 

 

گناه چيست؟

 

 

دوستان عزيز، اكنون بايد كوشش نماييم تا كاملا روشن شود، گناه چيست. گناه فقط انجام كارهاى نادرست از قبيل دزدى و زناكارى و مستى و يا قتل نيست.

  گناه اصولا جدايى و دورى از خدا و شامل تمام چيزهايى است كه برخلاف اراده مقدس خداوند باشد.گناه فقط شامل كارهاى شريرانه نيست بلكه غرور، حسادت، نفرت و افكار شهوانى نيز گناه محسوب مى‌شود.

عيسى مسيح فرمود: كه دو حكم اعظم خدا اين است كه خداى خود را با تمامى قلب خود محبت نماييم و همسايه خود را چون خويشتن محبت كنيم.

اين دو حكم احكام اصلى خداوند مى‌باشند و به همين دليل قصوردر محبت كامل خدا از طرف ما و همچنين قصور در محبت كامل نسبت به ديگران بزرگترين گناه به شمار مى‌رود.آيا كسى يافت مى‌شود كه اين احكام را به طور كامل اجرا كرده باشد؟ خير، تمام مردم اين احكام را مي شكنند

عيسى مسيح فرمود:  پس شما كامل باشيد چنان كه پدر شما كه در آسمان است كامل است.

ولى ما انسان‌هايي هستيم كه قلب‌هايمان بر اثر بي توجهي و جابجايي اصل و فرع از هدف آفرينشمان پراز شرارت شده است.  چگونه مى‌توانيم آن طور كه خداوند دستور داده است خوب و بى‌گناه باشيم؟

شخصى كه سرطان داشته باشد احتياجى به شنيدن نصيحت درمورد قوانين بهداشتى ندارد. آن چه احتياج دارد عبارت است از دكتر ماهر و حاذقى كه قادر باشد او را شفا بخشد.

 همچنين شخصى كه گرفتار مرض گناه است احتياجش با شريعت و قوانين و دستورات نيكوى اخلاقى و امرو نهى برآورده نمى‌شود، بلكه به يك پزشك روحانى احتياج دارد كه قادر باشد او را دگرگون ساخته و در او فكر و قلب و اراده جديدى بيافريند و نيرويى به او ببخشد كه بتواند آن چه راخداوند از او مى‌خواهد انجام دهد .بديهى است كه جميع مردم احتياج به كسى دارند كه قادر باشد آنان را از گناه نجات بخشد و فرزندان خدا سازد.

بعدا توضيح خواهم داد كه خداوند بواسطه صفت  رحمانيت عظيم خويش چگونه  نجات دهنده و رسولاني را در هر عصر براى مردم مي فرستد. با اميد به بصيرت چشم و دل براي ديدن و شناسايي اين رسولان و كاربردي نمودن فرامين الهي صادر شده از طرف آنان.   « آمين يا رب العالمين »

 

آیا به انبیاء و رسولان الهي ایمان داریم؟

 

دوستان گرامی، مسیحیان عقیده دارند که خدا انبیاء را فرستاد تا بوسیله آنان کلام خود را به مردم برساند.

به علت گناه اکثریت مردم نخواستند صدای خدا را بشنوند و یا این که به سبب کری گوش روحانی قادر به شنوایی نبودند، لیکن مردان و زنانی وجود داشتند که توبه کرده مورد بخشش خدا قرار گرفتند. خدا با آنان سخن گفت و آنان را موظف ساخت تا پیغام او را به دیگران برسانند. از این جهت آنان پیغمبران و رسولان  خدا شدند.

اطلاعات ما در مورد انبیاء از کتابهاي مقدس آنها سرچشمه میگیرد که شامل شرح زندگی و بیانات و نوشتههای عدهای از انبیاء است که برای رسانیدن پیام الهی به مردم انتخاب شدند. بعنوان مثال: به ابراهیم در سن کهولت پسری بخشیده شد که از زن او ساره به دنیا آمد و نامش اسحق بود.

«  ابراهیم برای اطاعت از دستور خداوند حاضر شد که فرزند خود اسحق را قربانی نماید ولی خداوند قوچی را برای قربانی به جای اسحق قربانی فرمود »

سپس خداوند به ابراهیم وعده فرمود که از نسل اسحق نجات و برکت به جهان ارزانی خواهد شد و و انبيا و رسولان تا همين لحظه آمده اند و مي آيند  تا کلام خداوند را برای مردم بیان كنند و آنان را تعلیم مي دهند که به خدا و خالق واحد ایمان بیاورند.

