گزيده مقالات زير توسط استاد علي اكبر خانجاني به رشته تحرير در آمده و بعد از جمع آوري خدمت شما عزيران همراه، ارايه گرديده است؛ منتها بدليل حجم بالاي اين پست و گرانبها بودن مطالب مندرج در آن، بعد از كپي، باسعه صدر و به مرور زمان و چندين بار مطالعه بفرماييد تا به مدد حق شاهد تاثيرات شگرف آن گرديد.
براي دسترسي به ساير مقالات و نوشته هاي استاد بر روي گزينه زير كليك نماييد:
آدم و حوا
زن و نخستین گناه :ناز
»گفتیم که ای آدم با همسرت در بهشت بی هیچ زحمتی زندگی کنید و از نعمات آن از هر چه خواهید بر خوردار باشید و فقط به این درخت (ملعون ) نزدیک نشوید که به ظلم مبتلا خواهید شد. پس شیطان هر دو را وسوسه و گمراه نمود و از بهشت بیرون کرد و گفتیم که هر دو از بهشت من خارج شوید که زین پس دشمنان همدیگرید و.
سورۀ بقره
همه جا آرام و فضا از عشق آدم به حوا سرشار بود . آدم به حوا می نگریست : به محبوب خود . چقدر او را دوست می داشت و با نگاهش تمامی عشق خود را به او منتقل می کرد و حوا نیز در زیر نگاه آدم خود را خوشبخت و جاودانه می یافت و هیچ هراس و نگرانی معیشتی در میان نبود.
آدم عاشق حوا بود و حوا نیز با تمام وجود عشق او را باور می کرد . اما شیطان اجازۀ نداد که این بهشت ادامه یابد . او مأموریت داشت که این زوج را بفریبد و از بهشت بیرون کند . ابتدا باید کدامیک را فریب می داد آدم یا حوا را ؟ فریب دادن آدم کار ساده ایی نبود زیرا او عاشق بود و بر گزیدۀ خداوند و همین امر او را از فریب مستقیم شیطان مبرا می کرد اما حوا معشوق بود و به همین دلیل او بیشتر مستعد فریب بود.
شیطان چگونه می توانست آنان را از بهشت براند و یهشت چه بود؟
بی شک بهشت فقط باغ و گل و بلبل نبود ، بهشت حاصل عشقی بود که میان آدم و حوا در جریا ن بود . عشقی که ایجا د کننده اعتما د و باور است . حوا به میزانی که عشق آدم را باور کرده بود به او اعتماد داشت و همین اعتما د باعث شد که او از امنیت بهشتی بر خوردار شود. او در خوشیختی خود تردیدی نداشت زیرا : آدم قدرتمند بود، آدم توانا بود ، آدم عا قل بود و آدم بر گزیدۀ خداوند بود و از همه مهمتر آدم عاشق حوا بود . پس دیگر دلیلی برای نگرانی و هراس وجود نداشت و فقط کافی بود که حوا به آدم اعتماد داشته باشد و همین باور به آدم قدرت می داد تا دنیای زندگی را بپذیرد و آن را به سمت خوشبختی برتر هدایت کند.
بهشت همان اعتماد بین زن ومرد است و به میزانی که این اعتماد وجود دارد رابطۀ آدم و حوا بهشتی است و به میزانی که اعتما د از میا ن می رود رابطه برزخی می شود . بنابر این شیطان برای از میان بردن بهشت فقط باید حوا را نسبت به عشق آدم مردد می کرد و همین تردید آرام آرام آنان را از بهشت می راند.
شیطان به نزد حوا رفت و به او گفت :آیا به جاودانگی عشق آدم نسبت به خود مطمئنی ؟
حوا پاسخ داد: آری ، او مرا خیلی دوست دارد.
شیطان گفت :چگونه مطمئنی ، آیا او را آزموده ایی؟
حوا پاسخ داد :او خود چنین می گوید. شیطان گفت :اگر راست می گوید باید این عشق را در عمل ثابت کند ، گفتن هیچ ارزشی ندارد.
حوا در حالیکه به اطمینان خود نسبت به عشق آدم مردد شده بود پرسید چگونه می توانم یقین یابم که او مرا دوست دارد؟
شیطان گفت :به او بگو اگر تو را دوست دارد باید به شجرۀ ممنوعه نزدیک شود.
حوا گفت :اما خداوند ما را از نزدیک شدن به شجرۀ ممنوعه باز داشته است.
شیطان گفت : نکته همینجاست . زمانی عشق او به تو ثا بت می شود که او برای حفظ خوشبختی تو از هیچ کاری ابا نکند.
حوا که دیگر تمامی باور خود را نسبت به عشق آدم از دست داده بود به نزد آدم رفت و در حالیکه در اشدّ ناز گریه می کرد به او گفت :آیا هنوز مرا دوست داری ؟
آدم پاسخ داد : آری ، تو قلب من هستی .
حوا گفت : اگر راست می گویی به درخت ممنوعه نزدیک شو .
آدم گفت : اما خداوند ما را از نزدیک شدن به آن بر حذر داشته است .
حوا در حالیکه گریه اش شدیدتر می شد گفت : پس دروغ می گویی که مرا دوست داری زیرا اگر مرا دوست داشتی هر کاری برای من می کردی .
آدم نیز برای اثبات عشق خود به حوا به شجرۀ ممنوعه نزدیک شد و به ناگاه آدم و حوا یکدیگر را چیزی جز عورت زشت ندیدند و از یکدیگر بیزار گشتند. شجرۀ ممنوعه همان اعما لی است که از جا نب خداوند برای بشر ممنوع شده است : دزدی ، دروغ ، ریا و.... و بدینگونه بود که آدم به گناه نزدیک شد و خداوند آدم و حوا را از بهشت اخراج کرد.
