بنام بي نام او
بيا تا شروع كنيم، در امتداد شب نشينيم و طلوع كنيم،
مهم نيست چگونه و چطور و چند، به يك تلنگر ساده بيا تا رجوع كنيم،
ببين كه خاك چگونه به سجده افتاده است،
چرا غرور و تفاخر، بيا تا ركوع كنيم.
دنيايي كه در آن زندگي مي كنيم دنيا ي ابزار است
دو بعد براي ديدن و شناختن هستي وجود دارد:
بعد كيفي ( ابزار حقيقي )؛ پله عشق
بعد كمي ( ابزار مجازي )؛ پله عقل
و اين دوبعد هرگز از هم جدا نيستند.
و آيا هر چيز از يك كيفيت حضور برخور دارند.
بر روي پله عشق، ما وجد و ذوق، حيرت ، تعجب، سرور، ايثار و فداكاري و مهر و محبت هستي را تجربه مي كنيم كه به آن پله بي ابزاري ( دنياي بي ابزاري ) مي گوييم.
آيا از روي پله عقل مي توان گفت كه يك نفر چند واحد دلسوز كارش و چند واحد عاشق شخصي مي باشد؟
در پله عشق استدلال و كميت كارساز نيست؛
پاي استدلاليان، چوبين بود پاي چوبين، سخت بي تمكين بود
استدلال زماني كاربرد دارد كه روي پله عقل هستيم،
آيا در پله عشق، با پند و نصيحت، با علم و دانش مي شود عاشق شد و يا بوسيله آنها مي توان از عشقي دست كشيد؟
و در پله عقل هم با عشقي صرف نمي شود يك سفينه را به روي كره ماه فرستاد.
دنياي كه مي خواهد بعد كيفي هستي را مورد بررسي قرار دهد، دنياي دل (عشق ) است و به اصطلاحي ديگر، دنياي عرفان ( شناخت ) است.
بعنوان مثال نمازي را كه مي خوانيم؛
يك بعد كمي دارد « اِقراء صلاة »: كه در آن مي گوييم دو يا چهار ركعت نماز خوانده ايم و احكامي دارد كه شامل شرايط لباس و مكان و جهت و .... مي باشد.
و بعد كيفي آن اين است كه مي گوييم: «اَقم الصلاة »؛
كه به معناي مقيم شدن، ساكن شدن، متصل شدن و پيوند شدن است.
پس هر پديده اي از بعد دل و عشق جدا نمي باشد،
به بعد عشق؛ دنياي عشق ( دنياي عرفان ) مي گويند.
پس در اينجا يك سكه داريم كه دو رو دارد: كميت و كيفيت.
و هرگز نمي توانيم كيفيت را از آن جدا نماييم و عرفان جز لاينفك زندگي مي باشد و بدون آن كميت معنايي ندارد. و كيفيت و كميت لازم و ملزوم يكديگرند.
علم و فلسفه و مذهب و عرفان در صدد اين هستند كه از چهار زاويه به هستي نگاه كنند و هدفشان مشترك است و اگر فكري جهان شمول باشد، از هر زاويه اي به آن بنگريم، خارج از اين مساله نمي باشد. و هيچ تناقضي بين آنها وجود ندارد و اينها چهار ستون يك عمارت هستند و انسان بايد از هر چهار زاويه به هستي بنگرد و اين موضوع يكي از مناظرمهم عرفان حلقه است.
جنگ هفتاد و دو ملت، همه راعذر بنه چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
و افراد در اين عرصه، به عللي تك بعدي شده اند.
حال به توصيف عرفان حلقه و دليل نامگذاري آن مي پردازيم:
سر لوحه اين عرفان: « بسم الله الرحمن الرحيم » است كه همان اسم اعظم است؛
اسم اعظم پيش ما باشد قديم يعني بسم الله الرحمن الرحيم
بسم الله :
« فاينما تولوا فثم وجه الله »؛ هركجا نگاه كنيد، پرتوي از نور اوست و هر چيزي نامي دارد و هستي پرتوي از نامهاي اوست و او خودش نامي ندارد و خداوند در جايگاه بي نامي قرار دارد، و از هر توصيفي كه نماييم، مبراست، « سبحان الله عما يصفون ».
پس خداوند، خودش هيچ نامي ندارد. بلكه ما به تجليات او نام مي دهيم:
ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما
رحمن:
مجموعه تسهيلات رحمت عام الهي است در جهت اليه راجعون.
رحيم:
تضمين حركت اليه راجعون است.
