تبليغاتX
Online petition - One Million Promises for Freedom of Thoughts and Speech مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

مع الخلق الی الحق .. Interuniversal

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست ... هركه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

 

آموخته ام که: چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمیدهد

آموخته ام که: در جستجوی محبت وخوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد

آموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم، با شیوه ای جدید تر دوباره بکوشم

آموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد: آنهم باور داشتن موفقیت است

آموخته ام که: تنها کسی مرا شاد میکند که میگوید تو مرا شاد کردی

آموخته ام که: گاهی مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام که: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود، نه گفت

آموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای آن نزدیک میشود، سریعتر میگذرد

آموخته ام که: هر چه زمان کمتری داشته باشیم، کارهای بزرگتری انجام میدهیم

آموخته ام که:همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم، دعا کنم

آموخته ام که: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم

آموخته ام که: تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او وقلبی برای فهمیدنش

آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان نگاه را وسعت بخشيد

آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاری ندارد

آموخته ام که: به چیزی که دل ندارد، نباید دل بست

آموخته ام که:خوشبختی ،جستن آن است نه پیدا کردن آن

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه سی ام مرداد 1385   توسط  توحید   | 

 

شجاعت بودن

 

 

بزرگترين شجاعت در زندگي ، شجاعت بودن است . دنيا از آن رو در فلاكت غوطه‌ مي‌خورد ، چون كه مردم بزدل‌اند . دل بز در سينه مردم مي‌تپد ، نه قلب پرشور انساني . مردم مي‌ترسند و احساس ترس نيز دوقلوي به هم چسبيده‌ احساس بدبختي و سيه روزي است. سيه روزي چيزهايي دارد كه ترسوها را به خود علاقه‌مند مي كند. سيه روزي و فلاكت ، امنيت دارد. تو مي‌تواني به آن تكيه كني . سيه روزي به راحتي تو را تنها نمي‌گذارد . سيه روزي به تو كمك مي‌كند تا توجه و ترحم ديگران را به سوي خود جلب كني. فلاكت و بدبختي ، بهانه‌ خوبي براي خيلي از شكسته‌ها و قصورهاست. بدبختي پوششي است براي پنهان ساختن خيلي از چيزها . براي سيه‌روز بودن ، نبايد كار كرد ، سيه‌روزي خودش با پاي خود به سراغت خواهد آمد. بدبختي ، هوش فوق‌العاده‌اي نمي‌خواهد ، هر احمقي را بي‌آزمون مي‌پذيرد. اما سعادت ، شور و شعور مي خواهد.

سعادتمندي هنر است ، هنري كه تكنيك‌هاي خاص خود را دارد. نخستين تكنيك مورد نياز ، ماجراجويي ست. براي بدست آوردن سعادت ، بايد به قلمرو ناشناخته‌ها گام بگذاري ، بايد كاشفي فروتن و پر شور باشي.

بايد خطر كني و بدون هيچ نقشه‌اي به دل جنگل انبوه زندگي بروي و راه خود را بكوبي و بسازي . اگر طالب رستگاري و سعادت هستي ، مباش اندر جهان ، خواهي چنين ، گم شو چنان . اگر در بر عشق و سعادت بميري ، رستاخيزي نغز مي‌يابي . از عشق بشنو ، مي‌گويد : " تو گر مرايي ، من يار رستمانم . " در قمار عشق بايد پاكباز بود ، نه زاهد ريايي . ياد داشته باش كه تنها قمار عشق است كه بازنده ، برنده است .

 

سلوك ريسك است ، زيرا رفتن به قلمرو ناشناخته‌هاست. سالك به دنيايي پا مي گذارد كه درباره‌ آن هيچ چيز نمي‌داند. سلوك ، شيرجه رفتن به اعماق درياي جان است، دريايي كه مدتي مديد از آن غافل بوده اي. چنين سلوكي مستلزم شجاعت است. انداختن فهم و وهم و عقل كهنه و مردن در عالم گذشته و زنده شدن در عالمي نو وتازه ، مستلزم بي‌باكي است. ما با وجود كهنه خويش مانوس‌ايم و شهامت جدا شدن از آن را نداريم. وجود كهنه‌ ما ، هويت ماست ، نقش ماست ، انس ما با خودمان است. بزرگترين ريسك آن است كه جانانه به دل بحران هويت پرتاب شوي و از چنين بحراني نهراسي.

