مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد
یادداشت اول: آغازيك سوال!
نوشته: فرامرز کوثری
جواني معمولي را تصور كنيد كه ناگهان از مدرسه به محيط دانشگاه كشانده مي شود و درست لحظهاي كه همه گمان مي كنند او راه درست زندگي و خوشبختي را يافته و ديگر توفيق و كاميابي او تضمين شده ، به يكباره متوقف شود و افسرده و پريشان به جستجوي اين سوال برخيزد كه چرا بايد بقيه راه را تا لحظه مرگ مطابق قواعد و قوانين حاكم بر اجتماع گام بردارد و اساسا چرا همين الآن اين زندگي منتهي به مرگ و نيستي را متوقف نسازد.
اين جوان من بودم. فردي كه از اين به بعد او را با نام ” كيميا“ خواهيد شناخت.
سال اول دانشگاه بودم و بسيار افسرده و پريشان و تقريبا در آستانه جنون و از هم پاشيدگي ! برايم غير قابل قبول بود باور حرفهاي كساني كه خودشان به حرفهاي خود عمل نمي كردند. به خوبي و به چشم مي ديدم كساني را كه ادعاي دانستن مي كنند و از سر دانايي و از ارتفاع بسيار بالا به نصيحت مي پردازند. اما در عمق وجود خودشان هم از اينكه نمي دانند در هراس اند و جرات اينكه كمي سر خود را بالا نگه دارند و به خورشيد زل بزنند را ندارند.
براي رسيدن به آرامش و توجيه آرام بخشي از زندگي به كلاس استادان زيادي رفتم و مي توانم بگويم كه تقريبا بخش زيادي از درآمد و پس اندازم را خرج كردم اما صد افسوس و هزاران دريغ كه حتي در وجود يكي از اين استادان مدعي معرفت ذره اي شعور و عرفان نديدم. همه آنها دريده چشماني بودند ياوه گو كه نقطه قوتشان فقط پررويي بود و بي شرمي و اين مجموعه خصايص باعث شده بود تا آنها احساس قدرت كنند و بقيه آدمها را گوسفنداني تصور كنند كه بايد كنار هم گذاشته شوند تا گلهاي تشكيل شود و بعد شير شان دوشيده و پشمشان چيده شود و نهايتا براي سلاخي به قصابي فرستاده شوند.
از تناقض و ندانستگي ديگر خسته شده بودم. بارها در خوابگاه و پانسيون دانشجويي ، رفقا دوره ام ميكردند و آنها كه راهي را براي سرگرم ساختن خود پيدا كرده بودند در فوايد و مزاياي روش هاي متنوع سرگرم شدن سخنراني مي كردند. اما من بين خود و آنها فاصله بسيار زيادي احساس ميكردم. نمي توانستم مانند آنها خودم را به خنگي بزنم و در عين حال ادعاي دانايي كنم. به همين خاطر يك روز كه ديگر طاقتم طاق شده بود نيمه شب از پانسيون بيرون زدم و به پاركي در همان نزديكي پناه بردم. پارك بسيار خلوت بود و تك و توك رهگذري درگوشه و كنار آن به چشم مي خورد. دقيقا به خاطر ندارم ساعت چند بود اما خوب مي دانم كه پاسي از شب گذشته بود و تقريبا شهر به طور كامل در خواب فرو رفته بود. روي يكي از صندلي هاي پارك زير چراغ كم سويي نشستم و چند بار نفسي عميق كشيدم.
هوا آنقدر لطيف و تازه بود كه ناگهان غمي لطيف در دلم جا خوش كرد و تمام تنم به يكباره به لرزه افتاد. لرزه اي كه چندان دوام نيافت و به سرعت همانطوري كه آمده بود از وجودم رخت بست. با رفتن لرزه آرامشي غريب بر وجودم حاكم شد. چنان شد كه انگار همه غم ها و غصه ها و سوالات بي جوابم به يكباره نيست و نابود شدند. و من ماندم و يك عالم شادي و بي خيالي! خداي من چه اتفاقي افتاده است!؟
صداي گرم و پرطنين پيرمردي مرا به خود آورد. اومقابل من ايستاده بود و با لبخندي كه در تاريكي به خوبي ديده نمي شد ، اما از صدايش كاملا پيدا بود، به سوالي كه از خودم پرسيده بودم پاسخي عجيب داد:” هيچ اتفاقي كيميا! در واقع از همان ابتدا هم سوالي وجود نداشت! تو فقط با انداختن خودت در آغوش طبيعت يعني مادر واقعي همه موجودات عالم به دنياي بي سوالي برگشتي! يعني همان دنيايي كه از كودكي در آن بودي و كودكي خود را به واسطه آن باشوق و آرامش سپري نمودي! بعضي ها مثل تو با لرزه اي گذرا از اين برزخ بي سوالي عبور مي كنند و بعضي با لرزه هايي بس تكان دهنده و عذاب آور!“
نمي دانستم او كيست. غريبه اي اين وقت شب در پاركي نيمه تاريك مقابل من ايستاده بود و بسيار زيبا اما مرموز و پركنايه جواب سوالي را مي داد كه من در خلوت ترين لحظه زندگي ام از خودم پرسيده بودم. با صراحتي كه هميشه جزو خصايص ذاتي ام محسوب مي شد از او پرسيدم:” شما كه هستيد!؟ “
پيرمرد با آرامش پاسخ داد:” خودآمراد. كه دوستان بعضا به عمد و شايد براي راحتي به من مي گويند خدامراد! تو هم بايد كيميا باشي! اي كاش اين آرامش و بي خيالي را مي توانستي تا ابد باخودت همراه ببري و هميشه با آن به سر بري . اما افسوس كه كالبد تو هنوز آمادگي نگهداري و حفظ آن را ندارد و براي داشتن دائمي آن تربيت نشده است. اي كاش انسان مي توانست در لحظات ناآرامي و افسردگي به طور همزمان احساس لحظات آرامش و نشاط و شادماني را نيز تجربه كند. اما افسوس كسي كه در فضاي افسردگي قرارداده شده است احساس و فكر و ذهن و جسم و روحش چيزي جزحسرت و نوميدي و فسردگي و بي چارگي را تجربه نمي كنند و اين خيلي بد است. در اين مواقع اگر لرزه اي بر تن آدم نيافتد و يا رهگذري مثل من ازكنار او عبور نكند. مرگ و فلاكت انسان حتمي است. در حقيقت در اين لحظات سرنوشت محتوم فرد مرگ و نيستي است و اين پاكي و زلاليت و شفافيت باطن فرد و اراده لحظه اي اوست كه تعيين مي كند فرد حق دارد مجوز زندگي بيشتر را بدست آورد يا خير. “
خوب نمي فهميدم اين پيرمرد روشن ضمير چه مي گويد. او مي دانست مشكل من چيست و وقتي صحبت مي كرد چيز آرام بخشي بر وجود من مستولي مي شد. در عين حال از حضور او نيز نمي ترسيدم. او بيش از حد عالي و خواستني بود و اين براي من كه بسيار تنهابودم يك نعمت محسوب مي شد. در حقيقت با وجودي كه در باطن از حضور در كنار او لذت مي بردم اما در عين حال از او كمي مي ترسيدم. او بيش ازحد مرموز و غير عادي بود و گوشه اي از ذهن من دائم به من هشدار مي داد كه بيشتر مواظب خودم باشم. به همين خاطر ناگهان ازجا برخاستم و مانند شخصي كه زمان حضور او به اتمام رسيده و بايد هر چه سريعتر به پانسيون برگردد خودم را جمع و جور كردم و با قدم هاي بلند از پيرمرد جداشدم. ولي خدامراد با چستي و چالاكي بسيار خيره كننده اي پشت سر من به راه افتاد و تقريبا چند گام جلوتر از من به سوي درب خروجي پارك قدم برداشت. سرعت قدم زدن و چالاكي پيرمرد براي لحظه اي مرا متحير ساخت. او از هم سن و سالهايش بسيار جوان تر به نظر مي رسيد و اساسا اندام ظريف و ورزيده اش به هيچ وجه به سن و سالش نمي آمد.
سرعت قدم هايم را كم كردم و بعد از مدتي ايستادم. خدامراد هر چه بود نمي خواست مرا تنها بگذارد و همانطوري كه گفتم من هم در اعماق وجودم نمي خواستم از او جدا شوم. درواقع از لحظه اي كه از او فاصله گرفتم ناآرامي و شوريدگي آشناي قبلي به سويم هجوم آوردند و من دوباره دچار همان حالت سردرگمي و پوكي شدم.
خدامراد وقتي ديد من ايستادم لحظه اي متوقف شد و نيم نگاهي به پشت سر انداختدو سپس با سرعت به سمت جلو حركت نمود. او به سرعت در مقابل ديدگان من محو شد و در لابلاي درختان پارك گم شد. با كنجكاوي مسير حركت او را زير نظر گرفتم اما موفق به رويت او نشدم. دوباره روي اولين صندلي نشستم و در خود فرو رفتم. نزديك به نيم ساعت گذشت و اثري از او نديدم. براي لحظه اي اين فكر به ذهنم رسيد كه نكند به خاطر خستگي و مشغله ذهني ناگهان خوابم برده بود و همه اين اتفاقات در خواب برايم رخ داده است؟! لبخندي بر لبم نقش بست! بي گمان چنين بوده است. وگرنه اين وقت شب حضور پيرمردي با آن حركات و رفتار و گفتار عجيب در پارك كاملا غير منطقي و بي معني مي نمود. داشتم در اين افكار خودم را غوطه ور مي ساختم كه دوباره صداي پيرمرد يعني خدامراد مرا به خود آورد. او گفت:”چقدر بدبخت است اين انسان عصر ارتباطات و اطلاعات! با جمع كردن چندجمله كليدي در ذهن خود احساس دانايي مي كند و با رديف كردن چند كلمه بي معنا كنارهمديگر خود را توجيه و راضي مي كند! انسان قرن بيست و يك ازهمه نسل هاي پيش تر خود نادان تر و ابله تر است. چرا كه پيشينيان باعمل و مشاهده به آرامش مي رسند و اين نسل جديد با كلمات و جملات! بايد هم اينطور باشد! وقتي بيش ازهشتاد درصد وقت انسان قرن حاضر در سركلاس و خواندن كتاب و روزنامه و شنيدن اخبار راديو و تماشاي تلويزيون و فيلم و سينما مي گذرد، چطورمي توان انتظار داشت كه چنين انساني كلمه گرا و لغت پرست نشود و به جاي جستجوي دليل زنده براي سوالات خود به دنبال جملات جادويي نگردد. انسان قرن بيست ويك فقط با تلفظ چند واژه در درون خود معتاد مي شود و بارديف كردن چند جمله در ذهن خود ، مجوز تجاوز و خشونت عليه ديگر همنوعان خود را صادر مي كند. انسان قرن بيست و يك به راستي فلك زده و بدبخت است و چنان است كه گويي نفريني پايان ناپذير از همان روز اول مدرسه رفتن و شايدهمان لحظه آغازين تماشاي فيلم و تلويزيون زندگي او رافرا گرفته است. او گرفتار تار عنكبوتي كلمات و جملات و عبارات تميز و كثيف شده است. كلماتي كه بعضي اوقات از پاك ترين چيزها براي او عزيزترند و بعضي اوقات از پليد ترين چيزها زشت تر و نازيباتر. بله كيميا! ماآدمهاي قرن بيست و يكمي مستعد ترين نسل بشر براي گول خوردن هستيم. براي فريب دادن ما نسل جديد لازم نيست كسي چهره خود را با گريم و آرايش عوض كند. كافي است چند كلمه جادويي باخود حمل كند. انرژي و اعتباري كه ما به واسطه اين كلمات آرزومند رسيدن به آن هستيم كار صدها كيلو گريم و آرايش راانجام ميدهد. و نهايت اين اتفاق چيزي نيست جز آنكه ما فريب مي خوريم.