و رحمن؛ مجموعه حلقه هاي رحمانيت الهي است و متشكل از تعداد بسيار زيادي از حلقه هايي است براي كساني كه مي خواهند از اين تسهيلات استفاده نموده و خودشان را از عالم كثرت به عالم وحدت بكشانند.
چون به جايي نرسد كس به توانايي خويش الا تو چراغ رحمتش ياري پيش
و اين مهم يك اصل است و اين حلقه ها در اختيار انسان قرار دارد تا بتواند با استفاده از آنها مسير كمال را طي نمايد.
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صف به شيطان رجيم
آيا ما صرفا با خواندن «اعتصموا بحبل الله » و «اعوذ بالله » و «فاذا قرائت القران فاستعيذ بالله » به چيزي دسترسي پيدا كرده ايم و مساله كامل است؟
يك تعريف عرفان ، حركت از ظاهر به باطن است؛
و قرار بر اين نبوده كه صرفا با گفتن اين اذكار، به حلقه هاي «اعتصموا بحبل الله » و « اعوذ بالله » متصل شويم و به اين موضوع آگاه شويم كه هر حلقه براي خودش تعريف و كاربردي خاص دارد. و براي عملي و كاربردي نمودن آنها مي بايست از حلقه هاي رحمانيت الهي و با شرايط هر حلقه استفاده نمود؛
رحمانيت عام الهي براي همگان قابل استفاده مي باشد: گناهكار و بي گناه، پاك و ناپاك فرقي نمي كند و اين عمل مشروط بر هيچ عملي نيست و قرار بر اين است كه ما در مسير «من الظلمات الي النور » از كثرت ظلمت خودمان را نجات داده و به وحدت نور برسيم.
عشق يكسان ناز درويش و توانگر مي كشد
اين ترازو سنگ و گوهر را برابر مي كشد
بر من بهشت ار به طاعت بخشي اين مزد بود، لطف و عطاي تو كجاست
و استفاده از حلقه هاي رحمانيت الهي منوط به پاك و بي گناه بودن نمي باشد و همگي امن چون گناهكار هستيم نيازمند رحمانيت عام الهي هستيم.
و در مورد استفاده از اين حلقه ها نيازي به داشتن ايمان و اعتقاد و اشتياق نيست و تنها شرط استفاده از آن شاهد بودن و بي طرف بودن و تسليم بودن است؛
ز مي بنوش و دل در شاهدي بند كه حسنش بسته زيور نباشد
تعريف عرفان و حركت از ظاهر به باطن بدين صورت است كه:
ما با چشم ظاهر بين متولد مي شويم، يعني چيزي جز گل و سنگ نمي بينيم؛
اي خانه پرستان چه پرستيد گل و سنگ آن خانه پرستيد كه خوبان طلبيدند
و چه زماني چشم دلمان باز مي شود تا بتوانيم به جاي گل و سنگ پرتو نور او را ببينيم،
به دريا بنگرم دريا تو بينم به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بينم
و كي قرار است كه چشم دلمان باز شود.
مسير فعلي امان، مسيري است كه از شرك متولد شده ايم و بدليل اينكه چشم ظاهر بينمان اسير شرك است بايد خودمان را نجات دهيم؛
رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند
وبعد از مدتي به آنجا مي رسيم كه چشم ظاهر بينمان به چشمي باطن بين تبديل شده است. البته چشم باطن بين بمعناي خواندن درون افراد و نقض « ستار العيوب بودن » و..... نمي باشد.
عرفان حلقه؛
هنر ضد ضربه شدن و اينكه زندگي اقيانوسي مواجي است؛
هرآن بايد منتظر امواج سهمگيني باشيم، فردي كه درون زورقي نشسته باشد و بخواهد اين اقيانوس را طي نمايد قطعا با چند موج، زورقش تكه تكه مي شود و به گوشه اي پرتاب مي گردد و امكان دوام او وجود ندارد و اين ضد ضربه شدن يعني فرد خودش را به يك كشتي اقيانوس پيما برساند و در آن كشتي، دغدغه هاي خاطرش مثل سابق نمي باشد.
ما دو راه براي رسيدن به خدا داريم:
1- توان فردي كه شخص مي خواهد با تكيه بر زور و قدرت خودش به اين مهم دست يابد.
2- راه اتصال و پيوند با حلقه هاي رحمانيت پروردگار و در اينصورت منجر به حصول كيفيتهايي مي شود كه مربوط به دنياي كيفيت ( عرفان ) است.
به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود
خيال بود كه اين كار بي حواله بود
پس لازمه اين كار سعي و تلاش نيست، بلكه تسليم در حلقه مربوطه است و ماحصل آن دست يافتني است.
يكي ديگر از موارد اين عرفان: ارتقاي ظرفيت و استفاده از اختيار است.