آنچه که باعث شد حوا به شیطان اجازه دهد که به او نزدیک شود ناز او در قبا ل عشق آدم بود . او با ناز خود می خواست آدم را وادارد تا بیشتر عشق خود را به ابراز کند و همین ناز آرام آرام تمام عشق را نا بود کرد. پس نخستین گناه زن همان ناز او در قبال عشق آدم است. و هزاران سال است که آدم برای اثبات عشق خود به حوا مرتکب گناها ن فراوانی شده است تا او را خوشبخت کند اما این گناهان هیچگاه یقینی را در دل حوا پدید نیاورده است. زیرا حوا روز بروز بر تقاضاهایش می افزاید و آدم نیز مجبور است گناهان بیشتری را مرتکب شود. حوا این را نمی دانست که تمامی عشق آدم به او حاصل ایمان آدم به خداوند است و تمامی بهشت رابطه بر خاسته از همین ایمان است و این همان احساس جاودانگی است. شیطان ابتدا حوا را نسبت به عشق آدم مردد ساخت و سپس خداوند را رقیب حوا معرفی کرد و تنها راه اثبات عشق آدم را پشتکرد آدم به خداوند نشا ن داد و بدینگونه آدم به جهان منکرات وارد شد و با هر گناهی که انجام داد هم ایما ن خود را نسبت به خدا از دست داد وهم عشق خود را به حوا . زیرا این همان بود.
بدینگونه بود که دیگر تمامی بهشت و آرامش میان آدم و حوا از میان رفت و بجای آن بدبینی و تردید و بی قراری حاکم شد که البته حضرت آدم و حوا خیلی زود به فریب شیطان پی بردند و توبه کردند اما متأسفانه فرزندان حضرت آدم وحوا هنوز حاضر به توبه نیستند. هنوز حواهای تاریخ تقاضای اثبات عشق از آدم می کنند و آدم های تاریخ برای این اثبا ت تن به هر گناهی می دهند و در این راستا دست به هزاران تلاش زده و اکتشا فات و اختراعات بسیار دلفریب و متنوعی آفریده تا بتوانند حوا را از خود راضی کنند اما نتیجه معکوس بوده تا جایی که بنظر می رسد رابطۀ آدم و حوا در حا ل نابودی است و این نا بودی نتیجه پشتکرد آدم و حوا به خداوند است ، کفری که هر دو را بی قرار و از یکدیگر بیزار کرده است. بیائید با توبه از ناز حواو حرص آدم بار دیگر عشق و آرامش و جاودانگی و اعتماد را به خانه خود باز گردانیم و بهشت را به یکدیگر ارزانی کنیم و نسل بشر را از نابودی بر هانیم. تا زن بر ناز خود در قبال همسرش فائق نیامده و تا مرد بر تلاش مذبوحانه برای اثبات عشق خود فائق نیامده این رابطه از وسوسه ابلیس رهایی ندارد و کانون گرم خانواده کورۀ آتش دروخ است و عشق همان عذاب النار
تاریخ رابطه جنسی بشر
طبق روایات کتب مقدس در شرق و غرب عالم درک می کنیم که پیدایش شهوت جنسی بین آدم و حوا در بهشت سرآغاز بخود – آیی و بیداری و احساس شرم و گناه و نیز آغاز خروج ان دو از بهشت بوده است . این بهشت ازلی همان بهشت اتحاد انسان با جهان است و فنای در وجود خویشتن و یگانگی با روح خویش است ولی با نزدیکی به درخت ممنوعه آدمی به ناگاه از خود بیگانه و دوگانه شد و لذا احساس منیت و تنهایی و شهوت پدید امد و لذا میل نزدیکی آدم و حوا به همدیگر جهت فائق آمدن بر این احساس بود . همانطور که در تجربه عمومی بشر درک میکنیم که احساس تنهای فقط در رابطه جنسی و اوج لذت جنسی برای لحظاتی از بین می رود . در واقع شهوت جنسی و رابطه جنسی تلاشی برای رجعت مجدد به اتحاد و یگانگی است . شهوت جنسی حاصل احساس تنهایی و انفکاک از روح جهان است . میل به نزدیکی جنسی یک تلاشی فیزیکی و مذبوحانه برای حل شدن در دیگری و رهایی از این انفکاک می باشد . این است که کسانی که احساس تنهایی و انزوای بیشتری دارند و قدرت رابطه عاطفی کمتری دارند میل جنسی شدیدتری هم دارند .
میوۀ درخت ممنوعه موجب پیدایش احساس تنهایی و انفکاک از جهان و بیگانگی از خویشتن شد و لذا احساس اسارت و اضطراب و مرگ و نیستی پدید امد این همان از میان رفتن بهشت بود و دیگر ان بهشت جغرافیایی خاصیت بهشتی رانداشت و ان خروج از بهشت هم یک خروج لزوماً جغرافیایی نبود بلکه خروج روحانی بود همانطور که توصیف بهشت ازلی عیناً یک حیات طبیعی فنای در جنگل و گل و رزق خدادادی در طبیعت می باشد و هر کسی قادر به زیستن در چنین شرایطی نیست به همین دلیل بشر بتدریج از اعماق جنگل خروج کرد و گرد همایی در نقاط دیگر پدید امد که تلاشی برای رهایی از احساس تنهایی و هراس بود . در واقع نزدکی به درخت ممنوعه موجب کفر شد و اتصال روحانی ادم و حوا با خداوند گسست و لذا احساس جاودانگی و خدایی از میان رفت و احساس ترس و مرگ پدید امد . و این نخستین گناه بود که بهشت را از وجودشان خارج کرد و لذا آنها هم در بهشت احساس بیگانگی داشتند و از انجا خارج شدند . پس از خروج از این وضعیت میل به ازدواج و تشکیل خانوداه و همزیستی بعنوان هسته اولیه مدنیت پدید آمد ولی این رابطه موجب پیدایش بغض و کینه و عداوت بین آدم و حوا شد . کل این ماجرا در قرآن و سائر کتب آسمانی و حتی در مذاهب شرق دور وجود دارد .
علت عداوت آدم و حوا پس از ازدواج این بود که دیدند ان احساس تنهایی و هراس و نابودی در این ازدواج هم نه تنها از بین نرفت اتفاقاً هر کسی خودش را بعد از هر رابطه جنسی تنهاتر از قبل یافت و لذا هر کسی طرف مقابل را مسبب این ناکامی تلقی نمود و تهمت و سوءظن و بد بینی اغاز شد و این سر آغاز تاریخ تمدن بشر است و لذا تاریخ تمدن بشری در نهان و آشکار در صحنه خانواده و جامعه تماماً تاریخ تهمتها و جنگهاست که منشاء همه این جنگها جنگ آدم و حوا می باشد جنگ برای گریز از این احساس تنهایی و وحشت نابودی . جنگ برای رسیدن به صلح و اتحاد .