 

لا اله الا الله

 

در اين مجال، مايلم به چند حقيقت مهم اشاره نمايم:

ختم نبوت به پيامبر اكرم (‌ص )‌ منتهي مي شود همه انبیاء تا آنجایی که میدانیم از نسل ابراهیم و پسرش اسحق بودهاند. انبیاء بیگناه نبودند بلکه مردمان باایمانی بودند که گناهان آنان آمرزیده شده بود و در صدد انجام مجدد گناه نبودند. انبیاء از میان طبقات مستقل اجتماع ظهور کردند؛ برخی دولتمند، برخی فقیر، برخی تحصیل کرده و برخی با معلومات کم، برخی پیر و برخی هم جوان بودند. بعضی از انبیاء نظیر ایلیا و یحیی ( تعمید دهنده )  کتابی ننوشتند ولی برخی نظیر موسی، داوود، یوحنا و... تا محمد (‌ص )‌ پیغام خدا را به رشته تحریر درآوردند تا نسلهای بعدی هم بتوانند بخوانند.

 ختم نبوت به معناي ختم رسالت نمي باشد و رسولان الهي در هر زمان پيغام و فرامين الهي را براي مردم بازگو مي كنند.

کلام خدا به طریق مختلف به انبیاء نازل میشد. برخی صدای خدا را میشنیدند، بعضی پیغام او را بوسیله فرشتگان دریافت مینمودند، بعضی رؤیاها و بعضی خوابها میدیدند و بدون تردید عدهای هم پیغام خدا را با فکر و قلب خود درک میکردنند.

مع هذا همه اطمینان داشتند که خداوند با آنان صحبت کرده است و میتوانستند با اعتماد تمام به مردم بگویند « خداوند چنین میفرماید » به بعضی از انبیاء از قبیل موسی و عيسي و محمد قوت انجام معجزات داده شد تا حقیقت پیغام پروردگار را بدان وسیله ثابت نمایند.

انبیایی که قبل از عیسی مسیح ظهور کردند برای مردم شرح دادند، خدا کیست و از آنان چه میخواهد و آنان را هشدار دادند که خدا کسانی را که مطیع او نیستند با سلب توفيق به انجام عمل خوب، تنبیه مینماید. همچنین به آنان مژده دادند که اگر گناهان خود را ترک گویند و به سوی خدا برگردند، خدا آنها را خواهد بخشید و برکت و آرامش به زندگي آنان عطا خواهد نمود.

ولی چون اكثر انسانها فراموشكار بودند و به گناه آلوده گرديدند امکان و توفيق آنرا پيدا نكردند  كه بتوانند قوانین مقدس الهی را به طور کامل اطاعت کنند از این جهت شریعت قادر نبود ایشان را نجات بخشد؛ ولی مانند آیینهای گناهکار بودن مردم را به آنها نشان میداد و آنها را متوجه میساخت که چقدر به نجات دهنده احتیاج دارند.

یکی از برجستهترین کارهای انبیاء این بود که به مردم گفتند که خدا نجاتدهندهای را که مردم جهان سخت به او نیازمند هستند برای آنان خواهد فرستاد.

 در كتاب مقدس  مسيحيان اشارات فراوانى به مخلوقاتى غير از انسان آمده است كه توسط خدا آفريده شده اند و فرشتگان ناميده مى‌شوند و آنان پيام‌آوران خدا هستند كه اغلب فرستاده مى‌شدند تا اراده خدا را براى انبياء و ساير ايمان‌داران مكشوف سازند.

فقط نام دو فرشته خدا يعنى ميكاييل و جبراييل در كتاب مقدس آورده شده است. جبراييل بود كه به مريم اطلاع داد كه داراى پسرى بنام عيسى خواهد شد. علاوه بر فرشتگان مقدس كه مطيع خدا هستند طبق اطلاعاتى كه از كتاب انجيل به دست مى‌آيد، ارواح ديگرى وجود دارند كه نامطيع و دشمن خدا هستند و رئيس آنان را شيطان يا ابليس مى‌نامند.

 بسيارى از مسيحيان بمانند مسلمانان بر اين باورند كه شيطان بوسيله خدا پاك آفريده شد ولى به سبب غرور نسبت خدا نافرمانى كرد و درنتيجه او و ارواحى كه او را پيروى مى‌كردند مقام عالى و مقدس آسمانى خويش را از دست دادند و اكنون با تمام توانايى خود سعي مى‌كنند كار خدا را بر روى زمين معدوم و خراب نمايند.

شيطان بود كه حوا را در باغ عدن فريب داد و از آن زمان تاكنون كوشش مى‌كند مردم را از خدا دور سازد. « حتی او سعى كرد عيسى مسيح را راضى سازد كه از اطاعت خدا سرپيچى نمايد ولى موفق نگرديد »  شيطان داراى قدرت عظيمى است ولى هرگز نمى‌تواند با خدا برابرى نمايد بلكه تحت كنترل خداست. مسيحيان و ساير مردم كه داراي كتابهاي آسماني متفاوتي مي باشند نبايد ازاو و يا ارواح شريرش كه به جسم و جان بسيارى از مردم آسيب مى‌رساند ترسى به دل راه داده و در تمام امور به خدا توكل نمايند:

 

« و من يتوكل علي الله فهو حسبه »

 

عزيران و ياران همراه با قدرتى كه در هر كار از طريق عمل به سخنان انبيا و رسولان الهي مي گيريم داراى چنان نيرويى مي شويم كه مى‌توانيم در برابر وسوسه هاي دروني امان (‌ شيطان )  مقاومت كرده و او را از خود برانيم.