تو به خودت گفتي كه خدامراد ساعت پيش غيرواقعي بوده است و بلافاصله مساله از ذهن ات پاك شد. اما آيا به راستي تو گمان مي كني كه ابزارهاي لازم براي تشخيص واقعي از غير واقعي را در اختيار داري. فراموش مكن وقتي در خواب هستي و رويا مي بيني ، اكثر اوقات بر اين باوري كه در جهان واقعي حضور داري و دقيقا به همين خاطر است كه بين رويا ديدن و تماشاي فيلم تفاوتي را حس مي كني. حال به من بگو چه تضميني وجود دارد كه الآن در خواب نباشي !؟ مگر نه اين است كه حس گرها و ابزارهاي تشخيص تو هم به خواب رفته اند و همگي واقعي بودن اين دنياي به ظاهر واقعي (كه مي تواند براي خود نوعي خواب باشد ) را تائيد و تصريح مي كنند!؟ اكنون من از تو سوالي مي كنم كيميا! و آن اين است كه به من بگو آيا امكان ندارد بشر از ابتداي تولدش هرگز به خواب نرفته باشد ، بلكه شبها فقط به دنياي واقعي ديگري قدم مي گذارد كه با وجود واقعي بودن بادنياي بازهم واقعي روزها تفاوت دارد!؟ به راستي اگر دنياي خواب واقعي نبود آيا مساله خوابيدن انسان بي معنا نمي شد!؟ يعني كائنات آنقدر بي فكر و اسراف گر است كه نيمي از ايام زندگي و حيات موجودات يعني شبها رابه خوابيدن و در رويا فرو رفتن هدر دهد؟!“
خدامراد ساكت شد. به چهره اش كه در تاريكي مي درخشيدخيره شدم. هيچ جوابي براي سوالش نداشتم. به راستي وقتي حسگرهاي انسان يعني همان ابزارهاي دريافت اطلاعات از جهان هستي خود جادو شده باشند چگونه مي توان مطمئن بود كه همين الآن جادو نشده باشيم!؟
خدامراد دوباره لب به سخن گشود و ادامه داد:”وقتي به زور جراحي روي چشم يك نفر لنز هاي رنگي قرمز مي گذارند و بعد آن آدم با ميل خودش هم از عينك قرمز رنگ اضافي استفاده مي كند ، به راستي ديگر چه دليلي دارد كه از اين انسان فلك زده انتظارداشته باشيم كه دنياي آبي و سبز و سفيد را بفهمد و درك كند. او چيزي جز خون و سرخي رانمي بيند. اگر اين انسان به آسمان آبي بنگرد چيزي جز سياهي(و در بهترين حالت سرخ بسيارتيره) نمي بيند. ما آدمها در بيداري وادار شده ايم براي درك شدن انواع عينك ها را به چشم و انواع صافي ها را به گوش بزنيم و فقط بخش انتخاب شده اي از اطلاعات هستي را درك كنيم. حال چگونه انتظار داري كه با اين اوصاف بتوانيم دنياي رنگي و پر شكوه رويا رابه خاطر آوريم؟ و حتي فراتر از آن فضاهاي عجيب و غريب و متنوعي كه همين الآن در بيداري موازي فضاي زندگي ما وجود دارند و موجودات دنياهاي ديگر را كه همين الآن كنار ما به زندگي خود ادامه مي دهند بفهميم. كيمياي عزيز! مشكل بشريت امروز اين نيست كه ضعيف شده و قادر به درك صحيح دنياي واقعي اطراف خود نيست. بلكه مشكل تمام انسان هاي متمدن قرن بيست و يك اين است كه آنها به طور گزينشي با اطلاعات دريافتي از هستي برخورد مي كنند و لجوجانه و متعصبانه گمان مي كنند كه فقط باعينك قرمز مي توانند رنگهاي تمام عالم را درك كنند.
اگر دچار افسردگي و غم و غصه هاي تمام ناشدني هستي ويا اگر براي مسائل خود جوابي پيدا نمي كني به جاي اينكه بلافاصله نتيجه بگيري براي اين سوالات هرگز جوابي وجود نداشته اين احتمال را هم بده كه شايد عينكي بر چشم زده اي كه دنيا را اينجوري مي بيني و يا سمعكي خاص بر گوش داري كه صداهاي خاصي را به درون تو منتقل مي كند. چرا گمان مي كني تمام ورودي هاي بدن تو درست كار مي كنند و اشكال و ايراد از جهان بيرون است. كمي به خود بيا ! خواهي ديد كه يك سري قالبها و باورهاي قالبي به ظاهر غير قابل ترديد تمام زندگي تو را از تو گرفته اند و تو چون از ترس مرگ جرات نمي كني روي اين قالب ها شك كني هر روز زندگي ات هزاران بار مي ميري و زنده مي شوي!“
خداي من! اين پيرمرد عجيب و غريب دراين وقت سحر كه بود و چرا اينقدر زيبا و باشكوه صحبت مي كرد. او مي دانست چه مي گويد. جملاتي كه سرهم مي كرد نظمي چند لايه داشت و هر عبارتي كه مي گفت به طرز وصف ناپذيري با كل عبارات قبلي او همخوان و همساز بودند. او به طرز خارق العاده اي نسبت به آنچه مي گفت اشراف داشت و اين اشراف و تسلط به يك باور آنچنان در كلام او راه يافته بود كه مرا در جاي خود ميخكوب كرده بود. پيرمرد خود را خودآمراد معرفي كرد. يعني كسي كه مراد خودش را از خودش طلب مي كند. در اين نام نوعي غرور و اعتماد به نفس عجيب به چشم مي خورد. غروري كه باشكوه مي نمود و به يكباره به انسان آرامش و اقتدار عجيبي مي بخشيد. سرم را بلند كردم و به چشمانش خيره شدم. نگاهي شفاف و نرم داشت. نگاهش شبيه آهويي بود كه هر لحظه منتظر رميدن است. نمي توانستي حالت خاصي را در نگاهش پيداكني. اما برق عجيبي كه در پنهاني ترين بخش چشمان مي درخشيد حكايت از هوشمندي خارق العاده اي مي كرد كه در سلولهاي مغز صاحبش پنهان شده بود. طرز لباس پوشيدن و راه رفتنش نيز عجيب بود. پوشش او به گونه اي بود كه اصلا نمي توانستي او را در خيابان تشخيص دهي. چرا كه بيش ازحدعادي و معمولي بود. يك جور استتارطبيعي و اجتماعي داشت. او به راستي بخشي از هستي بود و اگر لحظه اي ازاو فاصله مي گرفتي ديگر نمي توانستي او را در بين ديگران پيدا كني! شايد به همين دليل بود كه وقتي ازمن دور شد ديگر نتوانستم او را پيداكنم!
خدامراد لبخندي زد. در واقع انگار لبخندي را به سوي من فرستاد چرا كه من هم بلافاصله و بي اختيار لبخند زدم. او به طرز غريبي روي اوضاع كنترل داشت و چنان بود كه اين اقتدار به واسطه دانستن چيزي بود كه انگارمن آن را نمي ديدم. با احتياط از او پرسيدم:” شما چرا به سراغ من آمده ايد!؟ خيلي ها همين الآن در عالم دچار افسردگي و اندوه هستند و به خدامراد نياز دارند. شما چرامرا انتخاب كرديد!؟“
خدامراد تبسمش را ادامه داد و گفت:” حق با توست. الآن خيلي ها واقعا به خدامرادي احتياج دارند و كائنات هم براي هر كدام از آنها خدامرادي را مامور كرده است. من يكي از آن خدامرادها هستم.فقط چون نوع سوالات و فرم سوال پرسيدن تو با بقيه تفاوت دارد، كائنات يكي از بهترين خدامرادها را براي تو فرستاده است. “
دراين هنگام خدامراد چشمكي زد و گفت:” چه اشكالي دارد كه از خودم تعريف كنم!؟“
دوباره خنده ام گرفت. او مي دانست چگونه قضاوت ها و پيشداوري هاي ذهني مرا به سمت ديگري منحرف كند. و از همه مهمتر خودش در سمتي ديگر به عنوان تماشاچي بي طرف نظاره گرباشد.
دستم را به سويش دراز كردم وشادماني خودم را از آشنايي با او ابراز داشتم. همان بود كه در جستجويش بودم. يك استاد معنوي بزرگ كه بتوانم سوالات بي جوابم را از او بپرسم. گويي بلافاصله آنچه در ذهن داشتم را در چشمانم خواند. چرا كه بلادرنگ گفت:” من استادنيستم. از استادي هم چيزي نمي دانم. استاد براي من كلمه با ارزشي نيست. چراكه هيچوقت به آن حد دانايي نرسيده ام كه بتوانم چيزي را تمام و كمال دريابم و به ديگران آن را منتقل كنم. من فقط مي دانم عينك هاي مزاحم چه رنگي هستند و چگونه بايدآنها را برداشت و دنيا را واقعا آنطوري كه هست ديد. من فقط يك ”مانع بردار“ هستم.چيزي شبيه كسي كه در جاده سنگ ها را از سر راه رهگذران برمي داردتا آنها بتوانند بي دردسر تر و راحت تر به سمت جلو گام بردارند. اينكه مانند دانايان بر بلندي بايستم و انگشتم را به سمتي نشانه برم و بگويم كه خانه دوست آنجاست ! متاسفم !! من چنين كاري را بلدنيستم و بر اساس برداشت ها و آموخته هايم از زندگي همه آنها كه چنين مي كنند خودشان هم نمي دانند چه مي گويند. حركات اين استاد نماها براي من شبيه آن ماهي قرمزي است كه دررودخانه اي خروشان همراه ديگر ماهي ها به سمتي نامعلوم در حال كشاندهشدن است و با وجودي كه مانند بقيه ماهي ها نمي داند اين رودخانه به كدام سمت مي رود ولي از بقيه ماهي ها مي خواهد تا با جمع شدن دور او به سخنانش در باره مقصد رودخانه گوش دهند. “
آنگاه خدامراد انگشت سبابه اش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت:” كيمياي عزيز! آنها كه مي دانند هيچ نمي گويند و آنها كه مي گويند هيچ نمي دانند! “
لبخندي زدم. او مرا به همان نتيجه اي رسانده بود كه سالها در اعماق وجودم به آن رسيده بودم ولي جرات طرح آن را نداشتم. بالفرض هم كه هستي و زندگي رازي داشته باشد ولي اين راز يك چيز دانستني نيست كه استادي از گوشه عالم سر بلند كند و آن را در گوش من نجوا كند. اين راز فهميدني نيست. بلكه ديدني است. و هيچ كس هم آن را نمي داند.
از جا برخاستم و نفس عميقي كشيدم. قبل از اين گمان مي كردم كه هم چيز اين پارك را مي شناسم و در واقع پارك و درختان آن برايم كاملا عادي و شناختني مي نمودند. اما اكنون احساس مي كردم كه در فضايي زنده و بسيار پيچيده قرار دارم. به چشم دل مي ديدم كه تك تك درختان پارك زنده اند و نفس مي كشند. روي صندلي پارك رد رهگذران ديروزو امروز و فردا را به خوبي حس مي كردم. همه چيز اطرافم زنده و با معنا و از همه مهم تر مرموز و پر رمز و راز شده بود. اين پيرمرد هركه بود با فقط برداشتن يكي از عينك هاي ذهنم باعث شده بود تا من انبساط خاطر ونشاط و شادماني عجيبي را درتمام وجودم حس كنم. او با حضور و كلام گرم خويش مرا از فضاي اندوهبار و افسرده قديمي به فضايي كاملا پرمعنا و آرام بخش و باشكوه كشانده بود. شايد او از نام استاد خوشش نمي آمد اما من با كمال اقتدار و حس خودآمرادي او را به عنوان استاد معنوي خودم انتخاب كردم.
