هستي هست
و جز هستي، چيزي نيست.
هستي ، خداست.
خدا، واحد كثير است.
خدا، همه چيزهاي غير خدا نيز هست.
هيچ چيز، خدا را از غير خدا جدا نمي كند.
همه آن چيزهايي كه ما غير خدا مي ناميم، ظهور و ظاهر خداوند است.
خدا چنان آشكار است كه پنهان مي نمايد.
خدا نور است؛
نه رنگ دارد، نه شكل،
اما همه رنگها و شكلها در پرتو نور
رويت مي شوند.
نور، نامرئي است، اما هنگاميكه با تاريكي مي آميزد مرئي مي شود.
خدا وقتي ديده مي شود كه در
حجاب مي رود.
جهان، حجاب است.
خدا در جهان ديده مي شود.
خيالات ما،
ذره هاي زنده روشنايي اند
كه در تاريكي هاي عجز ما از
شناخت خدا مي درخشند.
همه پديده ها،
صورت اند.
صورت ، وجود حقيقي ندارد.
صورت، بازيها و دلبريهاي
وجود حقيقي است.
يك آدم، يك درخت، يك پروانه، تكه اي ابر،
خورشيد،ماه، همه صورت اند.
صورتها به حباب مي مانند.
حبابها، وجودي مستقل از دريا ندارند.
حبابها، حاصل بازيها و جوششهاي دريايند.
حبابها پديدار مي شوند و ناپديد مي شوند.
وقتي حبابي ناپديد مي شود،
معدوم نمي شود؛
زيرا هرگز هستي نداشته است تا اكنون هستي اش را از دست بدهد.
او پيش از آن در دل دريا غنوده بود،
اكنون نيز در دل دريا غنوده است.
ما همه از خداييم و به خدا باز مي گرديم.
نگاه بي اعتناي خود را به بنفشه هاي كنار راه بگردانيم؛
خداوند را در لابه لاي بنفشه ها مي يابيم.
اگر بتواني نغمه اي شو،
اگر بتواني پاره اي از شادماني هايت را با ديگران
سهيم شوي،
اگر بتواني خود را با ديگران قسمت كني،
همين كافيست، تو به منزل رسيده اي.
ما موجوداتي تنگ نظر و حقيريم،
زيرا از سهيم كردن ديگران در
شادماني هاي خود عاجزيم.
اين بزرگترين خسران زندگي انساني است.
انسان احساس بدبختي و درماندگي مي كند،
زيرا چشمه عشقش را با گل بخل و
تنگ چشمي بسته است.
اگر گذشتي داريم،
براي آن است كه بيشتر بگيريم.
ما از بخشيدن عاجزيم؛
معامله مي كنيم.
با تمام وجودت ببخش؛
هرآنچه مي تواني ببخش.
آوازت را در گلو خفه نكن،
آن را با تمام وجودت بيرون بده.
به پرندگان نگاه كن كه صبحها چگونه مي خوانند؛
آنها در بند اين نيستند
كه كسي آوازشان را مي شنود يا نه.
آنها نمي خوانند تا چيزي بدست آورند.
آنها آواز مي خوانند
فقط براي اينكه آواز خوانده باشند.
آنها مي خوانند زيرا نمي توانند شادماني شان را
احتكار كنند.
خورشيد طلوع كرده است،
صبح آمده است،
شب دامن سياهش را برچيده و رفته است،
و پرندگان آواز شده اند،
رقص شده اند،
شور و سرمستي شده اند،
شعله ور شده اند.
اين است شيوه درست زندگي:
زيستن، شادمانه زيستن، سهيم شدن، عشق ورزيدن.
زندگي را با ديگران قسمت كن،
نان را با ديگران قسمت كن،
آواز را با ديگران قسمت كن،
شعر را با ديگران قسمت كن،
خود را باهمگان قسمت كن و بدين سان،
خود را در هستي منتشر كن.
برخيز،
باز كن پنجره را
و به مهماني آواز كبوتران برو.
زندگي پشت پنجره تو مي خواند
الهي !
چراغ بصيرت را تو در دلم افروختي؛
دلم زيادي ست.
همه كارهاي كارستان را تو كردي؛
جهد من زيادي ست.
تو بودي و بس؛
بود من زيادي ست.
از بود من بلا خيزد و جفا.
بود تو همه عطا است و وفا.
اي خوبي آشكار و اي كرم هويدا!
ناكرده گير آنچه از من سر زده است؛
آن كن كه تو را سزاست.
چگونه مي توانم دوستت نداشته باشم؟
تو عين دل مني.
خود را كه مي جويم،
تو را مي يابم.
تو را كه مي جويم، خود را!