 

« و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا »‌

 « پروردگارا مرا در هركاري به درستي وارد كن و به درستي خارج ساز و از جانب خود برايم حجتي ياري بخش پديد آور.‌ »

 

آمين يا رب العالمين

 

كتاب‌هاى مقدس مسيحيان كدام است؟

 

كتاب مقدس مسيحيان شامل 66 كتاب  مى‌باشد كه در يك جلد جمع‌آورى گرديده و مجموعا كتاب مقدس ناميده مى‌شود. كتاب مقدس شامل دو قسمت عهد عتيق و عهد جديد مى‌باشد. اكنون درباره اين دو قسمت به صورت جداگانه بحث خواهم نمود.

 

1 ) عهد عتيق:

 

اين قسمت شامل 39 كتاب جداگانه است كه تمام آنها به عنوان كتاب مقدس مورد قبول يهوديان و مسيحيان مى‌باشد. اين كتاب‌ها به زبان عبرى توسط نويسندگان مختلف در دوره بيش از هزار سال به رشته تحرير درآمده‌اند.

 پنج كتاب اول بنام تورات و يا كتاب‌هاى پنجگانه معروف هستند و مطالب اين پنج كتاب توسط موسى و عده ديگرى كه بوسيله خدا هدايت مى‌شدند از مدارك قديمى جمع‌آورى و نوشته شد.

 اولين كتاب پيدايش نام دارد با شرح آفرينش جهان توسط خدا شروع مى‌شود و درباره آدم و حوا و نوح و طوفان سخن مى‌گويد. همچنين براى ما نقل مى‌كند كه ابراهيم چگونه به فرمان خدا وطن خود را كه در عراق بود در حدود دو هزار سال قبل از ميلاد ترك كرد و به فلسطين يعنى سرزمينى كه خدا وعده داده بود به او بدهد رفت. اين كتاب زندگى اسحق و يعقوب و يوسف را كه بوسيله برادرانش به غلامى در مصر فروخته شد و بعدا وزير فرعون گرديد، شرح مى‌دهد.

چهار كتاب ديگر تورات بيان مى‌كند كه خدا چگونه به موسى قدرت عطا فرمود تا قوم اسرائيل كه از نسل دوازده فرزند يعقوب (اسرائيل) بودند رهبرى نمايد و چگونه تقريبا در سنه 1300 قبل از ميلاد آنان را از مصر بيرون آورده و به سرزمين فلسطين هدايت نمود.

 اين كتاب‌ها همچنين شامل تمام قوانينى است كه خدا در كوه سينا توسط موسى به قوم خود اسرائيل عطا فرمود. بعد از تورات چند كتاب تاريخى وجود دارند كه شرح مى‌دهند چگونه قوم اسرائيل تحت رهبرى يوشع بن نون، فلسطين را فتح مى‌كند و چگونه خدا سموئيل نبى را مى‌فرستد تا در حدود سال 1000 قبل از ميلاد، داوود را به پادشاهى اسرائيل انتخاب نمايد.

اين كتاب‌ها به ما مى‌گويد، داوود كه هم پادشاه بود و هم نبى چگونه تمام دشمنان خود را شكست داد و چگونه پسرش سليمان معبدى براى عبادت خدا در اورشليم بنا كرد. بعد از سليمان، كشور به دو قسمت تقسيم شد و فرزندان او به قبيله يهودا در اورشليم حكمرانى كردند تا بالاخره اورشليم در سال 586 قبل از ميلاد بوسيله سپاهيان پادشاه بابل فتح شد.

 بسيارى از يهوديان اسير گشته به عراق و ايران برده شدند و بعد از پنجاه سال كورش شاهنشاه ايران بابل را تسخير نمود و يهوديان اسير را تشويق و هدايت نمود تا به اورشليم برگردند و معبد خدا را كه ويران شده بود مجددا بنا نمايدآنان اين كار را انجام دادند ولى بعد از 5586 قبل از ميلاد ديگر پادشاهى از نسل داوود بر يهود حكمرانى نكرد زيرا فلسطين تحت تسلط بيگانگان بود.

 بعد از كتاب‌هاى تاريخى عهد عتيق كتاب‌هاى اشعار قرار دارند كه از آن جمله: كتاب‌هاى ايوب، مزامير داوود، امثال سليمان و غيره. سپس به شانزده كتاب به قلم انبياء مختلف مى‌رسيم كه از آن جمله: اشعياء، ارمياء، حزقيال، دانيال، ميكاء، ذكريا و ملاكى. غالب اين انبياء بين سال‌هاى 800 تا 400 قبل از ميلاد در يهوديه زندگى مى‌كردند. چنين به نظر مى‌رسد كه بعد از ملاكى نبى (تقريبا 430 قبل از ميلاد) تا زمان ظهور يحيى تعميد دهنده در حدود 26 ميلادى خداوند پيامبر ديگرى نفرستاده است.


