تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

روز ازل در عهد ازل ، قصه اي رفت ميان دل و جان؛

نه آدم و حوا بود نه آب و گل؛ حق بود حاضر ، و حقيقت حاصل؛

قصه اي كه كس نشنيد به آن شگفتي، دل سائل بود و جان مفتي؛

دل را واسطه اي در ميان بود و جان را خبر عيان.

هزار مسئله پرسيددل از جان- همه متلاشي.

در يك حرف، جان همه جواب داد، در يك چشم بر هم زدن.

 نه دل از سوال سير آمد و نه جان از جواب.

نه سوال از عمل بود و نه جواب از ثواب.

هرچه دل از خبر پرسيد، جان از عيان جواب داد؛

دل به عيان بازگشت و خبر را در آب شست.

حال ، اگر طاقت شنيدن داري، بشنو؛

ورنه به انكار مشتاب و خموش باش.

دل از جان پرسيد:

" وفا چيست؟ فنا چيست؟ بقا چيست؟ "

جان جواب داد:

" وفا، عهد دوستي را ميان در بستن است.

فنا، از خودي خود رستن است.

بقا به حقيقت حق پيوستن است.

دل پرسيد:

" بيگانه گيست؟ مزدور كيست؟ آشنا كيست؟ "

جان جواب داد:

" بيگانه، رانده است.

مزدور بر راه مانده است.

آشنا، خوانده است.

دل پرسيد:

" عيان چيست؟ مهر چيست؟ ناز چيست؟ "

جان جواب داد  :

" عيان، رستاخيز است.

مهر، آتش است كه به خون آميخته.

 ناز، نياز را دست آويز است "

دل گفت:

" باز هم بگو.

جان گفت:

" عيان با بيان بدساز است.

مهر با غيرت انباز است.

آنجا كه ناز است، قصه دراز است.

دل گفت:

" بيش تر بگو.

جان گفت:

" عيان شرح نپذيرد.

مهر خفته را به راز گيرد.

نازنده به دوست، هرگز نميرد.

دل از جان پرسيد؛

" كس به خود به اين روز رسيد؟ "

جان جواب داد:

" من اين از حق پرسيدم،

حق گفت:

يافت من به عنايت است.

پنداشتن كه به خود،‌ مي توان به من رسيد، جنايت است.

اين قصه ميان دل و جان منقطع شد؛

حق سخن در گرفت و دل گوش شد؛

قصه مي رفت تا سخن عالي شد و مكان از شنونده خالي.

دل در قبضه كرم است و جان در كنف حرم.

نه از دل نشان پيدا، نه از جان اثر.

سر تاسر قصه عاشقي همين است.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385   توسط  توحید   | 

 

آن کس که معبود را
حتی در یک نفس زندگی
از یاد نمی برد
و نام او را در دل گرامی می دارد
بی تردید متبرک است.


*****

خواست خدا برای عاشق حقیقی دلنشین است
نام خدا حامی زندگی اوست
خواندن نامش سرور بخش است
چنین وارسته ای در دشمن و دوست
نور آن یگانه را می بیند
و کسی را جز خدا نمی شناسد

*****

خدایا
به گناه آلوده ام
وتو پاک و مطهر هستی
خدایا
تشنه رحمت توام
تا از دریای خطاهایم عبور کنم
خدایا
بخشایش تو بی کران است
این خطا کار را از خاطر مبر.

 

********************************************* 

خدایا!عاجزانه از تو میخواهم که مرا به خواسته های معقولم برسانی. این زیبا ترین دعاییست که میتوانم در حق خودم و دیگران کنم... تو حکمت اجابت هایت را میدانی.