روز ازل در عهد ازل ، قصه اي رفت ميان دل و جان؛
نه آدم و حوا بود نه آب و گل؛ حق بود حاضر ، و حقيقت حاصل؛
قصه اي كه كس نشنيد به آن شگفتي، دل سائل بود و جان مفتي؛
دل را واسطه اي در ميان بود و جان را خبر عيان.
هزار مسئله پرسيد دل از جان- همه متلاشي.
در يك حرف، جان همه جواب داد، در يك چشم بر هم زدن.
نه دل از سوال سير آمد و نه جان از جواب.
نه سوال از عمل بود و نه جواب از ثواب.
هرچه دل از خبر پرسيد، جان از عيان جواب داد؛
دل به عيان بازگشت و خبر را در آب شست.
حال ، اگر طاقت شنيدن داري، بشنو؛
ورنه به انكار مشتاب و خموش باش.
دل از جان پرسيد:
" وفا چيست؟ فنا چيست؟ بقا چيست؟ "
جان جواب داد:
" وفا، عهد دوستي را ميان در بستن است.
فنا، از خودي خود رستن است.
بقا به حقيقت حق پيوستن است.
دل پرسيد:
" بيگانه گيست؟ مزدور كيست؟ آشنا كيست؟ "
جان جواب داد:
" بيگانه، رانده است.
مزدور بر راه مانده است.
آشنا، خوانده است.
دل پرسيد:
" عيان چيست؟ مهر چيست؟ ناز چيست؟ "
جان جواب داد :
" عيان، رستاخيز است.
مهر، آتش است كه به خون آميخته.
ناز، نياز را دست آويز است "
دل گفت:
" باز هم بگو.
جان گفت:
" عيان با بيان بدساز است.
مهر با غيرت انباز است.
آنجا كه ناز است، قصه دراز است.
دل گفت:
" بيش تر بگو.
جان گفت:
" عيان شرح نپذيرد.
مهر خفته را به راز گيرد.
نازنده به دوست، هرگز نميرد.
دل از جان پرسيد؛
" كس به خود به اين روز رسيد؟ "
جان جواب داد:
" من اين از حق پرسيدم،
حق گفت:
يافت من به عنايت است.
پنداشتن كه به خود، مي توان به من رسيد، جنايت است.
اين قصه ميان دل و جان منقطع شد؛
حق سخن در گرفت و دل گوش شد؛
قصه مي رفت تا سخن عالي شد و مكان از شنونده خالي.
دل در قبضه كرم است و جان در كنف حرم.
نه از دل نشان پيدا، نه از جان اثر.
سر تاسر قصه عاشقي همين است
الهی !
راهم نمای به خود ،
و باز رهان مرا از بند خود.
الهی !
به هر صفت که هستم ،
خواست تو را می شناسم .
به هر نام که خوانند مرا ،
عاشق تو هستم .
تا جان در بدن دارم ،
از کوی تو بیرون نمی روم .
الهی !
محنت من بودی ،دولت من شدی .
اندوه من بودی ،راحت من شدی .
داغ من بودی ، چراغ من شدی .
زخم من بودی ،مرهم من شدی.
الهی ، الهی ، الهی !!!
همه تو را می خواهند ،
تو چه کسی را می خواهی ؟؟؟
جهان، حديث نفس خداوند است.
خداوند فقط با خود سخن مي گويد،
نه با چيز ديگر.
زيرا جز او چيزي وجود ندارد.
خداوند با خود سخن مي گويد،
جهان پديدار مي شود.
وقتي خدا با خود سخن مي گويد،
در نفس او،
ابر و باد و باران و آدم و گياه و ستاره
شكل مي گيرند.
پديده ها، كلمات خداوندند.
كلمات خداوند، نامحدودند.
پديده ها، حاصل امر« كن » اند.
امر « كن »، كلمه است.
هيچ پديده اي از قلمرو امر « كن » بيرون نيست.
خداوند، درآيينه كلمات خود، خويشتن را به تماشا
نشسته است.
ا زغارهاي خواب آلوده ذهن بيرون بياييم؛
كاخ روشني و سبكبالي را در
آشيانه دل بنا كنيم.
هر پديده اي،
كلمه اي از كلمات خداوند است.
خداوند
بواسطه پديده ها،
با تو سخن مي گويد.
وقتي در آستانه جهان مي ايستي
و به همه كلمات خداوند گوش مي سپاري،
سمفوني باشكوه هستي را مي شنوي.
جهان،موسيقي است.
بهار از راه مي رسد
و گلبرگهاي گلهاي هوسباز بي ميوه را به دست باد مي پراكند.
هر چيزي كه هست،
اسمي خاص از اسمهاي بيشمار
خداوند است.
همه اسمهاي خداوند مسمّايي واحد دارند.