سلوك ، خواهي نخواهي با بحران هويت همراه است . بايد اين عالم برزخي را پذيرا باشي. زيستن در اين حالت برزخي ، ترسناك است. در اين مرحله سالك مدام وسوسه مي‌شود كه بازگردد و لباس كهنه‌ عادت‌هايش را دوباره به تن كند. اما ديگر اين كار غير ممكن است. زندگي هيچ گاه به عقب باز نمي‌گردد. زندگي همواره رو به جلو حركت مي‌كند. سلوك مستلزم شجاعت ، بي‌باكي و خطر كردن است . اين بهايي است كه بايد براي رستگاري و سعادت خود بپردازيم.   

 

+ نوشته و تنظيم در روز  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

   

 

 

Hasbi Rabbi

حسبی ربی

 

 

انگليسي :

 

O Allah the almighty
خداوند قادرمطلق است
Protect me and guide me
خدايا من را راهنمايي کن و از من محافظت بفرما
To your love and mercy
با بخشندگي و عشق خودت
Ya Allah don't deprive me
خدايا من را از لطف خودت محروم مکن
From beholding your beauty
من را از نگاه زيبايت محروم مکن
O my Lord accept thies plea
اي ارباب و والاي من تقاضاي من را بپذير

حسبي ربي جل الله
هر چه خداوند بخواهد همان است
مافي قلبي غير الله
در قلب من غير از خدا کس ديگري وجود ندارد

  

  

هندي :

 

Wo tanha kaun hai

Who is the only One?
چه کسي تنها شخصي است که هميشه جاي اول را دارد
Badshah wo kaun hai

Who is the King?
چه کسي پادشاه است
Meherba wo kaun hai

Who is the Merciful?
چه کسي بخشاينده است

Kya unchi shan hai

Who is the most praised and benevolent?
چه کسي بيشترين شخصي است که شايان ستايش است و خيرخواه مي باشد
Uskey sab nishan hai

Whatever you see in this world is His sign
و هر چه شما در اين دنيا مي بينيد نشانه هايي از اوست
Sab dilon ki jan hai

He’s the love of every soul
او عشق تمام روحهاي جهان مي باشد

 

 

تركي :

 

Affeder gunahi

He is the Forgiver of all sins
او بخشاينده تمام گناهان است
Alemin padisahi

He is the King of the universe
او پادشاه دنيا است
Yureklerin penahi

He is the Refuge of all hearts
او پناه تمام قلبها است 

Isit Allah derdimi, bu ahlarimi

O Allah hear my sorrows and my sighs
خداوند  تمام غصه ها و آه کشيدن هاي من را مي شنود
Rahmeyle, bagisla gunahlarimi

Have mercy and pardon my sins
و با بخشايندگي تمام گناهانم را مي بخشد
Hayreyle hem aksam hem sabahlarimi

Bless my night and days
و باعث قداست تمام روزها و شبهاي من مي شود

 

  

عربي :

 

يا رب العالمين
اي خداي تمام آدميان
صلي على طه الامين
بر اهل طه صلوات و امين بفرست
في كل وقت و حين
اکنون و در تمام ساعات 

 املاء قلبي باليقين
قلب من را سرشار از باور و يقين بگردان
ثبتني على هذا الدين
کاري کن که من تا ابد بر اين دين باقي بمانم
اغفرلي و المسلمين

گناهان من و تمام مسلمانان جهان را ببخش

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

 

 

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌


 

  قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا

 

گفته‌ بود. هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌

 

طولاني.

 

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا

 

نيست.

 

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

 

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌

 

از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و

 

عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

 

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.

 

خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌

 

دريا شدن‌ را. اما...

 

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا

 

بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست.

 

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را.

 

بي‌نهايت‌ را.


خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا

 

بي‌نهايت‌ است.

 

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌

 

بريزد.

 

اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌

 

عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور

 

كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا

 

تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه بیست و یکم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

 

نيايش برترين جلوه ي عشق است . نيايش با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد . دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض .

خدا همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است . نيايش ، محاوره نيست ، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است . مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است. آنها در همه لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو .در آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد . در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه .

 

+ نوشته و تنظيم در روز  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

 

حضرت علي(ع) در خطبه ي 143 نهج البلاغه مي فرمايند:

 

آگاه باشيد!

زميني كه شما را برپشت خود حمل مي كند و آسماني كه بر سرتان سايه مي اندازد، مطيع پروردگار شمايند و اگر اين زمين و آن آسمان بركات خود را بر شما ارزاني مي دارند، به خاطر دلسوزي براي شما يا نزديكي جستن به شما و يا خيري كه از شما انتظار دارند نمي باشد. بلكه به خاطرآن است كه از سوي پروردگار مآمورند كه به شما سود رسانند و أنان هم اطاعت كرده اند خداوند زمين و أسمان را براي مصالح شما بر پاي داشته و أنان هم بر پاي ايستاده اند

 

پروردگارا‍

اگر از بيان خواسته ام ناتوانم يا در حيرتم كه از تو چه بخواهم، خودت مرا به أنچه صلاحم در أن است رهنمون شو و دلم را به نقطه اي كه خيرم در أن است متوجه ساز كه چنين رهنمودها و كارسازيهايي از تو بيگانه و عجيب نيست.

 

پروردگارا‍

با من به عطوفت رفتار كن و به عدالت رفتار مكن

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

 

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !

 

شنيدم آنان كه از گذشته خود عبرت نمي گيرند

 

چاره اي جز تكرار آن ندارند و

 

 

آنجا بود كه فهميدم چرا زندگي ما تكراري است .

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه چهاردهم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

رهايي

 

 

رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند

رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .

رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.

رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.

رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.

رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.

رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.

رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.

رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.

رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.

رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.

رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي

رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد

رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.

رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.

رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.

رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.

رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.

رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست

رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي

رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.

رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.

رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.

رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!

رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.

رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.

رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.

رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.

رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.

رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه نهم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

 

 

 خدايا

 

قلبم تشنه نور عشق توست

 

هرروز به افكار و آرزوهايم بيا .

 

به روياهايم ، در خنده هايم و اشك هايم !

 

از سر رحمت در فرامو شي هايم پديدار شو !

 

به عبادتم ، به كار ، زندگي و مرگم بيا

 

از سرلطف و عشق با من باش .

 

‹ تو › كنارم هستي ، اي حضور تابناك

 

من آسوده ام ، آرامم و خاموش.

 

+ نوشته و تنظيم در روز  شنبه هفتم مرداد 1385   توسط  توحید   | 

گفتگو با خدا

 

   خواب ديدم، در خواب با خدا گفتگويي داشتم ،خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگوكني گفتم : اگر وقت داشته باشيد، خدا لبخند ‌زد ، وقت من ابدي است. چه سووالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي ؟گفتم : چه چيز بيش از همه ، شما در موردشان تعجب مي كنيد؟ خدا پاسخ داد: اين آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند ، اين كه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول  مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند اين كه بانگراني نسبت به آينده، زمان حال فراموششان مي شود، آنچنان كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنند و نه در حال ، اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد. و چنان مي ميرند كه گويي هر گز زنده نبوده اند. خداوند دستهاي مرا مدتي در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.  بعد پرسيدم : بعنوان خالق انسانها، مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد، ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد ، اما مي توان محبوب ديگران شد، ياد بگيرند كه خود را با ديگران مقايسه كنند، ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه داراي بيشتري دارد، بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد، ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه  مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد. با بخشيدن بخشش را ياد بگيرند ، ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند، اما بلد نيستند احساساتشان را ابراز كنند يا نشان دهند، ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند ، ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران انها را بخششند، بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند و

 

ياد بگيرند كه من اينجا هستم، هميشه ........

 

ريتا استريكلند

 

+ نوشته و تنظيم در روز  دوشنبه دوم مرداد 1385   توسط  توحید   |