2 ) عهد جديد:


تعداد كتاب‌هايى كه عهد
جديد را تشكيل مى‌دهند 27 كتاب است.

 اين كتاب‌ها به زبان يونانى بوسيله تقريبا ده نويسنده مختلف به مدت پنجاه سال بعد از مرگ و قيام عيسى مسيح به رشته تحرير درآمد. اصطلاح عهد عتيق اشاره‌اى است به پيمانى كه خداوند توسط موسى با قوم خود اسرائيل منعقد كرد.

 عهد جديد اشاره‌اى است به پيمان خدا به قوم جديد خود يعنى كسانى كه به مسيح ايمان مى‌آورند.

چهار كتاب عهد جديد « انجيل » ناميده مى‌شود كه به زبان يونانى به معنى مژده يا خبر خوش مى‌باشد. اين كتاب‌ها بوسيله چهار نويسنده مختلف نوشته شده‌اند و هر كدام خود كتاب جداگانه‌اى درمورد زندگى و تعليمات عيسى مسيح مى‌باشد.

 اين اناجيل ( انجيلها ) با يكديگر تناقضى ندارند بلكه مكمل يكديگرند و مانند چهار عكس مى‌باشند كه از يك شخص در چهار جهت مختلف گرفته شده باشند. غالبا عهد جديد را نيز انجيل مى‌نامند.

پنجمين كتاب عهد جديد اعمال رسولان مى‌باشد. اين كتاب طرز انتشار و توسعه ايمان مسيحى را از اورشليم تا به روم در مدت سى سال بعد از مرگ عيسى مسيح بيان مى‌نمايد.

اين كتاب مخصوصا كارهاى دو نفر از رسولان مسيح يعنى پطرس و پولس را شرح مى‌دهد. سپس به بيست و يك نامه مى‌رسيم كه غالبا توسط پولس رسول و پطرس رسول و يوحناى رسول نوشته شده‌اند.

 اين نامه‌ها به گروه‌هاى مسيحى بعضى از شهرهاى امپراطورى روم يا به افراد نوشته شده‌اند. در اين نامه‌ها توضيح داده شده است كه مسيحيان چه ايمانى بايد داشته باشند و چگونه بايد زندگى كنند.

آخرين كتاب كه مكاشفه نام دارد رؤيايى را كه يوحناى رسول ديد بيان مى‌كند. اين كتاب نشان مى‌دهد كه چه تنبيه‌هايى در انتظار بى‌ايمانان است و همچنين پيروزى نهايى عيسى مسيح و جلال و ملكوت ابدى خدا را تشريح مى‌نمايد.

اگر چه هم يهوديان و هم مسيحيان كتاب‌هاى عهد عتيق را مى‌پذيرند ولى يهوديان، عهد جديد را از طرف خدا نمى‌دانند. شايد اكنون مايل باشيد كه بدانيد مقصود مسيحيان از كتاب مقدس يا كتابى كه از« طرف خدا» مى‌دانند چيست.

 قبل ازهر چيز بايد دانست كه مسيحيان عقيده ندارند كه خداوند مطالب اين كتاب‌ها را به نويسندگان مختلف آن ديكته كرد؛ زيرا وقتى اين كتاب‌ها مختلف را مى‌خوانيم متوجه مى‌شويم كه از نظر سبك و روش نويسندگى، تفاوت زيادى دارند. داوود مانند سليمان ننوشت و همچنين سبك پولس با يوحنا تفاوت داشت.

همه داراى شخصيت‌هاى متفاوتى بودند و بنابراين سبك نويسندگى آنان نيز با هم تفاوت داشته است. در اين صورت ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيا اين كتاب‌ها هم كه توسط افراد نوشته شده‌اند مانند ساير كتاب‌هايى كه مردم نوشته‌اند علاوه بر حقايق شامل اشتباهاتى هم است؟

به هيچ وجه اين طور نيست. زيرا هرچند اين كتاب‌ها توسط افراد انسانى تأليف شده‌اند، مسيحيان آنها را كلام خدا مى‌دانند و معتقدند خداوند بوسيله روح خود طورى اين نويسندگان را هدايت كرد كه نوشته‌هاى آنها كاملا صحيح است.

مسيحيان بر اين باورند كه خدا حقايق الهى و اراده مقدس خود را به انبياء شناسانيد تا آنان بتوانند پيغام او را به گوش مردم برسانند. به همين طريق خدا حقيقت خويش را به مردمى كه خود انتخاب نمود تا اين كتب را بنويسند شناسانيدهريك از نويسندگان با قلم خويش و خصوصيات انسانى خود تحت تسلط و راهنمايى روح خداوند كلام او را براى انسانهاي هم دوره خود و نسلهاي بعد از خود به رشته تحرير درآوردند.