خدامراد نيم نگاهي به من انداخت و هيچ نگفت. در عوض دستانش را باز كرد و انگارمي خواهد كل هستي را در آغوش بگيرد دستانش را به سوي سينه اش فشار داد و با هيجاني زائد الوصف گفت. الآن سپيده سر مي زند و اين لحظه زماني است كه شب و تاريكي نور را در دل خود جاي مي دهد. اين لحظه زمان تولد مجدد زمين و آسمان است. و دقيقا همان لحظه اي است كه براي چند ثانيه تمام لايه هاي دنيا به هم متصل مي شوند و تو مي تواني با چند جهش به دنياهاي ديگر سفر كني! سپيدم دم آغاز شكل گيري مجدد چيزي است كه ما در زندگي معمولي آن را يك روز جديدمي ناميم. در حالي كه سالكين معرفت براي آن از عبارت ”زندگي جديد“ استفاده مي كنند. به جاي كلنجاررفتن با سوالات بي معنا و ايجاد چرخش هاي گردابي در درون ذهن خودت بيا كنار من بايست و تماشاچي تولد زندگي جديدهستي باش. “
با احتياط از جا برخاستم و سمت راست خدامراد ايستادم. او به سمت شرق خيره شده بود. جايي كه قراربود خورشيد از پس انحناي زمين سرزند. براي لحظه اي هيچ نديدم . به سوي خدامراد برگشتم تا از او چيزي بپرسم. اما او رانديدم. مجددا به شرق خيره شدم. و با كمال حيرت ديدم خورشيد مانند يك موجود زنده از آنسوي كره زمين خود رابه بالامي كشد. همه هستي به يكباره ساكت شده بود و انگار همه مست تماشاي زيبايي طلوع خورشيد شده بودند. سكوت اطرافم آنقدر عميق و با شكوه بود كه نمي توانستم آن را باور كنم. هرگز باورم نمي شد كه سكوتي اينچنيني هم مي توانست در عالم وجود داشته باشد. نمي دانم اين سكوت چقدر دوام يافت ولي احساس باشكوه آرامش واقعي تمام وجودم را از خود پركرد. وقتي به خودم آمدم دست خدامراد را روي شانه هايم حس كردم. خورشيد كاملا بالا آمده بود و روشنايي سحرگاهي تقريبا تاريكي را محو كرده بود. او مقابل من ايستاد و به چشمان من خيره شد و در حالي كه شانه هايم را محكم گرفته بود با شادماني گفت:” باورم نمي شود. ولي تو در همان جلسه اول موفق شدي با ناشناختني بزرگ هم صحبت شوي و با زبان سكوت با كل هستي هم كلام شوي! تبريك مي گويم. تو آمادگي كافي براي صعود به قله هاي معرفت را داري!“
مات و متحير به خدامراد خيره شدم و در حالي كه نمي توانستم تعجب خودم را از حرفهاي او پنهان كنم گفتم: ”ولي من كه با كسي صحبت نكردم. اصلا من كلمه اي حرف نزدم. هر چه حس كردم فقط سكوت بود و بي سروصدايي!؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين ساكت بودن و با واژه هاي سكوت با هستي صحبت كردن شيوه گفتگو و صحبت با كائنات است. حرف زدن با خود يكي از همان عينك هايي است كه سالك معرفت بعد از سالها سير و سلوك بايد آن را متوقف كند و تو در همان جلسه اول به اين تجربه دست يافتي! تو در سكوت و بي زماني چند لحظه پيش دريافتي كه بحث و گفتگو تو را به جايي نمي رساند و حقيقت زندگي با كلمات و گفتگو درك نمي شود. اين بزرگترين دست آورد يك سالك معرفت و در واقع پايان كلاس معرفت است. “
و من ساكت شدم و ديگر هيچ نگفتم.
یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!
تلفن تماس پانسيون را به خدامراد داده بودم. تقريبا بلافاصله بعد از كلاس با سرعتي باورنكردني خودم را به پانسيون مي رساندم و منتظر مي ماندم تا استاد معرفتم با من تماس بگيرد . اما دريغ كه يك هفته از آخرين ديدار گذشت و خبري از او نشد. حتي بعضي روزها ناهار و شام را هم در پانسيون مي خوردم تا نكند ارتباط با استاد را ازدست بدهم. به تلفنچي پانسيون هم سپرده بودم كه بلافاصله پيغام بگيرد و مرا در جريان امر قرار دهد. اما متاسفانه خدامراد حتي يكبار هم با من تماس نگرفت. كم كم نااميد شده بودم تا اينكه روز جمعه قرار شد با عده اي از دوستان به مناطق كوهستاني شمال شهر برويم.
صبح زود از خواب بيدار شدم و همراه دوستان به سوي كوه حركت كرديم. نزديك يك ساعت طول كشيد تا از پانسيون به پاي كوه رسيديم. و بعد پاي پياده راهي قله شديم. در ايستگاه اول توقف كرديم و دوستان هر كدام براي استراحت به سمت سنگي پناه بردند. كوله پشتي ام را روي زمين گذاشتم و خواستم از داخل آن غذايي بردارم كه ناخودآگاه با پاكت نامه اي برخورد كردم كه روي آن با خط زيبايي نوشته شده بود :” براي كيميا تا بخواند!“
با كنجكاوي پاكت را باز كردم . در درون آن نامه اي بود. نامه را باز كردم و امضاي پاي نامه مرا در جاي خود ميخكوب كرد. در پايان نامه نوشته شده بود: ” او كه مراد زندگي اش را از خودش مي طلبد: خدامراد“! مات و مبهوت به پاكت خيره شدم. به خاطر آوردم كه در نيمه هفته اين پاكت به دستم رسيده بود و من به تصور اينكه يكي از دوستانم به شوخي آن را نوشته ، پاكت را ناخوانده و باز نكرده داخل كوله پشتي انداخته بودم. نمي دانم چرا در انتظار تلفن بودم و اصلا تصور نمي كردم كه راه هاي ديگري هم براي تماس من با خدامراد وجود دارد. غمي غريب در دلم لانه كرد. احساس خوبي نداشتم و از پيشداوري و قضاوت ذهني ام خوشم نيامده بود. به راستي چرا هرگز به اين فكر نكرده بودم كه ممكن است خدامراد با نامه با من تماس بگيرد.
با چشماني اشك آلود نامه را از ابتدا خواندم . و بلافاصله شادي عظيمي در دلم لانه كرد. بي اختيار به اطراف خودم خيره شدم. اما كسي را نديدم. دوباره به نامه زل زدم. خدامراد گفته بود كه صبح جمعه در كوهستان شمالي شهر منتظر من است تا با هم به سراغ ماموريتي مهم برويم. آدرسي كه خدامراد داده بود. دقيقا همين سنگي بود كه رويش نشسته بودم.
نيم ساعتي گذشت و دوستان از من خداحافظي كردند و راه خود را به سوي قله ادامه دادند. اما من از روي سنگي كه نشسته بودم حتي تكان هم نخوردم. چيزي در خدامراد وجود داشت كه مرا وادار به احترام مي كرد و من به احترام او حتي ذره اي خطا را جايز نمي دانستم.
وقتي همه دوستان رفتند ، سايه خدامراد را روي سرم احساس كردم. برگشتم و چهره درخشان و چشمان پرنفوذ استاد را ديدم . بلافاصله از جا برخاستم . و مقابلش ايستادم. نمي دانستم چه بگويم. احساس مي كردم او چيزهاي زيادي مي داند كه من نمي دانم و با خود مي گفتم نكند يكي از چيزهايي كه او مي داند افكاري باشد كه در ذهن من جاري است!؟
خدامراد دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت:” به موقع آمدي! بايد هم به موقع مي آمدي! تو مشتاق آمدن بودني و همين اشتياق براي آمدن سر وقت كفايت مي كند!“
نمي دانستم چه بگويم. پس سكوت كردم و سعي كردم با كمتر حرف زدن كلام بيشتري از او بشنوم. خدامراد تبسمي كرد و ادامه داد:” ما انسان ها خيلي ساده فكر مي كنيم و جالب اينجاست كه پديده تفكر و كلنجار رفتن با ذهن را امري پيچيده و مهم مي پنداريم. بسياري از ما هرگز به اين موضوع ساده دقت نكرده ايم كه شايد خيلي از كارهايي كه به ظاهر بر اساس فكر واراده تفكري خودمان انجام مي دهيم ، از قبل برنامه ريزي شده و معلوم شده باشد و ما فقط آدم ماشيني هايي هستيم كه اين كارها را انجام مي دهيم. تنها تفاوتي كه باعث مي شود در اين ميان ما از آدم ماشيني ها ابله تر جلوه كنيم اين است كه ما گمان مي كنيم خودمان كنترل شرايط و اتفاقات اطراف خودمان را دردست داريم. حال آنكه آدم ماشيني ها چنين فكر نمي كنند!؟؟“
گلويم را صاف كردم و در حالي كه سعي مي كردم صدايم آرام باشد پاسخ دادم:” ولي باور كنيد كه آمدن به اين كوهستان تصميم جمعي دوستان بود كه من هم بي اختيار به آنها پيوستم. خودم را دقيقا نمي دانم ولي دوستانم براي آمدن به اين منطقه شب قبل كلي فكر كرده بودند و برنامه ريخته بودند. در حقيقت آنها واقعا آدم ماشيني هايي هستند كه فكر كرده اند و باوركنيد كه صددرصد مطمئن هستند كه خودشان باعث كوه آمدن خود هستند!“
خدامراد تبسمي كرد و روي تخته سنگ كنار من نشست . سپس آستين لباسم را كشيد و مرا نيز دعوت به نشستن كرد. آنگاه به سوي شهر كه در زير پاي ما به خوبي پيدا بود اشاره كرد و گفت:” به نظر تو در اين شهر چند ميليون نفر زندگي مي كنند.“
كنارش نشستم و در حالي كه سعي مي كردم عددي منطقي را تخمين بزنم پاسخ دادم:” شايد بيست ميليون شايد هم بيشتر!“
بلافاصله از من پرسيد :” اگر قرار باشد ظهر امروز زمين لرزه اي بيايد كه نيمي از جمعيت اين شهر را از بين ببرد. به نظر تو آيا تعداد ماشين هايي كه ديشب از شهر خارج شدهند نسبت به شب هاي گذشته تغييرمي كرد يا نه؟!“
سوال گنگي بود. سعي كردم با پرسيدن يك سوال ابهام را براي خودم از بين ببرم. از او پرسيدم:” يعني مي گوئيد كه عده اي ديشب از زلزله امروز ظهر خبردار شده بودند و از شهر بيرون زده اند. “
خدامراد پاسخ داد:” من هرگز چنين نگفتم. من فقط گفتم كه اگر قرار باشد امروز زلزله اي در شهر رخ دهد. عده بيشماري بي دليل شب قبل احساس مي كنند كه بايد شهر را براي انجام كاري ترك كنند. آنها اصلا نمي دانند كه قرار است روز بعد زير آوار مدفون شوند و اصلا به اين دليل شهر را ترك نمي كنند. آنها از شهر بيرون مي روند چون زمان مرگ آنها فرا نرسيده است و كائنات به دليلي آنها را سر بزنگاه از محل حادثه دور مي كند. آنها به تصور اينكه خروج از شهر حاصل يك نتيجه گيري ذهني و بر اساس داوري شخصي آنهاست از شهر خارج مي شوند. اما از اين نكته كليدي غافل اند كه بيرون برده شدن آنها از شهر توسط كائنات و نظام حاكم بر هستي صورت گرفته و آنها به دليل ماموريتي كه به عهده ايشان گذاشته شده است. قرار نيست امروز ظهر در زلزله از بين بروند. به همين سادگي ! “
كمي در خود فرو رفتم. او به موضوعي عميق تر اشاره مي كرد كه من آن را نديده بودم. با احتياط پرسيدم:” اين بدان معناست كه هر يك از ما انسان ها ضمن اينكه فكر مي كنيم داريم فكر مي كنيم. در واقع بعضي اوقات توسط كائنات بازي مي خوريم و آنگونه فكر مي كنيم كه كائنات از ما مي خواهد .اما به راستي چه كسي تضمين مي كند كه كائنات هميشه به نفع ما فكر كند!؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” كائنات هميشه به نفع كائنات فكر مي كند! همين و بس ! اگر كائنات سرجاي خود بماند امكان تداوم حيات انسان ها وجود دارد. اما اگر كائنات از بين برود ديگر بودن انسان ها معنايي ندارد. ما آدمها چه دلمان بخواهد و چه نخواهد بخشي از اين كائنات پيچيده اما به هم مرتبط هستيم!“