در قلمرو فرهنگ تجربی درک می کنیم که میزان وحشت و بی ایمانی و شهوت باره گی یکی است که این شهوت باره گی اگر به هر دلیلی امکان بروز نیابد تبدیل به افسردگی و انحرافات جنسی و امراض روانی می شود . مگر اینکه به امر تقوا و مراقبه نفس برای بازگشت مجدد به ان وحدت ازلی تلاش شود که همان راه دین است که بعد از نخستین گناه در بهشت با نبوت حضرت آدم آغاز شد . بهرحال آن بهشت ازلی قبل از ارتکاب به نخستین گناه یک بهشت ماقبل از دین و معرفت است و چون برای کسب ان هیچ تلاشی نشده بود به آسانی از دست رفت . مثل سلامتی که تا از دست نرود قدرش دانسته نمی شود و سلامتی حقیقی همواره پس از یک بیماری درک می شود . ان گناه نخستین زمینه پیدایش نبوت و معرفت شد که تماماً راه و روش مسلط شدن بر خویشتن در عرصۀ هراس و تنهایی است . انچه که انسان را به تفکر وامی دارد نیز همین احساس است احساس هراس و تنهایی و از خود بیگانگی در انسان یا موجب رویکرد به دین و معرفت می شود و یا او را به سمت جنون و جنایت می کشاند .
کل تاریخ بشر بر اساس احساس تنهایی و تلاش برای رفع این احساس بنا شده است و امر ازدواج و تشکیل خانواده اساس این تلاش بوده است . ولی بنظر می رسد که در عصر جدید آدم و حوا از تلاش تاریخی خود مأیوس گردیده و لذا امر ازدواج روی به انقراض است و رابطه جنسی هم مستمراً فیزیکی تر و سطحی تر و بی ریشه تر می شود و بنیاد های روحانی خود را از دست می دهد و لذا رابطه جنسی امروزه تبدیل به یک تکنولوژی شده است و میل جنسی همچون ازدواج درحال تباهی است و همجنسگراییها و انواع عقیم شده گیها بهمراه امراضی همچون ایدز اصل شهوت جنسی را تهدید به نابودی می کند و لذا کل تمدن را بسوی خود- براندازی می کشاند .در واقع یأس آدم و حوا از یکدیگر در جهت یگانگی ، منشاء یأس مدرن بشر است که کل بشریت را به نابودی می کشاند بنابراین هر تلاش و راه حلی برای احیای این رابطه به مثابه نجات تاریخ بشر است.
ماده و معنای وجود
"وجود" همان خداوند است ولا غیر. که آن را به انسان محول نموده و او را جانشین خود ساخته است . و اما وجود حق تعالی در آدم و حوا تجلی گشته است که حوا تجلی ماده وجود است و آدم نیز تجلی معنایش. و هرگاه که این دو به اتحاد رسیدند ذات حق آشکار می شود و دین او زنده می گردد همانطور که در رابطه محمد(ص) با خدیجه و سپس در رابطه علی(ع) با فاطمه(ع) رخ نمود .
هر کجا که دین زنده است آدم و حوائی به وحدت رسیده است.
ناز یا محبت
در اندیشه عامه مردم محبت کردن مترادف با ناز کشیدن است درحالیکه ناز کردن و ناز کشیدن بزرگترین دشمن عاطفه و محبت قلبی می باشد زیرا در طرفین رابطه موجب حقارت و مکر و دریوزه گی و منّت است . کسی که ناز می کند در واقع نیاز خود را انکار نموده و بلکه تظاهر به بی نیازی می کند و این اساس مکر و خود فریبی در رابطه است که گوهرۀ صدق و صمیمیت را نابود می کند . و امّا کسی که ناز می کشد آگاهانه این افکار و مکر را تصدیق می کند و بصورت ترحّم و تحقیر نیاز طرف مقابل را برآورده می سازد و سپس می آموزد تا خودش هم نیازش را بیان و عیان نکند و بلکه بصورت ناز ادا نماید . ولی آنکه در جناح محبوب قرار دارد حاضر نیست که ناز بخرد زیرا خودش فروشنده ناز است لذا فرد عاشق دچار قحطی نیاز و عاطفه شده و کینه می کند . و بدینگونه بنیاد محبت می پوسد و تمام رابطه غرق در تظاهر و مکر و کینه و چاپلوسی می شود . ناز ،عزّت و حرمت و قداست محبّت را به ابتذال می کشد و به صدق امکان رویش نمی دهد زیرا آنچه که تداوم رابطه را موجب می شود صدق و صمیمیت است و ناز دشمن درجه یک صمیمیت و صداقت رابطه است . آنچه که مکر نامیده می شود محصول ناز است و عاقبتش به کینه و خیانت می رسد.
کید عظیم زن
کید عظیم زن که بزرگترین ویژه گی هویتی عام اوست چیزی جز ایفای نقش معشوق مطلوب در قبال عشاق خود نیست. زن از این بازی دچار لذتی مالیخولیائی و شیطانی می شود از اینکه با ایفای نقشی ایده آل و فرشته خوی وقدیس برای مدتی هر چند کوتاه مورد پرستش مردی واقع شود . و آنگاه که دستش روشد و رسوا گردید بسراغ مردی دگر می رود و باز همان بازی آغاز می گردد .درست به همین دلیل او هرگز میل ندارد که با عاشق خود ازدواج کند زیرا لو می رود و از پرستش ساقط می گردد . بنابراین او با مردی ازدواج می کند که یک شهوت بارۀ احمق و پولدارو بازیچه باشد و نه عاقل وعاشق . تا بواسطه بدن خود بتواند او را تا آخر عمرش برده خود نماید . چنین زنانی بعد از ازدواج نیز همواره می خواهند در خفا یک عاشق داشته باشند .
لذا اراده به پرستیده شدن زمینۀ روسپی گری زن است . این ویژه گی همه زنان کافر است .