 

در انجيل مقدس يا عهد جديد چنين مى‌خوانيم:

 « نبوت به اراده انسان هرگز آورده نشد بلكه مردمان به روح‌القدس مجذوب شده از جانب خدا سخن گفتند. »

 

 اكنون چند نكته را تشريح مى‌نمايم:

هرچند درتمام جهان فرقه‌هاى مختلف وجود دارد ولى همه آنان متفقا به درستى و حقانيت اين 66 كتاب ايمان دارند و اين كتاب‌ها را راهنماى منحصر به فرد درمورد اعتقادات و روش زندگى مى‌دانند.

 مسيحيان هرگز معتقد نيستند كه كتاب‌هاى بعدى كتاب‌هاى قبلى را منسوخ كرده و يا جاى آنها را گرفته‌اند. عيسى فرمود: گمان مبريد تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم. نيامده‌ام تا باطل نمايم. كتب بعدى كه توسط خدا به انسانها عطا شده‌اند كتب قبلى را باطل نمى‌كنند، بلكه درمورد شناسايى حقايق الهى فهم كامل‌ترى به انسان مى‌بخشند. بنابراين ,وظيفه ما اين است كه تمام اين كتاب‌ها را مطالعه  نماييم تا تمام دروسى را كه خدا مى‌خواهد به ما تعليم دهد به خوبى بياموزيم.

مسيحيان كتاب مقدس خود را دوست مى‌دارند و هرگز به افراد شرير اجازه نمى‌دهند كه آنرا از بين ببرند و يا تغييراتى درآن بدهند. بعلاوه امروزه نسخه‌هاى خطى كتاب مقدس آنان به زبان يونانى وجود دارد كه به بيش از 1600 زبان مختلف جهان ترجمه و منتشر گرديده است.

از اين گذشته غيرممكن به نظر مى‌رسد كه خدا كلام خود را براى راهنمايى به بشر ببخشد و بعد اجازه دهد عوض شود تا آدميان گمراه شوند. خير، خداوند خودش كلام مقدس خود را از هرگونه دخل و تصرف و تغييرى حفظ كرده و خواهد كرد. از اين رو اين كتاب كاملا قابل اعتماد مى‌باشد.

 يكى از نكات عجيب وجالب درمورد كتاب مقدس اين است كه گرچه اين كتاب‌ها بوسيله نويسندگان متعدد در زمان‌هاى مختلف در دوره‌اى بالغ بر 1500 سال به رشته تحرير درآمد  پيام همه آنها يكى است. اين كتاب‌ها مى‌گويند خدا كيست و از بشر چه مى‌خواهد و براى نجات بشر گناهكار چه كرده است. اين موضوع نشان مى‌دهد كه مؤلف واقعى اين كتاب‌ها خداست نه اشخاصى كه آنها را نوشته‌اند.

كتب مقدس آن چه را كه براى شناسايى خدا لازم داريم به ما مى‌آموزند و اطلاعات كافى درباره نجات و وظيفه ما نسبت به خدا و مردم دراختيار ما مى‌گذارد. بنابراين هر فردي با اديان مختلف كه داراى كتابي مقدس مي باشد، وظيفه اش اين است كه آنرا مطالعه كند و با كمك ديگران و با راهنمايى  مولف اصلي اش كه همانا خدا مي باشد آن را براى خود و سايرين تاويل ( تفسير باطني ) نمايد.

 

خداي مهربان در آيه 54 سوره كهف مي فرمايد:

« و ما در اين قرآن هرگونه مثال و بيان براي هدايت خلق آورديم و .... »

آيه 185 سوره  بقره:

                                "... قرآن راهنمای مردم است..."

آيه‌های 17، 22 ، 32 و 40 سوره  قمر:

" بدون شك ما قرآن را برای متوجه شدن آسان كرديم..."

       آيه 9 سوره اسراء:

« اين قرآن مردم را به درست ترين راه هدايت مي كند »

 

بسيارى از مسيحيان عادت دارند كه هر روز قسمتى از كتاب مقدس را مطالعه نموده و در اطراف تعاليم آن به بررسى و تفكر و تعمق بپردازند ولي آيا ما مسلمانان نيز اينگونه ايم؟

شايد توجه نموده باشيد كه چرا ذكر نكرده‌ام كه انجيل بوسيله عيسى نوشته و يا بوسيله خدا به عيسى مسيح داده شده است. در واقع عيسى هيچ گونه كتابى ننوشت و هيچ كتابى در دستش نداشت كه توسط خدا به او داده شده باشد.او خود كلام زنده خدا بود و خدا بوسيله شخصيت و اعمال و فرمايشات او با مردم سخن گفت. او تجلى و مظهر كامل خدا بود، از اين رو خدا متى ، يوحنا، پولس و ساير شاگردان را هدايت نمود تا اين كتب را كه تصويرى از عيسى مسيح است براى ما بنويسند. اين كتاب‌ها ما را يارى مى‌كنند تا چهره عيسى را مشاهده كنيم و پيغام خدا را كه توسط او به ما مى‌رسد به خوبى بشنويم.