آن مسمّاي واحد، خداست.
آن مسمّاي واحد تويي.
پرنده اي كه صبح لب بام تو
مي نشيند، يكي از اسمهاي خداوند است.
اسمي از اسمهاي تو.
تو با ديدن آن پرنده، اسمي از
اسمهاي خداوند را صدا مي زني؛
خود را صدا مي زني.
چشم تو مدام به چيزها مي افتد،
بنابراين تو مدام خدا را مي خواني،
بي آنكه خود بداني.
او مدام در برابر چشمان تو ظاهر مي شود،
بي آنكه تو متوجه شوي!
اما خود را نمي بيني!
خواب از بند خاك رها مي شود،
در رگهاي درخت جاري مي شود،
و در برگهاي سبز بيشمار مي رقصد.
الهي هرچه از تو رسد نيكوست.
تو دوست مني .
هرچه از دوست رسد، احسان است.
گله از دوست، جرم است و جنايت.
براي من شادي و غم يكسان است.
سبب را ببين،
اما در سبب نمان
در سبب ماندن شرك است.
از سبب بگذر، تا به مسبب رسي.
عارف را چشم نه بر لوح است و نه بر قلم.
عارف، عطشي دارد دمادم
الهي !
سزاها را تو ساختي،
نواها را تو خواستي؛
نه از كس به تو،
نه از تو به كس،
همه از تو به تو.
همه تويي و بس.
مرا از من بشوي تا تو ماني و بس.
الهي !
راهم نماي به خود،
و باز رهان مرا از بند خود .
بايزيد بسطامي، خود را ترك كرد،
به وصال حق رسيد.
او در آيينه جان خويش نظر كرد،
خدا را در آيينه يافت.
بايزيد شهود كرد كه او تجلي بي پايان و تكرار ناپذير خداست.
تنها معدودي از آدمها به مقام شهود
حق در آيينه جان خويش مي رسند.
همه انسانها بالقوه واجد اين
استعداد هستند.
اما در بسياري از آدمها صفات عالم صغير،
خور و خواب و تفرقه – چيرگي مي يابد.
اما خداي گونه گان به
مقام بي مقامي مي رسند.
آنها وحدت محض عارفانه اند،
فهم عاشقانه اند،
رهايش ناب اند،
رسته از قيودند،
عينيت تجلي حق اند،
جامع صفات متضادند،
مهار گسيختگان همه توان دروني اند.
مقام اينان را نمي توان در زبان متعارف بشري بيان كرد.
نور اينان مدام مي تابد،
چشم نابيناي زمان از ديدن نور
اينان عاجز است.
آنگاه كه بار جديتهاي احمقانه را از دوش دل برداريم،
كلماتمان، شادمان و سبكبال، بر
امواج زمان مي رقصند.
زندگي، خيال است و صحنه نمايشي عظيم.
زندگي خيال است، اما خيالي نيست.
ما بازيگران صحنه نمايش عظيم
زندگي هستيم.
آگاهي از حقيقتِ خيالي و نمايشيٍ زندگي،
پر و بال روح را براي پروازي يكه و تماشايي مي گشايد.
بي عملي د رعمل،
آرامش در جنبش،
و جاودانگي و ثبات در حركت جوهري
جهان، همين حقيقت است.
هرچه جز اين، رودي از روياهاست.
در حقيقت، دنيا رويايي بيش نيست.
به تعبير ابن عربي:
« هستي، خيال است.
اين خيال ، حق است.
كسي كه اين نكته را بفهمد،
اسرار حقيقت را فهميده است. »
فقط بايد نسبت به خيال بودن آن آگاه باشيم.
اين آگاهي، بنياد زندگي ما را دگرگون
مي كند، مدار و هسته مركزي حركت
مي كند و از تن به روح انتقالي
صورت مي گيرد.
شب پره هاي لطيف خيال،
بالهايي محكم و استوار در مي آورند
و در آسمان غروب پَر مي كشند
و مي روند.
خود را از ديگران كمتر دان .
خلق را به خير خود اميدوار گردان .
به چشم حقارت در هيچكس منگر.
دنيا پرست مباش .
سبكبار و آزاده باش .
حريص مراقبه ونيايش باش .
زبان به دشنام مگشاي .
با نيكي و نيكويي ، دلها را اسير خود كن .
كسي را به افراط ستايش مكن .
تا نخوانندت ، مرو .
مفروش آنچه را نخرند .
در گذار تا در گذرند.
آنچه ننهاده اي ، بر مدار .
ناكرده را كرده مدان .
لاف گناهان خود را مزن .
از داده خدا بخور و به ديگران بخوران .
براي مال، سخن خود را مفروش .
امانت نگاه دار .
از صحبت فرو مايگان بپرهيز.