 

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد 

 

کویر همیشه تنهاست بس تو باران باش و بر کویر ببار 

 

 کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه  

 

اینگونه زندگی کنیم:ساده اما زیبا،مصمم امابی خیال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385   توسط  توحید   | 

 

                            » عرش و منزل خدا

 

دوستي مرا خطاب قرار داد و پرسيد : عرش كجاست ؟ چند دقيقه اي سكوت كردم و بعد خواستم آنچه را كه به من هم گفته بودند بازگو كنم ولي زبانم هيچ تلاشي براي بيان نداشت

شايد بدانيد كه گروهي از آدميان براي رفتار خود از نيم كره چپ مغز خود مدد ميجويند و گروهي ديگر از نيمه راست مغزشان ، ولي عده ي كمي هم هستند كه به طور نصف از هر دو نيمه تمناي مدد ميكنند . گروهي كارهايشان بر پايه احساس و عاطفه شكل ميگيرد كه دليست و گروهي بر پايه منطق و حساب و كتاب ، ولي همان گروه سوم يكسره در تصميمات خود دو نيمه را به جنگ و جدال وا ميدارند تا يكي غلبه كند و راهكارشان بر آن منوال اعمال شود . از اقبال بد يا خوب بنده از همان گروه سوم هستم كه البته افتخار نيست و فقط نوعي است . چون دو نوع ديگر معمول و عادي .

از اصل كلام دور نميشوم و همان طور كه متذكر شدم در جواب آن دوست مردد بودم كه چه بگويم

راستي عرش كجاست ؟ آيا با منطق مان به آن بنگريم و آن را ورا و فراي عالم بيان كنيم و بگوييم جاييست بالاتر از تمام ارتفاعات هستي كه بسيار خلوت است و تنها كس آن كسيست كه خداست و خالق تمام و كمال .

خير به نظر بنده هم ريشه در عقل دارد و هم ريشه در قلب و احساس ، اگر به چشم عقل به آن بنگريم جاييست مرتفع به تمام عالم ، جاييست كه براي دخول ، اوج گيري بلندي از صعود ارواح ارجمند را خواهان است و به ديده دل همواره جاييست در عمق ، جايي در انتهاي دلي كه در تن همان ارواح خوب مي تپد ، جايي كه با فرود آمدن در خود و احساس خويشتن شناسايي ميشود و در آخر فقط همين را مكتوب كنم كه :

آنجا جاييست در دو جا در بلنداي قله  تمام هستي و باز در عمق وجود هر كس و منزل خدا را جايي جز در عمق وجود خودمان و اوج وجود عالم نميتوان جست .

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385   توسط  توحید   | 

 

اگربعضي افراد بي منطق و خود محورند:
تو همواره آنها را ببخش
اگر نسبت به ديگران مهرباني ولي آنها تو را به خودخواهي متهم مي كنند:
تو همواره مهربان باش
اگر صادق ويكرنگ هستي و ممكن است ديگران فريب دهند:
تو همواره صادق ويكرنگ باش
اگر به شادابي دست يابي.ممكن است ديگران به تو حسادت كنند:
تو همواره شاد باش
اگر فردي موفق هستي و ممكن است ديگران نخواهند:
تو همواره بكوش تا موفق شوي

و اما

خوبي هاي امروز تو ممكن است فردا فراموش شود:
تو همواره خوب باش
هر آ نچه طي سالها ساخته اي ممكن است فردي در يك لحظه خراب كند:
تو همواره در حال ساختن باش
بهترين چيزي كه در توان داري اگر توسط ديگران تحقير شود:
تو همواره بهترين ها را هديه كن

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385   توسط  توحید   | 

 

خداوند گریه کرد

 

خداوند گریه کرد، زمانی که بنده اش، آنی که اشرف مخلوقات خواندش، و دردانه جهان خلقت شد، اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت.

خداوند گريه کرد، زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود، بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد.

خداوند گريه کرد، لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست.

خداوند گريه کرد، لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست.

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد اين بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافيل خاکش را ساخت و اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزی است.

خداوند گريه کرد، زمانی که وجود بی ارزش اين خاک را با روح خداوندی زنده کرد، اما اکنون همان بنده، ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هيچ های زمين فراموش کرده است.

خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود.

خداوند گريه کرد، زمانی که بنده ای که به آن گفته بود: همه شما نزد هم برابريد، اکنون به پول و مال، خود را برتر و قوی تر می داند.