فقط زنی با عاشق خود ازدواج می کند که جداً قصد اصلاح و تربیت وتزکیه نفس داشته باشد و خواهان رشد و معنویت و صدق و عصمت باشد .
ولی زن کافر همواره دو مرده است که یکی را عاشق میخواهد ودیگری را بردۀ خویش . برای یکی نقش فرشته و قدیس را بازی می کند و برای دیگری نقش واقعی خود را که فسق و بولهوسی است . این زن که خود را بسیار زیرک می پندارد بالاخره هر دو را از دست می دهد و رسوا و ملعون می گردد و برای مابقی عمرش به دریوزه گی واشد ذلّت دچار می شود .
کید عظیم زن که اساس کفر و زنا و شیطنت اوست محصول اراده به پرستیده شدن و سلطه بر مرد است وانکار ولایت زناشوئی .
فرزند چیست ؟
(آئینه کفر و دین )
فرزند محصول نزدیکترین حد رابطه جسمانی – روانی – عاطفی بین دو تا انسان است که زن و شوهر نامیده می شوند . نطفۀ فرزند در لحظه ای بسته می شود که طرفین رابطه در مدهوشی و بیخودی کامل بسر می برند و در قلمرو فنا هستند یعنی هیچکدام از طرفین خودشان نیستند . در واقع فرزند محصول غایت بیخودی و از خود گذشتگی و اتحاد زن و شوهر در لحظه همخوابگی است . لحظه ای که نه منی وجود دارد و نه توئی . بلکه قلمرو حضور « او » است یعنی حضور خداوند . و لذا خداوند با دستان خودش مشغول خلق جدیدی است و آن فرزند است . پس رابطه همآغوشی عرصه حضور خدا و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الهی در نزد والدین است و خداوند بدینوسیله والدین را می آزماید در مقام مخلوقیت و دعوی خالقیت . پس فرزند موجودی مستقیم از جانب خدا و بدست خدا خلق می شود و تحویل والدین داده می شود . پس او یک امانت الهی و نشانه خدا در زندگی زناشوئی است . پس واضح است که هیچیک از طرفین رابطه خالق و مالک فرزند نیستند بلکه امانت دار خدا هستند . و این همان اصلی است که اکثر والدین از یاد می برند و خودشان را صاحب و خدا و رزّاق فررند خود می دانند و لذا تلاش برای تملک فرزند یکی از مهمترین اساس کفر و عذاب و انحراف و تباهی زندگیهاست . این همان اصلی است که اگر به یاد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه زناشوئی را جهنّم نموده و فرزند را هم تباه می سازد . این باور و یاد اساس تربیت فرزند است . والدینی که خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود می دانند بی شک او را تباه می کنند و به عذاب می افتند. و بمیزانی که این نگاه و باور وجود دارد فرزند دارای تربیتی الهی می شود و بدست خداوند رشد می یابد و در غیر اینصورت فرزند مبدّل به خاری در چشم والدین می شود و عذابشان می دهد تا دست از تملّک او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائی والدینی است که خودشان را خالق او می پندارند و مالک سرنوشت او .
زن کامل
همیشه زن و مرد را مکمل یکدیگر دانسته اند . این سخن بدان معناست که زن و مرد به تنهایی ناقص می باشند و در رابطه با یکدیگر است که می توانند به کمال جودی در خود دست یابند و به همین دلیل است که بیشتر احکام دین بر روابط زن و مرد استوار است .
مرد بار دنیوی وجود را بر دوش می کشد و زن بار معنوی وجود را .
مرد معنا را از زن می ستاند و زن دنیا را از مرد می ستاند و در تبادل دنیا و معناست که این دو به تعادل وجودی در خود می رسند و آرامش و قرار می یابند .
در ذات زن گوهره ایی وجود دارد که مرد را به آن عاشق می کند و در این عشق است که مرد ، معنا را از زن دریافت میکند و زن نیز با تسلیم شدن در قبال عاشق ، دنیا را از مرد می ستاند . مرد عاشق موظف است در قبال معنایی که از معشوق دریافت می کند دنیای وی را تأمین کند و زن معشوق نیز موظف است به ازای دنیایی که مرد برایش تأمین می کند معنای وجودش را تسلیم مرد کند .
بنابراین عاشقیّت هویّت ذاتی مرد است و معشوقیت هویّت ذاتی زن است و دیگر هویتّهای مرد و زن از این هویت ذاتی مرد نشأت می گیرد . بطور مثال اگر در زندگی، مرد همیشه فاعل است و زن مفعول ، مرد همیشه سازنده است و زن مصرف کننده و غیره به همین دلیل است .
اما عاشقیت و معشوقیت دو هویّت داده شده از جانب خدا به زن و مرد است . دو هویتّی که مرد و زن برای رسیدن به آن هیچ تلاشی نکرده اند بلکه آن را بعنوان هدیه از خداوند دریافت کرده اند . و مرد و زن به میزانی که آداب عشق را در رابطه با یکدیگر ادا نکنند خداوند نیز این هدیه را از آنان می ستاند . اما این آداب چیست ؟
مردی که با منّت دنیای زن را تأمین می کند و زنی که با منّت وجود خود را تسلیم مرد میکند هر دو آداب عشق را زیر پا می نهند و خداوند نیز این دو هویت ذاتی را از آنان می ستاند ، هویتی که تنها آبشخور احساس وجود در زن و مرد است . زیرا مرد به میزانی که عاشق است احساس وجود دارد و زن به میزانی که معشوق است دارای احساس وجود است و زن و مردی که این هویّت ها را از دست دهند مواجه با احساس پوچی و افسردگی در خود خواهند شد .
بنابراین زن و مرد برای حفظ مقام عاشقیّت و معشوقیّت در خود باید تلاش کنند و با تکبری که بواسطه این دو هویّت در آنها پدید می آید در خود جهاد کنند . زیرا عشق در عاشق و معشوق ایجاد تکبری ویژه می کند . عاشق از بابت اینکه چنین قدرت دوست داشتنی دارد به خود مغرور می شود و معشوق نیز از بابت اینکه این چنین دوست داشتنی است به خود مغرور می شود و همین تکبر است که باعث می شود مرد با منّت دنیای زن را تأمین کند و زن نیز با منّت وجود خود را تسلیم مرد کند .
