در سال جديد:
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار...
از تنفر متنفر باش و به مهرباني مهر بورز...
با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش...
زرتشت

دوستان عزيز و ياران همراه!
زوم نكنيد. دو قدم جلوتر برويد.
پيام آوران و رسولان الهي تمام تلاش خود را انجام مي دهند تا منظور از خلقتمان را به ما بفهمانند.
و سوژه ها را به قدر ذهن و زبان من و تو كوچك مي كنند كه بتوانند راحت درباره اش بگويند،
و من و تو آنچه را كه ميخواهيم از گفته هاي آنان برداشت ميكنيم،
و براي دركش آن را به قدر ذهنمان كوچك ميكنيم.
واي بر حال سوژه. چه قدر كوچك شده،
گويي ديگر نيست .
هجرت؛ از غربتي به دياري آشنا
رسولاني كه با اميدشان آمده بودند و مي آيند تا بنايي نو بر پا كنند و زندگي الهي را در اذهان مردم به جريان بيندازند. هياهو و هم همه، دايما سكوت فضاي هستي را مي شكند. نمايشنامه اي با صحنه و بازيگران بسيار . نقش آفريناني كه هر كدام سهمي را بر عهده مي گيرند تا روايت غم نامه اين ديار ناگفته نماند و بينندگان هراسان از رنجهاي سخت ، طعم تازه اي را در برگ خاطرات خويش رقم بزنند.
جدال وجنگ ، كوشش و كشمكش از عصر اسطوره و افسانه تا روزگار نوين، حكايت دردهاي مشترك، آرزوها و دلواپسي ها،چشم اندازهاي وسيع و خلق هاي تنگ، روياها، ترسها، شكستها، نوجوانيهاي رفته بر باد، جواني هاي تباه شده و كهنساليهاي عاري از آرامش و اميد.
روايتي عرفاني و شاعرانه از تاريخ خلقت بشر، بياني ديگر گونه از انسان در متن جامعه، حكايت زندگي پيام آوران و رسولان الهي ، شيرين و تلخ ، صحنه هايي از شادي، سرشار و صحنه هايي از اندوه، لبريز و چنان شگفت انگيز كه انسان مبارزه اي خونين را با همنوعان خود تجربه مي كند. ماجراي مرداني جدا افتاده و تنها ، بدون ياوران و پشتيبانان زميني و در پناه ايزد الهي . داستان مردماني با اوجها، فرودها، شيب ها ، نشيب ها ، لحظه هاي ناكامي. سالهاي سرگرداني و شكست و روزهاي خوش پيروزي.
سفري از عرش به فرش؛
چرا بايد راهي غربت شويم: به اميد دستيابي به كدامين روياي نا ممكن.
داستان بردگي انسان در زمانه اي كه همه چيز را مي توان خريد. روزگاريكه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست.
چه مي توان گفت: براي رسولاني كه ديگر سكوت نشانه رضايت نيست، تراكم بغضي در گلوست كه گوشي براي شنيدنش نمي توان يافت. ديگر نه تواني براي گريستن و نه اميدي براي گلايه كردن است. تن پوشي از اندوه پيوسته بر تن، و مهري از سكوت در لب. از سر درد در چاه فرياد مي كشند و ضجه مي زنند. در خون خويش مي غلتند و پرواز روحشان و ترك پيكر و كالبد زميني اشان فقط براي ما خاطره تلخي است.
من و تو براي چه و براي كه بازي مي كنيم؟
.......
جدايي با مبدا و منشا خلقتمان در كمين است و بر چهره همه آنهايي كه از مجال اندك خويش بهره اي شايسته نبرده اند ، ريشخند مي زند.
آفريدگارا!
نوري به درون اذهانمان بتابان و چراغهاي رابطه با رسولان و معماران عصر طلايي را برايمان روشن نما.
پيوندمان را كه با تكرار تصاوير ذهني الهي و سازنده، محقق مي گردد، با آنان محكمتر نما؛
واي بر ما كه براي فهميدن چيزي يا كسي، درك خود را بالا نمي بريم و ....
پروردگارا
آه كه چه خوب تر مي شد معناي سكوت را به ما مي فهماندي، كه هر كس پاي به عرصه گيتي نهاد، بايد فقط سكوت كند و اگر هم تصميم به بياني گرفت باز بايد يكسره تصديق باشد و اگر نه، يكسره سكوت باشد وبس.
در افكار امروزي كيمياگر آن است كه فلزي بي ارزش را به طلا تبديل مي كند وكارش يكسره باآتش و فلز است.