حال به بحث در مورد نحوه و چگونگي اين اتصال مي پردازيم:
دو نوع اتصال داريم:
اتصال فردي: در اين اتصال كه متضمن «ادعوني استجب لكم » است و فرد در اين رابطه و از طريق « اياك نستعين » مستقيم به او نگاه مي كند و از او مي خواهد كه در اين رابطه پيوندي ايجاد مي شود به اين سادگي نبوده و لازمه اش اشتياق بسيار زيادي مي باشد و تا بگوييم خدا، جواب بله اي از از طرف او نمي شنويم. و شرط اين اتصال دو امر مضطر شدن « امن يجيب المضطر » و مشتاق شدن به تنهايي و يا هردوي آنها در كنار يكديگر مي باشد و مضطر كسي است كه از تمام امكانات زميني دل بريده و كوچكترين دلبستگي به آنها ندارد و به مقام تسليم نايل شده است و در صورت جواب نگرفتن از سوي خدا نااميد مي گردد.
اتصال جمعي:
در اين اتصال حلقه اي وجود دارد كه به آن « حبل الله » كه به آن حلقه وحدت مي گوييم و در اين حلقه سه عضو وجود دارد:
عضوي كه متصل كننده است،
عضوي كه متصل شونده است،
عضو سوم، هوشمندي حاكم بر جهان هستي ( شعور الهي ) است.
دو نوع روزي داريم:
روزي زمين و روزي آسماني.
روزي زميني تابع قانون « ليس للانسان الا ما سعي » مي باشد، و براي آن بايد از قانون سعي و تلاش و از ما حركت و از او بركت، بدان دست يافت.
اما روزي آسماني تابع قانون بازتاب است؛
ما بايد مشتاق باشيم و در فاز مثبت قرار بگيريم و با متصل شدن مشمول اين روزي آسماني قرار بگيريم و ديگران را از اين روزي سهيم نماييم.( انفاق ) و در عين واحد يك نفر مي تواند هزاران نفر مشمول اين روزي آسماني قرار دهد. و اين موضوع در اين نوع عرفان كه يك عرفان عملي است قابل تجربه است و تكرار پذير. و فيض الهي در اينصورت جاري مي شود و كارهايي خارق العاده صورت مي پذيرد.
تنها شرط استفاده از اين حلقه شاهد بودن است و قانوني كه بر اين حلقه ها براي ما حاكم است، قانون تسليم است و احتياج به سعي و تلاشي براي فهم اين موضوع آسماني و ماورايي نداريم؛
در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنود
زانكه آنجا جمله اعضا چشم مي بايد و گوش
در اين حلقه ديگر علم و دانش و تخصص به دردمان نمي خورد؛
بشوي اوراق، اگر هم درس مايي كه درس عشق در دفتر نباشد
و اگر مسايل زميني را وارد اين حلقه نماييم، در كارمان اخلال ايجاد مي شود، و مساله تسليم و اسلام و مسلمان به اين معناست كه در پيشگاه او جاي دم زدن و گفت و شنود نيست.
در عرفان عملي استفاده هاي زيادي از حلقه هاي جمعي مي شود و تسهيلاتي در هر حلقه موجود است كه در اختيار مان قرار مي گيرد.
اين عرفان صالح شدن و حركت به سمت صالح شدن و « عملوا صالحات » را دنبال مي كند و صالح كسي است كه در صلح نسبت به خدا، هستي ، خود و ديگران قرار دارد. و اين مستلزم اين است كه تضاد خودمان را با خدا ( بر سر عدالتش، حكمتش و... از طريق ادراك حل نماييم، زيرا همه چيز در هستي قانونمند است. ) و هنگاميكه هستي و ديگران مورد بررسي قرار دهيم، مي بينيم كه بخش قدرتمندي از تضاد ، وجودمان را فراگرفته است.
زبان انسان، زبان تشعشعات است.
تضاد؛ سم است و از خود تشعشعات منفي در مغزمان ايجاد مي كند كه بحثي است علمي.
در عرفان كيهاني راه صلح با خدا بسيار آسان است و انسان با يك سري از ادراكات و مباحثات به صلح با خدا مي رسد كه آسانترين آن بخشي است كه انسان مي تواند به صلح با آن برسد. صلح با هستي در مرحله بعد قرار دارد و چون جهان هستي كتاب آشكار الهي است و در اين كتاب نوشته ها و دستورالعملهايي وجود دارد كه كاملا با عملكردمان مغايرت دارد و ما را در تضاد هميشگي با آيات آشكار الهي ( كتاب معين ) قرار مي دهد.