بنابراین جهاد با تکبر برخاسته از عشق در زن و مرد، تنها راه حفظ این هویت در آن دوست . اما تا زمانی که مرد در مقام عاشق است و زن در مقام معشوق هنوز هیچ کمالی رخ نداده است زیرا زن و مرد همچنان دو انسان ناقصند که باید بواسطه یکدیگر نقص خود را جبران کنند .
مرد ناقص است به سبب اینکه فاقد آن گوهرۀ معنوی در خود است همان گوهره ایی که بواسطه آن بر زن عاشق شد یعنی نیازمند زن شد و زن ناقص است به سبب اینکه فاقد آن قدرت وتوانایی و تعقلی است که بتواند زندگی آرامی را در دنیا برای خود پدید آورد و همین نقصان است که او را به تعقل و قدرت مرد نیازمند ساخته است .
بدون شک زن و مرد به میزانی که بر نقص خود واقفند و نیازهای خود را به دیگری می پذیرند، توانسته اند بر علیه تکبر خود در قبال هم جهاد کنند و این جهاد باعث حفظ این دو هویّت می شود اما اگر ما انسان کامل را همان انسان بی نیاز می دانیم باید بگوئیم مرد زمانی به کمال می رسد که بتواند گوهرۀ معنوی زن را از آنِ خود کند و زن زمانی به کمال می رسد ک بتواند قدرت وتعقل مرد را که از عاشقیت او نشأت می گیرد از آن ِخود کند و یا به عبارت دیگر مرد زمانی به کمال می رسد که معشوق شود و زن زمانی به کمال می رسد که عاشق شود .
معشوقیّت مرد در واقع نشانه بیرونی از این واقعیت است که وی توانسته آن گوهره معنوی در زن را که وی را مبدّل به بتی قابل پرستش برای مرد می سازد دارا شود و به همین دلیل وی نیز همچون زن قابل پرستش می شود .
عاشقیّت زن نیز نشانۀ بیرونی از این واقعیت که وی توانسته آن قدرت روحی را که در مرد وجود دارد که باعث ولایت وی در زن می گردد و زن را تسلیم خود می سازد همان نیرویی که دنیا را تسلیم مرد کرده است و به او تعقل و شهامت و جسارت بخشیده است دارا شود .
اما رسیدن به چنین کمالی در زن و مرد حاصل جهاد بر علیه تکبر در قبال یکدیگر است . بشر همیشه برای رسیدن به چنین کمالی در طول تاریخ تلاش کرده است و گویی بطور ناخودآگاه می دانسته است که تنها راه رسیدن به این کمال این است که زن ، مرد شود و مرد ، زن شود . و ظاهراً امروزه ما در دنیایی زیست می کنیم که تمامی مردان ، زن صفت می باشند و تمامی زنان مرد صفت می باشند پس آیا باید گفت بشر به کمال وجودی خود رسیده است ؟
اما در مشاهده این زنان مردنما و مردان زن نما هیچ نشانی از کمال و قدرت و زیبایی و بی نیازی دیده نمی شود بلکه ما با زنان و مردان بی هویت و بازیچه و افسرده و...روبرو هستیم .
بقول حضرت علی هر گاه که در تلاش برای رسیدن به هدفی ، نتیجه کاملاً وارونه می شود بار دیگر به ابتدای تلاش خود بر گردد و نیّت خود را در آغاز راه جستجو کند که تمامی این وارونگی حاصل وارونگی در نیّت بوده است .
زنان اگر در طول تاریخ برای مرد وار شدن تلاش کردند نه به این دلیل بود که می خواستند دست از معشوقیّت خود در قبال مردان بردارند بلکه آنان با تلاش برای مرد شدن سعی کردند که عاشقیّت و فاعلیّت مردان را انکار کنند و بر معشوقیت و ناز خود در قبال مرد بیفزاید و به مردان بگویند اگر واقعاً عاشق ما هستید باید خیلی کارهای دیگر هم برای ما انجام دهید در غیر این صورت ما تمامی عاشقیّت و مردانگی شما را به سخره می گیریم و خودمان برای کسب دنیا تلاش می کنیم و هیچ نیازی هم به شما نداریم و این شمائید که به ما نیازمند هستید این را هرگز فراموش نکنید ؟!
مرد با طرد و لعن زنانیّت زن به زن باره گی و زن واری و زن صفتی مبتلا شد و زن هم با خود پرستی زنانه اش و لعنت کردن مردانگی مرد به مردباره گی و مردواری مالیخولیایی مبتلا شد و این هر دو عذاب حاصل از این کفر و انکار است که علیرغم میل خود به آن مبتلا شدند . و بدینگونه بود که زن با تکبر در قبال مرد و طرد و لعن وی از خانه خارج شد تا بی نیازی اش را به مرد اثبات کند و حاصل چنین نبرد خونینی زنانی مرد صفت و سرگردان بین زن و مرد پدید آمدند .
در حالیکه زن در صورتی می تواند مردانگی را که همان عاشقیّت است در خود ایجاد کند که در قبال عشق مرد تکبر نکند . تکبری که به شکل ناز در قبال مرد بروز می کند و پا گذاشتن بر ناز همان زیر پا نهادن معشوقیّت است و در محبت و توجه به مرد است که زن می تواند به مقام عاشقیّت در خود دست یابد و اینگونه به کمال می رسد .
در طول تاریخ زنان اندکی توانستند با تواضع در مقابل عشق مرد و تسلیم کردن تمام وجود خود در قبال مرد بر ناز نشأت گرفته از محبوبیّت خود فائق آیند و به مقام عاشقیّت دست یابند و اینان همان زنانی می باشند که اسوۀ کمال زن در تاریخند .
و تنها چنین زنی است که به امیّت وجود خود دست می یابند و به مقام مادریّت در قبال فرزندان خود می رسند و فرزندان حاصل از این رابطه همان امامان تاریخند و به همین دلیل رَحِم این زنان پرورش دهندۀ امامت (امیّت ) در تاریخ بوده اند . امامت ظهور امیّت زن عاشق است و این همان زن کامل است .