در حالي كه مي دانستم ترسي غريب در صدايم موج مي زند ، پرسيدم:” واگر كائنات نخواهد به من فرصت زندگي ببخشد چه رخ مي دهد؟!“
خدامراد لبخند تلخي زد و گفت:” تو امروز ظهر زير آوار مي ميري!“ متاسفم دوست من ! اين كائنات است كه به ما فرصت ميبخشد و اين كائنات است كه زمان تمام شدن اين فرصت را تعيين مي كند. تصور اينكه با رعايت بهداشت و ورزش و تامين بهترين وسايل راحت زندگي مي تواني حتي يك لحظه به فرصت زندگي ات بيافزايي تصوري باطل است. هر چند اگر بهداشت را رعايت نكني و با ورزش و استراحت مداوم به خودت فشار بياوري باز هم فرصت طلايي زنده ماندن خود را بي دليل ازدست مي دهي! باور كن كه عمر تعيين شده براي ما چيزي نيست كه از لحظه آغازين تولد بر پيشاني تك تك ما نقش بسته باشد. بلكه عمر هركس بستگي به اعمال و آرزو و اراده لحظه به لحظه او دارد و اگر اراده شخص منفي و براي كائنات خطرناك باشد ، بلافاصله سرعت چرخش شمارنده تو بيشتر مي شود و تو فرصت كمتري براي زنده ماندن پيدا مي كني!“
تصور اينكه حتي يك حركت اشتباه مي تواند مرگ مرا سرعت ببخشد و بي مهري كائنات را به همراه داشته باشد مرا به شدت ترسانده بود. هرگز فكر نمي كردم كه زمان مرگ من مي توانست اينقدر به لحظه الآنم نزديك باشد. هميشه مرگ را خيلي دورتر از خودم مي پنداشتم و تصور اينكه فرصت زنده ماندن خودم را مديون اعمال و خواسته هاي خودم و در واقع مديون قضاوت عادلانه كائنات بدانم برايم تصور سختي بود. با صدايي لرزان از خدامراد پرسيدم:” آيا لحظه مرگ من نزديك است!؟ “
خدامراد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:” شايد! هيچ كس نمي تواند زمان مرگ هيچ موجودي را در عالم تعيين كند. اما من به تو قول مي دهم كه تمام موجودات عالم طعم مرگ را مي چشند!“
ديگر چيزي براي پرسيدن نداشتم. با دنيايي سوال منتظر ديدار خدامراد بودم و اكنون با اين درس ساده استاد تمام شالوده و ستون هاي باورهاي اساسي ام فروريخته بود. با احتياط از او پرسيدم:” آيا ممكن است كائنات كسي را به سوي مرگ بكشاند! ؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين الآن عده زيادي به دليلي كه خود نمي دانند و بنا بر تصميمي كه گمان مي كنند در ذهن خودشان گرفته اند با شتاب سعي مي كنند به شهر نزديك شوند و قبل از ظهر به شهر برسند. اينها همان كساني هستند كه قرار است در زلزله امروز نيمروز زير آوار دفن شوند و فرصت زندگي از ايشان گرفته شود!“
آهي كشيدم و گفت:” چقدر وحشتناك! اگر اينچنين بود حتما انسان ها با كائنات رفتار مهربانانه تري پيشه مي كردند و سعي مي كردند به روشي نظر مساعد او را به سوي خود جلب كنند تا مورد بي مهري كائنات قرار نگيرند!“
خدامراد گفت:” گفتم كه كليد اين جلب محبت كائنات در درون كالبد خود شخص قرار دارد. كافي است به كائنات نشان دهيم كه قصد خيري براي خود و اطرافيان خود و محيط زندگي و انسان هاي اطراف خود در سر و از همه مهم تر در دل داريم. كائنات اين نيت و قصد را وارسي مي كند و در صورت تائيد از تو به شدت حمايت مي كند. تمام دستورات اخلاقي و معنوي كه از هزاران سال پيش به تمام نسل هاي بشر منتقل شده به زبان بي زباني همين را مي گويند كه متاسفانه نسل هاي جوان و هميشه روشنفكر و معترض گمان مي كنند اين اندرزها پوچ و بي ارزش اند و بي دليل خود را در معرض خشم كائنات قرار مي دهند.“
در فكر فرو رفتم. حق با خدامراد بود. زنده ماندن من تا اين لحظه و اين نكته كه تا الآن سالم مانده ام ( درحالي كه در اطراف من در هر ثانيه ميليونها خطر وجود داشت) چيزي شبيه يك معجزه بود كه حكايت از حضور پديده اي هوشمند و بسيار قوي در اطراف من داشت. اين پديده كه خدامراد آن را كائنات مي ناميد آنقدر عظيم و خارق العاده بود كه من بيشتر به خاطر بزرگي وعظمتش توان ديدنش را نداشتم.
خدامراد آهي كشيد و گفت:” زندگي آنقدر با ارزش و آنقدر گرانبهاست كه حتي ذره اي هدر دادن آن به هر بهانهاي ابلهانه ترين كاري است كه مي تواند از يك انسان سربزند. فرصت زندگي چيزي بسيار باارزش تر از هر چيز ديگري در اين دنياست و حتي يك لحظه بيشتر زندگي كردن چيزي است كه تمام موجودات عالم براي آن در لحظه مرگ دست و پا مي زنند. پيشنهاد ميكنم به جاي دور خودت چرخيدن و به دنبال دلايل مسخره براي سوالات بي پايه گشتن اين فرصت طلايي زندگي را ارج نهي و فقط سعي كني حتي الامكان با جلب نظر مثبت كائنات فرصت زندگي بيشتري را براي خودت فراهم كني. “
از جا بلند شدم. اشاره به شهر كردم و از خدامراد پرسيدم. آيا واقعا ظهر امروز در شهر زمين لرزه مي آيد و ميليونها نفر مي ميرند!؟
خدامراد همانطوري كه نشسته بود شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد :” شايد! اگر جواب مثبت باشد تو چه مي كني!“
به سوي كوله پشتي ام رفتم . در آن را بستم و روي شانه هايم انداختم. و در حالي كه از كوه سرازير مي شدم با صداي بلند گفتم:” مي خواهم زودتر به مردم خبر بدهم تا براي نجات خود كاري بكنند. اگر نمي دانستم شايد باز هم به سمت قله مي ر فتم و خودم را از زلزله شهر دور مي كردم.اما اكنون كه قضيه را مي دانم همه چيز فرق مي كند. بايد به سمت شهر برگردم و به مردم كمك كنم. “
خدامراد ازجا برخاست و پشت سر من به راه افتاد و گفت:” ولي شايد تو هم در زمين لرزه نيمروز امروز تلف شوي و از بين بروي و فرصت زندگي را ازدست بدهي؟!!“
نمي دانستم چرا خدامراد اين سوال را از من مي پرسد. به سويش برگشتم و باعصبانيت گفتم:” به من راست بگوئيد. آيا امروز ظهر زمين لرزه مي آيد؟“
خدامراد سري تكان داد و گفت:” شايد! ولي تو داري فرصت زندگي ات را بي جهت از دست مي دهي. تو مي تواني با سفر به سوي قله از شهر دور تر شوي و جان خود را نجات دهي . مگر برايت نگفتم كه فرصت زندگي والاترين و ارزشمند ترين چيز در اين عالم است. چرا اين فرصت را از دست مي دهي؟! در حالي كه مي داني مرگ تو دراين شهر حتمي است؟!“
قلبم به شدت مي تپيد. چند قدم گيج و منگ به جلو رفتم. لحظه اي ايستادم و به سوي قله خيره شدم. اما نتوانستم حتي لحظه اي خودم را راضي كنم كه به سوي قله بروم. بايد به شهر بروم و تا مي توانم به مردم شهر كمك كنم. مهم نيست آنها را بشناسم يا خير ! مهم اين است كه انسان هايي نظير من در اين شهر به كمك من احتياج داشتند و اگر خوب عمل مي كردم مي توانستم جان هزاران نفر را نجات دهم و اين براي من بيشتر از فرصت زندگي خودم برايم ارزش داشت. به سوي خدامراد برگشتم. به چشمانش خيره شدم. و درحالي كه نمي توانستم خلوص و شفافيت و معصوميت آن را انكار كنم به او گفتم:” نمي دانم دقيقا چه احساسي دارم. ولي بايد به سمت شهر برگردم. به اين نتيجه رسيده ام كه همه آنها كه عجله دارند قبل از ظهر به شهر برسند كائنات دشمنشان نيست. چيزي بسيار پيچيده تر و عظيم تر و زيباتر و باشكوه تر از اين جملات ساده اي كه شما برايم گفتيد در اين هستي وجود دارد كه من درك نمي كنم. ولي خوب مي دانم كه بايد به شهر برگردم. ديگر همه سوالاتي كه براي پرسيدن از شما آماده كرده بودم برايم بي معنا شده اند. فقط مي خواهم به شهر برگردم و عده اي را نجات دهم. شايد نتوانم به موقع برسم و نتوانم حتي يك نفر را نجات دهم .اگر نمي دانستم شايدهمراه ديگر دوستان خوش شانسم به سمت قله مي رفتم. اما الآن كه مي دانم بايد برگردم و به همين خاطر هم برمي گردم. من اين فرصت زندگي را به اين شكل نمي خواهم. “ با گفتن اين جملات كوله پشتي ام را روي زمين انداختم وبه سرعت به سمت پائين قله حركت كردم. خدامراد پشت سر من كوله پشتي ام را برداشت و همراه من به سمت شهر مي دويد. وقتي به پاي كوه رسيديم. دقيقا نيمه ظهر بود . اما از زلزله خبري نبود. به سوي خدامراد برگشتم. انتظار داشتم كه توضيحي براي اين اتفاق داشته باشد. خدامراد مات و مبهوت به من خيره شده بود. اشك در چشمانش موج مي زد و نفسش به سختي از سينه اش بيرون مي آمد. نمي دانستم چه بگويم. روي زمين نشستم و زانوانم را در آغوش گرفتم. احساس مي كردم توسط خدامراد بازي خورده ام. در حقيقت نه زلزله نيمروز واقعيت داشت و نه داستاني كه او سرهم كرده بود. او مرا به بازي گرفته بود. با خشم به چهره اش خيره شدم . اما چيزي جز شفافيت و معصوميت در آن نديدم.
با ناراحتي از جا برخاستم و با خشم كوله پشتي ام را از دست او قاپ زدم. بي آنكه به پشت سر نگاه كنم به سوي پانسيون به راه افتادم. با خودم گفتم كه به خاطر سادگي بيش از حد فريب بازي هاي يك پيرمرد رواني را خورده بودم و با بازي دادن خودم او را استاد معنوي خودم خوانده بودم. پس پيرمرد هم حق داشت با من و احساسات من بازي كند.
به پانسيون كه رسيدم كوله پشتي را روي زمين انداختم. درب كوله پشتي خود به خود باز شد. درون آن پاكت نامه اي بود. نامه را با بي ميلي برداشتم. خط زيباي خدامراد را پشت آن شناختم. بدون آنكه نامه را بخوانم آن را در سطل آشغال انداختم و خودم را روي تخت انداختم. ديري نپائيد كه خوابم برد.
نيمه شب گذشته بود كه ازخواب بيدار شدم. احساس كردم در طبقه پائين پانسيون سرو صداي زيادي بلند است. لباس پوشيدم و به طبقه اول رفتم و آنجا با صحنه تكان دهنده اي روبرو شدم. دوستاني كه صبح با آنها به قله رفته بوديم بر اساس رانش زمين و ريزش كوه همگي كشته شده بودند و گروه هاي امداد اجساد آنها را از زير آوار بيرون كشيده بودند و از روي اوراق شناسايي همراه براي شناسايي اجساد به پانسيون آمده بودند. اگر به خاطر خدامراد در ايستگاه اول از دوستان جدانمي شدم. بدون شك من هم جزو قربانيان حادثه بودم.