در مرحله اي اين تضاد هم قابل حل است. تضاد با خود و صلح با خود در مرحله سوم قابل كسب است.
اما تضاد با ديگران به سادگي قابل دسترسي نيست و خوان اصلي در عرفان حلقه، رفع تضاد و رسيدن صلح با ديگران است. و اگر در خدا فنا شويم؛ گفته مي شود كه تا به حال خودت را نجات دادي وگليم خودت را بيرون كشيده اي و حالا تكليف ديگران چه مي شود و برگرد و برو با ديگران به بالا بيا.
مساله ديگر در اين خصوص، بحث عبادت عملي است؛
اين عبادت براي اين است كه: دو نوع عبادت داريم: عبادت نظري و عبادت عملي. كه عبادت را با رفاقت مقايسه مي كنيم و دو نوع رفاقت نيز داريم: نظري و عملي.
رفاقت نظري مبتني بر زبان بازي و حرف است: مخلصيم، كوچيكتون هستيم، خاك زير پايتانيم و ... و به محض اينكه طرف كمي ناراحتمان نمايد، ورق برمي گردد.
اگر به واقع اينگونه است، پس مشكل بشر بر سر چيست و اين همه اختلاف و تضاد براي چيست؟ و رفاقت عملي؛ يعني وقتي كسي گرفتار است، شريك گرفتاريش باشيم و بدنبال بهانه نباشيم. و زماني به روي رفيقمان حساب مي كنيم كه به اثبات اين موضوع برسيم كه وي در عمل رفيقمان است ، نه در حرف.
ملاك عالم بالا براي رفاقت عملي امان چه مي باشد و آيا آن عالم احتياجي به تسبيح و ... از ما دارد؟
زماني است كه « حي علي خير العمل »، و اين معناي عبادت عملي است و خيلي از ما از مدار خارجيم و خود از آن غافليم.
براي رفيق عمل شدن چه بايد كرد؟ او كه خودش بي نياز است؛
ما بايد در خدمت تجليات و مخلوقاتش باشيم و در دنياي عرفان:
عبادت به جز خدمت خلق نيست و « من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق » و اين بخش است كه رابطه ما را با خداوند تضمين مي كند.
در اين بحث، نجات فردي اهميتي ندارد و مبحث مهم؛ نجات جمعي است و براي اين مهم مي توان با آگاهي از حلقه ها از آن استفاده نمود.
هر پديده اي دو بخش دارد:
بخش واقعيت: اگر صرفا واقع بين باشيم، صرفا به علم و دانش دست مي يابيم و فقط در زمينه اي خاص متخصص مي شويم.
بخش حقيقت: به فهم اين موضوع مي رسيم كه ما اصلا مجاز هستيم و بعدي حقيقي نداريم .
در اين عرفان ( حلقه ) از واژه اي بنام « رند » استفاده مي كنيم و آن شخصي است كه نه واقعيت را فداي حقيقت مي كند و نه بالعكس آنرا. و در واقعيت بدنبال حقيقت مي گردد و بالعكس.
و اگر فرد رند نباشد و خارج از ورطه آزمايش به جست و جوي چيزي بپردازد، راه را به غلط طي نموده است.
و در عرفان حلقه به فهم اين موضوع كه از كجا آمده اي و چرا آمده اي و براي چه آمده اي پاسخ داده مي شود.
در اين عرفان؛ بعد شناخت كيفي هستي و وجود مد نظر قرار مي گيرد و تئوري جهان تك ساختاري ارايه مي گردد و فلسفه وجود و راه تعريف مي گردد.
و در بحث پيرامون هر مساله، بعد كمي و كيفي آن مورد بررسي قرار مي دهيم، اگر مي گوييم اخلاق؛ بايد گفته شود: اخلاق در پله عقل كه شامل تزكيه رفتاري است و در پله عشق و كيفيت نمي توانيم پند و نصيحت داشته باشيم و بايد به ادراك و اشراق در مورد تن واحده هستي برسيم و بدانيم كه هركس جزء تن واحد ما مي باشد و در اين پله، شخص به درك جمال يار و درك « انا الحق » و درك هدفمندي هستي و درك حضور و ... نايل مي شويم. و با درك اين موارد مي فهميم كه چرا نبايد دروغ بگوييم، غيبت كنيم، ظلم نماييم و ...
و تا اين مرحله حادث نگردد، حرفهايمان ، اشكالي روي كاغذ و گفته هايمان اصواتي بيش نيستند و مي دانيم كه انسان از روي پند و نصيحت درسي نگرفته است، مگر كسانيكه به درك نايل شده اند.
پايان قسمت اول
تهيه، تنظيم و تايپ از سخنان استاد طاهری