مثالهایی از زنان عاشق در طول تاریخ عبارتند از :
هاجر که عاشق برحضرت ابراهیم شد و اسماعیل حاصل چنین عشقی است .
حضرت خدیجه عاشق بر حضرت محمد شد و فاطمه حاصل چنین عشقی است که ام الائمه می باشد. .
حضرت فاطمه عاشق بر حضرت علی شد که امام حسن و امام حسین و حضرت زینب حاصل چنین عشقی هستند .
شهربانو عاشق بر حضرت حسین شد و او را خواستگاری نمود که مابقی امامان حاصل این ازدواج هستند .
و اما اگر امامت از امام حسن جاری نشد به سبب این بود که جعده همسر امام حسن تسلیم ولایت اونشد یعنی بر او عاشق نشد و لذا قاتل او شد و امامت در این رابطه نابود گردید .
پس امامت حاصل عشق زن به همسر مؤمن خویش است همانطور که رسالت حاصل عشق مرد به همسر مؤمن خویش است . که در حضرت ابراهیم هردو صورت رسالت و امامت در این دو نوع عشق بوجود آمد : اسحاق حامل رسالت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق حضرت ابراهیم به ساره بود و اسماعیل حامل امامت حضرت ابراهیم بود که نتیجه عشق هاجر به حضرت ابراهیم بود .
احساس خوشبختی از منظر زناشوئی
( آزمون عشق و عصمت )
واقعه زناشوئی واقعۀ خلقت دوبارۀ انسان است چرا که انسان پس از خلق اولّیه اش به دو وجود تقسیم شد که همان آدم و حوا بود . و اینک با این ازدواج قرار است این وجود دو تکه شده به لحاظ روح یگانه و کامل شود . و این همان اتحاد بین زن و شوهر است که ولایت زناشوئی نامیده می شود که چیزی جز ارادت متقابل نیست . ارادت قلبی مرد به زن که همان ولایت زن بر مرد است که بصورت عشق مرد به زن آشکار است و ارادت ذهنی ( عقلی) زن به مرد که همان ولایت مرد بر زن است که بصورت اطاعت زن از مرد بروز می کند . اطاعت باطنی مرد از زن و اطاعت ظاهری ( دنیوی – عملی- عقلی ) زن از مرد . این ارادت متقابل اساس فطری سعادت و اطمینان و امنیّت رابطه زناشوئی و قلمرو تکامل انسان است . این ولایت به لحاظی آزمون عشق و عصمت است . آزمون عشق مرد از نگاه زن و آزمون عصمت زن از نگاه مرد : آزمون از خود گذشتگی دنیوی مرد نسبت به زن و آزمون اطاعت زن نسبت به مرد . این دو آزمون در دو نوع خدمت خودنمائی می کند : خدمت معیشتی مرد به زن و خدمت جنسی – عاطفی زن نسبت به مرد . این دو لازم و ملزوم ذاتی همدیگر است . زن بمیزان تسلیم و تمکین و وفای جنسی نسبت به مرد ،می تواند در دل مرد جای گیرد و در قلمرو عمل از مرد اطاعت نماید و مرد هم می تواند دنیا و سعادت و امنیّت زن را تأمین کند . زن اگر از این تمکین و وفا سرپیچی کند طبیعتاً از ولایت و محبّت مرد خارج می شود و احساس امنیّت وجودش از دست رفته و بیقرار و قحطی زده می شود و بعنوان عذاب بسوی نامحرمان میل می کند . این اساس غریزی زناشوئی است . و امّا امتحان ارتقای این رابطه خاصه برای مؤمنان عوامل برتری است . این امتحان همانا فقر و نداری مرد برای زن و بی میلی و عدم تمکین جنسی زن برای مرد است . اینکه آیا تا چه حدی مرد در نداریش به لحاظ جنسی به زنش رجوع می کند و همچنین زنش را تحت ولایت و اطاعت خود قرار می دهد و اینکه زن تا چه حدی تمکین جنسی می کند و از شوهرش اطاعت می نماید . احساس واقعی خوشبختی زناشوئی در انجام وظیفه صادقانه و متقابل است. معیشت از جانب مرد و تمکین و اطاعت از جانب زن .
اگر زن و شوهر از این امتحان سربلند شوند انسان یگانه ازلی بعنوان خلیفه خدا رخ می نماید و گرنه بایستی بر دوزخ وارد شوند تا در آنجا پخته و پاک شوند .
زن به تجربه درک می کند که در جریان تمکین و رابطه جنسی است که تحت ولایت شوهر قرار می گیرد و طبعاً از او اطاعت می کند لذا زن مکّار برای تن در ندادن به این ولایت که همان محبّت شوهر نیز هست تمکین جنسی نمی کند تا بتواند در مقابل شوهر مقاومت نماید . ولی غافل از اینکه این عدم تمکین و لذا عدم پذیرش ولایت شوهرش موجب قحطی عاطفی شده و او را جبراً به ابتلای نامحرمان می کشاند و چه بسا کار به زنا می کشد. زن محک عشق شوهر را عدم تمکین جنسی می پندارد و این تصور مثل آن است که کسی فرزندش را گرسنگی دهد تا مطیع وی گردد . و این بزرگترین ظلمی است که زن به شوهر روا می دارد ولی این ظلم بخودش بر می گردد و او را فاسد می سازد . شوهری هم که عدم انجام وظیفه معیشتی را وسیله ای برای مطیع نمودن زن می کند بهمان میزان مرتکب ستم است .
ولی محک شوهر برای وفا و عصمت زنش همانا آزادی است ولی زن احمق از این آزادی بر علیه غیرت شوهر سوء استفاده می کند تا وی را مطیع خود نماید در حالیکه به ناگاه برای همیشه شوهرش را از دست می دهد و خود نیز بعنوان عذاب تباه می شود . زنی که می پندارد حواسش جمع است و فقط مشغول امتحان شوهر است دچار خطائی بزرگ است .