نفسم در سينه حبس شده بود. به ياد برخورد بي ادبانه اي كه ظهر روز قبل با خدامراد داشتم افتادم به شدت از رفتار خودم با او پشيمان شدم. ساعتي كه گذشت نا خودآگاه به ياد نامه خدامراد افتادم كه به درون سطل آشغال انداخته بودم. با عجله به اتاق برگشتم و نامه را از درون سطل بيرون كشيدم و تميز كردم و آن را با دقت خواندم. متن نامه اين بود:
” كيمياي خوب سلام. قرار بود بيش از ده ميليون نفر ظهر امروز كشته شوند. قرار بود من و تو هم جزو قربانيان باشيم! اما ناگهان كائنات تصميم اش را عوض كرد و به ده ميليون نفر فرصت زنده ماندن داد. فقط به خاطر اينكه دو نفر براي لحظه اي تصميم گرفتند فرصت زيباي زندگي خود را آگاهانه با زنده ماندن عده اي ديگر مبادله كنند. من و تو فرصتي ديگر براي زنده ماندن پيدا كرديم. به تو گفتم كه فرصت ها بسته به نيت هاي دروني انسان ها به آنها عطا مي شود. و خوشبختانه تا الآن نسل انسان هاي زندگي ساز هنوز به پايان نرسيده است.از تو هيچ گله اي ندارم. جمعه ديگر در قله كوه همديگر را مي بينيم!امضا: خودآمراد “
یادداشت سوم:تو هماني كه مي بيني!
تا جمعه بعد من هر روز و شب كوهستان را در خواب مي ديدم. عشق به ديدار استاد تمام هفته مرا بي تاب نگه داشته بود و وقتي صبح جمعه فرا رسيد زودتر از آنچه تصورش را داشتم در دامنه كوهستان و در ايستگاه اول نشسته بودم. آنقدر براي ديدار استاد عجله داشتم كه قبل از طلوع خورشيد خودم را به محل ملاقات كشانده بودم و به راستي چقدر باشكوه بود تماشاي خورشيد وقتي يكبار ديگر از آن سوي زمين بدينسو مي آيد!
محو تماشاي طلوع خورشيد بودم كه ناگهان حضور خدامراد را در كنار خودم حس كردم. او با چنان غرور و صلابتي مقابل خورشيد ايستاده بودكه انگار يك سرباز جان بركف مقابل فرمانده خود خبردار ايستاده است. طرز ايستادن و احترامي كه براي طلوع خورشيد در شكل ايستادنش نشان مي داد براي لحظه اي مرا به خنده واداشت. با تبسم از او پرسيدم اينكه مقابلش ايستاده ايد خورشيد است. يك سياره فروزان كه با همه قشنگي اش چيزي بيش از ماده و اتم نيست! دليل ندارد كه در مقابل ماده و اتم تا بدينسان خبردار و محترمانه بايستيد. خدامراد بي آنكه در طرز ايستادنش تغييري حاصل شود پاسخ داد:
” تو خورشيد و ماده مي بيني و من ناشناختني بزرگ را مي بينم كه با بالا آوردن خورشيد خودش را به كل عالم نشان مي دهد. من و تو هميشه نمي توانيم از اين موهبت بزرگ بهره مند شويم . پس به جاي حرف زدن مثل من خبردار بايست و به خودنمايي و جلوه گري ناشناختني بزرگ از طريق طلوع خورشيد احترام بگذار. تنها از اين مسير است كه مي تواني درك كني ماده و اتم وقتي ميزبان مهماني بزرگ مانند ناشناختني مي شوند چه جذابيت و ابهتي را پيدا مي كنند و تا چه ميزان قابل احترام مي شوند. “
سرم را پائين انداختم و هيچ نگفتم. لختي بعد سرم را بالا آوردم و به خورشيد خيره شدم. ابتدا فقط ماده و اتم را ديدم و درست لحظه اي كه از فروزندگي و درخشش اين همه ماده و اتم خسته و آزرده شده بودم. بي اختيار چشمانم به دامنه كوه و علف هاي روي آن افتاد . خداي من! تمام درختان و علف ها و بوته ها و حتي سنگها و صخره ها به احترام خورشيد خبردار و مودب ايستاده بودند. خورشيد به تنهايي فقط ماده و اتم بود. اما وقتي درجمع و در كنار ديگر مخلوقات عالم به آن نگاه مي كردي مي توانستي رد پاي عزيزي با ابهت ووالا مقام را ببيني كه در مقابل عزت و عظمتش چاره اي جز تعظيم و خبردار ايستادن نداشتي. احساس مي كردم هواي سردي از طريق دهان و بيني به درون كاسه سرم جريان يافت و من بلافاصله بعد از جاري شدن اين نسيم خنك احساس كردم كه قطرات اشك چشمانم راپركرد. صحنه مقابل من آنقدر عظيم و زيبا و باشكوه بود كه حتي مي ترسيدم نفس بكشم. تا نكند اين صحنه زيبا را حتي به اندازه يك نفس كشيدن از دست بدهم.
نيم نگاهي به خدامراد انداختم. نور درخشان خورشيد سحرگاهي بر پيشاني براق و اندام موزون و كشيده استاد افتاده بود و او در حالي كه ذره اي ازاعتماد به نفس و اقتدار نگاهش كم نشده بود . مانند عاشق دلباخته اي كه مبهوت تماشاي جلوه گري و ناز و كرشمه معشوق خود است با احترامي زايدالوصف به صحنه مقابل خود خيره مانده بود.
دوباره سرم را پائين انداختم و به حال خودم تاسف خوردم. با خود انديشيدم كه چه ساليان دراز و گرانقدري از زندگي خودم را صرف توجيه خودم و نشخوار افكار ساخته و پرداخته ذهن خودم ساخته بودم بي آنكه بدانم كه واقعيت زندگي بيرون چيزي به كلي متفاوت با اتفاقي است كه در ذهن من در حال رخ دادن است. من نمي توانستم خدامراد و حركاتش را درك كنم. و اين نه به خاطر عجيب و غير عادي بودن خدامراد بلكه به خاطر غلط بودن روش برخورد خودم با زندگي بود. من از طريق فكر و انديشه و نفي و اثبات با اتفاقات و حوادث زندگي ام برخورد مي كردم. حال آنكه در بيرون وجود من و در واقع در چند قدمي من زندگي به شكلي ديگر جريان داشت. به شكلي كه مي توانستم آن را شكل واقعي زندگي بنامم. و خدامراد يكي از كساني بود كه در اين شكل واقعي زندگي مشغول زندگي بود.
روي زمين نشستم و سرم را روي زانوانم گذاشتم. چنددقيقه بعد ديدم كه خدامراد كنارم روي زمين نشسته است و از داخل كوله پشتي خود فلاسك چاي را بيرون آورده و در داخل ليوان هاي يك بار مصرف برايم چاي مي ريزد. بو و طعم چاي به طرز خارقالعاده اي متفاوت و فرح بخش بود. خدامراد اشاره اي به خورشيد و دامنه كوهستان انداخت و گفت:” يادبگير كه در زندگي اجزاي عالم را به صورت مجزا از هم نبيني. به محض اينكه خورشيد را جدا از كوهستان و علف هاي آن ببيني ، ديگر نمي تواني خورشيد واقعي را ببيني. همه چيز عالم وقتي دركنار هم قرار مي گيرند و با هم ديده مي شوند معناي واقعي خود را پيدا مي كنند. علت اينكه هميشه عاقلان و دانايان روزگار درمقابل عاشقان و عارفان كم مي آورند و ميدان را واگذار مي كنند اين است كه دانايان به خاطر ذات روند دانستن اجزا را از هم جدا مي كنند و با اسم گذاري روي اجزاي تفكيك شده عمل شناسايي را انجام مي دهند. غافل از اينكه به محض جدايش يك جزء از مجموعه اي كه در آن قرار دارد آن جزء همه داشته هايش را از دست مي دهد و ديگر نمي تواند نقش واقعي خودش را نشان دهد و معرفي كند. “
خدامراد سكوت كرد وموضوع صحبت را با طرح يك سوال عمدا تغيير داد. او پرسيد:” به نظر تو همين الآن در مقابل من و تو براي آينده اي كه من آن را يك ساعت ديگر فرض مي گيرم چند گزينه انتخابي وجود دارد!؟“
منظور خدامراد را نفهميدم. با احتياط پرسيدم:” ببخشيد! متوجه منظور شما نمي شوم. طبيعي است كه هميشه در مقابل هر انساني و در واقع در مقابل كل بشريت يك گزينه بيشتر وجود ندارد و آن همين اتفاقي است كه همين الآن در حال رخ دادن است!؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” طوري ديگر منظورم را بيان مي كنم. در واقع با دادن يك جواب سوال را دوباره مي سازم. من ادعا مي كنم كه اگر همين الآن بي جهت اين گياهي كه الآن زير پاي ما سبز شده را بكنم و نگذارم زندگي اش را تا آخر ادامه دهد . با اينكار آينده اي كه مي توانست طور ديگري باشد را كلا دگرگون سازم و آينده اي ديگر ايجاد كنم!“
با خنده گفتم:”خوب طبيعي است كه براي گياه بايد چنين باشد. شما با بيرون كشيدن آن از زير خاك در واقع او را كشته ايد. و ديگر آينده اي براي اين گياه وجود ندارد. چرا كه شما با اينكار آينده را از او گرفته ايد. او مي ميرد و امروز زير نور خورشيد پژمرده مي شود و هفته ديگر پودر مي شودو جذب خاك. بنابراين اينكه مي گوئيد آينده را از گياه گرفته ايد حرفي است كاملا منطقي و بيشتر به يك جدل فلسفي شبيه است.“
خدامراد در حالي كه همچنان تبسم معني داري روي لبانش وجود داشت ادامه داد:” من نگفتم آينده گياه! من گفتم كه با اينكار كل آينده بشريت! يعني آينده خودم ، تو ، همه انسان ها و حيوانات روي زمين و حتي سرنوشت نسل آينده را كلا دگرگون مي سازم و رودخانه زندگي را در جهتي متفاوت شناور مي سازم. من از يك تغيير و تحول بنيادي در كل هستي و جريان انرژي حياتي در كل عالم صحبت مي كنم!“
كمي سكوت كردم. بعد از لختي تامل در حالي كه شانه هايم را بالا مي انداختم گفتم:” خوب كه چي! به خاطر ذات سيستمي و ارتباط كامل و دروني تمام اجزاي عالم بديهي است كه مي توان گفت به تعبيري سرنوشت اين گياه كوچك بياباني روي سرنوشت كل هستي اثر مي گذارد. چه نتيجه اي مي خواهيد از اين بحث بگيريد!؟“
خدامراد پاسخ داد:” اكنون دوباره سوالم را مي پرسم :” به نظر تو همين الآن در مقابل من و تو براي آينده اي كه من آن را يك ساعت ديگر فرض مي گيرم چند گزينه انتخابي وجود دارد!؟“
كمي فكر كردم و جواب دادم:” ببينيد! با فرض اينكه هر لحظه ممكن است رهگذري در اين سو و آن سوي جهان گياهي را از هستي ساقط كند! يا موجودي را از بين ببرد كه اين موجود مي تواند حتي انساني ديگر باشد. پس هر لحظه در مقابل ما بي نهايت آينده وجود دارد. بي نهايت آينده و سرنوشتي كه هر لحظه به صورت كاملا بنيادي از اساس تغيير مي كند و رقم مي خورد. و اين يعني ما در مقابل ميلياردها ميليارد گزينه قرار داريم كه هيچ تضميني براي انتخاب بهترين گزينه وجود ندارد. اما اين چه فايده اي براي ما دارد. وقتي تعداد گزينه ها از حد فهم و انتخاب ما فراتر رفت عملا سودمندي آن نيز بي ارزش مي شود و ديگر دليلي ندارد كه فكر خود را روي آنها خسته كنيم.“
خدامراد گفت:” اينها كه گفتي عوامل موثر بيروني بودند كه روي گزينه هاي بعدي زندگي ما اثر مي گذارند. من مي خواهم به چيزي قوي تر در زندگي اشاره كنم تحت عنوان هنر رويابيني يا ديدن گزينه ها قبل از وقوع. مي خواهم بگويم كه اگر تو بتواني چيزي را كه آرزومندش هستي را به صورت كاملا واضح وشفاف و كاملا واقعي در درون سينماي درون سرت ببيني و با تمام وجود در تمام صحنه هاي اين فيلم سينمايي دروني خود حس كني. آنگاه مي تواني كائنات را وادار كني تا آن خواسته تو را از بين ميليونها گزينه اي كه در اختيار دارد براي تو واقعي سازد.“