غم دل با كسي گوي كه از غمت بكاهد .
دوستان رابه عيبشان آگاه كن .
سلاحي بساز از سخاوت و مدارا.
دل پاك دار تا به مراد دل رسي .
به عيب خود بينا باش.
به ديدار زنده و مرده برو.
خلوت را دوست بدار.
داشته هايت را با ديگران تقسيم كن .
بكوش تا دوباره متولد شوي .
گوهر مي خواهي ؟ دل دريايي طلب كن .
هيچكس از جوي حقيري كه به مردابي
مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد .
وحدت وجود 4-2
يكي از وجوه حكمت، وجه نظري آن است؛
در اين وجه، حكيم با چشماني باز، مي بيند و اين ديدن، عين آگاهي است.
و درآن بواسطه ديدن، حكيم با معلول يكي مي شود.
كم هستند افرادي كه مي توانند ببينند.
انسانهايي كه از فراز مي نگرند و در آگاهي و عشق اوج گرفته اند، حكيم هستند.
هر چشمي، بينا نيست؛
براي بينا شدن، بايد تربيت شد، تزكيه شد تا بتوان خدا را در هرچيزي مشاهده كرد؛
بد آموزيهاي بسياري براي واژه خدا صورت گرفته است.
براي اذهان شرطي شده اين فهم از معناي واژه « خدا » قابل فهم نيست.
زيرا اين افراد دايما بوسطه دانسته ها و باورهاي غلط ذهني اشان،
در حال نتيجه گيري هستند.
وقتي ما حق هر شي و موجودي را ادا نماييم؛
يعني فراموش نمي كنيم كه آن شي و موجود يك آيه و نشانه است.
با توجه به پنجره اي كه ما از آن به زندگي نگاه مي كنيم؛
واژگان و نحوه تفسير و تعبيرمان از زندگي تغيير مي كند.
تعبير يك دانشمند از واژه پر معناي « عشق »؛
فعال شدن آنزيمها و هورمونهايي در بدن است.
چون ابزار و پيش فرض هاي او خاص هستند؛
وي از دريچه اي خاص به زندگي مي نگرد.
با عوض شدن نظرگاهمان به زندگي؛
وقتي به گلي مي رسيم؛
مي گوييم: من به آيينه نگاه مي كنم .
ادا كردن وظيفه امان به شي و هر موجود؛
يعني ديدن و فهم اين موضوع كه همه چيز درهستي « آيينه » است.
هيچ زنگاري به هيچ شي اي نمي رسد و زنگار فقط در نگاه ماست.
بيرون خبري نيست و هرچه هست در درونمان است.
بنابراي وقتي سخن مي گوييم؛
نترسيم كه مسخره امان كنند.
فديسان و عارفان واهمه اي ندارند؛
چون در نظر مردم ساكن نيستند و در دل خدا ساكن هستند.
سهراب عزيز مي گويد:
« برگي از شاخه افكار چيدم و گفتم: آيتي بهتر از اين مي خواهيد. »
ما هنوز به بي كرانگي يك سلول نرسيده ايم؛
به همان اندازه كه يك سلول از درون خودش بزرگ است،
كاينات از بيرون بزرگ هستند.
ذهن كم انديش را كنار بگذاريم و با دلمان با خدا و هستي « انس » بگيريم،
تا به حيرت در حيرت برسيم.
تنها انس است كه سرچشمه رسيدن به آگاهي حقيقي است،
نه ذهن و نه عقل.
قلب مسكن عشق، خدا و هستي است.
قلب سرالاسرار الهي است كه با ذهن فهميده نمي شود و تجزيه و تحليل نمي شود.
هر رازي را فقط مي توان با قلب كشف و شهود كرد.
قلب همه ناشناختني ها را در بر مي گيرد.
« من » در آسمان و زمين نمي گنجد و فقط در قلب جاي مي گيرد؛
« من » چيزي نيست؛ جز تجلي خداوند در همه صورتها.
در مراقبه مي توان فاصله هاي نوري را پيمود.
عقل فقط مي تواند « صغري و كبري » كند؛
بايد پيش فرضها را به آن بدهيم تا بتواند نتيجه گيري كند.
ذهن يك بايگاني براي اطلاعات است.
عقل ابزراي براي تجزيه و تحليل داده هاست؛
و فقط با دادن اطلاعاتي كه ما به آن مي دهيم، مي تواند تجزيه و تحليل كند.
جايگاه برين ما و تجربه رسيدن به كل فقط از طريق مراقبه كشف مي شود؛
در حالت مراقبه، در يك حالت و وضعيت؛
گذشته و حال و آينده را تجربه مي كنيم.
شناخت ما از قلبمان به همان اندازه است كه خدا را مي شناسيم.