عقلانیّت زنانه و مردانه
عقل زن رحمانی است و عقل مرد هم نعمانی . عقل زن حیاتی است و عقل مرد هم وجودی . عقل زن رفاهی است و عقل مرد هم تربیتی . عقل زن جسمانی است و عقل مرد هم روحانی . عقل زن روزمرگی را تغذیه می کند و عقل مرد هم تاریخ و آخرت را . عقل زن ، مهری و عقل مرد هم قهارانه . و این دو مکمل یکدیگرند و بدون همدیگر امکان یک زندگی انسانی ناممکن می آید که زندگی خانوادگی را متلاشی و حیات اجتماعی را نا امن می سازد . فرزند یا نسلی که یکی از این دو عقل را نیافته و نداشته باشد ناقص و گمراه است .
بی تردید عقل کامل و انسان کامل آن است که این هر دو وجه از عقل را دارا باشد یعنی هم مهربان باشد و هم قهّار . هم رزّاق باشد هم مربّی .
فرزندانی که حمایت و ولایت پدری را نداشته باشند وحشی و افسار گسیخته بار می آیند دخترانش قهار و قسی القلب می شوند و پسرانش بی اراده و زن صفت . و آنانکه ولایت مادری نیافته باشند افسرده و بیرحم بار می آیند .
زن برای تکمیل عقلانیت خود بایستی ولایت قهارانه شوهر یا پدر را بپذیرد و مرد هم برای تکمیل عقلانیت خود باید ولایت رحمانی همسر یا مادرش را دریابد. این ولایت متقابل موجب رشد و تکامل عقل می شود. عقل زن حسابگر و عقل مرد ایثارگر است .
عقل زن دارای دلی سخت و خود – محور است لذا بایستی درجهت رحمت و ایثار و خدمت بر علیه نفس خود جهاد کند . عقل مرد دارای دلی رئوف و ایثارگر است لذا بایستی جدّی باشد و برعلیه رأفت خود در قبال عزیزانش جهاد کند. لذا زنانی که خودپرستی پیشه میکنند بتدریج عقل خود را از دست می دهند و مردانی هم که در روابط عاطفی خود در ایثارگری افراط می کنند دچار اختلال عقلانی و ارادی می شوند و زمام امور خانواده از هم می پاشد . عقل مرد ذاتاً عاشق و قلبی و ایثارگر است لذا بایستی در قهاریت تلاش کند . و عقل زن کاملاً به عکس می باشد .
زن سرگردان بین عشق و پول
زن همواره در جستجوی مردی عاشق و پولدار است و در بین این دو امر سرگردان و بازیچه و مستهلک می گردد و هرگز قادر نیست که بین این دو امر جمع کند و لذا به نفاق و چه بسا به فساد اخلاقی مبتلا می گردد .
جمع بین عشق و پول مثل جمع بین خدا و خرماست و مشرکانه ترین تلاش ممکن در بشر است . و از آنجا که عمل مشرکانه ذاتاً محکوم به ابطال است لذا این نوع زنان دچار سرنوشتی پوچ شده و در غایت ریا و مکر حاصل از این اتحاد محال تباه می گردند . این محور شرک زنانه است .
حقیقت اینست که مرد عاشق هرگز ثروتمند نمی شود و مرد ثروتمند هم عاشق نمی شود . ثروت اندوزی از فسق و شقاوت حاصل می آید و عشق و عاطفه را نابود می کند . به همین دلیل چنین زنانی جبراً بسوی فسق و خیانت می روند و بهترین وضع ممکن را داشتن دو مرد می دانند : مردی عاشق و مردی پولدار !
ند . از این نوع زنان امروزه به وفور می یابیم مخصوصاً در کنار خیابان و عشرتکده ها
حال که عشق با پول به اتحاد نمی رسد پس مجبور به خیانت و زنا می شوند و این راز فسق و تباهی زنان است . مرد پولدار را به شوهری می گیرند و با فاسقان خود در خفا مربوط می شوند . به همین دلیل این زنان هرگز میل ندارند با عاشق خود ازدواج کنند . اینان به گمان خود با پول ازدواج می کنند ولی در خفا با عشق زندگی می کنند ولی غافل از اینکه مرد واقعًا عاشق هرگز این نوع زنان را نمی پذیرد زیرا عشق همواره قرین پاکی و عصمت است . لذا این نوع زنان هر دو را از دست می دهند و خسرالدنیا و آخرت می شود.
معنای ازدواج
ازدواج در معنای لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائی زیستن . این همان هستی من – توئی است . آدمی تاقبل از ازدواج یک هستی منی دارد و فقط من است و در خویش زندگی می کند و برای خویشتن . همه اعمال و روابطش برای خودش می باشد و در قلمرو روانش جز خودش کسی وجود ندارد الّا اینکه در خدمت خودش باشد . زندگی قبل از ازدواج یک زندگی خود - محور است یعنی یک زندگی کافرانه و کور و دربسته است .