دستم را به نشانه اعتراض بالا بردم و گفتم:” صبر كنيد! شما مي گوئيدكه هر انساني اين قدرت را دارد كه قبل از وقوع يك اتفاق آن را در درون ذهن و ضمير و وجود خودش شبيه سازي كند . و اگر اين شبيه سازي كاملا واضح و شفاف و قانع كننده باشد و آن انسان بتواند تمام جزئيات حسي آن اتفاق را با تمام وجود لمس كند و بدون اينكه در دنياي خارج نمودي داشته باشد در درون خودش بازسازي و تقويت و درك نمايد. پس كائنات يا هستي با تمام امكاناتش دست به دست هم مي دهد و آن رويا را براي او محقق مي سازد. و اين يعني كائنات ديگران يعني ديگر انسان ها و موجودات عالم و حيوانات و گياهان و سنگ و خاك و خورشيد را وادار مي كند تا براي آرزو و خواسته اين انسان جاي خالي باز كنند و آرزو و خواسته شبيه سازي شده در درون ذهن اين انسان را واقعي سازند. اين يعني تك تك انسان هاي اطراف من مي توانند ازمن استفاده كنند براي اينكه آرزوهايشان را برآورده سازم!؟“
خدامراد به علامت تائيد سري تكان داد و گفت:” و بالعكس تو هم مي تواني با ايجاد يك آرزوي كاملا شفاف در درون ذهن و ضميرت و ديدن آن آرزو با تمام وجود قبل از وقوع و احساس كامل آن قبل از اين كه محقق شود، روي زندگي آينده ديگران اثرگذار شوي و آنها را واداركني كه به تو كمك كنند. اين رابطه متقابل دو سويه است و در عين حالي كه تو سلطان كل جهان هستي براي تك تك موجودات عالم نيز يك خدمتگذار محسوب مي شوي. چون در اين نوع نگرش در عين حالي كه سلطان مستقلي محسوب مي شوند ، رعيت و خدمتگذار تمام اجزاي عالم نيز مي باشند. بحث سلطاني و رعيتي بي معنا مي شود و آنچه بر جا مي ماند فقط هنر ديدن و واقعي سازي آرزوها در درون وجود، قبل از تحقق در واقعيت است. “
نمي توانستم تعجب وحيرت خود را از اين نظريه پنهان كنم. با حالتي كه مطمئن بودم اعتراض در آن موج مي زند گفتم:” ببينيد! اين نظريه خيلي زيبا و جذاب به نظر مي رسد. اما اگر خوب فكر كنيم مي بينيم كه به خاطر بيش از حدپيچيده بودن و تاثير و تاثر فوق العاده زياد عوامل دخيل در زندگي افراد عملا غير قابل استفاده و غير مفيد است. به راستي چگونه انسان مي تواند اين همه تاثير و تاثر متقابل اشيا و اجزاي عالم روي همديگر را در ذهن خود ساماندهي و درك كند و از آن در زندگي عادي خود استفاده كند!؟“
خدامراد تقريبا با صداي بلند برسرم فرياد زد:” چه كسي به تو گفته است كه حتما بايد چيزي را اول بفهمي تا بعد به درستي اش ايمان بياوري. تو اصلا نمي داني چيزي كه ما آن را فرآيند فهميدن ناميده ايم چيزي نيست جز يك مجموعه رفت و برگشت هاي قانع شدن و توجيه شدن از طريق رديف كردن يك سري كلمات انتزاعي و توافقي! هيچ وقت در زندگي فهميدني رخ نمي دهد چون اصولا ناشناختني جهان را آنچنان پيچيده و تو در تو خلق كرده است كه هيچ كس جز خودش قدرت درك و فهم آن را ندارد. ما فقط بخش بسيار ساده اي از عالم هستي و آن هم توسط روش هايي كه خودمان ساخته ايم را مي فهميم و اين روش فهميدن اصلا روشي نيست كه حيوانات و ديگر موجودات عالم با آن روش دنيا را درك مي كنند. بله حق با توست! اين روش برخورد با رسيدن به آرزوها و خواسته ها خيلي نظري و غير واقعي و از يك لحاظ خيالاتي به نظر مي رسد. اما واقعيت اين است كه اين روشي است كه تمام انسان هاي عالم بر اساس آن عمل مي كنند و دقيقا براساس آن به آرزوهاي فردي يا جمعي خود دست مي يابند. آنچه گفتم يك روش جديد رسيدن به آرزوها نيست. فقط شفاف سازي روشي است كه الآن كار مي كند و تقريبا تمام انسان هاي عالم نيز بر اساس اين روش براي خود آينده مي سازند .“
چند دقيقه اي سكوت بين ما برقرار شد. خدامراد مجددا به خورشيد و علف هاي دامنه كوهستان خيره شده بود و حرف نمي زد. براي اينكه موضوع بحث را براي خودم روشن سازم پرسيدم:” قبول! شما مي گوئيد اين روش همان شيوه اي است كه تمام انسان هاي روي كره زمين بر اساس آن به آرزوهاي خود مي رسند. فرض كنيم من مي خواهم به آرزويي در آينده برسم. مثلا فرض كنيم مي خواهم در آزمون درسي مقطع بالاتري كه قرار است سال ديگر برگزار شود اولين نفر باشم. يعني نفر اول كنكور سراسري سال ديگر در مقطع بالاتر باشم. خوب اينكه درذهن خودم تجسم كنم كه نفر اول هستم كفايت مي كند و بقيه كارها را خود كائنات انجام مي دهد. اما تجربه ثابت كرده است كه خيلي از آدمهايي كه اينجوري عمل كرده اند نه تنها اول نشده اند، بلكه از كسب حداقل امتياز قبولي در كنكور نيز عاجز شده اند و با بدترين نمرات و امتيازات ميدان راواگذار كرده اند.“
خدامراد پوزخندي زد و گفت:” آنها بايد رد شوند چرا كه رد شدن را آرزو كرده بودند. مهم اين نيست كه ما چه آرزويي را بر زبان مي آوريم و يا در دفترچه خاطرات خودچه مي نويسيم. مهم آرزويي است كه مقابل چشمان خود مي بينيم و باور مي كنيم. تو اگر مي خواهي اين اتفاق بيافتد بايد اول شدن در كنكور سال آينده را از همين الآن در تمام وجودت حس كني. بايد بيني ، گوش ، زبان ، دست و پا و ناخن و مو و حتي كفش و لباس و چيدمان ميز و آرايش اتاق و كتابها و برنامه ريزي درسي و همه چيز تو داد بزنند تو در سال ديگر نفر اول كنكور هستي . وقتي آرزويي را بر زبان و دل جاري مي كنيم و چند دقيقه بعد آرزويي ديگر را (حتي در زمينه اي ديگر بر دل جاري مي سازيم) بايد بدانيم كه اين آخرين آرزوست كه تعيين مي كند ما اول بشويم يا خير.تو بايد وقتي چشمان خود را مي بندي و اول شدن در كنكور سال را مي بيني. نوع رفتار ديگران با خودت را هم ببيني. بايد ببيني و با تمام وجود حس كني كه برخورد پدر و مادر باتو چگونه خواهد بود. در محله بچه ها با تو چگونه رفتار مي كنند و به چه شكل تورا به همديگر نشان مي دهند و تحسين مي كنند. تو حتي بايد نشستن خود روي صندلي دانشگاه و درخشيدن به عنوان شاگرد ممتاز كنكور را حس كني و آن را قبل از وقوع در درون خودبا تمام اجزاي وجودت حس كني. اين احساس وقتي تقويت و يكپارچه و شفاف و روشن شود به تو و رفتارت هماهنگي خاصي عطا مي كند كه تقدير اجتناب ناپذير آن قبولي حتمي در كنكور سال ديگر با نمره عالي است. تو شاگرد اول مي شوي چون قبل از آن شاگرد اول بودي! زندگي تو از الآن به بعد به شيوه شاگرد ممتازها خواهد بود. تو يك لحظه آرام نخواهي نشست. چون شاگرد اولي ! تو دوستان خود را درست انتخاب خواهي كرد.چون دوستان شاگرد اول هاي كنكور بايد مشخصات خاصي داشته باشند. رژيم غذايي شاگرد اول ها را خواهي داشت. ادب و نظافت و زيبايي شاگرد اول ها در زندگي همين الآن ات موج خواهد زد. اين تو هستي كه تعيين مي كني نفر اول كنكورسال بعد باشي. نه ديگران! “
با احتياط پرسيدم:” و كائنات خودش بقيه كار را رديف مي كند و موجبات قبولي و اول شدن مرا فراهم مي كند!؟ به همين سادگي!“
خدامراد دوباره با فرياد گفت:” تو به كائنات چكار داري كه چه مي كند و چگونه مشكل اول شدن تو و هزاران ديگر مثل تو را كه آنها هم مي خواهند اول شوند را حل مي كند. بگذار اين كار سنگين و پيچيده را خود كائنات انجام دهد. هر چند در عمل چارهاي نيز جز اين نخواهي داشت.تو فقط به فكر واقعي سازي حداكثر شبيه سازي تجسمي و ذهني خودت باش. يعني سعي كن صحنه اي كه مي بيني حتي الامكان شفاف وصيقل خورده و واضح باشد. بقيه كار دست كائنات است و به بيان ديگر به تو ربطي ندارد!“
سرم را پائين انداختم. و به فكر فرو رفتم. اگر اين حرف خدامراد درست باشد. پس اين همه انسان بدبخت و مفلوكي كه در اين عالم با فقر دست و پنجه نرم مي كنند قرباني تصوير ذهني ناقص و فقرگرا و فقرآفرين خودشان هستند و خودشان چنين زندگي و آينده فقر آلودي را براي خود رقم زده اند. آنها قرباني روياهاي فقرمابانه خودشان هستند و اول همه بايد خودشان را سرزنش كنند كه چرا چنين روياها و آرزوها و باورهاي فقر آفريني را به درون ذهن خود راه داده اند. سپس به زندگي خودم فكر كردم. حق با خدامراد بود . هر وقت مي خواستم در كاري موفق شوم و اتفاقا هم موفق شده ام ، تصوير كامل پيروزي خود را قبلا براي خودم كاملا ترسيم كرده بودم و درست مي دانستم كه چه بايد بكنم و چگونه بايد رفتار كنم. آن لحظاتي هم كه به خواسته اي نرسيده بودم در حقيقت لحظاتي بوده است كه خواسته ام را به طور شفاف و روشن و از همه مهم تر جدي و محكم ترسيم و تعقيب نكرده بودم.اشك در چشمانم حلقه بست. تصور اينكه هر چه مي خواهم همين جا در درون وجودم است و من فقط با بازسازي صحنه اي كه آرزومند آن هستم در درون مي توانم آن صحنه را محقق سازم آنقدر باشكوه و عظيم بود كه حس قدرتي عجيب را در درونم زنده مي ساخت. به چشمان خدامراد خيره شدم و براي لحظه اي معناي اسم خدامراد از مقابل چشمانم گذشت. خدامراد كوته نوشته ” خودآمراد“ بود. يعني كسي كه مراد و آرزوي خودش را در درون وجودخودش جستجو مي كند و انتظار دارد برآورده شدن اين آرزو در درون وجود خودش صورت گيرد. بي اختيار از اين كشف بزرگ لبخندي بر لبانم نقش بست. خدامراد نيز بلافاصله با لبخند من تبسمي كرد و از جا برخاست و گفت:” درس امروز تمام شد. برخيز تا برويم و آرزويي را بر دل بگردانيم و آن را از اين به بعد تا ابد در ذهن خود محقق شده تصور كنيم. “
چيزي نداشتم بگويم. از جا برخاستم. و همراه استاد از كوه سرازير شدم. چشمانم را بستم و در دلم خودم را مجسم كردم كه در حال نوشتن درس هاي خدامراد براي خيل عظيم مشتاقان معرفت در سراسر جهان هستم. براي يك لحظه ديدم كه هزاران چشم زيبا و مشتاق و فروزان روي نوشته ها مي دوند و با شور و اشتياق فراوان انرژي پنهان در كلام خدامراد را از درون اين جملات درك مي كنند و با من كه شايد فرسنگها با آنها فاصله داشته باشم احساس همدلي و همزباني مي كنند. مجسم كردم كه در دستانم نيرويي جادويي است كه به نوشته ها جان مي دهد و شيفتگان جادو در اقصي نقاط جهان اين جادو را حس مي كنند وقدر مي نهند. احساس اقتداري عجيب وجودم را پر كرد. چشمانم را باز كردم و به خدامراد خيره شدم. لبخندي زد و گفت:” اكنون وقت آن رسيده كه قلم به دست بگيري و چهل منزل عشق را بنويسي !كائنات به خاطر تو در جستجوي چيزي است كه قبلا وجود نداشته است و آن جادوي قلم است. گفتم به كائنات كاري نداشته باش و بگذار خودش كار خودش را انجام دهد. منظورم همين بود. خيلي مواقع كائنات براي تحقق آرزوهاي ما مجبور به خلق چيزهايي است كه قبلاوجود نداشته است و اين زيباترين قسمت زندگي روي كره زمين است.“
یادداشت چهارم:جهاني كه ما ساختيم!