بايد دل آگاهانه با يك شي مواجه شويم تا با آن چيز و با آن كس « يگانه » شويم.
فاصله اي بين ما و معشوقمان وجود ندارد؛
نگوييم: « من و آن »، « من و او »؛
بگوييم: « من و من ».
بعد از فهم و تجربه اين موضوع به اين نتيجه مي رسيم كه:
آن « من » نيز، يكي از صورتهاي وجودي خود من است.
و در آن وقت است كه عشق، وجودمان را به دخل و تصرف خودش در مي آورد
و رفتارمان بگونه اي ديگر مي شود.
يك درصد از زندگي هم توسط ما به پيش نمي رود،
نود و نه درصد آن توسط هستي ( خدا ) به جلو مي رود؛
من و تو واژه اي هستيم در معناي خداوند.
هستي زندگي نامه خداست؛
من و تو واژه اي در اين منظومه قطور هستيم؛
بعدر ازتجربه اين موضوع، به حيرت مي رسيم،
خودمان را به كل مي سپاريم و مي گوييم:
خدايا، من تسليم توام؛
و در آن وقت، تمام پيسيهاي مخالفت، چراها و ناخرسندي هايمان فرو مي ريزند.
سرنوشت يك راز است و قرار بر اين نيست كه آنرا بفهميم،
دانسته هاي فلسفي و دستاوردهاي فكري،
به ما شور و سر مستي نمي دهند،
ما را به رقص و آواز درنمي آورند،
نگاهمان را بي فروغ مي گذارند،
دلهايمان را بي احساس مي كنند.
با دل آگاهي، به شور و سرمستي و رقص مي رسيم؛
« زندگي، جشن و ضيافتي با شكوه است. »
اگر زندگي را ضيافت نبينيم، نقصي در نگاه ما وجود دارد،
اگر احساسمان متفاوت است،
بدانيم، تعبير و تفسير و نوع نگاهمان به زندگي غلط است.
هستي، عين آگاهي است و بهترين صورت را براي ما انتخاب كرده است.
هرآنچه در هستي است، عين دَهِش ( بخشش ) و موهبت است.
يك انسان فلج مي تواند با سازي،
زيباترين نغمه ها را در زير اين گنبد نيلگون بيافريند.
حاصل لحظه به لحظه زندگي امان بايد شعر، شور، سرمستي و آگاهي باشد.
حتي با اشكهايمان نيز مي توانيم به وجد و سرمستي در آييم؛
اگر بدانيم كه اين اشكها به دستان خداوند مي چكند و در شنزارها نمي روند.
اشكها زنگارهاي وجودمان را پاك مي كنند و وجودمان را تطهير مي دهند،
در اشكهايمان، سروري نهفته است،
درخت وجودمان را آبياري مي كند.
در اين ساحت،
خداست كه مي خواهد صورت متجلي خودش را بكاود؛
اين ساحت، ساحت وحدت عارفانه و يگانگي محض است.
وقتي كه شهودمان بغير از چشم سرمان باشد؛
حقيقت اشياء را در جلوه اي نو مشاهده مي كنيم ؛
و اين ديدن، تصوري عاشقانه و تجربه اي زيبا به ما عنايت مي كند.
چه چيزي وجود دارد؟
اين گفتني نيست،
و هرگز گفته نخواهد شد.
راهي ديگر، جز آنكه خودت
تجربه اش كني، وجود ندارد.
مرگ،
تنها با مردن فهميده مي شود
و حقيقت، تنها با شيرجه رفتن
به اعماق خويشتن.
هرچه پيش تر زندگي خود را به رقص در آوري، الهي تر مي شود.
حال مولانا از همراهانِ سست عناصر به هم مي خورد.
او آرزوي شير خدا را داشت
و رستم دستان .
او بيزار بود از سكونت و خمودگي.
مي گفت:
« رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست! »
او در تاريكي بدنبال روشنايي مي گشت و
در روشنايي، چراغ به دست مي گرفت.
روشنايي در تاريكي پنهان است،
حقيقت، پنهان است.
و لطف جست و جوي آن نيز
ناشي از همين پنهاني است.
حقيقت زير سرپوش طلايي پنهان است.
آن سرپوش طلايي كه حقيقت را
مي پوشاند، ذهن ماست.
ذهن، وجود ما را پوشانده است؛
ما زنداني ذهن ايم،
ما خود را با ذهن هم ذات پنداشته ايم،
بنابراين، رنج ميبريم.
فراتر از ذهن برو،
آگاه باش كه تو عين ذهن خود نيستي.
همين آگاهي ست كه سعادت مي آورد،
اين آگاهي، آزادي ست.
پروانه،
روزها و ماهها و سالها را نمي شمارد؛
پروانه، لحظه ها را مي شمارد.