و خدای یک فرد مجرد هم چیزی جز هوای نفس و شیطان او نیست . خدای « من » ابلیس است . ازدواج یعنی دو تا شدن و برای همسر زیستن . این همان هستی برای دیگری است و در همه امور « من » بایستی برای دیگری و موافق با دیگری باشد . پس ازدواج قلمرو خود شکنی و از خود گذشتگی است لذا ازدواج دارای ماهیتی تماماً دینی می باشد و متکی بر تقوا و خویشتن داری است و لذا ازدواج از بنیادهای اصلی دین است و عرصه خودآزمائی و تزکیه نفس و خود شناسی می باشد تا اینکه اوی رابطه ( هو – خداوند ) آشکار شود . کسی که این حق را در ازدواج درک و تصدیق نکرده باشد از همان آغاز با همسرش درگیر می شود و به بن بست و ندامت می رسد و هرگز به قلمرو و هویّت ( الهیّت ) رابطه نمی رسد و خدا را نمی شناسد . این حیات و هستی در دیگری از همان نخستین رابطه جنسی بطرزی حیرت آور رخ می دهد و هر یک از طرفین دچار احساس از خود بیگانگی در دیگری می شود . این از خود بیگانگی عرصه آزمون خویشتن در دیگری و با حضور دیگری است . و لذا ازدواج را بایستی جذّی ترین قلمرو خودشناسی دانست و آنکه حق این امر را نداند ازدواج را امری بیهوده و بلکه خطرناک و تماماً عذاب می یابد و پشیمان می شود و این زندگی هنوز آغاز نشده به پایان خود میرسد . کسی که فقط به قصد آرزو و برنامه های شخصی خود ازدواج می کند هرگز ازدواج نکرده است . زن و مرد هر یک به مثابه آئینه نفس همدیگرند و هر یک در نیازی که به طرف مقابل دارد به محک زده می شود که تا چه حدی صادق است و وظایف انسانی و اخلاقی خود را می شناسد و دارای عهد و وفای به همسر خود و نیازهای خویشتن است . آنچه که در ازدواج به محک می خورد کبر و غرور و منیّت طرفین است پس این یک واقعه تماماً دینی و اخلاقی است و فقط انسان متعهد به آداب و اصول اخلاقی و دینی می تواند از پس این واقعه بر آید و لاغیر . ازدواج کارخانه ای است که بایستی از بطن رابطۀ من – توئی موفق به کشف او ( هو – خدا ) شود . کسی که همسرش را فقط وسیله ای برای خوشبختی خود پنداشته ازدواج را درک نکرده و در حد آن به عذاب می افتد و دچار کینه و نفرت می شود و ازهمان آغاز در طلاق است . ازدواجی که بر اساس حقوق و اصول و ارزشهای دینی و اخلاقی بنا نشود محکوم به شکست است . ازدواجی که در آن هر یک از طرفین عزّت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نکند این واقعه سرنوشت ساز را درنیافته است . در ازدواج هر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد . آنکه ایثارگرتر و متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و امام خانه می شود . تنها حقی که ازدواج را تبدیل به واقعه ای بهشتی می کند ایثار متقابل است . حق زناشوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و این حق هر چه وسیع تر و خالص تر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر می شود و قلمرو رشد و تعالی معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر معنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولهوسی و فسق و فجور.
در هر ازدواجی معمولاً یک نفر در مقام عاشق قرار دارد که معمولاً مرد است و آنکه عاشقتر است بایستی ایثارگرتر باشد تا بتواند ولایت و رهبری معنوی و دنیوی زندگی را بر عهده گیرد . خانه ای که امام و رهبر ندارد بی صاحب و بی اراده و بازیچه است . ولایت و رهبری معنوی و عاطفی فقط محصول از خود گذشتگی و ایثار و تقوا می باشد و لا غیر .
بهرحال آنچه که ماهیت این رهبری را تعیین می کند نه افکار و باورهای شخصی بلکه اصول و موازین عقلی و دینی و اخلاقی است . بمیزانی که این اصول در طرفین رابطه ادا می گردد این ولایت معنوی از جانب خداوند بر این رابطه واقع می شود و رابطه را هدایت می کند . در هیچ رابطه ای همچون ازدواج حضور خداوند درک نمی شود یا بواسطه رحمت و برکات و یا از طریق غضب و عذاب . ازدواجی که بر اساس هوسبازی و فسق و فجور بنا شود مشمول عذاب الهی می گردد و عذاب النار بر پا می شود و هر خانه ای یک قطعه از دوزخ می شود که همه اعضایش را می سوزاند . حق و لزوم دین و اخلاقیات در هیچ جائی به اندازه خانواده بارز و واجب نیست
زن ، بزرگترین امتحان الهی برای مرد
بزرگترین ابتلا و امتحان خدا برای هر مردی همسر کافر و نا موافق و ابله است که محبت را چاپلوسی می داند و صداقت را وقاحت می پندارد و گذشت را بزدلی و حق حساب می نامد و وظیفه را ایثار می یابد و تعهد را خفت و خواری می فهمد و حرمت را رشوه.
این نوع انسانها را به قول قرآن گویی که دلی نیست زیرا دل آدمی کانون شعور و ادراک است.
چنین همسری همچون خاری در چشم و استخوانی در گلو و میخچه ای در پا و غده ای در مغز و موئی در دماغ و دریچه مسدودی در قلب است. نه می ماند و نه می رود نه هست و نه نیست . نه دوست است و نه حتی دشمن.
خداوند این نوع زنان را برای مهربانترین مردان قرار می دهد تا مهرشان را به کمال برساند که همان قهاریت عادلانه است که چنین زنانی را هم بالاخره بیدار و صاحب دل می سازد.
و لذا چنین زنانی همچون عایشه نصیب رحمه للعالمین و یا همچون جعده نصیب امام حسن می شود که صورتی از رحمت جدش بود و یا نصیب حکیمانی چون سقراط و شیخ فرقانی می شود که می گفت: هرچه از کرامت الهی دارم از صبرم بر این عفریته کسب نموده ام.
صبر بر همسر در همه حال به مثابه عمیق ترین و کاملترین امتحان خدا و قلمرو اشد تجربه و خود آزمایی و انسان شناسی و کسب معرفت است که نهایتا به خدا شناسی می انجامد.
صبر بر همسر صبر بر نیمه پنهان خویشتن است و صبر بر حق است البته تا آنجا که موجب تباهی ایمان و عقل و عصمت نگردد. هیچکس بر چنین صبری زیان ندیده است . و بدانیم که مقام صبر در قاموس قرآن به مثابه کمال ایمان است ( سوره عصر). و این را نیز بدانیم که خداوند می فرماید که : از جنس نفس هر کسی برایش همسری قرار می دهد . پس صبر بر همسر صبر و تحمل بر خویشتن است و قلمرو اشد خود شناسی و خدا شناسی .
و این را نیز بدانیم که زن را عموما دلی نیست و به همین دلیل همواره مرد است که عاشق است. و عشق زن چیزی جز عشق به عشق مرد و به خودش نیست . فقط زنان مخلص و عارفه هستند که صاحب دلند که تحت ولایت مردی مخلص به توبه ای نصوح رسیده اند.
و کلام آخر اینکه زن خود به مثابه دل مرد است و لذا مرد عاشق بر دل خویشتن است که هر گاه حقوقش را ادا نمود رستگار است و این رستگاری همانا گذشتن از دل خویش است در غایت گذشت : دل کندن از خویشتن خویش ؟ اینست کمال!