پاسي از نيمه شب گذشته بود و كل شهر در خوابي عميق فرو رفته بود. سكوت به شدت سنگيني بر عالم حاكم شده بود و گويي نه تنها انسان ها بلكه تمام كائنات به خواب رفته بودند. كنار پنجره اتاقم ايستادم و در سكوت به تاريكي بيرون خيره شدم. حالتي غريب داشتم. احساس مي كردم كه تنها نيستم و در كنار من موجودي ايستاده و مانند من از پنجره به بيرون مي نگرد. اما اين غير ممكن بود. من در اتاق تنها بودم و هيچكس كنارم نبود! اما چنان ايستاده بودم كه انگار دو نفري مشغول تماشاي صحنه تاريك خيابان هستيم.
لبخند بر لبانم نقش بست. هميشه دوست داشتم تجربه هاي حسي خودم را با ديگران در ميان بگذارم و اكنون حتي تجربه حسي مشاهده تاريكي از زاويه يك پنجره را هم با موجودي نامريي شريك شده بودم! اما اين باعث نمي شد تا از تماشاي تاريكي دل بكنم. همچنان از پنجره به بيرون خيره مانده بودم. نور كم سوي چراغ خواب داخل اتاق را كمي روشن كرده بود و من به زحمت مي توانستم انعكاس تصوير خودم را در سطح داخلي شيشه پنجره ببينم. براي لحظه اي احساس كردم كه همزمان مشغول ديدن دو صحنه متفاوت هستم. يكي انعكاس تصوير صورتم روي پنجره و ديگري تصوير تاريكي خيابان. طبيعي است كه نبايد تعجب مي كردم. اما بي اختيار تصوير آئينه تمام قد روبروي پنجره مقابل چشمانم ظاهر شد و انعكاسي از بي نهايت تصوير مجازي ازخودم و از پنجره را به يكباره در تاريكي به يكباره ديدم. براي لحظه اي ترسيدم. چيزي مثل سقوط در يك تونل تاريك بود. دلم هري پائين ريخت و سردي و كرختي عجيبي ستون فقراتم را لرزاند. به طرز باورنكردني با تمام وجود ديدم كه در فضاي محدود درون اتاقم يك دالان بسيار طولاني وجود دارد كه با قدم گذاشتن در آن مي توانم به دنيايي ديگر بروم. دنيايي كه عقلم مي گفت توهمي و غير واقعي است اما چيزي عميق تر در وجودم مي گفت حقيقت دارد. به سرعت به سمت آئينه برگشتم و به آن خيره شدم. مجددا تصوير پنجره تاريك پشت سرم را در آئينه ديدم و دوباره دالاني جديد را در درون فضاي اتاق ديدم.
از ترس برق اتاق را روشن كردم و چشمانم را با پشت دستانم به شدت ماليدم. دوباره همه چيز عادي شد و من به فضاي اتاق بازگشتم. با احتياط به آئينه خيره شدم و سريع نگاهم را دزديدم. انتظار داشتم چيزي نبينم و چيزي هم نديدم. يعني همان انتظاري كه داشتم بلافاصله برآورده شد. نفسي عميق كشيدم و در حالي كه چراغ را روشن گذاشته بودم روي تختم دراز كشيدم و چشمانم را بستم. اما خوابم نمي برد. ضبط استريوي كوچكم را روشن كردم و هدفون ضبط را درگوشم گذاشتم و موزيك بدون كلام سبكي را براي خودم پخش كردم. دقيقه اي فقط به موزيك گوش مي دادم . حالت خوبي به من دست داد. اما هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه احساس كردم در درون فضاي گوش و سرم موزيكي ديگر نيز در حال نواخته شدن است. همان تجربه انعكاس تصوير آئينه در پنجره اينبار در دنياي صدا رخ داده بود و من براي لحظه اي به وضوح صداهاي ديگري به جز صداي موزيك را در هدفون و در سرم شنيدم. دوباره همان راهروي طولاني را به وضوح ديدم كه با عبور سريع از داخل آن در هر قسمتش موزيك و آهنگي خاص مشغول نواخته شدن است.
چشمانم را بازكردم و به سقف خيره شدم. ضبط را خاموش كردم. و در سكوت به تحليل تجربيات عجيبم پرداختم. با خودم گفتم كه حتي اگر اين تجربيات واقعي هم باشند و اگراين راهروهاي بصري و شنيداري حقيقت داشته باشند نبايد خودم را درگير آنها كنم. با يك حركت سريع از روي تخت بلند شدم و از فلاسك چاي براي خودم يك ليوان داغ چايي ريختم و درحالي كه ليوان چاي را در دست گرفته بودم دوباره مقابل پنجره تاريك ايستاده بودم و خطاب به تاريكي گفتم:” قرار نيست كه هر كسي به تو خيره شد ، عصباني شوي و عمق و وسعت و لايه هاي بي نهايت خودت را به رخ او بكشي! من فقط يك تماشاچي هستم. “
انعكاس صداي خودم را در اتاق شنيدم و از شنيدن صداي خودم احساس آرامشي عجيب بر وجودم حاكم شد. دوباره از پنجره به بيرون خيره شدم و با كمال تعجب در تاريكي خيابان در مقابل خودم خدامراد را ديدم كه درست مقابل پنجره اما در آن سوي خيابان ايستاده بود و مانند من ليواني چاي داغ در دست داشت و مشغول نوشيدن بود. از خوشحالي تقريبا فرياد زدم. بلافاصله لباس و كفش پوشيدم و خودم را به در پانسيون رساندم. اما در توسط نگهبان قفل شده بود. به سمت اتاق نگهبان رفتم و با احتياط او را ازخواب بيدار كردم. با تعجب از اينكه صبح به اين زودي مي خواهم از پانسيون خارج شوم كليد در ورودي را به من داد و در حالي كه غرغر مي كرد بلافاصله به رختخواب خود برگشت. اما غرولند نگهبان برايم اهميتي نداشت. با شوق و اشتياقي عجيب درب پانسيون را باز كردم. و به درون خيابان پريدم. اما ناگهان با صحنه اي عجيب روبرو شدم. خيابان با آنچه قبلا ديده بودم تفاوتي فاحش داشت. من وارد خياباني جديد شده بودم و خياباني با شكل و قيافه اي جديد و برعكس انتظار بسيارهم شلوغ و پرجمعيت. به زحمت از لابلاي جمعيت در آنسوي خيابان خدامراد را ديدم و به سويش رفتم. اصلا هوا تاريك نبود و روشنايي و زندگي در خيابان موج مي زد. وقتي به خدامراد رسيدم هنوز داشت چاي مي نوشيد. سلامي كردم و در حالي كه به جمعيت اشاره مي كردم گفتم:” از پنجره اتاق وقتي به خيابان نگاه مي كردم فقط شما بوديد و هوا هم تاريك بود. اما الآن اينجا روشن است و اين همه انسان در خيابان در حال حركت اند. چه اتفاقي افتاده است؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” قرار نيست هر موجودي كه درخيابان ببينيم حتما انسان باشد!“
براي لحظه اي لبخند بر لبانم يخ بست. با احتياط به سوي جمعيت برگشتم. اما آنها همگي آدمهايي بودن مثل بقيه مردمي كه در طول زندگي ديده بودم. هيچ چيز غير عادي در قيافه و صورت ايشان به چشم نمي خورد. انگار چيزي كشف كرده باشم با تبسم گفتم:” خوب منظورتان اين است كه خيلي ها ممكن است از خوي و خلق انساني بي بهره باشند و رفتار انساني نداشته باشند. خوب طبيعي است ذات افراد متفاوت است!“ اما خدامراد باهمان لحن اوليه گفت:”دقيقامنظورم اين است كه قرار نيست هر موجودي كه در خيابان مي بينيم از جنس ما باشد!“
متوجه منظور خدامراد نشدم و به همين خاطر خواستم موضوع بحث را عوض كنم. بي توجه به اينكه روشنايي خيابان با تاريكي صبحگاهي همخوان نيست از خدامراد پرسيدم:” شمااينجا چه مي كنيد! اين وقت روز ! ؟“
خدامراد بي اعتنابه سوال من صحبت قبلي خود را ادامه داد:” شايد چيزي در ذهن ما باشد كه فقط قالب هاي از پيش مشخصي را قبول دارد و مي فهمد و هر چيزي كه در اين قالب نباشد را اساسا نمي بيند. شايد علت اينكه بسياري از ما متوجه واقعيت بيرون خودمان نمي شويم فقط اين باشد كه قالب هاي ذهني ما اصولا اجازه نمي دهندكه ما متوجه اين واقعيت ها شويم. خوب دقت كن! خواهي ديد كه ما هرگز دنيا را آنچنان كه هست نمي بينيم. بلكه به طور خيلي ساده فقط چيزهايي را مي بينيم و مي شنويم و حس مي كنيم كه انتظار داريم. ما انتظار داريم موجودات دو پاي اطرافمان را در شكل و شمايل انسان ببينيم. خوب وقتي فيلترها و صافي هاي درون ذهن ما هر تصوير موجود دوپايي را كه مي بيند به عنوان انسان ترجمه كند، پس چگونه انتظارداري كه در خيابان فقط انسان نبينيم!؟“
با حيرت به چهره خدامراد خيره شدم. خداي من ! او داشت به من درس مي داد و من فقط به خاطر شوق و شعف زيادي كه از ذوق ديدنش به من دست داده بود متوجه پيام پنهان در كلامش نشده بودم. با احتياط به سوي جمعيت برگشتم و به چهره افرادي كه از كنارم مي گذشتند خيره شدم. چيزي در چهره آنها با بقيه آدمهايي كه قبلا ديده بودم تفاوت داشت. تصوير تك تك اين افراد قبل از اينكه حتي عمل ديدن رخ دهد در عمق ذهنم وجود داشت. من در حال ديدن چيزي بودم كه خودم ساخته بودم. با وحشت به سوي خدامراد برگشتم و با صدايي كه لرزيدنش را به وضوح حس مي كردم پرسيدم:” يعني مي گوئيد اينها موجودات حقيقي نيستند!؟“