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد، عشق داده بودم برای آرامش، دل داده بودم برای سپردن، گل برای هديه، اما اکنون همه چيز، ريا و تزوير و دروغ.

خداوند گريه کرد، زمانی که گفته بود، با هم باشيد، به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد، از آنچه در دنيا به شما دادم برای رسيدن به اصل خود استفاده کنيد، اما همه چيز مصنوعی  شد و ساختگی.

خداوند گريه کرد، زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم و فيض عشق بازی با خدا را ببريم، رفتيم و چه نا سالم سپری کرديم.

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد بر مهر مادری، بی احترامی شد.

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد 2 برادر برای هم نقشه می کشند که چگونه فريب دهند و به مال و اندوخته ناسالم خود بيافزايند.

خداوند گريه کرد، زمانی که به گل و پروانه، آب و خاک، آنگونه که او می خواست ، نگاه نکرديم.

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد از عقل و پندارمان چگونه استفاده کرديم و برای آنچه خوب است يا بد است و مفهوم آن مطلق و ثابت است، مقلد مشابهان خود شديم، و از آنچه او به ما داده بود ( عقل=استدلال) استفاده نکرديم.

خداوند گريه کرد، زمانی که او را به جای اينکه در محيط ببينيم، در پول و بانک و مال و ثروت مي ديديم، چرا که در نبود اين ها ، او را صدا می کرديم و اگر مشکلی از نبود آنها نداشتيم حتی اسمش را به لب نمي آورديم.

خداوند چه صبری دارد!

اگر روزی از توقعات خود، از ما سئوالی کند، به راستی ما چه می گوييم ؟

 

الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدلت

 

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385   توسط  توحید   | 

 

قابل ستایش است خداوند بخشنده مهربان که همه

 

سپاسها و درودها مخصوص اوست

 

ای منتهای بودن ، ای دانش نهایی ، ای بعد بی نهایت

 

ای موج شادمانی ، برما شعور قلبی و آرامش درونی

 

هم زیستن ، تحمل ، ایمان و خرد عطا کن

 

ما را به حکم بودن از بند تن رها کن

 

از بند خود پرستی ، از خشم ، آز ، شهوت ، نفرت ، نجاتمان ده

 

از فیض لایتناهی لایزالت محروممان مگردان

 

تا قلب ما همیشه لبریز عشق باشد

 

در هرکجا که هستم ، در هر مقام و منصب

 

همواره نام خود را آواز راهمان کن

 

مگذار یاد پاکت در ذهن ما بمبرد

 

مگذار یاد پاکت در ذهن ما بمیرد

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه نهم شهریور 1385   توسط  توحید   | 

 

خداوندا !

 

تو را سپاس از آنرو که تبعیدی زمینمان کردی...بی فرصت گناه و عصیان، بودن معنی نداشت!

تو را سپاس که می توانم آزادانه در برابر چشمانت گناه کنم!چرا که چشم امیدم بر بخشایش توست.تو را سپاس که گاهی ناچارم اشک بریزم تا بیاموزم که لبخندهایم را ارج نهم.

سپاس به خاطر فراموشی که تلخی ها را از خاطرم محو می کند.

سپاس به خاطر ناتوانی ام که کمک می کند توانایی ها را فراموش نکنم.

سپاس به خاطر شکست ها و زمین خوردن ها که دوباره برخاستن را به من می آموزند.

تو را سپاس به خاطر رفتن های بی بازگشت ، چرا که در هر رفتنی امید وصالی ابدی است.

سپاس به خاطر همه آن چه که از من دریغ داشتی، چرا که همیشه چیزی هست که به خاطر رسیدن به آن محتاج تکاپو باشم!

سپاس به خاطر زخم هایی که می خورم و بدی هایی که می بینم ،از آنرو که می آموزم چگونه دیگری را ببخشایم.

سپاس که گاه می توانم انکارت کنم تا از یاد نبرم که در برابرت تا چه اندازه حقیرم!

خداوندا! تو را سپاس که هستم!

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه هشتم شهریور 1385   توسط  توحید   |