بنابراين عمر يك روزه ي پروانه،
بيش از عمر هفتاد ساله آدمهاست.
عارف، شاعری ست که شعر خویش را زندگی می کند.
او ممکن است شعری نگوید و این مهم نیست .
او ممکن است آوازی نخواند و این مهم نیست.
تمام زندگی او شعر و آواز است.
همه ی زندگی او به زندگی جویباری در دل کوهستان می ماند.
جویباری که می خواند و به دل مرغزار می رود و سرمست جست و جوست…
سمت و سوی زندگی ات را باید دگرگون کنی.
از فکر به احساس، از منطق به عشق، و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه
این کاری ممکن است.
شدنی ست، زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک تر است، تا فکر؛
رابطه ی نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی ست.
رابطه شور عاشقانه و دل، رابطه ای طبیعی ست.
بدیهی ست عشق برای دل، طبیعی تر از منطق است.
منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی ست نه آموختنی.
عاشقی نه به کسب است و اختیار .
عشق سرشت و سرنوشت ماست.
منطق، اختراع اجتماع است عشق موهبتی الهی ست.
عشق والاست.
هیچ چیز هم سنگ عشق نیست.
عشق صدرنشین هستی ست .
عشق هسته ی مرکزی تمامی ادیان ، تمامی شعرها و عرفان و عارفان است.
اگر حکم عشق اجرا شود ، همه ی احکام اجرا شده است.
عشق روح تمامی احکام است.
جسم بی روح ، مرده ای بیش نیست.
می توانی اعمالت را تزیین کني.
می توانی صورتشان را بزک دوزک کنی و خلق خدا را بفریبي.
اما نمی توانی خود را بفریبی. حکم عشق ضرورتاً با احکام اجتماع منطبق نیست. چنین ضرورتی در کار نیست. عاشقان زندگی پر مخاطره ای دارند.
زیرا آنان با همه چیز خود در راه آن نادیده ی ناشناخته ریسک می کنند.
آنان دست به قماری عاشقانه می زنند؛
قماری که به نگاهشان ژرفا ، به دلشان خلوص و صفا،
و به وجودشان شفافیت می بخشد.
وحدت وجود 10-3
حق چيست؟
آيا انسانها موجوداتي بيولوژيكي هستند و عشق چيزي نيست جز ترشح بعضي هورمونها در خون؟
عارف بدنبال فهم رازي درهستي نيست، چون مي داند كه رازها فهميدني و گشودني نيستند و از طريق شهود پي به كشف انها مي برد.
عارف مي داند كه هر تلاشي، او را از فهم مطالب دور مي كند.
سالك بايد بداند كه ابزار صيدش، ابزاري معمولي نيست و او نه با ذهنش، بلكه مي بايست با همه وجودش دركل هستي مشاركت كند. ( نه براي فهميدن؛ كه براي تجربه و حس كردن. )
عارف بدنبال جواب اين است كه حيات بي صورت در همه صورتها چيست؟
آيا مي توان صورت بي صورت را ديد؟
تمام شيوه هاي اتصال و مراقبه براي اين است كه بتوانيم بر توهم كثرت غلبه كنيم و به درك و تجربه وحدت وجود برسيم.
مراقبه گر، در آن زمان، هستي را سفري در ذات مي بيند و رجعتي به آن.
انا لله و انا اليه راجعون
حقيقت سفري دايره اي است در كالبد خداوند.
«الله »، اسم جامع است و سرچشمه است.
من شرطي شده مان، واقعيت ندارد، ولي هميشه بر ما تسلط دارد،
اين « من »، مشتي تصوير و وهم است.
ما هنوز رمز و راز « مشاهده و تسليم » را درك نكرده ايم،
افكارمان، همچون ابرهايي در آسمان آگاهي مان ظاهر مي شوند و مي روند.
حقيقتمان، آسمان است نه ابرهاي درگذر.
در قرآن كريم، آيه اي با مفهوم زيرآمده است:
«زمانيكه چيزي را از دست مي دهيد، مايوس نشويد و زمانيكه به جايي مي رسيد و يا چيزي را بدست مي آوريد، خوشحال نشويد. »
در دو موضع فوق ( از دست دادن و بدست آوردن)،
مركزيت وجودمان را فراموش مي كنيم،
بواسطه تجربه غلط و قرار گرفتن در دو موضع فوق؛
هميشه يا حسرت زده هستيم و يا هيجان زده.