خدامراد دستانش را روي شانه هايم گذاشت و گفت:” اگر بخواهي واقعي شوند واقعي مي شوند. و اگر نخواهي اصلا وجود نخواهند داشت. اين قدرتي است كه ناشناختني در اختيار انسان قرارداده است. ببين آنچيزي را كه مي خواهي ببيني و هرگز مبين چيزي كه مورد پسند تو نيست. اما ما انسان ها از اين قدرت درست استفاده نكرده ايم. ما يادمان رفته است كه با نخواستن و دوست نداشتن چيزها در واقع آنها را ناديدني مي كنيم و اگر اين دوست نداشتن و در واقع ناديدني كردن واقعيت ها سليقه اي شود آن وقت تعداد و قدرت اين ناديدني ها زياد مي شود و كار به جايي مي رسد كه اين ناديدني هاي قدرتمند دست به دست هم مي دهند موجوديت و هستي ما را آسيب پذير ميكنند. مثلا ما آدمها از زلزله خوشمان نمي آيد . اگر فقط از زلزله بدمان بيايد و آن را در هيچ جا بازگو نكنيم و اصلا راجع به آن حرف نزنيم. ديگر آن را نمي بينم و در نتيجه ديگر نگرانش نخواهيم بود و روزي فرا خواهد رسيد كه يك زلزله سبك همه دودمان ما را به باد مي دهد و هستي ما را نيست مي كند. همينطور مي توان از بيماري ايدز نام برد. زماني اين بيماري را مجازات كائنات براي كساني مي دانستند كه در امور جنسي بي بند و بار بودند. در نتيجه هيچ آموزشي براي مقابله با آن در سطح جامعه به صورت جدي صورت نگرفت و با گذر زمان ويروس ايدز كه به راحتي قابل مهار بود تبديل به يك اپيدمي جهاني شد. به همين ترتيب ما انسان ها خودمان را با نديدن بسياري از موجودات عالم كور و ضعيف كرديم و اكنون انسان هاي بسيار معدودي را مي توان يافت كه قادر باشند تونل هاي دسترسي به فضاهاي موازي در هر لحظه زندگي و همينطور موجودات غير ارگانيك مثل جن و پري را درخيابان بينند. “
خدامراد در اين لحظه شانه هايش را بالا انداخت و با سر به جمعيت خيابان اشاره كرد. از ترس براي لحظه اي جيغ خفه اي كشيدم و خودم را به ديوار چسباندم. تصور اينكه همه انسان هايي كه در اطرافم قدم مي زنند از جنس ديگري باشند و در يك كلام انسان نباشند برايم غير قابل تحمل بود. با احتياط دوباره به چهره مردم خيابان نگاه كردم. اينبار به خوبي مي ديدم كه آنها از لحاظ صورت و حتي اندام با انسان هاي معمولي تفاوت دارند. به وضوح مي ديدم كه موجودات مقابل من از جنس خاك و ماده نيستند. چيزي بودند شبيه تصاوير هولوگرام و تصاوير سه بعدي كه در فضاي مقابل من جسميت يافته بودند. يا شايد به قول خدامراد در درون ذهن من به صورت جسميت يافته ظاهر شده بودند. به سوي خدامراد برگشتم. خونسرد و آرام به نظر مي رسيد. چنان رفتار مي كرد انگار سالهاست كه اين صحنه ها را مي بيند و برايش كاملا عادي و طبيعي است. وقتي نگاه متعجبم را ديد با تبسم گفت:” چرا فكر مي كني هر چه ببيني مي تواند به تو آسيب برساند. به تو گفتم كه بسياري از چيزهايي كه ذهن مي سازد فقط در حوزه ذهن اعتبار دارند و وقتي در درون ذهن جايي براي آنها نباشد به بيرون ذهن منتقل نمي شوند ، بلكه درجا محو و نابود مي شوند. ترس هايي كه با آنها بزرگ شدهايم و خو داده شده ايم و همينطور آرزوهايي كه زماني براي ما تبديل به يك هدف دست نيافتني بوده ند، همه جزو زائيده ها و مخلوقات ذهن انسان هستند كه فقط در ذهن ميتوانند عرضاندام كنند و به محض اينكه فكر روي آنها متوقف شود و ديگر انرژي تمركز به سمت آنها جاري نشود محو و نابود ميشوند. اين موجودات نيز شبيه پديده هاي ذهن ساخته تو هرگز نمي توانند به تو آسيب برسانند. آنها از جنس ماده نيستند. از جنسي ديگر هستند با خواسته ها و ماموريت هاي متفاوت. براي بسياري از آنها تو با من فرقي نداري.اصولا تمام خواسته هاي من و تو براي آنها بي اهميت است. آنها فقط هستند چون بايد باشند. پس بي جهت از آنها نترس.“
چند ثانيه بعد آرام شدم. از ترس و وحشت بي دليل خودم خجالت مي كشيدم. حق با خدامراد بود. آنچه مرا مي ترساند چيزي در درون ذهن من بود نه در بيرون و آن چيزي نبود جز خود ذهن من. سرم را پائين انداختم و در خودم فرو رفتم. ديگر برايم مهم نبود كه در اين ساعت نيمه شب چرا خيابان روشن و اينقدر شلوغ است. ديگر برايم اهميتي نداشت كه جمعيت مقابلم از جنس انسان اند يا پري و جن و يا هر موجود غير آلي ديگر. فقط به اين نتيجه رسيده بودم كه به نتيجه گيري هاي و پيشداوري ها و قالب هاي ذهني ام بيشتر از آنچه لازم است ارج و قرب بخشيده بودم. من ذهنم نبودم. من قالب هاي ذهني ام نبودم. من با كليشه ها و الگوهاي ذهني ام يكي نبودم. من چيزي وراي همه اينها بودم و ذهن حق نداشت و ندارد و نخواهد داشت كه با توليد زباله هاي مسخرهاي مثل صحنههاي مقابلم نعمت زندگي را برمن حرام كند و مرا در دنياي ترس و آرزو سرگردان سازد. اين نتيجه برايم بسيار مهم بود. سرم را بالا آوردم و به چشمان خدامراد خيره شدم. او هم مرا درك مي كرد. اين را از وقار و اطمينان و اقتداري كه در چهرهاش موج ميزد مي توانستم به راحتي بخوانم. لبخند تلخي زدم و دوباره در خود فرو رفتم.
به خاطر آوردم كه در زندگي از خيلي چيزها ترسيده بودم و در واقع ترسانيده شده بودم. همينطور آرزوها و خواسته هاي بيشماري ماهها و سالها مرا با خود به اين سو و آنسو كشانده بود. هميشه در هراس از دست دادن داشتني هايم بودم و در حسرت نرسيدن به نداشتني هايم شب و روزهاي زيادي را سپري كردم. اما اكنون مي ديدم كه تمام اين اتفاقات در درون ذهن من و با اجازه خود من رخ داده بودند. به بيان ديگر من خودم مقصر اصلي عذاب خودم بودم. هيزم و آتش سوختن خودم راخودم بر پشت مي كشاندم و خودم به دست خودم در افق ذهنم روياهايم را نقاشي مي كردم. به راستي وقتي خودم مقصر همه اتفاقات زندگي ام بودم ، آيا ديگر تفاوتي داشت كه چه صحنه اي را مقابل چشمان خودم ظاهر مي كردم!؟ دوباره سرم را بالاآوردم و در چشمان استاد بزرگم خدامراد خيره شدم. خداي من ! او چقدر آزاد و رها بود و من تا چه حد اسير و بنده و برده ذهن مسخره و پوچ خودم. چشمانم را روي هم فشردم و خواستم تا شب همچنان كه هست مقابلم ظاهر شود. بلافاصله حس كردم سروصداهاي خيابان خوابيد و چشمانم را كه باز كردم ديدم در همان خيابان مقابل پنجره اتاقم ايستاده ام و خدامراد مقابل من در تاريكي ايستاده است. با وجودي كه جواب سوالم را مي دانستم بازهم از خدامراد پرسيدم:
” پس اين هم تاريكي و روشنايي كه هر شبانه روز در حال مشاهده هستيم همهاش يك جور روياست!؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” وقتي براي تماشاي اين همه رويا فقط يك نفر وجود دارد. ديگر چه فرقي مي كند كه آنچه ديده مي شود رويا نام داشته باشد يا چيز ديگر!؟ سعي كن فرصت همين الآن ات را دريابي كه سهم تو از اين ميليون ميليون رويا فقط همين الآن است و بس!“
آنگاه خدامراد خم شد و تكه چوب خشك و نازكي را از روي زمين برداشت.سر آن را با فندك آتش زد. به محض اينكه آتش در سر چوب شعله ور شد . آن را خاموش كرد و سپس شروع به چرخاندن سر سرخ چوب مقابل چشمانم كرد. در اثر چرخش زغال سر چوب گداخته تر و سرخي زغال رخ نماياند. خدامراد سرعت چرخش خود رازياد كرد. آنقدر سريع و دايره وار چوب را مقابل چشمانم مي چرخاند كه نقطه گداخته سر چوب به يك دايره سرخ دوار تبديل شد. خدامراد در همان حال كه چوب را چرخاند به من گفت:” ميبيني اين دايره سرخ چقدر واقعي است؟ مي بيني چه روشنايي و تلالو خيره كننده اي دارد؟ اما هم تو و هم مي دانيم كه اين دايره وجود ندارد؟ “
خدامراد بلافاصله چوب را از چرخش انداخت. سرخي سر چوب مدتي بعد سرد شدو خاموش شد و از آن هيچ نماند. خدامراد ادامه داد:” ببين ديگر مولد روشنايي آن دايره سرخ پر تلالو از كار افتاد.به عبارتي اصلا ديگر نقطه سرخي وجود ندارد كه بتوان آن را چرخاند تا دايره سرخي بوجود آيد. اين نقطه سرخ همان ذهن من و توست. دايره اي كه اين ذهن با دائم چرخيدن خود انجام مي دهد همان ”من“ يا ”هويت فكري“ من و توست. چيزي كه اسم خودمان را روي آن گذاشته ايم و فكر مي كنيم وجود دارد. تا مادامي كه ما اين ذهن را مي چرخانيم فكر هم وجود دارد و تا موقعي كه فكر هست تو ديگر نمي تواني واقعيت زندگي را آنطور كه هست دريابي . براي ديدن واقعي ترين زمان زندگي ات يعني همين الآن بايد اين چرخش ذهن به دور خود را متوقف كني و اين يعني بايد جرات خاموش شدن چراغ ذهن ات را داشته باشي. اسم اين حالت هيچ فكري است. يعني بايد بتواني به حالتي بروي كه هيچ نقطه سرخ قادر به چرخشي در فضاي ذهن و ضمير تو قدرت رخ نمايي و جلوه گري را نداشته باشد. به محض اينكه رخ داد تو مي تواني دنيا را آنچنان كه هست . ببيني اين لحظه ديدن است كه تعيين مي كند اتفاق بعدي زندگي تو چه باشد!؟ “
به نوك چوب سرد شده خيره شدم. آن را از دست خدامراد گرفتم و برانداز كردم. سپس روي زمين نشستم و روي آسفالت پياده رو با فشار نوك سياه شده چوب دايره اي كشيدم . وسط دايره نوشتم ”كيميا“. آنگاه مدتي به اين دايره كيميا خيره ماندم و سپس با كف پا آن را پاك كردم. بعد سرم را بالا آوردم و در چشمان خدامراد خيره شدم و پرسيدم:” وقتي اين ”كيميا“ را از داخل دايره توهمي ذهن پاك كردم پس ديگر ”كيميا“ كجاست.“
خدامراد تبسمي كرد و با نوك سبابه دست راستش به وسط جناغ سينه ام زد و گفت:” خود تو و بدن تو و روح تو . كيميا تويي! “
آنگاه دستش را به سوي سرم دراز كرد و گفت:”ذهن تو كيميا نيست. اين روح و كالبد توست كه با هم در حال حاضر كيميا را مي سازند. ذهن فقط يكي از اجزاي كالبد توست. نه همه وجود تو.“
خدامراد ساكت شد و ديگر هيچ نگفت.