دوستان عزيز، كتب آسماني اهميت فراوانى دارند و بر هركس فرض و لازم است كه آنها را دقيقا مطالعه نمايد و يا به مطالب آن گوش فرا دهد زيرا تنها از آن طريق مى‌توان حقيقت آفرينش و راه نجات را درك نمود.

 

كسانيكه مي گويند قرآن و ساير كتب آسماني قابل فهم نيستند، دو دسته اند:

يكي دكانداران ديني و يكي فريب خوردگان بي اطلاع آنها

 

اميدوارم خدا توسط هر صفحه از كلام مقدسش در هر كتاب آسماني و همچنين بوسيله نشانه هاي بيشمارش در هستي با ما سخن بگويد.

 

 

عيسى مسيح چگونه متولد شد و چه كرد؟

 

دوستان گرامى اكنون به مهم‌ترين قسمت شرح ايمان مسيحى مى‌رسيم و آن عبارت است از اين كه عيسى مسيح كيست و رابطه آن با انسان و خدا چيست. ولى اول خلاصه‌اى از شرح زندگى او را بر روى زمين كه در اناجيل چهارگانه يافت مى‌شود ذكر خواهم نمود.

يك روز جبرئيل فرشته به دخترباكره‌اى كه مريم نام داشت اطلاع داد كه داراى پسرى خواهد شد كه بايد نام او را عيسى بگذارد.

 اين واقعه عبارت بود از انجام پيشگويى اشعياء نبى كه بيش از هفتصد سال قبل از آن فرموده بود: باكره‌اى حامله شده  خواهد زاييد...»

 بعدا عيسى در شهر كوچكى نزديك اورشليم بنام بيت لحم، جايى كه داوود هزار سال قبل به دنيا آمده بود متولد گرديد. تولد عيسى در بيت لحم بوسيله ميكاء نبى كه نظير اشعياء بيش از هفتصد سال قبل از ميلاد مسيح زندگى مى‌كرد پيشگويى شده بود:

مريم زن يوسف نجار شد و يوسف سرپرستى عيسى را در كودكى به عهده گرفت. عيسى هم در زمان جوانى در ناصره كه در آنجا بزرگ شده بود به شغل نجارى اشتغال داشت.

تا سى سالگى هيچ گونه تعليمى نداد و هيچ معجزه‌اى ننمود و مردم نمى‌دانستند كه او همان مسيح موعود است كه در انتظارش هستند. هنگامى كه عيسى تقريبا سى ساله شد زمان آن رسيد كه خدمتى را كه براى انجام آن به اين جهان آمده بود شروع نمايد.

 بنابراين ناصره را ترك كرد و نزد يحيى تعميد دهنده رفت. درآن موقع يحيى پيغام خدا را به عده زيادى كه در اطرافش جمع بودند مى‌رساند و آنها را به توبه دعوت مى‌نمود و آنانى را كه توبه مى‌كردند در رود اردن به نشانه پاكى از گناه تعميد مى‌داد.

اگر چه عيسى در تمام زندگيش هرگز خطايى مرتكب نشده بود، از يحيى تعميد دهنده خواست كه او را تعميد دهد و او نيز اطاعت نمود. وقتى عيسى بعد از تعميد از آب بيرون آمد روح خدا به صورت كبوترى از آسمان نازل شد و بر او فرود آمد و صداى خدا را يحيى و عيسى شنيدند كه مى‌گفت:

 اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم بعدا براى شما معنى پسر را توضيح خواهم داد.

 سپس عيسى به بيابان رفت و در آنجا مدت چهل روز، روزه گرفت و دعا نمود. در اين مدت شيطان سعى كرد او را وسوسه نمايد كه از خدا سرپيچى نمايد ولى موفق نشد. عيسى پس از پيروزى بر شيطان نزد يحيى برگشت.

يحيى، عيسى را بره خدا مى‌دانست و مقصودش اين بود كه عيسى براى گناهان بشر قربانى خواهد شد. سپس عيسى شروع به انتخاب شاگردان كرد و از بين آنها دوازده نفر را به اسم رسول تعيين نمود. اين اشخاص مردمانى بزرگ و تحصيل كرده نبودند، زيرا پطرس و يوحنا و بعضى ديگر ماهيگير بودند و متى باجگير بود.

 ولى آنها متوجه شدند كه عيسى همان مسيح موعود مى‌باشد و به همين جهت شغل‌هاى مختلف خود را ترك كردند و بدون اينكه در انتظار پول يا درآمد مادى باشند استاد خود را در حدود سه سال پيروى نمودند و همه جا پياده به دنبال او رفتند. در اين مدت عيسى آنان را براى امورى كه مى‌بايست به عنوان رسولان وى بعد از صعودش به آسمان انجام دهند آماده مى‌كرد.