پس كجاست؛
عشق، حكمت، آواز، اشك، خنده، سفر، ديدن و تماشا كردن؟؟؟
كي مي خواهيم غبارهاي ذهنمان را فرو بنشانيم؟
شيوه اي بسيار كابردي جهت اتصال و مراقبه:
به هنگام تنفس و در فضاي بين نفسهايمان، انرژي مثبت و آگاهي وجود دارد كه با فرو بردن ( دم )، در يك لحظه، تمام ديوارهاي وجودمان، فرو مي ريزند و با تصوير ذهني، عشق و نور را به درون برده و با بازدم، به همه چيز و همه كس بتابيد و آنها را با بازدم هايتان، گرم كنيد.
فضاي بين دم و بازدم ما، پلي است بسوي آگاهي و « مشاهده » حالتي است كه به مرور زمان، آلودگيهاي ذهنمان را پاك ميكند.
در اتصالهايت، اگر به ياد گذشته ات افتادي، فقط آنرا را ببين و نگو چرا من، مادرم، پدرم، فرزندم و همكارم و .... بدينگونه اند و يا چرا دچار اين پيشامد خوب و يا بد شده اند؟
در اتصال و مراقبه، فقط حضور داشته باش، نتيجه گيري در مراقبه، به شدت آنرا زايل مي كند، در زمان مقتضي، با افزايش ظرفيتي كه در تو بوجود مي آيد، به تجربه زمان حال را دست خواهي يافت.
با همه وجودت حضور داشته باش و بگو: خدا همه چيز مرا رقم زده است و من با تمام توانم در اين راز ( عشق، خنده، گريه ،آواز و ...) شركت مي كنم.
بيداري در رقص با زندگي، حاصل مي شود.
همگي مان، بخشي از عشق الهي به وديعه گذاشته شده در وجودمان هستيم،
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است، طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد.
چرا از غير، گدايي آرامش و سكوت و سكون را مي كنيم.
اكثر ما با گذشته مان يگانه ايم و دايما فكرمان را درگيرآن كرده و غصه دار شده و زمان حالمان را از دست مي دهيم.
نارضايتي مان بدليل پيوندمان با گذشته است.
قضاوت، نياز ثانويه مان شده است،
قضاوت، بيشتر از همه به خود مان آسيب مي رساند، ويرانمان مي كند.
«والله خلقكم و ما تعلمون »
آيا مي داني با قضاوتهايمان، خدا را زير سووال مي بريم؟؟؟
خشم و خشونت، هيچ مساله اي را حل نمي كند،
نتيجه اش، افسوس و پشيماني است.
به هنگام بروز خشم؛
- آنرا بمانند پاره اي ابر سياه در آسمان آگاهي تان ببينيد و حقيقت خودتان را كه همان جريان عظيم انرژي هستي، ( نفخه الهي ) را به ياد بياوريد.
- به دنيا، همچون نمايشي عظيم بنگريد.
موارد فوق( شيوه دم و بازدم، قضاوت و خشم ) شيوه هاي عملي انجام مراقبه هستند و به مرور زمان، اتصالمان را با لحظه حال برقرار مي سازد.
وقت آن رسيده است كه:
- در صحنه زندگي و در اين بازي و نمايش باشكوه، نقش ويژه اي را بازي نماييد.
- به اين شهود برسيد كه هيچكس نمي تواند كلاه سر تو بگذارد و يا كلاه تو را بردارد. - در اين نمايش بزرگ، همه يك نفر هستند و آن يك نفر« خدا » ست.
- با خود باش و خودت را همواره به ياد بياور،نه افكار، آرزوها و ابرهاي تيره و ....
- آسمان بيكران آگاهي ات ( بصيرت ) را به ياد بياور نه دانسته هايت را.
- بدان كه ابرها درگذرند.
مشاهده گر، چشمان خداست كه ظهور ابرها را مي بيند،
تمامي مخلوقات، به لحاظ صورت، شكلي خيالي هستند
و به لحاظ ذات، شكلي جاودانه.
يگانه عاشقمان ( آفريدگارمان ) در وعده گاه سكون و سكوت ذهن، انتظار ما را مي كشد.
كليدهاي دروازه الهي
گيجي ما، تقابل دانسته هاي ماست،
اكثر انسانها بواسطه دانسته هايشان خوابگرد هستند و به زندگي از فراز نمي نگرند.
حيرت در بالاترين مقام سلوك قرار دارد،
حيرت از مقام آگاهي قدسي بوجود مي آيد و دانسته هايمان را ريشه كن مي كند.
وقتي دچار حيرت واقعي مي شوي، با تمام وجودت تسليمي،
ديگر وابسته تصاوير ديروز و امروزت نيستي؛
در ساحت حيرت، به آستانه در مي رسي،
فقط بايد دق الباب كني و منتظر بماني تا در به رويت گشوده گردد.
خاصيت آيينگي يعني ارتباط مستقيم با آنچه كه هست، نه آنچه كه رفته است.
