احساس می کنم ، دنیا با ما کاری نمی کنه ، جز یک قایم موشک بازی .
یه لحظه خودش را به ما نشون میده ،فکر می کنیم حالا دنیا شد مال ما.
چه غروری ، چه افتخاری !
تا می آی بهش نزدیک بشی ، غیبش میزنه ، گمش میکنی
هر چی می گردی پیداش نمی کنی .
به چشمهات شک می کنی ،
به خودت شک می کنی .
مگه دنیا با همه بزرگیش همین الان ، همین جا نزدیک من نبود ؟
پس چی شد کجا رفت ؟
ناراحت می شی ،
افسرده می شی ،
دوباره خیالاتی می شی ، ....
و بعد دنیا دوباره از یک زاویه دیگه دوباره خودشو نشون می ده ،
و معلوم نیست از کدوم زاویه بیرون می ره .
ما چرا ساده ایم ؟
ما چرا می خوایم به این بازی ادامه بدیم ،
وقتی توی زندگی مون ، چیزهایی پیدا می شن که به ما وفا دارند.
آدمهایی هستند که به عشقشون ، محبتشون ایمان داریم .
احساسا تی که همیشه پیشمون می مونند ، مثل حسی که از یه کار خوب داریم . از خوشحال کردن یه نفر ، از کمک کردن به دیگران .
لذت این احساس هیچ وقت گم نمی شه .
مولای من ،علی جان هر وقت می خوام دنیا را نکوهش کنم . به یاد تو می افتم که چه خوب معنای دنیا را فهمیدی و چه زیبا تر معنی عشق ورزيدن به خدا را .
امیدوارم بتونیم به جای اینکه بازیچه دنیا بشیم ، در راه اهدافمون خوب ازش استفاده کنیم.