سپس عيسى مانند يحيى به موعظه دادن مردم شروع كرد و فرمود:

وقت تمام شد و ملكوت خدا نزديك است پس توبه كنيد و به انجيل ايمان آورید.

عيسى كلام خدا را درعبادتگاه يا در منازل مردم يا هنگامى كه در اطرافش و روى تپه‌ها يا در كنار درياچه جليل گرد آمده بودند بيان مى‌فرمود.

تمام كساى كه فرمايشات او را مى‌شنيدند از حكمت و قدرت او در سخن گفتن متعجب مى‌شدند زيرا او مانند پيامبران سخن نمى‌گفت بلكه مانند خدا بود.

تمام انبيا گفته بودند: بشنويد آن چه را خدا به شما مى‌گويد ولى هنگامى كه عيسى به مردم سخن مى‌گفت مى‌فرمود: من به شمامى‌گويم .عيسى فورا شروع به شفاى بيمارانى نمود كه به نزد او مى‌آمدند و آنها را بوسيله كلام خود يا بوسيله دست گذاردن بر روى آنها شفا مى‌بخشيد.

يك نفر كه گرفتار بيمارى جزام بود به پاهاى او افتاد و گفت :اگر بخواهى، مى‌توانى مرا طاهر سازى، عيسى پاسخ داد:مى‌خواهم طاهر شوى دست‌هاى خود را بر روى آن جزامى گذاشت و آن مرد فورا شفاى كامل يافت. بسيارى از كسانى كه داراى ارواح پليد بودند نزد عيسى آمدند و او با كلام خود ديوها را از آنها بيرون كرد. او بر چشم‌هاى كوران دست گذاشت و آنها فى‌الفور بينايى يافتند.

 او حتى چند نفر از مردگان را زندگى بخشيد. طبيعتا گروه‌هاى كثيرى از مردم به دنبال او روان شدند و عيسى گاهى به قدرى مشغول تعليم دادن و شفا بخشيدن مردم بود كه فرصتى براى غذا خوردن نداشت.او احتياجات شخصى خود را فراموش مى‌كرد زيرا هميشه در فكر محبت كردن به مردم بود. هرگز حتى يك مرتبه هم به سود شخصى خود معجزه نكرد و هرگز قدرت خويش را براى متعجب ساختن مردم به كار نبرد.

جميع كارهاى معجزه‌آساى او براى آسايش و نجات مردم بيمار و دردمند بوده است تا بدين وسيله محبت خدا را به آنان آشكار سازد. يك روز كه مردم فقير و نيازمند را در اطراف خود ديد آنان را با اين دعوت پر لطف و آرام‌بخش به سوى خود خواند بياييد نزد من اى تمام زحمت‌كشان و گران‌باران و من شما را به آرامى خواهم بخشيد. از تمام كسانى كه نزد او آمدند هيچ كس را نااميد برنگردانيد. يك بار يك مرد مفلوج را چهارنفر به نزد عيسى آوردند و در جلوى او قرار دادند. عيسى كه مى‌دانست اين مرد علاوه بر شفاى جسمى احتياج به شفاى روحى هم دارد به او گفت: اى فرزند گناهان تو آمرزيده شد.

برخى از معلمين مذهبى که در آنجا حضور داشتند در دل خود فكر كردند چرا اين شخص چنين كفر مى‌گويد؟ غير از خداى واحد كيست كه بتواند گناهان را ببخشد؟ عيسى افكار آنان را درك كرد و به آنان گفت كه با شفاى مرد مفلوج ثابت خواهد كرد كه كفر نگفته است بلكه قدرت دارد گناهان را ببخشد. سپس به مرد مفلوج گفت: «تو را مى‌گويم برخيز و بستر خود را برداشته به خانه خود برو و آن مرد دستور مسيح را فورا انجام داد.

 از آن به بعد بسيارى از رهبران مذهبى يهود به مخالفت با عيسى پرداختند زيرا آنان براى محبوبيتى كه مسيح نزد مردم داشت نسبت به او سخت حسادت مى‌ورزيدند.

آنها از عيسى انتقاد مى‌كردند كه با گناهكاران معاشرت مى‌كند و مى‌خواهد آنها را نجات بدهد و از او ايراد مى‌گرفتند كه در روز سبت (روز شنبه) كه روز مقدس آنان بود بيماران را شفا مى‌دهد. به زودى نفرت آنان به قدرى شديد گرديد كه تصميم گرفتند عيسى را به قتل برسانند

عيسى از اين موضوع باخبر بود. او با همان قدرت الهى كه مردگان را زنده مى‌كرد مى‌توانست دشمنان شرير خود را هلاك نمايد ولى هرگز چنين نكرداو به شاگردانش تعليم داد كه دشمنان خود را محبت نمايند و براى آنان دعا كنند.