در رودخانه زندگي، بدليل ترس و وحشتمان،
مدام به چوبها و علفهاي كنار رود مي چسبيم،
با رها كردن، به بالاي آبشار رسيده و به اعماق آب مي رويم،
تجربه هاي فراواني كسب مي كنيم و
مسير رجعت به سوي او را به چشماني باز طي مي كنيم.
تماشاگر مي شويم و شناور.
در جهاني كه دايما، شكل ابرهايش در حال تغيير است؛
تلاش ما براي حفظ و ايجاد حالتي ثابت و پايدار،
تلاشي است بيهوده و نا پايدار؛
كليد اول:
هركس شب تاريك روح دارد و بايد آنها را سپري كند تا به سپيده دمان زندگي اش برسد.
بودا يك شاهزاده بود، از آن گذشت كه بودا شد.
ولي تو نمي خواهي حتي از كوچكترين امكانات و وابستگي هايت دل بكني و در ظاهري بسيار سطحي بدنبال بودا شدن هستي.
گلي كه اكنون شكوفاست و رايحه پراكني مي كند،
زماني دانه اي كوچك و در دل خاكي سياه و تاريك بوده است.
زيبايي زندگي در آن است كه بخشي از آن در شب و تاريكي مي گذرد،
زندگي در نيمه تاريك، عين حكمت الهي است؛
عاشقي در جدا بودن معنا پيدا مي كند.
مشكل ديگرمان در سلوك معنوي اين است كه مي خواهيم به يقين برسيم،
اين آرزو فقط براي آدمهاي احمق است،
كسانيكه فكر مي كنند به حقيقت رسيده اند، در دروغ و توهمي بزرگ زندگي مي كنند؛
هستي بمانند پارچه اي چهل تكه است و فقط تكه اي بسيار كوچك از اين حقيقت نزد ماست،
تكه هاي ديگر نزد ديگران است،
تا زمانيكه آخرين انسان، فرصت ظهور در اين عرصه را پيدا نمايد،
اين خرقه ، كامل نمي شود.
يقيني كه بر مبناي جزميت و پافشاري بر باورها و تعصبات كور و وهم « من مي دانم » باشد؛ ريشه در جهل دارد،
هيچكس تا به حال از اين طريق به حقيقت نرسيده است.
انسانهاي فرزانه به دنبال انتقادند،
به دنبال پرسشهاي تازه و چالشهاي ناب هستند.
آدمهاي احمق بدنبال تاييد هستند.
چالشها، رهرو حقيقي را صيقل مي دهند.
دانسته هايمان، بمانند ارزني ناچيز در اين كهكشان هستند.
كليد دوم:
هيچ شبي خالي از ستاره نيست،
ما، رها شده و بي پناه نيستيم.
خدا شخص نيست؛
آگاهي مطلق و محض است،
آواز كوهنوردي كه در دل شب به سوي قله حركت مي كند، بسيار زيبا و پر طنين ست.
بدنبال ارتباط گرفتن با آگاهي هايتان، در دل شبهاي زندگي تان باشيد.
وقايع زندگي، برايت يك تصوير نباشد،
سالك حقيقي، آتش است.
در شب تاريك زندگي، فروزان شو، بسوز.
به مرور زمان و با گذشت ايام، پوست و مو و اندام خود را از دست مي دهي؛
با تمام وجودت، شعله ور شو.
بشو آن رويداد و آن ترانه واقعي.
كليد سوم:
غير طبيعي عمل كن تا ديده شوي،
اينقدردنبال آب نگرد، دنبال تشنگي باش،
ساختار شكني كن،
دنباله رو نباش،
راه را خودت بساز.
خداوند به كسي اجازه نمي دهد كه در كنارش بايستد؛
در غياب توست كه او جلوه گري مي كند،
به شرط اينكه بخواهي ومنتظر بماني؛
تا فرصت ديدار را پيدا كني.
كليد چهارم:
دنبال اصلاح خودت نباش؛
زيرا اصلاح كردن هايت از طريق ذهن صورت مي گيرد،
اصلاح يعني؛
آرايه بستن و پيرايه بستن به خود.
چون « تو » در مياني و اين « من » بايد برداشته شود؛
تا به كوكب هدايت كه همان حيرت واقعي ست، برسي.
پيرايه هاي بيروني: شخصيت، پول، مد، لباس و ...
پيرايه هاي دروني: مراقبه هاي ظاهري، انواع و اقسام كلاسهاي به ظاهر عرفاني و ..
بايد از تمام اينها جهش كني؛
بين تو و حقيقت تو، شكاف فراواني وجود دارد.
جهش يعني فهم بازيهاي نفس،
بايد جهش كرد از « من » به هستي و خدا.