ولي كدام آنگونه كيمياگران بودندكه موفق شدند . آيا مي توان فلزي را به ديگر فلزي تبديل كرد ؟ و آيا مي توان از اسم ساده اي اسم ساده ديگري آفريد ؟ آري با اين افكار حاكم بر ذهنمان امكان ندارد. ولي كساني هستند كه آهنگ ساز زندگي خود هستند و رقاص بزم سازهاي ديگران نيستند. ولي چه نابخشودنيست گناه من و تويي كه زيبايي هاي اطرافمان را نبينيم و محبتشان را پاسخي ندهيم.
نمي دانم چرا اكثر مردم به خيال خود عاشق ترين، تنها ترين و بدشانس ترين و خلاصه در تمام ناگواري ها، ترينٍ آفرينشند ولي چه خوب بود مي دانستيم كه در اين دنياي ناقص و فاني ، هيچ مطلق و تريني نيست. چه رسد به اين اسم و صفت من و تويي كه حتي نمي توانيم رنج كوچكي را به لذتي بزرگ كيميا كنيم.
دوست من آن زمان كه فكر به كار نيايد حرف آماده مصرف است پس چه نيكو باشد كه لحظه اي بينديشيم نه به رفتار ديگران بلكه به عمق اعمال خود . به عمق كردارمان مردد شويم كه دليل از اين همه بازي با چهره و لباس و واژه درنمايشنامه خلقتمان چه بود؟ و آن گاه كه واقف شديم ديگر هيچ نگوييم و يكسره تلاشمان حركت از آدميت به مرحله انسان شدن و گذشتن و رسيدن به انسان تر شدن باشد و اگر باز مجال و حوصله اي ماند و انگيزه اي شريف تر گلويمان را فشرد سكوت پيشه سازيم و در انتظار باز شدن درب به گوشه اي از اتاق زندگي چاهي بيابيم و چون علي ناله از جدايي سر دهيم زيرا كه
مرغ باغ ملكوتيم و نيستيم از عالم خاك، هر چند كه دو سه روزي قفسي ساخته اند از تنمان.
شك در اين ندارم كه انسان هرزگاهي به اسطوره اي نياز دارد . اسطوره هايي كه خلاء و درد ضعف بزرگي را زير قدرت اهورايي خود مخفي مي كنند . وبهتر آن باشد كه اسطوره هايمان آن كسان باشند كه عرفان و معرفت اشان را از درياها و طوفانها و بيابانهاي پر از سراب گذرانده اند .
ياران همراه ،هجرت واجب همين پريدن از فرش بر عرش باشد هرچند نرسيدن، كه گاه طي كردن مسير از رسيدن زيباتر است وهمين پرشها وخوردن زمين هاست كه از ما پرندگان خوب تر مي سازد.
بهترين تفسير از حق و حقيقت آن است كه افكار حقيقت جوي خود را رها سازيم تا راه را بيابد كه افكارحق جو به دنبال حقيقت مي گردند و جوينده يابنده است.
روياروشدن با خود و پذيرفتن خودمان، شرط اساسي ورود به مسير عشق الهي است. هرگز براي سرزدن به احساسات، عواطف و عادتهايمان با ره يافتي تحليلي وارد نشويم. مسووليت تمام عواطفمان را بعهده بگيريم و شهامت رويارويي با آنها را در خود تقويت نماييم.
ساعتها، روزها و سالياني دراز از اين عمر گرانبها و برگشت ناپذير را تلف مي كنيم تا ديگران را مجاب نماييم كه خطا مي كنند و اين موضوع به اين دليل است كه هنوز خود را نبخشيده ايم.
بخشش يعني پذيرش. در پذيرش است كه معجزه رخ مي دهد بايد بدانيم كه انكار كردن، بستري مناسب براي رويش خارهاي توهم است و باعث فرو رفتنمان در مرداب قضاوتهاي منفي و احساسات مخرب مي شود. ديگران مي توانند باعث ناراحتي ما شوند، ولي آنان مسوول تداوم و تثبيت وضعيت بوجود آمده نيستند. هيچ گناهي بالاتر از قضاوتها و انكارهايمان وجود ندارد.
شكرگزار دايم شرايط بوجود آمده باشيم. چرا كه فقط از اين طريق است كه مي توانيم سبكبال و سبكبار عبور كنيم.
بهار خانه تكاني طبيعت است. بايد بمانند طبيعت مدام از درون با زخمها و قضاوتهايمان وداع كرده و خانه تكاني دل نماييم. چرا كه خالقمان اين نو شدن و تازه شدن را در ذاتمان قرار داده است.
مركز تجربه عشق تو هستي، بياييم در سال جديد نگاه و نسبتمان را با زندگي عوض كنيم.
تو خود چشمه اي ، چرا منتظر و تشنه اي؟؟؟
كيمياگر عشق و بيداري