 او با طرز رفتارى كه در مقابل دشمان خود داشت براى شاگردان خود نمونه و سرمشق شد. در آن زمان قوم يهود مستقل نبود زيرا رومى‌ها بر آنها حكمرانى مى‌كردند. يهوديان آرزوى زيادى داشتند كه بتوانند از تسلط روميان آزادى يابند.

هنگامى كه يهوديان ملاحظه نمودند كه عيسى توانست با پنج قرص نان و دو ماهى بيش از پنج هزار نفر را در بيابان غذا دهد، سعى نمودند او را مجبور سازند كه پادشاه آنان گردد.

 آنها يقين داشتند كه اگر عيسى سپاه خود را فرمان دهد هرگز كسى قادر نخواهد بود در مقابل ايشان بايستد. ولى عيسى از پادشاهى دنيوى امتناع ورزيد زيرا سلطنت او روحانى و دنیوی بود.

او مى‌خواست بر افكار مردم حكمرانى كند نه بر تختى كه در اورشليم باشد. وقتى يهوديان متوجه شدند كه نمى‌توانند او را آلتى براى اجراى مقاصد سياسى و انقلابى خود بسازد بسيارى از آنان به مخالفت برخاسته و دشمن او گرديدند، عيسى پيوسته از راضى ساختن مردم دورى مى‌كرد و فقط در طلب رضاى خدا بود.

تقريبا بعد از دو سال و نيم از تعميد عيسى وقتى مخالفت و ضديت رؤساى مذهبى يهود نسبت به او شدت يافته بود، روزى عيسى از شاگردان خود پرسيد: شما مرا كه مى‌دانيد؟

پطرس فورا جواب داد: تويى مسيح پسر خداى زنده ای عيسى پطرس را براى جوابى كه داده بود آفرين خواند و به او گفت كه خدا اين حقيقت را بر او آشكار ساخته بود و افزود كه بر روى اين حقيقت كليساى خود را بنا خواهد نمود و هيچ نيرويى قادر نيست خللى بر او وارد سازد.

سپس به رسولان خود اعلام فرمود كه لازم است به اورشليم برود و بوسيله حكام مذهبى به مرگ محكوم شود و مصلوب گردد و روز سوم قيام كند و زنده شود. رسولان كه استاد خود را دوست مى‌داشتند از اين پيش‌گويى بى‌نهايت نگران شدند و پطرس به عيسى گفت: حاشا از تو اى خداوند كه اين بر تو هرگز واقع نخواهد  شد.

ولى عيسى پطرس را نهيب داد و گفت اين فكر او كه مسيح نمى‌بايد بميرد از شيطان است. زيرا عيسى به خوبى مى‌دانست كه اين اراده خدا بود كه او قربانى به جهت گناهكاران بر روى صليب جان بدهد و به همين دليل هر كس كه سعى نمايد او را از راه صليب باز دارد آلت شيطان است.

 سپس عيسى شاگردان خود را آگاهانيد كه آنان نيز مى‌بايد براى حمل صليب خود آماده باشند و از فدا كردن جان خود به خاطر او خوددارى نكنند.

بعد از اين كه شاگردان شنيدند كه استادشان بايد بميرد و آنها هم بايد به خاطر او زحماتى متحمل شوند بدون شك بايد براى آنها خيلى مشكل بود كه باز هم او را پيروى كنند. ولی آنها استاد خود را ترك نكردند و شش ماه بعد با او به اورشليم رفتند، جايى كه عيسى مى‌بايد رنج فراوانى تحمل نمايد و جان خود را فدا سازد. فصل بهار در فلسطين فرا رسيد و بسيارى از يهوديان از دور و نزديك به اورشليم مسافرت مى‌كردند تا در بزرگترين جشن سالانه مذهبى خود يعنى عيد فصح شركت نمايند. اين جشن آنان را كمك مى‌نمود تا به ياد آورند كه چگونه قوم اسرائيل را به پيشوايى موسى توانست از اسارت مصر رهايى يابد. عيسى و شاگردانش نيز به اين جماعت پيوستند و براى اين جشن عازم اورشليم شدند و وقايع هفته كه آخرين روزهاى زندگى عيسى بر روى زمين بود در هر چهار انجيل مفصلا ذكر شده است. در اين جا فقط  مختصرى از آن را براى شما بيان مي كنم:

يك روز يكشنبه در حالى كه بر الاغى سوار بود مطابق پيش‌گويى زكرياى نبى كه اين طور پيش‌گويى كرده بود:  اى دختر صيهون بسيار وجد نما و اى دختر اورشليم آواز شادمانى بده اينك پادشاه تو نزد تو مى‌آيد. او عادل و صاحب نجات و حليم مى‌باشد و بر الاغ و بر كره بچه الاغ سوار است

 عيسى سپس وارد معبد گرديد و كسانى را كه بوسيله خريد و فروش آن محل مقدس را كثيف مى‌ساختند و عبادت‌كنندگان را غارت مى‌نمودند از آنجا بيرون كرد. عيسى رؤساى